جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس مراقبت از موجودات جادویی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/25
تولد نقش: 1394/05/25
آخرین ورود: شنبه 26 فروردین 1402 11:57
از: سرزمین تنهایی
پستها:
336

1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره)
- بازم كاري پيدا نكردي؟
- نه!
- يعني چي؟ يعني يكدونه كارم پيدا نميشه؟
- همه جا رو گشتم. اما هيچ نتيجه اي نداد! اوضاع بازار بدجوري خرابه! انگار قحطي كار اومده!
هري اين حرف را زد و به سمت اتاق به راه افتاد. چند وقتي بود كه هري دنبال كار ميگشت اما هيچ فايده اي نداشت.
جيني روي صندلي نشسته بود و صورتش را با دستانش پوشانده بود. ناگهان فكري به ذهنش رسيد. پس با عجله به سمت اتاقش رفت و در را با شدت باز كرد.
هري كه از صداي در ترسيده بود، وحشت زده به جيني نگاه ميكرد.
- چيشده جيني؟ اتفاقي افتاده؟
- فهميدم!
- فهميدي؟چيو فهميدي؟
- بايد بريم!
- كجا بريم؟ چي ميگي تو؟
- بايد بريم مصر!
- مصر؟ حالت خوبه؟ هوس مسافرت كردي؟
- ببين... يادته چند وقت پيش چارلي گفت كه توي مصر يه اژدها مجارستاني زندگي ميكنه؟
- خب آره! چه ربطي داشت حالا؟
- خوب بازم يادته كه گفت اون اژدها گنج هاي زيادي داره؟
- آره! آره! يادمه... چي ميخواي بگي جيني؟ من واقعا منظورتو نميفهمم!
- خب تو كه الان بيكاري و هيچ كاري نداري. من ميگم بريم مصر و يكي از گنجاي اون اژدها رو برداريم. اون موقع پول دار ميشيم! چطوره؟
هري اندكي با تعجب به جيني نگاه كرد. سپس با صدايي بسيار بلند شروع كرد به خنديدن!
- زهرمار! به چي داري ميخندي؟
- جيني؟ حالت خوبه؟ خواب نما شدي؟ اينا چيه تو ميگي! مگه به همين آسونياست؟ اصلا گيريم كه منم قبول كردم و ما رفتيم مصر... چطوري ميخواي اون اژدها رو پيدا كني؟
- اونش ديگه با من! تو فقط بايد قبول كني.
هري سري از روي اجبار تكان داد. جيني با خوشحالي از اتاق خارج شد. نامه اي براي چارلي نوشت و به سيله ي هدويگ براي او فرستاد.
روز بعد - خانه ي جيني ويزلي و هري پاتر:
جيني با ديدن چارلي بسيار خوشحال شد. برادرش را در آغوش كشيد و گفت:
- دلم برات تنگ شده بود داداشي! خوبي؟ براي چي اينقدر كم به من سر ميزني؟
- ممنون. تو خوبي؟ منم دلم واست تنگ شده بود. شرمنده ديگه كارم زياده!
- آوردي؟
- معلومه كه آوردم... مگه ميشه نياورده باشم؟
چارلي يك برگه از جيب ردايش بيرون آورد و به سمت جيني گرفت. جيني از خوشحالي جيغ بلندي كشيد و با سرعت به سمت هري رفت.
- بيا... اينم از آدرس جايي كه اون اژدها زندگي ميكنه! تازه... يه اژدها شناس خيلي ماهر هم تو اين كار كمكمون ميكنه!
مصر - محل زندگي اژدها مجارستاني:
- تو همينجا بمون جيني. ما ميريم و زود برميگرديم.
جيني با شنيدن اين حرف به سمت هري برگشت و گفت:
- چي؟ منم ميخوام بيام.
- نه جيني... بهتره كه نياي!
- اما آخه...
- جيني! همين كه گفتم. تو همينجا صبر ميكني تا ما بيايم.
سپس چارلي و هري از جيني دور شدند.
ساعتي بعد:
جيني با ديدن چارلي و هري به سمت آنها دويد و گفت:
- چيشد؟پيداش كردين؟
هري كيسه اي كه دستش بود را جلوي چشمان جيني گرفت و گفت:
- اون قدري هست كه بشه باهاش يه مغازه، كنار مغازه فرد و جرج خريد.
- چطوري اين كارو كردي؟
هري شنل نامرئي اش را بالا آورد و گفت:
- شايد اگه يادگاري پدرم نبود نميتونستم اون گنجو بدست بيارم.
جيني لبخند خوشحالي زد. سپس همگي به خانه آپارات كردند.
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شما را از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
پيوز يواش وارد اتاق ليسا شد. چند ثانيه ي پيش ليسا از اتاقش خارج شده بود و اين بهترين موقعيت براي پيوز بود. پس از اينكه وارد اتاق شد با ديدن كفش هايي با پاشنه ي 20 سانتي كه متعلق به ليسا بود لبخند شيطاني زد و گفت:
- اگه ميتوني پيداشون كن.
پيوز كفش ها را برداشت و سريعا از اتاق خارج شد و به سمت اتاق ضروريات حركت كرد. كفش هاي ليسا را در اتاق ضروريات قايم كرد و به سمت كلاس به راه افتاد.
وقتي ليسا وارد اتاقش شد با ديدن جاي خالي كفش هايش بسيار تعجب كرد. تمام اتاقش را زير و رو كرد اما خبري از كفش ها نبود. پس از روي ناچاري يكي از كفش هاي ديگرش را پوشيد و به سمت كلاس به راه افتاد.
هنگاميكه به كلاس رسيد با ديدن دانش آموزان كه در حال خروج از كلاس بودند جيغ بلندي كشيد و گفت:
- قهرم!
3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
خب راستش كفش اصولا خيلي خوبه! مخصوصا اگه از نوع پاشنه دارش باشه... در هر صورت انتخاب كفش پاشنه بلند از طرف ليسا درواقع با سليقه بودن اون رونشون ميده!
- بازم كاري پيدا نكردي؟
- نه!
- يعني چي؟ يعني يكدونه كارم پيدا نميشه؟
- همه جا رو گشتم. اما هيچ نتيجه اي نداد! اوضاع بازار بدجوري خرابه! انگار قحطي كار اومده!
هري اين حرف را زد و به سمت اتاق به راه افتاد. چند وقتي بود كه هري دنبال كار ميگشت اما هيچ فايده اي نداشت.
جيني روي صندلي نشسته بود و صورتش را با دستانش پوشانده بود. ناگهان فكري به ذهنش رسيد. پس با عجله به سمت اتاقش رفت و در را با شدت باز كرد.
هري كه از صداي در ترسيده بود، وحشت زده به جيني نگاه ميكرد.
- چيشده جيني؟ اتفاقي افتاده؟
- فهميدم!
- فهميدي؟چيو فهميدي؟
- بايد بريم!
- كجا بريم؟ چي ميگي تو؟
- بايد بريم مصر!
- مصر؟ حالت خوبه؟ هوس مسافرت كردي؟
- ببين... يادته چند وقت پيش چارلي گفت كه توي مصر يه اژدها مجارستاني زندگي ميكنه؟
- خب آره! چه ربطي داشت حالا؟
- خوب بازم يادته كه گفت اون اژدها گنج هاي زيادي داره؟
- آره! آره! يادمه... چي ميخواي بگي جيني؟ من واقعا منظورتو نميفهمم!
- خب تو كه الان بيكاري و هيچ كاري نداري. من ميگم بريم مصر و يكي از گنجاي اون اژدها رو برداريم. اون موقع پول دار ميشيم! چطوره؟
هري اندكي با تعجب به جيني نگاه كرد. سپس با صدايي بسيار بلند شروع كرد به خنديدن!
- زهرمار! به چي داري ميخندي؟
- جيني؟ حالت خوبه؟ خواب نما شدي؟ اينا چيه تو ميگي! مگه به همين آسونياست؟ اصلا گيريم كه منم قبول كردم و ما رفتيم مصر... چطوري ميخواي اون اژدها رو پيدا كني؟
- اونش ديگه با من! تو فقط بايد قبول كني.
هري سري از روي اجبار تكان داد. جيني با خوشحالي از اتاق خارج شد. نامه اي براي چارلي نوشت و به سيله ي هدويگ براي او فرستاد.
روز بعد - خانه ي جيني ويزلي و هري پاتر:
جيني با ديدن چارلي بسيار خوشحال شد. برادرش را در آغوش كشيد و گفت:
- دلم برات تنگ شده بود داداشي! خوبي؟ براي چي اينقدر كم به من سر ميزني؟
- ممنون. تو خوبي؟ منم دلم واست تنگ شده بود. شرمنده ديگه كارم زياده!
- آوردي؟
- معلومه كه آوردم... مگه ميشه نياورده باشم؟
چارلي يك برگه از جيب ردايش بيرون آورد و به سمت جيني گرفت. جيني از خوشحالي جيغ بلندي كشيد و با سرعت به سمت هري رفت.
- بيا... اينم از آدرس جايي كه اون اژدها زندگي ميكنه! تازه... يه اژدها شناس خيلي ماهر هم تو اين كار كمكمون ميكنه!
مصر - محل زندگي اژدها مجارستاني:
- تو همينجا بمون جيني. ما ميريم و زود برميگرديم.
جيني با شنيدن اين حرف به سمت هري برگشت و گفت:
- چي؟ منم ميخوام بيام.
- نه جيني... بهتره كه نياي!
- اما آخه...
- جيني! همين كه گفتم. تو همينجا صبر ميكني تا ما بيايم.
سپس چارلي و هري از جيني دور شدند.
ساعتي بعد:
جيني با ديدن چارلي و هري به سمت آنها دويد و گفت:
- چيشد؟پيداش كردين؟
هري كيسه اي كه دستش بود را جلوي چشمان جيني گرفت و گفت:
- اون قدري هست كه بشه باهاش يه مغازه، كنار مغازه فرد و جرج خريد.
- چطوري اين كارو كردي؟
هري شنل نامرئي اش را بالا آورد و گفت:
- شايد اگه يادگاري پدرم نبود نميتونستم اون گنجو بدست بيارم.
جيني لبخند خوشحالي زد. سپس همگي به خانه آپارات كردند.
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شما را از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
پيوز يواش وارد اتاق ليسا شد. چند ثانيه ي پيش ليسا از اتاقش خارج شده بود و اين بهترين موقعيت براي پيوز بود. پس از اينكه وارد اتاق شد با ديدن كفش هايي با پاشنه ي 20 سانتي كه متعلق به ليسا بود لبخند شيطاني زد و گفت:
- اگه ميتوني پيداشون كن.
پيوز كفش ها را برداشت و سريعا از اتاق خارج شد و به سمت اتاق ضروريات حركت كرد. كفش هاي ليسا را در اتاق ضروريات قايم كرد و به سمت كلاس به راه افتاد.
وقتي ليسا وارد اتاقش شد با ديدن جاي خالي كفش هايش بسيار تعجب كرد. تمام اتاقش را زير و رو كرد اما خبري از كفش ها نبود. پس از روي ناچاري يكي از كفش هاي ديگرش را پوشيد و به سمت كلاس به راه افتاد.
هنگاميكه به كلاس رسيد با ديدن دانش آموزان كه در حال خروج از كلاس بودند جيغ بلندي كشيد و گفت:
- قهرم!
3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
خب راستش كفش اصولا خيلي خوبه! مخصوصا اگه از نوع پاشنه دارش باشه... در هر صورت انتخاب كفش پاشنه بلند از طرف ليسا درواقع با سليقه بودن اون رونشون ميده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.
هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

1.
- ای بابا پس این فک و فامیل و رفقای من کجان؟
لینی بالبالزنان در حال پرواز بر فراز خیابونای مجارستان بود. ماهها بود که سعی در برقراری ارتباط با حشرات این منطقه داشت، اما هیچ خبری از اونا به دستش نرسید. در نهایت مجبور شد خودش بیاد و بهشون سر بزنه تا ببینه چه خبره.
- مگه میشه؟ مگه داریم؟ دریغ از یک مورچه یا حتی زنبور و مگس.
لینی آهکشان متوقف میشه و برای رفع تشنگی به سمت آبخوری میره. سرشو کج میکنه و شروع به خوردن آب میکنه که در همون حالت کله کجی، اونو میبینه! با جفت چشمای خودش میبینه.
- ببینم اون حشرهکش نیست دستش؟
با سردرگمی دست از خوردن آب برمیداره و به مردی که فریادزنان هر لحظه بیشتر بهش نزدیک میشد، زل میزنه.
- خودشه! نـــــه! کمک! کمکم کنین!
لینی با وحشت خلاف جهت مرد شروع به پرواز کردن میکنه و از مردم طلب کمک میکنه. همینجاس که لینی مصداق بارز بیت "از طلا گشتن پشیمان گشتهایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید" ایمان میاره. مردم نه تنها تلاشی برای متوقف کردن مرد نمیکنن، بلکه با انواع و اقسام حشرهکشهای دستی و برقی و پیفپافی و... مثل مور و ملخ از همه جا سرازیر میشن.
لینی دو بال داره، دو بال دیگه هم قرض میگیره و با بیشترین سرعتی که در توان داره، میره که در پهنهی بیکران آسمون اوج بگیره که... سرشو تو گونی میکنن!
دقایقی بعد:
- زورتون به حشره جماعت رسیده؟ این چه برخوردیه که با یک مسافر حشرهایه محتر... عه شمام که حشرهاین.
لینی به محض برداشته شدن گونی، بدون توجه به اطراف شروع به داد و قال میکنه. اما وقتی میبینه در خانهای کوچک با قد و قامت حشرهای قرار داره و دورتادورش از حشرات پر شده، تازه دو گالیونیش میفته.
- اممم... پس شما منو ندزدیدین؟ نجاتم دادین؟
- البته که همینطوره دخترخاله!
لینی که چیزی نمونده بود بر اثر ضربهای که پسرخالهی ملخیش به پشتش زده بود سرنگون شه، تعادلشو حفظ میکنه و میپرسه:
- چرا این همه وقت جواب منو ندادین؟چه خبر بود اونجا؟ چرا همه قصد جونمو کرده بودن؟
حشرات آهی میکشن و هر آنچه که تو دلشون بودو بیرون میریزن.
- فکر کردی چرا نتونستیم جوابتو بدیم؟
- به همین دلیل! مردم اینجا چشم دیدن مارو ندارن.
- همه جا پر شده از وسایل حشرهکشی.
.
.
.
در تمام مدتی که حشرات در حال شکایت از وضع موجود بودن، لینی تنها به یک چیز فکر میکرد. آموزههای پروفسور پیوز در کلاس مراقبت از موجودات جادویی...
روز بعد، جایی وسط دشت و دمن:
گلهی حشرات سینهخیز میون بوتهها پناه گرفته بودن و تنها چشماشون برای دیدن شکار بیرون زده بود.
- نمیخوای بگی اینجا چی کار میکنیم؟
- هیس بشین سرجات. ممکنه صدامونو بشنوه!
- کی؟
- اژدها.
- آها... چـــی؟ گفتی اژدها؟ مگه نگفتی اومدیم شکار؟
- آره دیگه.
- شکار اژدها؟ خل شدی؟
لینی دیگه پاسخی نداد. اما نگاه موشکافانهش که اطراف رو میپایید کاملا مشخص بود که شوخی نداره و پاسخش به سوال مثبته. حشراتی که به خیال راه حلی هوشمندانه به دنبال لینی راه افتاده بودن، با وحشت آب دهنشونو قورت میدن.
- باید همین الان فرار کنیم. فرار کنیم. فرار.
یکی از حشرات اینو میگه و از لای بوتهها بیرون میاد. بیرون اومدن حشره از لای بوتهها همانا و چشم تو چشم شدنش با اژدهایی که بر اثر سر و صدا سر رسیده بود هم همانا.
- عه... چیزه... سلام آقای اژدها.
- مونثه.
- خانوم اژدها.
لینی که منتظر چنین فرصتی بود، از بوتهها بیرون میپره و همچون فرماندهان جنگ فریاد میزنه:
- حمله کنید دلاوران من!
حشرات که جوگیر شده بودن با فریادهایی بلند از لای بوتهها بیرون میریزن. اما بلافاصله نکتهی مهمی رو به یاد میارن.
- ببینم، ما دقیقا چطور باید حمله کنیم؟
فرصتی برای پاسخ نمیمونه، چرا که اژدها با خشم غرشی میکنه و آتشش رو به سمت اونا روانه میکنه. حشرات جیغ و ویغکنان از اینسو به اونسو بال میزنن. برخی هم در راه، تبدیل به حشره سوخاری میشن و جان به جان آفرین تسلیم میکنن.
لینی که شاهد نابودی حشرات در پیش چشمانش بود، اون روی حشرهایش بالا میاد و از عصبانیت تبدیل به گولهای آتشین میشه.
- چیه؟ فکر کردی فقط خودت بلدی سرخ و آتشین بشی؟ حمله به سمت سوراخای دماغش!
حشرات که خواسته یا ناخواسته تو این منجلاب گیر افتاده بودن، چارهای جز شکست دادن اژدها و گوش دادن به حرف لینی نمیدیدن. بنابراین همگی در یک حرکت سریع به سمت دماغ اژدها حملهور میشن.
یکم بعد:
اژدها که از هجوم حشرات به داخل بدنش قلقلکش گرفته بود، تلو تلو میخوره و با صدای گرومپی پخش زمین میشه. حشرات که پیروزی رو از آن خودشون میدیدن، با خوشحالی از سوراخ گوش و دماغ و حتی دهن اژدها بیرون میریزن و فریاد شادی سر میدن. اما هنوز نکتهای وجود داشت که حشرات از اون سر در نمیاوردن.
- راه حل مشکلات ما از پا در آوردن یک اژدها بود؟
لینی با اشارهی سرش به غاری اشاره میکنه که در نزدیکیشون قد علم کرده بود.
- اژدها نه، گنجش. برای خریدن تمامی حشرهکشهای این منطقه و نابود کردنشون. تا آرامش به زندگیهاتون برگرده.
2.
- هی پسر. تف کن ببینم.
دانشآموزی که در حال عبور از راهرو بود با شنیدن این حرف، متعجب برمیگرده و نگاهی به اطراف میندازه تا اینکه پیوزو معلق در هوا میبینه.
- آدامسمو؟ ممنوعه؟
- ممنوع نیست. ولی من میخوامش. تف کن.
البته که پسر علاقهای به درگیر شدن با پیوز نداشت. بنابراین با سرعت آدامسو تف میکنه و میره که از اونجا دور شه که با حرف پیوز سرجاش متوقف میشه.
- کل بستهی آدامستو هم میخوام.
- ولی من دیگه نـ... باشه باشه بیا.
پسر اینو میگه و با پرت کردن بستهی آدامس، اینبار واقعا از اونجا دور میشه. پیوز که از ابهت خودش به کف اومده بود، با خوشحالی جلو میاد و آدامس و بستهشو برمیداره و قهقههزنان برای اجرای نقشهش میره.
مدتی بعد:
پیوز جلوی در اتاق پروفسور تورپین رو با قیر و آسفالت پوشونده بود و سوراخهای بزرگی، اینجا و اونجای زمین باقی گذاشته بود... تلههایی برای پاشنههای کفش لیسا!
پیوز که از شاهکاری که ساخته بود راضی به نظر میرسید، آدامسهایی که تو دهنش بود و میجوید رو در میاره و همراه با آدامسای دهنی ملت، انتهای سوراخارو میپوشونه.
- جناب پیوز؟ معلوم هست اینجا چه خبره؟
در حالت عادی پیوز باید هول میشود، اما هول شدن از جمله حرکاتی بود که در سیستم کاری پیوز تعریف نشده بود. بنابراین با اعتماد به نفس انگار نه انگار که مشغول چه کاری بوده برمیگرده.
- بله. بنده مسئول طرح پیادهسازی آسفالت کردن جادهها... راهروهای هاگوارتز هستم.
- که چی بشه اونوخ؟
- دانشآموزان و اساتید خسته از وسایل نقلیه برای عبور و مرور در هاگوارتز استفاده کنن.
پیوز تردید رو تو چشمای لیسا میبینه.
- نگران نباش. خشک شدن. یک بار امتحان کافیه.
لیسا با احتیاط پاشنهی بلند کفششو رو آسفالت میذاره و بعد از اطمینان از خشک بودنش، با آسودگی از اتاقش خارج میشه و روی اون قدم میذاره که...
- اوا پاتون گیر کرد؟ چند بار گفتم درست آسفالت کنین سوراخ موراخ توش نمونه. گوش نمیدن که.
لیسا در تلاشی وصفناپذیر سعی داشت پاشنهی کفشش که درون سوراخی داخل آسفالت گیر کرده بود رو بیرون بکشه. اما آدامسی که انتهای سوراخ قرار داشت حسابی پاشنهی کفشش و آسفالتو به هم پیوند زده بود.
- میدونم کمک کردن تو دایرهی لغات شما نمیگنجه، ولی من کلاس دارم. اگه همین الان راهی برای نجاتم پیدا نکنی قهر میکنم.
- قبوله. قهریم با هم. من جاتون برم که کلاستون با تاخیر مواجه نشه.
- هی صبر کن ببینم.
لیسا اینو میگه و با عجله سعی میکنه دنبال پیوزی که دمشو رو کولش گذاشته بود و قهقههزنان ازش دور میشد بره. زور لیسا نتیجه میده و کفشای گیر کردهش از جا در میاد، اما جای یک چیز بر روی کفش خالی بود.
- پاشنههام. پاشنههای نازنینم.
کفش در دست لیسا بود و پاشنه در آغوش سوراخ آسفالت. لیسا که قهردونش حسابی فعال شده بود همونجا میشینه و شروع به قهر کردن با آسفالت و زمین و زمان و هاگوارتز و کلاس و هرچیزی بر روی این کرهی خاکی میکنه!
3.
کفشهای لیسا تورپین نوازنده هستن! نوازندگانی که براشون فرقی نداره روی چی قدم میذارن، اونقد هنر دارن که با قدم گذاشتن بر هر زمینی از هر جنسی به تولید صدا و آهنگ بپردازن. پاشنههای جادویی این کفشها، در نوع خود بینظیر هستن.
البته این کفشها با اون پاشنههای بیهمتاشون بدون صاحبشون یعنی لیسا تورپین هیچ خواهند بود. چرا که فقط رهبر ارکستری همچون لیسا توانایی هدایت اونا به این شکل و تولید چنین صداهایی رو داره. دیگران از تولید همچین آهنگ دلنوازی ناتوان بوده و صرفا به تولید صداهای نامفهوم و گوشخراش میپردازن.
نظرم پروفسور؟ من کی باشم که نظر بدی به خواستهی کفشیِ یک استاد داشته باشم. خیلیم دلنواز مینوازن.
- ای بابا پس این فک و فامیل و رفقای من کجان؟

لینی بالبالزنان در حال پرواز بر فراز خیابونای مجارستان بود. ماهها بود که سعی در برقراری ارتباط با حشرات این منطقه داشت، اما هیچ خبری از اونا به دستش نرسید. در نهایت مجبور شد خودش بیاد و بهشون سر بزنه تا ببینه چه خبره.
- مگه میشه؟ مگه داریم؟ دریغ از یک مورچه یا حتی زنبور و مگس.

لینی آهکشان متوقف میشه و برای رفع تشنگی به سمت آبخوری میره. سرشو کج میکنه و شروع به خوردن آب میکنه که در همون حالت کله کجی، اونو میبینه! با جفت چشمای خودش میبینه.
- ببینم اون حشرهکش نیست دستش؟

با سردرگمی دست از خوردن آب برمیداره و به مردی که فریادزنان هر لحظه بیشتر بهش نزدیک میشد، زل میزنه.
- خودشه! نـــــه! کمک! کمکم کنین!

لینی با وحشت خلاف جهت مرد شروع به پرواز کردن میکنه و از مردم طلب کمک میکنه. همینجاس که لینی مصداق بارز بیت "از طلا گشتن پشیمان گشتهایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید" ایمان میاره. مردم نه تنها تلاشی برای متوقف کردن مرد نمیکنن، بلکه با انواع و اقسام حشرهکشهای دستی و برقی و پیفپافی و... مثل مور و ملخ از همه جا سرازیر میشن.
لینی دو بال داره، دو بال دیگه هم قرض میگیره و با بیشترین سرعتی که در توان داره، میره که در پهنهی بیکران آسمون اوج بگیره که... سرشو تو گونی میکنن!
دقایقی بعد:
- زورتون به حشره جماعت رسیده؟ این چه برخوردیه که با یک مسافر حشرهایه محتر... عه شمام که حشرهاین.

لینی به محض برداشته شدن گونی، بدون توجه به اطراف شروع به داد و قال میکنه. اما وقتی میبینه در خانهای کوچک با قد و قامت حشرهای قرار داره و دورتادورش از حشرات پر شده، تازه دو گالیونیش میفته.
- اممم... پس شما منو ندزدیدین؟ نجاتم دادین؟

- البته که همینطوره دخترخاله!
لینی که چیزی نمونده بود بر اثر ضربهای که پسرخالهی ملخیش به پشتش زده بود سرنگون شه، تعادلشو حفظ میکنه و میپرسه:
- چرا این همه وقت جواب منو ندادین؟چه خبر بود اونجا؟ چرا همه قصد جونمو کرده بودن؟

حشرات آهی میکشن و هر آنچه که تو دلشون بودو بیرون میریزن.
- فکر کردی چرا نتونستیم جوابتو بدیم؟

- به همین دلیل! مردم اینجا چشم دیدن مارو ندارن.

- همه جا پر شده از وسایل حشرهکشی.

.
.
.
در تمام مدتی که حشرات در حال شکایت از وضع موجود بودن، لینی تنها به یک چیز فکر میکرد. آموزههای پروفسور پیوز در کلاس مراقبت از موجودات جادویی...
روز بعد، جایی وسط دشت و دمن:
گلهی حشرات سینهخیز میون بوتهها پناه گرفته بودن و تنها چشماشون برای دیدن شکار بیرون زده بود.
- نمیخوای بگی اینجا چی کار میکنیم؟
- هیس بشین سرجات. ممکنه صدامونو بشنوه!

- کی؟

- اژدها.
- آها... چـــی؟ گفتی اژدها؟ مگه نگفتی اومدیم شکار؟

- آره دیگه.
- شکار اژدها؟ خل شدی؟

لینی دیگه پاسخی نداد. اما نگاه موشکافانهش که اطراف رو میپایید کاملا مشخص بود که شوخی نداره و پاسخش به سوال مثبته. حشراتی که به خیال راه حلی هوشمندانه به دنبال لینی راه افتاده بودن، با وحشت آب دهنشونو قورت میدن.
- باید همین الان فرار کنیم. فرار کنیم. فرار.

یکی از حشرات اینو میگه و از لای بوتهها بیرون میاد. بیرون اومدن حشره از لای بوتهها همانا و چشم تو چشم شدنش با اژدهایی که بر اثر سر و صدا سر رسیده بود هم همانا.
- عه... چیزه... سلام آقای اژدها.
- مونثه.

- خانوم اژدها.

لینی که منتظر چنین فرصتی بود، از بوتهها بیرون میپره و همچون فرماندهان جنگ فریاد میزنه:
- حمله کنید دلاوران من!

حشرات که جوگیر شده بودن با فریادهایی بلند از لای بوتهها بیرون میریزن. اما بلافاصله نکتهی مهمی رو به یاد میارن.
- ببینم، ما دقیقا چطور باید حمله کنیم؟

فرصتی برای پاسخ نمیمونه، چرا که اژدها با خشم غرشی میکنه و آتشش رو به سمت اونا روانه میکنه. حشرات جیغ و ویغکنان از اینسو به اونسو بال میزنن. برخی هم در راه، تبدیل به حشره سوخاری میشن و جان به جان آفرین تسلیم میکنن.
لینی که شاهد نابودی حشرات در پیش چشمانش بود، اون روی حشرهایش بالا میاد و از عصبانیت تبدیل به گولهای آتشین میشه.
- چیه؟ فکر کردی فقط خودت بلدی سرخ و آتشین بشی؟ حمله به سمت سوراخای دماغش!

حشرات که خواسته یا ناخواسته تو این منجلاب گیر افتاده بودن، چارهای جز شکست دادن اژدها و گوش دادن به حرف لینی نمیدیدن. بنابراین همگی در یک حرکت سریع به سمت دماغ اژدها حملهور میشن.
یکم بعد:
اژدها که از هجوم حشرات به داخل بدنش قلقلکش گرفته بود، تلو تلو میخوره و با صدای گرومپی پخش زمین میشه. حشرات که پیروزی رو از آن خودشون میدیدن، با خوشحالی از سوراخ گوش و دماغ و حتی دهن اژدها بیرون میریزن و فریاد شادی سر میدن. اما هنوز نکتهای وجود داشت که حشرات از اون سر در نمیاوردن.
- راه حل مشکلات ما از پا در آوردن یک اژدها بود؟

لینی با اشارهی سرش به غاری اشاره میکنه که در نزدیکیشون قد علم کرده بود.
- اژدها نه، گنجش. برای خریدن تمامی حشرهکشهای این منطقه و نابود کردنشون. تا آرامش به زندگیهاتون برگرده.

2.
- هی پسر. تف کن ببینم.

دانشآموزی که در حال عبور از راهرو بود با شنیدن این حرف، متعجب برمیگرده و نگاهی به اطراف میندازه تا اینکه پیوزو معلق در هوا میبینه.
- آدامسمو؟ ممنوعه؟

- ممنوع نیست. ولی من میخوامش. تف کن.
البته که پسر علاقهای به درگیر شدن با پیوز نداشت. بنابراین با سرعت آدامسو تف میکنه و میره که از اونجا دور شه که با حرف پیوز سرجاش متوقف میشه.
- کل بستهی آدامستو هم میخوام.

- ولی من دیگه نـ... باشه باشه بیا.
پسر اینو میگه و با پرت کردن بستهی آدامس، اینبار واقعا از اونجا دور میشه. پیوز که از ابهت خودش به کف اومده بود، با خوشحالی جلو میاد و آدامس و بستهشو برمیداره و قهقههزنان برای اجرای نقشهش میره.
مدتی بعد:
پیوز جلوی در اتاق پروفسور تورپین رو با قیر و آسفالت پوشونده بود و سوراخهای بزرگی، اینجا و اونجای زمین باقی گذاشته بود... تلههایی برای پاشنههای کفش لیسا!
پیوز که از شاهکاری که ساخته بود راضی به نظر میرسید، آدامسهایی که تو دهنش بود و میجوید رو در میاره و همراه با آدامسای دهنی ملت، انتهای سوراخارو میپوشونه.
- جناب پیوز؟ معلوم هست اینجا چه خبره؟

در حالت عادی پیوز باید هول میشود، اما هول شدن از جمله حرکاتی بود که در سیستم کاری پیوز تعریف نشده بود. بنابراین با اعتماد به نفس انگار نه انگار که مشغول چه کاری بوده برمیگرده.
- بله. بنده مسئول طرح پیادهسازی آسفالت کردن جادهها... راهروهای هاگوارتز هستم.

- که چی بشه اونوخ؟
- دانشآموزان و اساتید خسته از وسایل نقلیه برای عبور و مرور در هاگوارتز استفاده کنن.

پیوز تردید رو تو چشمای لیسا میبینه.
- نگران نباش. خشک شدن. یک بار امتحان کافیه.

لیسا با احتیاط پاشنهی بلند کفششو رو آسفالت میذاره و بعد از اطمینان از خشک بودنش، با آسودگی از اتاقش خارج میشه و روی اون قدم میذاره که...
- اوا پاتون گیر کرد؟ چند بار گفتم درست آسفالت کنین سوراخ موراخ توش نمونه. گوش نمیدن که.

لیسا در تلاشی وصفناپذیر سعی داشت پاشنهی کفشش که درون سوراخی داخل آسفالت گیر کرده بود رو بیرون بکشه. اما آدامسی که انتهای سوراخ قرار داشت حسابی پاشنهی کفشش و آسفالتو به هم پیوند زده بود.
- میدونم کمک کردن تو دایرهی لغات شما نمیگنجه، ولی من کلاس دارم. اگه همین الان راهی برای نجاتم پیدا نکنی قهر میکنم.

- قبوله. قهریم با هم. من جاتون برم که کلاستون با تاخیر مواجه نشه.

- هی صبر کن ببینم.

لیسا اینو میگه و با عجله سعی میکنه دنبال پیوزی که دمشو رو کولش گذاشته بود و قهقههزنان ازش دور میشد بره. زور لیسا نتیجه میده و کفشای گیر کردهش از جا در میاد، اما جای یک چیز بر روی کفش خالی بود.
- پاشنههام. پاشنههای نازنینم.

کفش در دست لیسا بود و پاشنه در آغوش سوراخ آسفالت. لیسا که قهردونش حسابی فعال شده بود همونجا میشینه و شروع به قهر کردن با آسفالت و زمین و زمان و هاگوارتز و کلاس و هرچیزی بر روی این کرهی خاکی میکنه!
3.
کفشهای لیسا تورپین نوازنده هستن! نوازندگانی که براشون فرقی نداره روی چی قدم میذارن، اونقد هنر دارن که با قدم گذاشتن بر هر زمینی از هر جنسی به تولید صدا و آهنگ بپردازن. پاشنههای جادویی این کفشها، در نوع خود بینظیر هستن.
البته این کفشها با اون پاشنههای بیهمتاشون بدون صاحبشون یعنی لیسا تورپین هیچ خواهند بود. چرا که فقط رهبر ارکستری همچون لیسا توانایی هدایت اونا به این شکل و تولید چنین صداهایی رو داره. دیگران از تولید همچین آهنگ دلنوازی ناتوان بوده و صرفا به تولید صداهای نامفهوم و گوشخراش میپردازن.
نظرم پروفسور؟ من کی باشم که نظر بدی به خواستهی کفشیِ یک استاد داشته باشم. خیلیم دلنواز مینوازن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/12/14
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: پنجشنبه 20 تیر 1398 22:24
از: روی جارو
پستها:
134

1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره)
- اژدها خفت کنیم؟ شوخی میکرد نه؟
- بعید میدونم. ارواح کلا شوخی سرشون نمیشه. هی! میشه کوله تو بندازی اون ور؟ داره شاخه های شمال شرقیمو می شکنه!
گویندالین جارو را جلوی چشم هایش گرفت. خیلی دلش میخواست بپرسد شاخه های شمال شرقی جارو، دقیقا کدام قسمتش هستند، ولی این کار دقیقا به اندازه خفت کردن یک دم شاخی مجارستانی غیر عقلانی به نظر میرسید و البته فایده چندانی هم نداشت.
- این واقعا انصاف نیست سیخو. اول چشیدن معجون هکتور، بعد مرگ پوشه بعد اون کفش های جیغ جیغو حالام دم شاخی مجارستانی؟ هی! رو پیشونی من نوشتن هری پاتر؟
صدای بوق بلندی باعث شد گویندالین جیغ بکشد. وانتی که روحِ استادیار از آن حرف می زد پشت سر گویندالین بود.
- بِرو کینار دیگَه خانِم! خوشَت آمده سَرَ راه ایستادَه ای ایستَخاره به درگاه میرلین مِی فیرَستی؟
گویندالین بهت زده به وانت قرمز رنگ نگاه کرد.
- میگم که... شما تخم های اژدها رو میاری پشت مدرسه؟
- هااا من می آورِم. دوشواری داری؟
- نه بابا دوشواری سیری چند. میگم که سرِ باغ چند؟
- مثل آدم با من حرف گفته کن!
- ای بابا منظورم اینه که اگه من بخوام بیام ور دل اژدها و همونجا خرید کنم چی؟
- مشتی ویزلی ته را می بره. ولی خرج داره!
- باشه شیتیل شما سر جاش!
راننده مو قرمز، در وات قرمز را باز کرد تا گویندالین روی صندلی های قرمز بنشیند. و زیر لب گفت:
- مرلین به دور بداره. چیقَدر چیشم دیریدَه شدن دخترای این دوره.
گویندالین ترجیح داد وانمود کند چیزی نشنیده است.
این کاری بود که در مسیر سعی داشت انجام دهد . چرا که حتی یک کلمه هم از آوازی که "مشتی ویزلی" میخواند سر در نمی آورد.
وقتی به محل زندگی اژدها رسیدند، گویندالین میدانست که واقعا دلش نمی خواهد دوباره سوار یک وانت شود. دقیقا متوجه نشد که چند گالیون به صاحب وانت داده است. چرا که حس می کرد دارد از روی زمین بلند می شود.
- نکن سیخو!
- من وقتی توی دستت باشم نمی تونم پروزات بدم.
گویندالین برای چند لحظه به بالای سرش نگاه کرد تا با نیش های باز یک اژدهای قرمز رنگ مواجه شود. ظاهرا اژدها که از خفت شدن خوشش نمی آمد تصمیم گرفته بود پیشدستی کند.
- کی بود می گفت اژدها خفت کنید؟
گویندالین که رنگ صورتش مثل گچ سفید شده و دندان هایش چیلیک چیلیک از به هم برخورد می کرد، به این نتیجه رسید که پنجه های یک اژدها جای مناسبی برای نشستن در هنگام پرواز نیست. مخصوصت وقتی هوا بارانی باشد.
تق!
- آخ کمرم...
- آخ شاخه جنوب غربی سمت چپم!
- وای دستم
- اوخ شاخه شاخه شمالی سمت راستم!
گویندالین به جارویش زل زد! به نظر می رسید جاروی پرنده بدش نمی آمد زبان داشته و به صاحبش زبان درازی کند.
- ما کجاییم؟
اژدها غرشی کرد که سبب شد گویندالین یک قدم عقب رفته و وارد غار شود. برق طلایی رنگی چشمش را زد. چند لحظه بعد آرام سرش را تکان داد.
- صحیح!
گویندالین علاقه داشت بداند کسانی که به محل مخفی ثروت های اجدادی دم شاخی های مجارستانی, راه پیدا کرده اند، چگونه از غاری که یک اژدها جلوی خروجی اش لمیده، زنده گریخته اند.
- میشه کمک؟
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شما را از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
-شرط میبندم نمی تونی بیشتر از چند ثانیه بمونی!
- سر چی شرط می بندی پیوز؟
- سر کلاست! اگه نتونی یه دقیقه، به اندازه من از زمین ارتفاع بگیری، امروز من به جات می رم سر کلاس!
لیسا با نگاهی که " اگه حالت رو نگرفتم" در آن موج میزد، به روح شرور مدرسه نگاه کرده و چوبدستی اش را بیرون کشید.
- ویندگاردیوم لویوسا!
اگر حواس لیسا تا این حد روی ورد نبود، نیشخند پیوز را تشخیص می داد . ولی او در تلااش بود تا خودش را با ارتفاع شبح نارنجی رنگ هماهنگ کند.
- این نامردیه! تو هی داری میری بالاتر!
- مطمئنی دارم می رم بالا؟
لیسا برای چند لحظه به پایین نگاه کرد. زمین سرسرا بیش از حد نزدیک به نظر می رسید.
پاق
- وای پاشنه کفشم!
لیسا لنگ لنگان به سمت دفتر اساتید رفت.
- کجا میری؟
- هاگزمید!
- پس کلاست چی؟
- با این کفشا برم؟
صدای خنده پیوز در غرولند های لیسا تورپین محو شد. پیوز در حالیکه آواز می خواند به سمت کلاس مراقبت از موجودات جادویی رفت.
3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
بنام مرلین.
کفش های استاد لیسا!
کفش های استاد لیسا خوب است. رنگ جیغی دارد. جیغ هم می کشد تازه.
اگر کسی سر کلاس حرف بزند، کفش های استاد لیسا، تلق و تلوق، به حالت خود جوش آمده و خودشان را به پس کله دانش آموز وراج می کوبند
کفش های استاد لیسا قهرقهرو هستند.
کفش های استاد لیسا اگر باران بیاید، مرتب تلق تلق می کنند حتی اگر سر جایشان باشند.
کفش های استاد لیسا گرمایی هستند، اگر هوا گرم باشد، آنها می ایند و روی صندلی میز آخر می نشینند تا باد بهشان بخورد.
کفش های استاد لیسا هر روز حمام می کنند.
کفش های استاد لیسا اگر زارت بخورد به زورت و بشکند، قهر می کنند.
اگر نشکند هم قهر می کنند.
حتی اگر صدای زرت بدهند هم باز قهر می کنند.
زیپ کیف من یک بار می خواست به خاطر صدای جیغ بچه ها در کلاس قهر کند. کفش های استاد لیسا برای لوازم تحریر ما بد آموزی دارد.
من کفش های استاد لیسا را دوست دارم
- اژدها خفت کنیم؟ شوخی میکرد نه؟
- بعید میدونم. ارواح کلا شوخی سرشون نمیشه. هی! میشه کوله تو بندازی اون ور؟ داره شاخه های شمال شرقیمو می شکنه!
گویندالین جارو را جلوی چشم هایش گرفت. خیلی دلش میخواست بپرسد شاخه های شمال شرقی جارو، دقیقا کدام قسمتش هستند، ولی این کار دقیقا به اندازه خفت کردن یک دم شاخی مجارستانی غیر عقلانی به نظر میرسید و البته فایده چندانی هم نداشت.
- این واقعا انصاف نیست سیخو. اول چشیدن معجون هکتور، بعد مرگ پوشه بعد اون کفش های جیغ جیغو حالام دم شاخی مجارستانی؟ هی! رو پیشونی من نوشتن هری پاتر؟
صدای بوق بلندی باعث شد گویندالین جیغ بکشد. وانتی که روحِ استادیار از آن حرف می زد پشت سر گویندالین بود.
- بِرو کینار دیگَه خانِم! خوشَت آمده سَرَ راه ایستادَه ای ایستَخاره به درگاه میرلین مِی فیرَستی؟
گویندالین بهت زده به وانت قرمز رنگ نگاه کرد.
- میگم که... شما تخم های اژدها رو میاری پشت مدرسه؟
- هااا من می آورِم. دوشواری داری؟
- نه بابا دوشواری سیری چند. میگم که سرِ باغ چند؟
- مثل آدم با من حرف گفته کن!
- ای بابا منظورم اینه که اگه من بخوام بیام ور دل اژدها و همونجا خرید کنم چی؟
- مشتی ویزلی ته را می بره. ولی خرج داره!
- باشه شیتیل شما سر جاش!
راننده مو قرمز، در وات قرمز را باز کرد تا گویندالین روی صندلی های قرمز بنشیند. و زیر لب گفت:
- مرلین به دور بداره. چیقَدر چیشم دیریدَه شدن دخترای این دوره.
گویندالین ترجیح داد وانمود کند چیزی نشنیده است.
این کاری بود که در مسیر سعی داشت انجام دهد . چرا که حتی یک کلمه هم از آوازی که "مشتی ویزلی" میخواند سر در نمی آورد.
وقتی به محل زندگی اژدها رسیدند، گویندالین میدانست که واقعا دلش نمی خواهد دوباره سوار یک وانت شود. دقیقا متوجه نشد که چند گالیون به صاحب وانت داده است. چرا که حس می کرد دارد از روی زمین بلند می شود.
- نکن سیخو!
- من وقتی توی دستت باشم نمی تونم پروزات بدم.
گویندالین برای چند لحظه به بالای سرش نگاه کرد تا با نیش های باز یک اژدهای قرمز رنگ مواجه شود. ظاهرا اژدها که از خفت شدن خوشش نمی آمد تصمیم گرفته بود پیشدستی کند.
- کی بود می گفت اژدها خفت کنید؟
گویندالین که رنگ صورتش مثل گچ سفید شده و دندان هایش چیلیک چیلیک از به هم برخورد می کرد، به این نتیجه رسید که پنجه های یک اژدها جای مناسبی برای نشستن در هنگام پرواز نیست. مخصوصت وقتی هوا بارانی باشد.
تق!
- آخ کمرم...
- آخ شاخه جنوب غربی سمت چپم!
- وای دستم
- اوخ شاخه شاخه شمالی سمت راستم!
گویندالین به جارویش زل زد! به نظر می رسید جاروی پرنده بدش نمی آمد زبان داشته و به صاحبش زبان درازی کند.
- ما کجاییم؟
اژدها غرشی کرد که سبب شد گویندالین یک قدم عقب رفته و وارد غار شود. برق طلایی رنگی چشمش را زد. چند لحظه بعد آرام سرش را تکان داد.
- صحیح!
گویندالین علاقه داشت بداند کسانی که به محل مخفی ثروت های اجدادی دم شاخی های مجارستانی, راه پیدا کرده اند، چگونه از غاری که یک اژدها جلوی خروجی اش لمیده، زنده گریخته اند.
- میشه کمک؟
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شما را از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
-شرط میبندم نمی تونی بیشتر از چند ثانیه بمونی!
- سر چی شرط می بندی پیوز؟
- سر کلاست! اگه نتونی یه دقیقه، به اندازه من از زمین ارتفاع بگیری، امروز من به جات می رم سر کلاس!
لیسا با نگاهی که " اگه حالت رو نگرفتم" در آن موج میزد، به روح شرور مدرسه نگاه کرده و چوبدستی اش را بیرون کشید.
- ویندگاردیوم لویوسا!
اگر حواس لیسا تا این حد روی ورد نبود، نیشخند پیوز را تشخیص می داد . ولی او در تلااش بود تا خودش را با ارتفاع شبح نارنجی رنگ هماهنگ کند.
- این نامردیه! تو هی داری میری بالاتر!
- مطمئنی دارم می رم بالا؟
لیسا برای چند لحظه به پایین نگاه کرد. زمین سرسرا بیش از حد نزدیک به نظر می رسید.
پاق
- وای پاشنه کفشم!
لیسا لنگ لنگان به سمت دفتر اساتید رفت.
- کجا میری؟
- هاگزمید!
- پس کلاست چی؟
- با این کفشا برم؟
صدای خنده پیوز در غرولند های لیسا تورپین محو شد. پیوز در حالیکه آواز می خواند به سمت کلاس مراقبت از موجودات جادویی رفت.
3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
بنام مرلین.
کفش های استاد لیسا!
کفش های استاد لیسا خوب است. رنگ جیغی دارد. جیغ هم می کشد تازه.
اگر کسی سر کلاس حرف بزند، کفش های استاد لیسا، تلق و تلوق، به حالت خود جوش آمده و خودشان را به پس کله دانش آموز وراج می کوبند
کفش های استاد لیسا قهرقهرو هستند.
کفش های استاد لیسا اگر باران بیاید، مرتب تلق تلق می کنند حتی اگر سر جایشان باشند.
کفش های استاد لیسا گرمایی هستند، اگر هوا گرم باشد، آنها می ایند و روی صندلی میز آخر می نشینند تا باد بهشان بخورد.
کفش های استاد لیسا هر روز حمام می کنند.
کفش های استاد لیسا اگر زارت بخورد به زورت و بشکند، قهر می کنند.
اگر نشکند هم قهر می کنند.
حتی اگر صدای زرت بدهند هم باز قهر می کنند.
زیپ کیف من یک بار می خواست به خاطر صدای جیغ بچه ها در کلاس قهر کند. کفش های استاد لیسا برای لوازم تحریر ما بد آموزی دارد.
من کفش های استاد لیسا را دوست دارم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی
*****
نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/13
تولد نقش: 1395/12/19
آخرین ورود: دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
از: وزارت سحر و جادو
پستها:
1513

1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره)
- وینکی جن وزیر کلاه به سر؟
تق تق!
- یکبار دیگه اون کلاه بخوره تو سرم...
آرسینوس با مشاهده لوله مسلسلی که به سوی نقابش نشانه میرفت، تصمیم گرفت حرفش را ادامه ندهد. معاون وزیر سحر و جادو، همچنان که با آرامش در میان جنگل پیش میرفت، به انگلستان و اتاق راحت خود در خانه ریدل فکر میکرد که ناگهان...
تق تق تق تق تق تق!
آرسینوس همچون گربه ای وحشت زده از جا پرید.
- وینکی جن وزیر خووب بود... وینکی نتونست حضور پشه ها روی نقاب معاونش رو تحمل کرد!
- و تصمیم گرفتی برای پروندن پشه ها از روی نقابم تیر اندازی کنی.
- دقیقا!
آرسینوس بر خودش و وزارت و پشه و جنگل لعنتی فرستاد. اکنون سه روز بود که خودش و وینکی بدون هیچ محافظ و نیروی کمکی در جنگل های ترنسیلوانیا سرگردان بودند. تنها به این دلیل که پس از باز کردن خزانه وزارت، با خزانه ای خالی مواجه شدند که البته وینکی با دیدن آن بلافاصله شروع به خود زنی کرده بود، سپس با حالتی سادیسمی شروع کرده بود به تمیز کردن داخل آن که البته به وسیله افسون های بیهوش کننده خارجش کرده بودند. و وینکی پس از بهوش آمدن، با حالتی خلسه مانند، کلمات گنج، ترنسیلوانیا و خانه درختی را به زبان آورده بود.
آرسینوس پس از به یاد آوری آن روز، ناسزایی به روح مورخین وزارت فرستاد که تک تک آن کلمات را ثبت کرده بودند و وینکی بلافاصله پس از دیدنشان دستور رفتن به مجارستان و جستجو به دنبال گنج را صادر کرده بود.
و اکنون وزیر و معاونش آنجا بودند.
آرسینوس و وینکی همچنان با قدم هایی استوار پیش میرفتند. هرچند که آرسینوس با داشتن دو کوله پشتی بسیار بزرگ بر دوشش، اندکی تلو تلو میخورد.
جن و جادوگر همینطور به اعماق جنگل پیش میرفتند. در حالی که گاهی پایشان به ریشه درختان گیر میکرد، و اشعه طلایی رنگ آفتاب گاهی از میان شاخ و برگ درختان، در چشمشان می افتاد.
پس از گذشت ساعتی، در میان قلب جنگل، آرسینوس و وینکی احساس میکردند جنگل بیش از حد ساکت است.
آرسینوس، با وجود اینکه حس میکرد همه چیز درست خواهد شد، تنها برای شکستن سکوت گفت:
- خانم وزیر، مطمئنید که اومدیم جای درست؟ منظورم اینه که...
- وینکی اینجارو خوب یادش میاد. اینجا همون جایی بود که دویست سال پیش همراه با اولین اربابش اومد! البته سن و سال وینکی هیچوقت از هیجده سال بیشتر نشد. وینکی جن وزیر جوون و ملوسی بود.
آرسینوس نگاه عاقل اندر سفیهی به وینکی که داشت عشوه می آمد انداخت.
کم کم هوا داشت تاریک میشد، و با تاریک شدن هوا، آرسینوس و وینکی بیشتر سرما را حس میکردند. البته سرما به خودی خود چیز بدی نبود... صدای زوزه گرگ ها بود که اندکی بدن وزیر و معاون را به مور مور می انداخت.
آرسینوس و وینکی باز هم راه را ادامه دادند... اینبار سریعتر.
سپس ناگهان قطره آبی روی نقاب آرسینوس افتاد.
- همه چیز درست میشه... حتی این موضوع که الان بارون میگیره. مطمئنم درست میشه.
- بارون نگرفت... اینجا خونه درختی بود که وینکی میگفت، نقابدار هم زیر مرلینگاهش ایستاده بود که نشتی داشت... وینکی جن پرحافظه هیجده ساله خووب؟
سپس آرسینوس و وینکی، در حالی که آرسینوس میکوشید ادبش را از دست ندهد و دهان به فحش دادن نگشاید، خود را به تنه درخت چسباندند و به هر زحمتی بود به بالای درخت رفتند.
وینکی درست میگفت... در بالای درخت خانه ای کج و کوله و از ریخت افتاده، که چوب هایش نیز پوسیده بودند ساخته شده بود.
آرسینوس نگاهی به وینکی انداخت:
- منتظر تشریفات هستید وزیر بانو؟ نمیرید داخل؟
- اول معاون!
آرسینوس فرصت جواب دادن پیدا نکرد، چرا که توسط ضربه مسلسل وینکی، وارد خانه شد.
و سپس سقوط کرد...
دو دقیقه بعد، تنه بلند و تنومند درخت به انتها رسید و آرسینوس محکم به زمین برخورد کرد. با اینکه نرم و خاکی بود، اما استخوان هایش اندکی درد گرفتند. میخواست از روی زمین بلند شود که ناگهان وینکی رویش فرود آمد.
پس از چند ثانیه، جادوگر و جن از جا بلند شدند و به اطرافشان نگاه کردند... فضایی بزرگ بود، و با ریشه های درختان احاطه شده بود. وینکی با هیجان و خوشحالی جلوتر از معاونش به راه افتاد و آرسینوس ابتدا چوبدستی اش را با طلسم "لوموس" روشن کرده، سپس به دنبال وی روانه شد.
در میان آن فضای خالی و تاریک رفتند و رفتند تا اینکه ناگهان وینکی متوقف شد. به دنبال وینکی، آرسینوس نیز متوقف شد. و سپس هردویشان به دو نقطه نارنجی رنگ در میان سیاهی خیره شدند.
و اژدها قدمی به جلو گذاشت تا در میان روشنایی نور چوبدستی قرار گیرد...
آرسینوس و وینکی با دیدن اژدها، از شدت ترس خشک شدند. لباس کهنه وینکی در میان تاریکی به رنگ زرد در آمد، و تک تک سلول های تشکیل دهنده نقاب آرسینوس سفید شدند.
آرسینوس جان خود را دوست داشت. پس اولین کاری که کرد این بود که یقه وینکی را گرفت و او را بلند کرده، به سمت اژدها پرتاب کرد.
- بیا اینو بخور، من انگل دارم، خوشمزه نیستم، خدافس!
و آرسینوس دوید و دوید، از درخت خارج شد، و سپس به مقصد خانه ریدل آپارات کرد...
فردای آن روز:
ساعت هفت صبح، آرسینوس بدون هیچ عذاب وجدانی، در کمال آرامش در حال خروج از خانه ریدل بود تا به وزارتخانه برود... باید مرگ وزیر را به اطلاع وزارت میرساند... که ناگهان متوجه ابر سیاه و عجیبی در آسمان شد...
ابری که هر لحظه نزدیک تر میشد...
و بعد آرسینوس با فهمیدن اینکه چه بر سرشان نازل شده، وحشت کرد.
- اژدها!
و سپس زمانی که اژدها مقابل پایش فرود آمد، آرسینوس به جای شنیدن غرض اژدها، صدایی شبیه شلیک مسلسل شنید و بلافاصله بعد از آن صدای جیغ مانندی فریاد زد:
- وینکی وزیرِ خزانه پر کن خووب! وینکی زنِ اژدها شد. وینکی فردا با اژدها عروسی کرد تا بچه های نیمه وینکی-نیمه اژدها به دنیا آورد. وینکی جن خووب؟
آرسینوس نمیدانست از پر شدن خزانه وزارت خوشحال باشد، یا از اینکه وینکی با یک اژدها عروسی کرده گریه کند. نتیجتا تصمیم گرفت فکر نکند و بیهوش شود!
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شمارا از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
در یک ظهر آفتابی روز چهارشنبه، لیسا تورپین با آرامش تمام، و در حالی که با تمام دنیا و حتی خودش قهر کرده بود، به سوی محوطه مدرسه حرکت میکرد تا جلسه دوم کلاس مراقبت از موجودات جادویی را شروع کند.
لیسا لحظه ای ایستاد و به ساعتش نگاه کرد.
هنوز یک ساعت وقت داشت.
پس ایستاد و برای لحظه ای از پنجره به منظره زیبای بیرون نگاه کرد. دریاچه سیاه و جنگل ممنوعه در زیر نور آفتاب، باشکوه و زیبا بودند و هوش از سر هر بیننده ای میبردند.
لیسا اندکی به منظره رو به رویش نگاه کرد... سپس برگشت تا در طول راهرو حرکت کند و خود را به کلاس برساند. برای مهم نبود اگر زودتر برسد، اما از دیر رسیدن بدش می آمد.
لیسا آهسته حرکت میکرد. از بابت زمان نگرانی نداشت. راه میرفت و از صدای تق تق پاشنه کفش هایش روی کف سنگی لذت میبرد...
که ناگهان دیگر صدایی نشنید.
در واقع اصلا نتوانست حرکت کند!
پس به زمین نگاه کرد و متوجه شد که چیزی پاشنه کفش هایش را به زمین چسبانده است.
لیسا پس از آنکه در هر تلاشی برای جدا کردن کفش هایش از زمین ناکام ماند، بالاخره در حالی که با عامل گیر کردنش قهر میکرد، پایش را از کفش خارج کرد تا شاید بتواند کفش را از زمین جدا کند. اما نتوانست. به نظر میرسید کفش ها با ماده ای مثل آدامس. اما بسیار سفت تر به زمین چسبیده باشند.
لیسا بیشتر به خودش فشار آورد که کفش ها را از زمین جدا کند. اما نتوانست.
در نتیجه به ناچار از چوبدستی استفاده کرد.
- اکسیو کفش پاشنه بلند!
کفش ها پس از چند ثانیه تقلا، ناگهان از زمین کنده شدند و به سوی لیسا آمدند.
البته بدون پاشنه!
لیسا ناباورانه به کفش های بی پاشنه و پاشنه هایی که همچنان روی زمین چسبیده بودند نگاه کرد...
- هار هار هار! میدونستم توی دام میوفتی! لیسا توربین توی دام افتاده!
- با همتون قهرم!
لیسا با دیدن پیوز، این را گفت، و در حالی که به شدت گریه میکرد، دوان دوان به سوی درمانگاه حرکت کرد تا شاید بتواند جان با ارزش کفش هایش را نجات دهد.
پیوز همچنان که میخندید و روی هوا به سبک کرال پشت، پرواز میکرد. ناگهان به خود آمد...
- اوه... اون الان نمیره کلاس... این یعنی من میتونم برم و کلی با دانش آموزای دست و پا چلفتی خوش بگذرونم!
3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
برای گفتن نظرمان راجع به کفش های لیسا تورپین، ابتدا باید بدانیم که کفش های لیسا تورپین چه میباشند!
کفش های لیسا تورپین، اصولا چیزهای خوبی هستند. آنها در تمام موارد زندگی. در سختی ها، خوشی ها، بیماری ها، شادی ها، و حتی در مرگ با لیسا همراه خواهند بود.
کفش های لیسا، جزو موجودات زنده طبقه بندی شده اند و در میان جانوران جادویی فوق العاده خطرناک و رام نشدنی قرار دارند که به همین دلیل، تنها صاحب آنها یعنی لیسا میتواند از آنان استفاده کند.
حال که ما میدانیم این کفش ها چه چیزی هستند، میتوانیم بگوییم که هرکس آنها را داشته باشد، نیمی از ایمانش به مرلین را کامل کرده و خیلی هم خوب است و لایک دارد.
- وینکی جن وزیر کلاه به سر؟

تق تق!
- یکبار دیگه اون کلاه بخوره تو سرم...

آرسینوس با مشاهده لوله مسلسلی که به سوی نقابش نشانه میرفت، تصمیم گرفت حرفش را ادامه ندهد. معاون وزیر سحر و جادو، همچنان که با آرامش در میان جنگل پیش میرفت، به انگلستان و اتاق راحت خود در خانه ریدل فکر میکرد که ناگهان...
تق تق تق تق تق تق!
آرسینوس همچون گربه ای وحشت زده از جا پرید.
- وینکی جن وزیر خووب بود... وینکی نتونست حضور پشه ها روی نقاب معاونش رو تحمل کرد!

- و تصمیم گرفتی برای پروندن پشه ها از روی نقابم تیر اندازی کنی.

- دقیقا!

آرسینوس بر خودش و وزارت و پشه و جنگل لعنتی فرستاد. اکنون سه روز بود که خودش و وینکی بدون هیچ محافظ و نیروی کمکی در جنگل های ترنسیلوانیا سرگردان بودند. تنها به این دلیل که پس از باز کردن خزانه وزارت، با خزانه ای خالی مواجه شدند که البته وینکی با دیدن آن بلافاصله شروع به خود زنی کرده بود، سپس با حالتی سادیسمی شروع کرده بود به تمیز کردن داخل آن که البته به وسیله افسون های بیهوش کننده خارجش کرده بودند. و وینکی پس از بهوش آمدن، با حالتی خلسه مانند، کلمات گنج، ترنسیلوانیا و خانه درختی را به زبان آورده بود.
آرسینوس پس از به یاد آوری آن روز، ناسزایی به روح مورخین وزارت فرستاد که تک تک آن کلمات را ثبت کرده بودند و وینکی بلافاصله پس از دیدنشان دستور رفتن به مجارستان و جستجو به دنبال گنج را صادر کرده بود.
و اکنون وزیر و معاونش آنجا بودند.
آرسینوس و وینکی همچنان با قدم هایی استوار پیش میرفتند. هرچند که آرسینوس با داشتن دو کوله پشتی بسیار بزرگ بر دوشش، اندکی تلو تلو میخورد.
جن و جادوگر همینطور به اعماق جنگل پیش میرفتند. در حالی که گاهی پایشان به ریشه درختان گیر میکرد، و اشعه طلایی رنگ آفتاب گاهی از میان شاخ و برگ درختان، در چشمشان می افتاد.
پس از گذشت ساعتی، در میان قلب جنگل، آرسینوس و وینکی احساس میکردند جنگل بیش از حد ساکت است.
آرسینوس، با وجود اینکه حس میکرد همه چیز درست خواهد شد، تنها برای شکستن سکوت گفت:
- خانم وزیر، مطمئنید که اومدیم جای درست؟ منظورم اینه که...
- وینکی اینجارو خوب یادش میاد. اینجا همون جایی بود که دویست سال پیش همراه با اولین اربابش اومد! البته سن و سال وینکی هیچوقت از هیجده سال بیشتر نشد. وینکی جن وزیر جوون و ملوسی بود.

آرسینوس نگاه عاقل اندر سفیهی به وینکی که داشت عشوه می آمد انداخت.
کم کم هوا داشت تاریک میشد، و با تاریک شدن هوا، آرسینوس و وینکی بیشتر سرما را حس میکردند. البته سرما به خودی خود چیز بدی نبود... صدای زوزه گرگ ها بود که اندکی بدن وزیر و معاون را به مور مور می انداخت.
آرسینوس و وینکی باز هم راه را ادامه دادند... اینبار سریعتر.
سپس ناگهان قطره آبی روی نقاب آرسینوس افتاد.
- همه چیز درست میشه... حتی این موضوع که الان بارون میگیره. مطمئنم درست میشه.

- بارون نگرفت... اینجا خونه درختی بود که وینکی میگفت، نقابدار هم زیر مرلینگاهش ایستاده بود که نشتی داشت... وینکی جن پرحافظه هیجده ساله خووب؟

سپس آرسینوس و وینکی، در حالی که آرسینوس میکوشید ادبش را از دست ندهد و دهان به فحش دادن نگشاید، خود را به تنه درخت چسباندند و به هر زحمتی بود به بالای درخت رفتند.
وینکی درست میگفت... در بالای درخت خانه ای کج و کوله و از ریخت افتاده، که چوب هایش نیز پوسیده بودند ساخته شده بود.
آرسینوس نگاهی به وینکی انداخت:
- منتظر تشریفات هستید وزیر بانو؟ نمیرید داخل؟

- اول معاون!

آرسینوس فرصت جواب دادن پیدا نکرد، چرا که توسط ضربه مسلسل وینکی، وارد خانه شد.
و سپس سقوط کرد...
دو دقیقه بعد، تنه بلند و تنومند درخت به انتها رسید و آرسینوس محکم به زمین برخورد کرد. با اینکه نرم و خاکی بود، اما استخوان هایش اندکی درد گرفتند. میخواست از روی زمین بلند شود که ناگهان وینکی رویش فرود آمد.
پس از چند ثانیه، جادوگر و جن از جا بلند شدند و به اطرافشان نگاه کردند... فضایی بزرگ بود، و با ریشه های درختان احاطه شده بود. وینکی با هیجان و خوشحالی جلوتر از معاونش به راه افتاد و آرسینوس ابتدا چوبدستی اش را با طلسم "لوموس" روشن کرده، سپس به دنبال وی روانه شد.
در میان آن فضای خالی و تاریک رفتند و رفتند تا اینکه ناگهان وینکی متوقف شد. به دنبال وینکی، آرسینوس نیز متوقف شد. و سپس هردویشان به دو نقطه نارنجی رنگ در میان سیاهی خیره شدند.
و اژدها قدمی به جلو گذاشت تا در میان روشنایی نور چوبدستی قرار گیرد...
آرسینوس و وینکی با دیدن اژدها، از شدت ترس خشک شدند. لباس کهنه وینکی در میان تاریکی به رنگ زرد در آمد، و تک تک سلول های تشکیل دهنده نقاب آرسینوس سفید شدند.
آرسینوس جان خود را دوست داشت. پس اولین کاری که کرد این بود که یقه وینکی را گرفت و او را بلند کرده، به سمت اژدها پرتاب کرد.
- بیا اینو بخور، من انگل دارم، خوشمزه نیستم، خدافس!

و آرسینوس دوید و دوید، از درخت خارج شد، و سپس به مقصد خانه ریدل آپارات کرد...
فردای آن روز:
ساعت هفت صبح، آرسینوس بدون هیچ عذاب وجدانی، در کمال آرامش در حال خروج از خانه ریدل بود تا به وزارتخانه برود... باید مرگ وزیر را به اطلاع وزارت میرساند... که ناگهان متوجه ابر سیاه و عجیبی در آسمان شد...
ابری که هر لحظه نزدیک تر میشد...
و بعد آرسینوس با فهمیدن اینکه چه بر سرشان نازل شده، وحشت کرد.
- اژدها!

و سپس زمانی که اژدها مقابل پایش فرود آمد، آرسینوس به جای شنیدن غرض اژدها، صدایی شبیه شلیک مسلسل شنید و بلافاصله بعد از آن صدای جیغ مانندی فریاد زد:
- وینکی وزیرِ خزانه پر کن خووب! وینکی زنِ اژدها شد. وینکی فردا با اژدها عروسی کرد تا بچه های نیمه وینکی-نیمه اژدها به دنیا آورد. وینکی جن خووب؟

آرسینوس نمیدانست از پر شدن خزانه وزارت خوشحال باشد، یا از اینکه وینکی با یک اژدها عروسی کرده گریه کند. نتیجتا تصمیم گرفت فکر نکند و بیهوش شود!
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شمارا از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
در یک ظهر آفتابی روز چهارشنبه، لیسا تورپین با آرامش تمام، و در حالی که با تمام دنیا و حتی خودش قهر کرده بود، به سوی محوطه مدرسه حرکت میکرد تا جلسه دوم کلاس مراقبت از موجودات جادویی را شروع کند.
لیسا لحظه ای ایستاد و به ساعتش نگاه کرد.
هنوز یک ساعت وقت داشت.
پس ایستاد و برای لحظه ای از پنجره به منظره زیبای بیرون نگاه کرد. دریاچه سیاه و جنگل ممنوعه در زیر نور آفتاب، باشکوه و زیبا بودند و هوش از سر هر بیننده ای میبردند.
لیسا اندکی به منظره رو به رویش نگاه کرد... سپس برگشت تا در طول راهرو حرکت کند و خود را به کلاس برساند. برای مهم نبود اگر زودتر برسد، اما از دیر رسیدن بدش می آمد.
لیسا آهسته حرکت میکرد. از بابت زمان نگرانی نداشت. راه میرفت و از صدای تق تق پاشنه کفش هایش روی کف سنگی لذت میبرد...
که ناگهان دیگر صدایی نشنید.
در واقع اصلا نتوانست حرکت کند!
پس به زمین نگاه کرد و متوجه شد که چیزی پاشنه کفش هایش را به زمین چسبانده است.
لیسا پس از آنکه در هر تلاشی برای جدا کردن کفش هایش از زمین ناکام ماند، بالاخره در حالی که با عامل گیر کردنش قهر میکرد، پایش را از کفش خارج کرد تا شاید بتواند کفش را از زمین جدا کند. اما نتوانست. به نظر میرسید کفش ها با ماده ای مثل آدامس. اما بسیار سفت تر به زمین چسبیده باشند.
لیسا بیشتر به خودش فشار آورد که کفش ها را از زمین جدا کند. اما نتوانست.
در نتیجه به ناچار از چوبدستی استفاده کرد.
- اکسیو کفش پاشنه بلند!

کفش ها پس از چند ثانیه تقلا، ناگهان از زمین کنده شدند و به سوی لیسا آمدند.
البته بدون پاشنه!
لیسا ناباورانه به کفش های بی پاشنه و پاشنه هایی که همچنان روی زمین چسبیده بودند نگاه کرد...
- هار هار هار! میدونستم توی دام میوفتی! لیسا توربین توی دام افتاده!
- با همتون قهرم!

لیسا با دیدن پیوز، این را گفت، و در حالی که به شدت گریه میکرد، دوان دوان به سوی درمانگاه حرکت کرد تا شاید بتواند جان با ارزش کفش هایش را نجات دهد.
پیوز همچنان که میخندید و روی هوا به سبک کرال پشت، پرواز میکرد. ناگهان به خود آمد...
- اوه... اون الان نمیره کلاس... این یعنی من میتونم برم و کلی با دانش آموزای دست و پا چلفتی خوش بگذرونم!

3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
برای گفتن نظرمان راجع به کفش های لیسا تورپین، ابتدا باید بدانیم که کفش های لیسا تورپین چه میباشند!
کفش های لیسا تورپین، اصولا چیزهای خوبی هستند. آنها در تمام موارد زندگی. در سختی ها، خوشی ها، بیماری ها، شادی ها، و حتی در مرگ با لیسا همراه خواهند بود.
کفش های لیسا، جزو موجودات زنده طبقه بندی شده اند و در میان جانوران جادویی فوق العاده خطرناک و رام نشدنی قرار دارند که به همین دلیل، تنها صاحب آنها یعنی لیسا میتواند از آنان استفاده کند.
حال که ما میدانیم این کفش ها چه چیزی هستند، میتوانیم بگوییم که هرکس آنها را داشته باشد، نیمی از ایمانش به مرلین را کامل کرده و خیلی هم خوب است و لایک دارد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1396/4/30 2:28:54
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/03
تولد نقش: 1395/06/06
آخرین ورود: پنجشنبه 9 اسفند 1403 22:55
از: سفر برگشتم!
پستها:
234

1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره)
جیسون برای یک سفر دیگه به مجارستان اومده بود. مجارستان جای قشنگی بود. مجارستان جای خفنی بود. مجارستان به قدری خفن بود که تا حالا 27 بار به عنوان اپراتور پیشگام انتخاب شده بود!
درحالی که جیسون داشت به سرعت و بدون وقفه عکس میگرفت، یک شاخدم مجارستانی از پشت بهش نزدیک میشد. شاخدم انتظار داشت که جیسون متوجه اون بشه اما جیسون سرش با عکس گرفتن شلوع تر از این حرف ها بود. شاخدم بازم جلوتر اومد اما جیسون بازهم متوجه نشد. شاخدم یکبار دیگه هم جلوتر اومد اما جیسون بازهم متوجه نشد.
اینجا بود که کارگردان وارد کادر شد و با پس گردنی به جیسون فهموند که در این سکانس باید به پشتش نگاه کنه.
- اژدها!
بالاخره جیسون متوجه شاخدم شد، با آخرین سرعت فرار کرد و پشت یه سنگ بزرگ قایم شد. شاخدم های مجارستانی موجودات گولاخ و گنده ای هستن اما مغز سبکی دارن. یا در زبون عامیانه خنگ هستن. پس از چند دقیقه پیغام درون مغز اژدها از ...Loading به !Target is lost تبدیل شد و اژدها شروع به گشتن به دنبال جیسون کرد.
جیسون ترسیده بود. حالا باید چیکار میکرد؟ یکدفعه چراغی در ذهن جیسون روشن شد. جیسون دوستی داشت که در یونان با او آشنا شده بود. اسم اون جعفر بود.
جیسون به سرعت گوشیِ مشنگیش رو درآورد و به جعفر زنگ زد. پس از چند لحظه جعفر گوشی رو برداشت.
- جعفرم. شوما؟
- من جیسونم جعفر. یادته؟ تو یونان بودیم!
- ...آها جیسون! چطوری دادا؟ چه کومکی از دستم برمویاد؟
- من با یه شاخدم مجارستانی گیر افتادم! باید چیکار کنم؟
- شاخدم؟ صبر کن فکر کونم.
- سریع فکر کن! سریع!
پس از چندین و چند ثانیه جعفر گفت:
- یادم اومد! ته دوم شاخدوم یه کلید هست. باید انگشتت رو روی اون دکمه 3 ثانیه نگه داری.
- یعنی با فشار دادن یه دکمه اون از پا درمیاد؟!
مگه میشه؟! 
- آره دادا. اینجوری ریست فکتوری میشه.
- آها...که اینطور...قربانت...فعلاً خدافظ.
- چاکر دادا. خودافیظ.
و تلفن قطع شد. از بخت خوب جیسون شاخدم روی زمین نشسته بود و با تنه ی یک درخت قطع شده درحال تمیز کردن مجرای تنفسی خودش بود. جیسون فقط چند متر با دم اژدها فاصله داشت.
جیسون جلو رفت. آنقدر جلو رفت تا به دم اژدها رسید و دکمه را دید. با احتیاط انگشتش رو روی اون نگه داشت و پس از چند ثانیه انگشتش رو برداشت. جیسون برای اینکه بفهمه استفاده از دکمه جواب داده یا نه رفت جلو تا بتونه صورت اژدها رو ببینه. اژدها هیچ حرکتی نمیکرد. نقشه جواب داده بود.
در همین حال که جیسون داشت یک نفس راحت میکشید متوجه چیزی شد که چند متر اونورتر داشت برق میزد. جیسون جلو رفت تا ببینه منبع این درخشانی چیه.
- با...باورم نمیشه...گنج!
جیسون یه گنج پیدا کرده بود! کی فکرش رو میکرد؟
- حالا میتونم کلی بلیط مسافرت بخرم!
جیسون از خوشحالی شروع به رقصیدن کرد.
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شمارا از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
پیوز به آرومی در اتاق لیسا رو باز کرد. وارد اتاق شد و نگاهی به اطراف انداخت. کل دیوار ها با عکس هایی از کفش های پاشنه بلند پر شده بود. پیوز به آرومی به سمت لیسا رفت که خواب بود و در خواب هم مرتب عبارت "قهرم" را تکرار میکرد. پیوز نگاهی به زیر تخت انداخت و کفش ها رو دید. کفش هایی به پاشنه 20 سانتی. اون ها رو برداشت و به سمت اتاق خودش روانه شد.
چند دقیقه بعد:
- آره. ویروسر اینجاست.
پیوز تونست با یک ضربه ی چکش حساب شده برای هر لنگه کفش پاشنه های اون رو به بهترین نحو ممکن نابود کنه. حالا باید کفش هارو به جای اصلیشون برمیگردوند.
چند دقیقه بعد:
پیوز با فرمت evil از اتاق لیسا بیرون اومد و در رو بست. ماموریت انجام شده بود.
3. نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
برای مسافرت به مناظق شهری مناسب و برای مسافرت به مناطق کوهستانی نامناسب هستن. واسه اینکه با این کفش ها تو کوه میخوره زمین و بعدش میخواد با کوه هم قهر کنه حتماً.
ولی تو شهر دست انداز نیست!
جیسون برای یک سفر دیگه به مجارستان اومده بود. مجارستان جای قشنگی بود. مجارستان جای خفنی بود. مجارستان به قدری خفن بود که تا حالا 27 بار به عنوان اپراتور پیشگام انتخاب شده بود!
درحالی که جیسون داشت به سرعت و بدون وقفه عکس میگرفت، یک شاخدم مجارستانی از پشت بهش نزدیک میشد. شاخدم انتظار داشت که جیسون متوجه اون بشه اما جیسون سرش با عکس گرفتن شلوع تر از این حرف ها بود. شاخدم بازم جلوتر اومد اما جیسون بازهم متوجه نشد. شاخدم یکبار دیگه هم جلوتر اومد اما جیسون بازهم متوجه نشد.
اینجا بود که کارگردان وارد کادر شد و با پس گردنی به جیسون فهموند که در این سکانس باید به پشتش نگاه کنه.
- اژدها!

بالاخره جیسون متوجه شاخدم شد، با آخرین سرعت فرار کرد و پشت یه سنگ بزرگ قایم شد. شاخدم های مجارستانی موجودات گولاخ و گنده ای هستن اما مغز سبکی دارن. یا در زبون عامیانه خنگ هستن. پس از چند دقیقه پیغام درون مغز اژدها از ...Loading به !Target is lost تبدیل شد و اژدها شروع به گشتن به دنبال جیسون کرد.
جیسون ترسیده بود. حالا باید چیکار میکرد؟ یکدفعه چراغی در ذهن جیسون روشن شد. جیسون دوستی داشت که در یونان با او آشنا شده بود. اسم اون جعفر بود.
جیسون به سرعت گوشیِ مشنگیش رو درآورد و به جعفر زنگ زد. پس از چند لحظه جعفر گوشی رو برداشت.
- جعفرم. شوما؟

- من جیسونم جعفر. یادته؟ تو یونان بودیم!

- ...آها جیسون! چطوری دادا؟ چه کومکی از دستم برمویاد؟
- من با یه شاخدم مجارستانی گیر افتادم! باید چیکار کنم؟
- شاخدم؟ صبر کن فکر کونم.
- سریع فکر کن! سریع!
پس از چندین و چند ثانیه جعفر گفت:
- یادم اومد! ته دوم شاخدوم یه کلید هست. باید انگشتت رو روی اون دکمه 3 ثانیه نگه داری.

- یعنی با فشار دادن یه دکمه اون از پا درمیاد؟!
مگه میشه؟! 
- آره دادا. اینجوری ریست فکتوری میشه.

- آها...که اینطور...قربانت...فعلاً خدافظ.

- چاکر دادا. خودافیظ.

و تلفن قطع شد. از بخت خوب جیسون شاخدم روی زمین نشسته بود و با تنه ی یک درخت قطع شده درحال تمیز کردن مجرای تنفسی خودش بود. جیسون فقط چند متر با دم اژدها فاصله داشت.
جیسون جلو رفت. آنقدر جلو رفت تا به دم اژدها رسید و دکمه را دید. با احتیاط انگشتش رو روی اون نگه داشت و پس از چند ثانیه انگشتش رو برداشت. جیسون برای اینکه بفهمه استفاده از دکمه جواب داده یا نه رفت جلو تا بتونه صورت اژدها رو ببینه. اژدها هیچ حرکتی نمیکرد. نقشه جواب داده بود.
در همین حال که جیسون داشت یک نفس راحت میکشید متوجه چیزی شد که چند متر اونورتر داشت برق میزد. جیسون جلو رفت تا ببینه منبع این درخشانی چیه.
- با...باورم نمیشه...گنج!

جیسون یه گنج پیدا کرده بود! کی فکرش رو میکرد؟
- حالا میتونم کلی بلیط مسافرت بخرم!
جیسون از خوشحالی شروع به رقصیدن کرد.
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شمارا از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
پیوز به آرومی در اتاق لیسا رو باز کرد. وارد اتاق شد و نگاهی به اطراف انداخت. کل دیوار ها با عکس هایی از کفش های پاشنه بلند پر شده بود. پیوز به آرومی به سمت لیسا رفت که خواب بود و در خواب هم مرتب عبارت "قهرم" را تکرار میکرد. پیوز نگاهی به زیر تخت انداخت و کفش ها رو دید. کفش هایی به پاشنه 20 سانتی. اون ها رو برداشت و به سمت اتاق خودش روانه شد.
چند دقیقه بعد:
- آره. ویروسر اینجاست.

پیوز تونست با یک ضربه ی چکش حساب شده برای هر لنگه کفش پاشنه های اون رو به بهترین نحو ممکن نابود کنه. حالا باید کفش هارو به جای اصلیشون برمیگردوند.
چند دقیقه بعد:
پیوز با فرمت evil از اتاق لیسا بیرون اومد و در رو بست. ماموریت انجام شده بود.
3. نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
برای مسافرت به مناظق شهری مناسب و برای مسافرت به مناطق کوهستانی نامناسب هستن. واسه اینکه با این کفش ها تو کوه میخوره زمین و بعدش میخواد با کوه هم قهر کنه حتماً.

ولی تو شهر دست انداز نیست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.
Night Of The Living Deadpool
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.
Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/10/01
تولد نقش: 1395/10/02
آخرین ورود: دوشنبه 10 شهریور 1404 20:23
از: من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
پستها:
539

امتیازات جلسه اول کلاس مراقبت از موجودات جادویی.
ریونکلاو:
مایکل کرنر: ۲۹ امتیاز
رول قشنگی بود ولی یکم کوتاه بود. جالب بود چون خلاقیت به خرج دادی و خودتو به رول تدریس محدود نکردی. تنها بخاطر کوتاه بودنش امتیاز کم کردم.
جیسون ساموئلز: ۳۰ امتیاز
رول قشنگی بود باهاش حال کردم. مخصوصا اینکه مرگ پوشه رو حرص دادی.
مرگ پوشه صحبت نمیکنه ولی حالا چون رول طنز بود چشم پوشی کردم و اینا! ولی آفرین.
لادیسلاو زاموژسلی: ۳۰ امتیاز
آقای زاموژسلی شما برای امتیاز بندی پدر منو در آوردی! مگه من رولتو درک میکردم اصلا؟
به سختی درکش کردم. رول جالب و خلاقانه از بود. استفاده از پوشه هم باحال بود. آفرین.
ریتا اسکیتر: ۳۰ امتیاز
رول شما هم قشنگ بود ولی زیاد صحنه سازی نداشت. نگفته بودین که الان کجان. توی جنگلن وسط خیابونن؟ جاییه که هم مشنگا تردد میکنن و هم جادوگرا؟
ولی محتوای پستت و دیده نشدن مرگ پوشه برای مشنگا خلاقانه بود. آفرین.
لینی وارنر: ۳۰ امتیاز
رولت عالی بود و خیلی قشنگ! اینکه چند بار فکر کرده بهش حمله شده باحال بود. و اینکه چه عجب یکی بالاخره خورده شد! البته بماند که آخرش نجات پیدا کردی!
اورلا کوییرک:۳۰ امتیاز
اولش که اون بختک رو دیدم سریع خواستم امتیاز کم کنم و بعد که خوندم فهمیدم جریان از چه قراره فهمیدم که رول باحالیه.
نتونستم ایراد بگیرم. خوب بود آفرین.
گریفندور:
جینی ویزلی:۲۹ امتیاز
رولت قشنگ بود. فقط داخل این رول تو بیدار بودی و پروتی بیهوش. مرگ پوشه جایی میره که کسی کنار طعمش نباشه!
همچنین یکم مقدمه چینی نکردی که چی شده و چرا اون ها اونجان!
آخرشم آرسینوس از غیب ظاهر شد یهو؟
پروتی پاتیل:۲۸ امتیاز
رول شما هم قشنگ بود. تا جایی که خوندم فکر کنم طنز بود. اگر شکلک استفاده میکردی بهتر بود. نق زدن های پروتی هم جالب بود فقط کمتر سه نقطه بزن تا رستگار بشی.
پالی چپمن: ۳۰ امتیاز
رولت قشنگ و جالب بود آفرین!
آرسینوس جیگر: ۳۰ امتیاز
رولت جالب بود بسی خندیدم!
اون سوال پرسیدنای اولش خیلی باحال بود. آفرین!
آنجلینا جانسون: ۲۸ امتیاز
رولت جالب بود و اینکه ادامه تدریس رو دادی خلاقانه بود فقط من میگم مرگ پوشه واقعی! نه یک نیمه مرگ پوشه!
پیوز:۳۰ امتیاز
رولت قشنگ و جالب بود. آفرین.
رون ویزلی: ۲۸ امتیاز
رولت جالب بود. فقط چند تا اشتباهات املایی کوچولو داشت.
اون آخر برای سپر مدافع ای کاش میگفتی که به چی فکر کرده یا حداقل فقط اشاره میکردی که به یه خاطره خوب فکر کرده.
گویندالین مورگن:۲۸ امتیاز
رول شما جالب بود. اینکه هواپیما رو نشناسن ایده ی جالبی بود که شاید هرگز به ذهن من نرسه. فقط پوشه مرگ؟ یا مرگ پوشه؟
خواب گویندالین یکم نا مفهوم بود. آخرشم خیلی باز و یهویی بود.
آرتور ویزلی: ۲۹ امتیاز
رول شما جالب و یکم نا مفهوم بود. ولی بازم جالب بود. آفرین.
گودریک گریفندور:۲۹ امتیاز
اولاً پس نشان ارشدتون کو؟ دوماً تورپین نه توربین! ولی در کل رولتون جالب بود! خوشم اومد!
مینروا مک گونگال: ۲۹ امتیاز
رول جالب و با مفهومی بود فقط ما اکثرا از بزرگسالی مینروا تصور داریم ولی اینجا شما یک دانش آموزی! اگر بزرگ بود بهتر بود!
تریسی اورسون: ۳۰ امتیاز
رول شما جالب و با مفهوم بود. آفرین!
آملیا سوزان بونز(اسب): ۳۰ امتیاز!
بمیری!
یعنی نیم ساعت ور زدی که بگی چرا اومدی تکلیف بنویسی؟ خب نفرست اصلا خواهر من! سرم رفت.
حرف زدن با مرگ پوشه خیلی باحال بود! و اینکه خیلی خوشحالم که خورده شدی! برای اون مرگ پوشه ام توضیح دادم خودت دقت نکردی به من چه!
مون: ۳۰ امتیاز
دیدار با دوست قدیمی خیلی باحال بود. اینکه دیوانه ساز هستی بهت اجازه دادم با مرگ پوشه صحبت کنی وگرنه امتیاز کم میکردم.
رولت بسی جالب بود! بسیار باریکلا!
تام ریدل: ۲۸ امتیاز
رول خلاقانه و کمی نا مفهوم بود. خیلی پیش زمینه ساختی که به نظرم نیازی نبود.
هافلپاف:
آملیا فیتلوورت: ۲۹ امتیاز
به عنوان یه تازه وارد خیلی قشنگ مینویسی. فقط یه اشکالات کوچولویی هست که باید رفع بشه!
دورا ویلیامز: ۲۵ امتیاز
اینکه رول ها رو از طرف اول شخص بنویسیم کار سختیه!
توی توصیفات از شکلک استفاده نکن.
نقل قول:
گفتی گفتی"گفتم" دیگه برای دیالوگ نباید میرفتی خط بعد! علائم نگارشی رو هم فراموش کردی!
سامربای: ۲۸ امتیاز
فکر نمیکنم مرگ پوشه بیاد و همدست انسان ها بشه. کمی هم اشکالات نگارشی داشتی که امیدوارم بهتر بشه!
رز زلر: ۳۰ امتیاز
رول باحال و خنده داری بود. نتونستم ازش ایراد بگیرم. آفرین!
استوارت مک کینلی:۲۰ امتیاز
نیازی به معرفی افراد نبود.
خیلی از پرانتز استفاده کردی.
به زودی پیشرفت میکنی.
اسلیترین:
آستوریا گرینگرس: ۳۰ امتیاز
نترسیدن آستوریا جالب یود! آخرشم خیلی باحال بود! فرار مرگ پوشه از دست آستوریا!
آفرین!
گرگوری گویل: ۲۰ امتیاز
من گفتم رول رو به رو شدن با مرگ پوشه رو بنویسید شما درباره دیوانه ساز نوشتی؟
نتونستم امتیازی بیشتر از این بدم!
ریونکلاو:
مایکل کرنر: ۲۹ امتیاز
رول قشنگی بود ولی یکم کوتاه بود. جالب بود چون خلاقیت به خرج دادی و خودتو به رول تدریس محدود نکردی. تنها بخاطر کوتاه بودنش امتیاز کم کردم.
جیسون ساموئلز: ۳۰ امتیاز
رول قشنگی بود باهاش حال کردم. مخصوصا اینکه مرگ پوشه رو حرص دادی.
مرگ پوشه صحبت نمیکنه ولی حالا چون رول طنز بود چشم پوشی کردم و اینا! ولی آفرین.
لادیسلاو زاموژسلی: ۳۰ امتیاز
آقای زاموژسلی شما برای امتیاز بندی پدر منو در آوردی! مگه من رولتو درک میکردم اصلا؟
به سختی درکش کردم. رول جالب و خلاقانه از بود. استفاده از پوشه هم باحال بود. آفرین.
ریتا اسکیتر: ۳۰ امتیاز
رول شما هم قشنگ بود ولی زیاد صحنه سازی نداشت. نگفته بودین که الان کجان. توی جنگلن وسط خیابونن؟ جاییه که هم مشنگا تردد میکنن و هم جادوگرا؟
ولی محتوای پستت و دیده نشدن مرگ پوشه برای مشنگا خلاقانه بود. آفرین.
لینی وارنر: ۳۰ امتیاز
رولت عالی بود و خیلی قشنگ! اینکه چند بار فکر کرده بهش حمله شده باحال بود. و اینکه چه عجب یکی بالاخره خورده شد! البته بماند که آخرش نجات پیدا کردی!
اورلا کوییرک:۳۰ امتیاز
اولش که اون بختک رو دیدم سریع خواستم امتیاز کم کنم و بعد که خوندم فهمیدم جریان از چه قراره فهمیدم که رول باحالیه.
نتونستم ایراد بگیرم. خوب بود آفرین.
گریفندور:
جینی ویزلی:۲۹ امتیاز
رولت قشنگ بود. فقط داخل این رول تو بیدار بودی و پروتی بیهوش. مرگ پوشه جایی میره که کسی کنار طعمش نباشه!
همچنین یکم مقدمه چینی نکردی که چی شده و چرا اون ها اونجان!
آخرشم آرسینوس از غیب ظاهر شد یهو؟
پروتی پاتیل:۲۸ امتیاز
رول شما هم قشنگ بود. تا جایی که خوندم فکر کنم طنز بود. اگر شکلک استفاده میکردی بهتر بود. نق زدن های پروتی هم جالب بود فقط کمتر سه نقطه بزن تا رستگار بشی.
پالی چپمن: ۳۰ امتیاز
رولت قشنگ و جالب بود آفرین!
آرسینوس جیگر: ۳۰ امتیاز
رولت جالب بود بسی خندیدم!
اون سوال پرسیدنای اولش خیلی باحال بود. آفرین!
آنجلینا جانسون: ۲۸ امتیاز
رولت جالب بود و اینکه ادامه تدریس رو دادی خلاقانه بود فقط من میگم مرگ پوشه واقعی! نه یک نیمه مرگ پوشه!
پیوز:۳۰ امتیاز
رولت قشنگ و جالب بود. آفرین.
رون ویزلی: ۲۸ امتیاز
رولت جالب بود. فقط چند تا اشتباهات املایی کوچولو داشت.
اون آخر برای سپر مدافع ای کاش میگفتی که به چی فکر کرده یا حداقل فقط اشاره میکردی که به یه خاطره خوب فکر کرده.
گویندالین مورگن:۲۸ امتیاز
رول شما جالب بود. اینکه هواپیما رو نشناسن ایده ی جالبی بود که شاید هرگز به ذهن من نرسه. فقط پوشه مرگ؟ یا مرگ پوشه؟
خواب گویندالین یکم نا مفهوم بود. آخرشم خیلی باز و یهویی بود.
آرتور ویزلی: ۲۹ امتیاز
رول شما جالب و یکم نا مفهوم بود. ولی بازم جالب بود. آفرین.
گودریک گریفندور:۲۹ امتیاز
اولاً پس نشان ارشدتون کو؟ دوماً تورپین نه توربین! ولی در کل رولتون جالب بود! خوشم اومد!
مینروا مک گونگال: ۲۹ امتیاز
رول جالب و با مفهومی بود فقط ما اکثرا از بزرگسالی مینروا تصور داریم ولی اینجا شما یک دانش آموزی! اگر بزرگ بود بهتر بود!
تریسی اورسون: ۳۰ امتیاز
رول شما جالب و با مفهوم بود. آفرین!
آملیا سوزان بونز(اسب): ۳۰ امتیاز!
بمیری!
یعنی نیم ساعت ور زدی که بگی چرا اومدی تکلیف بنویسی؟ خب نفرست اصلا خواهر من! سرم رفت.
حرف زدن با مرگ پوشه خیلی باحال بود! و اینکه خیلی خوشحالم که خورده شدی! برای اون مرگ پوشه ام توضیح دادم خودت دقت نکردی به من چه!
مون: ۳۰ امتیاز
دیدار با دوست قدیمی خیلی باحال بود. اینکه دیوانه ساز هستی بهت اجازه دادم با مرگ پوشه صحبت کنی وگرنه امتیاز کم میکردم.
رولت بسی جالب بود! بسیار باریکلا!
تام ریدل: ۲۸ امتیاز
رول خلاقانه و کمی نا مفهوم بود. خیلی پیش زمینه ساختی که به نظرم نیازی نبود.
هافلپاف:
آملیا فیتلوورت: ۲۹ امتیاز
به عنوان یه تازه وارد خیلی قشنگ مینویسی. فقط یه اشکالات کوچولویی هست که باید رفع بشه!
دورا ویلیامز: ۲۵ امتیاز
اینکه رول ها رو از طرف اول شخص بنویسیم کار سختیه!
توی توصیفات از شکلک استفاده نکن.
نقل قول:
تو دلم کلیییی ذوق زده شدم بالاخره یه کار باحال پیدا شد بکنیم ولی موضع خودم رو حفظ کردم و با اخم نگاهش کردم و کلافه پوووووفی کشیدم وبا صدای تقریبا خالی از هر حس علاقه ای زمزمه کردم:
_چه میشه کرد ؟بده من اون قلاب رو
گفتی گفتی"گفتم" دیگه برای دیالوگ نباید میرفتی خط بعد! علائم نگارشی رو هم فراموش کردی!
سامربای: ۲۸ امتیاز
فکر نمیکنم مرگ پوشه بیاد و همدست انسان ها بشه. کمی هم اشکالات نگارشی داشتی که امیدوارم بهتر بشه!
رز زلر: ۳۰ امتیاز
رول باحال و خنده داری بود. نتونستم ازش ایراد بگیرم. آفرین!
استوارت مک کینلی:۲۰ امتیاز
نیازی به معرفی افراد نبود.
خیلی از پرانتز استفاده کردی.
به زودی پیشرفت میکنی.
اسلیترین:
آستوریا گرینگرس: ۳۰ امتیاز
نترسیدن آستوریا جالب یود! آخرشم خیلی باحال بود! فرار مرگ پوشه از دست آستوریا!
آفرین!
گرگوری گویل: ۲۰ امتیاز
من گفتم رول رو به رو شدن با مرگ پوشه رو بنویسید شما درباره دیوانه ساز نوشتی؟
نتونستم امتیازی بیشتر از این بدم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/28 16:59:30
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/28 22:25:48
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/29 2:12:58
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/28 22:25:48
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/4/29 2:12:58
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!

جزئیات کاربر

1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره
شب بود و تاریکی زنوفیلیوس در پشت مدرسه منتظر آمدن وانت فروش تخم اژدهای شاخدم مجارستانی بود. ساعت یازده ظهر شد و وانت فروش تخم ها آمد. وانتی آبی رنگ که روی آن با ناخن نوشته شده بود. "وانت برادران پپیوز به جز اصغر" زنوفیلیوس جلوی راننده بد اخلاق با کت قهوه ای تیره و ریش و سیبیل دامبلدور وار داشت رفت.
_سلام اقا من یه دونه از این تخم شاخدم
می خواستم.
_ چه رنگی باشه داداش ؟
_رنگ و این جور چیزاش مهم نیست فقط برام مهم زود سر از تخم بیرون بیاره.
زنو فیلیوس حریص شده بود. از وقتی پیوز آن حرف ها را در مورد اژدها زده بود راغب شده بود که یک عدد از آننها را داشته باشد شاید می توانست با گنجش یک کمر بند طلا برای خودش بخرد و بتواند با آن پز دهد.
فروشنده که با تعجب به زنوف خیره شده بود دستمالش را جلول چشمان زنوف تکان داد و گفت :
_ببین داداش این خوبه؟
زنو فیلیوس به تخم نگاه کرد. تقریبا بزگ بود.
_ حدودا چند وقت طول می کشه از تخم در بیاد ؟
فروشنده کمی تخم رو جابه جا کرد و گفت:
_ تا دو روز دیگه تو بغلته.
زنو فیلیوس آدرس خونه رخ مانند را داد و رفت تا محل اقامت اژدها را آماده کند. زنو فیلیوس به خانه رفت. در کنار شومینه ی خانه یک سبد بزگ قرار داد و تمام آن را با پتو و چیز های نرم پر کرد. و روی کاناپه در انتظار فروشنده ماند.
دو روز بعد
زنو فیلیوس در حال کار کردن روی سوژه جدید برای مجله بود که صدای خرد شدن چیزی را شنید اما توجه نکرد و همچنان به کارش ادامه داد. احساس پایین ریختن قطرات آبی را در بالای سرش کرد سرش که بالا برد با موجودی با قیافهی کریه چشمان درشت پوست سبز رنگ کلفتی مواجه شد زنو فیلیوس از ترس سر جایش خشکش زده بود. زنو فیلیوس به کلی فراموش کرده بود خودش تخم جانور را خریده و به خانه آورده تا بتواند به گنجی عظیم دست یابد.
زنو فیلیوس فرار می کرد و مود هم به دنبالش می دویید. گویا زنوفیلیوس مادرش بود. زنو فیلیوس عربده می زد جانور هم فریاد کشان به دنبال زنو فیلیوس می دوید.
_ دنبال من نیا موجود لزج چسبناک. می گم نیا ...
اژدها بدون توجه به حرف های زنوفیلیوس به دنبالش می دویید. که ناگهانزنو فیلیوس به یاد کمربندی که همیشه از آن برای دفاع از خود و خانواده اش استفاده می کرد افتاد. کمر بند از جنس چرم اصلش را بیرون کشید و در برابر اژ دها ایستاد اژدها با این رفتار زنو فیلیوس ایستاد و با چشمانی همچون گربه شرک به زنو فیلیوس نگاه می کرد زنو فیلیوس مادر نبود ولی پدر بود کو هی از احساس بود.
_خب با شه کاریت ندارم اینجوری نگام نکن .
اژ دها سرش را تکان داد و با زبان کل صورت زنو فیلوس را لیسید گویا می خواست بگوید که من از همان اول هم کاری با تو نداشتم و فقط می خواستم در کنارت باشم.
زنو فیلیوس همانطور که نگاه جانور می کرد که سراسیمه به دنبال چیزی می گشت گویا شی ارزشمندی را در بین اسباب و وسایل زنو فیلیوس گم کرده است. که ناگهان کمربند چرمی را به دهان گرفتو شروع به خوردن کرد.
_ نه این غذا نیست. نخورش !
زنو فیلیوس به سمت جانور رفت و کمر بند را از دهانش می کشید ولی گویا جانئور تازه به دنیا آمده قدرتمند تر از زن فیلیوس 45 ساله بود. زنو فیلیوس کمر بند ها را دوست داشت هر چقدر هم که قدیمی شده باشند می توناست در آن لحظه بگوید که بعد از لونا اولین چیزی که در دنیا دوست داشت کمر بند هایش بود. او حتی یک لحظه حاضر به نبودن یکی از فرزندانش که همان کمر بند ها بود نداشت . زنوف هر روز زود ازخواب بیدار می شد و قبل از رفتن به سرکار کمربند هایش را مرتب می کرد با آنها حرف می زد و از بینشان یکی را به عنوان هممراه انتخاب می کرد تا با او به دفتر مجله بیاید.
جانور علاقه خواسی به خوردن چرم داشت و بزرگ ترین اشتباهش دست گذاشتن روی کمر بند چرم بود.
_ خب گشنته بگو برات غذا بیارم.
زنو فیلیوس به سمت آشپز خانه رفت و هر چه غذا در یخچال بود از آش کلم بروکلی تا گوشت و مغز گردو را در برابر اژدها گذاشت و خود به سوگ کمر بند از دست داده شده پرداخت.
روز ها گذشت....
اژدها تقریبا بزرگ شده بود و دیگر توانایی پرواز داشت . زنو فیلیوس از هوش راونکلاوی خود استفاده کرده بود و برای خود زینی درست کرده بود که با جانور به سمت گنج آباء و اجدادی آنها برود.
سر انجام آن روز فرا رسید که زنوفیلیوس خود را برای آن آماده کرده بود. سوار بر کمر جانور نشسته بود. باد از بین مو های پریشانش عبور می کرد و آن ها را به حرکت در می آورد.
پس از چند ساعت پرواز بالاخره جانور تصمیم گرفت که در بین کوهستان فرو آید. درست در مقابل غاری بزرگ فرود آمد و جلو ان آرام گرفت. زنو فیلیوس تصمیم گرفت به داخل غار رود که جانور در برابر او چنگ و دندان نشان داد. زنو فیلیوس منتظر این روز بود نمی توانست خودش را کنترل کرده بودزیرا در این مدت هفت عدد از کمر بند های چرمش را از دست داده بود و خودش را خیلی کنترل کرده بود که با همان کمر بند ها جانور را اعدام نکرده بود.
چوبدستی اش را بیرون کشید با صدای بلند فریاد زد:
_ آواداکداورا
حتی دیگر برایش مهم نبود که از طلسم نا بخشودنی استفاده می کند و چه عواقبی را دربر خواهد داشت.
جانور در کسری از ثانیه در برابر چشمان زنوف ناپدید شد و گویا تا کنون وجود نداشته است. درست در همان لحظه نامه ای در برابر زنو فیلیوس ظاهر شد.
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شمارا از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
پیوز در راهروی دفتر اساتید قدم بر می داشت و فکری به ذهنش رسیده بود که با عملی کردن آن می توانست به هر چیزی که حتی به آن فکر می کرد دست پیدا کند. آرام قرص را از جیبش بیرون آورد و آن را در یکی از قهوه هایی که حاضر کرده بود انداخت و با نوک ناخن هایش هم زد.
_ آهان خوب شد حالا می تونم به ثروت اژدهای شاخدم برسم.
صدای کفش های پاشنه داره لیسا تورپین پیوز را متوجه کرد که باید دست از از فکر کردن بردارد.
_ سلام خانوم تورپین . به نظرم امروز روز خوبیه.
_ اره خیلی روز خوبیه مخصوصا اینکه امروز قراره کلای داشته باشم. می خوام امروز بچه ها رو به جنگل ممنوعه ببرم و اونها رو با سناتور ها آشنا کنم به نظرت جالب نیست؟
لیسا معلم خوش ذوق و توانمندی بود اما پیوز بد جنس امروز به او شاگرد هایش نیاز داشت.
_ راستی چرا قهوه نمی خوری ؟
لیسا با ذوق به فنجان قهوه رو به رویش نگاهی انداخت و شروع به نوشیدن کرد.
پیوز با نوشیده شدن آخرین جرعه قهوه توسط لیسا لبخندی زد و گفت :
_ خوب بخوابید خانوم تورپین.
3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
به نظر من که خیلی کفش های خوبیه اصلا هم از صداش ناراضی نیستم. ( مدیونید فکر کنید من تو فکر تجدید فراشم)
شب بود و تاریکی زنوفیلیوس در پشت مدرسه منتظر آمدن وانت فروش تخم اژدهای شاخدم مجارستانی بود. ساعت یازده ظهر شد و وانت فروش تخم ها آمد. وانتی آبی رنگ که روی آن با ناخن نوشته شده بود. "وانت برادران پپیوز به جز اصغر" زنوفیلیوس جلوی راننده بد اخلاق با کت قهوه ای تیره و ریش و سیبیل دامبلدور وار داشت رفت.
_سلام اقا من یه دونه از این تخم شاخدم
می خواستم._ چه رنگی باشه داداش ؟
_رنگ و این جور چیزاش مهم نیست فقط برام مهم زود سر از تخم بیرون بیاره.
زنو فیلیوس حریص شده بود. از وقتی پیوز آن حرف ها را در مورد اژدها زده بود راغب شده بود که یک عدد از آننها را داشته باشد شاید می توانست با گنجش یک کمر بند طلا برای خودش بخرد و بتواند با آن پز دهد.
فروشنده که با تعجب به زنوف خیره شده بود دستمالش را جلول چشمان زنوف تکان داد و گفت :
_ببین داداش این خوبه؟
زنو فیلیوس به تخم نگاه کرد. تقریبا بزگ بود.
_ حدودا چند وقت طول می کشه از تخم در بیاد ؟
فروشنده کمی تخم رو جابه جا کرد و گفت:
_ تا دو روز دیگه تو بغلته.
زنو فیلیوس آدرس خونه رخ مانند را داد و رفت تا محل اقامت اژدها را آماده کند. زنو فیلیوس به خانه رفت. در کنار شومینه ی خانه یک سبد بزگ قرار داد و تمام آن را با پتو و چیز های نرم پر کرد. و روی کاناپه در انتظار فروشنده ماند.
دو روز بعد
زنو فیلیوس در حال کار کردن روی سوژه جدید برای مجله بود که صدای خرد شدن چیزی را شنید اما توجه نکرد و همچنان به کارش ادامه داد. احساس پایین ریختن قطرات آبی را در بالای سرش کرد سرش که بالا برد با موجودی با قیافهی کریه چشمان درشت پوست سبز رنگ کلفتی مواجه شد زنو فیلیوس از ترس سر جایش خشکش زده بود. زنو فیلیوس به کلی فراموش کرده بود خودش تخم جانور را خریده و به خانه آورده تا بتواند به گنجی عظیم دست یابد.
زنو فیلیوس فرار می کرد و مود هم به دنبالش می دویید. گویا زنوفیلیوس مادرش بود. زنو فیلیوس عربده می زد جانور هم فریاد کشان به دنبال زنو فیلیوس می دوید.
_ دنبال من نیا موجود لزج چسبناک. می گم نیا ...
اژدها بدون توجه به حرف های زنوفیلیوس به دنبالش می دویید. که ناگهانزنو فیلیوس به یاد کمربندی که همیشه از آن برای دفاع از خود و خانواده اش استفاده می کرد افتاد. کمر بند از جنس چرم اصلش را بیرون کشید و در برابر اژ دها ایستاد اژدها با این رفتار زنو فیلیوس ایستاد و با چشمانی همچون گربه شرک به زنو فیلیوس نگاه می کرد زنو فیلیوس مادر نبود ولی پدر بود کو هی از احساس بود.
_خب با شه کاریت ندارم اینجوری نگام نکن .
اژ دها سرش را تکان داد و با زبان کل صورت زنو فیلوس را لیسید گویا می خواست بگوید که من از همان اول هم کاری با تو نداشتم و فقط می خواستم در کنارت باشم.
زنو فیلیوس همانطور که نگاه جانور می کرد که سراسیمه به دنبال چیزی می گشت گویا شی ارزشمندی را در بین اسباب و وسایل زنو فیلیوس گم کرده است. که ناگهان کمربند چرمی را به دهان گرفتو شروع به خوردن کرد.
_ نه این غذا نیست. نخورش !
زنو فیلیوس به سمت جانور رفت و کمر بند را از دهانش می کشید ولی گویا جانئور تازه به دنیا آمده قدرتمند تر از زن فیلیوس 45 ساله بود. زنو فیلیوس کمر بند ها را دوست داشت هر چقدر هم که قدیمی شده باشند می توناست در آن لحظه بگوید که بعد از لونا اولین چیزی که در دنیا دوست داشت کمر بند هایش بود. او حتی یک لحظه حاضر به نبودن یکی از فرزندانش که همان کمر بند ها بود نداشت . زنوف هر روز زود ازخواب بیدار می شد و قبل از رفتن به سرکار کمربند هایش را مرتب می کرد با آنها حرف می زد و از بینشان یکی را به عنوان هممراه انتخاب می کرد تا با او به دفتر مجله بیاید.
جانور علاقه خواسی به خوردن چرم داشت و بزرگ ترین اشتباهش دست گذاشتن روی کمر بند چرم بود.
_ خب گشنته بگو برات غذا بیارم.
زنو فیلیوس به سمت آشپز خانه رفت و هر چه غذا در یخچال بود از آش کلم بروکلی تا گوشت و مغز گردو را در برابر اژدها گذاشت و خود به سوگ کمر بند از دست داده شده پرداخت.
روز ها گذشت....
اژدها تقریبا بزرگ شده بود و دیگر توانایی پرواز داشت . زنو فیلیوس از هوش راونکلاوی خود استفاده کرده بود و برای خود زینی درست کرده بود که با جانور به سمت گنج آباء و اجدادی آنها برود.
سر انجام آن روز فرا رسید که زنوفیلیوس خود را برای آن آماده کرده بود. سوار بر کمر جانور نشسته بود. باد از بین مو های پریشانش عبور می کرد و آن ها را به حرکت در می آورد.
پس از چند ساعت پرواز بالاخره جانور تصمیم گرفت که در بین کوهستان فرو آید. درست در مقابل غاری بزرگ فرود آمد و جلو ان آرام گرفت. زنو فیلیوس تصمیم گرفت به داخل غار رود که جانور در برابر او چنگ و دندان نشان داد. زنو فیلیوس منتظر این روز بود نمی توانست خودش را کنترل کرده بودزیرا در این مدت هفت عدد از کمر بند های چرمش را از دست داده بود و خودش را خیلی کنترل کرده بود که با همان کمر بند ها جانور را اعدام نکرده بود.
چوبدستی اش را بیرون کشید با صدای بلند فریاد زد:
_ آواداکداورا
حتی دیگر برایش مهم نبود که از طلسم نا بخشودنی استفاده می کند و چه عواقبی را دربر خواهد داشت.
جانور در کسری از ثانیه در برابر چشمان زنوف ناپدید شد و گویا تا کنون وجود نداشته است. درست در همان لحظه نامه ای در برابر زنو فیلیوس ظاهر شد.
جناب اقای زنو فیلیوس لاوگود
شما به دلیل استفاده از طلسم های ممنوعه به مدت دو سال از تحصیل در هاگوارتز محروم گردیده اید و به یک سال زندان محکوم شدید.
شما به دلیل استفاده از طلسم های ممنوعه به مدت دو سال از تحصیل در هاگوارتز محروم گردیده اید و به یک سال زندان محکوم شدید.
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شمارا از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
پیوز در راهروی دفتر اساتید قدم بر می داشت و فکری به ذهنش رسیده بود که با عملی کردن آن می توانست به هر چیزی که حتی به آن فکر می کرد دست پیدا کند. آرام قرص را از جیبش بیرون آورد و آن را در یکی از قهوه هایی که حاضر کرده بود انداخت و با نوک ناخن هایش هم زد.
_ آهان خوب شد حالا می تونم به ثروت اژدهای شاخدم برسم.
صدای کفش های پاشنه داره لیسا تورپین پیوز را متوجه کرد که باید دست از از فکر کردن بردارد.
_ سلام خانوم تورپین . به نظرم امروز روز خوبیه.
_ اره خیلی روز خوبیه مخصوصا اینکه امروز قراره کلای داشته باشم. می خوام امروز بچه ها رو به جنگل ممنوعه ببرم و اونها رو با سناتور ها آشنا کنم به نظرت جالب نیست؟
لیسا معلم خوش ذوق و توانمندی بود اما پیوز بد جنس امروز به او شاگرد هایش نیاز داشت.
_ راستی چرا قهوه نمی خوری ؟
لیسا با ذوق به فنجان قهوه رو به رویش نگاهی انداخت و شروع به نوشیدن کرد.
پیوز با نوشیده شدن آخرین جرعه قهوه توسط لیسا لبخندی زد و گفت :
_ خوب بخوابید خانوم تورپین.
3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
به نظر من که خیلی کفش های خوبیه اصلا هم از صداش ناراضی نیستم. ( مدیونید فکر کنید من تو فکر تجدید فراشم)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زیادی خوب بودن خوب نیست،
زیادی که خوب باشی دیده نمیشوی،
میشوی مثل شیشهای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمیبیند،
منظرهٔ بیرون را میبیند.!

زیادی که خوب باشی دیده نمیشوی،
میشوی مثل شیشهای تمیز،
کسی شیشهٔ تمیز را نمیبیند،
منظرهٔ بیرون را میبیند.!

جزئیات کاربر

نیو جلسه
همه دانش آموزان روی صندلی های خود نشسته بودند و دستی در دماغشان میکردند تا دماغشان لذتی ببرد. البته دختر ها که این صحنات زشت و قبیح که واقعا اه اه متاسفم براتون را میدیدند، چشم غره ای میرفتند و پسران را شرمنده میکردند که بیخیال اینا شیم.
همه در حال تفکر برای این بودند که در این جلسه چگونه باید صدا کفش های لیسا تورپین را تحمل کنند و کمی از لحاظ اعصاب و روان خود را تقویت سازند که ناگهان در با شدت عجیبی باز شد و به دیوار برخورد کرد. همه دانش آموزان از این باز شدن در، در عجب بودند و نمیتوانستند هضم کنند که چگونه یک در خودش باز شده است.
کمی که گذشت ناگهان صدای عجیبی رسید، صدایی "دانکی طور" که سخنانی خوشحال کننده به همراه داشت:
-سامبلیک دانش آموزان شتک شده ی کم مصرف(یادی از آهنگ مصرف بی رویه.
)، امروز معلمتون پاشنه هاش شکسته و ناخناشم از جاش در اومده پس نمیاد.
همه دانش آموزان با خوشحالی بلند شدند و به سمت در پریدند تا بروند کیفو حال که ناگهان در بسته و چارتاق قفل شد. از درون سولاخ آن یک دود غلیظ آمد... دانش آموزان که محو آن دود شده بودند ناگهان صدای عجیبی مانند تیکو تاک بمب ساعتی شنیدند. کمی به اطراف خود نگاه کردند و دیدند که بله، بمب دودزاست.
پنج دقیقه بعد، وقتی همه از آن حادثه ناگوار جان سالم به در بردند، با صحنه عجیبی مواجه شدند. یک روح بیتربیت رو به روی آنان ایستاده بود.
-آقا اجازه شما کی اید؟
دانش آموزان:
معلم:
مینروا مک گوانگل:
جسد دامبل نزدیک:
تابلوی اعلانات:

پیوز بدون توجه به "ممد" دانش آموز سال هفتمی، شروع به سخنوری کرد:
-خوب دوزتان، همونطور که دقایقی پیش خدمتتون فرمودم پاشنه کفش خانم تورپین شکسته و البته این کار به لطف من صورت گرفته.
پس به لطف درکو فهم مدیریت مدرسه من رو به عنوان استاد کمکی در نظر گرفتن تا بیام اینجا واستون حرف بزنم. 
-آقا اجازه دقیقا چیکا کردین با خانم تورپین؟
-اورلا یکم ساکت باش من حرفمو بزنم، عه!

پیوز از آنجایی که چوبش به فنا رفته بود مجبور بود با ناخن روی تخته بنویسد چون در آن مدرسه گچ وجود نداشت. (چقد بی امکانات آخه؟
) دانش آموزان از صدای ناخن مزخرف پیوز روی تخته سیاه شدیدا دارای مخ سوت زنی و گرفتگی مغزی شدند. -خوب دوستان، از الآن به بعد دیه درسه.
میخوام امروز در مورد یک اجدها یا اژدها براتون صوبت کنم. این اژدها همونجور که اسمش معلومه رو دمش شاخ داره. 
-استاد اسمشو نگفتینا هنوز.
-بشین سر جات پاتر وقتی دارم درس میدم نپر وسط حرفم.
کمی بعد یکی از دانش آموزان با کمالات ساحره، همین سوال را پرسید.
-بله، به نکته ریزی اشاره کردید.
اسمش هست شاخدم مجارستانی.
پاتر که از شدت تبعیض بیناموسی و جادوگری-ساحرگی به تنگ آمده بود، سعی کرد خود را گشاد کند و چیزی نگوید. تنها واکنش وی این بود که:
-
پیوز شروع به ادامه سخنان گران بهایش کرد و گفت:
-این اژدها در مجارستان یافت میشود و انحصاری مجارستان است. یه وانتی هست که از مجارستان تخماشو بار میزنه میاره میفروشه. میاد همین پشت هاگوارتز بساط میزنه تو ساعت 10-11 صبح.
و چون من اسپانسر مالیش به هیچ وجه من الوجوه نیستم اسم وانتش هست "وانت برادران پپیوز به جز اصغر".
این اژدها های مجاری در یک منطقه خیلی خاص زندگی میکنند که طبق تواریخ الجامع از کندر عمید الملکی، قرن هاست که از یک گنج محافظت میکنند. این حیوانات پوست زمختی دارند و کلا سوسمار بالدارند. 
برگشت و دستش را پشت کمرش گذاشتو با ناخن روی تخته نوشت:
1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره)
2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شمارا از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)
3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)
-راستی من فقط سوژه خوب میخوامو رعایت علائم نگارشی. برین پی کارتون کلاس تعطیله!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1396/4/28 1:23:48
ویروسر!
آیم ناثینگ برو!
کن آی هّو ا لیدل پرّویسی پلیز؟! 
عمق داره!
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیجنگم بــــــــــــــــــرای خودم...!

عمق داره!
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیجنگم بــــــــــــــــــرای خودم...!


جزئیات کاربر

یک رول بنویسید که با مرگ پوشه رو به رو شدید. مهم نیست که کجا و توی چه منطقه ای رو به رو شدید. تنها چیزی که برای من مهمه اینکه شخصیت خودتون باشه و صحنه سازیتون خوب باشه. (30 امتیاز)
لازمه ى قدم زدن در كوچه پس كوچه هاى هاگزميد، اون هم نيمه شب اينه كه جادوگر باشى. اين مهمترينشه. بعد جادوگر ماهرى باشى، چون آمار خفت كردن و زورگيرى در ساعات بعد نيمه شب، به شكل ترسناكى افزايش پيدا ميكنه. ملت بى كار و دردمند و غصه دار هم از ساعت پنج نزديك صبح به بعد از كافه هاگزهد ميزنن بيرون، در حالى كه تا خرخره نوشيدنى كره اى خوردن و با هر بادگلو حباب هايى از دهنشون بيرون مياد.
تلوتلو خوران راهى منزل ميشن اما اغلب راه رو پيدا نميكنن و گوشه ى پاركى، كنار جدول خيابونى يا جايى كز ميكنن و مى خوابن.
بين اين همه آدم غصه دار يك عدد ماگل ديده مى شد.
غمگين، ناراحت و ترسيده از آخر عاقبت خودش. شنيده بود پسرش مرد بزرگى شده در دنياى جادوگرى. مرد بزرگ ولى خب آدم بد. نه كه از بد بودنش ناراحت باشه، نه! ولى خب يه جورايى تحت تاثير حرفاى ديگران خودش هم كمى از پسرش ميترسيد.
بزرگترين دشمن ماگل ها و ماگل زاده ها؟ شوخى تلخيه كه پدر خودشم ماگله! اصلا شايد چون پدرش ماگل هست انقدر باهاشون دشمن شده.
تام ريدل غرق در افكار خودش، با صداى خش خش پاهاش رو روى زمين ميكشيد و به مقصد نامعلومى مى رفت.
خودش كه كلا تو يه عالم ديگه سير ميكرد اما خواننده احتمالا پيش خودش بگه "چى از اين بدتر كه لرد ولدمورت ازت متنفر باشه؟" كه بعد از خروج بى هدفش از دهكده و ورودش به يك بيشه ى تاريكى در آن اطراف اوضاع را مساعد وضعيت هاى بدترى كرد.
دست و پاش به ريشه هاى عظيم درخت هت كه از خاك بيرون زدن بودن گير ميكرد، هو هوى جغد ها و عوعوى گرگ ها هم از طرف ديگر مستى رو از سرش ميپروند.
نور ماه براى ديد كامل كفايت نميكرد اما ورجه وورجه ى موجودات كوچكى لا به لاى برگ هاى درخت ها و چش هاى ريز تيله اى مانندشون كاملا مشخص بود.
ترس و هول كردن تام واقعا به جا بود. اما نه از اين ها!
تام متوجه نشده بود كه خطر بزرگترى قدم به قدم دنبالش مياد و منتظر فرصتى هست براى حمله.
موجودى سر تا پا سياه رنگ و بدون چهره!
از بخت بد تام، چشم مرگ پوشه اى بهش افتاده بود و تا وسط جنگل كشيدن بودتش.
تام اين بار پايش به كنده درختى گير كرد و با صورت به زمين افتاد. همين كه سعى كرد بلند بشه چشمش به فضاى خاليه بين رداى مرگ پوشه افتاد. اول شك داشت كه اين ديوانه ساز ميتونه باشه يا مرگ پوشه، اما خب ديوانه ساز اصولا قبل از ورودش به هرجا فضا رو دگرگون ميكرد.
_ پس قراره بميرم! زوده هنوز، فعلا پسرمو نديدم من.
بدون اينكه متوجه بشه كلمات رو به زبون آورد.
مرگ پوشه شناور در هوا بهش نزديكتر ميشد و بدن تام سرد تر و عضلاتش منقبض تر ميشدن. توان حركت رو نداشت. براى لحظه اى چشماش رو بست و به بخت بدش لعنت فرستاد. كه از پس پلك هاى بستش نور شديدى را حس كرد.
چشماش رو باز كرد. مار بزرگ آبى رنگى، مثل پرنده در هوا پرواز ميكرد و مرگ پوشه رو از اون محل دور كرد. تام ريدل كه نور شديد پاترنوس همون ديد كمى كه با عادت به تاريكى جنگل پيدا كرده بود رو ازش گرفته بود، كور كورانه سرش رو به اين طرف و آن طرف ميچرخوند تا ناجى خودشو پيدا كنه.
دست سردى دستش رو گرفت و از زمين بلندش كرد.
تام خاك و آسغال هاى چسبيده به لباسشو تكوند و با لبخند گفت:
_ مرسى آقا! خيلى ممنون كه نجاتم دادين من جونمو مديون شمام!
اما لبخندش روى صورتش خشك شد. صورت رنگ پريدن و چشم هاى قرمز رو به رويش را با شنيده هاش مطابقت داد!
_ پسرم؟
و آخرين چيزى كه ديد نور سبز خيره كننده اى بود كه به سينه اش خورد.
لرد ولدمورت همين طور كه دور ميشد زير لب با خودش ميگفت:
_ خفت در چه حد؟ به دست يك مرگ پوشه ميخواست بميره ابله!
لازمه ى قدم زدن در كوچه پس كوچه هاى هاگزميد، اون هم نيمه شب اينه كه جادوگر باشى. اين مهمترينشه. بعد جادوگر ماهرى باشى، چون آمار خفت كردن و زورگيرى در ساعات بعد نيمه شب، به شكل ترسناكى افزايش پيدا ميكنه. ملت بى كار و دردمند و غصه دار هم از ساعت پنج نزديك صبح به بعد از كافه هاگزهد ميزنن بيرون، در حالى كه تا خرخره نوشيدنى كره اى خوردن و با هر بادگلو حباب هايى از دهنشون بيرون مياد.
تلوتلو خوران راهى منزل ميشن اما اغلب راه رو پيدا نميكنن و گوشه ى پاركى، كنار جدول خيابونى يا جايى كز ميكنن و مى خوابن.
بين اين همه آدم غصه دار يك عدد ماگل ديده مى شد.
غمگين، ناراحت و ترسيده از آخر عاقبت خودش. شنيده بود پسرش مرد بزرگى شده در دنياى جادوگرى. مرد بزرگ ولى خب آدم بد. نه كه از بد بودنش ناراحت باشه، نه! ولى خب يه جورايى تحت تاثير حرفاى ديگران خودش هم كمى از پسرش ميترسيد.
بزرگترين دشمن ماگل ها و ماگل زاده ها؟ شوخى تلخيه كه پدر خودشم ماگله! اصلا شايد چون پدرش ماگل هست انقدر باهاشون دشمن شده.
تام ريدل غرق در افكار خودش، با صداى خش خش پاهاش رو روى زمين ميكشيد و به مقصد نامعلومى مى رفت.
خودش كه كلا تو يه عالم ديگه سير ميكرد اما خواننده احتمالا پيش خودش بگه "چى از اين بدتر كه لرد ولدمورت ازت متنفر باشه؟" كه بعد از خروج بى هدفش از دهكده و ورودش به يك بيشه ى تاريكى در آن اطراف اوضاع را مساعد وضعيت هاى بدترى كرد.
دست و پاش به ريشه هاى عظيم درخت هت كه از خاك بيرون زدن بودن گير ميكرد، هو هوى جغد ها و عوعوى گرگ ها هم از طرف ديگر مستى رو از سرش ميپروند.
نور ماه براى ديد كامل كفايت نميكرد اما ورجه وورجه ى موجودات كوچكى لا به لاى برگ هاى درخت ها و چش هاى ريز تيله اى مانندشون كاملا مشخص بود.
ترس و هول كردن تام واقعا به جا بود. اما نه از اين ها!
تام متوجه نشده بود كه خطر بزرگترى قدم به قدم دنبالش مياد و منتظر فرصتى هست براى حمله.
موجودى سر تا پا سياه رنگ و بدون چهره!
از بخت بد تام، چشم مرگ پوشه اى بهش افتاده بود و تا وسط جنگل كشيدن بودتش.
تام اين بار پايش به كنده درختى گير كرد و با صورت به زمين افتاد. همين كه سعى كرد بلند بشه چشمش به فضاى خاليه بين رداى مرگ پوشه افتاد. اول شك داشت كه اين ديوانه ساز ميتونه باشه يا مرگ پوشه، اما خب ديوانه ساز اصولا قبل از ورودش به هرجا فضا رو دگرگون ميكرد.
_ پس قراره بميرم! زوده هنوز، فعلا پسرمو نديدم من.

بدون اينكه متوجه بشه كلمات رو به زبون آورد.
مرگ پوشه شناور در هوا بهش نزديكتر ميشد و بدن تام سرد تر و عضلاتش منقبض تر ميشدن. توان حركت رو نداشت. براى لحظه اى چشماش رو بست و به بخت بدش لعنت فرستاد. كه از پس پلك هاى بستش نور شديدى را حس كرد.
چشماش رو باز كرد. مار بزرگ آبى رنگى، مثل پرنده در هوا پرواز ميكرد و مرگ پوشه رو از اون محل دور كرد. تام ريدل كه نور شديد پاترنوس همون ديد كمى كه با عادت به تاريكى جنگل پيدا كرده بود رو ازش گرفته بود، كور كورانه سرش رو به اين طرف و آن طرف ميچرخوند تا ناجى خودشو پيدا كنه.
دست سردى دستش رو گرفت و از زمين بلندش كرد.
تام خاك و آسغال هاى چسبيده به لباسشو تكوند و با لبخند گفت:
_ مرسى آقا! خيلى ممنون كه نجاتم دادين من جونمو مديون شمام!

اما لبخندش روى صورتش خشك شد. صورت رنگ پريدن و چشم هاى قرمز رو به رويش را با شنيده هاش مطابقت داد!
_ پسرم؟

و آخرين چيزى كه ديد نور سبز خيره كننده اى بود كه به سينه اش خورد.
لرد ولدمورت همين طور كه دور ميشد زير لب با خودش ميگفت:
_ خفت در چه حد؟ به دست يك مرگ پوشه ميخواست بميره ابله!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
But man is not made for defeat. A man can be destroyed but not defeated.
Ernest Hemingway
Ernest Hemingway
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/01/02
تولد نقش: 1396/01/08
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1396 19:34
از: زير سايه ى ارباب
پستها:
240

از نيمه شب هم گذشته بود و هنوز نميتونست بخوابه.
صداى پاى رودولف رو ميشنيد كه طبق عادت براى سركشى، راهرو هاى خونه رو گز ميكرد تا از خوابيدن همه مطمئن بشه.
با اين حال، خيالش راحت بود كه با سوهانى كه ديشب به سمتش پرت كرد، جرأت باز كردن در اتاقش رو نداره.
چشماش رو باز كرد و غلطى زد...
با پيكر سياه پوشى كه در ده سانتى متريش بود، چشم تو چشم شد!
-رودولف؟!
پيكر، جوابى نداد.
-تو آدم نميشى رودولف؟! حتما بايد اين سوهان رو فرو كنم تو چشمت تا ياد بگيرى نياى تو اتاق؟! آقا من خوابم يا بيدار، به تو چه آخه؟!
پيكر، آماده ى خزيدن شد كه...
-آستوريا ؟ تو هنوز بيداري ؟ چند بار بگم بخواب. خواب خوب، قبل از نيمه شب بايد باشه. خواب بعد از نيمه شب، به هيچ دردى نميخوره. ساعت بدنت بهم ميريزه. كسل ميشى صبح بعد با اون ناخونات ميوفتى به جون ملت بدبخت!
پيكر، با شنيدن صداى رودولف از تخت آستوريا فاصله گرفته بود.
-وايسا ببينم. اگه اونى كه پشت در داره حرف ميزنه رودولفه...پس تو كى؟! آرسينوسى؟! اين قيافه جديدته؟ مسخره كردى منو؟ چي ميخواى تو اتاقم؟ اومدى خفم كنى؟! آره...همينه! اومدى منو بكشي...وايسا، الان نشونت ميدم!
پيكر با تعجب به آستوريا خيره شده بود كه از تخت بيرون اومده و رو به رويش ايستاده و دست هاش رو به سمت اون گرفته بود.
-يكى از ناخون هام رو انتخاب كن.
بالاخره تصميم به حرف زدن گرفت.
-چرا؟!
-ميخوام فروش كنم تو چشمت.
پيكر سياه پوش، از اين همه دموكراسى، انگشت به دهن مونده بود.
-ببين من مرگ پوشه ام. ميخواستم بكشمت، پشيمون شدم. الانم ميرم...خب؟
آستوريا قدمى به مرگ پوشه نزديك شد.
-ميخواستى منو بكشى؟!
-آره ديگه. اما خوشحال باش، پشيمون شدم...بيخيال شدم...بياي جلو ميكشمتا...برو عقب...نيا!
تا ساعاتى بعد، همه ى مرگخواران، از پنجره هاى اتاقشون به حياط نگاه ميكردن و براى پيكر تيره پوش ناشناسى كه از دست آستوريا فرار ميكرد، دعا ميكردن.
صداى پاى رودولف رو ميشنيد كه طبق عادت براى سركشى، راهرو هاى خونه رو گز ميكرد تا از خوابيدن همه مطمئن بشه.
با اين حال، خيالش راحت بود كه با سوهانى كه ديشب به سمتش پرت كرد، جرأت باز كردن در اتاقش رو نداره.
چشماش رو باز كرد و غلطى زد...
با پيكر سياه پوشى كه در ده سانتى متريش بود، چشم تو چشم شد!
-رودولف؟!
پيكر، جوابى نداد.
-تو آدم نميشى رودولف؟! حتما بايد اين سوهان رو فرو كنم تو چشمت تا ياد بگيرى نياى تو اتاق؟! آقا من خوابم يا بيدار، به تو چه آخه؟!

پيكر، آماده ى خزيدن شد كه...
-آستوريا ؟ تو هنوز بيداري ؟ چند بار بگم بخواب. خواب خوب، قبل از نيمه شب بايد باشه. خواب بعد از نيمه شب، به هيچ دردى نميخوره. ساعت بدنت بهم ميريزه. كسل ميشى صبح بعد با اون ناخونات ميوفتى به جون ملت بدبخت!
پيكر، با شنيدن صداى رودولف از تخت آستوريا فاصله گرفته بود.
-وايسا ببينم. اگه اونى كه پشت در داره حرف ميزنه رودولفه...پس تو كى؟! آرسينوسى؟! اين قيافه جديدته؟ مسخره كردى منو؟ چي ميخواى تو اتاقم؟ اومدى خفم كنى؟! آره...همينه! اومدى منو بكشي...وايسا، الان نشونت ميدم!

پيكر با تعجب به آستوريا خيره شده بود كه از تخت بيرون اومده و رو به رويش ايستاده و دست هاش رو به سمت اون گرفته بود.
-يكى از ناخون هام رو انتخاب كن.
بالاخره تصميم به حرف زدن گرفت.
-چرا؟!

-ميخوام فروش كنم تو چشمت.

پيكر سياه پوش، از اين همه دموكراسى، انگشت به دهن مونده بود.
-ببين من مرگ پوشه ام. ميخواستم بكشمت، پشيمون شدم. الانم ميرم...خب؟
آستوريا قدمى به مرگ پوشه نزديك شد.
-ميخواستى منو بكشى؟!

-آره ديگه. اما خوشحال باش، پشيمون شدم...بيخيال شدم...بياي جلو ميكشمتا...برو عقب...نيا!

تا ساعاتى بعد، همه ى مرگخواران، از پنجره هاى اتاقشون به حياط نگاه ميكردن و براى پيكر تيره پوش ناشناسى كه از دست آستوريا فرار ميكرد، دعا ميكردن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
