1.- ای بابا پس این فک و فامیل و رفقای من کجان؟

لینی بالبالزنان در حال پرواز بر فراز خیابونای مجارستان بود. ماهها بود که سعی در برقراری ارتباط با حشرات این منطقه داشت، اما هیچ خبری از اونا به دستش نرسید. در نهایت مجبور شد خودش بیاد و بهشون سر بزنه تا ببینه چه خبره.
- مگه میشه؟ مگه داریم؟ دریغ از یک مورچه یا حتی زنبور و مگس.

لینی آهکشان متوقف میشه و برای رفع تشنگی به سمت آبخوری میره. سرشو کج میکنه و شروع به خوردن آب میکنه که در همون حالت کله کجی، اونو میبینه! با جفت چشمای خودش میبینه.
- ببینم اون حشرهکش نیست دستش؟

با سردرگمی دست از خوردن آب برمیداره و به مردی که فریادزنان هر لحظه بیشتر بهش نزدیک میشد، زل میزنه.
- خودشه! نـــــه! کمک! کمکم کنین!

لینی با وحشت خلاف جهت مرد شروع به پرواز کردن میکنه و از مردم طلب کمک میکنه. همینجاس که لینی مصداق بارز بیت "از طلا گشتن پشیمان گشتهایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید" ایمان میاره. مردم نه تنها تلاشی برای متوقف کردن مرد نمیکنن، بلکه با انواع و اقسام حشرهکشهای دستی و برقی و پیفپافی و... مثل مور و ملخ از همه جا سرازیر میشن.
لینی دو بال داره، دو بال دیگه هم قرض میگیره و با بیشترین سرعتی که در توان داره، میره که در پهنهی بیکران آسمون اوج بگیره که... سرشو تو گونی میکنن!
دقایقی بعد:- زورتون به حشره جماعت رسیده؟ این چه برخوردیه که با یک مسافر حشرهایه محتر... عه شمام که حشرهاین.

لینی به محض برداشته شدن گونی، بدون توجه به اطراف شروع به داد و قال میکنه. اما وقتی میبینه در خانهای کوچک با قد و قامت حشرهای قرار داره و دورتادورش از حشرات پر شده، تازه دو گالیونیش میفته.
- اممم... پس شما منو ندزدیدین؟ نجاتم دادین؟

- البته که همینطوره دخترخاله!
لینی که چیزی نمونده بود بر اثر ضربهای که پسرخالهی ملخیش به پشتش زده بود سرنگون شه، تعادلشو حفظ میکنه و میپرسه:
- چرا این همه وقت جواب منو ندادین؟چه خبر بود اونجا؟ چرا همه قصد جونمو کرده بودن؟

حشرات آهی میکشن و هر آنچه که تو دلشون بودو بیرون میریزن.
- فکر کردی چرا نتونستیم جوابتو بدیم؟

- به همین دلیل! مردم اینجا چشم دیدن مارو ندارن.

- همه جا پر شده از وسایل حشرهکشی.

.
.
.
در تمام مدتی که حشرات در حال شکایت از وضع موجود بودن، لینی تنها به یک چیز فکر میکرد. آموزههای پروفسور پیوز در کلاس مراقبت از موجودات جادویی...
روز بعد، جایی وسط دشت و دمن:گلهی حشرات سینهخیز میون بوتهها پناه گرفته بودن و تنها چشماشون برای دیدن شکار بیرون زده بود.
- نمیخوای بگی اینجا چی کار میکنیم؟
- هیس بشین سرجات. ممکنه صدامونو بشنوه!

- کی؟

- اژدها.
- آها... چـــی؟ گفتی اژدها؟ مگه نگفتی اومدیم شکار؟

- آره دیگه.
- شکار اژدها؟ خل شدی؟

لینی دیگه پاسخی نداد. اما نگاه موشکافانهش که اطراف رو میپایید کاملا مشخص بود که شوخی نداره و پاسخش به سوال مثبته. حشراتی که به خیال راه حلی هوشمندانه به دنبال لینی راه افتاده بودن، با وحشت آب دهنشونو قورت میدن.
- باید همین الان فرار کنیم. فرار کنیم. فرار.

یکی از حشرات اینو میگه و از لای بوتهها بیرون میاد. بیرون اومدن حشره از لای بوتهها همانا و چشم تو چشم شدنش با اژدهایی که بر اثر سر و صدا سر رسیده بود هم همانا.
- عه... چیزه... سلام آقای اژدها.
- مونثه.

- خانوم اژدها.

لینی که منتظر چنین فرصتی بود، از بوتهها بیرون میپره و همچون فرماندهان جنگ فریاد میزنه:
- حمله کنید دلاوران من!

حشرات که جوگیر شده بودن با فریادهایی بلند از لای بوتهها بیرون میریزن. اما بلافاصله نکتهی مهمی رو به یاد میارن.
- ببینم، ما دقیقا چطور باید حمله کنیم؟

فرصتی برای پاسخ نمیمونه، چرا که اژدها با خشم غرشی میکنه و آتشش رو به سمت اونا روانه میکنه. حشرات جیغ و ویغکنان از اینسو به اونسو بال میزنن. برخی هم در راه، تبدیل به حشره سوخاری میشن و جان به جان آفرین تسلیم میکنن.
لینی که شاهد نابودی حشرات در پیش چشمانش بود، اون روی حشرهایش بالا میاد و از عصبانیت تبدیل به گولهای آتشین میشه.
- چیه؟ فکر کردی فقط خودت بلدی سرخ و آتشین بشی؟ حمله به سمت سوراخای دماغش!

حشرات که خواسته یا ناخواسته تو این منجلاب گیر افتاده بودن، چارهای جز شکست دادن اژدها و گوش دادن به حرف لینی نمیدیدن. بنابراین همگی در یک حرکت سریع به سمت دماغ اژدها حملهور میشن.
یکم بعد:اژدها که از هجوم حشرات به داخل بدنش قلقلکش گرفته بود، تلو تلو میخوره و با صدای گرومپی پخش زمین میشه. حشرات که پیروزی رو از آن خودشون میدیدن، با خوشحالی از سوراخ گوش و دماغ و حتی دهن اژدها بیرون میریزن و فریاد شادی سر میدن. اما هنوز نکتهای وجود داشت که حشرات از اون سر در نمیاوردن.
- راه حل مشکلات ما از پا در آوردن یک اژدها بود؟

لینی با اشارهی سرش به غاری اشاره میکنه که در نزدیکیشون قد علم کرده بود.
- اژدها نه، گنجش. برای خریدن تمامی حشرهکشهای این منطقه و نابود کردنشون. تا آرامش به زندگیهاتون برگرده.
2.- هی پسر. تف کن ببینم.

دانشآموزی که در حال عبور از راهرو بود با شنیدن این حرف، متعجب برمیگرده و نگاهی به اطراف میندازه تا اینکه پیوزو معلق در هوا میبینه.
- آدامسمو؟ ممنوعه؟

- ممنوع نیست. ولی من میخوامش. تف کن.
البته که پسر علاقهای به درگیر شدن با پیوز نداشت. بنابراین با سرعت آدامسو تف میکنه و میره که از اونجا دور شه که با حرف پیوز سرجاش متوقف میشه.
- کل بستهی آدامستو هم میخوام.

- ولی من دیگه نـ... باشه باشه بیا.
پسر اینو میگه و با پرت کردن بستهی آدامس، اینبار واقعا از اونجا دور میشه. پیوز که از ابهت خودش به کف اومده بود، با خوشحالی جلو میاد و آدامس و بستهشو برمیداره و قهقههزنان برای اجرای نقشهش میره.
مدتی بعد:پیوز جلوی در اتاق پروفسور تورپین رو با قیر و آسفالت پوشونده بود و سوراخهای بزرگی، اینجا و اونجای زمین باقی گذاشته بود... تلههایی برای پاشنههای کفش لیسا!
پیوز که از شاهکاری که ساخته بود راضی به نظر میرسید، آدامسهایی که تو دهنش بود و میجوید رو در میاره و همراه با آدامسای دهنی ملت، انتهای سوراخارو میپوشونه.
- جناب پیوز؟ معلوم هست اینجا چه خبره؟

در حالت عادی پیوز باید هول میشود، اما هول شدن از جمله حرکاتی بود که در سیستم کاری پیوز تعریف نشده بود. بنابراین با اعتماد به نفس انگار نه انگار که مشغول چه کاری بوده برمیگرده.
- بله. بنده مسئول طرح پیادهسازی آسفالت کردن جادهها... راهروهای هاگوارتز هستم.

- که چی بشه اونوخ؟
- دانشآموزان و اساتید خسته از وسایل نقلیه برای عبور و مرور در هاگوارتز استفاده کنن.

پیوز تردید رو تو چشمای لیسا میبینه.
- نگران نباش. خشک شدن. یک بار امتحان کافیه.

لیسا با احتیاط پاشنهی بلند کفششو رو آسفالت میذاره و بعد از اطمینان از خشک بودنش، با آسودگی از اتاقش خارج میشه و روی اون قدم میذاره که...
- اوا پاتون گیر کرد؟ چند بار گفتم درست آسفالت کنین سوراخ موراخ توش نمونه. گوش نمیدن که.

لیسا در تلاشی وصفناپذیر سعی داشت پاشنهی کفشش که درون سوراخی داخل آسفالت گیر کرده بود رو بیرون بکشه. اما آدامسی که انتهای سوراخ قرار داشت حسابی پاشنهی کفشش و آسفالتو به هم پیوند زده بود.
- میدونم کمک کردن تو دایرهی لغات شما نمیگنجه، ولی من کلاس دارم. اگه همین الان راهی برای نجاتم پیدا نکنی قهر میکنم.

- قبوله. قهریم با هم. من جاتون برم که کلاستون با تاخیر مواجه نشه.

- هی صبر کن ببینم.

لیسا اینو میگه و با عجله سعی میکنه دنبال پیوزی که دمشو رو کولش گذاشته بود و قهقههزنان ازش دور میشد بره. زور لیسا نتیجه میده و کفشای گیر کردهش از جا در میاد، اما جای یک چیز بر روی کفش خالی بود.
- پاشنههام. پاشنههای نازنینم.

کفش در دست لیسا بود و پاشنه در آغوش سوراخ آسفالت. لیسا که قهردونش حسابی فعال شده بود همونجا میشینه و شروع به قهر کردن با آسفالت و زمین و زمان و هاگوارتز و کلاس و هرچیزی بر روی این کرهی خاکی میکنه!
3.کفشهای لیسا تورپین نوازنده هستن! نوازندگانی که براشون فرقی نداره روی چی قدم میذارن، اونقد هنر دارن که با قدم گذاشتن بر هر زمینی از هر جنسی به تولید صدا و آهنگ بپردازن. پاشنههای جادویی این کفشها، در نوع خود بینظیر هستن.
البته این کفشها با اون پاشنههای بیهمتاشون بدون صاحبشون یعنی لیسا تورپین هیچ خواهند بود. چرا که فقط رهبر ارکستری همچون لیسا توانایی هدایت اونا به این شکل و تولید چنین صداهایی رو داره. دیگران از تولید همچین آهنگ دلنوازی ناتوان بوده و صرفا به تولید صداهای نامفهوم و گوشخراش میپردازن.
نظرم پروفسور؟ من کی باشم که نظر بدی به خواستهی کفشیِ یک استاد داشته باشم. خیلیم دلنواز مینوازن.