رون با ترس به عنکبوت نگاه کرد.
-غ..غذا؟
عنکبوت با بى حوصله گى سرش را تکان داد.
-آره غذا.... اه شما آدما چقدر دير ميگيرين!
رون که حالا از نوک پا تا نوک دماغ در حال لرزيدن بود ،(دماغ رون با مال ما متفاوته و از خاندان هکتور هاست )شروع به زبان باز کردن کرد.
-چيو دير ميگيريم ؟....ر.. رونو؟
عنکبوت از شدت خنگ بودن رون به ستوه آمده بود .
-اهههه بسه با اين چرت و پرتا فقط دارى حکم مرگ خودتو امضا ميکنى
رون تند تند دست هايش را در تکان داد.
-نهههه باشه. . نخورين..باشه.... فقط ؟شما مگه آدمم ميخورين؟
عنکبوت سرش را به اين سو و آن سو تکان داد.
-نخير ما فقط رون مرغ ميخوريم
رون با خوشحالى به هوا پريد.
-خب ديگه! اينه پس شما منو نميخوريد
عنکبوت طلب کارانه به رون نگاه کرد.
-چرا نخوريم اون وقت ؟
رون با تعجب به عنکبوت پاسخ داد.
-خب..چون من آدمم ديگه!
با گفتن اين حرف تمام عنکبوتان موجود در تونل زير خنده زدن.
-هه هه هه يعنى تو فکر ميکنى آدمى؟
رون باعصبانيت داد زد.
-معلومه که هستم!
عنکبوت دوم که کمى دورتر ايستاده بود به رون نزديک تر شد.
-نه جانم! مثل اينکه اين فکر کرده آدمه
عنکبوت اول روبه بقيه عنکبوت ها کرد.
-پس چطوره بهش نشون بديم که اون آدم نيست هان؟
رون گيج شده بود ،اون عنکبوت هاى ترسناک بهش گفتن آدم نيست وحالا تک تکشون با اون هشت تا پاى زشتشون بهش نزديک تر ميشدند....