کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
94
نفر همین الان آنلایناند
47 نفر در «انجمن»
0 عضو
94 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 47
-
آرشیو گالری 43
-
اتاق خبر 2
-
بخشهای دیگر 2
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
48 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
شومینههای من
۴ مقصد
مقصدی با این نام پیدا نشد.
هنوز مقصدی اضافه نکردهاید.
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
تالار جشن هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/05/17
تولد نقش: 1398/05/19
آخرین ورود: شنبه 19 تیر 1400 15:55
از: ش چندشم میشه!
پستها:
219

- چـ... چی میخوای؟ 
- ا... الیاف قرمز!
رون موهاشو نوازش کرد. حمله به موهاش؟ این چیزی بود که نمیتونست تحمل کنه. موهاش شناسنامه ش بودن، هویتش بودن، ویزلیتش بودن. رون حالت تدافعی گرفت.
-
تی همونجایی که بود، ایستاد. کمی به حرکات رون نگاه کرد و بعد، دسته خودشو جدا کرد و با الیافش، مثل یه شمشیر نگهش داشت.
رون ترسید؛ کار با نانچیکو رو فقط در حد یه سری حرکات نمایشی بلد بود. پس انداختش زمین و این دفعه، با سرعت هر چه تمام تر، شروع کرد به دویدن و تی، دسته شو برگردوند سر جاش و در همین حین، الیاف ضعیفش که بخاطر نگه داشتن دسته ش، جدا شده بودن، ریختن زمین. الان، تی بیشتر از همیشه به اون الیاف نارنجی نیاز داشت.
- وایسا، کاریت ندارم، فقط میخوام نازت کنم.

- ا... الیاف قرمز!

رون موهاشو نوازش کرد. حمله به موهاش؟ این چیزی بود که نمیتونست تحمل کنه. موهاش شناسنامه ش بودن، هویتش بودن، ویزلیتش بودن. رون حالت تدافعی گرفت.
-

تی همونجایی که بود، ایستاد. کمی به حرکات رون نگاه کرد و بعد، دسته خودشو جدا کرد و با الیافش، مثل یه شمشیر نگهش داشت.
رون ترسید؛ کار با نانچیکو رو فقط در حد یه سری حرکات نمایشی بلد بود. پس انداختش زمین و این دفعه، با سرعت هر چه تمام تر، شروع کرد به دویدن و تی، دسته شو برگردوند سر جاش و در همین حین، الیاف ضعیفش که بخاطر نگه داشتن دسته ش، جدا شده بودن، ریختن زمین. الان، تی بیشتر از همیشه به اون الیاف نارنجی نیاز داشت.
- وایسا، کاریت ندارم، فقط میخوام نازت کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی! 


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 01:46
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
600
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

-من این الیافو تو وایتکس سفید نکردم که اینجوری بکنیش. 
رون گیج شد.
-اگه سفید نکردی پس چرا این بدبختو داری میکشی؟
بدبخت مذکور تقریبا کشته شده بود.
-ببین تی جان. بجای الیاف رو الیاف گذاشتن میتونستی با یه تماس به رنگ موی فوری ویزول ویزول مشکلتو حل کنی. شاید بعدش تونستی یه تی باکمالات پیدا کنی... لازم به تشکر نیست! من شمارشو میدم که تماس بگیری، اگر همین الان تماس بگیری صاحب یک دست الیاف اضافه هم میشی
... چرا اینجوری نگاه میکنی؟ 
رون موفق شده بود. تی گابریل را رها کرده بود اما رون نمی دانست که تی ها از تماس تنها فیزیکی اش را بلد بودند و حالا تی بااشتیاق به طرف رون و موهای قرمزش می خزید.

رون گیج شد.
-اگه سفید نکردی پس چرا این بدبختو داری میکشی؟

بدبخت مذکور تقریبا کشته شده بود.
-ببین تی جان. بجای الیاف رو الیاف گذاشتن میتونستی با یه تماس به رنگ موی فوری ویزول ویزول مشکلتو حل کنی. شاید بعدش تونستی یه تی باکمالات پیدا کنی... لازم به تشکر نیست! من شمارشو میدم که تماس بگیری، اگر همین الان تماس بگیری صاحب یک دست الیاف اضافه هم میشی
... چرا اینجوری نگاه میکنی؟ 
رون موفق شده بود. تی گابریل را رها کرده بود اما رون نمی دانست که تی ها از تماس تنها فیزیکی اش را بلد بودند و حالا تی بااشتیاق به طرف رون و موهای قرمزش می خزید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-تی؟
-رون؟
خیال رون کمی راحت تر شد که حداقل تی، زبان آدمیزاد سرش می شد!
-ببین تی...الان مشکلت با این انسان بیچاره و بی گناه چیه؟
تی کمی فکر کرد...یا حداقل وانمود کرد فکر می کند، چون رون مطمئن نبود تی ها مغزی داشته باشند؛ ولی بعد از چند ثانیه، تقریبا منفجر شد.
-مشکلم چیه؟ مشکلم...چیه؟ از کجا شروع کنم؟ از کشیده شدنم روی زمین؟ روی زمان؟ روی میز و زیر میز و روی در و دیوار و سقف؟ فرو رفتنم توی سطل وایتکس و الکل؟ این الیاف منو می بینی؟ دارن تجزیه می شن! چقدر بشورم و بسابم و سابیده بشم؟
رون سعی کرد دل تی را به دست بیاورد. موفقیتش در مرحله دوم، به میزان دلرحمی تی بستگی داشت.
در حالی که صداهای خر خری که از گلوی گابریل به گوش می رسید، خبر از خفه شدن زودهنگامش می داد، رون دستی به الیاف تی کشید.
-اشتباه می کنی...الیافت خیلی هم مقاوم و محکم و سالم...آخ...چی شد؟
یک دسته از الیاف تی در مشت رون مانده بود و تی بسیار خشمگین تر به نظر می رسید.
-رون؟
خیال رون کمی راحت تر شد که حداقل تی، زبان آدمیزاد سرش می شد!
-ببین تی...الان مشکلت با این انسان بیچاره و بی گناه چیه؟
تی کمی فکر کرد...یا حداقل وانمود کرد فکر می کند، چون رون مطمئن نبود تی ها مغزی داشته باشند؛ ولی بعد از چند ثانیه، تقریبا منفجر شد.
-مشکلم چیه؟ مشکلم...چیه؟ از کجا شروع کنم؟ از کشیده شدنم روی زمین؟ روی زمان؟ روی میز و زیر میز و روی در و دیوار و سقف؟ فرو رفتنم توی سطل وایتکس و الکل؟ این الیاف منو می بینی؟ دارن تجزیه می شن! چقدر بشورم و بسابم و سابیده بشم؟
رون سعی کرد دل تی را به دست بیاورد. موفقیتش در مرحله دوم، به میزان دلرحمی تی بستگی داشت.
در حالی که صداهای خر خری که از گلوی گابریل به گوش می رسید، خبر از خفه شدن زودهنگامش می داد، رون دستی به الیاف تی کشید.
-اشتباه می کنی...الیافت خیلی هم مقاوم و محکم و سالم...آخ...چی شد؟
یک دسته از الیاف تی در مشت رون مانده بود و تی بسیار خشمگین تر به نظر می رسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: دیروز ساعت 01:42
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه:
جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول مبارزه با تارعنکبوت ها بود که تموم شد. مرحله دوم هم رمز گشایی شده. رون باید فردی رو که ازش متنفره، از یه موقعیت مرگ آور نجات بده.
درحالی که رون با وحشت به سمت خوابگاه گریفندور به سرعت می دوید ناگهان پایش به سطلی گیر کرد و سطل و خودش باهم نقش بر زمین شدند.
_خودت که مهم نیستی... اما سطل وایتکسمو چرا میندازی باکتری خلافکار!
رون عادت نداشت در اوقاتی که به سمت خوابگاهش از ترس میدود با گابریل دلاکور مرگخوار رو به رو شود، او مرگخواران را دوست نداشت؛ از آنها متنفر بود.
_تو... توی هاگوارتز چیکار میکنی؟
_خب ... داستانش طولانیه... درواقع من بعد از اینکه وزارخونه، خونه ریدل، خیابونای شهر، روستاها، کشور های دور و نزدیک، سیارات مختلف و به طور کلی کائنات رو برق انداختم به این نتیجه رسیدم که به کمی تعطیلات نیاز دارم ... برای همینم اومدم هاگوارتز رو برق بندازم.
_الان مثلا اومدی تعطیلات؟!
_آره دیگه... چه تعطیلاتی بهتر از اینکه هی وایتکس بریزی کف زمین هی تی بکشی...هی وایتکس بریزی کف زمین هی تی بکشی... هی وایت...
همینطور که گابریل سرگرم توضیحات حساس و بنیادینش بود، رون چشمش به تی فلک زده گابریل افتاد که با قساوت قلب بر روی وایتکس میکشید. تی خسته بود... بسیار خسته بود! بخش زیادی از الیافش از بین رفته و اواخر عمرش را سپری میکرد. رون مرلین را شکر کرد که به شکل یک تی متولد نشده؛ آن هم تی ای که در دست گابریل باشد!
از آنجایی که به همنشینی با یک مرگخوار اصلا علاقه ای نداشت دوباره به سمت خوابگاه به حرکتش ادامه داد که ناگهان:
_کمکککک... این تی دیوونه میخواد خفم کنه! کمکککککک!
رون به سمت گابریل برگشت، تی که دیگر از زندگی ملال آوری که صاحبش برایش ساخته بود خسته شده بود، قصد خفه کردن صاحبش را داشت تا بتواند آخر عمرش را با آرامش، نفس راحتی در جزایر قناری بکشد! بنابراین الیافش را محکم به دور گلوی گابریل پیچیده بود و برای انتقام گابریل را روی وایتکس ها میکشید و کشان کشان روی زمین به سوی ناکجا آباد میبرد.
رون هرچند از گابریل متنفر بود اما باید او را نجات میداد، شاید تی مذاکره پذیر بود!
جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول مبارزه با تارعنکبوت ها بود که تموم شد. مرحله دوم هم رمز گشایی شده. رون باید فردی رو که ازش متنفره، از یه موقعیت مرگ آور نجات بده.
* * *
درحالی که رون با وحشت به سمت خوابگاه گریفندور به سرعت می دوید ناگهان پایش به سطلی گیر کرد و سطل و خودش باهم نقش بر زمین شدند.
_خودت که مهم نیستی... اما سطل وایتکسمو چرا میندازی باکتری خلافکار!
رون عادت نداشت در اوقاتی که به سمت خوابگاهش از ترس میدود با گابریل دلاکور مرگخوار رو به رو شود، او مرگخواران را دوست نداشت؛ از آنها متنفر بود.
_تو... توی هاگوارتز چیکار میکنی؟
_خب ... داستانش طولانیه... درواقع من بعد از اینکه وزارخونه، خونه ریدل، خیابونای شهر، روستاها، کشور های دور و نزدیک، سیارات مختلف و به طور کلی کائنات رو برق انداختم به این نتیجه رسیدم که به کمی تعطیلات نیاز دارم ... برای همینم اومدم هاگوارتز رو برق بندازم.
_الان مثلا اومدی تعطیلات؟!
_آره دیگه... چه تعطیلاتی بهتر از اینکه هی وایتکس بریزی کف زمین هی تی بکشی...هی وایتکس بریزی کف زمین هی تی بکشی... هی وایت...
همینطور که گابریل سرگرم توضیحات حساس و بنیادینش بود، رون چشمش به تی فلک زده گابریل افتاد که با قساوت قلب بر روی وایتکس میکشید. تی خسته بود... بسیار خسته بود! بخش زیادی از الیافش از بین رفته و اواخر عمرش را سپری میکرد. رون مرلین را شکر کرد که به شکل یک تی متولد نشده؛ آن هم تی ای که در دست گابریل باشد!
از آنجایی که به همنشینی با یک مرگخوار اصلا علاقه ای نداشت دوباره به سمت خوابگاه به حرکتش ادامه داد که ناگهان:
_کمکککک... این تی دیوونه میخواد خفم کنه! کمکککککک!
رون به سمت گابریل برگشت، تی که دیگر از زندگی ملال آوری که صاحبش برایش ساخته بود خسته شده بود، قصد خفه کردن صاحبش را داشت تا بتواند آخر عمرش را با آرامش، نفس راحتی در جزایر قناری بکشد! بنابراین الیافش را محکم به دور گلوی گابریل پیچیده بود و برای انتقام گابریل را روی وایتکس ها میکشید و کشان کشان روی زمین به سوی ناکجا آباد میبرد.
رون هرچند از گابریل متنفر بود اما باید او را نجات میداد، شاید تی مذاکره پذیر بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1398/5/4 15:36:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/28
تولد نقش: 1397/08/03
آخرین ورود: یکشنبه 31 شهریور 1398 22:38
از: زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
پستها:
458

-هیچی هرمیون!بنظرت زشت نیست نصفه شبی میای تو خوابگاه پسرا؟!
هرمیون کمی اطراف را بو کشید که باعث تعجب رون شد.
-بنظر تو زشت نیست نصفه شبی به غذا سیخونک میزنی؟!
هرمیون حس بویایی قوی داشت،عجیب بود که چرا پاترونوسش سگ نیست.
-خب دیگه هرمیون من باید برم بخوابم و...
-پس چرا داری میری سمت در خروج؟
اما رون بدون اینکه جوابی به هرمیون بدهد به سرعت همراه دابی که زیر پیراهنش پنهان شده بود از خوابگاه گریفیندور خارج شد.
حمام ارشدها
رون درحالی که شیرهای آب که هرکدام رنگ متفاوتی داشتند را با لذت باز میکرد،دابی را به سمت استخر فرستاد.
-دابی از بچگی آرزو داشتم بیام اینجا،تا اینکه خودم ارشد شدم،حالا برو تو استخر از کف و صابون بخور شاید بالا آوردی.
-دابی نمیخواد بره!
رون سعی میکرد با وعده های دروغین اهدای جوراب های فراوان و لباس های رنگارنگ،دابی را تسترال کند.بالاخره دابی راضی شد و همراه رون به درون استخر پر از کف پرید و دهانش را باز کرد تا کمی کف بخورد.
ناگهان زیر آب دهان دابی روشن شد،به طوری که رون مرغ از ته معده اش نمایان شد و به حرف درآمد.
-و هنگامی که رون به رون ها میپیوندد،آن زمان فردی که از آن متنفری در موقعیتی کشنده قرار میگیرد و تو مجبوری علی رغم میل باطنی او را نجات دهی...
رون با وحشت همراه دابی از زیر آب بیرون آمد و نفس نفس زنان به سمت خوابگاه گریفیندور برگشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1398/1/5 23:30:14
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 01:46
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
600
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

رون فکر کرد.
رون خیلی فکر کرد.
-این فقط یه رونه آخه! رون مرغ به جز خوردن چه خاصیت دیگه ای میخواد داشته باشه!
-دابی موافقه قربان.
جن خانگی که ناگهان از پشت شانه ی رون ظاهر شده بود باعث شد تا او پشتک وارویی به سمت شومینه بزند و گره بخورد.
-دابی رونی به این خوش رنگی و خوشمزگی ندیده بود قربان. دابی امشب گرسنه بود.
-دابی!
رون در وضعیت بدی بود. هر دو رون در وضعیت بدی بودند، یکی درحالی که شستش در چشمش رفته و توان بلندشدن نداشت و دیگری در معرض غذای شام یک جن خانگی شدن.
-دابی... اون خوردنی نیستتتت.
هشدار رون برای رون اش زمانی انجام شد که دیگر دیر شده بود. چون دابی ثانیه ای قبل دهانش را شبیه غاری باز کرده و رون مرغ در آن ناپدید شده بود و حالا لبخندزنان و با رضایت شکمش را می مالید. اما رضایتی کوتاه... . رون کلیدش را از دست داده بود، رونی بود عصبانی و حمله ور.
-زود... باش... پس... اش...ب...د...ه.
کسی نمی دانست که دستگاه گوارش جن خانگی چگونه کار می کند. آیا چیزی را پس می دهد؟ آیا باید جن خانگی را مانند یویو به سمت زمین تاب بدهیم تا پس بدهد؟ به هرحال رون سعی داشت تا همه ی این روش هارا امتحان کند اما صدای پا باعث شد که با سرعت نور دابی را پشتش قایم کند.
-رون؟ هنوز بیداری؟ صداتو شنیدم. چی بود که داشتی تکون می دادی؟
هرمیون بود که با چشمانی خواب آلود از پله ها پایین می آمد.
رون خیلی فکر کرد.
-این فقط یه رونه آخه! رون مرغ به جز خوردن چه خاصیت دیگه ای میخواد داشته باشه!

-دابی موافقه قربان.

جن خانگی که ناگهان از پشت شانه ی رون ظاهر شده بود باعث شد تا او پشتک وارویی به سمت شومینه بزند و گره بخورد.
-دابی رونی به این خوش رنگی و خوشمزگی ندیده بود قربان. دابی امشب گرسنه بود.
-دابی!
رون در وضعیت بدی بود. هر دو رون در وضعیت بدی بودند، یکی درحالی که شستش در چشمش رفته و توان بلندشدن نداشت و دیگری در معرض غذای شام یک جن خانگی شدن.
-دابی... اون خوردنی نیستتتت.

هشدار رون برای رون اش زمانی انجام شد که دیگر دیر شده بود. چون دابی ثانیه ای قبل دهانش را شبیه غاری باز کرده و رون مرغ در آن ناپدید شده بود و حالا لبخندزنان و با رضایت شکمش را می مالید. اما رضایتی کوتاه... . رون کلیدش را از دست داده بود، رونی بود عصبانی و حمله ور.
-زود... باش... پس... اش...ب...د...ه.

کسی نمی دانست که دستگاه گوارش جن خانگی چگونه کار می کند. آیا چیزی را پس می دهد؟ آیا باید جن خانگی را مانند یویو به سمت زمین تاب بدهیم تا پس بدهد؟ به هرحال رون سعی داشت تا همه ی این روش هارا امتحان کند اما صدای پا باعث شد که با سرعت نور دابی را پشتش قایم کند.
-رون؟ هنوز بیداری؟ صداتو شنیدم. چی بود که داشتی تکون می دادی؟
هرمیون بود که با چشمانی خواب آلود از پله ها پایین می آمد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/04/01
تولد نقش: 1397/04/01
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1402 23:01
از: زیر سایه ارباب
پستها:
552

- زنده ام! زنده ام! اصلا نگران نباشید! 
تماشاچیا و داورا که از جاشون بلند شده بودن و داشتن میرفتن، به رون نگاه کردن.
رون هم به اونا نگاه کرد.
- عه... به خاطر من بلند شدید؟ راضی به اینهمه زحمت نیستم بابا...
تماشاچیا و داورا بهم دیگه نگاه کردن، و بعد یکی از بین جمعیت گفت:
- داشتیم میرفتیم راستشو بخوای.
رون نتونست چیزی بگه. ترور شخصیتی شده بود. حس کرد که صورتش داغ شد و تا نوک دماغ کک مکیش مثل لبو قرمز شد.
- آها... اتفاقا منم داشتم میرفتم... میدونید، که رونمو بخورم و اینا...
- نخور آقا، کلید مرحله بعده!
یکی از داورا این رو گفت، که البته بلافاصله صداش توسط بقیه شرکت کننده ها و داورا خفه شد، بعدشم با احترام تمام فرستادنش توی تونل پیش عنکبوتا و دیگه چیزی ازش شنیده نشد، به جز صداهای ملچ مولوچ عنکبوتا از توی تونل البته.
رون هم که میدونست با دیدن این صحنه ها و شنیدن صداهای خورده شدن یکی از داورا توسط عنکبوتا، امشب حتما تختش رو حسابی خیس میکنه، رفت به سمت تالار گریفیندور.
توی تالار، ملت حسابی رون رو بغل گرفتن و تار عنکبوت های روی لباسش رو هم به عنوان یادگاری برداشتن برای خودشون. دلشون نمیخواست اگر یه وقت رون توی مراحل بعدی کشته شد، کلا فراموشش کنن.
و چند ساعت بعد، زمانی که جشن توی تالار تموم شد و گریفیندوری ها خوابیدن، رون برای اینکه تختشو به خاطر کابوس عنکبوت ها خیس نکنه، بیدار موند، البته تنها دلیل بیداریش این نبود. دلیل دیگه ش استرسش از این بود که میدونست باید رون مرغش رو رمزگشایی کنه تا بفهمه مرحله بعدی قراره چه بلایی سرش بیاد!

تماشاچیا و داورا که از جاشون بلند شده بودن و داشتن میرفتن، به رون نگاه کردن.
رون هم به اونا نگاه کرد.
- عه... به خاطر من بلند شدید؟ راضی به اینهمه زحمت نیستم بابا...
تماشاچیا و داورا بهم دیگه نگاه کردن، و بعد یکی از بین جمعیت گفت:
- داشتیم میرفتیم راستشو بخوای.

رون نتونست چیزی بگه. ترور شخصیتی شده بود. حس کرد که صورتش داغ شد و تا نوک دماغ کک مکیش مثل لبو قرمز شد.
- آها... اتفاقا منم داشتم میرفتم... میدونید، که رونمو بخورم و اینا...

- نخور آقا، کلید مرحله بعده!

یکی از داورا این رو گفت، که البته بلافاصله صداش توسط بقیه شرکت کننده ها و داورا خفه شد، بعدشم با احترام تمام فرستادنش توی تونل پیش عنکبوتا و دیگه چیزی ازش شنیده نشد، به جز صداهای ملچ مولوچ عنکبوتا از توی تونل البته.
رون هم که میدونست با دیدن این صحنه ها و شنیدن صداهای خورده شدن یکی از داورا توسط عنکبوتا، امشب حتما تختش رو حسابی خیس میکنه، رفت به سمت تالار گریفیندور.
توی تالار، ملت حسابی رون رو بغل گرفتن و تار عنکبوت های روی لباسش رو هم به عنوان یادگاری برداشتن برای خودشون. دلشون نمیخواست اگر یه وقت رون توی مراحل بعدی کشته شد، کلا فراموشش کنن.
و چند ساعت بعد، زمانی که جشن توی تالار تموم شد و گریفیندوری ها خوابیدن، رون برای اینکه تختشو به خاطر کابوس عنکبوت ها خیس نکنه، بیدار موند، البته تنها دلیل بیداریش این نبود. دلیل دیگه ش استرسش از این بود که میدونست باید رون مرغش رو رمزگشایی کنه تا بفهمه مرحله بعدی قراره چه بلایی سرش بیاد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/28
تولد نقش: 1397/08/03
آخرین ورود: یکشنبه 31 شهریور 1398 22:38
از: زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
پستها:
458

رون متوجه این قضیه شد که صدایش به مادرش نمیرسد،بنابراین سعی کرد شانسش را درباره افراد نزدیکتر امتحان کند.
-هررررییی؟!
برای رون عجیب بود که هری برای کمک نیامد،هری همیشه میامد،حداقل در کتاب که اینطور نوشته بودند.عنکبوت ها هر لحظه بیشتر رون را در تارهای لزج خود میپیچیدند و در آخر رون دهان باز شده یکی از عنکبوت ها را دید که به سمت صورتش میامد.
-مگه دامبلدور نگفته بود هیچکس تو مسابقات آسیب نمیبینه؟!
رون جوابش را وقتی کله اش در دهان عنکبوت جای گرفت فهمید:نه.
رون دست و پا میزد،تقلا میکرد و به عنکبوت ها التماس میکرد.آیا این پایان رون ویزلی بود؟رون با خودش فکر میکرد که روی سنگ قبرش مینویسند جوان ناکام،به اینکه یک نفر از ارتش ویزلی کم میشود و به اینکه چه کسی بعد او هرمیون را میگیرد...
ناگهان رون به یاد کلاس درس جانوران شگفت انگیز افتاد و مطالب کتاب را در ذهنش مرور کرد.نقل قول:
رون با یاداوری این جمله همه افکار پوچش را دور ریخت،عزمش را جزم کرد و با یک حرکت تار عنکبوت را پاره کرد،سپس دوان دوان به سمت خروجی تونل دوید.
...
همه بیرون تونل منتظر بودند که شرکت کننده چهارم بیرون بیاید،سه قهرمان دیگر مدت ها بود که یکی پس از دیگری از تونل خود خارج شده بودند و تماشاگران کمی منتظر شرکت کننده چهارم مانده بودند...
بالاخره زمانی که همه تماشاگران و داوران تصمیم به رهاکردن شرکت کننده چهارم گرفته بودند،رون در حالی که ران مرغ گاز زده ای در دستش بود و دهانش می جنبید، از تونل خارج شد،البته با تارهای عنکبوت فراوانی که به او چسبیده بود.
-هررررییی؟!
برای رون عجیب بود که هری برای کمک نیامد،هری همیشه میامد،حداقل در کتاب که اینطور نوشته بودند.عنکبوت ها هر لحظه بیشتر رون را در تارهای لزج خود میپیچیدند و در آخر رون دهان باز شده یکی از عنکبوت ها را دید که به سمت صورتش میامد.
-مگه دامبلدور نگفته بود هیچکس تو مسابقات آسیب نمیبینه؟!
رون جوابش را وقتی کله اش در دهان عنکبوت جای گرفت فهمید:نه.
رون دست و پا میزد،تقلا میکرد و به عنکبوت ها التماس میکرد.آیا این پایان رون ویزلی بود؟رون با خودش فکر میکرد که روی سنگ قبرش مینویسند جوان ناکام،به اینکه یک نفر از ارتش ویزلی کم میشود و به اینکه چه کسی بعد او هرمیون را میگیرد...
ناگهان رون به یاد کلاس درس جانوران شگفت انگیز افتاد و مطالب کتاب را در ذهنش مرور کرد.نقل قول:
تار انواع عنکبوت ها تا وقتی حجم بسیار زیادی نداشته باشد نرم است و به راحتی از هم گسسته خواهد شد.
رون با یاداوری این جمله همه افکار پوچش را دور ریخت،عزمش را جزم کرد و با یک حرکت تار عنکبوت را پاره کرد،سپس دوان دوان به سمت خروجی تونل دوید.
...
همه بیرون تونل منتظر بودند که شرکت کننده چهارم بیرون بیاید،سه قهرمان دیگر مدت ها بود که یکی پس از دیگری از تونل خود خارج شده بودند و تماشاگران کمی منتظر شرکت کننده چهارم مانده بودند...
بالاخره زمانی که همه تماشاگران و داوران تصمیم به رهاکردن شرکت کننده چهارم گرفته بودند،رون در حالی که ران مرغ گاز زده ای در دستش بود و دهانش می جنبید، از تونل خارج شد،البته با تارهای عنکبوت فراوانی که به او چسبیده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/02/05
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
از: زیر سایه ارباب
پستها:
539

-نزدیک نشین.
ازتون خواهش میکنم. التماس میکنم. حتی تهدیدتون میکنم. نیا جلو. لعنتیا! شماها چرا اینقدر پا دارین؟ واقعا با اون جثه ی کوچولو احتیاجی به این همه پا بود؟ اونم به این درازی!
عنکبوتا توجه نمیکنن.
اونا بعد از مدتها یه غذای لذیذ پیدا کردن و خیال ندارن به این سادگیا ازش چشمپوشی کنن. غذا کاملا سرخ شده و خوشمزه به نظر میرسید. دهن همشون آب افتاده بود.
دور رون حقله میزنن و هی نزدیک تر میشن.
وقتی کاملا بهش نزدیک میشن یکیشون صورت رون رو هدف میگیره و با یه حرکت سریع، تارشو پرت میکنه.
تار به صورت رون میچسبه.
-نه!
این چه کار زشتی بود که انجام دادی! صورتم چسبناک شد. همه جا رو تار میبینم. نکن...چرا داری منو میپیچی؟ ولم کن! مامااااااااااان!
مامان رون اونجا نبود که نجاتش بده. حتی اون نزدیکیا هم نبود. رون داشت فکر میکرد چطوری از این مخمصه ی تار عنکبوتی نجات پیدا کنه.
ازتون خواهش میکنم. التماس میکنم. حتی تهدیدتون میکنم. نیا جلو. لعنتیا! شماها چرا اینقدر پا دارین؟ واقعا با اون جثه ی کوچولو احتیاجی به این همه پا بود؟ اونم به این درازی!
عنکبوتا توجه نمیکنن.
اونا بعد از مدتها یه غذای لذیذ پیدا کردن و خیال ندارن به این سادگیا ازش چشمپوشی کنن. غذا کاملا سرخ شده و خوشمزه به نظر میرسید. دهن همشون آب افتاده بود.
دور رون حقله میزنن و هی نزدیک تر میشن.
وقتی کاملا بهش نزدیک میشن یکیشون صورت رون رو هدف میگیره و با یه حرکت سریع، تارشو پرت میکنه.
تار به صورت رون میچسبه.
-نه!
این چه کار زشتی بود که انجام دادی! صورتم چسبناک شد. همه جا رو تار میبینم. نکن...چرا داری منو میپیچی؟ ولم کن! مامااااااااااان!مامان رون اونجا نبود که نجاتش بده. حتی اون نزدیکیا هم نبود. رون داشت فکر میکرد چطوری از این مخمصه ی تار عنکبوتی نجات پیدا کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/15
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: یکشنبه 1 دی 1398 17:27
از: معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
پستها:
242

رون با ترس به عنکبوت نگاه کرد.
-غ..غذا؟
عنکبوت با بى حوصله گى سرش را تکان داد.
-آره غذا.... اه شما آدما چقدر دير ميگيرين!
رون که حالا از نوک پا تا نوک دماغ در حال لرزيدن بود ،(دماغ رون با مال ما متفاوته و از خاندان هکتور هاست )شروع به زبان باز کردن کرد.
-چيو دير ميگيريم ؟....ر.. رونو؟
عنکبوت از شدت خنگ بودن رون به ستوه آمده بود .
-اهههه بسه با اين چرت و پرتا فقط دارى حکم مرگ خودتو امضا ميکنى
رون تند تند دست هايش را در تکان داد.
-نهههه باشه. . نخورين..باشه.... فقط ؟شما مگه آدمم ميخورين؟
عنکبوت سرش را به اين سو و آن سو تکان داد.
-نخير ما فقط رون مرغ ميخوريم
رون با خوشحالى به هوا پريد.
-خب ديگه! اينه پس شما منو نميخوريد
عنکبوت طلب کارانه به رون نگاه کرد.
-چرا نخوريم اون وقت ؟
رون با تعجب به عنکبوت پاسخ داد.
-خب..چون من آدمم ديگه!
با گفتن اين حرف تمام عنکبوتان موجود در تونل زير خنده زدن.
-هه هه هه يعنى تو فکر ميکنى آدمى؟
رون باعصبانيت داد زد.
-معلومه که هستم!
عنکبوت دوم که کمى دورتر ايستاده بود به رون نزديک تر شد.
-نه جانم! مثل اينکه اين فکر کرده آدمه
عنکبوت اول روبه بقيه عنکبوت ها کرد.
-پس چطوره بهش نشون بديم که اون آدم نيست هان؟
رون گيج شده بود ،اون عنکبوت هاى ترسناک بهش گفتن آدم نيست وحالا تک تکشون با اون هشت تا پاى زشتشون بهش نزديک تر ميشدند....
-غ..غذا؟
عنکبوت با بى حوصله گى سرش را تکان داد.
-آره غذا.... اه شما آدما چقدر دير ميگيرين!
رون که حالا از نوک پا تا نوک دماغ در حال لرزيدن بود ،(دماغ رون با مال ما متفاوته و از خاندان هکتور هاست )شروع به زبان باز کردن کرد.
-چيو دير ميگيريم ؟....ر.. رونو؟
عنکبوت از شدت خنگ بودن رون به ستوه آمده بود .
-اهههه بسه با اين چرت و پرتا فقط دارى حکم مرگ خودتو امضا ميکنى
رون تند تند دست هايش را در تکان داد.
-نهههه باشه. . نخورين..باشه.... فقط ؟شما مگه آدمم ميخورين؟
عنکبوت سرش را به اين سو و آن سو تکان داد.
-نخير ما فقط رون مرغ ميخوريم
رون با خوشحالى به هوا پريد.
-خب ديگه! اينه پس شما منو نميخوريد
عنکبوت طلب کارانه به رون نگاه کرد.
-چرا نخوريم اون وقت ؟
رون با تعجب به عنکبوت پاسخ داد.
-خب..چون من آدمم ديگه!
با گفتن اين حرف تمام عنکبوتان موجود در تونل زير خنده زدن.
-هه هه هه يعنى تو فکر ميکنى آدمى؟
رون باعصبانيت داد زد.
-معلومه که هستم!
عنکبوت دوم که کمى دورتر ايستاده بود به رون نزديک تر شد.
-نه جانم! مثل اينکه اين فکر کرده آدمه
عنکبوت اول روبه بقيه عنکبوت ها کرد.
-پس چطوره بهش نشون بديم که اون آدم نيست هان؟
رون گيج شده بود ،اون عنکبوت هاى ترسناک بهش گفتن آدم نيست وحالا تک تکشون با اون هشت تا پاى زشتشون بهش نزديک تر ميشدند....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
