«باب جان تو رو ریش مرلین مگه نمیدونی من نویسندم؟ مطمئنم خیلی چیزای زیباتری دارید که به رودولف...»
رودولف جوری سرش را با خوشحالی تکان میداد که نزدیک بود گردنش کنده شود.
«...بدید. جون الیور...»
باب بزرگ لحظهای به الیور خیره شد و سپس اخم کرد.
«نه دیگه نمیشه. نیت کردم این رو بدم به رودولف برو کنار.»
اشک در چشمهای الیور جمع شد و برای آخرین بار به قلم نگاه کرد و بعد هم با نوک پا لگدی به ساق رودولف کوبید و به سرعت از اتاق خارج شد.
رودولف ساق پایش را گرفته بود و بالا و پایین میپرید. رکسان دستهایش را روی صورتش گذاشته بود و از لای انگشتانش به نوک تیز قلم نگاه میکرد.
جیمز و سدریک همچنان مشغول دعوا بودند، باب بزرگ منتظر بود رودولف قلم را بگیرد، تا خودش با خیال راحت بمیرد!
ارنی که داشت از آن وضعیت روانی میشد چوبدستیاش را به سمت رودولف گرفت و گفت:
«اپیکسی»
تلق!
رودولف فریادی کشید و روی باب افتاد. صورت رنگ پریدۀ باب کمی سرخ شد و بعد هم آخرین نفسش را بیرون داد.
رکسان که از ترس زهره ترک شده بود زد زیر گریه و جیغ کشید. سدریک در حالی که انگشتش در چند میلیمتری چشم جیمز بود خشکش زد. جیمز که میخواست آرنج سدریک را گاز بگیرد حواسش پرت شد و ردای سدریک را آب دهنی کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

این یعنی به من اشاره کردن!



چیز... یعنی الان باب بزرگمونو به باد داده بودی. 



آملیا با تلسکوپش از پنجره مجازی سمت دیگر حمام (که درون آن بر خلاف این یکی شب بود) به ستارگان نگاه میکرد و از آنها حظ وافری میبرد. ارنی داشت درون خزینه(!) حمام خودش را میشست و از لیف کشیدن حظ وافری میبرد ... خلاصه هرکس یه جوری داشت حظ وافری میبرد ...


(در حال لیس زدن خودش) ... خلاصه هیچکس سرش به کار خودش نبود !
در این میان یک نفر با جدیت تمام در حال درست کردن غذای خودش بود و کاملا از هفت دولت آزاد بود. رودولف، تابی به سبلیش داد (که باعث شد چند تار موی سبیل درون قابله بیافتد)، سپس گوشت را روی تخته گذاشت، قمه اش را کشید و با حرکتی بروسلیگونه گوشت را با صدای «هییییاااااا !!» به دو نیم کرد.
قمه از گوشت رد شد، تخته را شکافت، میز را به دو نیم کرد و روی پای رودولف افتاد.
- هیییییااااا !!!
در حالی که رودولف سعی میکرد با چوبدستی قمه را از پایش در بیاورد و زخمش را بخیه بزند، ارنی در سمت دیگری داشت محتویات سوپش را داخل آن می ریخت : « پای مرغ ..»
چلپ !!
- «بال پیکسی ... »
چلپ !!
- « نخود سومالیایی !»
چلپ !!
- « بصلالنخاع اژدهای ایرلندی !»
بوووووووووم !!!
ارنی :
از قابلمه ارنی هنوز داشت دود بلند میشد که ناگهان فریادی از سمت دیگر اتاق بلند شد : « اورهکا ... اورهکا ... پُختم !!! پُختم ... »
و رز ویزلی لخت مادرزاد، در حالی که دوان دوان می دوید و با هر قدم گلبرگ هایش بالا پایین میشد، از گلدانش بیرون پرید و قابلمهاش را بالا گرفت ...
<><><><><><><><><><><><>
رز و پیوز بالاخره به دفتر ناظرین رسیدند. پیوز در حالی که کمرش را گرفته بود با عصا محکم توی سر رز کوبید : « خدا ازت نگذره دختر ... چقدر من پیرمرد رو راه میبری !»
رز جییییییغ بلند و بنفشی کشید !! پیوز خودش را کنار کشید عصا را پرت کرد : « غلط کردم ... ببخشید دخترم ... من نبودم ... چیز بود ... این بود ... چوب خدا بود ...
»
اما وقتی دقت کرد، رز داشت به جایی روی میز نظارت خودش نگاه میکرد، پیوز خط نگاه او را دنبال کرد و بعد از چند ثانیه که به مغز آلزایمری اش فشار آورد، متوجه علت جیغ بنفش شد ...
منوی نظارت رز روی میز نبود ...