وضعیت وحشتناکی بود که نمیتوانستند درک کنند. تا جایی که چشمانشان قدرت دیدن داشت، فقط اشعههای سوزان خورشید و شنهای داغ دیده میشد. گابریل روی زمین نشسته بود و برای اولین بار مشغول نقاشی کشیدن نبود، بلکه چشمانش از ترس گشاد شده بود و به شنها نگاه میکرد. ایزابل که از گرما کلافه شده بود، دیگر اهمیتی به زیبایی نمیداد، بلکه موهایش را به شکلی ساده بالای سرش جمع کرد و ردایی که بر تن داشت را با حرص روی زمین انداخت.
هیزل با نگرانی به گادفری نگاه کرد و گفت:
- باید تا کی اینجا بمونیم؟ اصلا باید چیکار کنیم؟
گادفری دستی در موهایش کشید و آنها از روی شانهاش عقب راند و با صدایی گرفته پاسخ داد.
- باید یه راهی برای فرار از این مخمصه باشه... .
اما مخاطب حرفهایش بیشتر خودش بود. ایزابل مشغول نگاه کردن به اطرافش بود که با شنیدن حرفهای گادفری، احساس کرد خونش به جوش آمده است.
- چرت و پرت نگو گادفری! اگه میترسی بکش کنار تا بقیه بتونن واسه زنده موندن تلاش کنن. اینجا یا شکار میکنی یا شکار میشی.
گادفری اخم کرد و گفت:
- منظورت چیه؟ مگه خودمون خواستیم که توی این بازی باشیم؟
- مشکل اینه که نمیفهمی این یه بازی نیست!
ایزابل فریاد کشید و گادفری در جواب فقط سکوت کرد و در آن گرمای سوزان، به چشمان سرد و یخ زدهی او زل زد. حقیقت مثل یک مشت دردناک در صورت گادفری کوبیده شده بود. میفهمید، اما نمیخواست قبول کند که پای مرگ و زندگی در میان است.
گابریل ناامیدانه صحبت کرد. صدایش از ترس میلرزید از گرمای زیاد دشت خونین، بیحالتر شده بود.
- لطفا دعوا نکنین... باید یه راه حلی باشه. اصلا... چطوره با بقیهی گروهها متحد بشیم تا بتونیم این مرحله رو بگذرونیم؟
ایزابل در حالی که سعی داشت قطرات عرق را از روی پیشانیاش پاک کند، با صدایی آرام اما واضح پاسخ داد.
- میتونیم به هافلپاف و گریفندور اعتماد کنیم. اما دربارهی اسلایترین شک دارم...
هیزل تایید کرد و گفت:
- منم همینطور. شنیدین که سالازار چی گفت... گفت حتی میتونین آدم بکشین!
- پس نوادههای سالازار هم برای رسیدن به هدف و ثابت کردن خودشون، دست به همچین کار وحشتناکی میزنن...؟
- شک نکن... .
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] باشگاه اسلاگهورن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: یکشنبه 31 خرداد 1405 09:45
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260
شغل
خبرنگار پیام امروز


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: پنجشنبه 18 تیر 1405 23:26
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
422
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

بکُش یا کشته شو!
دشت خونین محل زیاد جالبی برای منتخبین نبود. پرتوهای خورشید همچون شلاقی سوزان، بی وقفه بر تن قربانیان بازی سالازار فرود می آمد و هیچ راه گریزی از آن وجود نداشت. در آن سرزمین خشک و بیرحم، تنها قویترین ها میتوانستند زنده بمانند.
هر موجود ضعیفی محکوم به فنا بود!
در آن دشت، یا باید میکشتی یا کشته می شدی! هر کدام از منتخبین، هر لحظه، باید تصمیم میگرفت: آیا میخواهد شکارچی باشد یا شکار؟ آیا میخواهد زنده بماند یا در خاک دفن شود؟
- میتونیم یه اتحاد تشکیل بدیم.
ریموس لوپین این را به همگروهی های دیگرش گفت. فعلا فقط گریفیندوری ها را آن اطراف می دید و خبری از بقیه اعضای هاگوارتز نبود. تنها مرلین میدانست که چه موقع و با چه نقشه هایی قرار است سر برسند. البته اگر اعضای گریفیندور تا موقع رسیدن آنها از دست آفتاب شدید، نجات می یافتند.
- واشه چی باید اتحاد تشکیل بدیم؟... چرا بر نمی گردیم خونه؟
کوین با چشمانی نگران به ریموس زل زد.
- من گرممه...
کوین قضیه را نمیدانست. احتمالا اشتباهی وارد آن ماجرای خطرناک شده بود. هنوز آنقدری سن نداشت که جادوگر محسوب شود. شاید از نظر سالازار او ضعیفترین شخصی بود که باید زود تر از همه می مرد. باید قربانی می شد تا به دیگر بازیکنان نشان دهد قانون جنگل همیشه برقرار است. قوی ضعیف را می کشد و ضعیفترین ها همیشه بازنده اند!
ریموس خم شد و دستی بر سر پسر بچه کشید.
- همه چی درست میشه کوین... به زودی بر می گردیم خونه و تو سایه از نوشیدن شکلات داغمون لذت می بریم.
به هیچ عنوان دلش نمی خواست بلایی سر او بیاید. به خودش قول داد تمام و کمال از او محافظت کند. نباید قربانی بازی های بزرگسالان می شد. لبخندی روی لبان کوین پدیدار شد که حال او را هم بهتر کرد.
- ممنونم پروفشور مهتابی!
- آفرین پسر خوب... خب حالا تصمیمتون چیه؟ اتحاد تشکیل بدیم؟ شاید شانس برد همگیمون وجود داشته باشه.
ساکورا و تلما نگاهی به لوپین انداختند. آیا اعتماد کردن به یک گرگینه کار درستی بود؟
کمی آن طرف تر
وضع اسلیترینی ها بهتر بود. شاید تنها گروهی بودند که منتخب های آن نه تنها از این بازی لذت می بردند، بلکه باعث افتخارشان هم بود که در برابر چالش ها ایستادگی کنند و اسلیترین را سر بلند سازند.
دوریا چوبدستی اش را محکم در دست گرفته و خودش را آماده ی هر نوع حمله ای کرده بود. می خواست استعداد ذاتی ای که در دوئل داشت را به همگان نشان دهد. میدانست آن دشت صحنه ای خواهد شد از نبرد بی پایان بین زندگی و مرگ.
در آنجا تنها یک قانون حکمفرما بود: قانون بقا! و در این قانون، تنها قویترینها میتوانستند پیروز شوند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: جمعه 22 خرداد 1405 23:59
از: گیل مامان!
پستها:
867

لحظاتی بعد دروازه عظیمی رو به جمعیت شرکتکنندگان گشوده شد. همهی آنها انتظار دیدن دشتی وسیع و سرسبز را داشتند اما هنوز چشمانشان به نور شدید خورشیدی که چون فاتحی طماع با باز شدن دروازهها به داخل سالن نفوذ میکرد، عادت نکرده بود که گرمایی طاقت فرسا صورتهایشان را سوزاند.
سالازار با دیدن صورتهای سرخ و وحشتزده حاضرین، نیش خندی بیرحمانه بر لب نشاند.
- انتظار دشتی خرم و دلگشا را داشتید؟ چه انتظار عبث و بیهودهای! از این لحظه به بعد فقط جنگ برای بقا اهمیت دارد. نه نه نه... با این چهرههای معترض، سالازار اسلیترین کبیر را مسئول عذاب خویش ندانین. جنگ برای بقای جادوگران قرنها پیش آغاز شد. زمانی که پدران ترسوی شما تسلیم قانون رازداری شدند تا جان مشنگهایی بیارزش را نجات دهند و زندگیای چون موشهای متعفن فاضلاب را برای بقای خود در پیش گیرند.
در تک تک اصواتی که از دهان سالازار خارج میشد، خشم و نفرتی عظیم طنین انداز بود.
- حال در این صحرای سخت بجنگید... بجنگید برای قدرت و آرامشی که پدرانتان شما را از آن محروم ساختند.
صدای خندههای تیز و برنده سالازار در تمام سالن پیچید. خندههایی که در آن گرمای سوزان و جهنمی هیچ التیامی بر نگرانی شرکتکنندگان نبود.
کوین که کوچکتر از آن بود تا بتواند گرما را تحمل کند با چشمانی گریان پشت ریموس پنهان شد؛ اما ریموس بزرگتر و فرزانهتر از آن بود که این موقعیت را درک نکند. او میدانست که تمام حاضرین آن سالن دیگر چارهای جز پیشروی ندارند. به آرامی کوین کوچک را در آغوش گرفت و سعی کرد تا جای ممکن خود را سپر آفتاب سوزان بیرون از دروازه کند.
اولین قدمها به سوی پذیرش سرنوشت برداشته شد...
سالازار با دیدن صورتهای سرخ و وحشتزده حاضرین، نیش خندی بیرحمانه بر لب نشاند.
- انتظار دشتی خرم و دلگشا را داشتید؟ چه انتظار عبث و بیهودهای! از این لحظه به بعد فقط جنگ برای بقا اهمیت دارد. نه نه نه... با این چهرههای معترض، سالازار اسلیترین کبیر را مسئول عذاب خویش ندانین. جنگ برای بقای جادوگران قرنها پیش آغاز شد. زمانی که پدران ترسوی شما تسلیم قانون رازداری شدند تا جان مشنگهایی بیارزش را نجات دهند و زندگیای چون موشهای متعفن فاضلاب را برای بقای خود در پیش گیرند.
در تک تک اصواتی که از دهان سالازار خارج میشد، خشم و نفرتی عظیم طنین انداز بود.
- حال در این صحرای سخت بجنگید... بجنگید برای قدرت و آرامشی که پدرانتان شما را از آن محروم ساختند.
صدای خندههای تیز و برنده سالازار در تمام سالن پیچید. خندههایی که در آن گرمای سوزان و جهنمی هیچ التیامی بر نگرانی شرکتکنندگان نبود.
کوین که کوچکتر از آن بود تا بتواند گرما را تحمل کند با چشمانی گریان پشت ریموس پنهان شد؛ اما ریموس بزرگتر و فرزانهتر از آن بود که این موقعیت را درک نکند. او میدانست که تمام حاضرین آن سالن دیگر چارهای جز پیشروی ندارند. به آرامی کوین کوچک را در آغوش گرفت و سعی کرد تا جای ممکن خود را سپر آفتاب سوزان بیرون از دروازه کند.
اولین قدمها به سوی پذیرش سرنوشت برداشته شد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/6/7 20:48:42
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/6/7 20:50:23
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/6/7 20:50:23
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/28
تولد نقش: 1403/01/29
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
از: عمارت ریدل ها
پستها:
229

افراد گروه اسلیترین با وجود چالش مرگباری که قرار بود با آن رو به رو بشوند ذره ای ترس در چهره هایشان معلوم نبود. چرا که همه ی آنها اصیل زاده هایی بودند که خود سالازار آنهارا دستچین کرده بود.
صدای افتادن فردی جدید در محدوده ی تلپورت ناگهان توجه ها را به طرف دیگر سالن جمع کرد. تام ریدل پدر لرد سیاه. چندی نگذشته بود که سه عضو دیگر از هافلپاف هم یکی بعد از دیگری وارد شدند.
حال چهار نفر از چهار گروه بزرگ هاگوارتز در آنجا حاضر بودند.
نام های حاضرین شروع به پدیدار شدن کرد.
اعضای هافلپاف:
تام ریدل
روندا فلد بری
رزالین دیگوری
نیکلاس فلامل
- بسیار خب گمونم حالا که همه حاضرن دیگه وقت شروعه.
جمعیت دچار هم همه ای شد. همه متعجب و سرگردان از اینکه چه مسابقه و چالش هایی ممکن است سالازار برایشان انتخاب کرده باشد. اما طولی نکشید که به جواب خود رسیدند.
- بدین وسیله اولین مرحله ی مسابقه را اعلام میکنم."دشت خونی" عنوان این مسابقه ست. تا دقایقی بعد که همه آماده شدن وارد دشت وسیعی میشیم که چندین سال پیش صحنه ی نبرد جادوگران بزرگی بوده. چهار گنجینه از چهار جادوگر افسانه ای در اون دشت گم شده که از شما میخوام اون هارو پیدا کنید. اگر هر گروهی به هر دلیلی موفق به پیدا کردن یکی از اون گنجینه ها نشه با مجازات سختی مواجه میشه. پس بهتره تمام تلاشتون رو بکنید اگر جونتون براتون مهمه.
صدای افتادن فردی جدید در محدوده ی تلپورت ناگهان توجه ها را به طرف دیگر سالن جمع کرد. تام ریدل پدر لرد سیاه. چندی نگذشته بود که سه عضو دیگر از هافلپاف هم یکی بعد از دیگری وارد شدند.
حال چهار نفر از چهار گروه بزرگ هاگوارتز در آنجا حاضر بودند.
نام های حاضرین شروع به پدیدار شدن کرد.
اعضای هافلپاف:
تام ریدل
روندا فلد بری
رزالین دیگوری
نیکلاس فلامل
- بسیار خب گمونم حالا که همه حاضرن دیگه وقت شروعه.
جمعیت دچار هم همه ای شد. همه متعجب و سرگردان از اینکه چه مسابقه و چالش هایی ممکن است سالازار برایشان انتخاب کرده باشد. اما طولی نکشید که به جواب خود رسیدند.
- بدین وسیله اولین مرحله ی مسابقه را اعلام میکنم."دشت خونی" عنوان این مسابقه ست. تا دقایقی بعد که همه آماده شدن وارد دشت وسیعی میشیم که چندین سال پیش صحنه ی نبرد جادوگران بزرگی بوده. چهار گنجینه از چهار جادوگر افسانه ای در اون دشت گم شده که از شما میخوام اون هارو پیدا کنید. اگر هر گروهی به هر دلیلی موفق به پیدا کردن یکی از اون گنجینه ها نشه با مجازات سختی مواجه میشه. پس بهتره تمام تلاشتون رو بکنید اگر جونتون براتون مهمه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S 
جزئیات کاربر

خلاصه: سالازار به اسلاگهورن دستور میدهد که یک مهمانی بزرگ برگزار کند، اما در جریان این مهمانی، چهار دانشآموز از هر گروه به طرز عجیبی برای شرکت در یک مسابقه مرموز و خطرناک غیب میشوند. تا این لحظه، سالازار اعلام کرده که تعدادی از دانشآموزان بهطور مرموزی ناپدید شدهاند و این دانشآموزان منتخبین بازیهای او هستند. قرار است این دانشآموزان با گذراندن چالشهای خطرناک و مرگبار، در مسابقهای شرکت کنند که تنها یک برنده خواهد داشت. نکته جالب اینجاست که در طول مسابقه، آنها اجازه دارند همدیگر را نیز به قتل برسانند. تاکنون نمایندههای گریفیندور و ریونکلاو انتخاب شدهاند.
برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.
------
در ابتدا اعضای اسلیترین نمیتوانستند باور کنند که سالازار چهار نفر از دانشآموزان گروه خودش را برای شرکت در این بازی مرگبار انتخاب کرده باشد. آنها به یکدیگر نگاه کردند، هر کدام در شوک و تردید بودند. یکی از اعضای گروه، که همیشه به دقت رفتارهای سالازار را زیر نظر داشت، ناگهان چیزی به ذهنش رسید. با نگرانی به بقیه گفت:
- جناب اسلیترین، فقط به یک چیز اهمیت میده: قدرتمندترین بودن. براش مهم نیست که این قدرتمندترین از چه گروهی باشه. البته که امیدوار هست برنده از گروه خودش باشه، ولی در نهایت تنها چیزی که براش اهمیت داره، اینه که کی از این چالشها به عنوان قویترین بیرون میاد.
سکوت سنگینی در فضا حاکم شده بود، سکوتی که تنها با صدای قلبهایی که تندتر میتپیدند و نفسهای عمیق و سنگین قطع میشد. اما این سکوت دیری نپایید؛ ناگهان صدای خندهای سرد و بیروح فضای اتاق را شکافت. سالازار که تا آن لحظه با نگاههای سردش واکنشها را زیر نظر داشت، با شنیدن حرف دانشآموزی که به حقیقت پی برده بود، خندهای کرد که بیشتر شبیه به زمزمهای از یخبندان بود. خندهای که از عمق روح سرد و بیرحمش برخاسته بود و به آنها فهماند که هیچ شوخی در کار نیست.
با شنیدن صدای خنده سالازار ، همه به فکر فرو رفتند و نگاههای نگرانشان به سمت دیوار چرخید، جایی که اکنون نام چهار نفر از اعضای اسلیترین در کنار نامهای دانشآموزان ریونکلاو و گریفیندور نوشته شده بود. نگرانی و اضطراب در فضای اتاق پیچید، چرا که حالا دیگر میدانستند سالازار انتظار ندارد همه به سلامت از این بازی بیرون بیایند؛ او فقط به دنبال قویترین است، حتی اگر این به معنای قربانی شدن بقیه باشد.
اسلیترین:
اسکورپیوس مالفوی
دوریا بلک
سیلویا ملویل
اسکارلت لیشام
برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.
------
در ابتدا اعضای اسلیترین نمیتوانستند باور کنند که سالازار چهار نفر از دانشآموزان گروه خودش را برای شرکت در این بازی مرگبار انتخاب کرده باشد. آنها به یکدیگر نگاه کردند، هر کدام در شوک و تردید بودند. یکی از اعضای گروه، که همیشه به دقت رفتارهای سالازار را زیر نظر داشت، ناگهان چیزی به ذهنش رسید. با نگرانی به بقیه گفت:
- جناب اسلیترین، فقط به یک چیز اهمیت میده: قدرتمندترین بودن. براش مهم نیست که این قدرتمندترین از چه گروهی باشه. البته که امیدوار هست برنده از گروه خودش باشه، ولی در نهایت تنها چیزی که براش اهمیت داره، اینه که کی از این چالشها به عنوان قویترین بیرون میاد.
سکوت سنگینی در فضا حاکم شده بود، سکوتی که تنها با صدای قلبهایی که تندتر میتپیدند و نفسهای عمیق و سنگین قطع میشد. اما این سکوت دیری نپایید؛ ناگهان صدای خندهای سرد و بیروح فضای اتاق را شکافت. سالازار که تا آن لحظه با نگاههای سردش واکنشها را زیر نظر داشت، با شنیدن حرف دانشآموزی که به حقیقت پی برده بود، خندهای کرد که بیشتر شبیه به زمزمهای از یخبندان بود. خندهای که از عمق روح سرد و بیرحمش برخاسته بود و به آنها فهماند که هیچ شوخی در کار نیست.
با شنیدن صدای خنده سالازار ، همه به فکر فرو رفتند و نگاههای نگرانشان به سمت دیوار چرخید، جایی که اکنون نام چهار نفر از اعضای اسلیترین در کنار نامهای دانشآموزان ریونکلاو و گریفیندور نوشته شده بود. نگرانی و اضطراب در فضای اتاق پیچید، چرا که حالا دیگر میدانستند سالازار انتظار ندارد همه به سلامت از این بازی بیرون بیایند؛ او فقط به دنبال قویترین است، حتی اگر این به معنای قربانی شدن بقیه باشد.
اسلیترین:
اسکورپیوس مالفوی
دوریا بلک
سیلویا ملویل
اسکارلت لیشام
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/7 18:24:29
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

نویسنده قبل از آغاز ادامه دادن روایتی که در تاریخ نوشته خواهد شد و سالازار آغازکننده آن بود که عدهای مشتاقانه و باقی با نگرانی آن را دنبال میکردند، توقفی میکند تا آنچه در دو پست قبلی گذشته است را مرور کند. از نظرش تناقضی آشکار رخ داده بود. قانون حکم میکرد این آخرین است که باید در نظر گرفته شود. بنابراین قلمش را در جوهر فرو میکند تا به ادامهی کار بپردازد.
برای مدت کوتاهی سالن در سکوتی ترسناک فرو میرود. شاید انتظار داشتند سالازار قهقههای سر بدهد و اعلام کند همهی اینها یک شوخی بزرگ است و با تکان دستش، دوستان مفقود شدهشان دوباره در کنارشان ظاهر شوند. اما ثانیهها جای خود را به دیگری میدهند و سالازار همچنان با جدیت در حال نگریستن به سالنی بود که احساسات متفاوت و بعضا متناقضی از حاضرینِ آن ساطع میشد.
سالازار حتی به آنها فرصت نداده بود تا سخنانش را هضم کنند و حالا، نهتنها دوستانشان را ربوده بود که خبر از نقشهای مرگبار برای آنها داده بود... و هیچکدام شوخی نبود و واقعا در حال رخ دادن بود!
اولین کسانی که سکوت را میشکنند، آن دسته از جادوآموزان و فارغالتحصیلان اسلیترینی بودند که از کودکی با تصورات خون اصیل و برترشان بزرگ شده بودند. برای آنها دیدن گریفیندوریهایی که از سر ناچاری به جان هم میافتادند تا به خاطر تفکرات اشتباهشان مجازات شوند، لذتبخش بود. دشمنی دیرینه اعضای این دو گروه بار دیگر در اینجا میتوانست به اوج خود برسد.
به دنبال پوزخند اسلیترینیها، گریفیندوریها نیز سکوت را میشکنند اما نه خطاب به جادوآموزان و فارغالتحصیلان اسلیترینی، بلکه مراتب اعتراضشان را خطاب به خود سالازار بیان میکنند.
- حریف گودریک نشدی که حالا میخوای انتقامت رو از نوادگانش بگیری؟
برخلاف انتظار حاضران که با تعجب و نگرانی سرک میکشند تا جوان گریفیندوری جسوری که این سخن را بر زبان رانده بود پیدا کنند، سالازار نه ناراحت میشود و نه خشمگین. به جای آن، لبخندی طعنهآمیز بر گوشهی لبش مینشیند.
- جوون! شاید بهت گستاخی رو خوب یاد داده باشن، ولی قبلش بهتر بود هنر گوش کردن رو یاد بگیری. من گفتم 4 منتخب از هر گروه. پس فکر نکن این ماجرا به شما ختم میشه.
تکان دیگری از چوبدستی سالازار کافی بود تا درست در کنار اسم چهار نفری که با رنگ سرخ خونین زیر نام گریفیندور نقش بسته بودند، حالا اسم چهار نفر دیگر به رنگ آبی در زیر نام ریونکلاو نمایان شود.
ریونکلاو:
ایزابل مکدوگال
گابریل دلاکور
هیزل استیکنی
گادفری میدهرست
برای مدت کوتاهی سالن در سکوتی ترسناک فرو میرود. شاید انتظار داشتند سالازار قهقههای سر بدهد و اعلام کند همهی اینها یک شوخی بزرگ است و با تکان دستش، دوستان مفقود شدهشان دوباره در کنارشان ظاهر شوند. اما ثانیهها جای خود را به دیگری میدهند و سالازار همچنان با جدیت در حال نگریستن به سالنی بود که احساسات متفاوت و بعضا متناقضی از حاضرینِ آن ساطع میشد.
سالازار حتی به آنها فرصت نداده بود تا سخنانش را هضم کنند و حالا، نهتنها دوستانشان را ربوده بود که خبر از نقشهای مرگبار برای آنها داده بود... و هیچکدام شوخی نبود و واقعا در حال رخ دادن بود!
اولین کسانی که سکوت را میشکنند، آن دسته از جادوآموزان و فارغالتحصیلان اسلیترینی بودند که از کودکی با تصورات خون اصیل و برترشان بزرگ شده بودند. برای آنها دیدن گریفیندوریهایی که از سر ناچاری به جان هم میافتادند تا به خاطر تفکرات اشتباهشان مجازات شوند، لذتبخش بود. دشمنی دیرینه اعضای این دو گروه بار دیگر در اینجا میتوانست به اوج خود برسد.
به دنبال پوزخند اسلیترینیها، گریفیندوریها نیز سکوت را میشکنند اما نه خطاب به جادوآموزان و فارغالتحصیلان اسلیترینی، بلکه مراتب اعتراضشان را خطاب به خود سالازار بیان میکنند.
- حریف گودریک نشدی که حالا میخوای انتقامت رو از نوادگانش بگیری؟
برخلاف انتظار حاضران که با تعجب و نگرانی سرک میکشند تا جوان گریفیندوری جسوری که این سخن را بر زبان رانده بود پیدا کنند، سالازار نه ناراحت میشود و نه خشمگین. به جای آن، لبخندی طعنهآمیز بر گوشهی لبش مینشیند.
- جوون! شاید بهت گستاخی رو خوب یاد داده باشن، ولی قبلش بهتر بود هنر گوش کردن رو یاد بگیری. من گفتم 4 منتخب از هر گروه. پس فکر نکن این ماجرا به شما ختم میشه.
تکان دیگری از چوبدستی سالازار کافی بود تا درست در کنار اسم چهار نفری که با رنگ سرخ خونین زیر نام گریفیندور نقش بسته بودند، حالا اسم چهار نفر دیگر به رنگ آبی در زیر نام ریونکلاو نمایان شود.
ریونکلاو:
ایزابل مکدوگال
گابریل دلاکور
هیزل استیکنی
گادفری میدهرست
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: پنجشنبه 18 تیر 1405 23:26
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
422
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

ترس...
ترس همان آتش پنهانی است که در دل انسان شعله ور می شود و آرامش را به خاکستر تبدیل میکند. و همچون زنجیری نامرئی، به آرامی دور قلب میپیچد و هر تپش را به اسارت میگیرد. ترس همان صدای خاموشی است که در گوش زمزمه میکند و انسان را از حرکت بازمیدارد.
و حال ترس بر تمام سالن حاکم شده بود!
همه جادو آموزان به شدت ترسیده بودند و هیچکس نمی دانست چگونه باید خود را از چنگال مخوف ترین جادوگر دوران ها نجات دهد. جادوگری که به جاه طلبی شهرت داشت و هم اکنون در صدر مجلس نشسته بود.
سالازار از آن بالا به جادو آموزان نگاه می کرد و از دیدن برق ترس درون چشمانشان لذت می برد. وحشت موجود در هوا، روحش را تغذیه می کرد و به او احساس شور و شعف میداد. البته میدانست که این تازه اوایل مهمانی پر شکوهش است و در ادامه قرار است کلی بیشتر لذت ببرد...
اوج لذت هم وقتی بود که میدید جادوگران ضعیف، به دست قدرتمند ترین هم نسلی شان کشته می شوند!
از جایش برخاست. چوبدستی اش را تبدیل به میکروفون کرد و نزدیک دهانش آورد. توجه همه به او جلب شد. وقت شروع نمایش بود!
- اول از همه باید بگم خوشحالم اینجایین تا تو تفریح های من شریک بشین.
هیچکس حرفی نزد. سالازار با رضایت ادامه داد:
- این یه ضیافت بزرگ برای تموم شما جادوگران جوانه. امیدوارم که ازش لذت کافی رو ببرید چون فکر نمی کنم دیگه تجربه چنین روزی براتون پیش بیاد... ممکنه یه روز حسرت همچین مهمونی رو بخورین!
چهره نگران شاگردان هاگوارتز نشان میداد که هرگز قرار نیست حسرت چنین مهمانی مرموزی را بخورند.
- یه بازی بسیار سرگرم کننده داریم! احتمالا تا الان متوجه شدین که تعدادی از دوستان شما به طرز عجیبی غیب شدن.... باید به اطلاعتون برسونم اونا منتخبین بازی های من هستن و قراره با گذروندن کلی چالش خطرناک و مرگبار، حسابی خوش بگذرونن... تازه بهترین قسمت ماجرا اینجاست که اجازه دارن طی مسابقه همدیگه رو هم بکشن. چون بازی فقط باید یک برنده داشته باشه!
نفس در سینه همه افراد حاضر در سالن حبس شد. از آن موقعیت هایی بود که انسان فراموش می کرد چگونه باید نفس بکشد. بازی فقط باید یک برنده می داشت... همه باید سعی می کردند یکدیگر را بکشند... این دیگر چجور بازی ای بود؟ جادوآموزان به خاطر اثبات جادو درونشان، ممکن بود جان خود را از دست بدهند!
و سالازار از مشاهده مرگ ضعیف تر ها لذت می برد...
- میدونم که شما هم مثل من مشتاق شدین تا بریم ببینیم دوست هاتون در چه حالن. اما قبلش بذارین 4 منتخب هر گروه رو معرفی کنم.
اسلیترین چوبدستی خود را با حرکتی آرام، تکان داد. در کسری از ثانیه، چیزی شبیه به پروژکتور و پرده اش داخل سالن ظاهر شدند و نام اسامی منتخبین روی آن نمایش داده شد:
گریفیندور:
تلما هلمز
ریموس لوپین
کوین کارتر
ساکورا آکاجی
قرار بود خون به پا شود!
ترس همان آتش پنهانی است که در دل انسان شعله ور می شود و آرامش را به خاکستر تبدیل میکند. و همچون زنجیری نامرئی، به آرامی دور قلب میپیچد و هر تپش را به اسارت میگیرد. ترس همان صدای خاموشی است که در گوش زمزمه میکند و انسان را از حرکت بازمیدارد.
و حال ترس بر تمام سالن حاکم شده بود!
همه جادو آموزان به شدت ترسیده بودند و هیچکس نمی دانست چگونه باید خود را از چنگال مخوف ترین جادوگر دوران ها نجات دهد. جادوگری که به جاه طلبی شهرت داشت و هم اکنون در صدر مجلس نشسته بود.
سالازار از آن بالا به جادو آموزان نگاه می کرد و از دیدن برق ترس درون چشمانشان لذت می برد. وحشت موجود در هوا، روحش را تغذیه می کرد و به او احساس شور و شعف میداد. البته میدانست که این تازه اوایل مهمانی پر شکوهش است و در ادامه قرار است کلی بیشتر لذت ببرد...
اوج لذت هم وقتی بود که میدید جادوگران ضعیف، به دست قدرتمند ترین هم نسلی شان کشته می شوند!
از جایش برخاست. چوبدستی اش را تبدیل به میکروفون کرد و نزدیک دهانش آورد. توجه همه به او جلب شد. وقت شروع نمایش بود!
- اول از همه باید بگم خوشحالم اینجایین تا تو تفریح های من شریک بشین.
هیچکس حرفی نزد. سالازار با رضایت ادامه داد:
- این یه ضیافت بزرگ برای تموم شما جادوگران جوانه. امیدوارم که ازش لذت کافی رو ببرید چون فکر نمی کنم دیگه تجربه چنین روزی براتون پیش بیاد... ممکنه یه روز حسرت همچین مهمونی رو بخورین!
چهره نگران شاگردان هاگوارتز نشان میداد که هرگز قرار نیست حسرت چنین مهمانی مرموزی را بخورند.
- یه بازی بسیار سرگرم کننده داریم! احتمالا تا الان متوجه شدین که تعدادی از دوستان شما به طرز عجیبی غیب شدن.... باید به اطلاعتون برسونم اونا منتخبین بازی های من هستن و قراره با گذروندن کلی چالش خطرناک و مرگبار، حسابی خوش بگذرونن... تازه بهترین قسمت ماجرا اینجاست که اجازه دارن طی مسابقه همدیگه رو هم بکشن. چون بازی فقط باید یک برنده داشته باشه!
نفس در سینه همه افراد حاضر در سالن حبس شد. از آن موقعیت هایی بود که انسان فراموش می کرد چگونه باید نفس بکشد. بازی فقط باید یک برنده می داشت... همه باید سعی می کردند یکدیگر را بکشند... این دیگر چجور بازی ای بود؟ جادوآموزان به خاطر اثبات جادو درونشان، ممکن بود جان خود را از دست بدهند!
و سالازار از مشاهده مرگ ضعیف تر ها لذت می برد...
- میدونم که شما هم مثل من مشتاق شدین تا بریم ببینیم دوست هاتون در چه حالن. اما قبلش بذارین 4 منتخب هر گروه رو معرفی کنم.
اسلیترین چوبدستی خود را با حرکتی آرام، تکان داد. در کسری از ثانیه، چیزی شبیه به پروژکتور و پرده اش داخل سالن ظاهر شدند و نام اسامی منتخبین روی آن نمایش داده شد:
گریفیندور:
تلما هلمز
ریموس لوپین
کوین کارتر
ساکورا آکاجی
قرار بود خون به پا شود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

همه در سکوت به اطرافشان نگاه میکردند و به دنبال این بودند که دقیقا چه اتفاقی در حال وقوع است. کم کم همهمه ها شدت گرفت و سالن شلوغ شد.
عاقبت یکی از فارق التحصیل های گروه هافلپاف شجاعت به خرج داد و با صدای بلند پرسید:
- من با دوستم دنیل اینجا اومده بودم و الان نمیدونم کجاست... این کارا چه معنی میده؟ این یه بازیه؟
سالازار که با آرامش کامل و در سکوت مهمانانش را برانداز میکرد، لبخند کوچکی زد و جواب داد:
-بازی؟...ما با کسی بازی نمیکنیم... همه چیز اینجا جدی و واقعی است...
دختر کوچک اندام که موهای قرمزی داشت، از انتهای سالن پرسید:
- خب دوستای ما الان کجان؟ هدف این مهمونی چیه؟
لبخند سالازار محو شد. موهای قرمز آتشین همیشه او را یاد گروه گریفیندور می انداخت.با خودش فکر کرد، اگر گودریک با او موافقت کرده بود که جادو تنها در افراد خالص و اصیل جاری است، حالا مجبور به این کار نبود. مجبور نبود به قیافه بهت زده و شاکی مهمانانش خیره شود و پی در پی به سوالات بی پایانشان جواب دهد.
اما نه... این کار لازم بود. برای دنیای جادوگری لازم بود. برای جادو لازم بود.
بلاخره صدایش را صاف کرد و گفت:
- دوستان شما جایی هستند که بتونند وجود جادو رو در درونشون ثابت کنند... نگران نباشید... اگر واقعا جادویی در خون اونها باشه...راهشون رو پیدا میکنند...اگر هم که جادویی نداشته باشند، این مهمونی برای خداحافظی خوبه، نه؟
کسی چیزی نگفت. دوباره سالن در سکوت فرو رفته بود. دوستان و همراهان به هم نزدیکتر ایستادند و بعضی ها دست های یخ زده از ترس دیگری را گرفتند. فقط ترس بود که در سالن فریاد میکشید.
ناگهان روندا فلدبری که از ترس و جو سالن خسته شده بود، به سمت در خروجی رفت و با صدای لرزان گفت:
- من میخوام برم خو... خونه... نمی... نمیتونین منو به زور اینجا نگه دارین!
همه به سمت در خروجی برگشتند. روندا به در رسید و دستگیره را چرخاند.
در قفل بود.
چند بار امتحان کرد. فایده ایی نداشت. حتی ورد هم نتوانست در را باز کند.
- یعنی چی؟ ما رو زندانی...
جمله روندا نصفه ماند و به بقیه هم فرصت داد برگردند و به جایی که سالازار بود نگاه کنند.
او دیگر در سالن نبود.
بهرحال کارهای مهمتری داشت. باید به انتخاب شده ها سر میزد.
عاقبت یکی از فارق التحصیل های گروه هافلپاف شجاعت به خرج داد و با صدای بلند پرسید:
- من با دوستم دنیل اینجا اومده بودم و الان نمیدونم کجاست... این کارا چه معنی میده؟ این یه بازیه؟
سالازار که با آرامش کامل و در سکوت مهمانانش را برانداز میکرد، لبخند کوچکی زد و جواب داد:
-بازی؟...ما با کسی بازی نمیکنیم... همه چیز اینجا جدی و واقعی است...
دختر کوچک اندام که موهای قرمزی داشت، از انتهای سالن پرسید:
- خب دوستای ما الان کجان؟ هدف این مهمونی چیه؟
لبخند سالازار محو شد. موهای قرمز آتشین همیشه او را یاد گروه گریفیندور می انداخت.با خودش فکر کرد، اگر گودریک با او موافقت کرده بود که جادو تنها در افراد خالص و اصیل جاری است، حالا مجبور به این کار نبود. مجبور نبود به قیافه بهت زده و شاکی مهمانانش خیره شود و پی در پی به سوالات بی پایانشان جواب دهد.
اما نه... این کار لازم بود. برای دنیای جادوگری لازم بود. برای جادو لازم بود.
بلاخره صدایش را صاف کرد و گفت:
- دوستان شما جایی هستند که بتونند وجود جادو رو در درونشون ثابت کنند... نگران نباشید... اگر واقعا جادویی در خون اونها باشه...راهشون رو پیدا میکنند...اگر هم که جادویی نداشته باشند، این مهمونی برای خداحافظی خوبه، نه؟
کسی چیزی نگفت. دوباره سالن در سکوت فرو رفته بود. دوستان و همراهان به هم نزدیکتر ایستادند و بعضی ها دست های یخ زده از ترس دیگری را گرفتند. فقط ترس بود که در سالن فریاد میکشید.
ناگهان روندا فلدبری که از ترس و جو سالن خسته شده بود، به سمت در خروجی رفت و با صدای لرزان گفت:
- من میخوام برم خو... خونه... نمی... نمیتونین منو به زور اینجا نگه دارین!
همه به سمت در خروجی برگشتند. روندا به در رسید و دستگیره را چرخاند.
در قفل بود.
چند بار امتحان کرد. فایده ایی نداشت. حتی ورد هم نتوانست در را باز کند.
- یعنی چی؟ ما رو زندانی...
جمله روندا نصفه ماند و به بقیه هم فرصت داد برگردند و به جایی که سالازار بود نگاه کنند.
او دیگر در سالن نبود.
بهرحال کارهای مهمتری داشت. باید به انتخاب شده ها سر میزد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

با بسته شدن درهای سالن، صدای سکوتی سرد در فضا میپیچد. همه به چشمان نافذ سالازار اسلیترین کبیر خیره میشوند که در بالای پلکانی مشرف به تمامی مهمانان ایستاده است و آنها را مینگرد. تکانشهای دلهرهای ناشناس، چون موجی از آبهای سرد اقیانوس، بین افراد حاضر گسترش مییابد و همه در اضطراب آنچه پیش خواهد آمد، به خود میلرزند. در واقع هیچکس جز سالازار اسلیترین نمیداند که چه چیزی اتفاق خواهد افتاد و بیشک این نگرانی فلجکننده که به ذهن مهمانان چنگ انداخته است هم جزئی کوچک از نقشهای سهمگین است. همه چیز برنامهریزی شده است، هیچچیز خارج از این برنامه اتفاق نخواهد افتاد و هیچکس راه فراری ندارد.
لبخندی کوچک روی لبان سالازار اسلیترین نقش میبندد و او لیوان خود را به احترام حضار بالا میبرد.
-شاید زمان آن رسیده است که همگان ثابت کنند لیاقت جادو و آنچه در هاگوارتز به آنها ارائه شده است را دارند یا نه!
با به پایان رسیدن این جمله، نسیمی خنک در سالن وزیدن میگیرد و آن احساس سنگینی که قفسهی سینهی حضار را به مانند یک مار پایتون در برگرفته بود، برداشته میشود.
اما اتفاقی عجیب رخ داده است؛ کمکم حضار متوجه میشوند که تعدادی از همراهانشان ناپدید شدهاند.
سالازار اسلیترین همچنان با لبخند به چهرههای ترسیده نگاه میکند.
چگونه بدون اینکه کسی متوجه شود، این افراد ناپدید شدهاند؟ و مهمتر از آن، چه بر سرشان آمده است؟
لبخندی کوچک روی لبان سالازار اسلیترین نقش میبندد و او لیوان خود را به احترام حضار بالا میبرد.
-شاید زمان آن رسیده است که همگان ثابت کنند لیاقت جادو و آنچه در هاگوارتز به آنها ارائه شده است را دارند یا نه!
با به پایان رسیدن این جمله، نسیمی خنک در سالن وزیدن میگیرد و آن احساس سنگینی که قفسهی سینهی حضار را به مانند یک مار پایتون در برگرفته بود، برداشته میشود.
اما اتفاقی عجیب رخ داده است؛ کمکم حضار متوجه میشوند که تعدادی از همراهانشان ناپدید شدهاند.
سالازار اسلیترین همچنان با لبخند به چهرههای ترسیده نگاه میکند.
چگونه بدون اینکه کسی متوجه شود، این افراد ناپدید شدهاند؟ و مهمتر از آن، چه بر سرشان آمده است؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

این گردهمایی چیزی نبود که هرکسی انتظار آن را داشته باشد، در واقع تقریبا میشد گفت هیچکس انتظارش را نداشت. حتی خود هوریس اسلاگهورنی که به تدارک چنین مهمانیهایی شهرت داشت، تا به حال این مدلش را برگزار نکرده بود. این برای اولینبار بود که جادوآموزان و فارغالتحصیلان میتوانستند در یک مهانی دوشادوش یکدیگر قرار گیرند.
اسلاگهورن کوچکترین حدسی نداشت که علت این اتفاق چه میتواند باشد، اما این که جادوگری به بزرگی سالازار اسلیترین به سراغ او آمده بود و چنین چیزی را از او خواسته بود، کمی نگرانش کرده بود. اسلاگهورن به اندازه کافی بابت تام ریدل جوان عذاب وجدان داشت و دوست نداشت بار تازهای بر دوشهایش افزوده شود، اینبار توسط جد بزرگ همان شخص.
اما شاید نگرانی او کاملا بیدلیل بود و سالازار صرفا به دنبال دورهمیای برای آشنایی با جادوگران نسل جدیدتر بود. اسلاگهورن نگاه مرددش را به سالازار میدوزد که با دقت افرادی که وارد سالن میشدند را زیر نظر داشت. از چهره سالازار نمیشد حدسی زد، بنابراین نگاهش را از او برمیگیرد و مجددا به جادوآموزان و فارغالتحصیلان میدوزد.
برخی از فارغالتحصیلان خوشحال از این که بعد از سالها میتوانند دوستان قدیمی، یا حتی دشمنان قدیمی خود را ملاقات کنند، نگاه جستجوگرشان روی افراد حاضر در سالن میچرخید. عدهای قبل از رسیدن نگاهشان به سالازار اسلیترین، هدفی که از ابتدا به دنبالش بودند را مییابند. اما بعضی دیگر، با برخورد نگاهشان به سالازار دست از جستجو میکشیدند و هیجان ناشی از ملاقات سالازار را نمیتوانستند پنهان کنند.
جادوآموزانی که از خاندانهای اصیل بودند یا در مطالعه کتب تاریخی پیشقدم بودند نیز سالازار را تشخیص داده و او را به هم مدرسهایهای خود معرفی میکردند. برخی هیجانزده و برخی نگران.
کمکم تقریبا تمام جادوآموزان و فارغالتحصیلانی که تا به آن لحظه به سالن قدم گذاشته بودند، توجهشان به سالازار جلب شده بود. در نتیجهی آن پچپچهایی در سالن شکل میگیرد که صدای خنده و شادیای که پیش از آن از گوشه و کنارش بلند میشد را در خود خفه کرده بود.
طولی نمیکشد که سالن تقریبا پر میشود و به نظر میآید این آخرین نفرات هستند که در حال ورودی هستند. و این یعنی فاصلهای تا آغاز رسمی گردهماییای که سالازار به دنبال آن بود، باقی نمانده بود.
اسلاگهورن کوچکترین حدسی نداشت که علت این اتفاق چه میتواند باشد، اما این که جادوگری به بزرگی سالازار اسلیترین به سراغ او آمده بود و چنین چیزی را از او خواسته بود، کمی نگرانش کرده بود. اسلاگهورن به اندازه کافی بابت تام ریدل جوان عذاب وجدان داشت و دوست نداشت بار تازهای بر دوشهایش افزوده شود، اینبار توسط جد بزرگ همان شخص.
اما شاید نگرانی او کاملا بیدلیل بود و سالازار صرفا به دنبال دورهمیای برای آشنایی با جادوگران نسل جدیدتر بود. اسلاگهورن نگاه مرددش را به سالازار میدوزد که با دقت افرادی که وارد سالن میشدند را زیر نظر داشت. از چهره سالازار نمیشد حدسی زد، بنابراین نگاهش را از او برمیگیرد و مجددا به جادوآموزان و فارغالتحصیلان میدوزد.
برخی از فارغالتحصیلان خوشحال از این که بعد از سالها میتوانند دوستان قدیمی، یا حتی دشمنان قدیمی خود را ملاقات کنند، نگاه جستجوگرشان روی افراد حاضر در سالن میچرخید. عدهای قبل از رسیدن نگاهشان به سالازار اسلیترین، هدفی که از ابتدا به دنبالش بودند را مییابند. اما بعضی دیگر، با برخورد نگاهشان به سالازار دست از جستجو میکشیدند و هیجان ناشی از ملاقات سالازار را نمیتوانستند پنهان کنند.
جادوآموزانی که از خاندانهای اصیل بودند یا در مطالعه کتب تاریخی پیشقدم بودند نیز سالازار را تشخیص داده و او را به هم مدرسهایهای خود معرفی میکردند. برخی هیجانزده و برخی نگران.
کمکم تقریبا تمام جادوآموزان و فارغالتحصیلانی که تا به آن لحظه به سالن قدم گذاشته بودند، توجهشان به سالازار جلب شده بود. در نتیجهی آن پچپچهایی در سالن شکل میگیرد که صدای خنده و شادیای که پیش از آن از گوشه و کنارش بلند میشد را در خود خفه کرده بود.
طولی نمیکشد که سالن تقریبا پر میشود و به نظر میآید این آخرین نفرات هستند که در حال ورودی هستند. و این یعنی فاصلهای تا آغاز رسمی گردهماییای که سالازار به دنبال آن بود، باقی نمانده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
