-جیـــــغ!

افکار مرگخواران با جیغ ربکا از هم پاشید. افلیا با خستگی به ربکا نگاه کرد.
-چیشده ربکا؟
-من همیشه برای گرفتن وظیفه، اونم از ارباب ذوق داشتم!

-شاید باورت نشه ولی اون ارباب نیست.

با اینکه افلیا از فاصلهی دوری با هکتور ایستاده بود اما هکتور به وضوح صدایش را شنید و به سمتش حملهور شد.
-چرا من؟! بیا جاتو با من عوض کن ربکا. بیا تو بدشانسه باش!

ربکا لبخند شیطانیای زد و به افلیا نگاه کرد.
-گفتم که... من برای گرفتن ماموریت همیشه ذوق داشتم. چون میخواستم یه بار توش بدشانس نباشم!

-نــــــه!

چند ساعت بعد
-افلیا؟ زندهای؟
افلیا با چهرهی سبز رنگی، همچون دومینیک(حتی تیرهتر!) روی زمین افتاده بود. آنطرفتر هکتور روی صندلیِ 'ارباب لرد ولدمورت سابق'، نشسته بود. ربکا هم درحال جمع کردن مرگخواران بود تا هکتور وظایفشان را بدهد.
-اهم... گفتم بیایین تا بهتون کارایی که میتونین رو محول کنم.

ریلکس بودن هکتور اصلا برای مرگخواران خوشحال کننده نبود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

یادت می مونه؟





تو کاری کردی که تعدادی از بندگان فریب بخورند و دچار نفرینی شوند...تو کاری کردی که فک ولدمورت دچار جرخوردگی از هفت ناحیه شود...تو ارباب تاریکی ها را زیر دست ننه اش انداختی که از زیادبود ویتامین بمیرد...تو هکتور،این روانی عقده ای را لرد کردی... بدین وسیله شما از انجمن پیامبران اخراج شده و از خدمات بهشتی نظیر اسموتی و حوری محروم می گردید. شرط بازگشت شما به بهشت رفع این بلبشو می باشد.و برای اینکه خیلی هم خوش به حالتان نشود، شما مجاز نیستید نفرین را باطل کنید! در ضمن، حوری عزیز، این الدنگ را بینداز بیرون و بیا یک شوکول جایزه بگیر!

دیگه باید چمدون ببندم جدی جدی برم خانه سالمندان!