جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1399 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با تعجب و ترس به اطرافشان نگاه کردند. یعنی واقعا راه فراری از دست کارهای هکتور نبود؟ شاید به خاظر حضور افلیا بود که انقدر بدشانس شده بودند. شاید هم...
-جیـــــغ!

افکار مرگخواران با جیغ ربکا از هم پاشید. افلیا با خستگی به ربکا نگاه کرد.
-چیشده ربکا؟
-من همیشه برای گرفتن وظیفه، اونم از ارباب ذوق داشتم!
-شاید باورت نشه ولی اون ارباب نیست.

با اینکه افلیا از فاصله‌ی دوری با هکتور ایستاده بود اما هکتور به وضوح صدایش را شنید و به سمتش حمله‌ور شد.
-چرا من؟! بیا جاتو با من عوض کن ربکا. بیا تو بدشانسه باش!

ربکا لبخند شیطانی‌ای زد و به افلیا نگاه کرد.
-گفتم که... من برای گرفتن ماموریت همیشه ذوق داشتم. چون می‌خواستم یه بار توش بدشانس نباشم!
-نــــــه!

چند ساعت بعد

-افلیا؟ زنده‌ای؟

افلیا با چهره‌ی سبز رنگی، همچون دومینیک(حتی تیره‌تر!) روی زمین افتاده بود. آن‌طرف‌تر هکتور روی صندلیِ 'ارباب لرد ولدمورت سابق'، نشسته بود. ربکا هم درحال جمع کردن مرگخواران بود تا هکتور وظایفشان را بدهد.
-اهم... گفتم بیایین تا بهتون کارایی که میتونین رو محول کنم.

ریلکس بودن هکتور اصلا برای مرگخواران خوشحال کننده نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1399 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هکتور بابت ماجرایی عصبانی می شه و مرگخوارا رو تهدید به معجون پراکنی می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن.
لرد به بهانه ای از خانه ریدل ها به بیرون فرستاده می شه و همراه مادرش در مغازه میوه فروشیه و قراره یک هفته اونجا بمونه.
هکتور اجبارا لرد شده. مرلین هم از بارگاه اخراج شده، ولی نمی خواد کسی اینو بفهمه.

............................................

مرلین شروع به سخنرانی کرد.
-یاران پیشین لرد سیاه. همانطور که می بینید هکتور لرد شده است و شما زین پس یاران هکتور می باشید! من هم کمی پیر و فرتوت شده ام و دکتر گفته برای سلامتی ام بهتر است مدتی همچون شما فانی ها معمولی باشم.

دومینیک آخر صف ایستاده بود و صخنان مرلین را برای پیشی ترجمه می کرد.
-می گه با هکتور دوست معمولی باشیم و خیلی هم سرگرم کننده هستیم. فانی یعنی سرگرم کننده. یادت می مونه؟

پیشی زیاد مطمئن نبود.

نق و نوق های مرگخواران، که منتظر ارائه راه حل بودند به گوش مرلین رسید.

-برای گفتن اینا میکروفون گرفتی دستت؟ خب این هکتور که داغونه!
- می لرزه همش!
-تهدید می کنه!
-آسایشمونو سلب می کنه.

مرلین فریاد زد.
-خاموش ای افسارگسیخته!

-آقا توهین نکن. مگه ما اسبیم افسار داشته باشیم؟
-من اسبم داداش...آروم باش.

تام برگشت و اسب را دید که در حال اعتراض بود. یک بار در عمرش داشت اعتراض درست می کرد، آن هم نشده بود.

صدای هکتور از داخل خانه ریدل ها به گوش رسید.
-یاران من! کجایین؟ در اطراف من جمع بشین! می خوام وظایف جدیدی بهتون محول کنم. وظایفی متناسب با استعدادها و توانایی هاتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1399 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین که موفق شده بود توجه سایرین رو جلب کنه، میکروفنی را از جیبش درآورد و مشغول تست کردن آن شد.

-یک دو سه امتحان می کنیم.
-مرلین؟
-یک دو سه. پای کی رو سیمه؟

مرگخواران که از این حجم از معمولی شدن و مثل انسان های عادی زندگی کردن مرلین شوکه شده بودند، زیر پاهایشان را نگاه کردند. سیمی در کار نبود!

-یک دو سه. صدا به عقبیا می رسه؟
-مرلین؟
-ساکت باش ای کافر! وقت پیامبر مملکت را نگیر بگذار به مسائل مهم این جامعه رسیدگی کنیم! کجا بودیم؟... اهان یک دو سه.

مرلین وسیله ی ماگلی مذکور را به چشمش نزدیک کرد و از نزدیک به آن خیره شد.ظاهرش مشکلی نداشت، پای کسی هم روی سیم نبود، ایرادش چه بود؟

-یکی سیم رو به پریز وصل کنه.

بعد از وصل شدن سیم به پریز،
مرلین نفس عمیقی کشید، گلویش را صاف کرد و آماده ی سخنرانی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.


.Estoy orgulloso de ser un Slytherin.
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1399 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین فکر می‌کرد در هوا معلق مانده است، اما بعد از چند ثانیه فهمید که معلق نیست و در واقع با شتاب در حال سقوط است.
- حال چه کنیم؟ توانایی لغو نفرین را که نداریم. باید توضیحی به... آخ!

مرلین با سر میان جمعیت مرگخواران افتاد.
- خیلی دردمون گرفت. پس حس درد اینگونه است.

- مرلین!

توجه مرلین تازه به تعداد زیادی مرگخوار جلب شد که داشتند با کنجکاوی او را نگاه میکردند.

- کسی ما را صدا کرد؟
- چرا یهو از آسمون افتادی؟

مرلین خیلی سریع دنبال راه حلی می‌گشت. نمی‌توانست به آنها درباره اخراجش چیزی بگوید وگرنه کل ابهت پیامبری اش یکباره از بین می‌رفت.

- مرلینی اخراج شدی؟
- خیر مرلینمون اخراج نمیشه. حتما با اعضای بارگاه قهر کرده. منم دیگه توجهی نمی‌کنم بهشون.
- خیر اشتباه کردید. ما درخواست کردیم مدتی قدرت های ما رو از ما بگیرن تا همچون مردم عادی زندگی کنیم و مشکلات مردم عادی را به بارگاه گزارش بدیم. همچنین به شما در مشکلتان یاری برسانیم.

مرگخواران هنوز هم با تعجب به مرلین زل زده بودند.
- مرلین خب چرا با ابرت خیلی آروم از بارگاه نیومدی پایین؟
- چون می‌خوایم مثل مردم عادی زندگی کنیم.
- مرلین پس اون لباسای پیامبریت کو؟
- گفتیم می‌خوایم مثل مردم عادی زندگی کنیم.
- مرلین...
- ای بابا. انگار واقعا از هکتور به عنوان لرد راضی هستید! هی ما رو خسته می‌کنین.

مرگخواران هنوز هم متعجب بودند اما واقعا مشکلات مهم‌تری برای رسیدگی داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1399 09:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که مروپ لردسیاه را روی زمین خوابانده و هفدهمین طالبی مگسی را در دهانش می چپاند، و در حالی که لرد احساس میکرد ذره ای به خفه شدنش مانده است و باید برای بقا از جان پیچ بعدی استفاده کند، و در همان حالی که مرگخواران در شک و تردید به سر می بردند،مرلین در بارگاهش لمیده بود و اسموتی بهشتی میزد به بدن. تا اینکه کلفتی بهشتی به بارگاه مرلین وارد شد.

-مرلینا سلام! یه کاری باهاتون داشتم.

از آنجا که کلفت تصادفا حوری هم بود، آب دهان مرلین شر و شر ریخت و باعث بارانی در مناطق پایین دست شد.

-تو جون بخواه مرلین فدا بشه به پات!
-مرلینا؛ یه پیغام از طرف انجمن پیغمبران براتون آورده ام!
-نامه عربده کشه؟
-بله.
-بده من!

مرلین به سرعت نامه عربده کش را گرفت و باز کرد. صدای عربده ی رئیس انجمن پیغمبران به گوش رسید.(به دلایل امنیتی، از نام برن رئیس اجمن معذوریم!)

-مرلیــــــــــــــــــــن! تو کاری کردی که تعدادی از بندگان فریب بخورند و دچار نفرینی شوند...تو کاری کردی که فک ولدمورت دچار جرخوردگی از هفت ناحیه شود...تو ارباب تاریکی ها را زیر دست ننه اش انداختی که از زیادبود ویتامین بمیرد...تو هکتور،این روانی عقده ای را لرد کردی... بدین وسیله شما از انجمن پیامبران اخراج شده و از خدمات بهشتی نظیر اسموتی و حوری محروم می گردید. شرط بازگشت شما به بهشت رفع این بلبشو می باشد.و برای اینکه خیلی هم خوش به حالتان نشود، شما مجاز نیستید نفرین را باطل کنید! در ضمن، حوری عزیز، این الدنگ را بینداز بیرون و بیا یک شوکول جایزه بگیر!

همین که مرلین خواست آهی بکشد، حوریِ کماندو با یک اردنگی مرلین را از بهشت انداخت بیرون و ندایی از عرش بر آمد که:
-بری دیگه برنگردی!

و همین طور ندایی دیگر:
-مرلینا حیا کن! ریدل ها رو رها کن!

و مرلین روی هوا معللق ماند تا فکری به حال خودش بکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مرداد 1399 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که از تست کردن میوه‌های مختلف، حالت تهوع بهش دست داده بود، در اقدامی ناگهانی تصمیم گرفته بود با قائم شدن از این امر فرار کنه.

پس میان کپه‌ای خربزه و طالبی پناه گرفته بود. به گونه‌ای که فقط کله‌ی صیقلی مبارکش بیرون مونده بود و اگر دقت نمی‌کردی، قطعا با خربزه‌ها و طالبی‌هایی که میونشون قرار گرفته بود اشتباه گرفته می‌شد.

البته پنهان شدن میون دسته‌ای میوه که باعث می‌شد بوشون مستقیما داخل بینی نداشته‌ی لرد فرو بره، کم از خوردنشون بد نبود، ولی باز هم بوییدنشون یک درجه بهتر از خوردنشون بود!

- طالبیِ مامان؟ کجا رفتی؟

لرد با شنیدن اسم طالبی ناگهان احساس می‌کنه نکنه محل پنهان شدنش لو رفته. اما وقتی می‌بینه صدای مروپ به جای اینکه نزدیک‌تر بشه، دورتر می‌شه، نفس راحتی می‌کشه.

اما لرد فراموش کرده بود که به زحمت بین طالبی‌ها و خربزه‌ها جا خوش کرده بود و حتی یک تکون کوچیک تعادلشون رو به هم می‌زنه. پس همین نفس راحت کشیدن کافی بود تا کپه‌ی خربزه‌ها و طالبی‌ها وا بره و گرومپ گرومپ نقش زمین بشه.

- پس اونجا رفتی خربزه‌ی مامان؟ می‌خواستی ازینا امتحان کنی نه؟

مروپ بدون معطلی چاقویی در میاره تا با قاچ کردن خربزه و طالبی‌ای، خواسته‌ی فرزندش رو اجابت کنه.

چهره‌ی لرد در اون لحظه بسیار دیدنی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
با محو شدن مرلین، شک و تردید شدیدی به جان مرگخواران افتاد!

-این راست می گفت؟
-نمی دونم... مگه پیامبرا همیشه راست نمی گن؟ پیامبرن خب.
-نه اتفاقا. کسی که اینو مجازات نمی کنه. می تونه دروغ بگه.
-یعنی جریان نفرین خانه ریدل ها واقعیت داره یا نه؟ اگه واقعیت داشته باشه چه بلایی سرمون میاد؟
-بزنیم هکتور له شه؟

مرگخواران غرق در بحث و تفکر بودند که مرلین به بارگاه الهی خودش رسید و با خوشحالی پاهاش را روی یک تکه ابر دراز کرد.
-عالیه. الان اینا از هکتور نافرمانی می کنن. بعد دچار نفرین خانه ریدل ها می شن. بعد محو و نابود می شن. بعد، ارباب می مونن و من! بعد دو نفری بر کل دنیا حکومت می کنیم. چه احتیاجی به این همه مرگخوار اضافی هست؟ چقدر "بعد" گفتم!

مرلین پیامبری سفید پوش و دارای ریش فراوان بود ولی هنوز در لایه های پنهانی قلبش حرص و طمع وجود داشت.

درست در همین لحظات مروپ، فرزند دلبندش را در میان میوه ها گم کرده بود و با علاقه داشت دنبالش می گشت.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با فلاکتی آشکار شروع به ویبره زدن های ناشیانه کردند. هکتور گفت:
-حالا دیگه ولدمورت لرد شما نیست! بزنین!ویبره بزنین! من ویبره دوست دارم!

مرگخواران مفلوکانه به ویبره زدن ادامه دادند. هکتور ادامه داد:
-همین الان هم اعلام میکنم شما دیگه مرگخوار نیستین.من از همین لحظه شما را هکتورخوار می نامم و اولین هکتور خوار هم همین فنریر خودمونه! حالا وارد مرحله ی ویبره دمرو می شیم!

رودلف در حالی که ویبره ی زد گفت:
-ویبره دمرو؟
-بله!دمر دراز بکشین و ویبره بزنین!

مرگخواران مفلوکانه تر از همیشه اطاعت کردند.

همان موقع در میوه فروشی

-چی شده شمبلیله ی مامان؟
-حوصله مان سر رفته است. ما نجینی مان را می خواهیم!
-الهی مامان بمیره که نمیتونه نیاز تو رو برآورده کنه! دیگه باید چمدون ببندم جدی جدی برم خانه سالمندان!
-چقدر دیگر مانده تا ما برگردیم دوباره لرد بشویم؟
-نمی دونم پنبه ی مامان! بیا گلابی بخور جیگر سفید مامان!
-نمی خواهیم.گلابی دوست نداریم.
-برم خانه سالمندان؟

ولدمورت با بدبختی گاز کوچکی به گلابی زد.
-وای آلبالوی مامان! چقد لپات خوشگل میشه وقتی گلابی می خوری!
-ولمان کن مادر!
-ولت کنم برم خونه سالمندان؟

همان موقع در مجلس هکتور خواران(مردیم از بس که از این جا پریدیم اونجا!)

-لرد هکتور؟
-بله ربکا؟
-میگم ما کی میتونیم دیگه ویبره نزنیم؟
-نمیدونم هکتورخوار عزیز! من ویبره دوست دارم!ویبره نزنین تو معجونم حلتون میکنم!

ربکا به خود لرزید.اما چون داشت ویبره می زد لرزشش آشکار نشد. صدایی از گوشه اتاق گفت:
-این عقده ای بازی ها دیگر چیست ویکتور؟

مرلین کم کم نمایان شد. صدای ناله ها در مجلس پیچید:
-مرلین کمکمون کن!
-یا مرلین کبیر!
-یا مرلین،مددی!
-مممررررلللیییینننن(درحالت ویبره شدید)

هکتور گفت:
-اومدی هکتورخوار بشی مرلین؟
-نخیر؛ آمده ام بگویم اینقدر عقده ای بازی در نیاور.آنها مجبور نبودند تو را لرد کنند.ما نفرین خانه ریدل را از خودمان در آوردیم تا تو لرد بشوی و یک مایه ای هم به وجود متبارک ما برسد خیر سرمان!

مرگخواران ویبره را قطع کردند.
-مرلینا! ناموسا راست میگی؟
-بله! حالا هم میرویم به لرد سیاه میگوییم که زر زده ایم!

و آرام محو شد.


(خب،از اینجا به اونجا پریدن رو میزارم به عهده نفر بعدی)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1399 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

فنریر هکتورو می خوره و منفجر میشه. لرد به مرگخوارا دستور دادن فنریر رو به همراه هکتور داخل شکمش دفن کنن. هکتور دستشو به همراه معجونی از شکم فنریر بیرون آورده و همه رو تهدید کرده که اگر نزدیکش بشن داخل معجونش حلشون می کنه. مرگخوارا با دادن وعده لرد شدن به هکتور آرومش می کنن. ولی مرلین میاد و می گه که مجبورن به وعده شون عمل کنن، وگرنه دچار نفرین خانه ریدل ها می شن.
لرد به بهانه ای از خانه ریدل ها به بیرون فرستاده می شه و همراه مادرش در مغازه میوه فروشیه و قراره یک هفته اونجا بمونه. هکتور اجبارا لرد شده.

......................

-مادر؟

مروپ با محبت به پسرش نگاه کرد. چقدر در میان میوه ها زیبا به نظر می رسید.
-جانم؟

-کرم دارد رویمان می خزد! از داخل هلو تا روی بازویمان تعقیبش کردیم. اولش ما را به یاد نجینی انداخت... ولی بعدش نینداخت! کرمی بیش نبود و هم اکنون به سمت یقه ما متمایل شده.


خانه ریدل ها:

-ببینین... با من راحت باشین! من از اون لردا نیستم که همه رو بترسونم و بخوام با ایجاد رعب و وحشت حکومت کنم. می تونین منو ارباب هکتور بزرگ صدا کنین. اصلا ناراحت نمی شم. این تواضع من اولش ممکنه شما رو متعجب کنه، ولی خیلی زود عادت می کنین و می فهمین که ارباب های اینجوری هم وجود دارن. حالا به افتخار تاجگذاری من همگی با هم ویبره می زنیم! بزنین!

و شروع کرد.

مرگخواران آموزش خاصی در زمینه ویبره زدن ندیده بودند و زیاد موفق نبودند.

-گفتم بزنین... وگرنه هر بند از اعضای بدنتون در گوشه ای از جهان پهناور، در حالی که آخرین نفس هاتون رو می کشین ویبره خواهد زد. ولی با من راحت باشین. من دوست شما هستم. مخصوصا دوست اون آبیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1399 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببین هلو انجیری مامان! اینجا بهشت مامانه! و هر جا مامان باشه گلابی مامان هم باید بمونه همونجا!
- ما اینجا راحت نیستیم!
- الان یعنی کنار مامان راحت نیستی؟ مامان رو فروختی به یه مشت گوشت؟
- اینجا مگه گوشت هم هست؟
- فیجوآی مامان یا میمونیم همینجا یا مامان رو میبری یه خانه سالمندان خوب با امکانات کامل که خود مامان در نظر گرفته!

لرد میدونست که شنیدن اسم میوه های عجیب و غریب با اون قیافه یعنی اوضاع در مرحله ی بحرانی بود. بنابراین از تسترال دامبلدور پایین اومد.
- بسیار خب. میمونیم.

صاحب مغازه که از وضعیت موجود بسیار راضی به نظر میرسید، طوماری از جیبش در آورد و مشغول خواندن شد.

- بازدید کننده محترم، با تشکر از بازدید شما، لیست تورهای سیاحتی میوه گردی بدین شرح اعلام می گردد. تور هلو گردی در جزایر هلولولو، تور آلو گردی همراه با یک وعده خورشت آلو با گلابی اضافه، تور سیب آب پز با دورچین اسفناج و کلم بروکلی...

لرد داشت فکر می کرد چقدر در این یک هفته قراره بهش خوش بگذره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!