هکتور اصولا عقل درست و حسابی نداشت و از چیزی نمیترسید،ولی حمله ی اون همه زنبور به صورت یکجا چیز ترسناکی بود. برای همین هکتور با خودش صحبتی کرد و خودشو قانع کرد که الان باید بترسه.
و ترسید!
زنبورا اومدن و اومدن. تا اینکه رسیدن به هکتور و پاتیلش.
-سلام علیکم!
هکتور انتظار هر چیزیو داشت. وز وز. فرو رفتن در گوش و دماغ و چشم و دهن. نیش های فراوان. ولی سلام علیکم آخه؟!
یهویی ویبره های هکتور شدیدتر میشن.
-فهمیدم. شما اصلا زنبور نیستین. شما تله هستین. شما رو فرستادن منوگول بزنین.ولی من گول نمیخورم.
زنبور سلام کننده مودب و دست به سینه رو لبه ی پاتیل وایمیسه.
-اشتباه میکنین. ما زنبوریم.داشتیم ملکه مونو باد میزدیم.یهو بوی دلنوازی به مشاممون رسید. اومدیم ببینیم آیا ممکنه کمی از این معجون به ما بدین برای ملکه ببریم؟
هکتور خیلی مشتاق بود که کمی از معجونشو به هر کسی بده.
-نه!
-خب چرا نه؟ ما فکر میکردیم شما مشتاقین کمی از معجونتونو به هر کسی...
-گفتم نه! شما زیادی مودبین. مشکوک میزنین.
-خب...شما کمی معجون بدین.بعد ما همراه شما میاییم و هر کیو خواستین براتون نیش میزنی. نیش نیشش میکنیم.خوبه؟
زنبورا سلاحای خوبی به نظر میرسیدن.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

مگه نباید ستاره هارو ببینی؟ میخوای معجون ستاره بینی در طول روز بدم اصلا؟ 






؟
... یعنی... یعنی باید یکیو بکشم؟
رو به تماشاچیان ایستاده و اصلا هم اهمیت نمی ده که معجونش به رنگ سیاه عجیبی در اومده.


