جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

79 کاربر(ها) آنلاین هستند (62 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
79 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 26 تیر 1390 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
قررررررررررررررررررررررر

همزمان با صدای سوت وزیر دیگر در خوابگاه خانه ی ریدل صدها شمع روشن شد و ملت که بعضی کلشان به تخت، بعضی به کله ی دیگری و بعضی دیگر به دیوار خورد.
هر سه گروه در حالی که زیر لب از خانواده ی جناب وزیر یادی میکردند() از جاشون بلند شدند و لک و لک کنان به سمت در خوابگاه راه افتادند.

تنها تفاوتی که روز اول با برنامه ی اعلام شده داشت این بود که بیدار باش ساعت 2 صبح بود و به مدت 2 ساعت سخنرانی خسته کننده ی وزیر دیگر را شنیده بودند. سر صبحانه به نصف افراد نون نرسید و برای تنبیه کل گروه زمان ناهار برداشته شد.

ساعت 10 شب که مرگخوارا به خوابگاه رسیدند و اکثرشان قبل از این که سرشون رو روی بالش بذارن خوابشون برد. اما چند نفر از اونا در گوشه ای زیر نور لرزان یه شمع جمع شده بودند.

آنتونین گفت: آخه باو اینطوری که نمیشه. این یارو دهنمونو امروز سرویس کرد. باید یه کاری بکنیم.

بلیز در حالی که خمیازه می کشید گفت: آنتونین، شاید باورت نشه ولی برای اولین بار توی عمرم این جمله رو میگم. به شدت باهات موافقم.

ملت:
نویسنده:

رز گفت: بچه ها اصلاً به نظر شما چرا وزیر باید بتونه ما رو نجات بده. این که دماغشو بگیری جونش در میاد.

مرگخواران پس از چشم غره رفتن به رز برای استفاده از کلمه ی بچه ها و نگاه کردن به هم به حالت در اومدند.
در همین لحظه اینیگو که تا الان صورتش در تاریکی بود خیلی گولاخانه بیرون اومد و کلاه کابوییش رو بالا زد و گفت: خب. حالا فکر میکنم میتونم مشکلتون رو حل کنم. راستش من به طور اتفاقی صدای وزیر رو شنیدم که داشت با سیبل حرف میزد ....

و تمام داستان به جز پیشگویی دوم را برای بقیه تعریف کرد.

بلیز با حیرت گفت: ما باید خیلی سریع اینو به ارباب بگیم.

آنتونین جواب داد: نه. این زیر آب زنی ها همیشه وجود داشته و ارباب باور نمیکنه باید ضربتی عمل کنیم.

- یعنی بکشیمش؟

- نه، فقط میدزدیمش.

گری بک با لبخند شریرانه گفت: اونو به من و مزدور هام واگذار کنید.

روز بعد، دستشویی خانه ی ریدل

گری بک با یه کیسه گونی به سمت آنتونین اومد و اون رو به دستش داد و گفت: بیا. اینم از جناب وزیرتون.

آنتونین که داشت به سرعت گونی رو باز میکرد گفت: باریکلا فنریر. یادم باشه به لرد بگم ترفیع بهت بده.

اما وقتی گونی باز شد روفوس اسکریمجیور وسط دستشویی ولو شد.

بلیز داد زد: احمق این که وزیر نیست.

گری بک من من کنان گفت: چ... چ... چرا دیگه. خ... خ... خودشه. از و... و... وزارت اوردیمش.

آنتوین که کله اش را به هر جایی که سرش می رسید می زد فریاد زد: نه ابله اون وزیر دیگره. این که دیگر نیست. این مال خودمونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1390/4/26 16:30:48
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1390/4/26 16:46:48
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 26 تیر 1390 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بعدازظهر همان روز-حیاط خانه ریدل

وزیر دیگر با لباس ورزشی یکدست سیاه و دست به کمر وسط حیاط خانه ریدل ایستاده بود و مرگخواران همانجوری که به دور ارباب حلقه می زنند، دور او جمع شده بودند.تنها صدایی که در محوطه ی حیاط می پیچید، صدای وزیر دیگر بود:

- از فردا تا آخر ماه برنامه اینه: ساعت 4 صبح بیدارباش! تا ساعت 9 نرمش و ورزش!10 دقیقه استراحت و صبحانه.تا ساعت 12 کلاس های تئوری مرگخواری! 10 دقیقه استراحت و ناهار! تا ساعت 5 تمرین رزمی. 5 دقیقه استراحت. تا ساعت 10 تمرین نظامی. بعد هم خاموشی!
- شام چی؟
-نداریم!
-10 دقیقه که برای صبحانه و ناهار خیلی کمه.
- مگه خوردن یه کف دست نون و پنیر چقدر طول میکشه؟
- نون و پنیر؟ پس گوشت و حبوبات و تخم مرغ و میوه و سبزی و هرم غذایی چی میشه؟
- نداریم!
- یعنی چی مرتیکه؟ من اعتراض دارم!
- آواداکداورا!

ملت مرگخوار:
وزیر دیگر در حالیکه چوبدستی اش را دوباره در جیب گرمکنش می گذاشت گفت:بله! همونطور که دیدید من از طرف ارباب حق تیر دارم. کس دیگه ای اعتراض نداره؟!... بسیار خب! برای امروز یه تمرین دستگرمی میدم و از فردا برنامه ی اصلی رو شروع می کنیم. دالاهوف! بیفت جلو! بقیه پشت سر دالاهوف صد دور، دور حیاط می دویین بعدش گری بک بهتون نرمش میده. اگه کار مهمی داشتین من تو دفتر، پیش اربابم... خب! شروع کنید!

بعد سوتش را در دهانش گذاشت و با قدرت در آن سوتید!

خانه گریمالد-دفتر دامبلدور

هری پاتر یکوری به دامبلدور نگاه کرد: اونوقت این چوبدستی ها فرقش با چوبدستی های معمولی چیه؟
دامبلدور از پشت میزش و از پشت وسایل غژغژو و فرفروی روی میزش و از پشت شیشه های عینک نیم دایره ایش و از پشت صندلی اش و از پشت پرده و از پشت پنجره... کات! دامبلدور پرت شد تو خیابون! از همون پشت عینک ادامه میدیم...
بله... از پشت شیشه های عینک نیم دایره ایش نگاه نافذش را به چشمان هری دوخت:

-هری! یادت میاد تو کتاب چهار وقتی با تام مبارزه می کردی چه اتفاقی افتاد؟
-همونجا که چوبدستی ها قاط زدن؟
-بله. و میدونی چرا اون اتفاق افتاد؟
-چون ماده ی جادویی هر دو چوبدستی یکی بود؟
- بله. و اون ماده ی جادویی چی بود؟
-پر فوکس!
-آفرین! حالا اگه کلی چوبدستی با پر فوکس درست کنیم وقتی با تام و مرگخواراش مبارزه می کنیم، چوبدستی اونا قاط میزنه و ما پیروز میشیم و عشق بر جهان حاکم میشه!

هری آهی کشید: خب چوبدستی های ما هم قاط میزنه نابغه!
-نه هری! من فکر اینجاشم کردم. یادته تو کتاب دو با چه هیولایی مبارزه کردی؟
- باسیلیسک؟
- یادته چه بلایی سرش اومد؟
- مرد!
- و بعد جسدش چی شد؟
- موند تو حفره.
- آباریکلا! من بچه ها رو فرستادم، لاشش رو کشیدن بالا. فلس هاش رو کندیم و پودر کردیم و دادیم به الیواندر که با پر فوکس قاطیشون کنه بزاره لای چوب دستیا!
- خب بعد چی میشه؟
-هوم؟... خب... حتما... یه طوری میشه دیگه! بالاخره ما عصاره ی دوتا موجود جادویی قدرتمند و افسانه ای رو با هم ترکیب کردیم. مطمئنم چوبدستی های ما خیلی قوی میشن و چوبدستی های تام و دار و دسته اش رو شکست خواهند داد و عشق را بر تمامی عرصه ی این گیتی پهناور حاکم خواهند کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 26 تیر 1390 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا رژ لبش را کنار گذاشت و کرم پودرش را برداشت.

- چرند نگو آنتن! لرد از ورزش متنفره!

- آره.. اما پس چیکارمون داره؟

- برو بیرون سیریش یکی دیگه شو. من کار دارم. ریمل هم هنوز نزدم.

آنتونین طبق دستور بلا بیرون رفت. اما سیریش کس دیگری نشد و یک راست به سالن اصلی رفت. تعداد زیادی از مرگخواران آن جا بودند. رز برای اولین بار زبان به دهان گرفته بود و لونا برای اولین بار گوشواره های تربچه ای را در آورده بود. لینی هم برای اولین بار از وظایف مدیریتش زده بود و دیگر مرگخواران هم اولین بار های متفاوتی انجام داده بودند. مهم تر از همه اینکه وزیر برای اولین بار بر کول لرد سوار بود و اینیگو و فنریر هم برای اولین بار سر به زیر بودند.

- مرگخواران قیرگون من! آه برو پایین مرگخوار وفادارم... مرگخواران من! قصد داریم از امروز بار دیگر کلاس آموزش های سیاه را آغاز کنیم.

طبق معمول ، مرگخواران شروع به پچ پچ کردند.

- و معلم شما ، مرگخوار وفادار و با تجربه و گل من ، وزیر جونمه!

بار دیگر پچ پچ ها شروع شد.

- دههه! ینی چی هی وسط حرف من پچ پچ می کنین؟ کلاس از امروز بعد از ظهر شروع میشه و بقیش با وزیر جونمه! وزیر بپر بالا رو کولم تا بریم با هم بفرستمت اتاقت.

مرگخواران :

محفل ققنوس

دامبلدور ، رویا های شیرینش را در کمد گذاشت و در را بست. از پله ها بالا رفت و بار دیگر به سالن اصلی رسید.

- ایول الیواندر! خیلی چوبدستی های باحالی هستن! 10 تا دیگه که بسازی و من غنی شون کنم ، روزی یکی ، تا سی ام تموم میشه!

- آلبوس! بهتره قبل از 30 ام کارمون تموم بشه!

- چرا؟

- ولدمورت چند تا گرگینه توی مرگخواراش داره. 30 ام این ماه ممکنه باهاشون رو به رو بشیم!

آلبوس از اینکه بدر کامل ماه به ماه های میلادی بستگی ندارد ، صرف نظر کرد و قیافه ای نگران به خودش گرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1390 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس:

محفلی ها در حالی که دور میز مستطیلی شکل آلبوس دامبلدور جمع شده بودند مشتاقانه به او نگاه میکردند.

دامبلدور عینک نیم دایره ای خود را روی بینی اش تنظیم کرد و بعد از بالای آن به محفلی ها نگاهی انداخت.

- کم کم زمانش داره میرسه ... بیستم ماه پیش بود که تو آزمایشگاهمون شروع به ساختنش کردیم و حالا که داره آماده ی کار میشه ما میتونیم تقریبا آخرای همین ماه اونا رو نابود کنیم!

آلبوس بعد از گفتن این جملات از جایش برخاست و بدون حرفی با پیچی بر ردا از اتاق خارج شد.

دامبلدور خونسرد و آرام از پله های فرسوده اما تمیز آزمایشگاه پایین رفت و کمی بعد در سالنی بزرگ با اشاره ی چوبدستی چراغ ها را روشن کرد.

با نگاهی چوبدستی را کناری انداخت و به سمت کمدی کوتاه و تماما فلزی رفت و روبروی آن نفس عمیقی کشید.

سپس نگاهی به دور و بر خود کرد و چوبدستی را از روی زمین برداشت.

- هوف ... من نباید مغرور بشم! من هنوز هم به این چوبدستی نیاز دارم، حداقل تا چند روز دیگه ...

حرکتی به چوبدستی داد و در جعبه به آرامی باز شد ...

درون جعبه تعداد زیادی چوبدستی که ظاهرش با چوبدستی های دیگر فرق زیادی داشت در نظر دامبلدور شروع به برق زدن کرد.

- این چوبدستیا کلید پیروزی ما برای شکست مرگخوارا و ایجاد آرامش دوباره به جامعه ی جادوگریه!

حیاط خانه ی ریدل:

بلا در حالی که به سرعت رژ سیاهش را به لب میزد زیر لب گفت: چرا ارباب این وقت صبح ما رو خواسته؟ ارباب نباید منو بدون آرایش ببینه!

آنتونی در حالی که چرت میزد گفت: نمیدونم ... وزیر یه سوت به گردنش اویزونه! نکنه باید ورزش کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1390/4/25 23:01:48
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1390/4/26 18:14:58
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1390 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بعد اینیگو و فنریر به پشت در اتاق وزیر رسیدند.فنریر با پنجه هایش چند ضربه به در زد.

-بفرمایین!

دو مرگخوار وارد اتاق شدند.
-سلام ...اممم...سلام...ببخشید، اسم شما چی بود؟!

-وزیر!
-وزیر؟این که نشد اسم.فامیلیتون چیه؟
-دیگر!

اینیگو نگاه تعجب آمیزی به فنریر انداخت.
-باشه باشه...مهم نیست.حالتون چطوره آقای دیگر؟

وزیر درحالیکه کلاه جدیدش را در مقابل آینه امتحان میکرد لبخندی زد.
-حالم خیلی خوبه.شما فکر میکنین پر طاووس سفید بیشتر به رنگ چشمای من میاد یا دم روباه قطبی؟

فنریر حریصانه دنبال جسد روباهی که دمش روی کلاه وزیر قرار داشت گشت ولی موفق به پیدا کردن آن نشد.
-خب جناب وزیر...شنیدم شما قهرمان جدید ارتش سیاه هستین و قراره باعث پیروزی ما در جنگهای بعدی بشین...درسته؟

وزیربالاخره از مقابل آینه کنار رفت.
-دقیقا همینطوره.شما میتونین به من و کلاه جادوییم اعتماد کنین.تا من هستم هیچ خطری تهدیدتون نمیکنه.من بهترین، فوق العاده ترین،برترین؛زیرکترین؛قدرتمند ترین،فرزترین...

درحالیکه ترین های وزیر همچنان ادامه داشت اینیگو و فنریر از اتاق وزیر خارج شدند.

-فنریر، نمیتونیم دست روی دست بذاریم.اگه ماجرا رو تعریف کنیم احتمالا کسی حرفمونو باور نمیکنه.مخصوصا با توجه به اینکه تو یه نیمه مرگخوار رده پایین بیشتر نیستی!

فنریر غرش کوتاهی کرد.اینیگو ادامه داد:
-آروم باش...من یه فکری دارم.باید بریم سراغ ارباب!


چند دقیقه بعد...اتاق لرد سیاه:

-به نظر شما پر طاووس سفید بیشتر به رنگ چشمهای وزیر میاد یا دم روباه قطبی؟

اینیگو مجددا نگاهی به فنریر انداخت!
-نمیدونم ارباب...ولی این سوال چه اهمیتی داره؟ما برای مسائل مهمتری مزاحم شما شدیم!

لرد سیاه فرم نظر سنجی وزیر دیگر را روی میز گذاشت.
-مزاحم شدین؟شما دو تا بی کفایت به چه جراتی مزاحم ارباب شدین؟اصلا این جونور که حتی ردای مرگخواری هم نداره به چه جراتی وارد اتاق ارباب شده؟

اینیگو که کمی وحشتزده شده بود جواب داد:
-ارباب...امروز بیستمه!

-خب باشه...تولد ارباب که نیست.تولد نجینی هم که نیست.بقیه مناسبتها هم برای ارباب اهمیتی نداره!

فنریر کمی به خود جرات داد.شاید این فرصت خوبی برای نشان دادن لیاقتش بود.شاید بالاخره موفق به دریافت ردای مرگخواری میشد.
-ارباب من و اینیگو فکر کردیم ارتش سیاه خیلی وقته وارد یه جنگ واقعی نشده.بچه ها کمی سست شدن.بهتره آموزشهای رزمی سیاه رو مجددا شروع کنیم.و البته اینیگو بشدت معتقده که به نفعمونه که این آموزشها تا آخر ماه تموم بشه!

چشمان سرخ رنگ لرد برقی زد.
-هوووم...منم همین فکرو میکردم.مرگخوارا به کمی آموزش احتیاج دارن...ارتش سیاه دوباره باید اوج بگیره.مرگخوار محبوب و با لیاقتم رو مسئول این آموزش میکنم...به وزیر دیگر بگین بیاد اتاق من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/4/25 15:56:48
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1390 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
... فنریر؟ آهای فنریر، کجایی؟ منم اینیگو.
صدای غرشی از داخل آشپرخانه توجه اینیگو را جلب کرد. به سمت آشپزخانه رفت و فنریر را در حال غذا خوردن پیدا کرد. اینیگو یک صندلی را برای خودش عقب کشید و بعد از نشستن پشت میز گفت: یه کار خیلی مهم باهات دارم.

فنریر تکه گوشت خامی را با دست کند و جلوی اینیگو گذاشت: بفرما غذا!
اینیگو با انزجار گوشت را کنار زد و گفت: خوردن رو فراموش کن. تو هم مثل من فکر میکنی کاسه ای زیر نیم کاسه وزیر دیگر هست، مگه؟

فنریر لقمه اش را فرو داد و گفت:آره. من مطمئنم وزیر دیگر تریلانی رو خریده بود که اون پیشگویی رو انجام بده. ولی هیچ کس حرف منو باور نمیکنه.همه فکر میکنن به اون حسودیم میشه! آخه به چیش حسودیم بشه؟

اینیگو لحظه ای به فکر فرو رفت. مطمئن نبود آیا باید قسمت دوم پیشگویی را برای فنریر تعریف بکند یا نه. حالا که فنریر تا نصف ماجرا را با او هم عقیده بود، شاید نصفه دیگر را هم میتوانست باور کند. اگر آن دو سعی میکردند لرد را به طریقی از این ماجرا مطلع کنند، شاید میتوانستند جلوی بروز پیشگویی را بگیرند. ممکن بود با شنیدن این خبر لرد هر دو را از سقف آویزان کند، ولی دو نفری مجازات شدن بهتر از یک نفری است!

... هی حواست به من هست؟
اینیگو به خود می آید و میبیند که فنریر غذایش را تمام کرده و مشغول زل زدن به اوست. کمی حرف هایش را در فکرش سبک و سنگین میکند و بعد میگوید: ببین، پس تو هم مثل من به این قضیه که پیشگویی کار وزیر دیگر بود اعتقاد داری دیگه؟
فنریر: اوهوم. چه عجب یکی حرف منو باور کرد.
اینیگو: در مورد پیشگویی دوم هم چیزی شنیدی دیگه؟
... هوم؟ پیشگویی دوم دیگه چیه؟؟!

اینیگو سرفه خشکی کرد. هنوز برای تعریف کردن موضوع به طور کامل زود بود. شاید فنریر با فهمیدن موضوع اصلی جا میزد. برای همین گفت: هیچی ولش کن همین طوری گفتم، حالا ببین چی میگم. ما باید بریم پیش تریلانی و ازش بخوایم که حقیقت رو بگه.

فنریر خندید و گفت: تریلانی مگه دیوانه است که همچین اعترافی بکنه. اگه لرد بفهمه این پول میگیره پیش گویی کنه که تک تک گوی هاش رو به خوردش میده! من میگم به جاش بریم سراغ وزیر دیگر. اون الان حسابی خوشحاله. میریم یه گپ کوچولو باهاش میزنیم.

اینیگو به موضوع فکر کرد.پیشنهاد بدی نبود. اگر بی اعتبار بودن پیشگویی اول را ثابت میکردند، بعدا راحت تر میتوانستند به لرد ثابت کنند که پیشگویی دومی در کار است و دقیقا چه آینده شومی را نوید میدهد.
اینیگو از روی صندلی بلند شد و گفت: پیشنهاد خوبیه. بیا بریم یه کم با وزیر دیگر گپ بزنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1390/4/25 11:09:53
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 25 تیر 1390 06:08
نمایش جزئیات
آفلاین
اينيگو در يكی از اتاق های كوچك و تارعنكبوت گرفته‌ی خانه‌ی ريدل، روی يك تخت كوچك و بدنما، دراز كشيده بود و چشمانش را بدون پلك زدن به سقف پر از تار عنكبوت اتاق دوخته بود. بعد از مدتی كوتاه، اينيگو از روی تخت بلند شد و در حالی كه شديدا" به تفكر مشغول بود، به سمت آينه‌ی قدی گوشه‌ی اتاق رفت كه قسمت‌های مختلفش به لطف گربه‌ها، به انواع مختلف كثافت كاری مزين شده بود .

- حالا وقتشه كه ماموريتت رو شروع كنی اينيگو! وقتشه كه پوزه‌ی وزير ديگرِ خائن رو به خاك بمالی! امروز بيستمه و تو فقط ده روز وقت داری اينيگو، فقط ده روز، و بايد دنبال مرگخوارهای وفادار بگردی.

اينيگو يك آدامس مستطيلی شكل با طعم توت فرنگی را از جيب ردای بلند و سياه رنگش بيرون آورد و آن را در دهانش انداخت و به سبك تبهكاران آمريكايیِ ورژنِ آلكاپون ( )، مشغول جويدن آدامسش شد. با دقت خودش را در آينه برانداز كرد و بعد از چند ثانيه لذت بردن از چهره‌ی زيبای خودش ، عينك دودی بزرگی را از جيب پشتی ردايش بيرون آورد و رو به تصويرش در آينه لبخند زد. عينك دودی را روی صورتش صاف كرد و با حالتی خوف انگيز، به سبك كيانوريوز در ماتريكس، با يك ردای بلند مشكی و عينك دودی، به همراه يك لبخند پت و بهن روی صورت، به سمت درب اتاق حركت كرد و با صدايی خفن آلود و كلفت، زير لب گفت:
- اينيگو وارد می‌شود .

كمی بعد:

اينيگو رو به روی اسنيپ روی يك مبل قرمز رنگ و راحت لميده بود، و در حالی كه آدامسش را در زير زبانش نگه داشته بود، سيبی را كه اسنيپ به او تعارف كرده بود گاز می‌زد.

- ببين سوروس، وزير ديگر و يحتمل يه سری مرگخوار ديگر و اعضای ديگر ، قصد دارن سر ارباب رو شيره بمالن. الآن من دنبال مرگخوارهای وفادار لرد هستم تا بتونم ازشون برای خنثی سازی طرح وزير ديگر كمك بگيرم.

اينيگو به اسنيپ چشم دوخت كه در جوابش فقط پوزخندی را تحويل او می‌داد:
- اينيگوی بوقی! من می‌خوام بدونم تو كتاب‌های هری پاتر رو اصلا" ورق زدی ؟ آخه بچه، مگه نديدی كتاب هفت معلوم شد من محفلی ام؟ آخه چرا بازم فكر می‌كنی من مرگخوارم؟ بچه جان برو كتاب‌ها رو يه دور بخون، ببينی چی به چيه! عهه!

اينيگو در حالی كه با سردرگمی سرش را می‌خاراند، گفت:
- آخه می‌دونی، من تازه فصل پنجم كتاب هری پاتر و محفل ققنوسم. هنوز مونده تا به كتاب هفت برسم.

چند دقيقه بعد:

بلاتريكس اينيگو را نگاه می‌كرد كه يك ردای بلند مشكی پوشيده بود، به طرز خز و خيلی عينك دودی بزرگی را روی صورتش قرار داده بود و گوسفند وار آدامسی را می‌جويد.

- اينيگو، كاری داری كه مزاحم يك خانم محترم شدی؟ من حوصله ندارما!

اينيگو در حالی كه سعی می‌كرد مجرای خروجی جلويی خود را از شدت ترس از نگاه خصمانه‌ی بلاتريكس كنترل كند ، گفت:
- ببين بلاتريكس، تو يكی از ياران وفادار ارباب بودی. وزير ديگر به تريلانی گفته...

- خودم قضيه رو ميدونم اينيگو! همه‌ی مرگخوارها ميدونيم، همه پيشگويی تريلانی رو شنيديم. حالا ديگه من مرگخوار محبوب ارباب نيستم، ولی چی كار ميشه كرد؟

اينيگو در حالی كه از نارضايتی بلاتريكس خشنود به نظر می‌رسيد، ادامه داد:
- خوب، ببين بلاتريكس، اصل قضيه اينه كه من مطمئنم وزير ديگر تريلانی رو برای اين پيشگويی خر كرده!...

- ببين اينيگو، همين الآن از اتاقم برو بيرون، حال جر و بحث ندارم. همين الآن اين چرنديات رو فنرير تحويلم ميداد. اونم مثل تو فكر ميكنه وزير ديگر تريلانی رو خر كرده، ولی مطمئن باش يه پيشگويی رو با اين شايعات نميشه كاريش كرد!

- گفتی فنرير؟

چشمان اينيگو برقی زد و او از اتاق خارج شد... می‌توانست برای رو كردن دست وزير و مطرح ساخت پيشگويی دوم تريلانی، حداقل روی يك گرگينه حساب باز كند، حداقل از بی‌همياری كه بهتر بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1390/4/25 7:11:01
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 24 تیر 1390 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اینیگو برای هشتمین بار به پشت در اتاق لرد سیاه رفت. اما بار دیگر با بیاد آوردن این نکته که ارباب هرگز تحمل شنیدن اینگونه حرف ها را ندارد و مطمئننا با گفتن این واقعیت خودش را قربانی اول خواهد کرد، دوباره از در زدن پشمیان شد.

- اوف... حالا من باید چیکار کنم... آخه کی حرف منو باور میکنه وقتی من تنها کسی بودم که تیکه دوم پیشگویی رو شنیده!

و با کلافگی به سمت راهروی طبقه سوم براه افتاد.
- چقدر پیشگویی تریلانی دوگانه بود... از یه طرف میاد و میگه وزیر آینده مرگخوارها را روشن تر از قبل میکنه و از طرف دیگه پیشگویی میکنه تا آخر ماه نابود میشیم... تازه حالت صورتش وقتی پیشگویی دوم رو می گفت عجیب تر بود...

اینیگو همچنان با خودش حرف میزد و بدون توجه راهرو ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت تا سرانجام به انتهای راهروی فرعی طبقه سه رسید که بن بستی ختم میشد. می خواست مسیرش را تغییر بدهد که ناگهان صدای زمزمه های آشنایی توجهش را به سمت تک اتاق اخر راهرو جلب کرد.

- بیا سیبل، کارت عالی بود! دیدین چطوری لرد به من احترام گذاشت؟
- این که کمه وزیر! 10 گالیون بزار روش تا خودم نرفتم به لرد بگم قضیه رو بگم!

بی صدا به در نزدیک شد و گوشش را به سطح ناصاف و پوسیده چسباند.
- بیا این پنج تا رو بگیر ساکت شو. نمیخوام خوشحالیمو خراب کنم.

اکنون ذهن اینیگو بیش از پیش اشفته شده بود.
- دیدین! اون از جمع استفاده کرد مگه چن نفر دیگه اون تو هستن.... اوه مرلین به فریادمون برسه... ارباب مار... ام...خائن تو آستینش پرورش داده!

وحشت زده و نگران به اطراف نگاه کرد.
- باید کاری بکنم.... خودت رو نباز اینیگو... تو هنوز نسبت به بقیه یه برتری داری و اون دونستن حقیقته! بسیار خوب اول باید بفهمم کیا دستشون با این دوتا توی یه کاسه هست و اینکه محفل چقدر تونسته به داخل خونه نفوذ کنه و یا... ویا اینکه ممکنه هنوز پشت این قضیه دست محفل در کار نباشه... آیا آیا این یه توطئه برای گرفتن قدرت از دست لرد سیاهه؟! احتمال این یکی بیشتره! ضعیف شدن ما در واقع دادن فرصت به محفلی هاست!

ناگهان با شنیدن صدای گام هایی که به سمت در اتاق می امد به خودش آمد.
- باید زود از اینجا جیم شم. نباید اونا منو ببینن... پس اولین کاری که باید بکنم پیدا کردن چندتا مرگخوار وفادار و باسیاسته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1390/4/24 17:33:48
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 24 تیر 1390 08:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


- الان میاد سیبل، حواست باشه که نقشتو خوب بازی کنی. منم میرم سر پستم.
- خیالت راحت باشه عزیزم، کاری میکنم که ذره ای شک نکنه!

همین که وزیر دیگر از حال خانه ریدل خارج شد لرد ولدمورت از پله ها پایین آمد و وارد حال شد. مرگخواران به سرعت از جایشان برخواستند و به پایین پله ها رفتند و جلوی لرد سجده کردند.
لرد که بی حوصله بود بدون توجه از کنار آن ها عبور کرد و رفت و روی مبلی لم داد و کمی گوشت تسترال از روی میر برداشت و به نجینی داد که بخورد.

مرگخواران سر از سجده برداشتند و رفتند و نشستند.
لرد همانطور که داشت به نجینی صبحانه می داد گفت: چه خبر یاران لرد سیاه؟
بلافاصله چشمان سیبل تریلانی که روبروی لرد نشسته بود گشاد شد و شروع به سرفه کردن کرد و سپس با صدای خشکی گفت: لرد سیاه با سرنوشت خود رو به رو میشود ... چیزی تا رویارویی او با دشمن دیرینه اش نمانده ... در این درگیری یکی از مرگخوارانش که سبیل هیتلری دارد و اکنون در حال خریدن مایحتاج خانه ریدل است، نقشی اساسی ایفا خواهد کرد و لرد سیاه را پیروز این میدان خواهد کرد ... فقط اگر لرد سیاه به او اعتماد کامل داشته باشد ...

در همین لحظه در خانه ریدل باز شد و وزیر دیگر با بغلی پر از خرید وارد شد و با صدای بلندی پس از تعریف و تمجید ولدمورت شروع به گزارش کار داد!

اما تریلانی بدون توجه به او سرفه ای دیگر کرد و باصدایی دورگه و خشک تر از قبل ادامه داد: آخر این ماه محفل ققنوس بر ارتش سیاه چیره خواهد شد ... لرد سیاه به قتل خواهد رسید و گروه مرگخواران از هم پاشیده خواهد شد ...
تریلانی سرفه ای کرد و به حالت عادی برگشت. تنها کسی که قسمت دوم حرف های او را شنیده بود اینیگیو ایماگو بود.

- آفرین وزیر! پس تونستی سر اون وزارتی های احمق رو شیره بمالی نه؟ بیا پیش ارباب بشین، تو از بهترین مرگخوار های لرد ولدمورت هستی ... شایدم بهترینشون.


یک ساعت بعد - سالن خانه ریدل

- بیا سیبل، کارت عالی بود! دیدین چطوری لرد به من احترام گذاشت؟
- این که کمه وزیر! 10 گالیون بزار روش تا خودم نرفتم به لرد بگم قضیه رو.
- بیا این پنج تا رو بگیر ساکت شو. نمیخوام خوشحالیمو خراب کنم.
- بچه ها، امروز چندمه؟

این سوال را اینیگیو با چهره ای سرخ و درهم پرسید، نگرانی از سرتاسر وجودش به اطراف منتشر میشد!
لینی پاسخ داد: بیستم! چطور مگه؟
اینیگیو با تردید پاسخ داد: هیچی!
سپس زیر لب شروع به زمزمه کرد و از آن جا دور شد.
- نباید بهش یگم ... اگه بگم منو میکشه ... اگه نگم که ... من باید فرار کنم ... منو میکشه ... ما هممون میمیریم ... هرگز بهش نمیگم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ولدمورت یک قاتل سریالی کله پوک بیش نیست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 14 خرداد 1390 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه ی ارباب ... اگه مورد پسند واقع نشد بپاکین!

خلاصه سوژه:

گلرت گریندل والد بکمک دامبلدور رتبه اول سیاهترین جادوگر تاریخ را از دست لرد ولدمورت در می آورد و خودش تصاحبش میکند. از آن طرف نجینی با مار گلرت باسم کبری ازدواج میکند، در حالی که ققنوس دامبلدور باسم فاوکس هم عاشق کبری شده. بهمین خاطر دامبلدور به خانه ریدل و اتاق مارها میرود تا کبری را بدزدد ولی اشتباهی نجینی را میدزدد و بعد از فهمیدن اشتباهش، نجینی را در حالی که در گونی بوده به همان اتاق برمیگرداند. لرد ولدمورت متوجه این قضیه میشود و آنتونین و رز را که مسئول مراقبت از نجینی بودند، تنبییه میکند و به کمک اسکورپیوس و ویکتور متوجه میشود کار، کار دامبلدور است. لرد برای انتقام گرفتن از دامبلدور، سوروس را میفرستد تا تلافی کند و فاوکس را بدزدد و بیاورد و به سوروس میگوید دفتر دامبلدور در طبقه چهل و دوم برج هاگوارتز است ولی سوروس با تسترال به آنجا میرود و میبیند که برج چهل و یک طیقه بیشتر ندارد.

در نهایت سوروس میفهمه که اتاق دامبلدور، پشت دیواری سنگیه که باید از وسط اون رد شن. سوروس دامبلدورو به بهونه گفتن مطلب مهمی ازش میخواد به اتاقش برن. پس به اتاق دامبلدور میرن. سوروس در ابتدا نمیدونه چطور باید از دیوار رد شه اما بعدا دامبلدور دست سوروسو میگیره و همزمان وارد اتاق میشن. اما نصف بدن سوروس اینور دیوار و نصف بدنش اونور دیوار میمونه چون هیکلش مناسب عبور نبوده. بنابراین از دامبلدور میخواد معجون مرکب پیچیده ی یک ساعته بده و خودشو شکل دامبلدور کنه تا بتونه با هیکل لاغرش از دیوار رد شه. این کار انجام میشه و سوروس دامبلدور میشه غافل از اینکه معجون تغییر شکل یک ساله بوده نه یک ساعته. در سمت دیگه لرد در خوابش هم سوروس رو دیده که وارد دیوار شده و هم کاساندرا تریلانی رو دیده که در حال پیشگویی بوده، پس اونو فراخونده تا بپرسه که چه پیشگویی رو انجام داده.


* دیگه طولانی تر از این نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!