جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

3 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
2
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1391 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
در چند ثانيه ناگهان دست بلا به طرف جيب ردايش رفت تا چوبدستي اش را بردارد اما وقتي متوجه شد از چوبدستي خبري نيست هر چه از دهانش بيرون آمد به مهمانداران و خلبان گفت!

كليه ي خدمه ي هواپيما :

ناگهان بلا از جايش بلند شد و خواست به يكي از مهمانداران هجوم بياورد كه نارسيسا با تمام وجود او را چسبيد و كمربندش را بست.

سپس ناگهان بلا و نارسيسا به شدت به صندلي هايشان چسبيدند ولي بلا با ديدن حركت سيع هواپيما از شدت تعجب نعره اي كشيد كه موجب سكته كردن يكي از مهمانداران و همچنين بيهوش شدن نارسيسا شد.

در حالي كه بلا داشت جيغ ميكشيد ناگهان هواپيما از زمين بلند شد.

بلا با ديدن ابر ها و همچنين زمين در زير پايش وحشت را فراموش كرد و گفت : اااا.... من بايد يدونه از اينا براي لرد سياه بگيرم! واقعا خيلي باحاله از جارو هاي خودمون هم بيشتر ميره بالا.

در همين لحظه نارسيسا كمي تكان خورد و بيدار شدو سپس غر غر كرد : اوف پام خسته شد انقدر نشستم من ميخوام يكم قدم بزنم.

مهماندار خانم با همان لبخند بي نهايت شيرينش جلو آمد و به سختي كمربند نارسيسا را براي او باز كرد اما وقتي صورتش را برگرداند پاي يك چشمش كبود شده بود و 3 تا از دندان هايش خرد شده بود و نارسيسا داشت با دندان هاي او بازي ميكرد.

نارسيسا بالاخره بلند شد و داشت قدم ميزد كه ناگهان گفت من دستشويي دارم! اين دستشوييتون كجاس؟؟؟؟

بلافاصله يكي از مهمانداران كه دستانش را به طرز خنده داري جلويش گرفته بود و چهره اش بي نهايت وحشتزده بود جلو آمد و او را به طرف دستشويي راهنمايي كرد.

كمي آن سو تر :

بلا همچنان نشسته بود اما اكنون داشت با تمام وجود به شيشه مشت ميكوبيد تا بتواند پنجره را باز كند و به موجب همين حر كات و ضربه ي دستانش و ناخن هايش شيشه كم كم داشت ترك بر ميداشت!

نارسيسا همچنان در دستشويي بود و داشت آوا ميكرد كه ناگهان با خوردن بوي دود به بيني اش صورتش كمي در هم رفت....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه ها اگر يكم بد شد شرمنده! خيلي وقت بود رول نزده بودم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/8/25 12:16:46
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: دوشنبه 22 آبان 1391 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
صدایی از نزدیکی دو ساحره به گوش رسید.
-شما دوتا دارین چیکار میکنین؟از اون طرف باید سوار بشین.تا حالا سوار هواپیما نشدین...تو تلویزیونم ندیدین چطوری سوار میشن؟!

بلا و نارسیسا با گونه های گل انداخته به سمت دیگر هواپیما رفتند و در اوج وقار و متانت پله ها را یکی یکی طی کردند.

-خوش اومدین خانمها.امیدوارم پرواز خوبی داشته باشین.:pretty:

بلا بطرف مهماندار که اتفاقا پسر هم بود خیز برداشت.
-به توچه ربطی داره که ما چطور پروازی خواهیم داشت.اصلا تو کی هستی؟ما رو از کجا میشناسی؟نیشت چرا همش بازه؟چرا لباسای همتون یه شکله؟شما هم یه گروه مخفی هستین؟

مهماندار به سختی لبخند شیرینش را حفظ و ساحره ها را بطرف صندلی هایشان راهنمایی کرد.طولی نکشید که باز فریاد اعتراض بلاتریکس به هوا بلند شد.
-آهای...من نمیخوام اینجا بشینم.میخوام کنار پنجره باشم.

مهماندار با خوشرویی به بلا نزدیک شد.
-ببخشید خانم.متاسفانه نمیتونین جاتونو عوض کنین.قوانین اینجوریه.اگه احساس ناراحتی میکنین بعد از بلند شدن از روی زمین یه فکری براتون میکنم.حالا لطفا بفرمایید آب نبات.

-نمیخوام.مگه من بچم؟با آب نبات گولم میزنی؟
-نمیشه.باید بخوایین.دو دقیقه دیگه که دچار گرفتگی گوش شدین باز صداتونو میندازین سر....اهم...هیچی.بفرمایید خواهش میکنم.چند دقیقه بعد ازتون پذیرایی هم میکنیم.

بلا با بی میلی آب نباتی برداشت.
-همشم که نعناییه.هی آقا...اون دختره برای چی داره اون جلو نمایش میده؟دستاشو چرا تکون میده؟چرا درو به من نشون میده؟منظورش اینه که اگه خوشم نمیاد برم بیرون؟صبر کن...کجا داری میری؟این بالا دو سه تا دکمه هست.رو یکیش نوشته هر وقت فشارش بدم تو میای...واقعا میای؟...من از فضای بسته خوشم نمیاد.داره کم کم احساس خفگی بهم دست میده.زود یکی از این پنجره ها رو باز کن هوا بیاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: شنبه 11 شهریور 1391 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ماجرا:

ساحره های زندانی شده توی آزکابان برای یه هفته به جزایرقرقاول فرستاده میشن.در این یه هفته باید مثل مشنگها زندگی کنن.
ساحره ها به فرودگاه میرن و چون با وسایل مشنگی آشنا نیستن کمی شلوغ کاری میکنن و دستگیر میشن.


ادامه ماجرا:

جادوگری به نام لودو بگمن.

لودو جلو رفت و با مامورهای فرودگاه شروع کرد به پچ پچ کردن.مامورها هر از چند گاهی سرشان را بلند میکردند و نگاههای حاکی از تاثر و تاسف به ساحره ها میانداختند.بلا نمیدانست لودو چه توضیحی به ماموران داد ولی چند دقیقه بعد مامورها دستبندهای ساحره ها را باز کردند:
خواهش میکنم بفرمایین سوار بشین.از وقفه ای که پیش اومد عذرخواهی میکنیم.
بلاتریکس که کم کم لبخندهای تمسخر آمیز لودو و نگاههای ترحم آمیز ماموران روی اعصابش میرفت دست خواهرش را گرفت و به طرف هواپیما حرکت کردند.

دقایقی گذشت...

بلاتریکس:اینجوری نمیشه سیسی.تو خم شو.من برم رو پشتت.اونجوری شاید بتونم بپرم و بالشو بگیرم و خودمو بکشم بالا.
نارسیسا نگاهی به کفشهای پاشنه 30 سانتی بلا انداخت و آب دهانش را قورت داد.
نارسیسا:نمیشه بلا.این مشنگا عقل ندارن؟پرنده به این بزرگی رو ساختن.بعد فکر اینجاشو نکردن که ملت چطوری باید سوار این بشن؟:worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1391 03:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد دوباره از همون در رد میشه و
بـــــــــــــــــــــــــــــوق...
-کوفت.بوقو کتک بید کتک زنو بوق.
به این ترتیب همه ی ساحران که دنباله روی بلا هستن از در رد میشن و هر دفعه...
بـــــــــــــــــــــــــــــــوق...
(به همراه 10،20تافحش از طرف بانو لسترنج.)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بلاخره بعد از چند ثانیه اون مامورای فرودگاه متوجه میشن.
و ساحران ما رو دنبال میکنن.لاخره همه ساحره های بد بخت رو دست بسته گیر میندازن.
بلا کمی صبر میکنه تا اونا بفهمن اون کیه و بهش احترام بذارن.-البته دید نه.از این خبرا نی.-
هی صبر میکنه و حسی بهش دست میده که تا حالا نداده بود.
حس میکنه باید خواهرشو نجات بده و دوستاشو.
غرورش میگه:
-این مشنگ ها موفق شدن خواهر تو رو و تو رو بدون رضایتت دستگیر کنن.بدذون رضایت کاملت.بدون رضایت کاملت...
بلاخره بلا دستاشو عقب برد و طناب دستاش با شی تیز پشت سرش بر خورد کرد.-پاره شد-
و بلا آزاد شد.
بلا به سوی خواهر و دوستانش دوید.(فیلم هندی شد که...)
هرکه را که سر راهش بود به کناری زد و نگاهش در نگاه نارسیس گره خورد.گویی نارسیسا فریاد میزد:
_آزادم کن خواهر.تو تنها سر پناه منی.
در حال باز کردن طناب ها بود که فکر میکنه:
-اگه خواهر و دوستاش نباشن خودش زن وزیر جادو میشه و دیگه دست خواهرشو باز نکرد.
-مامورا یه دفعه کور شدن!!!-
و یه دفعه چشمانش به کسی خورد که او را میشناخت.یه جادوگر به نام...
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: شنبه 7 مرداد 1391 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا با عصبانیت گفت زهر نجینی وبوق کوفت و بوق
مامور مشنگی گفت خانوم متاسفانه ما باید شما رو باز رسی بدنی کنیم.
بلا که خیلی بهش برخورده میگه یعنی هیچ راهدیگه ای نیست.
مامور-نه
بلا -باشه گوشتو بیار.
مامور با تعجب گوشش را نزدیک بلا آورد .
بلا در یک عملیات انتحاری گوش مامورو بادندون کمد
مامور-جییییییییییییییییییغ
بلا -مرض
بعد با آرنج زد تو سر ماموره .
رو به بقیه-زود بیاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: پنجشنبه 29 تیر 1391 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس:بوق میزنه؟بیخود میکنه بوق میزنه.کسی نمیتونه به بانو لسترنج توهین کنه. :vay:


چند دقیقه بعد.بلاتریکس در حال رد شدن از دستگاه:

بووووووووووووووووق

بلا:بوق و زهر مانتیکور.چه مرگته تو؟هر چی سجاف داشتم در آوردم.ببین موهام به چه روزی افتاده.

مامور ماگل به بلا اشاره کرد که جلوتر برود و با دستگاه عجیبی شروع به بررسی بلا کرد.
بوق بوق بوق بوووووق

مامور:ببخشید خانم.شما چند تا شیء ممنوعه دارین؟این دستگاه قاط زد!

بلاتریکس لبخند شرمگینانه ای زد و از جیب ردایش سه عدد چاقوی ضامن دار و هشت خنجر نقره ای و یک اره برقی اتوماتیک در آورد و روی میز گذاشت.
بلا:به جان شما فقط همینا بودن.دیگه چیزی ندارم.یه عکس ارباب هم هست.ولی اونو از خودم جدا نمیکنم.جونمو میتونین بگیرین.اونو نه!

مامور مشکوکانه به وسایل خارج شده از جیب بلا نگاه کرد و به بلا اشاره کرد که دوباره از دستگاه رد شود.مرگخوارانی که در صف بودند شروع به غر زدن کردند.بلا سرش را بالا گرفت و مغرورانه از زیر دستگاه رد شد.

بوق بوق بووووووووووووووووووق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1391 02:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ساحره های از همه جا بی خبر روی صندلی های فرودگاه پخش و پلا شده بودند.بلا با حالتی عصبی به مشنگهایی که از مقابلش رد میشد نگاه میکرد.
-ادب و نزاکتم که ندارن.صد نفر از جلوم رد شد.یکیشون سلام کرد؟یکیشون با دیدن من وحشتزده شد؟نشد دیگه!پاشین بریم.من خسته شدم اینجا!

نارسیسا از گروه چهار نفره مشنگی جدا شد و کنار بلا نشست.آه بلندی کشید.
-کجا بریم بابا!دو سه ساعتی اینجا علافیم!از این مشنگا پرسیدم.این پرنده آهنی به این سادگیا پرواز نمیکنه.جاروی خودمون راحتتر بودا.اینقدرم ناز نمیکرد.تازه گفتن قبل از رفتن، خودمون و وسایلمونو میگردن.چه توهین آمیز!هی بلا؟گوش میکنی چی میگم؟

بلاتریکس با چهره ای متعجب به وسیله مشنگی وسط فرودگاه اشاره کرد.
-سیسی...اونجا رو ببین!این مشنگا چقدر مشنگن!وسط سالن در گذاشتن!درم نیست.فقط چارچوبشه!همشونم عین تسترال از اون تو رد میشن!این همه جا....

نارسیسا سرش را به دو طرف تکان داد.
-درباره اونم پرسیدم.اون در نیست.یه دستگاه امنیتیه.باید از توش رد بشیم.اگه شیء ممنوعه ای داشته باشیم بوق میزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بند ساحران
ارسال شده در: جمعه 9 تیر 1391 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید تر

(تنها علت : ضایع سازی ِ جسیکا ! )

-----


-ساحره های عزیز، همگی گوش کنید...

صدای بلند وزیر سحر و جادو در بلندگوهای جادویی (درراستای هری پاتری شدن! ) میپیچید.

-به علت همکاری شما ساحره های عزیز و تمیز نگه داشتن زندان و عوامل دیگر چون : کمبود ساحره در وزارت خانه؛ امروز به اطلاع شما میرسانم که بنده به فرصت ِ دوم اعتقاد دارم. بنابراین، گوش کنید، از امروز به مدت یک هفته شما به سواحل جزایر قرقاول فرستاده میشوید برای پیک نیک و آفتاب گیری و اینا. هر کسی بیشتر تو ساحل بمونه زنم میشه!

همه ی ساحره ها نفس هایشان را در سینه حبس میکنند.

- و بعد از اون، هرکسی بتونه بیشتر روی من تاثیر مثبت بذاره از نظر اخلاق و همه چیز توی این یک هفته، یک سِمَت ِ مهم توی وزارت بهش داده میشه و زندگی در آزکابان پایان میگیره... بلاتریکس، گفتم صبر کن! ...زیر تختتون یک بلیت جادویی گذاشته شده. ولی، این قضیه به این سادگی ها هم نیست... شما همه به علت شکنجه ی دورگه ها، مشنگ زاده ها و مشنگ ها اینجا هستید... شما باید در این یک هفته یک زندگی ِ مشنگی داشته باشید...! تمام چوبدستی ها تحویل گرفته خواهد شد. هاهاهاها... بلاتریکس، بیا !

سلول

نارسیسا نالان هوارا فوت کرد. با غم به لشکر ساحره هایی خیره بود که برای سوار شدن به سوی آن دستگاه قوطی کبریت مانند میرفتند که چرخ داشت و صداهایی بلند و زننده میداد.

-ببینم، تو اصلا" میدونی هواپیما چیه؟
-مثل جاروی خودمون میمونه. صندلی داره، بال داره، مرلینگاه داره...ولی یه نوع جاروس!
-بریم! حداقلش اینه که از آزکابان آزاد میشیم...
-هه! خیال کردی، دیوانه ساز ها هم دارن باهامون میان...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Woodchuck Todd: Screw all these people, Olive
Olive Penderghast: Haven't you heard? I already did



Easy A
Re: بند ساحران
ارسال شده در: یکشنبه 8 آبان 1390 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



همان => سوژه جدید

دوربين كلوز آپ يه تربچه رو نشون مي ده !
كم كم زوم اوت مي كنه .
دو نفر جلوي يه كپه سبزي آش مشغول كار هستند .
- آره لینی جون ! ديروز (منظور دیروزِ سال قبل) رفته بودم خريد . نمي دوني يارو چقدر گرون فروش بود ...
- واااي لونا! جون راس مي گي ، اين گرونيم اين روزا همه رو درمونده كرده ، همين همساده ي ما ..
جسي چون به علت حساسيت دستش به گِل ، نمي تونست سبزي پاك كنه ، به دیفال تكيه داده بود و اون دو تا رو تماشا مي كرد .
ناگهان دور لینی و لونا رو هاله اي قرمز فرا مي گيره .
يه صداي طبل از پشت سرشون مياد و موسيقي متن با صداي محمد اصفهاني به گوش مي رسه .
چشم جسي درد مي گيره .
سرش رو با دستاش مي گيره و روي زمين مي افته .


.:. فلش بک .:.
جسي مشغول خوندن شعر براي يكي از بچه هاي مهدكودك بود .
بچه ذوق مي كنه و انگشتش رو مي كنه تو چشم جسي .

- متاسفم خانم پاتر‌ ! اين جاي زخم برا هميشه رو چشم چپ شما مي مونه !!
ملت : چشم راست !
نويسنده : نه همون چشم چپه ! بذارين يه تنوعي باشه !
بغض گلوي جسي رو فشرد .
ریگولوس دستشو رو شونه ي جسي گذاشت ؛
- مهم نيست عزيزم ! من پيشتم !!

اولين روز كار جسي ، به عنوان پرستار خصوصي بچه بود .
در خونه رو زد و در حالي كه موهاش رو مرتب مي كرد ، منتظر موند ..
- ها ، كيه ؟
- منم پروفسور ، براي مراقبت از تامبالي اومدم !!
- صورتت رو از تو دوربين آيفون بكش كنار تا ببينمت .
جسي كه سرخ شده بود ، از كنار دوربين كنار رفت .
- اِ ! پاتر تويي ؟ بيا !

چند هفته بعد

- پاتر تو خيلي كارتو خوب بلدي ! اولين باره كه مي بينم تامبالي با كسي انقدر اخت شده ..
تامبالي : !!
- اون واقعا بچه ي خوبيه پروفسور دامبلدور ،‌ به خود ِ شما رفته ! يه پدر خوب ! مثل شما كم پيدا مي شه ، من واقعا دوست دارم شما رو الگوي خودم قرار بدم !!
.:. پايان فلش بك.:.

- جسي تو حالت خوبه ؟!
جسي چشماشو باز مي كنه و صورت لینی رو مي بينه كه يه هاله شبيه جوجه اردك دورشو گرفته !!
جسی که در افکارش غوطه ور بود(در دوران حبس حرکات جدیدی یاد گرفته ... مثل شنای کرال پشت و غوطه ور شدن ! ) ، به لینی توجهی نداشت و در همینطوری افکارش غوطه ور بود !!!

درست در پشت او افرادی با شنل ها سیاه که زنجیرهای قطوری را حمل میکردند وارد میشوند ؛
- هوووو! هااا ... هوووشت... هووو!!
ترجمه: بياين كوچولوهاي من ... بياين بقل عمو ...
ترس در وجود تمام دخترها سايه خوفناكش را گسترانده بود !
با هر قدمي كه آن فرشته هاي سیاه پوش برمي داشتند ، سرگشتگي و ترس بيشتري جو را فرا مي گرفت ...
در آخرين لحظات ، همگي سرود مرگ را زمزمه مي كردند ...
كه ناگهان ؛... !!!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بند ساحران
ارسال شده در: جمعه 7 خرداد 1389 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا اشاره ای به دو دیوانه ساز کرد و گفت: حله!

و در همان لحظه چند دیوانه ساز دیگر نیز پشت بلا ظاهر شدند. تره ور با ترس به دیوانه سازهای پشت بلا اشاره ای کرد و گفت: بلا رو هم بفرستین تو زندان و درو ببندین روشون.

اما بلا نیشخندی زد و گفت: تره ور! این تویی که باید با اون دو تا دیوونه سازت بری توی سلول.

نارسیس با خوش حالی گفت: بلا ما هم بات میایم دیگه؟

بلا نگاهی به نارسیسا انداخت و گفت: من نامرد نیستم و همه تونو با خودم بیرون میبرم.

تره ور دوباره رو به دیوانه سازها گفت: نشنیدین چی گفتم؟ اونارو ببرین تو یه سلول دیگه و زندانیشون کنین.

بلا اشاره ای به افراد حاضر در بند بدون در کرد و گفت: بیاین بریم!

دو دیوانه ساز از پشت بلا بیرون آمدند و تره ور را گرفتند و با خود بردند.

گابر با خوش حالی از بلا پرسید: با این دیوونه سازا چی کار کردی تو؟

- فرقی نداره! بیاین بریم.

و همگی از زندان گریختند!


"پایان سوژه"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!