یاهو
همان =>
سوژه جدیددوربين كلوز آپ يه تربچه رو نشون مي ده !
كم كم زوم اوت مي كنه .
دو نفر جلوي يه كپه سبزي آش مشغول كار هستند .
- آره لینی جون ! ديروز (منظور دیروزِ سال قبل) رفته بودم خريد . نمي دوني يارو چقدر گرون فروش بود ...
- واااي لونا! جون راس مي گي ، اين گرونيم اين روزا همه رو درمونده كرده ، همين همساده ي ما ..
جسي چون به علت حساسيت دستش به گِل ، نمي تونست سبزي پاك كنه ، به دیفال تكيه داده بود و اون دو تا رو تماشا مي كرد .
ناگهان دور لینی و لونا رو هاله اي قرمز فرا مي گيره

.
يه صداي طبل از پشت سرشون مياد و موسيقي متن با صداي محمد اصفهاني به گوش مي رسه .
چشم جسي درد مي گيره .
سرش رو با دستاش مي گيره و روي زمين مي افته .
.:. فلش بک .:.جسي مشغول خوندن شعر براي يكي از بچه هاي مهدكودك بود .
بچه ذوق مي كنه و انگشتش رو مي كنه تو چشم جسي .
- متاسفم خانم پاتر ! اين جاي زخم برا هميشه رو چشم چپ شما مي مونه !!
ملت : چشم راست !
نويسنده : نه همون چشم چپه ! بذارين يه تنوعي باشه !

بغض گلوي جسي رو فشرد .
ریگولوس دستشو رو شونه ي جسي گذاشت ؛
- مهم نيست عزيزم ! من پيشتم !!
اولين روز كار جسي ، به عنوان پرستار خصوصي بچه بود .
در خونه رو زد و در حالي كه موهاش رو مرتب مي كرد ، منتظر موند ..
- ها ، كيه ؟
- منم پروفسور ، براي مراقبت از تامبالي اومدم !!
- صورتت رو از تو دوربين آيفون بكش كنار تا ببينمت

.
جسي كه سرخ شده بود ، از كنار دوربين كنار رفت .
- اِ ! پاتر تويي ؟ بيا !
چند هفته بعد- پاتر تو خيلي كارتو خوب بلدي ! اولين باره كه مي بينم تامبالي با كسي انقدر اخت شده ..
تامبالي :

!!
- اون واقعا بچه ي خوبيه پروفسور دامبلدور ، به خود ِ شما رفته ! يه پدر خوب ! مثل شما كم پيدا مي شه ، من واقعا دوست دارم شما رو الگوي خودم قرار بدم !!
.:. پايان فلش بك.:. - جسي تو حالت خوبه ؟!
جسي چشماشو باز مي كنه و صورت لینی رو مي بينه كه يه هاله شبيه جوجه اردك دورشو گرفته !!
جسی که در افکارش غوطه ور بود(در دوران حبس حرکات جدیدی یاد گرفته ... مثل شنای کرال پشت و غوطه ور شدن

! ) ، به لینی توجهی نداشت و در همینطوری افکارش غوطه ور بود !!!
درست در پشت او افرادی با شنل ها سیاه که زنجیرهای قطوری را حمل میکردند وارد میشوند ؛
- هوووو! هااا ... هوووشت... هووو!!
ترجمه: بياين كوچولوهاي من ... بياين بقل عمو ...ترس در وجود تمام دخترها سايه خوفناكش را گسترانده بود !
با هر قدمي كه آن فرشته هاي سیاه پوش برمي داشتند ، سرگشتگي و ترس بيشتري جو را فرا مي گرفت ...
در آخرين لحظات ، همگي سرود مرگ را زمزمه مي كردند ...
كه ناگهان ؛... !!!