جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- [[continious]] ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
جزئیات کاربر
شغل
معاون مدرسه هاگوارتز، جادوکار ویزنگاموت، رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز

هاری گراس Vs برتوانا
سوژه: تقلب
!Well come to "HARY GRAS "tour
سوژه: تقلب
!Well come to "HARY GRAS "tour
اولی باشه ؟!
ـ آگای گاضی بنده شیکایت دارم! این خانوم بنده امان از من بریده... دست به
پیرمرد ترک بینوا هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که همان دست به
ـ بیا این رو ببر دفتر اسناد؛ منم کمکم جمع کنم برم پیش عیال.

ـ جسارتا هنوز یه دادرسی دیگه مونده.
ـ جان؟! امروز پنج تا بیشتر نداشتیم که!
ـ بله قربان؛ ولی همین نیم ساعت پیش خانوم کبری ملبورن یه پرونده حول رسیدگی به تخلفات جادویی آوردن که باید بهش رسیدگی بشه.

ـ من جکم براشون؟! یه هماهنگی نباید با من بشه آخه؟! ببند اون نیشتو! بهشون بگو بیان تو.
دستیار خون آشام جناب قاضی همانگونه که سعی در پنهان کردن دو نیش خود داشت به سمت سرباز پشت در رفت تا به او اطلاع دهد. او هرچی پیش میرفت بستن نیشش سختر و دشوار تر میشد. بلاخره این بنده روونا خون آشام جماعت بود؛ تا به حال دیدید خون آشام جماعت نیشش رو ببنده؟ آفرین منم ندیدم!
ـ شاکی و شاکی عنه وارد بشن!
با تمام شدن جمله دادرس درب های دادگاه گشوده شد و تیم برتوانا همانند گروه سرودی پشت سر هم به راه افتاده و در جایگاه شاکی عنه قرار گرفتند اما ناگهان نور به یکباره همه جا را فرا گرفت. از شدت نور تمام حضار حاضر در دادگاه عینکی یو وی به چشم زده تا از اشعه درخشش تیم هاری گراس در امان بمانند. در ابتدا سامورایی در پوشش نینجا همراه با بازوبند کاپیتانی بر بازو و پشت سر او سیگنس و تام همانطور که جناب وزیر را اسکورت میکردند وارد شدند. پشت سر آنها مهاجم اکبر و اصغر همراه دیزی کران بیکار همزمان با حمل کردن جسد بی نوای چت GPT اشک مصنوعی ریخته و در نقش گریه من پرده جدیدی را در وسط سالن به اجرا در آوردند.
ـ آخ من نباشم مادر که این بلا رو سر تو آوردن... آخ جیگرم... آخ پسرم...
ـ دیزی از کجا میدونی پسره؟!
ـ از کی تا حالا مادر در رابطه با جنسیت بچه ش شک داشته اصغر؟! این بچه از گوشت و پوست و استخون منه!

نگاه حضار قلیل دادگاه از چت GPT به دیزی و از دیزی به چت GPT رد و بدل میشد. هیچ کس حتی آن سوسک مرده گوشه سالن ربط کد و گزاره های چت GPT را به رگ و خون دیزی کران نمی فهمید.
ـ جسارتا باباش کیه؟!

ـ این دمپاییه! خوب میبینیش؟

مهاجم اکبر دمپایی را از پایش در آورد و درست به سمت هکتور نشانه گرفت و پرتاب کرد. در اواسطه پرتاب سه امتیازی اکبر خوشبختانه یا متاسفانه به سبب ویبره های فراوان هکتور دمپایی با اختلاف مویی از بغل هکتور رد شد.
ـ بچه ها الان باید باخت دیروز رو جبران کرد! وقت انتقامــــه!
تام جمله قبل رو با صدای بلند بی سابقه ای فریاد زد؛ به سبب حرکت مبتکرانه مهاجم اکبر رگ غیر بادیگارد ریدل به جوش آمده بود و به همراه سیگنس به سمت اعضای تیم برتوانا حمله ور شدند. مهاجم اکبر، اصغر ودیزیشون نیز بی خیال چت GPT شده و به سمت تیم مقابل که در جایگاه متهم به سر می بردند رفتند. یوان، روباه گزارشگر معروف از فرصت سو استفاده نموده و گزارشی از دعوای در حال رخ دادن را برایتان گزارش میکند.
ـ چه بزن به بزنیه! آخ آخ چشم مرگ بنده مرلین... تام بزن که داری خوب میزنی!
سامورایی ولی با این دعوا ها فاصله ای بسیار بسیار بعد داشت. بنابراین نگاهی به وزیر جماعت انداخت که در شکل جانور نمای خویش به سر میبرد انداخت و او را نیز از آن شلوغی دور کرد. مطمئن بود اعضای تیمش برنده این دعوا اند و بس!
ـ جناب قاضی مطمئنم شما هم مثل خوانندگان محترم کنجکاوید بدونید چرا تیم ما باخته؟! بذارید براتون توضیح بدم. البته من نه... داداشم براتون توضیح میده!

داداشم دومی باشه؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟! 

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642


برتوانا
Vs
هاری گراس
پست سوم (آخر)
بالاخره روز مسابقه فرا رسیده بود، اما ترسِ از دست دادن گابریل همچنان برقرار بود!
اگه خیال کردین از آخرین باری که مرگ تصمیم به تقلب گرفت و جون گابریلو نجات داد زمان کوتاهی گذشته، خب اشتباه کردین. چون دقیقا چندین روز همین بساط در حال تکرار بود و به محض این که ترزا حتی برای یک ثانیه از گابریل غافل میشد، کارهای جنونآمیز گابریل از سر گرفته میشد. تیم برتوانا به معنای واقعی کلمه فرصت تمرین و آمادهسازی برای مسابقه رو پیدا نکرده بود.
حالا که بازیکنان تیم برتوانا در حال حرکت به سمت مرکز زمین مسابقه بودن، از یه طرف ترزا دو دستی گابریل رو چسبیده بود و از طرف دیگه، مرگ لیستش رو! اما تمامی این اقدامات احتیاطی تنها تا شروع مسابقه قابل انجام بود. اونا عمیقا امید داشتن که سرگرم شدن گابریل به مسابقه، باعث بشه دست زدن به اقدامات آدرنالینزاش متوقف بشه.
مرگ علاوه بر در دسترس قرار دادن لیستش، از حقوقی که سالها در خدمت به کشتار ملت بدست آورده بود، آلارمی تهیه کرده بود تا اگه اسم گابریل دوباره به صدر لیست بیاد متوجه بشه. ولی همه یجورایی واقعا امیدوار بودن که در طول بازی همه چیز امن و امان باشه.
بازیکنان تیم برتوانا به قدری این چند روز درگیر گابریل بودن که حتی فرصت نکرده بودن نگاه درست و حسابی به محیط اطراف و ورزشگاهی که به تازگی خریداری کرده بودن بندازن. اولین چیزی که بعد از خارج شدن از رختکن جلب توجه میکرد، قدم زدن بر روی چمنهای ارتقای کیفیتیافتهی ورزشگاه بود. عجیب بود که تا اون لحظه حس خوبی که برخورد کفشاشون با چمن داشت رو لمس نکرده بودن. انگار در حال عبور روی محیطی پنبهمانند باشی و عطر خوش چمن پذیرای تو باشه. با این شرایط، عجیب نبود اگه از بازیکنان دو تیم میخواستن به جای کوییدیچ جادوگری در هوا، فوتبال ماگلی بر روی چمن بازی کنن، استقبال کنن!
اما حلقههای سه دروازه در دو سوی ورزشگاه خبر از این میداد که در ورزشگاه کوییدیچ حضور دارن و بزودی باید دل از چمن بکنن و در آسمون اوج بگیرن. میلههای چوبی و بعضا کج و کوله دروازهها که از میون چمنای سرسبز سر برآورده بود، حس این رو میداد که ورزشگاه نقش جهان اینبار تصمیم به حضور در محیطی روستایی گرفته بود. مورد عجیبی که این حس رو تقویت میکرد، در مورد حلقهها بود... که واقعا حلقه نبودن! بلکه انگار سبدی حصیری بودن که در پشت حلقهها جا گرفتن بودن و انتهای هرکدوم رو به پایین خمیده شده بود تا امکان قرار گرفتن کوافل داخلش ممکن باشه. درست به سبک سنتی و نه مدرن که حلقهها از هر دو سو باز بودن.
اطراف ورزشگاه هم وضعیتی متفاوت از اونچه که در حالت عادی انتظار میره داشت. به جای صندلیهای تکنفره، این صندلیهای چوبی چند نفره بودن که در کنار هم قرار گرفته بودن و جایگاه تماشاچیان رو تشکیل داده بودن. هواداران دو تیم با هیجان در حال صحبت با افرادی بودن که یک صندلی رو با هم شریک شده بودن.
در نهایت تنها چیزی که ورزشگاه نیاز داشت تا یک بازی بینقص در محیطی روستایی رو شامل بشه، یک آسمون صاف و آبی با ابرهای پفکی سفید رنگ بود که خورشید در وسطشون با فراغ بال گرماش رو نثار همگان کنه. اما از بد روزگار، آسمون اصلا اینگونه که توصیف شد نبود. یعنی در واقع اولش بود، تا جایی که تصمیم گرفت دیگه نباشه! بالاخره آسمون هم دل داره و حالا انتخابش چیز دیگهای بود. در اون لحظه ابرهای تیره و سیاهِ بارانزا راه خودشون به آسمون رو پیدا کرده بودن و از خورشید، تنها هاله نور کمرنگی در پشت ابرها دیده میشد.
متاسفانه ورزشگاه هنوز در حال تعمیر بود و بنابراین سقف درستی براش تعبیه نشده بود. سرپناه تماشاچیان و بازیکنانی که حالا همگی به وسط زمین رسیده بودن، فقط و فقط دعای مرلین بود و نه یک سقف فیزیکی واقعی!
جوزفین و اسکورپیوس که بعنوان داوران مسابقه از قبل تمهیداتی اندیشیده بودن و با لباس بارونی اومده بودن، از بازیکنای دو تیم میخوان که برای شروع بازی سوار جاروهاشون بشن. ترزا در لحظهی آخر و قبل از این که دست گابریلو رها کنه، تو گوشش زمزمه میکنه:
- حواستو به بازی بده خب؟
- خب. بازی بازی. آدرنالین.

متاسفانه ترزا "آدرنالینِ" آخر رو نشنید، وگرنه حتما توقف میکرد تا گابریلو سر عقل بیاره. اما دیگه دیر شده بود و حالا هر چهارده بازیکن به همراه دو داور مسابقه در آسمون سیر میکردن. صدای لی جردن برای اعلام شروع بازی در ورزشگاه شنیده میشه.
- سلام به همهی کوییدیچدوستان سرتاسر بریتانیا! امروز تو یه هوای بارونی، شاهد مسابقه بین دو تیم برتوانا و هاری گراس هستیم. با سوت داور، توپ به دست مهاجم اصغر میفته. ولی همین اول کاری میبینیم که مهاجم اکبر دست به یقهی اصغر شده و به زور میخواد کوافلو از دستش بگیره! ولی آب و هوا هنوز اونقد بد نشده که هم تیمی خودتو نتونی تشخیص بدی و اشتباها یقه بگیری!

حق با لی جردن بود. هنوز چشم، چشمو تشخیص میداد و امکان نداشت اکبر ندونه این اصغره که گریبانشو گرفته. آکی بلاجری رو به سمت ترزا که میخواست از موقعیت استفاده کنه و کوافلو بگیره پرتاب میکنه تا انحراف ترزا از مسیر کمی براش وقت بخره و ببینه چی داره میشه.
- چتونه شما؟

- میبینی آقای سوگیاما؟ به جایی رسیدیم که اصغر به خودش اجازه میده به جای اکبر بازیو شروع کنه.
کجاست اون دوران قدیم.
احترام به بزرگتر مرده.
قدیما کوچیکترا جرات نداشتن...اکبر واقعا با هر جملهای که میگفت، احساساتش با همین شدت تغییر میکرد. یکی از معدود قابلیتهایی که اصغر ازش عاجز بود و به همین سبب اسم اصغر رو به جای اکبر گرفته بود. بالاخره اکبر شدن لیاقت میخواد.
آکی که صلاح رو در جمع کردن اوضاع میبینه، سریع مداخله میکنه.
- خیله خب حالا، من از طرف اصغر ازت عذر میخوام. حالا میشه به بازیمون برسیم؟

اکبر دوست نداشت به بازیشون برسن، ولی بالاخره اکبر بود و اکبر بودن موجب شده بود درک کنه موقعیت چندان مناسب نیست که به درگیریش با اصغر ادامه بده. خصوصا که اصغر هم با اشارهی آکی، کوافل رو تقدیمش کرده بود.
- بالاخره اکبر، کوافل به دست از اصغر فاصله میگیره و به محض این که اصغر اوج میگیره و به دروازه نزدیک میشه، اکبر دوباره کوافلو به اصغر برمیگردونه. مرگ و ترزا از دو سمت به اصغر نزدیک میشن تا زودتر کوافلو بگیرن. اما بله، این تکنیکی برای گول زدن حریف بود چون وسط راه ناگهان سیریوس سر میرسه و با غافلگیر کردن پتو اولین گل مسابقه رو به ثبت میرسونه!

صدای فریاد هواداران هاری گراس به هوا بلند میشه و درست در همون لحظه آسمون بهش برمیخوره که چرا به جای خودش با اون عظمت، مشتی تماشاچی باید صدای کر کننده ایجاد کنن. بنابراین آسمون تمام زورشو میزنه تا ابرها بیش از پیش عصبانی بشن و رعد و برق عظیمی شکل بگیره. ولی آسمون یکم بیش از حد نیاز رو خواستههاش تمرکز کرده بود و در اولین اقدام، این صاعقهس که یکراست به درختی که در بیرون ورزشگاه سر برآورده بود برخورد میکنه و باعث آتیش گرفتنش میشه، و نه برق!
نویسنده به خوانندگان محترم اطمینان میده شدت بارش باران به قدری زیاده که آتیش به همون سرعتی که شکل گرفته بود، خاموش میشه. هرچی نباشه حتی اگه کمک آسمون نبود هم جادوگران زیادی اونجا حضور داشتن تا از آسیب رسیدن به طبیعت جلوگیری کنن. پس لطفا شکایتهاتون رو پس بگیرین، ما حق و حقوق رو رعایت کردیم.

هری پاتر که در تنها جایگاه VIP ورزشگاه حاضر شده بود، با دیدن صاعقه از جاش میپره، دستی به صاعقهی مشابه روی پیشونیش میکشه و همزمان تو بلندگوی جردن فریاد میزنه:
- دیدین صاعقه رو؟ دیدین؟ برای تشکر از حضور من و زحمات بیانتهام برای لیگالیون کوییدیچ بود.

اما هری پاتر تنها کسی نبود که از این واقعه لذت برده بود، گابریل که تمام مدت به جای حضور در مسابقه، دستاشو باز کرده بود و صورتشو به آسمون گرفته بود که هرچه بیشتر قطرات بارون بیشتریو لمس کنه، حالا با دیدن صاعقه که واقعهای نیست که هر روز شاهدش باشی ذوق میکنه.
- وای صاعقه! کاشکی ازینا به منم بخوره.

خواستهی گابریل به قدری از ته قلبِ ساده و پاکش بود که نهتنها مرلین از اون بالا میشنوه و دعاشو اجابت میکنه، که آسمون هم میزان تقدیر گابریل از صاعقه رو در رتبهی بالاتری نسبت به تقدیر هری از صاعقه قرار میده و بنابراین تصمیم میگیره تا چیزی که از نظر خودش نعمت بود ولی برای ساکنان زمین نقمت بود رو به سمت گابریل بفرسته. بالاخره هر روز دو نفر اونم همزمان پیدا نمیشن که از صاعقهت لذت ببرن نه؟
صحنه اسلوموشن میشه و همزمان با صاعقهای که یکراست به سمت گابریل میره، صدای آلارمی که مرگ برای مرگ گابریل تنظیم کرده بود به هوا بلند میشه. پس مرگ که در دو قدمی دروازه قرار داشت و میتونست به راحتی از غفلت سیگنس برای گل زدن استفاده کنه که حواسش به آتیشِ درخت پرت شده بود، نجات جون همتیمیش رو به گل زدن ترجیح میده. مرگ کوافل رو رها کرده و سریعا اسم گابریل که در صدر لیست میدرخشید رو پاک میکنه و به انتهای لیست انتقال میده.
نتیجه این میشه که صاعقه به گابریل برخورد میکنه، برق میگیردش و موهاشم سیخ میشه میره هوا. قطعا تو شرایط عادی جان به جانآفرین هم تقدیم میکرد. اما به لطف پارتیبازی و تقلب مداوم مرگ، با چهرهی برقگرفتهش که حتی برای یک پریزاد هم چندان تعریفی نداشت، فریاد شادی سر میده!
آسمون با دیدن اشتیاق گابریلِ صاعقهخورده، خوشحال از کردهی خودش، چند بار دیگه براش صاعقه میفرسته و عملیات گابریل و مرگ دقیقا به شکل مشابه تکرار میشه تا این که صدای اعتراض خود مرلین از عمق آسمون به هوا میره.
- دِ آسمون ول کن تو هم بابا. خوشت اومدهها.

- خوشم اومده.

- دستور میدیم دیگه صاعقه نزنی!
اگه کسی حرفگوشکنتر از گابریل روی کرهی خاکی وجود داشت، اون خود کرهی خاکی و عواملش بود! آسمون دست از صاعقه زدن برمیداره و به برق زدن رو میاره. البته یه نیمنگاهی هم به مرلین میندازه تا مطمئن شه این یکی موردی نداره که واکنش مرلین خیالشو راحت میکنه. پس هی رعد میزنه و برق!
اما دیگه توجهات از گابریلِ صاعقهخور و مرگِ لیستاصلاحکن پرت شده بود. تو این مدت تیم هاری گراس 6 گل دیگه به ثمر رسونده بود و نتیجه بازی 70 به صفر به ضرر برتوانا دنبال میشد. مرگ که برای اولین بار تو یه فاصلهی بسیار کوتاه چندین بار گابریلو از صدرنشینی لیستش به قعرنشینی برده بود، اختیار از کف میده و فریاد مرگآمیزی سر میده.
- آخه کی این بچه رو خراب کرده!

صدای دو پوزخند به هوا بلند میشه که باعث میشه نگاه مرگ به سرعت به سمت نزدیکترینشون که دروازهبان سیگنس بود برگرده. مرگ اونقدر زندگی کرده بود و تجربه بدست آورده بود که بفهمه معنای این پوزخند چیزی جز "هه، من بودم!" نباشه. مرگ با جدیت کوافلی که فورد با هزار زحمت به دست آورده بود و به سمتش پرتاب کرده بود رو نادیده میگیره و میره که یقه بگیره. یقهی سیگنس!
اما از نگاه سیگنس، حرکت مرگ به سمتش بیشتر شبیه جان گرفتن بود تا یقه گرفتن. سیگنس که هر دو مرگ رو پیش روی چشماش میدید، یعنی هم مرگِ فیزیکی و هم مرگ خودش، در آخرین لحظات عمری که مرلین بهش داده بود دست به توبه میزنه.
- اشتباه کردم مرگ. به سالازار از اولم میدونستیم تو نمیذاری بمیره که همچین کردیم. وگرنه کی میتونه آزارش به یه گابریل برسه.

مرگم که خوب فهمیده بود سیگنس خیال کرده رفته جونشو بگیره به جای یقه، بدون هیچحرفی از مکالمهی موفقیتآمیزی که رخ داده بود ابراز رضایت میکنه. سیگنس دروازه رو رها میکنه تا بره کاری که با گابریل کرده بود رو Undo کنه.
- گابریل میدونی چی از ترشح آدرنالین جذابتره؟ یه زندگی به دور از خطر!

سیگنس و گابریل برای دقایقی سرگرم مکالمه میشن که تعجب همگان و شاکی شدن تیم هاری گراس رو به دنبال داره. چرا که بدون دروازهبان، فورد فرت و فرت در حال گل زدن و بوق شادیِ به دنبالش بود و تا به الان 5 گل رو جبران کرده بود!
مرگ و ترزا با پایین اومدن سیگنس از منبر و برگشتنش به دروازه، برای اطمینان از پایان یافتن زنجیرهی متوالی مرگ گابریل، چند ثانیه دیگه همون حوالی میمونن. گابریل که دقایقی پیش به صورت خطرناکی روی جاروش وایساده بود و چماق رو به هوا پرتاب میکرد تا امکان پرتابش از جارو یا برخوردش با کلهی کوچیکش، ترشح آدرنالین به همراه داشته باشه، حالا آروم روی جارو نشسته بود و دوباره مثل همیشه چماق رو در آغوش گرفته و سرگرم بوسیدنش بود.
این حرکت از شخصیت مرگ و ترزا بسیار به دور بود، اما از درون واقعا به شکل
نگاهی به هم میندازن. اگه میدونستن کسب آدرنالین چیزیه که گابریلو به این روز انداخته، مطمئنا خودشونم میتونستن با یکی دو سخنرانی ناب اونو نجاتش بدن و خیلی زودتر از اینا به این بساط پایان بدن و حتی مرتکب تقلب نشن! اما بالاخره جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته. پس نفس راحتی میکشن و برمیگردن سر بازیشون.- اوضاع آسمون به قدری به هم ریخته که من از اینجا به زور میتونم بازیکنا رو از هم تشخیص بدم، اما روی تابلو رو به خوبی میتونم بخونم که نشون میده تیم هاری گراس موفق به زدن 15امین گلش شده!

ترزا، مرگ و فورد در یک پاسکاری بسیار سریع که باعث میشه هر کدوم تنها چند ثانیه کوافل رو تو دست داشته باشن و برای مدافعان حریف فرصتی نمونه تا یکیشون رو از مسیر منحرف کنن، جلو میرن و ششمین گل تیمشون رو به ثمر میرسونن.
سیگنس دستشو تو حلقهی سبدی میکنه و بعد از بیرون آوردن کوافلِ خیس، اونو یکراست برای مهاجم اصغر میفرسته. فورد در صندوق عقبو باز میکنه و تهدیدکنان میخواد اصغرو بندازه تو صندوق که مهاجم اکبر سر میرسه و چون خیلی اکبر بود، سایزش جوری نبود که بتونه تو صندوق عقب جا بشه و توطئهی فورد همونجا شکست میخوره.
- حالا کوافل یکراست به سمت پتو میره! پتو که تو این شرایط آب و هوایی براش سخته تا پتوی پرنده باشه، تمام مدت بازی رو با چسبیدن به میلههای دروازه و همچون میمون از این دروازه به اون دروازه پریدن پیگیری کرده. سیریوس کوافلو به سمت دروازه پرتاب میکنه و بله! پتو کوافلو در آغوش میگیره و مانع گل شدنش میشه. این بغل کردن که مطمئنا واگیرش از گابریل بوده یه جاهایی داره به درد میخورهها!
لی جردن بعد از این که حس میکنه خودش چوبدستیِ بلندگو شدهش رو به حالت رمانتیکی در دست گرفته، با اهم اهمی حفظ فاصله میکنه و گزارشگریشو ادامه میده:
- کوافل برای مرگ فرستاده میشه، اما دیزی که بالاخره شغلی پیدا کرده و قصد از دست دادنشو نداره، یعنی مدافع تیم هاری گراس بودن، با یک ضربهی آتشین بلاجرو یکراست به سمت مرگ هدایت میکنه. مرگ جاخالی میده اما پاسی که در لحظه آخر داده بود، با اشتباه محاسباتی همراه میشه و به جای ترزا به مهاجم اکبر میرسه.

مرگ که میدونست به خاطر دراماهای مرگ پیاپی گابریل نتونسته بودن تمرین کافی برای این مسابقه داشته باشن، تنها راه پیروزی رو در گرفتن اسنیچ در اسرع وقت میبینه. پس برمیگرده تا به دنبال جستجوگر تیمش که تمام مدت ازش غافل بود بگرده که اصلا با صحنه جالبی رو به رو نمیشه!
شلنگ به جای این که نگاهش از این سوی آسمون به اون سو باشه بلکه اسنیچ رو پیدا کنه، با بارون همراه شده بود و از یه طرف بارونو تحویل میگرفت و از طرف دیگه به سمت دیگر بازیکنان یا حتی تماشاچیان میریختش.
- جستجوگر تربیت کردیم خیر سرمون. اینم ویروسِ گابریل گرفته.
مرگ که این چند روز حقیقتا کمی از مرگ بودنش فاصله گرفته بود، غرولندکنان به سمت شلنگ میره.
- شلنگ حسابی، چی کار داری میکنی! اسنیچو بگیر که باختیم رفت!
شلنگ که از "حسابی" خونده شدنش ذوق کرده بود، دست از آبپاشی برمیداره.
- اونو که خیلی وقته گرفتم. اینقد سبک و بیدفاع بود که بیچاره تو یکی از رگبارهای آسمونی همراه بارون چکید به داخلم. منم گذاشتم بمونه همون وسط.

شلنگ اینو میگه، قری به کمرش میده و ناگهان اسنیچ از درونش به بیرون پرتاب میشه و یکراست تو دستای مرگ جا میگیره.
- اون اسنیچه! شلنگ در بیخبریِ محض موفق شده اسنیچو بگیره، فقط نمیدونم چرا صلاح دونست درجا تقدیم کاپیتانشون کنه. یعنی ممکنه اعضای تیم برتوانا با تهدید روزانهی جونشون رو به رو باشن؟
اهم... اینا مهم نیست! نتیجهی بازی 210 به 220 به نفع تیم هاری گراس به پایان میرسه.به نفع تیم هاری گراس؟
بازیکنان تیم برتوانا امیدوار بودن گوشهای همهشون با هم ناگهان اشتباه شنیده باشه، ولی واکنش داوران و شادی بازیکنان تیم هاری گراس، خلافش رو ثابت میکرد.
خب، متاسفانه در طی نگارههای نویسنده از سمتِ ماجراهای تیم برتوانا، تیم هاری گراس موفق شده بود چندین گل دیگه به ثمر برسونه که حتی گرفتن اسنیچ و دریافت 150 امتیازش هم باعث برد تیم برتوانا نشده بود. برتوانا شاید برندهی این بازی نبود، اما آیا نجات جان گابریل به همهی اینا نمیارزید، حتی اگه مرتکب تقلب شده باشن؟
البته که میارزید.

من میگم میارزید شما هم بگین چشم. عه!
~ پایان ~
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: امروز ساعت 01:23
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
297
شغل
ارشد هافلپاف، بانکدار گرینگوتز، مدیر رسانهای جادوگران پلاس


برتوانا
VS
هاری گراس
پست دوم
اگه فکر میکنید که در اون طرف مرگ متوجه نشده بود که لیستش گم شده بود و خیلی بیخیال نشسته بود کنار میز و چای گلستان، چای ممتاز هندوستان که در ایران بیشتر مصرف میشود رو مینوشید، اگه واقعا اینجوری فکر میکنید، خب نکنید! چون کاملا در وضعیت تفکری اشتباهی به سر میبرید.
باز اگه فکر میکنید که مرگ با اینکه میدونه لیستش نیست، ترزا یهو گذاشته رفته و هیچ نظم و انضباطی به صورت مقرر شدهی قبلی در تیم تحت هدایتش رعایت نمیشه، با همهی این حالات میشینه و به صدای بلبل های توی باغ و شرشر آب گوش میده و لذت میبره، متاسفانه باز هم کاملا در وضعیت فکری اشتباهی به سر میبرید.
چون مرگ حتی اگه میخواست هم نمیتونست از این چیزا لذت ببره. بالاخره اون مرگه و خدا موقع خلقتش، بهجای استفاده از قطعه لذت، قطعه کشت و کشتار، ورژن اولترا پرو خیلی زیاد مکس استفاده کرده بود و این توانایی هنوز برای مرگ قفل بود و جادو فلیکس اعلام کرد که احتمالا در سیزن بعد اضافه بشه. شاید هم نشه!
و باز هم اگه فکر میکنید که مرگ، به خاطر یه لیست کوچیک و بیارزش که بارها و بارها در همهجا گفته که بهش اعتقادی نداره و از روی عشق و حال کار میکنه و داس میندازه، میره و جنگ راه میندازه و خون میریزه و کلی "مرگ، شر میشه نکن!" میشنوه و با اینحال که میدونه شر میشه، باز میکنه. همه و همه بخاطر همون لیست کم ارزشش، کاملا در وضعیت تفکری اشتباهی به سر نمیبرید. اتفاقا خیلی تا خیلی هم درست فکر میکنید.
بابا دیگه بالاخره لیست مرگ، یه لیست الهیه و از بالا اومده و ازین جدیداس و خلاصه مرگی گفتن، زنی گفتن... نه! چیز... این مال اینجا نبود. توبه گرگه مرگه؟! نه اینم که ربطی نداشت. چه میدونم یهچیزی میگفتن!
آقا خلاصه مرگ به راه افتاد و هرجا که میتونست به دنبال لیستش رفت. این رو هم میدونست که آخرین بار لیستش موقع استراتژی چینی دستش بود.
مرگ همینطور داشت میگشت و میگشت. به آسمون رفت و دم در شهر نقرهای داسش رو پارک کرد. از داسش پیاده شد و به سمت در ورودی رفت. ناگهان متوجه شد یهچیزی نیست. بعد فهمید همون لیستش نیست که دنبالش تا شهر نقرهای اومده، پس متوجه اشتباهش شد و به راهش ادامه داد. ناگهان متوجه شد که نه... یهچیز دیگه هم جا گذاشته! داسش رو! یه مرگ هیچوقت داسش رو جا نمیذاره. پس به سمت جای پارک داسش برگشت که برش داره.
مرگ همیشه داسش رو در قسمت جای پارک معلولین شهر نقرهای پارک میکرد. مرگ همیشه از وجود داشتن جای پارک برای معلولین و وجود نداشتن جای پارک اختصاصی مرگ ناراضی بود و به نشانهی اعتراض همیشه داسش رو در جای پارک معلولین پارک میکرد.
وقتی به داسش رسید، استیون هاوکینگ رو دید که در حال بوق بوق کردن بود و منتظر بود که پارک کنه. هاوکینگ شروع به حرکت به سمت مرگ کرد. مرگ صبر کرد که هاوکینگ بهش برسه. مرگ، آدم که نه! درواقع مرگ صبوری بود. اما هاوکینگ واقعا کند حرکت میکرد و در اون وضعیت مرگ وقت نداشت و واقعا میخواست که سعی کنه که هرچه زودتر لیستش رو پیدا کنه.
بالاخره هاوکینگ روبروی مرگ رسید. نوارهای صوتی روی نمایشگر شروع به مواج شدن کردن، ولی صدایی پخش نشد.
- کابل AUXت وصل نیست!
هاوکینگ با چشماش به پایین اشاره کرد. مرگ اول متوجه نشد و به نشونهی متوجه نشدن، کف دستاش رو، رو به هاوکینگ گرفت و سرش رو تکون داد. هاوکینگ دوباره اشاره کرد و مرگ به زیر ویلچر هوشمند هاوکینگ نگاه کرد و دستهای بههم ریخته از سیم دید. از همونجا انگشت اشارهشو به سمت سیم ها تکون داد و سیم مورد نظر وصل شد.
- نرو سمیه!
- فایل اشتباهی رو پلی کردی!

- چرا... انقدر... بیشعوری؟!
- چون مرگم!

- چرا... فقط... جلوی... من... بیشعوری؟!
- نمیدونم! کلهم توی پوست گردوئه، چیزی نمیبینم!
این مکالمه برای هاوکینگ گنگ بود. اما برای مرگ مکالمهی سادهای بود. پس مرگ بدون توجه به هاوکینگ، به سمت در ورودی رفت.
- آقا! این لیست ما اینجا نیست؟

- مرگ! کجایی تو؟!

- چرا؟! چیشده؟!

- چیشده؟! میخواستی چی بشه؟! ما همه خاورمیانه و تبادلات موشکیشون رو رها کردیم رفتیم سراغ اون یه مورد سر لیست تو که الان چندین ساعته باید بالا بیاد، ولی نمیاد.

- کابل شبکهاتون رو چک کردین؟! شاید نتتون وصل نیست که بالا نمیاد!

- چی؟!

- هیچی. میگم که... آره! این خاورمیانه واقعا شلوغ شده. شنیده بودم که... چی! مورد سر لیستم؟! آها! راستی لیست منو اینجا ندیدین؟
- عجب. مرگ تو منظمترین کارمند الهی بودی. الان لیست گم میکنی. سر لیست نمیرسونی. داری ناامیدم میکنی. زود برو لیستت رو از ترزا بگیر و گابریل رو بیار بالا.
مرگ اسم ترزا و گابریل رو زیاد شنیده بود. خیلی زیاد! بارها و بارها، در میان استراتژی چینی و بازی کوییدیچ، از دهن تماشاگرا، از زبان لی جردن، گزارشگر بازی، از زبان داورها، میون خبرها و اعلامیههای کوییدیچ، خلاصه همهجا با این دو اسم برخورد داشت. اما هیچوقت شنیدن این دو اسم براش وضعیت خاصی رو به وجود نمیآورد.
همیشه خیلی ساده از کنار شنیدن این اسامی میگذشت. مانند کرور کرور موضوعاتی که خیلی ساده و راحت از کنارشون میگذشت. اما مرگ هم احساس داشت و باور کنین که نمیخواین درک کنین که اونموقع مرگ چه احساسی داشت. هیچکس، هیچوقت مرگ رو تا به اون حد عصبانی ندیده بود.
- لیست من... چطور جرئت میکنی؟!
البته مرگ متوجه اتفاقاتی که برای گابریل افتاده و باید بره و گابریل رو بیاره بالا نبود. فعلا تنها چیزی که مرگ ترسناک دنبالش بود، لیستش بود. مرگ داساشو بیرون آورد و بههم میکوبوند و از برخورد دو داس، جرقههایی مکررا به روبروی مرگ پرتاب میشدن.
فرشته که مرگ رو همینطور عصبانی و داس زنان دید، به شرتش چسبید و فرار کرد. اما وسط راه متوجه شد که شرت نداره، اما بال که داره، پس از بال هاش استفاده کرد و فرار رو بر قرار ترجیح داد. مرگ در کسری از ثانیه به پشت سر ترزا رسید. ترزا مشغول پاک کردن اسم گابریل از داخل لیست مرگ بود، اما مرگ فقط میدید که ترزا تا کمر توی لیستشه و داره لیست رو دستکاری میکنه.
- بازی، بازی. با مرگ هم بازی؟

ترزا چرخید که به استادش توضیح بده که گابریل مرزهای خنگیش رو دریده و داره فرامرزی عمل میکنه و حقوق و زحمت مرز نگه داران عزیز رو پایمال میکنه. اما خبری از استادش نبود. خبری از مرگی که میشناخت هم نبود. با یه گرگ که از دهنش خون میچکید، مردمک های چشمش قد یک توپ تنیس شده بودن و کل چشماش قرمز قرمز شده بودن روبرو شد.
همون موقع اسم گابریل، با سرعتی باور نکردنی از ته لیست به سر لیست رسید. مرگ متوجه این تغییر در لیست شد و به ترزا نگاه کرد.
- آدرنالین! هیجان! مرگ! مرگ!

گابریل با سرعت به سمت داس مرگ حرکت میکرد. مرگ دستش رو به سمت لیست گرفت و لیست به سمت دستش حرکت کرد و ثانیهای بعد، لیست در دستانش بود و بلافاصله داساش رو غلاف کرد.
- گابریل همهش دنبال هیجانه و کارای خطرناک انجام میده. اونموقع دیدم اسمش اومد سر لیستت. پس لیستت رو برداشتم که...
- که نجاتش بدی! با دستکاری لیست من؟!
- ببخشید. ولی خب چیکار میکردم؟!
- بهتر نبود به خودم بگی؟!
ترزا بیشتر از این نتونست نگاه خیره مرگ رو که روی صورتش مونده بود تحمل کنه، اما مرگ اصلا به ترزا فکر نمیکرد.
- مراقب گابریل باش تا من برگردم!
مرگ به اینکه باید با وضعیت الان چیکار کنه فکر میکرد و همین مشغولی ذهنش، بهش اجازه نداد که صدای ترزا رو که ازش کمک میخواست بشنوه.
مسیر زمین تا آسمون رو که مرگ چند ثانیهای طی میکرد تا به شهر نقرهای برسه، حالا انگار سالهای سال طول میکشید و مرگ هیچوقت نمیرسید. باید چیکار میکرد؟ تیم کوییدیچشون رو ناقص میکرد؟ زحمات چند ماههشون رو به باد میداد؟ یکی از دو دوستشو از دست میداد؟ یا وجدان کاریشو زیر سوال میبرد؟ برای اولین بار جون یه نفر رو نجات میداد؟ برای اولین بار، از جون یه نفر میگذشت؟ مرگ باید بین دیدن گابریل برای آخرین بار و شکستن قوانین برای اولین بار یکیو انتخاب میکرد.
مرگ به ورودی شهر نقرهای رسید و اسم گابریل، سر لیستش میدرخشید. بدون توجه به نگهبانی در ورودی وارد شد. با استحکام و قدرت قدم میزد و به هیچکس نگاه نکرد. صاف وارد اتاق فرمانروایی شهر نقرهای شد و پشت تخت سفید و نقرهای رنگ پادشاهی ایستاد.
- یه مورد داریم که من نمیتونم جونش رو بگیرم.
خدا تخت رو، رو به مرگ چرخوند و با لبخند گرم همیشگیاش به مرگ نگاه کرد.
- یادم نمیاد همچین چیزی رو خلق کرده باشم.
- ولی ایندفعه فرق داره. گابریل از کنترل خارج شده و به طور ناگهانی میل زیادی به انجام کارهای مرگآور پیدا کرده! من نمیتونم جلوشو بگیرم.
خدا از روی تخت بلند شد و قدم زنان به سمت تلویزیونی سفید رفت و با حرکت دستش، تصویر گابریل، درحالیکه سعی داشت چاقو رو از دست ترزا بگیره روی صفحه تلویزیون نقش بست.
- عجب موجود با نمکی!
مرگ نگاهی مستاصل به لیستش که همچنان اسم گابریل، روی صدر لیست خودنمایی میکرد، انداخت.
- ولی من نمیتونم بذارم که اون بمیره!
- البته که نمیتونی!
خدا برگشت و رو به مرگ لبخند زد.
- ولی من برای هرچیزی یه راه دوم هم گذاشتم. خیلی به خودت سخت نگیر. راه قبلی دیگه خیلی قدیمی شده! راههای دیگه رو امتحان کن!
- ولی کدوم راه رو باید امتحان کنم؟ چیکار میتونم بکنم؟ کمکم کن!
لبخند خدا پهنتر و پررنگ تر شد.
- به خودت سخت نگیر.
و بعد با حرکت دست او، مرگ ناگهان خودش رو درحال حرکت به سمت بیرون دید و در یک چشم بههم زدنی کنار ترزا و گابریل ایستاده بود.
- چی شد مرگ؟!
- به خودم سخت نگیرم...
مرگ مدام با خودش تکرار میکرد. مرگ تصمیمشو گرفته بود. تصمیم گرفت برای اولین بار به خودش سخت نگیره. پس با انگشتش اسم گابریل رو به انتهای لیست آورد و همونجا نگهش داشت، تا روز مسابقه. کاری که مرگ انجام داد، تقلبی بود که هیچوقت حاضر به انجامش نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/8/7 21:57:33
MAYBE YOU ARE NEXT
جزئیات کاربر


برتوانا
Vs
هاری گراس
پست اول
ترزا از پانزده دقیقه زودتر از زمان جلسه در چادر تیم منتظر مرگ بود. پشت میزی مستطیلی نشسته بود و یک صندلی هم روبهرویش قرار داشت که جای مرگ بود. یک بطری آب و دو لیوان هم روی میز قرار داشت. میخواستند استراتژیهای بازی بعدی را بچینند. مرگ وارد شد. ترزا بلند شد و تا زمانی که مرگ روبهرویش نشست ایستاد. مرگ داس ها و لیستش را روی میز میانشان گذاشت. ترزا نقشهای که طراحی کرده بود، روی میز پهن کرد.
- این چیزیه که من طراحی کردم.

و شروع کرد به توضیح دادن استراتژیهایی که طراحی کرده بود.
- برای حمله من و تو از این سمت میریم. فورد اینجوری اینجا رو دور میزنه و از اون سمت میره. بعد فورد جلوی دید دروازهبان رو میگیره و ما از دو طرفش میریم و گل میزنیم.
- خوبه!

- یه کار دیگه هم اینه که از اینجا سریع بریم و سریع پاس بدیم تا مهاجمها نفهمن کوافل دست کدوممونه.
- خوبه!

- برای دفاع از دو طرف میچسبیم بهشون و تعادشون رو به هم میریزیم. اینجا هم من میتونم یهو کاهش ارتفاع بدم.
- خوبه!

ترزا همینطور ادامه میداد و مرگ فقط میگفت "خوبه!". ترزا دیگر از این مقدار حرف نزدن مرگ به ستوه آمده بود.
- مرگ فقط همین؟! میخوای من هرچی میگم بگی خوبه؟! مثلا کاپیتانی! بگو استراتژیت چیه دیگه!

مرگ بالاخره تصمیم گرفت ایرادات استراتژیهای ترزا را بگوید. قلمش را از کنار لیستش برداشت و مشغول کشیدن خطوط قرمز و خط زدن برخی از نوشتههای ترزا شد. اما توجه ترزا به لیست مرگ جلب شده بود و همینطور خیره به آن نگاه میکرد. اسم گابریل در صدر لیست مرگ بود!
- ببین اینجا باید...
ناگهان ترزا بلند شد و سریع به سمت خروجی چادر رفت. مرگ آنقدر از حرکت ناگهانی ترزا جا خورده بود که متوجه نشد ترزا لیستش را نیز با خود برد.
ترزا به سرعت به سمت قعله میدوید تا بفهمد چه اتفاقی برای گابریل افتاده که به صدر لیست مرگ آمده است. نزدیک قلعه رسیده بود که صدای جیغ شادمانه گابریل را شنید. ایستاد و به سمت منبع صدا نگاه کرد. گابریل خودش را از پنجره برج ریونکلا به پایین پرت کرده بود و با دستهای باز برای بغل کردن زمین پایین میافتاد.
- دارم میام که یه بغل بزرگ بکنمت زمین خوشگلم!

ترزا با دیدن این صحنه لحظاتی در شوک فرو رفت ولی سریع به خودش آمد. چوبدستیاش را بیرون کشید و با حرکتی، قبل از برخورد شدید گابریل با زمین او را آرام فرود آورد. خطر رفع شده بود. ترزا نفس راحتی کشید اما وقتی به لیست نگاه کرد، اسم گابریل همچنان در صدر آن بود!
چند ساعت قبل- سرسرای بزرگ
سیگنس پشت یکی از میزها نشسته و منتظر بود. دفتری پر از نوشته جلویش باز بود و زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد.
- کار سختی نیست. راحت مجاب میشه که انجام کارای خطرناک چقدر خوبه. فقط باید چندتا گزینه بهش بگیم که سر یکیش حتما خودشو به کشتن بده...
- هی سیگنس! گابریل رو دعوت کردم تا با هم چای و بیسکوییت بخوریم!

تام به همراه گابریل از دور به سمت محلی که سیگنس نشسته بود میرفتند. سیگنس سریع دفترش را بست و آن را در کیفش گذاشت. تام و گابریل رسیدند. تام کنار سیگنس و گابریل روبهرویش نشست. سیگنس کمی خودش را کنار کشید تا فاصله لازم را با تام داشته باشد. سپس رو به گابریل کرد و با لحنی کاملا مصنوعی شروع به حرف زدن کرد.
- گابریل! خیلی خوشحالم که اومدی با هم چای بنوشیم!

- منم همینطور!

سیگنس با حرکت چوبدستیاش چای و بیسکوییتهایی با طرح تکشاخ روی میز ظاهر کرد.
- امیدوارم خوشت بیاد!

گابریل از دیدن بیسکوییتهای تکشاخی حسابی هیجان زده شده بود. حتی تام هم با دیدن آنها متحیر بود. سیگنس با لبخندی به لب شروع به نوشیدن چایش کرد. گابریل هم با هیجان یکی از بیسکوییتها را در دهانش جا داد.
- به نظر میرسه خیلی هیجان زده شدی گابریل!

گابریل که دهانش پر از بیسکوییت بود و فعلا قابلیت حرف زدن نداشت با تکانهای شدید سرش تائید کرد.
- میفهمم! ترشح آدرنالین واقعا لذت بخشه.

تام هم که شروع به نوشیدن چای و خوردن بیسکوییتش کرده بود، وارد بحث شد.
- سیگنس حالا این آدرنالین که میگی چی هست؟

- آدرنالین یک هورمونه که ایجاد این شور و هیجان ناشی از اونه. نمیتونی تصور کنی ترشحش توی شرایط هیجانانگیز چقدر بالا میره و چقدر لذت بخشه!

- اوممممم... چه جالب!
گابریل که با شنیدن این حرفها هیجانزدهتر از قبل شده بود با نوشیدن جرعهای چای، بیسکوییتها را قورت داد.
- حالا چجوری میشه ترشح اینی که میگی رو زیاد کرد؟

- آدرنالین گابریل! اسمش آدرنالینه!

گابریل زیر لب با خودش تکرار کرد:
- آدرنالین...

سیگنس ادامه داد:
- برای ترشح آدرنالینِ بیشتر، باید کارای هیجانانگیز انجام داد. تام تصور کن اگر گروههای ما هم برج داشتن، پایین پریدن ازش چقدر میتونست هیجانانگیز باشه...

تام آهی کشید.
- آره سیگنس. میتونستیم از اون بالا بپریم پایین و زمین رو یه بغل بزرگ کنیم...

- یا حتی حالا که برج نداریم به جاش بریم توی جنگل دنبال آکرومانتیلا. شنیدم یکی ازش تو جنگل تاریک هست!

- چه عالی! کسایی که دیدنش میگن خیلی پشمالو ئه و بغل نرمی داره!

- میگم تام رفتن توی دریاچه هم خوبه ها! اونم آدرنالین خوبی داره!

- اتفاقا اونجا پری دریایی هم داره! باید خیلی خوب و مهربون باشن!

سیگنس و تام همینطور ادامه دادند. گفتند و گفتند و گفتند. گابریل در تمام این مدت با چشمانی پر از هیجان حرفهای آنها را گوش میداد.
زمان حال- محوطه جلوی قلعه
ترزا به سمت گابریل رفت. دستش را گرفت و او را با مقداری زور از زمین بلند کرد.
- حالت خوبه گب؟ چیکار میکنی؟
گابریل از شدت هیجان و آدرنالین بالا و پایین میپرید.
- خیلی خوبم!

گابریل به سرعت و جست و خیز کنان از ترزا دور شد. در همین حین زیر لب با خودش حرف میزد.
- هیجان! آدرنالین! آدرنالین...

ترزا دوباره به لیست نگاه کرد. اسم گابریل همچنان در اول لیست بود.
- گب کجا داری میری؟ وایسا منم بیام!

گب بدون کوچکترین توجهی به ترزا به مسیرش ادامه میداد و میرفت. ترزا به دنبالش دوید تا در حاشیه جنگل تاریک به او رسید. گابریل را گرفت.
- صبر کن ببینم کجا داری میری؟
- دارم میرم آکرومانتیلا بغل کنم!

گابریل با حرکتی نرم خودش را از دست ترزا آزاد کرد و در میان درختان جنگل ناپدید شد.
ترزا باز هم لیست را نگاه کرد. قبلا هم یک بار در لیست مرگ دست برده بود. شاید این کار تقلب بود ولی نمیتوانست اجازه بدهد گابریل بمیرد. باید گابریل را نجات میداد. قلمی از جیب ردایش بیرون کشید. اسم گابریل را از سر لیست خط زد و آن را به ته لیست انتقال داد. سپس برای پیدا کردن گابریل داخل جنگل دوید. به نزدیک لانه آکرومانتیلا رسیده بود که صدای جیغ گابریل را شنید.
- واااااااای تو چقدر نرمی!

ترزا با وحشت لیست را نگاه کرد. اسم گابریل دوباره به صدر لیست آمده بود. ترزا با تمام توانی که برایش مانده بود، دوید. وقتی رسید، گابریل کاملا در تارهای سفید رنگ آکرومانتیلا پیچیده شده بود و آکرومانتیلای بزرگی به او نزدیک میشد. ترزا سریع چوبدستیاش را به سمت آکرومانتیلا گرفت.
- استیوپفای!
آکرومانتیلا به عقب پرتاب شد. ترزا به سرعت جلو رفت. تارها را از دور گابریل باز کرد. دستش را محکم گرفت و به سمت بیرون جنگل به راه افتاد. تا زمانی که به بیرون جنگل نرسیده بودند دست گابریل را رها نکرد. بعد از این که ترزا گابریل را رها کرد، گابریل روی چمنهای سبز محوطه رو به آسمان دراز کشید.
- خیلی هیجانانگیز بود! اون موجوده واقعا نرمالو بود!

اما ترزا حواسش اصلا به حرفهای گابریل نبود. کناری ایستاده بود و لیست مرگ را بررسی میکرد. قلمش را در آورد و مشغول خط زدن دوبارهی اسم گابریل شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/18
تولد نقش: 1403/02/05
آخرین ورود: امروز ساعت 02:37
از: دره گودریک
پستها:
198


دور دوم مسابقات لیگالیون کوییدیچ
بازی چهارم
بازی چهارم
سوژه: تقلب!
زمانبندی: از سهشنبه 1 آبان ساعت 00:01 تا ساعت 23:59 دوشنبه 7 آبان ماه
تیمهای شرکتکننده: برتوانا (میزبان) - هاری گراس (مهمان)
جاروی تیم مهمان: -
جاروی تیم میزبان: -
جایگاه هواداران: اختلافگاه تیمها (تکپستی) و ستاد مبارزه با دوپینگ جادوگری (ادامه دار).
زمانبندی: از سهشنبه 1 آبان ساعت 00:01 تا ساعت 23:59 دوشنبه 7 آبان ماه
تیمهای شرکتکننده: برتوانا (میزبان) - هاری گراس (مهمان)
جاروی تیم مهمان: -
جاروی تیم میزبان: -
جایگاه هواداران: اختلافگاه تیمها (تکپستی) و ستاد مبارزه با دوپینگ جادوگری (ادامه دار).
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/03/03
تولد نقش: 1401/03/06
آخرین ورود: سهشنبه 31 تیر 1404 15:08
از: ◝ 𖥻 In The Moon ぃ ˑ ִ
پستها:
70

بخاطر یک مشت افتخار!
پارت آخر!
گروه در سکوت غریبی فرو رفته بود.
نیکلاس و سوزانا به فکر جستجوگر بودند.
همه به بستنی خوردن لیلی خیره شده بودند.
نیک با درماندگی به بقیه نگاه کرد.
-حالا چیکار کنیم؟!
همه با ناراحتی سر تکون میدادند.
همه..
البته همه به جز لین.
لین با چشمانی که ریز شده بود به لیلی نگاه میکرد بعد انگار که فکری به سرش زده باشد دستش رو تو هوا مشت کرد.
انقدر جوگیر شده بود که حتی چراغ بالای سرش هم قابل دیدن بود.
لین پوستر گوی زرین رو جلوی لیلی گرفت و بعد با دستش به اون اشاره کرد.
چشمان لیلی برق زد.با دستش گوی درون پوستر را لمس کرد.
بعد شروع به جیغ زدن کرد.
-من اینو میخواااااممممممممم
لبخند لین روی لب هایش خشکید. فکر اینجای قضیه رو نکرده بود.دست دیانا رو کشید جلوی لیلی آورد.
دیانا با حالت آرومی گفت:
-اگر اینو میخوای باید سوار اون جارو بشی.
لیلی با اخم بلند شد به سمت جارو رفت.
روی جارو جا گرفت.
جارو دو سانت بالا نرفته بود که لیلی با سر از روی آن افتاد.
سوزانا با حالت درهمی سر تکون داد.
-حداقل تلاشش رو کرد.
لیلی اینبار مصمم تر از هروقت دیگه ای بلند شد و روی جارو نشست .
جارو بالا رفت و لیلی دو دستی و با ترس چوب جارو رو چسبیده بود.
با بالا رفتن لیلی صدای جیغ و داد گروه بلند شد.
-همینهههه
- ما برنده ایییممم
-اینههههه
لیلی خنده ای کودکانه ای کرد و منتظر بقیه شد
با صدای خشمگین داور همه سوار جارو های خودشون شدن و ادوارد رو به مادر کایلین سپردن.
همه آماده ای سوت داور بودند.
کمی بعد
یکمی بیشتر
یه لحضه صبر کنید ببینم.
گویا مشاور مذهبی گروه ترنسیلوانیا مانع شروع بازی میشده.درواقع از گوشه ی زمین مشاور مذهبی آنها که حس علی دایی گرفته بود با بلندگوی جادویی از کنار زمین فریاد میزد:
-به خدا توکل کنید. به امید حق علیه باطل شما خواهید برد.
گویا نسخه ی ماگلی حاج آقا قرائتی رو نمیتونستن بیارن نسخه ی جادوگریش رو آورده بودن.
بالاخره به هر نحوه ی بود مشاور مذهبی رو کنار کشیدن و گذاشتن سوت داور کل زمین رو پر کنه.
با صدای سوت جارو ها به حرکت درآمدن و هیاهوی تماشاچیان کل زمین رو پر کرد.
همه بدنبال گوی زرین راه افتادند.
پنج دقیقه بعد
گروه بخاطر یک مشت افتخار از شدت آسیب دیدگی نای تکان خوردن نداشتند.
همه شون روی جارو هاشون ولو شده بودند.
و اما لیلی ...
انگار به هر نحوی میخواست جستوجوگر تیم مقابل را از روی زمین محو کند.
در همین بین نیک برای کنترل کردن اوضاع چوب جاروشو به طرف پایین پایین برد.
به سرعت به طرف مادر کایلین رفت.
-هی..بچه کحاست؟!
مادر کایلین که هنزفری هایش را در گوشش برو کرده بود و کتاب ماگلیش را در دست داشت اعتنایی به نیک نکرد.
نیکلاس ایندفعه کتاب پیرزن رو از بین دست هاش بیروت کشید.
-بچه کجاستت؟!
زن عینکش رو در چشم هایش جا به جا کرد و به صندلی کودک کنارش اشاره کرد.
اما...
اون صندلی خالی بود.
پس بچه کجاستت؟!
نیک در حالی که فکر میکرد هی چیز از این بدتر نمیشود در آسمان جسمی در حال سقوط دید.
البته بعد از سقوط جسم متوجه شد اون جسم لیلی بوده.
لیلی در حالی که دندان هاشو به جستجوگر تیم مقابل نشان میداد دوباره سعی کرد روی جارو بشینه که نیکلاس جلوشو گرفت.
درحالی که بین تماشاچیان چشم می چرخوند تا ادوارد رو پیدا کنه دست لیلی رو گرفته بود.
با دیدن جمعی که انگشتانشان را میمکند و صدا های نامفهومی تولید میکنند به طرف تماشاچیان پرید در حالی که ادوارد را زیر بغلش زده بود سعی کرد از اونجا دور بشه که کسی یقه ی او را گرفت.
-هی مرد من روی شما شرط بستم.
نیکلاس درحالی که لبخند مصنوعی روی لب هاش مینشاند سعی کرد یقیه اشو از زیر دست مرد آزاد کند.
-بازی هنوز تموم نشده،ما برنده ی واقعی ایمم.
اما خب...
چندان وضع تیم تعرفی نداشت.
مرد عصبی غرید.
-متاسفانه من زیاد صبر نیستم..
بعد مشتی تو صورت نیکلاس زد.
اما بقیه ی تماشاچی ها به جای دفاع از نیکلاس به مرد کمک کردند تا بهتر نیکلاس را زیر بار کتک بگیرد.
نیکلاس که اوضاع را قاراشمیش دید ادوارد را بالا انداخت.
ادوارد چرخ زد و چرخ زد و چرخ زد..
و در بغل لیلی افتاد.
لیلی که نمیخواست از تماشاچی ها زخمی بشه تاتی تاتی عقب رفت و سوار جارو شد.
کمی که بالا رفتن لیلی با بدخلقی گفت:
-همش تقصیر تو بود بیسور.
-نخیر تقصیر تو بود بیسور تر.

-نخیرم تقصیر تو بود.

-نخیرم تقصیر تو بود.

دعوا انقدر بالا گرفته بود که آنها به کل گوی زرین رو فراموش کرده بودند.
با داد دیانا که اسم لیلی رو صدا میزد آنها به خودشان آمدند.
تبم در وضع بدی فرو رفته بود.
ناتانیل و کایلین به زور سر پا بودند.
سوزانا زخمی شده بود و دیانا به زور مقاومت کرده بود.
نیکلاس هم که...
انگار جنگ بود!
لیلی چینی به بینی اش انداخت و نگاه معنا داری به ادوارد کرد.
ادوارد هم مصمم سر تکون داد.
هیچکس نفهمید آن لحضه لیلی چی در گوش ادوارد گفت.
ولی لحضه ای بعد آنها به جستجوگر تیم مقابل حمله کرده بودند.
دادلی آنقدر به گوی زرین نزدیک بود که میتوانست با یک پرش آن را بگیرد.
اما از پشت لیلی به آن نزدیک شد و ادوارد را به طرف جلو پرت کرد.
ادوارد در هوا غلطی خورد و به پشت دادلی چسبید و همین لباس او را زیر دست هایش حس کرد گاز محکمی از پشتش گرفت.
دادلی که با لبخند خبیثی به گوی خیره شده بود ناگهان چشمانش برق زد. آب دهانش روی لب هایش جاری شد.
تعادلش را از دست داد و به سمت پایین سقوط کرد.
لیلی سریع جلو رفت ادوارد را که از پشت به او گرفت.
و به سرعت گوی را در دستش گرفت.
با سوت بلند داور لیلی ادوارد را در آغوش گرفت.
نیکلاس از بین جمعیتی که تازه متوجه برد تیم بخاطر یک مشت افتخار شدندبالا آمد لبخند زد
نیکلاس را رها کردند در حالی که لپ او را میکشیدند او را بغل میکردند.
کل تیم خوشحال بودند.
اما ناگهان...
آسمان به دو رنگ درآمد.
طرفی سیاه و طرفی سفید.
دادلی در آسمان و زمین معلق ماند.
لپ های نیکلاس بین دس های شخصی گیر افتاده بود و کش آمده بود.
درحالی که تمام مرد در حالت خودشان خشکشان زده بود گروه بخاطر یک مشت افتخار با تعجب به هم نگاه میکردند.
از شکاف آسمان اسبی با با هزاران خدمتکار پایین آمد.
رو به لیلی کرد و با اشاره ای بچه را از دستش درآورد.
ادوارد که در هوا پرواز میکرد از پدرش فاصله کرد و به تیم اشاره کرد.
-من میخوام اینجا بمونم.
مرلین به سختی نفسش را بیرون داد و فقط یک کلمه رو زمزمه کرد.
-خونه.
بچه با ناراحتی سرش رو تکون داد.
-نه
مرلین جلو رفت او را در آغوش گرفت.
-مطمئنا مادرت جفتمون به هم گره میزنه پس باید بریم.
و بعد لبخندی به تیم مقابلش زد.
-از شما متشکرم بابت لطفی که در حق ادوارد کردید.
بعد لبخندش از روی صورتش محو شد در حالی که دستش را بالا می آورد ادامه داد.
-اما حافظه هاتون باید...
-نه.لفطا
این صدای ادوارد بود.همه با تعجب به طرف ادوارد برگشتند.
مرلین ابرویش را بالا داد و بعد با تعجب به تیم بخاطر یک مشت افتخار نگاه کرد.
-پس میتوانید بروید ولی از این موضوع به کسی چیزی...
بعد منتظر به آنها نگاه کرد.
تماشا چیان زیپ دهان خود را بستند
- زززززیییییپپپپ
مرلین لبخند کوچیکی زد.
-روی حرفتون حساب کردم.
بعد برگشت و دستش را بالا برد تا به آسمان برگردند.
لیلی اشک سمجی که در چشمش شناور بود را کنار زد و برای ادوارد دست تکون داد.
ادوارد هم لبخند درخشانی زد و اشک هایش را پاک کرد.

بعد از لحضه ای دوباره همه چیز به حالت اول برگشت.دادلی با مخ به زمین خورد.لپ های نیکلاس رها شد.
و سوت های پیروزی به صدا در آمدند.
لیلی که حالا اثر گاز ادوارد دیگر رویش نبود در حالی که به گوی زرین و حلقه ی طلایی که ادوارد در جیبش گذاشته بود نگاه میکرد به آسمان نگاه کرد.
-فکر کنم دلمون براش تنگ بشه.
تمام اعضای تیم به آسماننگاه کردند.
حتما دلشان برای یکبار دیگر دیدنش تنگ میشد.:)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
◟·˚ᨳ 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗂𝗌 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅, 𝗂𝗌𝗇'𝗍 𝗂𝗍
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/25
تولد نقش: 1397/06/27
آخرین ورود: شنبه 2 اسفند 1404 03:16
از: قـضــــاااا
پستها:
210
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

ترنسیلوانیا
پست چهارم
روز مسابقه
«دینگ دینگ! ایستگاه ورزشگاه نقش جهان. داخل پرانتز، در حال تعمیر!»
با صدای اعلان ایستگاه، مسافران اتوبوس شوالیه که از قضا بازیکنان دو تیم رقیب هستن، با عصبانیت و نارضایتی یکی بعد از دیگری از روی صندلیهاشون بلند میشن و به سمت ورودی ورزشگاه حرکت میکنن.
«در حال تعمیر! خجالتم نمیکشن! بیست سال در حال تعمیره! از افتتاحش در حال تعمیره! شبیه خر شِرِکیم؟
»«مارو با اتوبوس عمومی میفرستن که آی بودجه نیست! بودجه زوپسو خرج ننه وردپرس میکنن! مادرزوپسیها!
»«فحش نده یارو! بچه نشسته!
»«بگو پاشه. اصن سرپاش بگیر. یعنی چی!
»«خودمو نمیدونم ولی تو خود خر شِرِکی!
»«عاقو هل نده! تماشاگر کمه فرستادن ماروهم صف بلیط! بازیکنا هم باید بلیط بخرن! ووی ووی ووی!
»توی ازدحام خیالی جمعیت دو تیم چهار نفره و یه خروار سوژه واهی و چهارتا تماشاگر، دشنامها راه به جایی پیدا نمیکنن و جریان به سمت ورزشگاه در حال تعمیر سرازیر میشه. بدون هیچ مقدمهای بازیکنان دو تیم جاگیر میشن و با سوت «پدر پدرام جاگسن» بازی شروع میشه.
نیکلاس فلامل در نقش مدافع تیم «به خاطر یک مشت افتخار» ضمن زمزمه دعاگونه فحشای ناموسی خطاب به دورسلی ها، چهارپنجتا سنگ جادو و پاره آجر و کلوخ پرتاب میکنه سمت بازیکنای تیم ترنسیلوانیا که همگی میشینن وسط صورت ناصرالدین شاه، مهاجم تیم مذکور!
«سلمـــــــــــــــان! بیا اینارو از تو چشمان همایونیمان پاک کن! از مهد علیای جادوگرانزمین هم فاصله بگیر مردک! کفایات مذاکرات عاقا! سر رات جیرانم بیار!
»به دنبال در رفتن کوافل از زیر بغل سلطان صاحب خران؟قران؟، دیانا کارتر، مهاجم حریف توپ رو قبل از به زمین افتادن رو هوا میقاپه و در حرکت سریع بعدی به راحتی از کنار بازیکنان و خدمه تیم حریف که سعی در کنترل بچه لکلک وحشی داشتن پرواز میکنه و خودش صاف از وسط دروازه حریف رد میشه ولی کوافل قبل از رسیدن به حلقه دروازه توسط حسن مصطفی در نقش بلاجر خرد و خاکشیر میشه تو هوا.
قبل از اینکه هری و دادلی مشترکاً در پست جستجوگر ترنسیلوانیا و لیلی، جستجوگر تیم حریف بتونن به اسنیچ نزدیک بشن، بچه لکلک نورسیده از بین دست همه فرار میکنه و سر راهش بلاجر مصطفی رو می بلعه و با فاصله چند سانت اسنیچ رو هم یه لقمه خامش میکنه و با چهرهای بشاش و پدرسوخته میشینه رو حلقه دروازه!
دادلی: «دیدی چیکار کردی پاتر؟ راحت شدی؟ میگم مامان بابا شام بهت جوراب منو بدن بخوری!
»هری: «برو بچه! برو کنار از سر راه تا مثل عمهت بادت نکردم! من شام جینی میخورم. ولدمورت میخورم. هورکراکس میخورم. همتونو میخورم و شماها هیچی نمیخورید. من همه چی ام. آغاز و پایان منم.
»هری جاروشو تخته گاز میکنه سمت لکلک که زنده زنده بخورتش اما با سوت داور، بازی متوقف میشه. همه بازیکنان و پرسنل دو تیم سوار بر جارو دور لک لک حلقه میزنن. نارلک جلو میاد و سعی داره پادرمیونی کنه که نوزاد تازه از تخم در اومده اسنیچ رو پس بده.
داور: «قدم نو رسیده مبارک نارلک جان! رو نکرده بودی بلا! میشه حالا بگی اسنیچ رو پس بده و بره گوربهگور شه تو طبیعت؟! همون یه اسنیچو داریم.
»نارلک در حالیکه سعی میکنه منقار کیلومتریشو از لابلای پر و پاچه بازیکنای دیگه عبور بده و فرو کنه تو حلق بچه لکلک، رو به داور میکنه و میگه:
«من معذرت میخوام! لکلک نورسیده دلبند من متابولیسم پیچیدهای داره. لطفاً صبور باشید.
»پنج ساعت بعد...
خورشید در آستانه غروبه. ورزشگاه سالهاست در حال تعمیره و سرویس بهداشتی نداره و فشار رو همه زیاده. آب قطعه. عطر مشهدی کارساز نیست. همه دارن عادت میکنن به شرایط. برای عادیسازی بیشتر، شوخی شهرستانی با اجازه داور مجاز اعلام شده. صدای ترق تروق تخمه شکستن تو ورزشگاه طنین انداخته و بازیکنا و پرسنل دو تیم پیژامههاشونو پوشیدن و یه عده لحاف تشک انداختن. بچه لکلک همچنان رو حلقه چمباتمبه زده و حتی اذان مغرب میگه (فتبارک المرلین احسن الخالقین) اما حاضر نیست اسنیچ رو پس بده همه میفهمن این یعنی تربیت دینی مانع دزدی و حرومخوری بچه نمیشه! کمی به دور از لکلک اسنیچ خور، پویان مختاری از فرصت استفاده میکنه و پیام بازرگانی اینستاییش رو روی بیلبورد ورزشگاه میرِر میکنه.
«آینده هر تخمی به مراقبت گرم والدین بستگی دارد. دیگران نگران تخمهای خود نباشید. موسسه خیریه تخمپوشان دلیر بیست و چهار ساعت شبانه روز هفت روز هفته به طور رایگان با فقط هزار گالیون! روی تخمهای شما والدین گرفتار مینشیند و آنها را گرم میکند.»
و تصویر گفتگو با غازی رو بیلبورد نقش می بنده که تو میکروفون جیغجیغ میکنه و براش زیرنویس درج میشه:
«از وقتی پویان اینا نشستن رو تخمام، بچه هام همه دکتر و مهندس و پروفسور شدن! همشون جهشی میخونن و هیچ چیزی برای من مادر مهمتر از دیدن پیشرفت تخما و بچههام نیست. با وجود این موسسه خیریه دیگه با خیال راحت صبح تخم میذارم و میرم آنفولانزا پخش میکنم و شب میام. تخما همچنان گرم گرمن. پویان! خیلی تخمدوستی! ماچ بهت.»
به اشاره چوبدستی داور، بیلبورد ورزشگاه میترکه. جستجوگرای دو تیم سطل به دست به بچه لکلک نزدیک میشن و توی دفعیجات جاندار دست و پا میزنن تا اسنیچ رو زودتر پیدا کنن و برنده بازی بشن اما چیز جز زنان ناصرالدین شاه، هورکراکسهای لرد سیاه، منوی مدیریت زوپسستان و حسن مصطفی ووی ووی ووی گویان رو لابلای نوتلای جاندار پیدا نمیکنن.
داور: «این بچه لکلک لج کرده. دو شقهش کنید! تشریحش کنیم.
»نارلک: «نعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن! نکنید. دست نگه دارین. من بچه داری بلد نیستم. بیاین همفکری کنیم. بیاین با زبون کودک مذاکره کنیم باهاش. بچه من عاقله.
»همهمهای شکل میگیره و هر کی از جایی تلاش میکنه بچه لکلک رو مجاب به تحویل اسنیچ کنه...
«من حیوون شناسم. حیوونم اصن. باس ماهی بش بدیم تا پس بده! بیا. تیس تیس تیس. بیا لکی. بیا ماهی بخور!»
«چیکار میکنی مردک غول! این پای منه کردی تو حلقشاااا!»
«با حموم آشنایی داری عزیز؟ پاشویه چطور؟»
«برین کنار. من با یه اَکیو میارمش بیرون!»
«این چیه بیرون آوردی ازش!»
«تخم چشمشه. بذار سر جاش.»
«برین عقب. شماها بچه داری بلد نیستین. باید آروغ بگیریم ازش.»
«نه. نه. اشتباهه. باید روم به دیوارش کنیم خجالت بکشه.»
«پــــــــق!»
«چی بود؟»
درست قبل از رسیدن به آستانهی رضایت، ماگلی از سکوی نیمهکاره ورزشگاه با اسلحه شکاریش که بی شباهت به آر پی جی نیست یه گلوله وسط منقار بچه لکلک خالی میکنه و قطعات اسنیچ با همراه عروق و بافت و استخون لکلک میپاشه تو سر و صورت ملت!
«
»«صفر صفر برابر!
»«ویدیو چک لطفاً! اه مرسی!
»«چرا ورزشگاه پنهان نیست از این ماگلا؟
»«بعله! تخم کج به مقصد نمیرسه!
»«بعله! باد آورده رو باد میبره!
»«بعله! تخم حروم خوردن نداره!
»«اگه تموم شد پیامای اخلاقی تون، یکی گردن منو از لای این روده کیلومتری بیرون بکشه.
»«اوه! داشت یادم میرفت. بعله! We suck at parenting. »
«زبون مادری رو پاس بدار!
»«زبون، مادر بدبختیاس!
»«خیر! مادر، زبون بدبختیاس!
»«ممن! بیا! تموم شد.
»————
گرگی در دوردست ها زوزه میکشه. تو تاریکی شب نارلک داره تکتک حضاری که قطره خونی بافتی رگی چشی چالی از بچه لکلک پاشیده بود روشون رو زنده زنده با منقارش وسط زمین ورزشگاه دفن میکنه تا خاکسپاری درخوری برای بقایای لکلک حرومتخم و دزدیش گرفته باشه.
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

بسمه تعالی
ترنسیلوانیا
قسمت سوّم:
سرها به سمت جایی که چندین توپ سرخگون روی هم انباشته شده و یک عدد تخم لکلک پر ترک رویشان بود، چرخید.
چلیک!
تیکه بالایی تخم به بالا پرت شد و یک جوجه کم موی بسیار مرطوب سر از آن بیرون آورد.
- غااااااااار!

نارلک سراسیمه و با سرعت به سمت جوجه رفت و منقار او را گرفت و به او گفت «ناسلامتی لکلکی! ما نباید بگیم غار! ما باید بگیم...» اما نارلک نمی دانست که یک لکلک واقعی چه صدایی در میآورد. خودش مثل آدمیزادها حرف می زد و رشد و نمو در یک جامعه در هم گوریده مدرن فرصت آشنایی با فرهنگ غنی و اصیل لکلکی را از وی دریغ کرده بود و آن لحظه که اهمیت این موضوع برای او آشکار شد و داشت حسرت می خورد، پتونیا دورسلی فرصت را غنیمت شمرد و از سمت راست وارد کادری شد که نارلک در وسط آن جوجه به بغل مشغول حسرت خوردن بود و با یک مشت نارلک را از سمت چپ کادر به بیرون پرت کرد و جوجه به هوا پرت شده را قاپ زد و غرید «هوی! نمیدونیم نباید از بروز بیرونی بچه جلوگیری کنی! می خوای سرخوردش کنی؟! می خوای عقدهایش کنی؟!» و در همین حین هری با شنیدن واژه های "سرخورده" و "عقده" به یاد خاطرهای از دوران کودکیش افتاد که خاله پتونیا با شوهر و پسرش او را جلوی خودشان مینشاندند و خاله می گفت «حرف بزن.» و هری تا می آمد حرف بزند با پشت دست می زدند در دهنش و همگی با هم هرهر به این موضوع می خندیدند، بغض کرد و از پس زمینه کادری که جوجه و خالهاش در آن بودند خارج شد. در همان لحظه ننه مروپ با صندلی از قسمت بالایی کادر به داخل پرید، با یک ضربه پتونیا را به سمت دوربین پرت کرد و جوجه را در دستش گرفت و فریاد زد «بچه باید مرد بار بیاد!
» و بعد سرش را چرخاند و این بار آقای زاموژسلی را دید که به آرامی از سمت چپ کادر به او نزدیک میشود. تخم نصفهای که جوجه درونش نشسته را از او می گیرد، جوجه را در آورده به یک طرف کادر پرت می کند و تکه بالایی تخم را روی نیمه پایینی آن می گذارد.پتونیا، مروپ، نارلک:
آقای زاموژسلی با همان طیب خاطر به سمت آقای جوزف استالین رفت و گفت:
- توپ را خارج از موعد ملعب گرفتیم، مازاد بر حقوق بر جنابمان اعطای نمایید.
آقای استالین نگاهی به تخم شکسته انداخت، سبیلش را چپ و راست کرد، تخم را از آقای زاموژسلی گرفت و سر و ته آن را از هم جدا کرد و بعد گفت:
- این توپه پارهس، شامل اضافه حقوق نمیشه.
پتونیا، مروپ و نارلک خیره به جوجهای که تالاپ از روی دیوار افتاد و کف زمین پهن شده بود:
- خب یک مجدّد آن را تهیه بنمایید که آن را اخذ کنیم.
چهره استالین سرخ و مکدرتر از قبل شد و گفت « خب نه... خودم الان درستش می کنم.» و یک تف به این طرف، و یک تف به آن طرف زد و دو تکه را به هم چسباند و بعدش گفت «همین خوبه!» و قبل از آن که کسی اعتراض کند فریاد زد «یالا دیگه برید سر کاراتون، پول مفت اینجا به کسی نمیدیم!» و با گام هایی سریع از آن جا خارج شد و اصلا به چیزِ پردارِ خیسی که کف کفشش چسبید، اعتنا نکرد.
پتونیا، مروپ، نارلک رو به کف کفش استالین:
جلسه تمرینی، یک روز قبل از مسابقه:
- غااااارغارغار!
- خب! یکی دیگه بده.
نارلک که با انزجار جوجه لکلک را نگاه می کرد که فرهنگ بیگانه تاثیر بسزایی رویش گذاشته بود، یک کوافل دیگر به دست مروپ داد.
پاق!
بر خلاف چند دقیقه پیش که بازیکنان تیم با هول و هراس به اطراف نگاه کرده بودند تا ببینند کدام جادوگر در آن اطراف ظاهر شده، این بار تنها پلکهایشان را از سر ناخرسندی روی هم گذاشتند. این چندمین کوافلی بود که ننه مروپ و پتونیا برای سر ذوق آوردن جوجه ترکانده بودند و هیئت مدیره، کادر فنی و بازیکنان همه دور آن ها نشسته و بعد از هر بار ترکیدن توپ به دلیلی نامعلوم کف میزدند.
- اینا رو از حقوقت کم می کنیم!
استالین، هیتلر و موسولینی که می دیدند چگونه سرمایهشان در حال تلف شدن است، نارلک را خطاب کرده بودند.
- چرا من؟!
هیتلر فریاد زد «چون فامیلتونه! یا...» و دست دراز کرد و گردن نارلک را به سمت خودش کشید، بینیاش را روی منقار او چسباند و صاف زل زد توی چشمان نارلک و چیزی راجع به نژاد و قوم و خویش زمزمه کرد و بعد با چشم های خون افتاده به سمت جوجه رفت و از نزدیک در چشمان او هم زل زد.
- غار.

قبل از این که پیشوای حزب کارگر آلمان معروف به نازی بتواند نژاد جوجه را درست تحلیل کند با یک ضربه دمپایی به عقب پرت شد.
-خرس گنده! بچه رو ترسوند!
آدولف هیتلر که خشمگین شده بود، سوتی زد و از اقصی نقاط ورزشگاه سربازهای حزب کارگر آلمان معروف به نازی جاری شدند ولی قبل از اینکه فرمان حملهای صادر شود، گاندی جلو پرید و گفت:
- اینکارو نکن! احترام و محبت همیشه بر خشم پیروزه!
وی اینگونه هیتلر را خر کرد و هیتلر هم به سمت جوجه رفت تا برایش شکلکی درآورد که قرار بود خنده دار باشد.
ولی نبود.
- غاااااااار!
با اصابت دومین ضربه دمپایی به هیتلر، او دیگر کاری به کار پتونیا نداشت، یک راست پرید روی گاندی و شروع کرد به خفه کردن پیرمرد و اصلا گوشش به این حرف ها که «خشم بر عشق پیروز نمی شه.»، «من به محبت و صداقت باور دارم.» یا «بیا مسالمت آمیز حلش کنیم.» و حتی «گه خوردم! گه خوردم!» گاندی بدهکار نبود و گراوپ آمد و آن ها را از هم جدا کرد و برد تا ماساژشان بدهد تا حالشان بهتر شود.
- خانما اگه اجاذه (*) بدین من این بچهها رو تمرین بدم، فردا باذی دارن!
- اوا، همین تمرینه دیگه!

- کدوم تمرین؟

ننه مروپ جوجه را با حرص از دست پتونیا بیرون آورد و آن را روی صندلی سرمربی؛ علی آقا پروین گذاشت و خطاب به بازیکنان و سایراعضای تیم گفت:
- دونه دونه میآید این جا، جوجو رو می خندونید، هر کی بتونه بیشتر خنده بگیره برندهس.
مروپ سپس پشت چشمی نازک کرد و به علی آقای پروین که می دید بازیکنانش مشغول درآوردن چه اداهای جلفی هستند گفت:
- اینا درس زندگیه!
چند ساعت بعد، درون رختکن:
آقای دورسلی خط کش بزرگش را برای چندمین بار به کف دستش کوبید و در حالی که خرناس می کشید با حرص به ته رختکن چشم غره رفت.
- اکول پکول بگو آآآآآ... من بهش گفتم بگو آ!

ننه مروپ با اوقات تلخی این را به پتونیایی گفت که از فرصت سوء استفاده کرده و یک قاشق سریلاک را در دهان جوجه فرو کرده بود و حالا لبخندی فاتحانه می زد و دوباره قاشقش را پر کرده بود و مروپ نیز قاشق و کاسه که هر دو پر از فرنی بودند را جلوتر آورد و سعی کرد مسیر پتونیا در راه رسیدن به دهن جوجه را سد کند.
- می گفتم، اینی که میبینید اسمش نیکلاسه و ...
- اجه بوجو، بوجو بوجو.
- نالی نالی آآآآآ. نالی نالی آآآآآ.
- خیر سرم دارم درس می دم!

ورنون خشمگین که خط کشش را آنقدر خم کرده بود که دو سرش به هم می رسیدند، به سمت ته کلاس دندان قرونچه می کرد و نه می توانست چیزی به زنش بگوید و نه آن شرایط را تحمل کند. در همین حین علی آقا پروین که بزرگ همه بود از جا بلند شده و به سمت ورنون رفت و دستی به شانهاش زد و گفت « برو بشین، بقیهشون لو خودم توجیه می کنم.» * تابلویی که روی آن تصاویر بازیکنان تیم برای یک مشت افتخار بود را از دیوار کند و از پنجره به بیرون پرت کرد. سپس رو به اعضا و کادر تیم نمود.
- درواذه بان کدومتونه؟
روبیوس هاگرید با شوق دستش را بلند کرد.
- ببین... درواذه مامانته. میذاری کثی نگا چپ بش بکنه؟
-نه.
- می ذاری توپ بنداذن ثمتش؟ بلندتر جواب بده!
- نع!
- می ذاری گل بخوره؟
- نعععععع!

- آفرین.
علی آقا سپس رو به دو مدافع کرد و گفت «شما دوتا هم همینجور.» و چرخید که به مهاجمین هم توصیه های لازم را نماید...
- ببخشید. هر سه تاشون؟
- چی؟
هاگرید که گویی با انگشتانش محاسباتی را انجام می داد و با چشمانش چیز نادیدنیای را در سقف بررسی می کرد، به سمت مربی برگشت.
- هر سه تاشون مامانمونن؟ آخه ما فقط یه مامان فریدولفا داریم که به رحمت مرلین رفته_
- خدا بیامرزه.
- مرلین رفتگان شمارم بیامرزه - حالا اگه تو بیمارستانم جا به جام کرده باشن نهایتا میشه دوتا مامان... سومی چیه؟
- ما می گیم که سوّمی یک کذاب پدرسوخته بیش نبوده، بدین وسط زمین فلکش کنن. یوهاهاهاها!
این را ناصرالدینشاه قاجار گفته و اهل حرمسرایش نیز غش و ضعف کنان حرفش را تایید کردند و در این وانفسا هاگرید از سر جایش بلند شد، در دستمال بزرگش فینی کرد، پرده را کنار زد و از پشت پنجره نگاه دزدانهای به سه حلقه طلایی انداخت و با خودش اندیشید که کدامشان دارد به او دروغ می گوید...؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1401/5/9 23:05:19
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/22
تولد نقش: 1397/06/05
آخرین ورود: سهشنبه 29 اردیبهشت 1405 21:48
از: این سو، به اون سو!
پستها:
563

ترنسیلوانیا
پست دوم
نارلک نگاهی به اطرافش کرد. تمام بازیکنان و کادر فنی تیم در آرایشی دایرهای شکل دورش نشسته و خودش در مرکز بود؛خودش و تخم طلایی رنگش.
-هوا گرم نشده؟

از نظر نارلک جمله مناسبی برای شکستن سکوت به نظر میرسید. اما کسی پاسخی به او نداد، جز نگاهی خیره که در آن تمایل به گره زدن منقار نارلک مشهود بود.
-من برم این پنجره رو یکم باز کنم هوا عوض بشه.

نارلک به آرامی از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت تا دست کم برای لحظاتی، از آن سکوت ترسناک و نگاههای خشمگین فرار کند.
شپلق!
درست در لحظه ای که نارلک دستگیرهی پنجره را لمس کرد، ضربه محکمی روی بالش فرود آمد.
-چرا میزنی؟

پتونیا دست به سینه روبروی نارلک ایستاده بود و اصلا پشیمان به نظر نمیرسید. ابروهایش را بالا انداخته و چپ چپ سر تا پای نارلک را نگاه میکرد.
-خوب کردم! تو نمیگی این بچه سرما میخوره؟!

دادلی سر جایش صاف شد و لبخند دندان نمایی روی صورتش نشاند. چند قدم آن طرف تر هم هری آماده بود تا فریاد "کسی براش سرما خوردن یه بچهی یتیم و زخمی مهم نیست." سر دهد تا هاگرید برایش کیک شکلاتی پخته و تا زمانی که حالش خوب شود، کنار گوشش زمزمه " هری، تو یه جادوگری!" را ادامه دهد.
-هر کی گرمشه جمع کنه از این اتاق بره. تا زمان تولد باید این تخم رو گرم نگه داریم.

مقابل چشمان گرد شدهی همه، پتونیا این را گفت و به طرف سبد وسط اتاق قدم برداشت. شال گردن حریری که ورنون سال گذشته، در سفر کاری اش به جزایر هاوایی برای او خریده بود را در آورد و با احتیاط دور تخم لکلک پیچید.
-اینجوری بهتره.

-نه نه نه! جای بچه رو نباید زیاد گرم کنی، عرق میکنه، یه نسیم که بهش بخوره میچاد.
-خودم مراقبشم که نسیمی بهش نخوره. شما نگران نباشید مروپ خانوم.

نارلک احساس میکرد شرایط کمی بهتر و دلیل حضور آن تخم به فراموشی سپرده شده است. با اطمینان از اینکه دیگر کسی قصد کندن پرهایش را ندارد، قدمی به جلو برداشت.
-ما لکلک ها تا وقتی توی تخم باشیم سرما نمیخوریم، فقط کافیه گرما و رطوبت محیطش کافی باشه.

کسی توجهی به او نکرد. نارلک به اندازهی اتفاق در حال وقوع، جالب توجه نبود. همه حواس ها روی مرکز اتاق متمرکز شده بود؛ جایی که مروپ و پتونیا تخم را در دست گرفته و هر یک به طرف خود میکشیدند. نارلک با دیدن آن صحنه جیغی کشید و بالبال زنان و دوان دوان و قلقل خوران خودش را به آنها رساند.
بووووم!
صحنه آهسته شد تا حاضران هیچ بخشی از اتفاقات را از دست ندهند. اتفاقاتی مانند برخورد منقار نارلک با سطح زیر تخم، باز شدن دهان مروپ برای فریاد و تاب خوردن زبان کوچکش در انتهای دهان، برخورد آرنج راست پتونیا با منقار پایینی نارلک، کشیده شدن ناخن های نارلک روی پیشانی مروپ و ایجاد زخمی به شکل صاعقه روی آن که موجب جیغ کشیدن و بی حال شدن هری شد و در آخر هم به پرواز در آمدن تخم! سرعت وقوع اتفاقات به حالت عادی بازگشت و تمام سر ها به بالا و نگاه ها به تخم لکلک دوخته شد.
چیلیک!
صدا، صدای برخورد نبود. تخم هنوز در حال پرواز بود و با زمین فاصله داشت.
-من زودتر گفتم. عمرا بذارم تو پیج رو بزنی!

-رو حرف من حرف میزنی؟ تو نمیدونی صاحب دیاگون کیه، هان؟ هان؟!
اعضای تیم و کادرفنی با حیرت به پویان مختاری و میلاد حاتمی که درگیر گفتگویی نامفهوم بودند و بر سر تصاحب یک تلفن ماگلی جدال میکردند، خیره شده و تخم را از یاد برده بودند.
-خودم عکس اولو ازش گرفتم، خودم هم ...
-بچـــــــــــــــــــــــــــهم!

بالاخره نارلک متوجه کم بودن یک "چیز" شده و پس از مرور صحنه های دقایق گذشته، به یاد آورد که آن "چیز" تخم طلایی اش بود و طبق محاسباتش، زمان برخورد تخم با زمین و شکستن آن گذشته بود.
به ناچار برای آن که زمان ابراز احساسات و درآوردن اشک بقیه را از دست ندهد، فریادش را سر داد و پس از جلب توجه کافی و سر کشیدن دو لیوان آب قند، جستجو را آغاز کرد.
-نیست... نیست!
جستجوی او نه طولانی بود و نه نتیجه بخش. پیش از آنکه نارلک به خودش بیاید، صندلی ای زیر خود و عباس موزون را رو به رویش دید.
-بیا برامون تعریف کن که چرا و چطور اون اتفاق افتاد. البته قبل از شروع، اینو بدون با این که ما الان نمیبینیمش، اما قطعا اون همین جاست و داره ما رو تماشا میکنه. اصلا شاید برگرده پیشمون؛ شاید یکی بیاد و خبر برگشتنش رو بهمون بده!
-من دیدمش ها.
به نظر میرسید شخص مناسب برای پیشگویی نتیجه مسابقات را هم یافته بودند!
سو که از ابتدای جلسه از کنار در جم نخورده بود، بدون شکستن سکوت سنگین اتاق، با چشم و ابرو اشاره ای به راهرو کرد و خودش جلوی جمعیت به راه افتاد. نارلک هم که کورسوی امیدی یافته بود پشت سر او گام برمیداشت و تلاش میکرد بین مروپ و پتونیا که سعی داشتند از یکدیگر جلو بزنند، له نشود. آن دو فرصت خوبی برای اثبات اینکه کدامشان مادر بهتری هستند پیدا کرده بودند و قصد نداشتند به سادگی آن را از دست بدهند.
-فالوورای عزیز، همونطور که میبینید در جستجوی اون تخم لکلک بی نوا هستیم که معلوم نیست چه بلایی سرش اومده. توی لایو کنارمون بمونید تا با هم بفهمیم چه اتفاقی براش افتاده. توی این مدت هم میتونید از آفر ویژه ای که برای بستـ...
پویان مختاری جمعیت متوقف شده فرو رفت و تلفنش هم در حلق او!
-چرا وایسادی؟
-من فقط دیدم لادیسلاو اومد این طرف؛ دیگه نمیدونم توی کدوم اتاق رفت.
ورنون دستی به سبیل هایش کشید و انتهای آن را مرتب کرد.
-طبق بررسی های من، از اونجایی که لادیسلاو توپ جمع کن تیمه، باید رفته باشه به اتاق تجهیزات تمرین.

هری با شنیدن این حرف فورا دستگیره در را چرخاند و همراه جمعیت پشت سرش به یک باره به درون اتاق ماساژ ریختند. از شوق ضایع شدن ورنون در دلش هار هار میخندید و انتظار میکشید تا بقیه خودشان را جمع و جور کنند و از رویش بلند شوند تا صورت برافروخته و فک منقبض شدهی او را ببیند.
البته این انتظار کمی طولانی شد و زمانی که هری موفق شد خودش را از زیر جمعیت بیرون بکشد، نه صورت ورنون دورسلی مانند تصور او بود و نه نگاهی متوجه زخمی تر شدن سر و صورت هری. چیزی که در مقابل خود دیدند، نشان دهندهی خطایی جدی در آنالیزهای ورنون بود.
-خوبه بازم به موقع رسیدیم و تخم سالمه.
اشتباه میکردند.
گرومپ!
مشت گراوپ که بر تخم بی نوا فرود آمد و زرده و سفیدهی آن را به در و دیوار پاشید، بار دیگر جیغ نارلک را در آورد و نفس را در سینهی همه حبس کرد.
-وایسید... اون... نه...

هاگرید که در اواسط راه از جمعیت جا مانده بود و بالاخره موفق شده بود خودش را به آنها برساند، نفس نفس زنان وارد اتاق شد. هنوز تصویر جنایتی که چند ثانیه قبل رخ داده بود در خاطر کسی کمرنگ نشده بود. با چشمانی پر اشک به هاگرید خیره شدند تا کشان کشان خودش را به گراوپ برساند و نفسش را تازه کند.
دستش را روی شانه گراوپ گذاشت و با دست دیگرش پوسته تخم را به طرف جمعیت گرفت.
-این که تخم لکلک نبود، تخم مرغه. گراوپ میخواست به من کمک کنه برای هری کیک بپزم.
در کسری از ثانیه اتاق خالش شد و هری و هاگرید، خودشان دو تایی "تو یه جادوگری" بازی کردند. بقیه کار مهمتری داشتند!
-آقای زاموژسلی در رو باز کنید. یه ماد... یه پدر بدحال داریم اینجا!

-جنابمان مسئول کارگزینی میباشیم نی درمانگر. توپ جمع کن نیز میباشیم که گمان مداریم ارتباطی به اوقات نامناسب جنابشان داشته باشد. متمایل به گشودن درب نیستیم.
-بچهش پیش شماست. بذارید بیایم تو.

در اتاق به اندازهی دو بند انگشت باز شده و بینی استخوانی لادیسلاو نمایان شد.
-طفلش نزد جنابمان است؟
همهی سرها به نشانه تایید بالا و پایین شدند. لاديسلاو کلاهش را برداشت و نگاه متفکرانه ای به درون آن انداخت.
-این سیه چردهی بد طینت که ز خویشان و اقربا بی بهره بوده و ز بخت نامیمونمان جز ما کسی را ندارد. گمان داریم منظور جنابانتان آن نیکبختِ جویندهی نور است.
در بازتر شد، لادیسلاو کنار رفت و بقیه توانستند مسعود روشن پژوه را ببینند که میان بلاجر ها و کوافل ها میدوید و با عجله دستش را روی هر کدام از آنها میزد.
-توپ ها رو میشمره؟!

-بلی، لیک سر از طریق عملش در نمیآوریم.
هیچکس سر در نمیآورد!
-سه و سه و سه... چار و چار و چار...

-ووی ووی ووی ووی... دفعه قبلی شماره هفت رسید بهم، این دفعه سه شدم؟ داغونم کردی آقو! عح عح عح عح عح! ووی ووی ووی!
حسن مصطفی روی قفسه توپ ها، جایی میان بلاجر ها نشسته و بی توجه به اسنیچی که گوشه چشم راستش گیر کرده بود، قهقهه میزد و از شدت خنده روی شکمش خم شده بود و بر بلاجر کناری اش مشت میکوبید. آن بلاجر هم ساکت ننشست و با ضربه محکمی او را روی زمین پرت کرد.
لادیسلاو چشم از او گرفت، با خونسردی آهی کشید و به طرف جمعیت برگشت.
-فراموش نمودیم. مادر چه کسی طفلش را میجورد؟
-عشقم مادرش!

اوضاع آن اتاق بیش از حد به هم ریخته و عجیب به نظر میرسید. صبر همه به سر آمده بود و صبر نارلک به سر تر!
-به من بگو لادیسلاو... اون تخم رو کجا گذاشتی؟ سالمه؟ بلایی سرش نیومده؟ جاش گرم و نرم هست؟ بهونهی من رو نگرفت؟

-رسیدگی به مسائل فرزندان گمگشته و مادران بدحال و پدران نالایق و قص علی هذا ز دایره امورمان برون است. پاسخی برای سوالاتتان مداریم.
-آقو این تخم لکلک رو میگن که گذاشته بودی کنار ما. انقد لگد زد تو سر و صورتمون که آخر سر خودش قل خورد رفت پایین. نَمیدونم کجا افتاد لای این بلاجرا. داغونم کردا! ووی ووی ووی ووی.
پیش از آن که کسی فرصت شیرجه زدن میان توپ ها را پیدا کند، صدایی توجه همه را به خود جلب کرد. صدایی آرام و ضعیف، شبیه به ترک خوردن پوستهی تخم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ترنسیلوانیا
پست اول
- مــــن تـــــخــــــم مــــیخــــوام!
نارلک، لکلک منحوس و مطرود جامعهی لکلکها، جلوی در موسسه تخمگیری میزارید. پرهایش را مشت کرده و به زمین میکوبید. ناراحتیاش بسیار ژرف و عمیق بود، یعنی او لایق یک تخمِ طلایی زیبا نبود؟ آیا لایق این نبود که نُه ماه روی آن تخم بنشیند و اولین لگدهای فرزند دلبندش را حس کند؟ آیا لایق این نبود که ادای فرزندش را هنگام از تخم درآوردن دربیاورد و با او همذات پنداری کند؟ آیا واقعاً او باید از سادهترین حقوق لکلکیاش بیبهره میبود؟
- هوی، نارلک! پاشو برو! اینجا هیچ تخمی به تو نمیدیم.
- آخـــه چـــرا؟ چـــــــــرا؟! بابا یه تخم به من بدین... من خوب نگهش میدارم به جد پدرم!
- بچههایی که به تو میدیم یا میشکنن یا املت میشن یا اونقدر خشک و سفت میشن که باید جای بتن ازشون استفاده کنن. تو فکر کردی ما احمقیم که دوباره بهت اعتماد کنیم؟ فکر کردی ما از اشتباهامون درس نمیگیریم؟
- خب تقصیر من چیه؟ شاید تخمای شما مشکل داره خب!
رییس موسسه، چشم غرهای به نارلک رفت. او قصد داشت محیط را ترک کند و بیش از این به بحث و مجادله نپردازد، اما نارلک چنین چیزی نمیخواست. او بدون لحظهای درنگ به پای رئیس موسسه افتاد.
- نـــرو!
ببین، من بهت قول میدم اگه یه تخم به من بدی جوری تربیتش میکنما... جوری خوش پر و بالاش میکنم که همهتون پر به دهن بمونید. حالا تخم رو میدی؟ 
- نه.

رییس موسسه، بالی زد و وارد موسسه شد و نارلک را در میان دریایی از بُهت و حیرت از این جواب سریع، خشن و دندان شکن، رها کرد.
چند ساعت بعد، پس از تاریک شدن هوا
نارلک با مجموعهای از پیشرفتهترین وسایل دزدی اعم از لیزر، چاقوی دو میلیمتری، چاقوی سه میلیمتری، چاقوی پنج میلیمتری، متر صنعتی، متر خیاطی، متر مهندسی، متر پزشکی و ماسکِ نوک و سنجاق قفلیهای جاسازی شده در میان پرهایش، جلوی درِ موسسه تخمگیری بود. او سعی داشت تا ماسک سیاه را بر روی نوکش بپوشاند، اما متأسفانه نوکش بزرگتر از حد عادی یک لکلک بود و فقط تا میانهی آن پوشانده شدهبود. نارلک برای جلوگیری از جلب توجه و سروصدا، لیزر مخصوصِ دزدیاش را بیرون آورد.
- وقتشه!
او چند بار بصورت دایرهای، مربعی و مثلثی، سعی در برش دیوار با لیزر داشت، اما متأسفانه هیچ اتفاقی نیفتاد. پس از تلاشهای متعدد، به این نتیجه رسید که لیزرش به اندازه کافی کاربردی نیست. دلش کمی سوخت، چرا که علاقه خاصی به چراغ قوهی آن داشت و به راحتی هم در جیبش جا میگرفت.
به سراغ نقشهی جایگزین رفت و با ژست خفنی که تمرین کرده بود، به سمت در هجوم برد. یکی از سنجاق قفلیهای جاساز در پرش را درآورد و سعی کرد تا با پیشرفتهترین تیریپهای دزدی درِ موسسه تخمگیری را باز کند. به عنوان اولین تجربه کارش خوب بود. در کمتر از دو ثانیه بعد، در باز شده بود. کسی چه میداند، شاید هم از قبل باز بود!
آرام آرام قدم برمیداشت. اما ناخنهای بلند پایش در برخورد با کف سالن سروصدای زیادی بوجود آوردهبودند. سرانجام به اتاق مورد نظرش رسید. بر خلاف تصورش خبری از تدابیر امنیتی پیشرفته نبود. در را باز کرد؛ به داخل اتاق قدم گذاشت و آنجا با رییس موسسه روبهرو شد که تخمی طلایی رنگ را در بغل گرفتهبود.
- خـــــور پـــــوف! لکلکی... خوشگل من... کوچولوی دوست داشتنیِ پر طلا... بــیــا بــغــلــم!
نارلک به سمت تخم طلایی و درخشان رفت. آرام آرام تخم را کشید، کشید و کشید و کشید تا نهایتا تخم از بغل مدیر موسسه درآمد و در آغوش نارلک افتاد. مدیر در جایش کمی جابهجا شد، بالشش را بغل کرد و خرناسی کشید.
صبح روز بعد
نارلک جلوی درِ باشگاه فرهنگی ورزشی ترنسیلوانیا، ایستادهبود و تابلوی آن نگاه میکرد. همانطور که تخم طلای دزدیاش را در بغل گرفتهبود، به درون باشگاه قدم برداشت.
- به عضو جدید تیم تبریک بگین.

نارلک در مقابل اعضای تیم که هرکدام از آنها مشغول کاری از جمله تی کشیدن، حرف زدن، پرتاب شدن، آمادهسازی وسایل جهت ورزش و کار های گوناگون دیگر بودند، تخم را بالا گرفت و آن را جلوی چشمشان حرکت میداد و هر از گاهی جملهی «تخم، بچهها. بچهها، تخم.» را نیز تکرار میکرد.
چهره اعضا به مرور سرخ و سرخ تر میشد.
- نـــارلــــک! این دیگه چه وضعشهشه؟ تو با اجازهی کی این تخم رو آوردی تو باشگاه؟ فردا پس فردا اینجا بشه محل اتراق پرندهها برای نشستن روی تخم، چیکار کنیم؟ توی لکلک رو هم داریم به زور اینجا نگه میدارم، حالا چه برسه به فک و فامیلات!

صدای جمعیت هر لحظه بلندتر میشد.
- تخم بیلیاقت... استعفا، استعفا!
- تخم به گوش ما باش... ما ملتیم نه اوباش!
نارلک تخم را عقب کشید و در بغلش فشرد.
- یعنی دلتون میاد به من و این تخم ناناز طلایی کوچولو بگین نه؟
نارلک چشمانش را گرد کرد. هر چند چشمانش از ابتدا گرد بود و این تغییر چندان محسوس نبود، اما او تلاشش را کرد. نوکش را به تخم طلا چسباند، اشک در چشمانش حلقه زد و حالتی مظلومانه به خود گرفت. اعضا سعی کردند تا نگاه مستقیمی با او نداشتهباشند، ولی نمیشد! زیرا اگر چشمانشان را میدزدیدند، نارلک با آن نوک دراز نزدیکشان میشد و یک چشمشان را کور میکرد.
- لطفا دور شو نارلک. نمیدونم این همه نوک رو از کجات آوردی!

- سو، دلت میاد به من نه بگی؟
سو نگاهی به نارلک انداخت. انصافا آنقدرها ترحم برانگیز نبود.
- آره.
- آخه چرا؟ مگه این تخم چه بدیای به شما کرده که انقدر ازش کینه دارین؟ تا کِی ما باید این تبعیض و تفاوتهای آفرینشی رو تحمل کنیم؟ تا کِی؟

- زین پس هستیِ هر ذیروحی، اعم از پرنده، جونده، رونده، آغازنده و دنگ دینگ را نهی میسازیم.
- لادیسلاو! تو خودت حیوون داری، چجوری دلت میاد اینطوری با ما دیکتاتور باشی؟ این یه تخم کوچولوی دوستداشتنیه که فقط به یه دامان نیاز داره. اونم دامان خانوادهست.

- ووی، ووی ووی ووی ووی! عاقو، از شدت این سخنرانیت برام سانحه پیش اومد. نگو عاقو، ما رو چون کلمون بزرگ بود بلاجر کردن، احتمالا شما رو که باید با آسفالت یکی کنن! ووی ووی ووی! نمیخندوما، له له هستم.

- چـی؟
حسن تو هم؟ تویی که از معلولیت زجر میکشیدی هم؟ تویی که شبا زیر پوستی به هاگوارتز اومدی هم؟ این دنیا دیگه ارزش موندن نداره.
نارلک خودش را بر روی زمین رها کرد. البته پیش از آن تخم را در یک لانه که روی میز بود، قرار داد. نارلک دیگر آرام و قرار نداشت. او از جامعهی لکلکی، بخاطر همین ایدههای مساواتطلبیش طرد شده بود. حال چگونه میتوانست این تبعیض را تحمل کند؟ چگونه میتوانست دوباره اعتراضهای مبنی بر برابریاش را با یک لکلک و هزاران ماکت لکلک شروع کند؟ نه، واقعا چگونه میتوانست؟!
او به منزلهی نشان دادن حال بد و افسردهاش، خودش را به زمین میزد. هر چند که این پر کوبیدن نه صدایی میداد و نه حس غم انگیزی ایجاد میکرد، اما نارلک همچنان ادامه میداد. آه میکرد، فغان میکرد، غوغا میکرد و میکرد و میکرد.
سو، به این خاطر که مبادا از شدت صدای بد نارلک، پرده گوشش پارهشود، تصمیمی سریع، فوری و انقلابی گرفت.
- باشه، نگهش دار. فقط اگه مزاحم کوییدیچ بشه، با تو و تخمِت سوسیس تخم مرغ درست میکنم.

نارلک نفس راحتی کشید و با چشمان پر از اشکش که حالا برق شادی در آنها میدرخشید، به تخم خیره شد.
- دیگه قرار نیست ازم دور بشی. تا ابد کنار همیم.

- جواب بقیه اعضای تیم رو هم باید خودت بدی. به من ربطی نداره.

گویا خیال نارلک خیلی هم نباید راحت میشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
لک لک اربــــــاب!
لــونــهی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک میزنم!
" Only Raven "
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج