جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1398 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی یه نگاه به تسترال و یه نگاه به مرگخوارا می‌ندازه.
- خیله خب من تصمیم هوشمندانه‌ای اتخاذ کردم که مایلم با شما در میون بذارم.

مرگخوارا هیچ علاقه‌ای به شنیدن دستور از جانب یه حشره‌ی آبی رنگ کوچولو نداشتن، ولی خب مثل اینکه شرایط بر وفق مرادشون نبود و اونا مرگخوارای روزای سخت بودن و باید باهاش کنار میومدن.

- می‌شنویم.

لینی گلوشو صاف می‌کنه و اشاره‌ای به خودش و تسترال می‌کنه.
- حالا که تسترال نمیاد، پس ما اینجا منتظر می‌مونیم تا شما برین و کرابو بردارین و بیارین و بعدش همه با هم بریم پیش ارباب!

هکتور به سرعت واکنش نشون می‌ده.
- شما دو تا خسته نشین یه وقت؟

تسترال هم به دنبال هکتور مخالفت خودشو اعلام می‌کنه.
- من بدون تستراکتور عزیزم نه قدم از قدم برمی‌دارم، و نه حتی اینجا منتظر می‌مونم.

جمله‌ی تسترال پر بود از تناقضات عملی، اما به هر حال تسترال بود و شاید ابراز علاقه‌ی تسترال‌ها این شکلی بود خب.
لینی با بی‌میلی تغییراتی تو تصمیمش می‌ده.
- خیله خب، من و هکتور و تسترال می‌مونیم شما هم می‌رین کرابو می‌یارین.

ولی به نظر میومد دسته‌ی "شما" همچین راضی به نظر نمی‌رسیدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 4 مرداد 1398 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب اول به سمت قفسه لاک ها رفت.
- خب حالا از بین اینا کدوم بیشتر به لباس جدیدم میاد؟

کراب سخت مشغول جست و جو بود.
آن طرف تر هم مرگخوران نیز سخت مشغول راضی کردن تسترال بودن.

- تسترالی میای بریم؟
-نمیام!
- چرا نمیای؟
- نمیخوام!

سو با نا‌ امیدی به سمت مرگخواران برگشت.
- هیچی روش جواب نمیده.

لینی جلو تر رفت.
- من حامی حقوق حشراتم و بهتره که تو با من بیای. میخوام ببرمت به یه جای امن.
- جای امن؟ مگه اینجا چه خبره؟ من که اصلا حشره نیستم!
- خب اینکه حشره نیستی مهم نیست. مهم اینکه حشرات هم جزو حیوانات محسوب میشن. پس میتونی بیای با من.

تسترال نگاهی از روی تاسف به لینی انداخت و سرش را تکان داد.
- نمیام.
- بیا بریم دیگه خب این چه کاریه. فکر کردی چون تسترالی هر چی بگی همونه؟

مرگخواران خیلی سریع وارد عمل شدند و لینی عصبانی را از تسترال دور کردند. الان تسترال مهم تر از کراب بود.

- به هر حال باید یه کاری کنیم. بدون تسترال که نمیتونیم بریم پیش ارباب؛ بدون کراب هم نمیشه. تسترال هم که نمیشه بمونه اینجا. عجب گیری کردیم به مرلین.

مرگخواران بی حوصله تر از چیزی که به نظر میرسید بودند ولی بالاخره آنها راهی پیدا خواهند کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1398/5/4 15:49:38
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 23 تیر 1398 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تسترال‌های لرد گذاشتن رفتن.
لرد از مرگخوارا می‌خواد براش تسترال‌های جدید تهیه کنن. مرگخوارا در بازار موفق می‌شن یه تسترال پیدا کنن. ولی تستراله هم حرف می‌زنه و هم خیلی پرروئه!
مرگخوارا به هرطریقی تسترال رو قانع میکنند تا همراه مرگخوارا با دوچرخه راهی خانه ریدل ها بشه. اما وسط راه لینی که میبینه دوچرخه کند حرکت میکنه ایده میده دوچرخه رو بذارند روی کول هکتور!
کرابم بین راه جا میمونه تو مغازه مواد آرایشی؛ حالا مرگخوارا جلوی دروازه خانه ریدلن و دنبال کراب میگردن.

* * *

_بذار ببینم تو این بوته ها نیست.
_آخه احمق مگه وینسنت تو این بوته کوچولو جا میشه؟
_خب خودش میاد...بریم داخل.
_چی چیو خودش میاد! اون با اون حجم از ریمل جلو پاشم به زور میبینه!
_پس برگردیم تو راه پیداش کنیم. هکتور... دوچرخه!

هکتور که تمام راه، دوچرخه را روی کولش آورده بود، توانایی دوباره برگرداندنش را نداشت.
_خب این تسترال بازیا چیه؟
_با من بودی؟
_اممم نه شما راحت باش! منظورم اینه حالا که دیگه نیاز نیست دوچرخه رو باخودمون ببریم...خب میذاریمش دم دروازه بعدش خودمون میریم!

همه مرگخوارا در فکر فرو رفتند. یکبار هم که شده هکتور نبوغ به خرج داده بود اما رهبر گروه دیکتاتور بود! لینی دور سر هکتور بال بال زد، نگاهی خشمگین به او انداخت.
_همین که گفتم دوچرخه باید باشه!
_

لینی رهبری بی رحم بود!

سو لی که کلاهش را آماده سفری دوباره میکرد، گفت:
_تموم شد؟ حالا میتونیم بریم دنبال کراب؟

همه آماده شدند هنوز قدم های اول را برنداشته بودند که:
_من نمیام!

مرگخوارا که پشتشان به گوینده بود، هنوز چهره اش را ندیده بودند.

_چه جسارتا... بی جا میکنی! راه بیفت دیره.
_به من گفتی جسارت میکنم؟ الان که راهمو کشیدم برگشتم به بازار و به خونه ریدل نیومدم بهتون نشون میدم کی جسارت میکنه.

مرگخوار ها سریع برگشتند. تسترال به شکل عجیبی مانند انسان ها روی زمین نشسته بود، سم هایش را در هم کرده بود و اخمی شدید بر صورت داشت که مرگخواران را ترساند!
ظاهرا تسترال مصمم و لجبازانه قصد بازگشت به دنبال کراب را نداشت، بنابراین مرگخواران باید هرطور که بود دنبال راهی برای قانع کردنش می گشتند.


مغازه مواد آرایشی


_پیداش کردم اینم همون ریمل صورتی پاستیلی! خب این چند گالیونه؟

صدایی به گوش نرسید. کراب دو متر روی سکوی جلوی فروشنده خم شد تا پایین را که فروشنده از شدت فشار قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود، ببیند.
_مرلین رحمتت کنه...ریمل های خوبی داشتی... خب پس حالا که دیگه نیستی میگردم چندتا رژ و خط چشم و مژه مصنوعی و مواد آرایشی دیگم که در حال تموم شدنه هم بر میدارم ...مرلین خیرت بده.

کراب دوباره مشغول جست وجو شد‌!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بقیه ی مرگخوارها به نیمه های راه رسیده بودند ولی کراب همچنان درحال امتحان کردن ریمل ها بود. فروشنده که دیگر پاتیل صبرش لبریز شده بود، گفت:
- فکر کنم این یکی دیگه کاملا مناسبتون باشه!

با گفتن این جمله، ریملی به دست کراب داد. کراب درحالی که ریمل را در دستش ورانداز میکرد، رو به فروشنده گفت:
- نه، از قابش خوشم نمیاد؛ رنگش به رنگ قاب روژم نمیاد! رنگ صورتی پاستیلی ندارین؟

فروشنده درحالی که درتلاش بود تا سرش را به لبه ی میز نکوبد، هر چه ریمل در مغازه داشت را روی میز کوبید؛ به طوریکه چند تا از ریمل ها در اثر ضربه به پرواز درامدند و در گوشه و کنار مغازه فرود امدند.

کراب با عجله مشغول گشتن در بین ریمل های موجود بر روی میز شد. پس از گذشت دقایقی طولانی که باعث فوران خشم فروشنده و پشت سر هم کوباندن سر خود به دیوار شد، سرش را به نشانه منفی تکان داد و زیرلب غرغر کرد:
- نچ، تو اینا که چیز به درد بخوری نبود؛ باید اونایی که افتادن زمینو ببینم.

و با گفتن این جمله، چهار دست و پا روی زمین، مشغول جمع کردن ریمل های افتاده در گوشه و کنار مغازه شد و به همین علت متوجه غش کردن فروشنده و سقوطش بر کف مغازه از شدت عصبانیت نشد!

چند کیلومتری خانه ریدل ها

مرگخوار ها درحالی که سعی میکردند قدم هایشان را مساوی و با دقت بردارند تا ترتیب قدشان به هم نخورد، درتلاش بودند تا صدای غرغر های دوچرخه و هکتور را که در هم می آمیخت، نشنیده بگیرند.

هکتور مدام از وزن سنگین دوچرخه غر میزد و دوچرخه نیز از تکان تکان خوردن ها و لرزه های هکتور معترض بود. سرانجام بلاتریکس که هنوز نجینی در بین موهایش بود، در اثر کلافگیِ ناشی از وجود جسمی سنگین در سرش، از عصبانیت منفجر شد:
- بسه دیگه! تا کی میخواین انقد حرف بزنین؟ اصلا مگه یه دوچرخه چقد میتونه حرف بزنه؟ تا حالا تو عمرم دوچرخه به وراجیِ تو ند...

صدای بلاتریکس با فریادی از سر شادی از سوی هکتور قطع شد. بلاتریکس سرش را بالا گرفت و خود را مقابل دروازه های عظیم خانه ی ریدل ها دید. مرگخواران از سر آسودگی از این که بالاخره توانستند تسترال را صحیح و سالم به خانه ریدل ها برسانند، نیششان تا بناگوش باز شده بود. اما شادیِ هیچ یک به اندازه ی هکتور که از دست دوچرخه خلاص شده بود، نبود!

اما شادی مرگخواران چندان طولانی نبود؛ زیرا لینی با صدای بلند پرسید:
- راستی، کسی میدونه کراب کجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/4/22 18:54:03
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1398/4/22 18:54:04
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 13 اسفند 1397 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
دوچرخه شدیدا از شنیدن این پیشنهاد خوشحال میشه. در حالیکه رو هوا تک چرخ میزنه و مثل یه اسب شیهه میکشه اعلام میکنه:
-من آماده هستم! سریع جفت و جور بشین سوارتون بشم.

لینی که خودشو فرمانده ی عملیات میدونه مرگخوارا رو به ترتیب قد میچینه و دوچرخه رو میذاره رو کول هکتور.

هکتور معترض میشه...دوچرخه هم همینطور.

-هی...چرا روی من؟
-راست میگه. این همه آدم ثابت و ساکن! چرا روی این؟ اصلا جام راحت نیست!

لینی، فرمانده ی خودخوانده، اهمیتی نمیده. اون یاد گرفته که یک فرمانده باید دیکتاتور باشه و لینی تشخیص داده که جای دوچرخه همونجا خوبه و دوچرخه و هکتور باید با این قضیه کنار بیان.

از اون طرف کراب داره ریملای مختلف رو تو ریمل فروشی هاگزمید امتحان میکنه.
-این ضد آبه؟ مژه ها رو بلند میکنه؟ ویتامینه اس؟ ریمل قبلیم مژه هامو میچسبوند به هم. شبیه نیمبوس دو هزار میشد. من وقت زیادی ندارم. لطفا سریع تر بهترین ریملتونو بدین به من. باید برم برسم به دوستام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: اتاق تسترالها
مرگخوارا کمی به هم نگاه کردند؛ و بعد به جای خالی گریک روی دو چرخه. بعد به موهای بلاتریکس و باز دوباره به جای خالی ای که روی دوچرخه باز شده بود.

به اندازه صد و پنجاه و هشت دهمِ میلی متر، باز تر و راحت تر نشستند و لینی صداشو صاف کرد.
- الان سه نفرمون شدن یه نفر...

دوچرخه فرموناشو بالا انداخت.
- خب؟

- کرایمون کم تر...

- نــــــــــــع!

دوچرخه خیلی قاطعانه بوق زد و چشم غره رفت.

سر و صدای گریک همچنان از لای موهای بلاتریکس به گوش می رسید.
- الیزا...عزیزم! امروز دمتو پاپیون نارنجی زدی؟ بذار از نزدیک تر ببینمش!

-فـــِـــــس!

مرگخوارا اون لحظه با مسئله ی مهمی رو به رو بودن. البته که مرگخوارا همیشه با مسئله های مهم رو به رو میشن. مرگخوارا آدمای با مسئله ای بودن!
برج فرفری متحرک روی سر بلاتریکس دائم با زاویه ی 90 درجه به این طرف و اون طرف خم میشد و هر از گاهی یه مرگخوارو شوت میکرد پایین.

تسترال قبل از این که مرگخوارای اربابم مثل تسترالاش تموم شن، کلاه سو رو گرفت و با یک حرکت تا گردن بلاتریکس پایین کشید. تسترال به فکر انقراض مرگخوارای ارباب بود؟ شاید..شایدم میخواست چشمای معصوم هکتورو از دیدن چهره ی قرمز رو به انفجار بلا، دور نگه داره.

کراب که داشت ریملشو توی آینه از زیر چشماش پاک میکرد، انعکاس بازارو از پشت سرش دید. خوش حال شد. ریلمش تموم شده بود. به این فکر کرد که چقد خوب که هنوز 10 متر هم از بازار فاصله نگرفته بودن! دو طرف رداشو با دستاش گرفت و خرامان خرامان به سمت بازار رفت.

لینی بال بال زنان عقبو نگاه کرد.
- آم! من یه فکری دارم! میتونیم برعکس بشیم و دوچرخه روی ما بشینه! این طوری زود تر میرسیم!





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 21 بهمن 1397 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بین مرگخواریون تنها کسی که مخالف حرف گریک بود، بلاتریکس بود.

- به نظر من که حرف قشنگی زد!
- کراب کسی از تو نظر خواست؟

لینی که دید اگه از کراب حمایت نکنه به احتمال زیاد مجبور می شه بره لای موهای بلاتریکس، گفت:
- من که ازش نظر خواستم.

بقیه مرگخواریون هم از حرکت لینی خوششون اومد و همه با هم یک صدا گفتن:
- ما هم همینطور!

گریک که دید همه موافقن گفت:
- الیزا... با اجازه!

و نفس گرفت، چشماشو بست و شیرجه زد توی مو های بلاتریکس.
گریک بعد از کمی چشم بسته حرکت کردن، چشم هاشو باز کرد.
همه جا سیاه بود ولی نور از چند جایی به سر بلاتریکس می خورد.
گریک آرام آرام جلو می رفت که ناگهان به شپشی برخورد کرد.
- سلام!
- سلام با مرام
شدی شبیه باورام

- قربونت بشم... شپش...
- شپش باباته!
- عه بابا!... چرا نگفته بودی شپشی؟
- من بابات نیستم... شپش باباته!

گریک خیلی خنگ بود و هر موقع بحث پیچیده می شد هنگ می کرد.
- هوا چقد خوبه! ... یه مار این دور و برا ندیدی؟
- مار؟... سبزه؟
- آفرین!
- درازه؟
- آفرین!... دیدیش؟
- نه!
- پس چی میگی؟
- من ندیدمش... یکی از دوستام اونو دیده... یکم برو جلوتر... داره پوست سر می خوره.

گریک از شپش خداحافظی کرد و رفت. کمی اونور تر به شپشی که دوست شپش بود رسید.
- سلام!
- سلام با مرام
شدی شبیه
...
- باورام!
- نه... پایانش باز بود!
- اووووو چه حرفه ای! ... ببخشید شپش...
- با...
- بابامه؟
- نه می خواستم بگم با منی؟
- آره دیگه مگه غیر از تو شپشی هست؟
- اینجا شپش زیاده!
- نه من با تو بودم... میگم شپش... مار این دور و برا ندیدی؟... سبز و دراز؟
- فک کنم دیدم.
- کجاست؟
- نگا از اینور می ری... چهار راه "مو پیچک" رو می پیچی سمت راست... بعد می رسی به بلوار "نرم کننده"... یه پنجاه متر میری جلو می رسی به خیابون "سنگ پا"...
- سنگ پا؟... این چه ربطی به مو داره؟
- اینو به بلا بگو!
- خب ادامه بده.
- داشتم می گفتم... میری تو خیابون، بعد میری تو کوچه ی هفتم... اونجاست!
- ممنونم شپش!

گریک حرکت کرد به سمت نجینی. توی راه چند باری پاش چسبید به چربیِ موهای بلاتریکس ولی با هر زحمتی شد رسید به نجینی.
- سلام نجینی... اوه اوه خیلی بد گیر کردی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/11/21 23:47:57
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/11/21 23:53:28
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1397 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا، اوردم! زهر مار... می خوای؟!
-فس؟!

مرگخواران، شگفت زده به نقطه ای که صدا از آنجا آمد نگاه کردند.
بلاتریکس، تازه علت فشار زیادی که روی سرش حس می کرد را فهمیده بود.

-الیزا... عزیزم... فکر کنم یه چیزی توی موهات گیر کرده!

حالا فشار روحی هم به دردهای بلاتریکس اضافه شده بود!

لینی دور موهای او چرخی زد.
-پرنسس... شما اونجایین؟!
-فسس!
-چطوری رفتین اونجا؟

مرگخواران با حیرت به بلاتریکس چشم دوخته بودند.
او اتفاقات شب قبل را در ذهنش مرور می کرد...
زمانی که نجینی سردش شده بود و بلاتریکس از او خواسته بود کمی در موهایش استراحت کند تا گرم شود...

-فسسسسس!

همه مرگخواران هول شده بودند و به دنبال راه چاره ای برای نجات مار محبوب اربابشان می گشتند.
در این بین، سو سعی کرد هوش ریونی اش را به رخ بقیه بکشد.
-اکسیو نجینی!

همه در سکوت فرو رفتند تا نتیجه را تماشا کنند.
مرگخواران از اینکه دیگر نیاز نبود برای نجات نجینی، به درون جنگل بی انتهای موهای بلاتریکس بروند، احساس شعف می کردند.

لحظه ای بعد، گوشه ای از موهای بلاتریکس تکانی خورد و قسمتی کوچک از دم نجینی، از آنجا مشخص شد. نفس ها در سینه حبس شده و قلب ها به شدت می تپیدند...

اما ناگهان... موها در هم پیچیدند و گره خوردند و فریاد بلاتریکس و نجینی، فضا را پر کرد!
-فسسسسسسسسسس!
-موهاااااااااام!

بلاتریکس خودش هم از فریادی که زده بود تعجب کرد!
-سو... می کشمت! اما به وقتش... فعلا یه نفر باید پرنسس رو نجات بده.

مرگخواران تصمیم گرفتند از دوچرخه پیاده شده و راه کوچه ناکترن را در پیش بگیرند تا کمی نخودِ سیاه خریداری کنند...

-الیزا... می خوای کمکت کنم؟ اگر بخوای می تونم باد بشم بپیچم توی موهات!

لبخندی شیطانی، بر لبان مرگخواران نقش بست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/11/19 17:14:38
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/11/19 21:36:24
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1397 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تسترال‌های لرد گذاشتن رفتن. لرد از مرگخوارا می‌خواد براش تسترال‌های جدید تهیه کنن. مرگخوارا برای خرید تسترال به بازار می‌رن و موفق می‌شن یه تسترال پیدا کنن. ولی تستراله هم حرف می‌زنه و هم خیلی پرروئه!
تسترال بهشون می‌گه که قبل از رفتن باید هکتور رو براش بکشن. مرگخوارا ادعا می‌کنن که هکتور یه نوع تسترال ماده‌س و اسمش تستراکتوره! تستراله همراه هکتور راهی خانه ریدل ها می شه.
همگی به همراه یک مسافر دیگه سوار یه دوچرخه می شن.

....................

جا کم بود...
در واقع جا نبود!

مرگخوارانی که روی سرو کله هم نشسته بودند، اصلا احساس راحتی نمی کردند. عشوه های هکتور و تسترال هم حالشان را بیش از پیش به هم می زد.

-سو؟ می شه حداقل تا مقصد اون کلاه گل و گشادتو از سر برداری؟

سو با چهره ای بسیار متعجب به گوینده که کسی جز هکتور نبود نگاه کرد.
-می فهمی داری چی می گی؟ تو می تونی سویی بدون کلاه تصور کنی؟ من که نمی تونم!

-عزیزم...بهش جفتک بزنم؟

تسترال با نگاهی عاشقانه و تهوع آور از هکتور پرسید...و سو برای جلوگیری از جفتک اندازی تسترال، کلاهش را با جادو کمی کوچکتر کرد.
طولی نکشید که مسافر دیگر که کسی جز خانم چاق نبود پیاده شد و مسافر بعدی سوار شد.
که ای کاش نمی شد!

-ببخشید خانم...طرز سوار شدن شما روی دوچرخه شدیدا شبیه الیزا، همسر از دست رفته منه...می شه تا مقصد به چشماتون خیره بشم؟

مرگخواران که در حالت عادی هم از همراهی یک محفلی بسیار ناراحت بودند، با اخم به گریک الیواندر نگاه کردند.
-دوچرخه؟ این سفیده هی داره مزاحم نوامیس سیاها می شه. ممکنه پیادش کنی؟

دوچرخه رد کرد. گریک کرایه اش را تا مقصد حساب کرده بود و مرگخواران باید تحملش می کردند.

گریک این بار رو به بلاتریکس کرد.
-الیزا...عزیزم...چیزی برای خوردن نیاوری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1397 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دوساعت ،يا بيشتر از زمانى که مرگخوارا و تسترال حرکت کرده بودند ميگذشت.
اما هنوز حتى يک کيلومتر که هيچ ،به اندازه چند متر هم به خانه ريدل نزديک نشده بودند!

لينى بلاخره بعد از دوساعت زير هکتور و تسترال له شدن ،واز طرفى فشارى که از پهنا توسط مسافر چاق به آنها وارد شده بود به حرف آمد.
-اووم.. ميگم خب اگه پياده ميرفتيم که زودتر ميرسيديم ،هنوز حتى به خانه ريدل نزديک نشديم که هيچ ،از رستوران هم دور نشديم خب!

بلاتريکس که خودهم سعى ميکرد با اين موضوع کنار بيايد وکل اين جمعيت را با يک کروشيو با خاک يکسان نکند ،باصداى نه چندان آرامى لينى را ساکت کرد.
-هيسسسس لينى ،پيکسى ها فريااد نميزنند!

تسترال که تا آن زمان اگر سنگينى وزنش را در نظر نميگرفتي ،حضورش حس نشده بود ،همان طور که از چشم هايش قلب و دل و روده بيرون ميزد ،با لحنى تسترالى دهانش را به سخن گشود.
-هکولى من.... هرچقدر اين ماشين فرارى آروم تر حرکت میکنه ،قلب من براى تو تند تر ميتپه ،اين چه حسيه که تو چشام موج ميزنه؟

هکتور نميدانست ،از جمله نه چندان زيباى تستى تمام محتويات معده اش را بالا بياورد ،يا از اين که روى تخم چشم هاى کراب نشسته لذت ببرد!
اما چون مورد اول امکان پذير نبود ،تصميم گرفت همراه با لذت بردن از مورد دوم ،کمى هم تسرال را اذيت بنمايد.
-تستى جونم ،نفسم ،قلبم ،دلم ،پاهم ،دستم..... درد ميکنه!

تسترال که تا خواسته بود ،از جمله اول هکتور لذت ببرد خيلى شيک با شنيدن جمله آخر ،برجکش فرو ريخته بود ،لگدى به کله کراب زد. لگدى تسرالى!
-کلتو نرم کن هکولى دردش نياد!

کراب اما درد داشت .
گيج هم شده بود ،نميداست در اين داستان کثيف به قلم ديانا ،دلش براى خود که علاوه بر له شدن زير قسمت پشتى هکتور ، براى لگد تسترالى که خرده بود بسوزد ،يا براى تسترال که فروريختگى برجکش را شاهد بود ،يا براى مرگخواران ديگرى که زير هک و تستى له ميشدند ،يا حتى دوچرخه که تمام آنها را حمل ميکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده