جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
39 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- شفابخشی جادویی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/08/01
تولد نقش: 1399/08/02
آخرین ورود: دوشنبه 22 مرداد 1403 10:34
از: دست رفته و دردمند
پستها:
172

سلام بر پرفسور پرفسورا
-هوی! تو افسرده ایی؟
- واااااییی! ترسیدم بابا!ونیتی تویی؟! نه افسرده نیستم!
- چند سکه بهت بدم افسرده میشی؟
- چی میگی؟ معلومه که نه! برو کنار ببینم!
این چندمین نفری بود که اما در وسط راهرو خفت کرده بود و مثل بقیه نتیجه ایی نداشت. اما واقعا درک نمیکرد که چرا بقیه در ازای چند سکه خوشگل حاضر نیستند کمی ادای ناراحتی دربیاورند. حالا که ملانی مجبورش کرده بود برای بیرون رفتن از قلع حتما تکلیف کلاسش را بیاورد ، باید هر طوری که شده یک فرد افسرده را گیر می آورد.
هوا داشت تاریک میشد که به این معنی بود که همه به خوابگاه هایشان برمیگشتند و احتمالا قرار نبود کسی دیگری را در راهرو شکار کند. با ناامیدی آهی کشید و به سمت خوابگاه گریفیندور به راه افتاد.
اصلا این افسردگی دیگر چه مرضی بود؟ وقتی پول هست چرا کسی باید ناراحت باشد؟
وقتی هم که نیست کافی است جیب یک مغز پروانه ایی را برای پ.ل درآوردن سبک کرد. به همین راحتی!
اما با خودش فکر کرد میتواند یک کلاس ضد افسردگی برگزار کند و پول خوبی به جیب بزند. ظاهرا این افسرده ها حتی این اصول پایه هم بلد نبودند.پس اما میتوانست به آنها یاد بدهد!
با این فکر لبخند زد. زیر لب گفت:
-بیا! ببین حتی فکرشم شادم میکنه!به این دکترا چی یاد میدن واقعا؟
در همین فکرها بود که به تابلوی بانوی چاق رسید. با بیحالی اسم رمز را گفت:
- پیاز سوخته!
اما بانوی چاق توجهی به او نکرد. حواسش کاملا پرت گره زدن طناب ضخیم قرمز رنگی بود. در کمال تعجب اما وقتی گره زدنش تمام شد ، حلقه طناب را از گردنش رد کرد و آن را از دو طرف کشید. صورتش داشت کم کم بنفش میشد که اما متوجه قضیه شد و فریاد زد:
- چی کار میکنی؟ الان خفه میشی و خونت....یعنی رنگ ات میزنه بیرون ها!
بانوی چاق کمی طناب را شل کرد و گفت:
- منم همینو میخوام! دیگه خسته شدم از خودم! از این اضافه وزن! چقدر متلک نقاشی های همسایه رو تحمل کنم! تو هم برو پی کارت! میخوام توی این ثانیه های اخر تنها باشم!
اما اولش واقعا استرس گرفته بود ولی با حرفهای بانوی چاق لبخند موذیانه ایی روی لبش نقش بست. بلاخره موفق شده بود. او یک افسرده واقعی پیدا کرده بود. ان هم بدون آنکه یک سکه خرج کند. حالا فقط باید درمانش میکرد.
با چاپلوسی گفت:
- کی گفته تو چاقی؟ تو فقط وضوح ات بالا است بابا! این همه جلال !این همه شکوه!
اما بانوی چاق شروع به گریه کردن کرد و گفت:
- دروغ نگو! خودم میدونم الان همه لاغر دوست دارن! مثل اون داف الدوله که توی راهروی چپ طبقه هفتمه! میدونی کلی از نقاشیها هر روز میرن دیدنش؟ منم میخواستم لاغر کنم ولی نمیتونم!
اما که از گریه بانوی چاق گیج شده بود گفت:
- خب...میخوای بهت پول بدم؟ اونجوری خوشحال میشیا!
اما بانوی چاق فقط با شدت بیشتری گریه کرد. پس همه چی با پول درست نمیشد. اما با خودش فکر کرد این افسرده ها واقعا موجودات عجیبی هستند.
بعد در حالی که سعی میکرد جز پول به راه حل دیگری فکر کند گفت:
- خب....لاغری دیگه؟ غذاتو باید کم کنی!
بانوی چاق در وسط گریه اش گفت:
- کم ...هق....کردم....هق....ولی اینجوری بیشتر غمگین میشم.....هق....
اما ناگهان به یاد آورد که ملانی گفته بود یکی از عوارض افسردگی پرخوری است که افراد برای فرار از ناراحتی شان انجام میدهند. پس احتمالا بانوی چاق هم همین حالت را داشت و با رژیم گرفتن حالش بدتر مشد. باید فکر دیگری میکرد.
ناگهان گفت:
- اها! ورزش! ورزش چطوره؟ هم لاغر میشی و هم شادت میکنه.
بانوی چاق که گریه اش بند آمده بود در حالی که داشت با انتهای طناب قرمز دور گردنش بازی میکرد گفت:
- اینم امتحان کردم....ولی میبینی که لباسم چقدر پف پفیه! خواستم یکم درازنشست برم یه ور دامنم کاملا جر خورد! دیگه مجبور شدن برام نقاش بیارن که درست کنه. کلی هم سرم غر زدن که تابلومو خراب نکنم.
دیگر فکری به ذهن اما نمیرسید. سعی کرد چیزهایی که ملانی در کلاس گفته بود به خاطر بیاورد:
- افسرده ها ناراحتن....باید کاری کنیم خوشحال بشن و بفهمن مهم اند...مهم....مهم....اها! فهمیدم! اگه کسی تو رو همینطوری دوست داشته باشه حله دیگه؟ دیگه لاغرم نمیخواد بشی!
- خب آره...ولی اخه کسی که دوستم نداره.
- فقط بسپارش به خودم!
تنها چند ساعت بعد از این مکالمه سر بانوی چاق به قدری شلوغ شده بود که افراد گریفیندور دیگر به راحتی نمیتوانستند به خوابگاه رفت و آمد کنند. بچها ی گروهای مختلف ، اساتید و حتی روح ها به بانوی چاق سر میزدند و کلی از او تعریف میکردند. بانوی چاق هم تمام جریان لاغری را فراموش کرده بود و حتی میخواست برای دیدارش از این بعد نوبت بگیرند.
در واقع حدس اما درست بود. همه چیز راه حل یکسانی داشت. فقط کافی بود برای درج یک آگهی در پیام امروز پول بدهد. در آگهی نوشته شده بود:
نقل قول:
همه چیز با پول حل شده بود! به همین راحتی!
-هوی! تو افسرده ایی؟
- واااااییی! ترسیدم بابا!ونیتی تویی؟! نه افسرده نیستم!
- چند سکه بهت بدم افسرده میشی؟
- چی میگی؟ معلومه که نه! برو کنار ببینم!
این چندمین نفری بود که اما در وسط راهرو خفت کرده بود و مثل بقیه نتیجه ایی نداشت. اما واقعا درک نمیکرد که چرا بقیه در ازای چند سکه خوشگل حاضر نیستند کمی ادای ناراحتی دربیاورند. حالا که ملانی مجبورش کرده بود برای بیرون رفتن از قلع حتما تکلیف کلاسش را بیاورد ، باید هر طوری که شده یک فرد افسرده را گیر می آورد.
هوا داشت تاریک میشد که به این معنی بود که همه به خوابگاه هایشان برمیگشتند و احتمالا قرار نبود کسی دیگری را در راهرو شکار کند. با ناامیدی آهی کشید و به سمت خوابگاه گریفیندور به راه افتاد.
اصلا این افسردگی دیگر چه مرضی بود؟ وقتی پول هست چرا کسی باید ناراحت باشد؟
وقتی هم که نیست کافی است جیب یک مغز پروانه ایی را برای پ.ل درآوردن سبک کرد. به همین راحتی!
اما با خودش فکر کرد میتواند یک کلاس ضد افسردگی برگزار کند و پول خوبی به جیب بزند. ظاهرا این افسرده ها حتی این اصول پایه هم بلد نبودند.پس اما میتوانست به آنها یاد بدهد!
با این فکر لبخند زد. زیر لب گفت:
-بیا! ببین حتی فکرشم شادم میکنه!به این دکترا چی یاد میدن واقعا؟
در همین فکرها بود که به تابلوی بانوی چاق رسید. با بیحالی اسم رمز را گفت:
- پیاز سوخته!
اما بانوی چاق توجهی به او نکرد. حواسش کاملا پرت گره زدن طناب ضخیم قرمز رنگی بود. در کمال تعجب اما وقتی گره زدنش تمام شد ، حلقه طناب را از گردنش رد کرد و آن را از دو طرف کشید. صورتش داشت کم کم بنفش میشد که اما متوجه قضیه شد و فریاد زد:
- چی کار میکنی؟ الان خفه میشی و خونت....یعنی رنگ ات میزنه بیرون ها!
بانوی چاق کمی طناب را شل کرد و گفت:
- منم همینو میخوام! دیگه خسته شدم از خودم! از این اضافه وزن! چقدر متلک نقاشی های همسایه رو تحمل کنم! تو هم برو پی کارت! میخوام توی این ثانیه های اخر تنها باشم!
اما اولش واقعا استرس گرفته بود ولی با حرفهای بانوی چاق لبخند موذیانه ایی روی لبش نقش بست. بلاخره موفق شده بود. او یک افسرده واقعی پیدا کرده بود. ان هم بدون آنکه یک سکه خرج کند. حالا فقط باید درمانش میکرد.
با چاپلوسی گفت:
- کی گفته تو چاقی؟ تو فقط وضوح ات بالا است بابا! این همه جلال !این همه شکوه!
اما بانوی چاق شروع به گریه کردن کرد و گفت:
- دروغ نگو! خودم میدونم الان همه لاغر دوست دارن! مثل اون داف الدوله که توی راهروی چپ طبقه هفتمه! میدونی کلی از نقاشیها هر روز میرن دیدنش؟ منم میخواستم لاغر کنم ولی نمیتونم!
اما که از گریه بانوی چاق گیج شده بود گفت:
- خب...میخوای بهت پول بدم؟ اونجوری خوشحال میشیا!
اما بانوی چاق فقط با شدت بیشتری گریه کرد. پس همه چی با پول درست نمیشد. اما با خودش فکر کرد این افسرده ها واقعا موجودات عجیبی هستند.
بعد در حالی که سعی میکرد جز پول به راه حل دیگری فکر کند گفت:
- خب....لاغری دیگه؟ غذاتو باید کم کنی!
بانوی چاق در وسط گریه اش گفت:
- کم ...هق....کردم....هق....ولی اینجوری بیشتر غمگین میشم.....هق....
اما ناگهان به یاد آورد که ملانی گفته بود یکی از عوارض افسردگی پرخوری است که افراد برای فرار از ناراحتی شان انجام میدهند. پس احتمالا بانوی چاق هم همین حالت را داشت و با رژیم گرفتن حالش بدتر مشد. باید فکر دیگری میکرد.
ناگهان گفت:
- اها! ورزش! ورزش چطوره؟ هم لاغر میشی و هم شادت میکنه.
بانوی چاق که گریه اش بند آمده بود در حالی که داشت با انتهای طناب قرمز دور گردنش بازی میکرد گفت:
- اینم امتحان کردم....ولی میبینی که لباسم چقدر پف پفیه! خواستم یکم درازنشست برم یه ور دامنم کاملا جر خورد! دیگه مجبور شدن برام نقاش بیارن که درست کنه. کلی هم سرم غر زدن که تابلومو خراب نکنم.
دیگر فکری به ذهن اما نمیرسید. سعی کرد چیزهایی که ملانی در کلاس گفته بود به خاطر بیاورد:
- افسرده ها ناراحتن....باید کاری کنیم خوشحال بشن و بفهمن مهم اند...مهم....مهم....اها! فهمیدم! اگه کسی تو رو همینطوری دوست داشته باشه حله دیگه؟ دیگه لاغرم نمیخواد بشی!
- خب آره...ولی اخه کسی که دوستم نداره.
- فقط بسپارش به خودم!
تنها چند ساعت بعد از این مکالمه سر بانوی چاق به قدری شلوغ شده بود که افراد گریفیندور دیگر به راحتی نمیتوانستند به خوابگاه رفت و آمد کنند. بچها ی گروهای مختلف ، اساتید و حتی روح ها به بانوی چاق سر میزدند و کلی از او تعریف میکردند. بانوی چاق هم تمام جریان لاغری را فراموش کرده بود و حتی میخواست برای دیدارش از این بعد نوبت بگیرند.
در واقع حدس اما درست بود. همه چیز راه حل یکسانی داشت. فقط کافی بود برای درج یک آگهی در پیام امروز پول بدهد. در آگهی نوشته شده بود:
نقل قول:
طلسم خوش شانسی بانوی چاق!
فقط با تعریف از تابلوی بانوی چاق تا پنج روز بیمه خوش شانسی میشوید! کاملا مجانی! بشتابید و در ایام امتحانات خودتان را خوش شانس کنید!
آیا در عشق شکست خورده اید؟ با تعریف از بانوی چاق میتوانید برای بردن قلب معشوقه خود خوش شانس شوید!
همه چیز با پول حل شده بود! به همین راحتی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
جزئیات کاربر

سلام استاد.
تکلیف این جلسه:
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.
—✦—
تکلیف این جلسه:
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.
—✦—
- گشـــــــنمه!

هیچ کس به او توجه نکرد.
-خســــــــتمه!

باز هم هیچ کس توجه نکرد.
- خیر سرم مدافع تیم تونم.

برای هیچ کس ذره ای اهمیت نداشت.
- وقتی من رفتم تازه می فهمید چه گوهری رو از دست دادید.
راهش را گرفت تا برود. مکث کرد ممکن بود کسی جلوی او را بگیرد.
-به سلامت!

دیزی برگشت و به هم گروهی هایش نگاه کرد. همه باهم به دیزی زل زده و جمله آخر همانند گروه سرود های مشنگی بر زبان آورده بودند. دیزی که از این رفتار جا خورده بود غر غر کنان به سمت تخت خوابش رفت. به اتاقش رسید و رو تخت ولو شد.
- اگه همینا بعدا نیومدن عذر خواهی... آخ!
- عه اینجا تخت تو بود؟

دیزی به قارقارو نگاه کرد.
-نه متاسفانه! اشتباه اومدید ...پ ن پ.. تخت کتیه!

-ببخشید!
- چرا اومدی اینجا؟
- اومدم باهات درد و دل کنم.
بنظرت من تغییر نکردم؟ یه چیزی در درون من فرق نکرده؟دیزی با بی حوصلگی قارقارو را بر انداز کرد.
-همه چیز عادیه!
- دقت کن.
دیزی با دقت نگاه کرد.
- عادیه!
-بیشتر دقت کن.
دیزی بیشتر دقت کرد.
- مثل همیشه! هیچی تغییر نکرده.

- مرلین به روونا رحم کنه که تو تو گروهشی... اینجا رو نگاه کن.

قاقارو با انگشت کوچک گربه ای اش به نقطه ای اشاره کرد. یکی از هزاران تار مویش کمی به سمت پائین مایل شده بود.
- خیلی تغییر کرده! مگه نه؟

- به این میگی تغییر؟

- آره دیگه.

- خب الان چرا این تار موت برات مهم شده؟
- فکر میکنم افسردم.
- جان!... افسرده... تو؟
-مگه پروفسور استانفورد نگفت افسردگیبه نشونه هایی دارد، اینم نشونست دیگه.

دیزی ضربه ای به سرش زد. قارقارو کاملا اشتباه برداشت کرده بود.
- باز کتی به تو مفهوم رو اشتباه رسونده!
ببین منظور پروفسور از تغییر یه تغییر کلی بود نه مایل شدن یه تار مو. بعدشم این تغییر باید تحت تاثیر رفتار بقیه باشه تا آدم افسرده بشه و تغییر کنه.
- خب منم رفتار بقیه رو دیدم که افسرده شدم.

- پوف! تو افسرده نشدی که فقط یه تار از موهات تغییر حالت داده که با یه دست شونه کشیدن قابل حله؛ این حالت اسمش که افسردگی نیست.

- هیچ کس منو نمی فهمه! هق... هق...
قطرات کوچک اشک از چشمان قاقارو سقوط میکرد و روی رو تختی می ریخت. دیزی محو قطرات اشک شده بود. او نمی توانست دل این گربه کوچولو را بشکند. دستمالی برداشت و به قاقارو داد. کم کم داشت باور میکرد قاقارو افسرده شده است.
-آخی! من کمی می فهمم! بیا چندتا نفس بکش تا یکم حالت بهتر شه.
قاقارو طبق توصیه دیزی نفس عمیقی کشید.
- یکم بهتر شد. ولی خب...

دیزی به کلاس امروز فکر کرد و جرقه ای در ذهنش روشن شد.
- قاقارو کتی چجوری خوشحالت میکرد؟
- من رو میبرد شهربازی!
- متاسفانه الان نمیشه بریم. بعدی...
- کتاب برام می خوند.
- ایده بی زحمت تر تو دست و پنجولت نیست. اصلا حالش رو ندارم.

- آهان فهمیدم... باهم چیپس میخوردیم!

-امم...
تمام شرایط برای اجرای این ایده محیا بود. دیزی به قفسه بالای تختش نگاه کرد. بسته ی چیپسی که همین امروز صبح از هاگزمید گرفته بود، بیشتر از همه چیز در چشم بود.
-من...یه... بسته... چیپس...

قاقارو به سرعت و پا برهنه وسط حرف دیزی پرید.
- تو چقدر مهربونی! میشه بدیش به من؟

دیزی که جا خورده بود، من من کنان ادامه داد.
-ام... شایـ...
-خیلی خیلی ممنون!
قاقارو به سرعت قفسه رفت و چیپس را در یک چشم به هم زدن به چیپس را برداشت.
-ممنون بابت کمکت! کاری نداری؟ من باید برم.

- صبر کن! کجا؟ باهم نخوریم؟
- نه دیگه... طعم چیپس باید با خرش خرش خوردن کتی همراه باشه تا من خوشحال بشم.

- خب باشه ... توی راه مراقب باش!

- چشم!
قاقارو چشمک ریزی زد و به سرعت غیب شد. شاید این رفتار قاقارو اول برای دیزی عجیب بود ولی الان کاملا حس و حال او را درک کرده بود. لبخندی که بر لب داشت بر همه چیز گواه بود.
چند دقیقه بعد_ خوابگاه گریفندور
-خرچ... خرچ... به به چقدر خوبه!

- واقعا که! منو بگو سر زی رو برای تو شیره مالیدم.

قاقارو به کتی نگاه کرد. کتی بسته چیپس که قبلا متعلق به دیزی بود را در دست داشت و دو لپی چیپس میخورد.
- همه چیز... خرچ... طبیعی به...خرچ...نظر رسیده دیگه؟

- با اشکایی که من ریختم دل تخت خوابشم برام آب شد.

- خوبه!... خرچ... آفرین!
قاقارو خودش هم باورش نمیشد، توانسته بود با گریه و زاری روی دیزی تاثیر بگذارد.
تامام
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

ببخشید یادم رفت بنویسم
:
کتی، حوصله ی پیدا کردن بیمار نداشت. فکر خوبی بود! خودش یکی را بیمار میکرد.پس، تمام مدت، قاقارو را زیر نظر گرفته، و بسته بسته چیپس میخورد.
- کتی؟
- هوم؟
- میشه بپرسم چرا از صبح تا حالا به من زل زدی؟ کارتون چیپسم تموم کردی! ببینم... هنوز از اون سرکه ایاش مونده؟
کتی، چشمانش را ریز کرد و پاکت خالی بنفش رنگ را، جلوی صورت قاقارو، تکان داد.
- قاقارو، ببینم... دلیلت برای زندگی چیه؟
قاقارو، از کتی دور شد و بسته پفیلایی باز کرد.
- از بس چیپس خوردی و تلوزیون دیدی مخت هنگ کرده.
کتی، دفترش را که پر از اثر انگشت چیپسی بود، باز کرد.
- اولین نشانه: بد بینی. خب... داشتی میگفتی. دلیلت برای زندگی چیه؟
قاقارو، پفیلایی به سمت کتی پرت کرد.
- فرو کردن پفیلا تو دماغت.
کتی، زبانی برای قاقارو درآورد، و یادداشتش را ادامه داد.
- نداشتن دلیل منطقی برای زندگی. بزار ببینم...
یاداشت حرف های پروفسورش را درآورد.
- خب... قاقارو! تو الان افسردگی داری. تبریک میگم.
قاقارو، نیشخندی زد.
- خب، چرا برام یه چیزی درست نمیکنی بخورم خوب شم؟ مثل بستنی شکلاتی؟ مطمئنم خوشحالم میکنه.
- لازم نکرده! خودم بلدم.
و دست به کار شد.
چند دقیقه ی بعد، کتی، در حالی که بستنی شکلاتی با شکل و شمایل عجیبی را حمل میکرد، نامه ی دریافتی از دیزی را، مچاله کرد و داخل جیبش گذاشت.
- خب قاقارو. حالا اینو بخور.
و بستنی شکلاتی اش را، درون دهان قاقارو چپاند. قاقارو، با خوشحالی اولین گاز را به بستنی زد و...
- سوختم!
قاقارو، درون اتاق میدوید و فریاد میزد.
- خب، بیمارم درمان شد. ولی، بستنی فلفلی عجب فکری بود. دست دیزی درد نکنه.
:سلام پروفسور قشنگم!
تکلیف این جلسه:
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.
کتی، حوصله ی پیدا کردن بیمار نداشت. فکر خوبی بود! خودش یکی را بیمار میکرد.پس، تمام مدت، قاقارو را زیر نظر گرفته، و بسته بسته چیپس میخورد.
- کتی؟
- هوم؟
- میشه بپرسم چرا از صبح تا حالا به من زل زدی؟ کارتون چیپسم تموم کردی! ببینم... هنوز از اون سرکه ایاش مونده؟
کتی، چشمانش را ریز کرد و پاکت خالی بنفش رنگ را، جلوی صورت قاقارو، تکان داد.
- قاقارو، ببینم... دلیلت برای زندگی چیه؟
قاقارو، از کتی دور شد و بسته پفیلایی باز کرد.
- از بس چیپس خوردی و تلوزیون دیدی مخت هنگ کرده.
کتی، دفترش را که پر از اثر انگشت چیپسی بود، باز کرد.
- اولین نشانه: بد بینی. خب... داشتی میگفتی. دلیلت برای زندگی چیه؟
قاقارو، پفیلایی به سمت کتی پرت کرد.
- فرو کردن پفیلا تو دماغت.
کتی، زبانی برای قاقارو درآورد، و یادداشتش را ادامه داد.
- نداشتن دلیل منطقی برای زندگی. بزار ببینم...
یاداشت حرف های پروفسورش را درآورد.
- خب... قاقارو! تو الان افسردگی داری. تبریک میگم.
قاقارو، نیشخندی زد.
- خب، چرا برام یه چیزی درست نمیکنی بخورم خوب شم؟ مثل بستنی شکلاتی؟ مطمئنم خوشحالم میکنه.
- لازم نکرده! خودم بلدم.
و دست به کار شد.
چند دقیقه ی بعد، کتی، در حالی که بستنی شکلاتی با شکل و شمایل عجیبی را حمل میکرد، نامه ی دریافتی از دیزی را، مچاله کرد و داخل جیبش گذاشت.
- خب قاقارو. حالا اینو بخور.
و بستنی شکلاتی اش را، درون دهان قاقارو چپاند. قاقارو، با خوشحالی اولین گاز را به بستنی زد و...
- سوختم!
قاقارو، درون اتاق میدوید و فریاد میزد.
- خب، بیمارم درمان شد. ولی، بستنی فلفلی عجب فکری بود. دست دیزی درد نکنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/6/9 15:39:04
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/06/04
تولد نقش: 1400/06/04
آخرین ورود: امروز ساعت 00:55
از: قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
پستها:
56

-سلام سِد ! چه خبرا؟ 
-خوبم.
چند وقتی بود که سدریک دیگه حال و حوصله نداشت، فی الواقع هیچوقت نداشت! ولی قبلاً به گلای تالار آب می داد، کتاب می خوند و به هافلیا انگیزه می داد تا تکالیفشون رو انجام بدن.
ولی در حال حاضر سدریک هیچکدوم از کارای بالا رو انجام نمی داد و فقط گوشه ای می نشست و با هیچکس حرف نمی زد.
-آخ بمیرم که قلبِ ارشد مظلوممون رو شکستن!
- چیزی نیست! به هر حال تالارنشینیه و هزار درد.
رامودا می خواست که کنار سدریک بشینه تا با هم گریه بکنن و اینطوری هردو خالی بشن؛ ولی همون موقع چهره ی پروفسور استانفورد توی ذهنش پدیدار شد.
-چه جادوآموز تنبلی! تا الان دو جلسه توی کلاس من غیبت کردی و حالا هم نمی خوای تکلیفی که دادم رو تحویل بدی؟!
اضطراب، وجود رامودا رو فرا گرفت.
اگر نمره ی کافی توی دَرسا دریافت نمی کرد، بعدا مجبور بود به جای کار توی ساختمون وزارت سحر و جادو، یه چرخ دستی پر از هَله هوله جادویی رو توی قطار از این کوپه به این کوپه ببره و انگشت نمای جادوآموزا بشه!
حالا که موقعیت انجام تکلیف پیش اومده بود ، رامودا یه گوشه نشست و به این فکر کرد که با چه روشی سدریک رو از افسردگی در بیاره.
-خودش گفت علت افسردگیش تالارنشینیه، پس باید از تالار بکشونمش بیرون و ببرمش گردش.
توی مرحله بعد رامودا باید تصمیم می گرفت که سدریک رو کجا ببره.
شهربازی گزینه مطمئن و خوبی بود؛ تنها اشکالی که داشت این بود که هیجاناتِ وسایلش خیلی زیاد بود و این تهدید بزرگی برای رامودا به حساب می اومد!
امّا وقتی که به نمره ی تُپُل تکلیف فکر کرد، نظرش عوض شد و رفت که سدریک رو ببره شهربازی.
-هی سدریک! ظاهراً تو دچار افسردگی شدی و برای خلاص شدن ازش، نیاز به برنامه ی درمانی داری و من برات برنامه شهر بازی تدارک دیدم.
همونطور که برای رامودا قابل حدس بود، سدریک مخالفت کرد؛ اما رامودا اونقدر اصرار کرد که سدریک پیشش کم آورد و رفتن شهر بازی.
در شهربازی
-دوتا بلیت ترن هوایی لطفا.
امّا این حرف از دهن رامودا پریده بود بیرون و در واقع رامودا می خواست دوتا بلیت تکان دهنده کودک بگیره که به نظرش هم ایمن و هم سرگرم کننده بودن، ولی حالا دیگه دیر شده بود و بلیت فروخته شده پس گرفته نمی شد!
نهایتاً سدریک و رامودا سوارِ ترن هوایی شدن.
همون دور اول، رامودا احساس درد توی منطقه ای بین معده و قلبش کرد.
بعد از حدود سه دور، سرعت ترن هوایی اوج گرفت و ضربان قلب رامودا از حد معمول گذشت ؛ به طوری که مسیر گردش خونش رو احساس می کرد!
-مرلینا کمک!
توی شروع دور چهارم، چشماش سیاهی رفت و توی آخرین لحظات ، با حسادت به سدریک نگاه کرد که به نظر می رسید داره لذت می بره؛ آخه چطور می تونست از این وضعیت لذت ببره؟
در آخر ترن هوایی ایستاد و نتیجه ای که حاصل شد شامل یه سدریکِ سَرِحال و یه رامودای سکته کرده بود!

-خوبم.
چند وقتی بود که سدریک دیگه حال و حوصله نداشت، فی الواقع هیچوقت نداشت! ولی قبلاً به گلای تالار آب می داد، کتاب می خوند و به هافلیا انگیزه می داد تا تکالیفشون رو انجام بدن.
ولی در حال حاضر سدریک هیچکدوم از کارای بالا رو انجام نمی داد و فقط گوشه ای می نشست و با هیچکس حرف نمی زد.
-آخ بمیرم که قلبِ ارشد مظلوممون رو شکستن!

- چیزی نیست! به هر حال تالارنشینیه و هزار درد.

رامودا می خواست که کنار سدریک بشینه تا با هم گریه بکنن و اینطوری هردو خالی بشن؛ ولی همون موقع چهره ی پروفسور استانفورد توی ذهنش پدیدار شد.
-چه جادوآموز تنبلی! تا الان دو جلسه توی کلاس من غیبت کردی و حالا هم نمی خوای تکلیفی که دادم رو تحویل بدی؟!
اضطراب، وجود رامودا رو فرا گرفت.
اگر نمره ی کافی توی دَرسا دریافت نمی کرد، بعدا مجبور بود به جای کار توی ساختمون وزارت سحر و جادو، یه چرخ دستی پر از هَله هوله جادویی رو توی قطار از این کوپه به این کوپه ببره و انگشت نمای جادوآموزا بشه!
حالا که موقعیت انجام تکلیف پیش اومده بود ، رامودا یه گوشه نشست و به این فکر کرد که با چه روشی سدریک رو از افسردگی در بیاره.
-خودش گفت علت افسردگیش تالارنشینیه، پس باید از تالار بکشونمش بیرون و ببرمش گردش.
توی مرحله بعد رامودا باید تصمیم می گرفت که سدریک رو کجا ببره.
شهربازی گزینه مطمئن و خوبی بود؛ تنها اشکالی که داشت این بود که هیجاناتِ وسایلش خیلی زیاد بود و این تهدید بزرگی برای رامودا به حساب می اومد!
امّا وقتی که به نمره ی تُپُل تکلیف فکر کرد، نظرش عوض شد و رفت که سدریک رو ببره شهربازی.
-هی سدریک! ظاهراً تو دچار افسردگی شدی و برای خلاص شدن ازش، نیاز به برنامه ی درمانی داری و من برات برنامه شهر بازی تدارک دیدم.

همونطور که برای رامودا قابل حدس بود، سدریک مخالفت کرد؛ اما رامودا اونقدر اصرار کرد که سدریک پیشش کم آورد و رفتن شهر بازی.
در شهربازی
-دوتا بلیت ترن هوایی لطفا.

امّا این حرف از دهن رامودا پریده بود بیرون و در واقع رامودا می خواست دوتا بلیت تکان دهنده کودک بگیره که به نظرش هم ایمن و هم سرگرم کننده بودن، ولی حالا دیگه دیر شده بود و بلیت فروخته شده پس گرفته نمی شد!
نهایتاً سدریک و رامودا سوارِ ترن هوایی شدن.
همون دور اول، رامودا احساس درد توی منطقه ای بین معده و قلبش کرد.
بعد از حدود سه دور، سرعت ترن هوایی اوج گرفت و ضربان قلب رامودا از حد معمول گذشت ؛ به طوری که مسیر گردش خونش رو احساس می کرد!
-مرلینا کمک!
توی شروع دور چهارم، چشماش سیاهی رفت و توی آخرین لحظات ، با حسادت به سدریک نگاه کرد که به نظر می رسید داره لذت می بره؛ آخه چطور می تونست از این وضعیت لذت ببره؟
در آخر ترن هوایی ایستاد و نتیجه ای که حاصل شد شامل یه سدریکِ سَرِحال و یه رامودای سکته کرده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/11/26
تولد نقش: 1399/12/06
آخرین ورود: جمعه 22 فروردین 1404 23:20
از: خونه کله زخمی...
پستها:
84

سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ماهی بود که خانه ی پاتر ها شور و شوق سابق را نداشت و کسی هم دلیل آن را نمی دانست. دلیل اصلی این فضای خشک و بی شوخی، لونا ( لیلی لونا پاتر) بود. چند ماهی بود که لونا برای هیچ کاری اشتیاقی از خود نشان نمی داد؛ حتی اذیت کردن آلبوس که از تفریحات مورد علاقه اش بود!
- لونا؟ کتاب منو کجا قایم کردی؟
- من چیزی رو قایم نکردم آلبوس! حتما زیر تخته!
سابقه نداشت لونا انقدر ساده جای وسایل آلبوس را به او نشان دهد.
.
.
.
صدای پروفسور ملانی پشت هم در ذهن آلبوس پخش می شد.
- درسته که اسمش کاملا ماگلیه، اما این بیماری هم ماگل ها و هم جادوگران رو درگیر میکنه... علائمی که بروز میکنه ناامیدی از زندگی، دوری از دیگران، بی انگیزگی در شروع چیزهای جدید و تجربیات جالب، نخندیدن، گاهی هم خندیدن به هرچیزی... نکته جالبش اینجاست که این بیماری درمان مطمئنی نداره.
- همونطور که پروفسور درمان رو روی آنانیو اجرا کرد، منم باید دنبال چیز های مورد علاقه لونا باشم. اگه همینطور بمونه. بابا، مامان و شاید حتی خود من هم افسرده بشم!
- خب یکیش که همیشه جلو چشممه! بابا! احتمالا باید یکی دوتا از موهاشو توی معجون بریزم. دومی هم که شکلاته! اسنیچش! باید یکم از روشو بتراشم. خوشه. باید اینا رو پیدا کنم!
آلبوس خرامان خرامان به سمت اتاق خواب پدر کله زخمی اش رفت، کمی به اطراف دقت کرد ولی متوجه نشد چرا این کار را انجام داده. با دقت به سمت تخت خواب رفت، بابا کله زخمی راحت و آسوده خوابیده بود، آلبوس در یک حرکت محیرالعقول دو تار مو را از کله زخمی پدرش برداشت و قبل از اینکه بیدار شود، به سرعت متواری شد.
- اووف! چقدر این کار استرس داشت. حالا نوبت بابا اسیه ( اسنیچ لونا)!
آلبوس می خواست به سمت اتاق لونا برود، اما یادش افتاد لونا همیشه درون اتاق است. از این رو به نقشه ی جدیدی فکر کرد. استفاده از بمب کود اعلا اژدهایی!
- خب خب! بمبا رو کار گذاشتم! ماسکم رو هم زدم، الان باید پناه بگیرم. ده دقیقه هم بیشتر وقت ندارم.
با شنیدن صدای انفجار بمب و پخش شدن بوی بد، پاتر ها به سرعت از خانه خارج شدند. حتی به پیدا کردن مقصر نیز نپرداختند، چون می دانستند کار جیمز است! آلبوس به سرعت درون اتاق لونا رفت و اسنیچ را که لونا به علت عجله زیاد در اتاق تنها گذاشته بود را برداشت و ذره ای از آن را برداشت و درون ظرف شیشه ای ریخت. سپس ماسک را برداشت و به سرعت به بقیه پاتر ها پیوست که مشغول مواخذه جیمز بودند.
- خب! تا الان دو گام از نقشه رو اجرا کردم. نوبتیم باشه نوبت شکلاته!
بعد از جر و بحثی که سر جریان بمب با جیمز داشتند آلبوس آرام آرام به سمت مغازه ها راه افتاد تا شکلاتی را که مورد علاقه لونا بود را بگیرد. زمانی که البوس به مغازه رسید که هیپوگریف در آن اطراف پر نمیزد. شکلات را گرفت و به سمت خانه رفت.
- خب طبق دستورالعملی که از پروفسور گرفتم پیش میرم. اول مقداری آب رو اضافه میکنم، بعد ماده اول مورد علاقه لونا و بعد دومی و آخری. بهتره شرح درست کردن معجون رو هم برای پروفسور بنویسم.
زمانی که موی بابا رو اضافه کردم معجون بوی تندی به خودش گرفت ولی زمانی که گرد اسنیچ رو توی پاتیل ریختم نزدیک بود بالا بیارم. الان که شکلات رو اضافه کردم، معجون کمی قابل تحمل تر شده.
- الان وقت آزمایشه! لوناااااااا!
- مرض!
- خفه شو جیمز!
- ببینم اون چیه تو دستت.
- چیز مهمی نیست. برای لوناست.
- دیگه نیست!
از آنجایی که زور جیمز از آلبوس بیشتر بود، به راحتی معجون را از او گرفت.
- ای وای من! دوباره از اول!
آلبوس دوباره مجبور شد به اتاق خواب پدرش برو و سریع چند تار موی او را بکند اگر همینجور پیش میرفت، دفعه های بعد دیگر مویی برای پدرش نمی ماند. با استفاده دوباره از ترفند بمب اژدهایی هم انتقامش را از جیمز گرفت و هم گرد اسنیچ لونا را برداشت و از شکلاتی که دفعه قبل برایش مانده بود استفاده کرد. سپس آرام آرام به سمت اتاق لونا رفت تا جیمز متوجه او نشود.
- بیا این معجونو بخور لونا! حالتومثل قبل عجیب و غریب خوب میکنه. 
آلبوس هنگامی متوجه تغییر حالت لونا شده بود که چشمانش شروع به درخشیدن کردند. لونا دستش را بالا آورد و آلبوس فکر کرد که میخواهد از او تشکر کند، ولی در همین زمان لونا اردنگی نثار او کرد و با گفتن جمله از اتاقم گمشو بیرون، آلبوس را از اتقش بیرون کرد!
- حالا بیا و خوبی کن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ماهی بود که خانه ی پاتر ها شور و شوق سابق را نداشت و کسی هم دلیل آن را نمی دانست. دلیل اصلی این فضای خشک و بی شوخی، لونا ( لیلی لونا پاتر) بود. چند ماهی بود که لونا برای هیچ کاری اشتیاقی از خود نشان نمی داد؛ حتی اذیت کردن آلبوس که از تفریحات مورد علاقه اش بود!
- لونا؟ کتاب منو کجا قایم کردی؟

- من چیزی رو قایم نکردم آلبوس! حتما زیر تخته!
سابقه نداشت لونا انقدر ساده جای وسایل آلبوس را به او نشان دهد.
.
.
.
صدای پروفسور ملانی پشت هم در ذهن آلبوس پخش می شد.
- درسته که اسمش کاملا ماگلیه، اما این بیماری هم ماگل ها و هم جادوگران رو درگیر میکنه... علائمی که بروز میکنه ناامیدی از زندگی، دوری از دیگران، بی انگیزگی در شروع چیزهای جدید و تجربیات جالب، نخندیدن، گاهی هم خندیدن به هرچیزی... نکته جالبش اینجاست که این بیماری درمان مطمئنی نداره.
- همونطور که پروفسور درمان رو روی آنانیو اجرا کرد، منم باید دنبال چیز های مورد علاقه لونا باشم. اگه همینطور بمونه. بابا، مامان و شاید حتی خود من هم افسرده بشم!

- خب یکیش که همیشه جلو چشممه! بابا! احتمالا باید یکی دوتا از موهاشو توی معجون بریزم. دومی هم که شکلاته! اسنیچش! باید یکم از روشو بتراشم. خوشه. باید اینا رو پیدا کنم!

آلبوس خرامان خرامان به سمت اتاق خواب پدر کله زخمی اش رفت، کمی به اطراف دقت کرد ولی متوجه نشد چرا این کار را انجام داده. با دقت به سمت تخت خواب رفت، بابا کله زخمی راحت و آسوده خوابیده بود، آلبوس در یک حرکت محیرالعقول دو تار مو را از کله زخمی پدرش برداشت و قبل از اینکه بیدار شود، به سرعت متواری شد.

- اووف! چقدر این کار استرس داشت. حالا نوبت بابا اسیه ( اسنیچ لونا)!

آلبوس می خواست به سمت اتاق لونا برود، اما یادش افتاد لونا همیشه درون اتاق است. از این رو به نقشه ی جدیدی فکر کرد. استفاده از بمب کود اعلا اژدهایی!
- خب خب! بمبا رو کار گذاشتم! ماسکم رو هم زدم، الان باید پناه بگیرم. ده دقیقه هم بیشتر وقت ندارم.
با شنیدن صدای انفجار بمب و پخش شدن بوی بد، پاتر ها به سرعت از خانه خارج شدند. حتی به پیدا کردن مقصر نیز نپرداختند، چون می دانستند کار جیمز است! آلبوس به سرعت درون اتاق لونا رفت و اسنیچ را که لونا به علت عجله زیاد در اتاق تنها گذاشته بود را برداشت و ذره ای از آن را برداشت و درون ظرف شیشه ای ریخت. سپس ماسک را برداشت و به سرعت به بقیه پاتر ها پیوست که مشغول مواخذه جیمز بودند.
- خب! تا الان دو گام از نقشه رو اجرا کردم. نوبتیم باشه نوبت شکلاته!
بعد از جر و بحثی که سر جریان بمب با جیمز داشتند آلبوس آرام آرام به سمت مغازه ها راه افتاد تا شکلاتی را که مورد علاقه لونا بود را بگیرد. زمانی که البوس به مغازه رسید که هیپوگریف در آن اطراف پر نمیزد. شکلات را گرفت و به سمت خانه رفت.
- خب طبق دستورالعملی که از پروفسور گرفتم پیش میرم. اول مقداری آب رو اضافه میکنم، بعد ماده اول مورد علاقه لونا و بعد دومی و آخری. بهتره شرح درست کردن معجون رو هم برای پروفسور بنویسم.
زمانی که موی بابا رو اضافه کردم معجون بوی تندی به خودش گرفت ولی زمانی که گرد اسنیچ رو توی پاتیل ریختم نزدیک بود بالا بیارم. الان که شکلات رو اضافه کردم، معجون کمی قابل تحمل تر شده.
- الان وقت آزمایشه! لوناااااااا!

- مرض!
- خفه شو جیمز!
- ببینم اون چیه تو دستت.
- چیز مهمی نیست. برای لوناست.

- دیگه نیست!
از آنجایی که زور جیمز از آلبوس بیشتر بود، به راحتی معجون را از او گرفت.
- ای وای من! دوباره از اول!

آلبوس دوباره مجبور شد به اتاق خواب پدرش برو و سریع چند تار موی او را بکند اگر همینجور پیش میرفت، دفعه های بعد دیگر مویی برای پدرش نمی ماند. با استفاده دوباره از ترفند بمب اژدهایی هم انتقامش را از جیمز گرفت و هم گرد اسنیچ لونا را برداشت و از شکلاتی که دفعه قبل برایش مانده بود استفاده کرد. سپس آرام آرام به سمت اتاق لونا رفت تا جیمز متوجه او نشود.
- بیا این معجونو بخور لونا! حالتو

آلبوس هنگامی متوجه تغییر حالت لونا شده بود که چشمانش شروع به درخشیدن کردند. لونا دستش را بالا آورد و آلبوس فکر کرد که میخواهد از او تشکر کند، ولی در همین زمان لونا اردنگی نثار او کرد و با گفتن جمله از اتاقم گمشو بیرون، آلبوس را از اتقش بیرون کرد!

- حالا بیا و خوبی کن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/02/28
تولد نقش: 1400/02/31
آخرین ورود: دوشنبه 31 فروردین 1405 08:14
از: شما بعیده!
پستها:
257

سلام پروفسور!
عصر بود.
لوسی و پدربزرگش، از هفته ی پیش قرار گذاشته بودند که عصر، جایی دور از چشم مالی، بنشینند و فیلم های جدید ماگلی ببینند و پیاز بخورند.
جایی که در آن قرار گذاشته بودند، تاریک و نمناک بود و بوی تسترال میداد؛ اما آرتور گفته بود که تنها جایی که مالی نمیتواند پیدایشان کند، همان انباری -7 بود.
در واقع مالی اصلا نمیدانست انباری ای در طبقه ی منفی هفت وجود دارد.
در واقع از وجود طبقه ی -7 بی خبر بود.
در واقع اصلا نمی دانست که طبقه ی منفی ای هم...
-ای بابا بسه دیگه! فهمیدیم که مالی نمیدونسته اونا کجان!
-باشه!
خب به ادامه ی داستان بر میگردیم.
لوسی با کاسه ی بزرگی پیاز، به انباری -7 رفت.
انباری واقعا جای بزرگی بود؛ اما جای کمی برای نشستن در آن یافت میشد، چون آرتور هر چه را که دم دستش آمده بود در آن ریخته بود.
از موتور سیریوس گرفته تا ویلچر و پرستاری که از اما برای تولدش هدیه گرفته بود!
در گوشه ای، یک مبل خاک گرفته و کثیف و رنگ و رو رفته، رو به یک تلویزیون ماگلی متوسط قرار گرفته بود.
لوسی روی مبل نشست و منتظر پدر بزرگش شد.
آرتور سر وقت رسید؛ اما حالت چهره اش فرق کرده بود.
انگار حوصله ی هیچ چیز را نداشت، حتی پیاز!
لوسی با دهنی پر از پیاز به طرف آرتور برگشت.
-بابابزرگ؟
-ها؟
-فیلم رو پلی کنم؟
-اره بکن
درتمامی مدت، آرتور به گوشه ای از انباری خیره شده بود.
نه لب به پیاز ها زد و نه حتی تکه ای از فیلم جدید مورد علاقه اش را دید!
رفتارش کمی...غیر عادی بود.
-خب دیگه خاموش کن بریم بالا
- وا! چرا؟ هنوز ۵ تا فیلم دیگه و یه عالمه پیاز مونده! شما خودتون گفتید که همه فیلما رو میبینیم!
-خاموش کن بچه! دِ میگم خاموش کن!
-چشم!
این رفتار آرتور عجیب بود. او تا به حال انقدر عجیب رفتار نکرده بود.
شاید از نظر بقیه چندان هم عجیب نباشد؛ اما از نظر لوسی خیلی عجیب بود چون پدربزرگش، همیشه مهربان بود و در همه ی مسائل آرام بود و هیچ وقت تند یا خشک برخورد نمی کرد.
آنها به طبقه ی بالا برگشتند.
مالی هنوز در آشپزخانه بود و سوپ پیاز می پخت و زیر لب غر غر می کرد.
تا آرتور را دید قیافه اش به حالتی در آمد که انگار سرش آتش گرفته است.
-آرتور!
معلومه تا الان کجا بودی؟
لوسی پشت دیواری قایم شد و آنها را زیر نظر گرفت.
آرتور به سمت همسرش برگشت.
-باز چی شده عزیزم؟
-بپرس چی نشده! کلافه شدم دیگه! شیر آشپزخونه چکه میکنه! در یخچال خراب شده!
فرچه ی جادوییم زنگ زده!
این نوه هات هم که اعصاب نذاشتن برام!
جیمز که یویوش رو فقط تو گوشام فرو نکرده تا حالا! اسنیچ لیلی هم رو هی دارم از تو غذا هام در میارم! دومینیک هم که همش داره بیلم میزنه! رکسانم که حاضر نیست از تو کیفم در بیاد و همش میگه میترسم میترسم! لوسی هم بس که جیغ زده جفت پرده گوشام پاره... گوش میکنی؟!
-آره عزیزم.
مالی به غر زدن ادامه داد؛ اما لوسی متوجه چیزی شده بود... آرتور روی مدل عادی هر روزش نبود... علاقه ای به فیلم های مشنگی و پیاز نشان نمیداد...خشک و تند شده بود...مدام آه می کشید...امیدی به زندگی ندا..
همان بیماری که دنبالش بود!
اسمش هم افوسوری؟ افروسوری؟ آها! پروفسوری بود!
لوسی فکر کرد، خیلی فکر کرد، چند روز فکر کرد تا به نتیجه ای درست و حسابی رسید!
مقداری بستنی شکلاتی برداشت و سه چهارتا پیاز در آن رنده کرد و توی زیبا ترین ظرف در دسترس ریخت پیش آرتور برد.
-بابایی؟
-ها؟
-چشماتو ببند دهنتو باز کن!
- نوموخوام!
-باشه بیا حداقل یه ذره از این بخور!
- نوموخوام!
-بابابزرگ!
- نوموخوام!
ساعات بعد با کُشتی و دعوا گذشت.
لوسی نتوانست قاشق بستنی را در دهن پدربزرگش فرو کند؛ اما گویی همین بازی کوچک کشتی موثر بود چون آرتور بلافاصله پس از آتش بس گفت:
-بچه جون اون ۵ تا فیلم جدیدی که گرفتم رو دیدیم همش رو ؟
-نه هیچکدومش!
-پس بدو که خیلی فیلم داریم که ببینیم!
و پاورچین پاورچین به انباری طبقه ی -7 بازگشتند.
عصر بود.
لوسی و پدربزرگش، از هفته ی پیش قرار گذاشته بودند که عصر، جایی دور از چشم مالی، بنشینند و فیلم های جدید ماگلی ببینند و پیاز بخورند.
جایی که در آن قرار گذاشته بودند، تاریک و نمناک بود و بوی تسترال میداد؛ اما آرتور گفته بود که تنها جایی که مالی نمیتواند پیدایشان کند، همان انباری -7 بود.
در واقع مالی اصلا نمیدانست انباری ای در طبقه ی منفی هفت وجود دارد.
در واقع از وجود طبقه ی -7 بی خبر بود.
در واقع اصلا نمی دانست که طبقه ی منفی ای هم...
-ای بابا بسه دیگه! فهمیدیم که مالی نمیدونسته اونا کجان!

-باشه!

خب به ادامه ی داستان بر میگردیم.
لوسی با کاسه ی بزرگی پیاز، به انباری -7 رفت.
انباری واقعا جای بزرگی بود؛ اما جای کمی برای نشستن در آن یافت میشد، چون آرتور هر چه را که دم دستش آمده بود در آن ریخته بود.
از موتور سیریوس گرفته تا ویلچر و پرستاری که از اما برای تولدش هدیه گرفته بود!
در گوشه ای، یک مبل خاک گرفته و کثیف و رنگ و رو رفته، رو به یک تلویزیون ماگلی متوسط قرار گرفته بود.
لوسی روی مبل نشست و منتظر پدر بزرگش شد.
آرتور سر وقت رسید؛ اما حالت چهره اش فرق کرده بود.
انگار حوصله ی هیچ چیز را نداشت، حتی پیاز!
لوسی با دهنی پر از پیاز به طرف آرتور برگشت.
-بابابزرگ؟
-ها؟

-فیلم رو پلی کنم؟
-اره بکن

درتمامی مدت، آرتور به گوشه ای از انباری خیره شده بود.
نه لب به پیاز ها زد و نه حتی تکه ای از فیلم جدید مورد علاقه اش را دید!
رفتارش کمی...غیر عادی بود.
-خب دیگه خاموش کن بریم بالا

- وا! چرا؟ هنوز ۵ تا فیلم دیگه و یه عالمه پیاز مونده! شما خودتون گفتید که همه فیلما رو میبینیم!

-خاموش کن بچه! دِ میگم خاموش کن!
-چشم!

این رفتار آرتور عجیب بود. او تا به حال انقدر عجیب رفتار نکرده بود.
شاید از نظر بقیه چندان هم عجیب نباشد؛ اما از نظر لوسی خیلی عجیب بود چون پدربزرگش، همیشه مهربان بود و در همه ی مسائل آرام بود و هیچ وقت تند یا خشک برخورد نمی کرد.
آنها به طبقه ی بالا برگشتند.
مالی هنوز در آشپزخانه بود و سوپ پیاز می پخت و زیر لب غر غر می کرد.
تا آرتور را دید قیافه اش به حالتی در آمد که انگار سرش آتش گرفته است.
-آرتور!
معلومه تا الان کجا بودی؟

لوسی پشت دیواری قایم شد و آنها را زیر نظر گرفت.
آرتور به سمت همسرش برگشت.
-باز چی شده عزیزم؟

-بپرس چی نشده! کلافه شدم دیگه! شیر آشپزخونه چکه میکنه! در یخچال خراب شده!
فرچه ی جادوییم زنگ زده!
این نوه هات هم که اعصاب نذاشتن برام!
جیمز که یویوش رو فقط تو گوشام فرو نکرده تا حالا! اسنیچ لیلی هم رو هی دارم از تو غذا هام در میارم! دومینیک هم که همش داره بیلم میزنه! رکسانم که حاضر نیست از تو کیفم در بیاد و همش میگه میترسم میترسم! لوسی هم بس که جیغ زده جفت پرده گوشام پاره... گوش میکنی؟!

-آره عزیزم.

مالی به غر زدن ادامه داد؛ اما لوسی متوجه چیزی شده بود... آرتور روی مدل عادی هر روزش نبود... علاقه ای به فیلم های مشنگی و پیاز نشان نمیداد...خشک و تند شده بود...مدام آه می کشید...امیدی به زندگی ندا..
همان بیماری که دنبالش بود!
اسمش هم افوسوری؟ افروسوری؟ آها! پروفسوری بود!
لوسی فکر کرد، خیلی فکر کرد، چند روز فکر کرد تا به نتیجه ای درست و حسابی رسید!
مقداری بستنی شکلاتی برداشت و سه چهارتا پیاز در آن رنده کرد و توی زیبا ترین ظرف در دسترس ریخت پیش آرتور برد.
-بابایی؟

-ها؟

-چشماتو ببند دهنتو باز کن!

- نوموخوام!

-باشه بیا حداقل یه ذره از این بخور!
- نوموخوام!

-بابابزرگ!
- نوموخوام!

ساعات بعد با کُشتی و دعوا گذشت.
لوسی نتوانست قاشق بستنی را در دهن پدربزرگش فرو کند؛ اما گویی همین بازی کوچک کشتی موثر بود چون آرتور بلافاصله پس از آتش بس گفت:
-بچه جون اون ۵ تا فیلم جدیدی که گرفتم رو دیدیم همش رو ؟
-نه هیچکدومش!

-پس بدو که خیلی فیلم داریم که ببینیم!
و پاورچین پاورچین به انباری طبقه ی -7 بازگشتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/10
تولد نقش: 1400/05/15
آخرین ورود: دوشنبه 16 اسفند 1400 11:58
از: فلورانس، خیابان نورلند
پستها:
57

آرتمیسیا کتابهایش را برداشت و از کلاس شفابخشی خارج شد.به جدول روزانه اش نگاهی انداخت و با خود گفت:تنها.....میمونه ....کلاس....پیشگویی!خب بزن بریم!
آرتمیسیا جدول روزانه را لای یکی از کتابها گذاشت و کتاب را بست و به سمت کلاس پیشگویی راه افتاد.
وقتی وارد کلاس شد سر یکی از میز ها نشست. دختری غریبه با موهای سبز و چشمان بنفش روبه روی آن میز نشسته بود.به محض امدن پروفسور درس شروع شد .در هنگام درس دانش آموز غریبه فقط با انگشتان دستش بازی میکرد و نگاه عمیقی به دستانش انداخته بود.
پروفسور مدتی که گذشت متوجه شد و از ان دختر سوالی پرسید اما او انگار متوجه نشده بود،اما وقتی پروفسور را بالای سرش دید فهمید ماجرا از چه قرار است.
با صدای ریزی گفت:مشکلی هست پروفسور؟
پروفسور سوال را دوباره تکرار کرد اما آن دختر به سوال جواب مسخره ای داد و خندید .پروفسور به او نگاه کرد و بر جای خود برگشت و تا آخر کلاس چیزی نگفت
کلاس که تمام شد همگی به سرسرای بزرگ رفتند .
آرتمیسیا در کنار آگاتا در سالن سرسرا نشسته بود و به تکالیف فکر میکرد.که ناگهان چشمش به همان دختر مو سبز در میز جلویی افتاد.به آن دختر به سرعت غذایش را به دهان میبرد و به محض خالی شدن قاشق،قاشق بعدی را به سرعت به سمت دهان میبرد.
اگاتارو به آرتمیسیا گفت:چیزی شده؟
آرتمیسیا گفت:آمم....نه...مشکلی نیست
آرتمیسیا پس از صرف غذا به حیاط رفت و در گوشه ای نشست که به همان دختر را دوباره در گوشه ای دید .به سمتش رفت و در کنارش نشست اما او مشغول گره بود.
آرتمیسیا نفس عمیقی کشید و گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
-نه...هیچی نشده
آرتمیسیا با ناراحتی به او نگاه کرد و گفت:
-آممم.....دوس نداری بری خوابگاه؟
-ن...نه.....من گریه نمیکنم
ارتمیسیا کمی فکر کرد سپس یاد صحبت های پروفسور افتاد:علائمش چی بوده......ناراحته؟.......درمانشون کنید.....رفع کنید.......
آرتمیسیا روبه دختر گفت:
-همینجا بمون الان برمیگردم
و سریعا از جایش بلند شد و دوان دوان به سمت خوابگاه رفت .
به خوابگاه که رسید ،کنار تختش رفت کشوی کمد کنار تخت را باز کرد و باخود میگفت:
-پس کجاست.....کجایی؟...آهاااا
آرتمیسیا کتاب و بیسکوییت و شکلات های کاکائویی را در بغل گرفت و پیش ان دختر رفت و گفت :
-آممم....دوست داری....امتحان کنی؟
دخترک با نگاه غمناک وسایل را گرفت و شروع به خوردن کرد .
بعداز دو دقیقه خوراکی ها تمام شد.
ان دختر که دیگر ناراحت نبود به ارتمیسیا گفت:
-کتاب برای چیه؟
-خب.....هروقت آدم ناراحته میتونه کتاب بخونه....خیلی خوبه....آمم...امتحانش کن
-یعنی تو اینو میدی به من؟
-آ...آره برای تو...مطمئنم ازش خوشت میاد .راستی یادت نره کاکائو هم داشته باش
و دوان دوان به سالن اجتماعات رفت تا تکلیف شفابخشی اش را به اتمام برساند
آرتمیسیا جدول روزانه را لای یکی از کتابها گذاشت و کتاب را بست و به سمت کلاس پیشگویی راه افتاد.
وقتی وارد کلاس شد سر یکی از میز ها نشست. دختری غریبه با موهای سبز و چشمان بنفش روبه روی آن میز نشسته بود.به محض امدن پروفسور درس شروع شد .در هنگام درس دانش آموز غریبه فقط با انگشتان دستش بازی میکرد و نگاه عمیقی به دستانش انداخته بود.
پروفسور مدتی که گذشت متوجه شد و از ان دختر سوالی پرسید اما او انگار متوجه نشده بود،اما وقتی پروفسور را بالای سرش دید فهمید ماجرا از چه قرار است.
با صدای ریزی گفت:مشکلی هست پروفسور؟
پروفسور سوال را دوباره تکرار کرد اما آن دختر به سوال جواب مسخره ای داد و خندید .پروفسور به او نگاه کرد و بر جای خود برگشت و تا آخر کلاس چیزی نگفت
کلاس که تمام شد همگی به سرسرای بزرگ رفتند .
آرتمیسیا در کنار آگاتا در سالن سرسرا نشسته بود و به تکالیف فکر میکرد.که ناگهان چشمش به همان دختر مو سبز در میز جلویی افتاد.به آن دختر به سرعت غذایش را به دهان میبرد و به محض خالی شدن قاشق،قاشق بعدی را به سرعت به سمت دهان میبرد.
اگاتارو به آرتمیسیا گفت:چیزی شده؟
آرتمیسیا گفت:آمم....نه...مشکلی نیست
آرتمیسیا پس از صرف غذا به حیاط رفت و در گوشه ای نشست که به همان دختر را دوباره در گوشه ای دید .به سمتش رفت و در کنارش نشست اما او مشغول گره بود.
آرتمیسیا نفس عمیقی کشید و گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
-نه...هیچی نشده
آرتمیسیا با ناراحتی به او نگاه کرد و گفت:
-آممم.....دوس نداری بری خوابگاه؟
-ن...نه.....من گریه نمیکنم
ارتمیسیا کمی فکر کرد سپس یاد صحبت های پروفسور افتاد:علائمش چی بوده......ناراحته؟.......درمانشون کنید.....رفع کنید.......
آرتمیسیا روبه دختر گفت:
-همینجا بمون الان برمیگردم
و سریعا از جایش بلند شد و دوان دوان به سمت خوابگاه رفت .
به خوابگاه که رسید ،کنار تختش رفت کشوی کمد کنار تخت را باز کرد و باخود میگفت:
-پس کجاست.....کجایی؟...آهاااا
آرتمیسیا کتاب و بیسکوییت و شکلات های کاکائویی را در بغل گرفت و پیش ان دختر رفت و گفت :
-آممم....دوست داری....امتحان کنی؟
دخترک با نگاه غمناک وسایل را گرفت و شروع به خوردن کرد .
بعداز دو دقیقه خوراکی ها تمام شد.
ان دختر که دیگر ناراحت نبود به ارتمیسیا گفت:
-کتاب برای چیه؟
-خب.....هروقت آدم ناراحته میتونه کتاب بخونه....خیلی خوبه....آمم...امتحانش کن
-یعنی تو اینو میدی به من؟
-آ...آره برای تو...مطمئنم ازش خوشت میاد .راستی یادت نره کاکائو هم داشته باش
و دوان دوان به سالن اجتماعات رفت تا تکلیف شفابخشی اش را به اتمام برساند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
جزئیات کاربر

توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.[/b]
-------------------------------------------------------------------------
آلانیس در حالی که غر غر می کرد به سمت تالار ریونکلا به راه افتاد.
- خیلی مسخرست! خب وقتی کسی نیست که افسردگی داشته باشه چی کار کنیم؟ نمی تونیم که از خودمون در بیاریم...
به در تالار ریونکلا رسید. پس از دقایقی سروکله زدن با عقاب تالار سر معما بالاخره وارد شد.
وقتی به خوابگاه دختر ها رسید گربه هایش را دید. شکلات و پیتزا مثل همیشه در حال بازی کردن بودند. اما نودل روی لبه ی پنجره نشسته بود و دمش را تکان می داد.
- چی شده نودل؟ چرا نمی ری بازی کنی؟
- میو، میومیومیو، میومیو، میـــو، میومیو،فششش، میو، میو، خررر، میو میو!
آلانیس با کنجکاوی به نودل نگاه کرد.
- نفهمیدم چی گفتی. خودم حدس می زنم. با شکلات دعوا کردی و برنده نشدی؟... پیتزا از ظرف آب تو آب خورد؟... باز زدی همه ی شیشه جوهر های منو شکستی و احساس گناه می کنی؟... ناراحتی؟...
- میـــــــو!
- آهان! ناراحتی! می دونم چیکار کنم!
مثل اینکه آلانیس بیماری را برای کلاس شفابخشی پیدا کرده بود.
با تمام سرعت به کمدش هجوم برد و پس از چند دقیقه پاتیلش را تو کشوی جوراب هایش کنار شونه ی مویش پیدا کرد. پاتیل رو روی تخت گذاشت و با صدای بلند به نودل گفت:
- می خواهم یک معجون عالی برات درست کنم که حالتو خوب کنه می خوام از تمام چیزهایی که حالت رو خوب می کنه استفاده کنم.
سپس به سمت پیتزا و شکلات و رفت. دم شکلات را گرفت و اون رو پیش نودل برد.
- بفرمایید! باهم دعوا کنید!
بعد به سمت تختش رفت و پس از جستجویی خطرناک در زیر تخت میان عنکبوت ها و سوسک ها و همچنین رفتن تا مرز خفگی به دلیل گرد و خاک، دوربین عکاسی اش را پیدا کرد و درست وقتی نودل موفق شد شکلات را از لبه ی پنجره به پایین بیندازد از انها عکس گرفت.
- خوبه! برنده شدن از شکلات همیشه خوشحالش می کنه.
سپس عکس را داخل پاتیل انداخت.
- خب کار بعدی انداختن الویه تو پاتیل است! نودل الویه هم دوست داره! ولی الویه از کجا بیارم؟
پس از کمی فکر فکر کردن به سمت ظرف غذایش رفت. کمی سبزیجات، ماست و آب پرتقال.
- سبزیجات رو هم می ریزم تو پاتیل به جای مایونز هم ماست می ریزم. همین کافیه!
بعد کمی فکر کرد و یک اسباب بازی هم به پاتیل اضافه کرد.
- آره! خوبه. نودل بازی با اسباب بازی هم دوست داره.
2 ساعت بعد
آلانیس 57 وسیله ی دیگر را هم به پاتیل اضافه کرده بود، مثل : چمن برای اینکه نودل لم دادن رو چمن رو دوست داره. مایع حباب ساز چون نودل حباب ها را دوست داره. النگو هاش برای اینکه نودل صدای اون ها رو دوست داره. میوه ی درخت کاج چون نودل بازی کردن باهاش رو دوست داره. و ...
آلانیس به پاتیل نگاه کرد که پر از وسیله ها و خوردنی های مختلف بود.
- فکر می کنم کافی باشه. اما اینو چطوری هم بزنم؟
پس از فکر کردن از خوابگاه دختر ها بیرون رفت و لحظه ای بعد با چند فنجان چای که از میز عصرانه برداشته بود برگشت.
- خب اینم می ریزم این تو که هم زدنش راحت بشه!
پس از اینکه تلاشش برای هم زدن پاتیل با ملاقه شکست خورد، شروع به له کردن مواد با یک گلدان فلزی کرد.
-فکر می کنم کافی باشه!
بعد نگاهی به مایع قهوه ای چسبناک که کف کرده بود انداخت.
بعد نودل را صدا کرد.
- بیا بخورش دیگه.
سپس نودل را که به زور گرفت و با ملاقه مقداری از آن را در دهنش فرو کرد. نودل اول قداری دور خودش چرخید بعد افتاد .
- کمک! گربه ام مرد!
اما نودل بعد از چند لحظه بلند شد و پیتزا و شکلات ملحق شد که مشغول بازی بودند.
آلانیس هم دوباره خوشحال شد و به گربه هاشی نگاه کرد.
- آخ جون! گربم نمرد. تازه تکلیف شفابخشی هم انجام شد.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.[/b]
-------------------------------------------------------------------------
آلانیس در حالی که غر غر می کرد به سمت تالار ریونکلا به راه افتاد.
- خیلی مسخرست! خب وقتی کسی نیست که افسردگی داشته باشه چی کار کنیم؟ نمی تونیم که از خودمون در بیاریم...
به در تالار ریونکلا رسید. پس از دقایقی سروکله زدن با عقاب تالار سر معما بالاخره وارد شد.
وقتی به خوابگاه دختر ها رسید گربه هایش را دید. شکلات و پیتزا مثل همیشه در حال بازی کردن بودند. اما نودل روی لبه ی پنجره نشسته بود و دمش را تکان می داد.
- چی شده نودل؟ چرا نمی ری بازی کنی؟
- میو، میومیومیو، میومیو، میـــو، میومیو،فششش، میو، میو، خررر، میو میو!
آلانیس با کنجکاوی به نودل نگاه کرد.
- نفهمیدم چی گفتی. خودم حدس می زنم. با شکلات دعوا کردی و برنده نشدی؟... پیتزا از ظرف آب تو آب خورد؟... باز زدی همه ی شیشه جوهر های منو شکستی و احساس گناه می کنی؟... ناراحتی؟...
- میـــــــو!
- آهان! ناراحتی! می دونم چیکار کنم!
مثل اینکه آلانیس بیماری را برای کلاس شفابخشی پیدا کرده بود.
با تمام سرعت به کمدش هجوم برد و پس از چند دقیقه پاتیلش را تو کشوی جوراب هایش کنار شونه ی مویش پیدا کرد. پاتیل رو روی تخت گذاشت و با صدای بلند به نودل گفت:
- می خواهم یک معجون عالی برات درست کنم که حالتو خوب کنه می خوام از تمام چیزهایی که حالت رو خوب می کنه استفاده کنم.
سپس به سمت پیتزا و شکلات و رفت. دم شکلات را گرفت و اون رو پیش نودل برد.
- بفرمایید! باهم دعوا کنید!
بعد به سمت تختش رفت و پس از جستجویی خطرناک در زیر تخت میان عنکبوت ها و سوسک ها و همچنین رفتن تا مرز خفگی به دلیل گرد و خاک، دوربین عکاسی اش را پیدا کرد و درست وقتی نودل موفق شد شکلات را از لبه ی پنجره به پایین بیندازد از انها عکس گرفت.
- خوبه! برنده شدن از شکلات همیشه خوشحالش می کنه.
سپس عکس را داخل پاتیل انداخت.
- خب کار بعدی انداختن الویه تو پاتیل است! نودل الویه هم دوست داره! ولی الویه از کجا بیارم؟
پس از کمی فکر فکر کردن به سمت ظرف غذایش رفت. کمی سبزیجات، ماست و آب پرتقال.
- سبزیجات رو هم می ریزم تو پاتیل به جای مایونز هم ماست می ریزم. همین کافیه!
بعد کمی فکر کرد و یک اسباب بازی هم به پاتیل اضافه کرد.
- آره! خوبه. نودل بازی با اسباب بازی هم دوست داره.
2 ساعت بعد
آلانیس 57 وسیله ی دیگر را هم به پاتیل اضافه کرده بود، مثل : چمن برای اینکه نودل لم دادن رو چمن رو دوست داره. مایع حباب ساز چون نودل حباب ها را دوست داره. النگو هاش برای اینکه نودل صدای اون ها رو دوست داره. میوه ی درخت کاج چون نودل بازی کردن باهاش رو دوست داره. و ...
آلانیس به پاتیل نگاه کرد که پر از وسیله ها و خوردنی های مختلف بود.
- فکر می کنم کافی باشه. اما اینو چطوری هم بزنم؟
پس از فکر کردن از خوابگاه دختر ها بیرون رفت و لحظه ای بعد با چند فنجان چای که از میز عصرانه برداشته بود برگشت.
- خب اینم می ریزم این تو که هم زدنش راحت بشه!
پس از اینکه تلاشش برای هم زدن پاتیل با ملاقه شکست خورد، شروع به له کردن مواد با یک گلدان فلزی کرد.
-فکر می کنم کافی باشه!
بعد نگاهی به مایع قهوه ای چسبناک که کف کرده بود انداخت.
بعد نودل را صدا کرد.
- بیا بخورش دیگه.
سپس نودل را که به زور گرفت و با ملاقه مقداری از آن را در دهنش فرو کرد. نودل اول قداری دور خودش چرخید بعد افتاد .
- کمک! گربه ام مرد!
اما نودل بعد از چند لحظه بلند شد و پیتزا و شکلات ملحق شد که مشغول بازی بودند.
آلانیس هم دوباره خوشحال شد و به گربه هاشی نگاه کرد.
- آخ جون! گربم نمرد. تازه تکلیف شفابخشی هم انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلانیس شپلی در 1400/6/5 12:21:50
جزئیات کاربر

لایتینا بلافاصله بعد از تمام شدن کلاس از جایش بلند شد و به دنبال یافتن کیس مناسب، در راهرو های هاگوارتز شروع به جستجو کرد.
-خیلی خوب لایت! تو میتونی، بالاخره توی هاگوارتز هم یه مشت افسرده باید باشه که به خاطر نمره های زیباشون کف زمین ولو شدن! تو فقط باید پیدا شون کنی!
و سپس چشم های لایتینا به دستور مقر فرماندهی شروع کردند به اسکن "یک مشت افسرده که کف زمین ولو شدن".
بعد از یک ساعت گشت زنی در هاگوارتز، مخ لایتینا با این که از کف دستشویی ها تا نوک برج ریونکلاو را اسکن کرد، هیچ ولو شده ای را نیافت و در نتیجه ارور 404 داد!
-اهههه
آخه چطور توی یه مدرسه به این غولی، یه مشت افسرده ولو شده پیدا نمیشه؟
مامان همیشه می گفت تو مدرسه های ماگلی تعداد این افراد آن چنان زیاد شده که داره تبدیل به یه معضل بزرگ میشه! حالا دریغ از یک آه فقط! همه یه جور شادن که انگار آبنبات جرقه ای خوردن و میخوان بترکن!!
-هعیی!
ناگهان چشم های لایتینا گرد شد، دهانش در همان حالت ماند و چشم های اسکنی اش چرخش 360 درجه ای نمودند و همراه با گردن و بدنش به سمت سوژه چرخیدند.
بلی! سوژه مورد نظر همان جا در کف چمن های زمین کوییدیچ ولو شده بود و آه می کشید!
همان طور که مخ لایتینا داشت قر می داد و سوت می زد، چشم های اسکنی اش سوژه را به دقت بررسی می نمودند:
-دست و پای ولو شده به طوری که انگار هیچ انگیزه ای برای تکون خوردن نداره، چشم های بی حالت و بی روح که به آسمان خیره شدن و پلک هم نمی زنن، لبخند مسخره ای که خیلی شبیه لبخند لوسی، خواهر کوچیکه ی مزاحممه و ...صبر کن ببینم، چی؟
و به سرعت دریافت که وی واقعا لوسی، همان خواهر کوچیکه مزاحمش است!
سوژه که انگار متوجه حضور لایتینا شده بود سرش را زامبی وار به طرف لایتینا چرخاند و چشم هایش را جمع کرد، سپس دهانش را باز کرد و گفت:
-مااااااا
گرچه لایتینا می دانست سوژه در حالت عادی نیز یک تخته اش کم است، ولی این دفعه واقعا احساس کرد وضعیت از قرمز و زرشکی گذشته که هیچ، به سیاه رسیده است.در نتیجه با صدایی بسیار ملایم به طوری که باعث ترس سوژه نشود گفت:
-آه ...سوژه ی عزیزم! این یه ساعت کجا بودی؟ در کف زمین دستشویی دختر ها و نوک برج ریونکلاو به دنبالت می گشتم، ولی خب...کف زمین کوییدیچ در حال گاز زدن علف ها پیدات کردم.بگو ببینم دردت چیه فرزندم؟
سوژه با حالت چشمانی که انگار داشت می گفت: " چی زر می زنی لایت؟
" در چشمان لایتینا خیره شد.
لایتینا برای این که سوژه با او احساس همزاد پنداری کند، کنارش و روی علف های زمین کوییدیچ دراز کشید و سپس گفت:
-لوسی...خواهر گلم! چی شده عزیزم؟
اما سوژه همچنان روی زمین دراز کشیده بود و به آسمان خیره شده بود!
-لوسی، ببین من...
-مااااااااا
-ام...جانم؟
-مااااااااااااااااا
-فهمیدم گفتی مااا ولی آخه یعنی چی؟
-ماااااااااااااااااااا
لایتینا که دید با بحث کردن نتیجه ای نمیگیرد، تصمیم گرفت از قدرت ذهن خوانی اش استفاده کند و به درون مخ خواهرش برود
-لوس...نگران نباش، تو از همون بچگیتم زیاد باهوش نبودی!حالا یه بار دیگه بگو ماااا تا ببینم چی میگی!
-ماااا...(لاااااایت!
)
-اهاا حالا دارم می فهمم چی می گی! خب بگو.
-ماااا...ماا...مااااا(یکی طلسمم کرده که نتونم حرف بزنم و فقط مثل گاو بگم ماااا)
-خب، بعدش چی شد؟
-مااا...ما...ماا مااا مااااا(خب هیچی دیگه...منم الان ناراحتم چون نمی دونم چجوری این طلسمو بردارم هیچ کس هم حرفم رو نمیفهمه!!
)
ناگهان لایتینا لبخند شیطانی ای زد و گفت:
-خب...این که ...خیلی عالیه!
لوسی با جشمانی گنگ به لایتینا زل زده بود ولی لایتینا گفت:
-بیا عزیزم ...من میدونم چی کارت کنم!
سپس دست لوسی را گرفت و سریع به سمت درمانگاه، پیش پروفسور استانفورد برد.
وقتی پیش پروفسور رسید،همان طور که نفس نفس می زد گفت:
-پروفسور! من بیمارم رو یافتم!
پروفسور همان طور که داشت دست های خونی اش را با پیش بندش پاک می کرد،جلو آمد و گفت:
-این چیه دیگه؟
-خب...بیمارمه دیگه!
پروفسور استانفورد نگاهی به لوسی انداخت و گفت:
-به نظر من که کاملا سالم میاد!
-نه نه نه!
اتفاقا این یکی به یک افسردگی حاد مبتلا شده مطمئنم! مگه نه لوسی؟
-مااااااا
پروفسور درحالی که چشمانش از تعجب گرد شده بود، گفت:
-این چی بود؟
-گفتم که...افسردگی اش انقدر زیاده که ترجیح میده مثل گاو ها باشه تا این که انسان بمونه،به همین خاطر هم این صدا رو از خودش در میاره! مگه نه لوسی؟
-ماااااا
-دیدید گفتم؟
پروفسور بعد از اندکی تفکر دستش را روی شانه لایتینا گذاشت و گفت:
-لایتینا! این مسولیت بزرگ رو به خودت میسپرم، باشد که درمانی برای این بدبخت پیدا کنی!
-پروفسور...من نا امیدتون نمی کنم!
سپس لایتینا دست لوسی را گرفت و به سمت پاتیلش رفت.
-خب لوس...خیلی نگران نشو پارسال یکی همین کارو باهام کرد، میدونم باید چی کار کنم.
اما لوسی همچنان با چشمانی فوق نگران به لایتینا خیره شده بود.
-ببین لوسی...من خواهرتم، دشمن خونیت که نیستم!
-ماااا(چرا هستی!)
-خب..باشه ولی الان ما هردو به هم نیاز داریم. من درمانت می کنم تو هم راجع به این موضوع به کسی چیزی نمی گی باشه خواهر گلم؟
-ماا(خیلی خب!)
-خب حالا شروع می کنیم! مقداری علف، ناخن گربه، موی پریزاد و ...آخریش چی بود؟ اها یادم اومد، تف اسب بالدار!
لوسی داشت با قیافه ای وحشت زده به محتوای پاتیل نگاه می کرد.
-هعی...لوسی، اصلا بدترین قسمتش همین خوردن معجون درمان کننده اشه! ولی حالا برای این که حالت خیلی بد نشه منم نمره ام رو بگیرم، چند تا چیز جذاب دیگه هم اضافه میکنم.بیا، اینم از معجون حال خوب کن شماره 2، که از مغازه زونکو خریدم و...این یکی هم که اصلا عاشقشی! شکلات فندقی با مغز آبنبات چوبی! چه شود اصلا.
-ماااا...(چه شود...)
-خب اینم از این! دهنتو باز کن حالا.
لوسی از ترس چند قدم عقب رفت، ولی قبل از این که بتواند فرار کند لایتینا اورا گرفت و معجون را در حلقش ریخت.
-لوسی!...لوسی! باید بخوریش وگرنه درمان نمیشی ...لوسی!
-ماااااااا
و بعد از زحمت فراوان لوسی معجون را خورد.
-اها، بالاخره خوردیش! خوشمزه بود مگه نه؟ اصلا تف اسب بالدار با شکلات عالی میشه من میدونم!
-م..من...اه...این چی بود دیگه؟
-بیا اینم از این! درست شدی!
-خیلی لزج بود ولی...راست می گفتی ها! تف اسب بالدار با شکلات چقد خوبه مزش!
-من همیشه راست میگم عزیزم.خب حالا به هر حال تو خوب شدی منم نمره ام رو می گیرم.فقط بیا بریم به پروفسور هم نشونت بدم، بعدش دیگه حله!
سپس باهم به سمت پروفسور رفتند.اما در راه، حال لوسی چنان تغییر کرده بود که جست و خیز کنان و چرخ و فلک زنان در راهرو ها حرکت می کرد و ملت هاگوارتزی با چشمانی گرد به آن ها خیره شده بودند.
-پروفسور...پروفسور! من بیمارم را درمان کردم!
پرفسور استانفورد با تعجب به لوسی نگاه کرد و گفت:
-هومم...عجب...به نظر که خیلی متحول شده! ببینم چی کارش کردی؟
-امم...خب معجون حال خوب کن شماره 2 و همچنین شکلات فندقی با مغز آبنبات معجزه می کنه، باور کنین!
-با تف اسب بالدار...
-چی؟؟
لایتینا قبل از این که لوسی گند بیشتری بزند دستش را جلوی دهان او گذاشت و گفت:
-این...چیزیش نیست فقط الان فکر کنم زیادی شنگوله داره چرت و پرت میگه.
-هومم...که اینطور، به هر حال کارت خوب بود، لایتینا! نمره ات رو میگیری!
-ممنونم پروفسور!
و سپس، قبل از این که لوسی روی تخت مریض ها ملق بزند دستش را گرفت و با خوشحالی از درمانگاه خارج شد.
-خیلی خوب لایت! تو میتونی، بالاخره توی هاگوارتز هم یه مشت افسرده باید باشه که به خاطر نمره های زیباشون کف زمین ولو شدن! تو فقط باید پیدا شون کنی!
و سپس چشم های لایتینا به دستور مقر فرماندهی شروع کردند به اسکن "یک مشت افسرده که کف زمین ولو شدن".
بعد از یک ساعت گشت زنی در هاگوارتز، مخ لایتینا با این که از کف دستشویی ها تا نوک برج ریونکلاو را اسکن کرد، هیچ ولو شده ای را نیافت و در نتیجه ارور 404 داد!
-اهههه
آخه چطور توی یه مدرسه به این غولی، یه مشت افسرده ولو شده پیدا نمیشه؟
مامان همیشه می گفت تو مدرسه های ماگلی تعداد این افراد آن چنان زیاد شده که داره تبدیل به یه معضل بزرگ میشه! حالا دریغ از یک آه فقط! همه یه جور شادن که انگار آبنبات جرقه ای خوردن و میخوان بترکن!!
-هعیی!
ناگهان چشم های لایتینا گرد شد، دهانش در همان حالت ماند و چشم های اسکنی اش چرخش 360 درجه ای نمودند و همراه با گردن و بدنش به سمت سوژه چرخیدند.
بلی! سوژه مورد نظر همان جا در کف چمن های زمین کوییدیچ ولو شده بود و آه می کشید!
همان طور که مخ لایتینا داشت قر می داد و سوت می زد، چشم های اسکنی اش سوژه را به دقت بررسی می نمودند:
-دست و پای ولو شده به طوری که انگار هیچ انگیزه ای برای تکون خوردن نداره، چشم های بی حالت و بی روح که به آسمان خیره شدن و پلک هم نمی زنن، لبخند مسخره ای که خیلی شبیه لبخند لوسی، خواهر کوچیکه ی مزاحممه و ...صبر کن ببینم، چی؟
و به سرعت دریافت که وی واقعا لوسی، همان خواهر کوچیکه مزاحمش است!
سوژه که انگار متوجه حضور لایتینا شده بود سرش را زامبی وار به طرف لایتینا چرخاند و چشم هایش را جمع کرد، سپس دهانش را باز کرد و گفت:
-مااااااا
گرچه لایتینا می دانست سوژه در حالت عادی نیز یک تخته اش کم است، ولی این دفعه واقعا احساس کرد وضعیت از قرمز و زرشکی گذشته که هیچ، به سیاه رسیده است.در نتیجه با صدایی بسیار ملایم به طوری که باعث ترس سوژه نشود گفت:
-آه ...سوژه ی عزیزم! این یه ساعت کجا بودی؟ در کف زمین دستشویی دختر ها و نوک برج ریونکلاو به دنبالت می گشتم، ولی خب...کف زمین کوییدیچ در حال گاز زدن علف ها پیدات کردم.بگو ببینم دردت چیه فرزندم؟
سوژه با حالت چشمانی که انگار داشت می گفت: " چی زر می زنی لایت؟
" در چشمان لایتینا خیره شد.لایتینا برای این که سوژه با او احساس همزاد پنداری کند، کنارش و روی علف های زمین کوییدیچ دراز کشید و سپس گفت:
-لوسی...خواهر گلم! چی شده عزیزم؟
اما سوژه همچنان روی زمین دراز کشیده بود و به آسمان خیره شده بود!
-لوسی، ببین من...
-مااااااااا
-ام...جانم؟
-مااااااااااااااااا
-فهمیدم گفتی مااا ولی آخه یعنی چی؟
-ماااااااااااااااااااا
لایتینا که دید با بحث کردن نتیجه ای نمیگیرد، تصمیم گرفت از قدرت ذهن خوانی اش استفاده کند و به درون مخ خواهرش برود
-لوس...نگران نباش، تو از همون بچگیتم زیاد باهوش نبودی!حالا یه بار دیگه بگو ماااا تا ببینم چی میگی!
-ماااا...(لاااااایت!
)-اهاا حالا دارم می فهمم چی می گی! خب بگو.
-ماااا...ماا...مااااا(یکی طلسمم کرده که نتونم حرف بزنم و فقط مثل گاو بگم ماااا)
-خب، بعدش چی شد؟
-مااا...ما...ماا مااا مااااا(خب هیچی دیگه...منم الان ناراحتم چون نمی دونم چجوری این طلسمو بردارم هیچ کس هم حرفم رو نمیفهمه!!
)ناگهان لایتینا لبخند شیطانی ای زد و گفت:
-خب...این که ...خیلی عالیه!
لوسی با جشمانی گنگ به لایتینا زل زده بود ولی لایتینا گفت:
-بیا عزیزم ...من میدونم چی کارت کنم!
سپس دست لوسی را گرفت و سریع به سمت درمانگاه، پیش پروفسور استانفورد برد.
وقتی پیش پروفسور رسید،همان طور که نفس نفس می زد گفت:
-پروفسور! من بیمارم رو یافتم!
پروفسور همان طور که داشت دست های خونی اش را با پیش بندش پاک می کرد،جلو آمد و گفت:
-این چیه دیگه؟
-خب...بیمارمه دیگه!
پروفسور استانفورد نگاهی به لوسی انداخت و گفت:
-به نظر من که کاملا سالم میاد!
-نه نه نه!
اتفاقا این یکی به یک افسردگی حاد مبتلا شده مطمئنم! مگه نه لوسی؟-مااااااا
پروفسور درحالی که چشمانش از تعجب گرد شده بود، گفت:
-این چی بود؟
-گفتم که...افسردگی اش انقدر زیاده که ترجیح میده مثل گاو ها باشه تا این که انسان بمونه،به همین خاطر هم این صدا رو از خودش در میاره! مگه نه لوسی؟
-ماااااا
-دیدید گفتم؟
پروفسور بعد از اندکی تفکر دستش را روی شانه لایتینا گذاشت و گفت:
-لایتینا! این مسولیت بزرگ رو به خودت میسپرم، باشد که درمانی برای این بدبخت پیدا کنی!
-پروفسور...من نا امیدتون نمی کنم!
سپس لایتینا دست لوسی را گرفت و به سمت پاتیلش رفت.
-خب لوس...خیلی نگران نشو پارسال یکی همین کارو باهام کرد، میدونم باید چی کار کنم.
اما لوسی همچنان با چشمانی فوق نگران به لایتینا خیره شده بود.
-ببین لوسی...من خواهرتم، دشمن خونیت که نیستم!
-ماااا(چرا هستی!)
-خب..باشه ولی الان ما هردو به هم نیاز داریم. من درمانت می کنم تو هم راجع به این موضوع به کسی چیزی نمی گی باشه خواهر گلم؟
-ماا(خیلی خب!)
-خب حالا شروع می کنیم! مقداری علف، ناخن گربه، موی پریزاد و ...آخریش چی بود؟ اها یادم اومد، تف اسب بالدار!
لوسی داشت با قیافه ای وحشت زده به محتوای پاتیل نگاه می کرد.
-هعی...لوسی، اصلا بدترین قسمتش همین خوردن معجون درمان کننده اشه! ولی حالا برای این که حالت خیلی بد نشه منم نمره ام رو بگیرم، چند تا چیز جذاب دیگه هم اضافه میکنم.بیا، اینم از معجون حال خوب کن شماره 2، که از مغازه زونکو خریدم و...این یکی هم که اصلا عاشقشی! شکلات فندقی با مغز آبنبات چوبی! چه شود اصلا.
-ماااا...(چه شود...)
-خب اینم از این! دهنتو باز کن حالا.
لوسی از ترس چند قدم عقب رفت، ولی قبل از این که بتواند فرار کند لایتینا اورا گرفت و معجون را در حلقش ریخت.
-لوسی!...لوسی! باید بخوریش وگرنه درمان نمیشی ...لوسی!
-ماااااااا
و بعد از زحمت فراوان لوسی معجون را خورد.
-اها، بالاخره خوردیش! خوشمزه بود مگه نه؟ اصلا تف اسب بالدار با شکلات عالی میشه من میدونم!
-م..من...اه...این چی بود دیگه؟
-بیا اینم از این! درست شدی!
-خیلی لزج بود ولی...راست می گفتی ها! تف اسب بالدار با شکلات چقد خوبه مزش!
-من همیشه راست میگم عزیزم.خب حالا به هر حال تو خوب شدی منم نمره ام رو می گیرم.فقط بیا بریم به پروفسور هم نشونت بدم، بعدش دیگه حله!
سپس باهم به سمت پروفسور رفتند.اما در راه، حال لوسی چنان تغییر کرده بود که جست و خیز کنان و چرخ و فلک زنان در راهرو ها حرکت می کرد و ملت هاگوارتزی با چشمانی گرد به آن ها خیره شده بودند.
-پروفسور...پروفسور! من بیمارم را درمان کردم!
پرفسور استانفورد با تعجب به لوسی نگاه کرد و گفت:
-هومم...عجب...به نظر که خیلی متحول شده! ببینم چی کارش کردی؟
-امم...خب معجون حال خوب کن شماره 2 و همچنین شکلات فندقی با مغز آبنبات معجزه می کنه، باور کنین!
-با تف اسب بالدار...
-چی؟؟
لایتینا قبل از این که لوسی گند بیشتری بزند دستش را جلوی دهان او گذاشت و گفت:
-این...چیزیش نیست فقط الان فکر کنم زیادی شنگوله داره چرت و پرت میگه.
-هومم...که اینطور، به هر حال کارت خوب بود، لایتینا! نمره ات رو میگیری!
-ممنونم پروفسور!
و سپس، قبل از این که لوسی روی تخت مریض ها ملق بزند دستش را گرفت و با خوشحالی از درمانگاه خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1400/6/4 23:28:18
ONLY RAVEN PRIDE
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/17
تولد نقش: 1400/05/17
آخرین ورود: چهارشنبه 10 فروردین 1401 14:31
از: لندن ، خیابان بیکر
پستها:
51

دافنه به محض تمام شدن کلاس پیشگویی سر خوش و خندان به خوابگاه اسلیترین می رفت.
توی راهرو ها با صدای بلندی می خواند: رز، رز،رزی جون، رز، رز رزی جون. دافنه به شدت خوشحال بود زیرا آن روز تولد رزی مار دافنه بود. در را باز کرد و وارد اتاق شد.
_سوپرایز! تولدت مبارک برات غذای مورد علاقتو اوردم.
رزی بی اعتنا رویش را پشت به دافنه کرد و پاسخی نداد... . دافنه که نگران شده بود گفت: رزی؟رفیق خوبی؟مثلا امروز تولدته ها ! رزی با صدایی ضعیف پاسخ داد : خیلی ممنون داف اما حال و حوصله جشن یا چیز دیگه ای رو ندارم.
دافنه در فکر فرو رفت که ماری به شیطونیه رزی چگونه می تواند اینقدر بی تفاوت نسبت به روز تولدش باشد. دافنه متوجه شد قضیه چیست و آرام زمزمه کرد امیدوارم که حدسم اشتباه باشه.
دافنه دوان دوان به اتاق پرفسور استانفورد رفت و اجازه گرفت و وارد اتاق شد... .
پرفسور در حال تمیز کردن نیدل های جادویی برای طب طبیعی جادویی بود که گفت : دافنه چه اتفاقی تو رو به اتاق من کشونده؟
_ مارم... ، مارم رزی افسرده شده پرفسور ! امروز روز تولدش هست اما نه لبخند می زند نه مثل گذشته شیطونی می کند و نه غر می زند.
پرفسور استانفورد نیش خندی زد و بی تفاوت گفت : عه چه خوب پس الان یه مریض داری که درمانش کنی !
_پرفسوررر! امروز روز تولدش است لطفا درمانش کنید! من شخصا مریض دیگری را می یابم و درمان می کنم اما نمی توانم ناراحتی و چهره غم الود رزی را ببینم !
_ دافنه تو یکی از نزدیکترین افراد به رزی هستی، به همین دلیل راحت تر می توانی درمانش کنی. لطفا برو به تکالیف انجام ندادت برس تا منم به کار هایم برسم .
دافنه از اتاق پرفسور خارج شد . بغضی در چشمانش جمع شد بود. زیر لب گفت : من هر کاری برای رزی می کنم .
هیچ غذایی برای رزی بهتر از موش نبود ! پس دافنه آماده شد تا بهترین شکارچی موش هاگوارتز بشه.
اول از تله موش استفاده کرد. موش نزدیک تله شد و تا پنیر را دید به دافنه که پشت دیوار قایم شده بود گفت : دافنه گرینگرس از پنیر های بهتری استفاده کن اینا دو ماهه کپک زده. و پا به فرار گذاشت.
از ۱۰ تله کنار هم استفاده کرد . ۳ تا موش متوسطا بزرگ نزدیک تله ها شدند ولی تا خواستند در دام تله ها بیفتند دافنه سرفه ای کرد و موش ها پا فرار گذاشتند... .
_ من دافنه گرینگرس تونستم خواهرم رو با اون بزرگی اذیت کنم ! نتونم چندتا موش فسقلی رو بگیرم؟
و سطل کنار دستش را برداشت و از میان تله ها رد شد و سطل را روی سر یکی از موش ها گذاشت و گفت : گفتم حاضرم برای ماری هر کاری انجام بدم .
موش را از دم گرفت و پیش رزی رفت... .
رزی تا موش ها را دید خوشحال و سر حال به طرف دافنه خزید و گفت: بدو بزارش زمین دافنه منو منتظر نزار. رزی مشغول خوردن موش شد که توجهش به دافنه جلب شد بود که سر تا پا خاکی بود و به خاطر تله ها موش لباسش پاره شده بود.
_ دافنه خوبی؟ چه بلایی سر خودت اوردی ؟
دافنه خندید و گفت: هیچی فقط مریضم را درمان کردم !
توی راهرو ها با صدای بلندی می خواند: رز، رز،رزی جون، رز، رز رزی جون. دافنه به شدت خوشحال بود زیرا آن روز تولد رزی مار دافنه بود. در را باز کرد و وارد اتاق شد.
_سوپرایز! تولدت مبارک برات غذای مورد علاقتو اوردم.
رزی بی اعتنا رویش را پشت به دافنه کرد و پاسخی نداد... . دافنه که نگران شده بود گفت: رزی؟رفیق خوبی؟مثلا امروز تولدته ها ! رزی با صدایی ضعیف پاسخ داد : خیلی ممنون داف اما حال و حوصله جشن یا چیز دیگه ای رو ندارم.
دافنه در فکر فرو رفت که ماری به شیطونیه رزی چگونه می تواند اینقدر بی تفاوت نسبت به روز تولدش باشد. دافنه متوجه شد قضیه چیست و آرام زمزمه کرد امیدوارم که حدسم اشتباه باشه.
دافنه دوان دوان به اتاق پرفسور استانفورد رفت و اجازه گرفت و وارد اتاق شد... .
پرفسور در حال تمیز کردن نیدل های جادویی برای طب طبیعی جادویی بود که گفت : دافنه چه اتفاقی تو رو به اتاق من کشونده؟
_ مارم... ، مارم رزی افسرده شده پرفسور ! امروز روز تولدش هست اما نه لبخند می زند نه مثل گذشته شیطونی می کند و نه غر می زند.
پرفسور استانفورد نیش خندی زد و بی تفاوت گفت : عه چه خوب پس الان یه مریض داری که درمانش کنی !
_پرفسوررر! امروز روز تولدش است لطفا درمانش کنید! من شخصا مریض دیگری را می یابم و درمان می کنم اما نمی توانم ناراحتی و چهره غم الود رزی را ببینم !
_ دافنه تو یکی از نزدیکترین افراد به رزی هستی، به همین دلیل راحت تر می توانی درمانش کنی. لطفا برو به تکالیف انجام ندادت برس تا منم به کار هایم برسم .
دافنه از اتاق پرفسور خارج شد . بغضی در چشمانش جمع شد بود. زیر لب گفت : من هر کاری برای رزی می کنم .
هیچ غذایی برای رزی بهتر از موش نبود ! پس دافنه آماده شد تا بهترین شکارچی موش هاگوارتز بشه.
اول از تله موش استفاده کرد. موش نزدیک تله شد و تا پنیر را دید به دافنه که پشت دیوار قایم شده بود گفت : دافنه گرینگرس از پنیر های بهتری استفاده کن اینا دو ماهه کپک زده. و پا به فرار گذاشت.
از ۱۰ تله کنار هم استفاده کرد . ۳ تا موش متوسطا بزرگ نزدیک تله ها شدند ولی تا خواستند در دام تله ها بیفتند دافنه سرفه ای کرد و موش ها پا فرار گذاشتند... .
_ من دافنه گرینگرس تونستم خواهرم رو با اون بزرگی اذیت کنم ! نتونم چندتا موش فسقلی رو بگیرم؟
و سطل کنار دستش را برداشت و از میان تله ها رد شد و سطل را روی سر یکی از موش ها گذاشت و گفت : گفتم حاضرم برای ماری هر کاری انجام بدم .
موش را از دم گرفت و پیش رزی رفت... .
رزی تا موش ها را دید خوشحال و سر حال به طرف دافنه خزید و گفت: بدو بزارش زمین دافنه منو منتظر نزار. رزی مشغول خوردن موش شد که توجهش به دافنه جلب شد بود که سر تا پا خاکی بود و به خاطر تله ها موش لباسش پاره شده بود.
_ دافنه خوبی؟ چه بلایی سر خودت اوردی ؟
دافنه خندید و گفت: هیچی فقط مریضم را درمان کردم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واقعیت توهم است . طلا بخر!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج