جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1396 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سوال مهمی که در این مرحله مطرح می شد این بود:

چگونه می توان یک ویزلی نبود؟

و شخص یا اشخاصی که می توانستند به این سوال پاسخ مناسبی بدهند، درست همان جا در میان مرگخواران بودند.
ویزلی ها!

باهوش ترین مرگخوار...
در این قسمت هکتور، لینی را که ذوق زده داشت برای اجرای نقشش وسط صحنه می رفت، از قسمت شاخک گرفت و با حرکتی خشن عقب کشید.
وبلاتریکس مغرورانه پا پیش گذاشت!
با هوش ترین مرگخوار، بلاتریکس، جلو رفت و یکی از ویزلی ها را از یقه اش گرفت و بلند کرد.
-تو! توضیح بده ببینم. چطوری می شه یک ویزلی نبود؟

ویزلی کوچک در حالی که روی هوا دست و پا می زد جواب داد:
-منو بذار زمین...من گشنمه! خیلی گشنمه...

شاید جواب همین بود...برای ویزلی بودن نباید گرسنه باشید!

نکته دیگری که بسیار واضح به نظر می رسید این بود که لرد سیاه باید از شر موهای نارنجی هم خلاص می شد. گذشته از ویزلی بودن یا نبودن، رنگ نارنجی اصلا به چهره سفید و رنگ پریده لرد نمی آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1396/10/25 23:26:33
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 9 دی 1396 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
همه جا رو ویزلی ها گرفتن. تو خونه ریدل، خونه گریمولد، خلاصه که کل دنیای جادوگری رو ویزلی ها گرفتن. از طرفی که مالی که میگه ویزلی هاتون رو برای ما بفرستین و مانداگاس داره ویزلی ها رو میخره که موقع قحطی ویزلی به قیمت بالاتر بفروشتشون (!)؛ از طرف دیگه هکتور معجون ضد ویزلی رو توی آب شرب شهری خالی میکنه و از اون آب به لرد میده. لرد هم موهای قرمز درمیاره و کلا تبدیل به ویزلی میشه. حالا هم نجینی از این موضوع خبر دار شده.

***


- اونجوری نگامون نکن نجینی.
- پاپا... موهاتون...
- میدونیم.

لرد دوباره کلاه شنلش رو روی سرش کشید و روش رو از دخترش برگردوند. نجینی که دل شکسته شد به فکر افتاد. همین طور فکر کرد و فکر کرد تا این که ایده‌ای به ذهنش رسید.
نجینی خزید و از اتاق بیرون رفت.
- اهمسسس... اهمسسس!

اما هیچ کدوم از مرگخوارا دست از کاری که داشتن میکردن بر نداشتن. درواقع هرکدوم از مرگخوارا در حال سر و کله زدن با چند ویزلی بودن. رز غنچه‌هاشو از دست بچه ویزلی‌ها نجات میداد. ریگولوس سعی میکرد دستشو از تو جیب یه ویزلی در بیاره اما چون ویزلی به وقفه در حال حرکت بود موفق نمی‌شد. لایتینا مشغول باز کردن گره‌ی سیم هدفونش بود که دور انگشت یه ویزلی پیچیده بود.

- پس شام من چی شد؟

تمام موجودات خونه ریدل:

با این فریاد نجینی خونه ریدل به طور کامل در سکوت فرو رفت. حتی ویزلی ها هم وایستادن. گرسنه بودن پرنسس ارباب قطعا چیزی نبود که با اون بشه شوخی کرد.

- خوب شد... فیسس... دست از سر اون ویزلیا بردارین. الان مسئله مهم پاپای عزیز منه. باید پاپا رو از ویزلی بودن دربیاریم.

مرگخواران به هم و بعد به نجینی که جدیت از چشم هاش بیرون میزد نگاه کردن. انگار راهی جز گوش کردن به حرف تنها مار خونه ریدل نداشتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 9 دی 1396 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-

لرد هنوز همانطور بی‌حرکت به نقطه‌ای خیره شده بود.

- پاپا؟ این چی میگه؟

لرد هنوز در افق بود.

- پاپا؟

نجینی با دقت بیشتری لرد را برانداز کرد. جز اینکه لرد بر خلافِ عادت همیشگی‌، کلاهِ شنلش را روی سرش انداخته بود، متوجهِ حجمِ عجیبِ کلاه شد.

- پاپا چی زیرِ کلاهتونه؟

آرام آرام با دمش کلاه لرد را عقب راند.

- نکن بچ‍...

نجینی چیزی که می‌دید را باور نمی‌کرد.

- پاپا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1396 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تــــــــــــــــــــــق!!

در اتاقِ لرد باز شد و نجینی بی‌توجه به اتفاقاتی که در جریان بود به درون خزید.

خشمگین با دُم‌ش ضربه‌ای به هکتور زد، که پشتِ صندلیِ لرد ایستاده بود و ظاهرا بی‌دلیل ویبره میزد. ولی هکتور به ویبره‌اش ادامه داد. نجینی از کنارش گذشت و طبق عادتِ همیشه از پایه‌های صندلی بالا خزید، و همانطور که ففس فسس کنان غر میزد و چیزهایی درمورد توهینِ ماندانگاس فلچر به پاپای عزیزش میگفت، به شانه‌های لرد رسید. لرد برخلاف همیشه کلاه شنل‌ش را روی سرش کشیده بود و برخلاف همیشه کلاه شنل‌ش مانع از این بود که نجینی سرش را روی کله‌ی لرد گذاشته و فارغ از خستگی روزانه کمی انرژی بگیرد!

- پرنسس!

نجینی با بی‌تفاوتی سرش را به سمت هکتور برگرداند :

- ارباب ویزلی شدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1396 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-ما چی شدیم؟

لرد سیاه متوجه شده بود که تغییراتی در چهره اش حاصل شده، ولی آینه ای در آن نزدیکی نبود که بتواند این تغییرات را ببیند. گذشته از این، ویزلی های فراوانی که دور و برش را گرفته بودند هم به او اجازه حرکت نمی دادند.
-به ما اجازه حرکت بدهید ویزلی ها. ما اربابیم. اونم نه هر اربابی. ارباب تاریکی هستیم. شما باید از به زبون آوردن اسم ما وحشت داشته باشید.

ویزلی های ریز و فراوان برای یک لحظه سر جای خود متوقف شدند.

-خب وحشت داریم.
-ما هرگز اسم شما رو به زبون نمیاریم.
-می گیم اسمشو نبر!
-من حتی از گفتن "اسمشو نبر" هم وحشت دارم.

و به دویدن ادامه دادند.
ظاهرا وحشت آن ها مانع دویدنشان نمی شد.

لرد با عصبانیت رو به هکتور کرد.
-سریع برای ما توضیح می دی چه اتفاقی برای ما افتاده. چی به سر چهره با شکوه و پر ابهت ما آوردی؟

هکتوربا حالتی شیفته و راضی به صورت لرد خیره شد.
-ارباب...شما صاحب مو شدین. موهای خوشرنگ نارنجی. فکر کنم... شما... ویزلی شدین.

لرد سیاه پس از مدتها برای اولین بار ترس را در وجودش احساس کرد. او یکی ویزلی شده بود. ویزلی شدن مثل قطره ای از یک دریا شدن بود. هزاران برادر حسود و گرسنه و یک خواهر غیر قابل کنترل داشت و حتی ممکن بود مالی ویزلی برایش مادری کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 2 مهر 1396 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها:

مرگخواران وحشت زده به هر سو میدویدند و حتی در بعضی نقاط خانه، از میان استخرهای تشکیل شده از ویزلی ها شنا میکردند.
وضعیت بحرانی بود.
ویزلی ها همه جا بودند؛ و این یک اغراق نبود. ویزلی ها به معنای واقعی کلمه در همه جا بودند. در تار و پود خانه ریدل ها. در ردای مرگخواران، در چاه مرلینگاه و حتی درون دهان و روی سر و کله لرد سیاه.

در میان این قشقرق، هکتور در حیاط خانه نشسته بود و به درختی تکیه داده بود. درختی که شاخه هایش با برگ هایی از ویزلی ها تزئین شده بود.
هکتور منتظر بود. چشمان غم زده اش به در بسته خانه خیره شده بودند.
اما بالاخره انتظار به سر رسید؛ زیرا در خانه ریدل ها، بر اثر فشار شدید ویزلی هایی که پشتش تلنبار شده بودند، از جا در آمد.
هکتور فرصت را غنیمت شمرد و سوار بر پاتیلش، در حالی که با ملاقه پارو میزد، از میان سیل ویزلی هایی که از خانه بیرون میریختند، به داخل خانه پیش روی کرد.

هکتور شاد و خوشحال، با تصور اینکه اربابش مدتی است که به دلیل دوری از او، حتی یک لیوان آب و معجون هم نخورده، به سرعت به آشپزخانه رفت، یک لیوان آب ریخت، سپس همانطور سوار بر پاتیل، به طبقه بالا آمد، به اتاق لرد نزدیک شد و شروع کرد به در زدن.

- اگر از سازمان ویزلی جمع کنی نیستی، سریعا دور شو از اتاق ما!
- معجون خوب آوردم براتون ارباب. میدونم دلتون تنگ شده بود برای معجون هام!

لرد فرصت نداشت پاسخی دهد، چرا که در اتاق توسط هکتور باز شد و وی به سرعت وارد شد.
همین چند ثانیه کافی بود تا لرد تمرکزش را از دست بدهد و تختش توسط ویزلی ها جویده شود و خودش در استخر ویزلی ها گرفتار شود.
هکتور ابتدا میخواست لرد را نجات دهد، اما فهمید که فرصتی بهتر از این در دسترسش نیست که معجون مخلوط شده با آب را به لرد بدهد، پس ابتدا معجون را در دهان لرد سیاه خالی کرد، سپس وی را که ویزلی ها از سر و کولش بالا میرفتند وارد پاتیل کرد.

- عه ارباب موهاتون دارن در میان! چه خوش رنگ هم هستن!

لرد به سرعت تغییرات را در وجود خود احساس کرد...
وی آب را همراه معجونی نامشخص خورده بود. اما این مهم نبود. مهم همان آب بود. آبی که به معجون ویزلی نابود کن هکتور آلوده بود. معجونی که در واقع اثر وارونه داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی ان طرف تر
تابستان بود و افتاب غروب میکرد،دافنه تصمیم گرفت به همرا دیانا به ساحل برود و از دنیا لذت ببرد.بعد از گذشتن بیست و پنج دقیقه،آنها به ساحل رسیدند و زیراندازی پهن کردند رو شن تا بتوانند بشینند و به دریا نگاه کنند،دافنه دل تو دلش نداشت که بپره تو آب و بالاخره کار خودش رو کرد،پرید تو دریا دیانا هم همینطور او هم پرید تو دریا،کلی باهم بازی کردند،کلی شنا کردند، وقتی از دریا بیرون امدند تا کمی استراحت کنند،ناگهان دافنه داد زد و گفت:
-دیااااااااااننننناااا،میشه لطفا این شوخی را تمام کنی.

دیانا گفت:
-کدام شوخی؟!

دافنه گفت:
-همین ژله های آبی رنگ دیگه،مگه اینا کار تو نیست؟!

دیانا گفت:
-حالت خوبه دافنه؟ اصلا نمیدونم درمورد چی حرف میزنی!هه ژله های آبی رنگ.

دافنه گفت:
-پس اینا چی هستند،شبیه ژله هستند که یهو سرد میشود مثل یخ بعد سنگین میشود که باعث میشود من مثلا الان نتونم دستم را بلند کنم و حرکتش بدهم.

دیانا گفت:
-چییییی! من که چیزیم نشده.

دافنه با خودش فکرکرد که شاید چیز خاصی نباشه،دوباره پریدند به دریا ولی دافنه نمیتوانست دست راستش رو حرکت بدهد.به خاطر همین ژله های ابی رنگ،سی دقیقهربعد که انها از اب اومدند بیرون و دیگه قصد رفتن را داشتند دافنه دیگر حتی نمیتوانست پای راستش را هم تکان دهد،دیانا امد تا به ان کمک کند ناگهان ژله ها به روی دست چپ و پای راست اوهم امدند و او هم دچار این مشکل شد.

دیانا گفت:
-چیی!؟ اینجا چه خبره ؟ انگاری فقط ما این مشکل را داریم.اخه به بقیه نگاه کن،هیچ کدومشون هیچ ژله ای ابی رنک به پاشون یا قسمتی دیگری از بدنشون نچسبیده.اخههههههه چرررراااا!چرا ما فقط این مشکل را داریم؟

دافنه گفت:
-بسته دیگه دیانا،چقدر غر میزنی!تقصیر من است مگه برو غر هایت را سر یکی دیگر خالی کن، فعلا باید فکر واسه این اتفاقات بکنیم.
دیانا گفت:
-نکنه اینا ویزلی ها هستند؟!

دافنه گفت:
-ویزلی ها!اهههه راست میگی! اره،پس اللن باید چیکار کنیم؟

دیانا گفت:
-خوب کاری نداره زنگ میزنیم به ویزلی جمع کن.

دافنه گفت:
-اخه نمیدونم چی بگم بهت.

دیانا گفت:
-چی شده میخوای بگی که من چقدر باهوش هستم و چقدر فکر خوبی کردم؟ ها؟

دافنه گفت"
-نه نابغه میخواستم بگم اخه ما با این دسته های سنگین شدمون و پاهامون چه جوری میخوایم بریم تلفن بیاریم اصلا از کجا تلفن گیر بیاریم!

دیانا گفت:
-کاری ندارد که داد میزنیم یکی بهمون کمک کنه ببین الان این کار را انجام میدم.ککککککککککممممممممککککککک یییییکککککککییییی ککککممممککککممممموووونننن ککککننننه کسسسییی صداااام رو ممممیییشششنوه.

دافنه گفت:
-اهای کر شدم،چرا حالا اینقدر بلند داد میزنی،اگر سمت راستت رو نگاه میکردی میتونستی اون خانم رو ببینی که خیلی بهمون نزدیک بود.

دیانا گفت:
-اه راست میگی،میخواستم اخه جواب تو را بدم.

خوب بالاخره یکی اومد کمکشون کرد و تا دیر نشده بود انها را نجات دادند چون ژله ها هر لحظه بزرگ تر میشدند و حرکت هم میکردند.اگر کسی نمیامد انها به باد رق0فته بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/10 22:40:36
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1396 06:41
نمایش جزئیات
آفلاین
انستیتو ژنتیکی دیاگون

ساحره میانسال به همراه همسر کوتاه قدش که ترکیبی بود از لگولاس و دابی، در مطب مقابل دکتر غول نشسته بود و اشک می ریخت. زن در حالی که درون دستمال گردن پدرخوانده فین فین می کرد، با بغضی نترکیده و چشمانی پر از اشک تمساح به شکل ملتمسانه به دکتر زل زد. اشاره ای نفرت انگیز به شوهرش کرد و ادامه داد:

«بیست سال پیش جیگر شدم فکر کردم این آدمه باهاش ازدواج کردم. نگو بعداً کاشف به عمل اومد عمه اش جن خونگی بوده و ژن بد داشتن اینا. دکتر دستم به دامن ...ت...نه چیز... دستم به... »

زن نگاهی به ریخت و قیافه غول چهار متری جلوش میندازه که ساکت روی صندلی مهدکودک با طرح باب اسفنجی نشسته و داره به حرفش گوش میده با دقت. به سختی سعی میکنه دور و بر لب دهن غول دنبال اثر ریش و سبیل بگرده تا بفهمه مرده یا زن! اما چیزی پیدا نمیکنه. چشماش امتداد سینه غول به پایین رو کنکاش میکنه در جستجوی دامنی چیزی ولی با شلوارک جین چسب و در ادامه اش جوراب شلواری مواجه میشه. میخواد از ژن ساحره‌گیش و قدرت سونوگرافی دیدگانش فیض ببره جهت اطمینان خاطر اما یهو مافلدا یه کفتر حرم میفرسته بشارتش میده به جزایر بالاک و به خطر افتادن آرمان های ایفای سالم. در نتیجه ساحره بیمار به عنوان آخرین گزینه چشماشو میبنده و تلاش میکنه رایجه خوش یک زن رو استشمام کنه ولی چیزی جز بوی عرق مترو نصیب سیستم بویایی ش نمیشه. در نتیجه متوجه میشه طرف مرد هست و ادامه میده:

«ئم.. دستم به پیژامه ت خلاصه... دوا درمونی.. داره منقرض میشه نسل اصیل مون! »
غول: «مادام! شما فرزند پسر خواست یا دختر؟»
زن: «معلومه گل دختر! »

دکتر غول که صدمین بیمار امروزش رو ویزیت میکرد با ملالت و خستگی از کیس های تکراری، دستشو دراز میکنه در یخچالو وا میکنه چهار پنج تا جعبه حاوی محلول سکینه ویزلی میندازه روی میز جلوی بیمارش.


سنت مانگو – اتاق عمل

فنگلوریا، هاسکی زیبا و زن فنگ که یه گونی سبز تنش کردن، تیکه پاره ولو شده روی تخت و به همراه خود فنگ پنجه در پنجه پس از محنت فراوان با حیرت به شفادهنده دامپزشک زل زده که توله سگ قرمز رنگ کک مکی دستش گرفته و داره میاد بده بغل شون...

«تبریک میگم! پسره ! کِی مو درآورد به این سرعت. فقط نمیدونم رنگ و کرک و پرش به کدوم تون رفته. خیلی قرمزه.»

توله سگ نیامده علائم سرطان هاری رو بروز میده، دست شفادهنده رو گاز میگیره می پره روی ننه مفروض هاسکیش و شروع میکنه با سرعت نور در حد المپیک با بند ناف طناب میزنه.

در این حین پرستدافی که مشغول جمع کردن کاسه کوزه اتاق عمل بود از زیر تخت کیسه شکیل و قلمبه ای با لوگوی سنت مانگو در میاره میده دهن فنگ و میگه:

«ماشالله چه گل پسر نابغه و هایپر اکتیوی هم هست هنوز نیومده ! داگلین (سگ مرلین) نگهش داره الهی. بفرمایید. این اشانتیون هست از طرف بیمارستان. پک کامل پدرسگ! به همراه جایزه ارزنده شامل پنج تا ویزلی اضافی در سایزها و سنین مختلف جهت محکم کاری! »


کافی نت لیتل هنگلتون

پس از یک ساعت در نوبت واستادن، بلاخره دو ماگل کشاورز، بیل و فرغون بدست از پشت یکی از سیستم ها پا میشن میرن رد کارشون جهت برداشت محصول و هکتور با شعف وصف ناپذیری به طور ویبره کنان می پره میره پشت سیستم خالی شده. بعد از بستن انواع و اقسام پنجره ها و تب های نمایش دهنده پری های دریایی ماگل ها، هکتور شروع به تایپ آدرس میکنه: دبلیو دبیلو سی دات ویزلی یاب دات شوت.

روی قسمت آمار و ارقام کلیک میکنه و با عصبانیت یه شیشه معجون مجهولی رو ظاهر میکنه و سر میکشه. نقشه اش نگرفت که هیچ نتیجه عکس داده بود. یعنی کجای کار می لنگید؟ دوباره با چشمان ورقلمبیده به آمار نگاه کرد. افزایش چشمگیر داشت. باید معجون دیگری اختراع میکرد قبل از آنکه اربابش هم یک ویزلی شود. یا حتی بخاطر بازپس‌گیری اعتبار از دست رفته اش. به راستی او مانند یک آهو در گُل گیر کرده بود و ابتداعاً تصور می کرد شاید نویسنده تن میده به این قبیل ژانگولر بازیا و سوژه های مانا. ولیکن سیرداغ خورده بود.

مغازه ویزلی ها

«مالی! یه دیقه بیا این پشت کارت دارم...»

آرتور دست زنشو میکشه از پشت دخل مغازه می بره توی انباری و بین انبوه کارتون های حاوی ویزلی های مختلف، یه جا باز میکنه و با قیافه ای متعجب به زنش میگه:

«زن. گوش بگیر بده ببین چی میگم. نمیدونم کار کیه اما ویروس جدیدی اومده به اسم ویزلی زا. همه بچه های تازه متولد شده دارن از نسل ما میشن. تو چین کلی چشم بادومی موقرمز به دنیا اومدن حتی. خواستم ببینم کار تو بوده؟»
مالی: «نه. ولی کار هر کی بوده مرلین خیرش بده. عوض این پلیس بازیا بپر برو وزارتخونه وامی تسهیلاتی چیزی بگیر. »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/23 6:48:19
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/23 6:56:11
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/23 7:03:01
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/23 7:04:24
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/23 7:09:52
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/23 7:18:02
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/23 7:40:04
ویرایش شده توسط فنگ در 1396/1/23 10:03:49
----------

پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1396 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه، فک کنم.

نقل قول:
حاجی، اوضاع قاراشمیشه. ویزلیا ول شدن در سرتاسر دنیای جادویی. دارن هاگوارتز رو می‌خورن. دارن کیک بانز رو می‌خورن. دارن ردای لرد رو می‌خورن. دارن رژ.. چیز.. ناجور شد. بذ به کراب نپردازیم. رو لباس یه عده لونه کردن. روی سر یه عده لونه کردن. همه‌جا لونه کردن خلاصه. مالی و آرتور هی می‌گن هرچی ویزلی پیدا کردین بفرستین واس ما، ولی از اونورم، ماندانگاس تو پیام امروز و اینور اونور آگهی داده که ویزلی‌هاتون رو می‌خریم تا وقتی قحطی ویزلی اومد، ویزلی بفروشه. ( تر حتی. ) و خلاصه الان وضعیت عجیبی حکم‌فرماس. چون نه فقط الان ویزلیا به هرجایی راه پیدا کردن و همه‌چی و همه‌کس رو دارن می‌خورن، که عده‌ای به طمع پول در آوردن، دارن هرچیزیو به اسم ویزلیا قالب می‌کنن و می‌گیرن و می‌برن که بفروشن.


فاتحه مع‌الصلــــوااااات!
***

- ما اصلاً این وضعیت رو نمی‌پـ.. گَکو!

ویزلی‌ای که از منتهی‌الیه سمت راه حلق لرد می‌کوشید بیرون بیاید، جمله‌ی او را چنین به پایان رساند. لرد موقرانه ویزلی را از دماغش گرفت، بیرون کشید و از پنجره به بیرون پرت کرد.
- گووووووعووووو!

بی‌توجه به ویزلیِ ذوق‌زده از پرواز، لرد به سمت مرگخوارانش برگشت:
- ما همونطور که گفتیم، این وضعیت رو اصلاً.. عَعو؟!

ویزلی دیگری که از سوراخ دماغ لرد در حال بیرون آمدن بود، جمله‌ی بعدی را چنین به پایان رساند. بلاتریکس موقرانه خم شد و ویزلی را از دماغ لرد بیرون کشید، ویزلی کوشید از سر و صورت بلاتریکس بالا برود و در موهای او سکنی گزیند، ولی تا ابد مانند پاتیل‌های هکتور، نقاب‌های آرسینوس، قمه‌های رودولف، لوازم پولیشِ بالِ لینی، پوست‌های نجینی و هزاران هزار ویزلی دیگر در جنگل انبوه گیسوان بلاتریکس گم شد و هرگز خبری از او شنیده نشد. روحش شاد، و یادش گرامی باد.

- نایستید و ما رو نگاه کنید! یکی.. عاپو!.. یه فکری.. بگور؟!.. بکـ.. گیگوری!

که البته آن آخری حالت لرد نبود، حالت ویزلیِ نشسته بر روی سر لرد بود. لرد بیشتر به ـی چیزی شباهت داشت.

- اگر من یه فکری برای ویزلیا بکنم، ارباب حتماً دوباره من رو راه می‌دن

هکتور با چنین تفکری، پاتیلی از معجون "ضد ویزلی" در آب شرب شهری خالی کرد.
معجونی که قرار بود تا فردا صبح هر ویزلی‌ای را به غیر ویزلی‌گان بدل کند.
خب..
قرار بود..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 5 فروردین 1396 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پالی برای خرید مایحتاج روزانه اش سری به کوچه دیاگون زده بود. او پس از اخراج شدن از خانه ریدل ها، زندگی خوبی نداشت. با اینکه او نداشتن ثبات عقلی پدر و مادرش را اثبات کرده بود و خانه جدید چپمن ها را به چنگ آورده بود، ولی باز هم آرامش خاطر نداشت. هر روز صبح زود بی مقصد از خانه بیرون می آمد تا هوا بخورد و به بهانه های مختلف از خانه بزرگشان جیم شود. امروز هم بهانه اش خرید مایحتاج روزانه بود.

- چه روز مزخرفی! هر روز مزخرف تر از دیروز!

اما او خبر نداشت درست در یک قدمی او افرادی هستند که فکر های شیطانی در سر دارند!

- سلام الکس!
- سلام گری!
- اخبارپیام امروز رو خوندی؟
- آره تو صفحه اول نوشته بود که بچه ویزلی ها همه جای شهر پخش هستن و برای تحویل دادنشون نفری سی گالیون می دن! باور نکردنیه! نه؟
- چرا! گری اونجارو.

او به دختر مونارنجی که در اطراف مغازه همه چیز فروشی ایستاده بود و ویترین را نگاه می کرد اشاره کرد.

- اوه پسر! فکر کنم اون یه ویزلیه.
- من یه نقشه دارم از پشت می ریم و می گیریمش. بعد تحویل پدر مادرش می دیم. قبول؟
- قبول! به شرط این که هرچی گیرمون اومد پنجاه پنجاه.
- باشه.

دو مرد آرام آرام طرف پالی رفتند. پالی بی نوا که از هیچ چیز خبر نداشت، همینجوری به ویترین مغازه زل زده بود.

- گرفتیمت!
- چی؟ هان؟
- ویزلی کوچولو فکر کردی می تونی از دست ما قسر در بری؟
- ویزلی کیه من اینجا ویزلی ای نمی بینم.
- بیا اینجا ببینم. الان می برمت پیش مامان بابات بعد هم سی گالیون رو نصیب خودم می کنم.
- یادت که نرفته الکس نصیب خودمون!
- باشه همون که تو گفتی.
- ولی من ویزلی نیستم. من زمین تا آسمون با اونا فرق دارم.
- یه بچه هم می تونه ببینه که تو یه ویزلیه مو قرمزی مثل تموم ویزلی ها!
- من موهام نارنجیه. من چپمنم نه ویزلی!

اما حرف های پالی بیچاره به خرج دو جادوگر نرفت. آنها با سماجت دست پالی را گرفتند و طرف خانه گریمولد بردند. مردی که الکس نام داشت در زد. چند دقیق بعد یکی از هویج های ویزلی ها که دستش را در دماغش فرو کرده بود و با ولع می چرخاند، در را باز کرد.

- بچه برو بگو مامانت بیاد. خواهرتو پیدا کردیم.
- این خواهر من نیست.
- منم همینو می گم.
- زر نزن بچه بگو بیاد.

هویج دماغو رفت و مالی ویزلی را صدا کرد. مالی ویزلی ملاقه به دست دم در آمد.

- آهای خانم بچه تو آوردیم بیا بگیرش در ضمن انعام ما یادت نره.
- اولا این بچه من نیست، دوما کی گفته انعام می دیم؟
- پیام روز. ببین اینجا نوشته.

مردی که نامش گری بود روزنامه را به مالی نشان داد.

- اینا واسه خودشون حرف مفت می زنن. تازه این بچه من نیست.
- من از صب...
- یعنی چی مگه ما الاف شما هستیم. یه بچه هم می تونه ببینه که اینم مثل بچه های شما مو قرمزه.
- نه این موهاش نارنجیه.
- قربون آدم چیز فهم.
- ما نمی فهمیم باید پول ما رو بدید وگرنه...
- وگرنه چی؟ همین الا از اینجا می ری وگرنه به آرتور می گم شقه شقه ت کنه. شیر فهم شد!

بعد با خشم فراوان در را کوبید.
- حالا کی می خواد به ما پول بده؟

پالی که دلش برای آن دو جادوگر سوخته بود دست در ردای جیبش کرد صد گالیون در آورد به آنها داد. و با افکت به آنها لبخند زد. آنها هم با مهربانی پول را از پالی گرفتند و دور شدند. پالی که دور شدن دو مرد را می دید، ناگهان نظرش عوض شد.
- آواداکداورا!

آن دو مرد درجا مردند. پالی به آنها نزدیک شد و پولش را از دست آنها قاپید تا عبرتی برای دیگران شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1396/1/5 0:56:38
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده