انستیتو ژنتیکی دیاگونساحره میانسال به همراه همسر کوتاه قدش که ترکیبی بود از لگولاس و دابی، در مطب مقابل دکتر غول نشسته بود و اشک می ریخت. زن در حالی که درون دستمال گردن پدرخوانده فین فین می کرد، با بغضی نترکیده و چشمانی پر از اشک تمساح به شکل ملتمسانه به دکتر زل زد. اشاره ای نفرت انگیز به شوهرش کرد و ادامه داد:
«بیست سال پیش جیگر شدم فکر کردم این آدمه باهاش ازدواج کردم. نگو بعداً کاشف به عمل اومد عمه اش جن خونگی بوده و ژن بد داشتن اینا. دکتر دستم به دامن ...ت...نه چیز... دستم به...

»
زن نگاهی به ریخت و قیافه غول چهار متری جلوش میندازه که ساکت روی صندلی مهدکودک با طرح باب اسفنجی نشسته و داره به حرفش گوش میده با دقت. به سختی سعی میکنه دور و بر لب دهن غول دنبال اثر ریش و سبیل بگرده تا بفهمه مرده یا زن! اما چیزی پیدا نمیکنه. چشماش امتداد سینه غول به پایین رو کنکاش میکنه در جستجوی دامنی چیزی ولی با شلوارک جین چسب و در ادامه اش جوراب شلواری مواجه میشه. میخواد از ژن ساحرهگیش و قدرت سونوگرافی دیدگانش فیض ببره جهت اطمینان خاطر اما یهو مافلدا یه کفتر حرم میفرسته بشارتش میده به جزایر بالاک و به خطر افتادن آرمان های ایفای سالم. در نتیجه ساحره بیمار به عنوان آخرین گزینه چشماشو میبنده و تلاش میکنه رایجه خوش یک زن رو استشمام کنه ولی چیزی جز بوی عرق مترو نصیب سیستم بویایی ش نمیشه. در نتیجه متوجه میشه طرف مرد هست و ادامه میده:
«ئم.. دستم به پیژامه ت خلاصه... دوا درمونی.. داره منقرض میشه نسل اصیل مون!

»
غول: «مادام! شما فرزند پسر خواست یا دختر؟»
زن: «معلومه گل دختر! »
دکتر غول که صدمین بیمار امروزش رو ویزیت میکرد با ملالت و خستگی از کیس های تکراری، دستشو دراز میکنه در یخچالو وا میکنه چهار پنج تا جعبه حاوی محلول سکینه ویزلی میندازه روی میز جلوی بیمارش.
سنت مانگو – اتاق عمل فنگلوریا، هاسکی زیبا و زن فنگ که یه گونی سبز تنش کردن، تیکه پاره ولو شده روی تخت و به همراه خود فنگ پنجه در پنجه پس از محنت فراوان با حیرت به شفادهنده دامپزشک زل زده که توله سگ قرمز رنگ کک مکی دستش گرفته و داره میاد بده بغل شون...
«تبریک میگم! پسره ! کِی مو درآورد به این سرعت. فقط نمیدونم رنگ و کرک و پرش به کدوم تون رفته. خیلی قرمزه.»
توله سگ نیامده علائم سرطان هاری رو بروز میده، دست شفادهنده رو گاز میگیره می پره روی ننه مفروض هاسکیش و شروع میکنه با سرعت نور در حد المپیک با بند ناف طناب میزنه.
در این حین پرستدافی که مشغول جمع کردن کاسه کوزه اتاق عمل بود از زیر تخت کیسه شکیل و قلمبه ای با لوگوی سنت مانگو در میاره میده دهن فنگ و میگه:
«ماشالله چه گل پسر نابغه و هایپر اکتیوی هم هست هنوز نیومده ! داگلین (سگ مرلین) نگهش داره الهی. بفرمایید. این اشانتیون هست از طرف بیمارستان. پک کامل پدرسگ! به همراه جایزه ارزنده شامل پنج تا ویزلی اضافی در سایزها و سنین مختلف جهت محکم کاری!

»
کافی نت لیتل هنگلتون پس از یک ساعت در نوبت واستادن، بلاخره دو ماگل کشاورز، بیل و فرغون بدست از پشت یکی از سیستم ها پا میشن میرن رد کارشون جهت برداشت محصول و هکتور با شعف وصف ناپذیری به طور ویبره کنان می پره میره پشت سیستم خالی شده. بعد از بستن انواع و اقسام پنجره ها و تب های نمایش دهنده پری های دریایی ماگل ها، هکتور شروع به تایپ آدرس میکنه: دبلیو دبیلو سی دات ویزلی یاب دات شوت.
روی قسمت آمار و ارقام کلیک میکنه و با عصبانیت یه شیشه معجون مجهولی رو ظاهر میکنه و سر میکشه. نقشه اش نگرفت که هیچ نتیجه عکس داده بود. یعنی کجای کار می لنگید؟ دوباره با چشمان ورقلمبیده به آمار نگاه کرد. افزایش چشمگیر داشت. باید معجون دیگری اختراع میکرد قبل از آنکه اربابش هم یک ویزلی شود. یا حتی بخاطر بازپسگیری اعتبار از دست رفته اش. به راستی او مانند یک آهو در گُل گیر کرده بود و ابتداعاً تصور می کرد شاید نویسنده تن میده به این قبیل ژانگولر بازیا و سوژه های مانا. ولیکن سیرداغ خورده بود.
مغازه ویزلی ها «مالی! یه دیقه بیا این پشت کارت دارم...»
آرتور دست زنشو میکشه از پشت دخل مغازه می بره توی انباری و بین انبوه کارتون های حاوی ویزلی های مختلف، یه جا باز میکنه و با قیافه ای متعجب به زنش میگه:
«زن. گوش بگیر بده ببین چی میگم. نمیدونم کار کیه اما ویروس جدیدی اومده به اسم ویزلی زا. همه بچه های تازه متولد شده دارن از نسل ما میشن. تو چین کلی چشم بادومی موقرمز به دنیا اومدن حتی. خواستم ببینم کار تو بوده؟»
مالی: «نه. ولی کار هر کی بوده مرلین خیرش بده. عوض این پلیس بازیا بپر برو وزارتخونه وامی تسهیلاتی چیزی بگیر.

»