جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: و ناگهان… ارباب
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اما قرار نبود اون شب فقط با حضور یک غریبه به پایان برسه! چرا که ابتدا صدای پیتیکو پیتیکوی اسب تک‌شاخ رنگارنگی به گوش می‌رسه که خودشو می‌ندازه وسط. قبل از این که مرگخوارا بخوان چشماشونو تیز کنن و هضم کنن که داره چی می‌شه، ناگهان تک‌شاخ پودر می‌شه و دختری خندان از وسطش می‌پره بیرون!
- ســـلـــام! سلام! سلام به همگی! منم تبریک! من من من!

گابریل ضمن گفتن این حرف بدو بدو به سمت لرد می‌ره. مرگخوارای شوکه شده قصد می‌کنن جلو بیان و از جان اربابشون محافظت کنن، ولی خب کمی دیر می‌رسن و گابریل که همچون برق و باد حرکت کرده بود خودشو تو آغوش لرد می‌ندازه.
- تولدتون مبارک.

گابریل قبل از این که بخواد توسط لردی که بیش از همه شوکه شده به گوشه‌ای شوت بشه، خودش از بغل لرد پایین میاد و می‌ره کنار الستور می‌ایسته تا از باقی جشن لذت ببره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: و ناگهان… ارباب
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
و در حالی که مرگخوارا در حال جشن گرفتن و شادی و بپر بپر دور لرد سیاه بودن، ناگهان صدای پاق بلندی به گوش رسید.
- هاها... خوبه که به موقع رسیدم!
- تو کی هستی؟
- این غریبه کیه وسط خانه ما ظاهر شد؟
- الستور هستم... از دیدنتون خوشوقتم، خیلی خوشوقتم! اومدم که تولد ارباب رو تبریک بگم!

مرگخوارا شونه بالا انداختن، شب شادی بود، تولد اربابشون بود، شبی بود که فقط سالی یکبار اتفاق می‌افتاد، بنابراین ضرری نداشت یک غریبه رو هم بینشون داشته باشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
و ناگهان… ارباب
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام مرگخواران در خانه ریدل ها در تکاپو بودند و ارباب در اتاق خویش استراحت میکرد که ناگهان…

تولد… تولد… تولدت مبارک
مبارک… مبارک… تولدت مبارک
بیا شمعا رو فوت کن
که صد سال با هورکراکسا زنده باشی
لبت شاد و دلت خوش، همیشه زنده باشی ( و اینگونه شد که ارباب همیشه زنده ماندند )

تولدتون مبارک ارباااااااب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی



لرد سیاه در حال بررسی پرونده های اعتراض به رد درخواست مرگخواری بود... که نقطه ای سیاه و سفید روی دیوار، تمرکزش را به هم زد.
- مایلیم آواداکداورایی مهمانت کنیم، ولی چوب دستی نداریم. کیستی ای سیاهی و سپیدی!

-مورم... دانه می برم!

لرد سیاه مگس کش را برداشت که مور شروع به مظلوم نمایی کرد...
- ای ارباب بزرگ... میازار موری که...

لرد سیاه اصلا حال و حوصله نداشت.
- ما کار داریم. امروز هالووین است و ما باید زودتر این پرونده ها را تمام کرده به جشنمان برسیم. هالووین بسیار خاطر ما را منبسط می کند. ولی برای تسریع در امور، از جان تو نیز می گذریم.

مورچه معنی حرف های لرد را نفهمیده بود. به سراغ لغتنامه رفت.

منبسط: باز و گسترده.

هالویین خاطر این جادوگر را باز و گسترده می کرد؟... جالب به نظر نمی رسید. جانش را مدیون او بود. باید به او کمک می کرد.

به سرعت دانه اش را به لانه رساند و به خانواده سپرد و به جمع مورچگان برگشت.


ساعتی بعد:


- هالووین و مرگ! ما هالووین نداریم. سردرد داریم. سردردی شدید. می‌فهمی؟ از هالووین هم متنفریم. همه شبیه کدو می شوند. وای به حال کسی که برای ما مزاحمت ایجاد کند.

مورچه هایی که روی سر هم سوار شده و داخل ردای لرد سیاه را پر کرده بودند با صدای بلند فریاد زدند و ایوان روزیه جا خورد و از اتاق بیرون رفت.

آن ها به جادوگر مورچه نکش کمک کرده بودند. ردا را روی صندلی رها کرده و برای جمع کردن دانه های بیشتر که معلوم نبود کی و کجا قرار بود به دردشان بخورد پراکنده شدند. هیچیک نمی دانستند بلاتریکس به دور از چشم لینی، قصد سمپاشی خانه را برای زمستان دارد. گرچه بعدا هجوم ناگهانی زامبی هایی که مشخص نبود از کجا آمده اند و کوینی که اصرار داشت طبل بزند و لینی که همواره در حال دویدن بود و ترول های سرگردان و یک ریش تراش عصبانی که با پیک موتوری درگیر بود و سنگ قبری سخنگو، این برنامه را کمی عقب انداخت...


لرد سیاه کارهایش را تمام کرد. در حالی که سعی می کرد ذوق و شوق بچگانه اش را پنهان کند وارد اتاقش شد. ردایش را از روی صندلی برداشت و پوشید.
- آماده می شویم و در سالن پذیرایی اصلی منتظر رسیدن یارانمان و برگزاری جشنی که حتما برای ما تدارک دیده اند می مانیم! ما خیلی هالووین دوست داریم.


و رفت که منتظر بماند... و بماند... و بماند...



پایان هالووین را اعلام می کنیم. دیگر کسی از ما شکلات نخواهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1402/8/10 1:38:20
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان که از زنده دیدن لینی (هرچند به صورت غیر متعارف، ناسلامتی زنده بودن خود ایوان هم آن چنان متعارف نبود!) خوشحال شده بود به هوا پرید و فریاد زد:
- لینی تو زنده اییییی...

اما بعد به یاد آورد که قرار نبود هیچ سر و صدایی ایجاد کند، مخصوصا حالا که لرد با چهره ای برافروخته از خشم و سردرد، چوب دستی به دست جلویش ایستاده بود! برای همین سریعا صدایش را برید و به روی زمین برگشت تا برای ارباب توضیح دهد اما صدای گوشخراش موزیک نظر همه را به سمت دیگری جلب کرد:

This is Halloween, this is Halloween


جک اسکلینگتون معروف، اسکلتی از اقوام ایوان که بیشتر شبیه عروسک های پارچه ای بود در گوشه ای از محوطه همراه با دار و دسته اش در حال اجرای آهنگ های هالووینی بود!

در همان زمان لینی که شبیه تکه ای کدو حلوایی بالدار بود نگاهش به زمین خیره مانده بود. جایی که ده ها دست و بدن نیمه پوسیده در حال بیرون آمدن از زیر خاک بودند!

یکی از عموهای ترولی چماقش را به سمت زمین گرفت و با صدای نخراشیده اش گفت:
-زا...زا... زامبی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
_ داداش یا خسارت منو میدی یا خسارتت میکنم.

ایوان چند لحظه ای رو با اندیشیدن به جمله ی بی معنی پیک موتوری هدر میده و بعد جرقه ای توی مغز داشته یا شاید هم نداشته ش میخوره. به سرعت چند مشت از شکلات های آیلین رو درون حلق پیک میریزه و دهنش رو سریع میبنده.

- آیلین برو با این پیک عزیز یه گفت و گویی داشته باش تا من ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم.

ایوان پیک و آیلین رو به حال خودشون رها میکنه و میره که به وضع و حال لینی رسیدگی کنه. قطرات آب کدو همانا و لینی که در قید حیات نبود نیز همانا.

- متاسفم دیگه کاری از دستمون بر نمیاد.

مرگخواری که به شکل سنگ قبر بود این جمله رو میگه و دوباره درون قبر پدرش بر میگرده. هنوز خاک روی قبر رو صاف نکرده بود که دستی مرگخوار مذکور رو از قبر بیرون میکشه.
- هنوز مونده تا حلوای منو بخورید!

تیکه ی کوچکی از کدو همانطور که با بال های پیکسی گونه خود این جمله را گفت دوباره مرگخوار مذکور را درون قبر پدرش برگرداند. ظاهرا و باطنن لینی تغییر شکل داده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1402/8/10 0:50:14
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی اشتباه کرد. اون نباید به سمت پایین نگاه می کرد. ولی وقتی این کارو کرد، دیگه هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی اومد. لینی حالا داشت بر اثر قوانین فیزیک تازه به کار افتاده سقوط می کرد.

و لحظه ای بعد، لینی به زمین برخورد کرد و...

پخش شد!
لینی پس از برخورد محکمی که داشت، به هزاران قطعه ی نامساوی کدو حلوایی تقسیم شد و قطراتی از آب کدو حلوایی روی همه ی افرادی که در صحنه حاضر بودن ریخت.

-نه! لینی!

ایوان که صحنه رو دید، از اینکه نتونسته بود لینی رو نجات بده خیلی ناراحت شد. سعی کرد پیک موتوری رو کنار بزنه و بره تا به باقی مونده های لینی برسه و سوگواری کنه، که کسی جلوی راهش رو گرفت.
- شکلات می خری؟

آیلین که یه کدوحلوایی بزرگ رو روی سرش گذاشته بود و یه جعبه پر شکلات در دست داشت، جلوی مسیر ایوان قرار گرفت.
-گفتم شکلات می خری؟

-تو این وضعیت داری شکلات می فروشی؟

-خب، آره. یه مدته زدم تو کار شکلات سازی، برای هالووین. طرفدار زیاد داره. می خری؟

- تو پول می بینی دست من الان؟

-به من چه دیگه. یا می خری یا نمی رم کنار!

ایوان میخواست یه جوری آیلین رو بپیچونه و به هدفش برسه، که پیک موتوری هم از اون طرف یقش رو گرفت. ایوان گیر افتاده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی کدویی یک تنه تمام قوانین فیزیک را زیر پا گذاشته و همچنان در حال سقوط بود. ظاهرا تا زمانی که به پایین نگاه نمی‌کرد، به زمین نیز برخورد نمی‌کرد.

- برو بابا سه هیچ به نفع ما شد چیه! غذام!

پیک موتوری در اثر تصادف سنگینی که با دامبلدور داشت، پخش زمین شده و در تلاش بود موتورش را از روی خودش بلند کند. دامبلدور نیز عمیقا در نقشش فرو رفته و پس از ریش‌ریش کردن برگه‌ی نظرسنجی پیک موتوری، مسیرش را دوباره به سمت لینی کج کرد تا این بار او را مورد هدف قرار دهد.

ایوان در حالی که سعی می‌کرد آب‌ دهان‌های نداشته‌ی فراوانش را که در سوگ از دست رفتن میگ‌میگ سوخاری‌اش جاری شده بود، نادیده بگیرد، بر سرعت قدم‌های استخوانی‌اش افزود و تلق تلوق کنان سعی کرد از دامبلدور جلو بزند.

- دارم می‌رسم...دارم می‌رسم...طاقت بیار لینی...دارم میـــ...

دستی از پشت یقه‌اش را گرفت.

- هی، خسارت! هم موتورمو ترکوندی، هم تجهیزاتمو نابود کردی، هم نظرسنجیتو تموم نکردی و هم پول غذاتو هنوز ندادی!
- کدوم غذا؟ غذایی به دست من رسید اصلا؟
- این دیگه به من مربوط نیست. می‌دونی چند گالیون پای اون دستگاه دروغ سنج پیاده شده بودم؟ خسارت!

ایوان در چنگال پیک موتوری گرفتار شده بود و درست در همین لحظه‌، لینی با چشمان کدویی‌اش به پایین نگاه کرد و قوانین فیزیک و جاذبه را با سرعت بیشتری به کار انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1402 23:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ترس درون چشمان ایوان کاملا قابل تشخیص بود. زیرا با یک ضربه چکش در جمجمه اش، آن هم وقتی که با این سرعت بالا در حال دویدن بودند، اصلا نتایج خوبی را به دنبال نداشت. از طرفی هم اگر حواس موتور سوار پرت می‎شد به کار با دستگاه دروغ سنج، ممکن بود ایوان را زیر کرده و استخوان های عزیزش را خرد کند و لینی هم به آب کدو حلوایی تبدیل شود. خلاصه که موتور، غذاساز حرفه‎ای بود.

- اگه بخواین غذاساز اشانتیون هم روی غذاتون میدم.

ایوان به غذاساز نیاز نداشت، فقط غذای خودش را می‎خواست. اگر غذا را می‎گرفت، بلاتریکس به دلیل ایجاد سر و صدا در کنار خانه‌ی ریدل، با همان غذاساز اشانتیون مخلوط آب کدوحلوایی با عصاره پودر شده استخوان های ایوان درست می‎کرد و به عنوان نذری هالووین میان محفلی ها پخش می کرد. از آنجا که ایوان نمی‎خواست استخوان هایش را بنوشند، نمی‌توانست غذا را بگیرد. اما اگر هم نمیگرفت ماده تقویت کننده استخوان هایش که با تامین آنها می توانست بدود، کم می‌شد و به مرور زمان پودر می شد. پس در هر صورت ایوان پودر می شد.

- ایزابل یه لحظه ساکت شو ببینم باید چه خاکی تو جمجمه‌م بریزم.

ایزابل که با یک دستش دامنش را بالا گرفته بود تا در هنگام دویدن زمین نخورد و در دست دیگرش گوی پیشگویی اش بود، به جمع چهارنفره‎ دامبلدورریش تراش، ایوان، لینی کدوحلوایی و پیک موتوری ملحق شد و در حال بیان کردن تمامی این اتفاقات بود.

پیک موتوری حواسش به گوی پیشگویی ایزابل پرت شد و مستقیما رفت روی دامبلدور ریش تراش و خودش هم از مسیر منهدم شد.
- کمرم شکست باباجان.
- سه هیچ به نفع ما شد ایوان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1402/8/9 23:54:41
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در 1402/8/9 23:57:21
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1402 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان معترض می‌شه!
- نمی‌شه! عجله دارم. مگه نمی‌بینی دارم می‌دوام؟ همین‌طور هی می‌دوام؟ باز هم می‌دوام؟ اینقد می‌دوام تا برسم و اون کدوحلوایی غول‌پیکر رو از شکستن نجات بدم؟

پیک موتوری لبخند عریضی می‌زنه.
- البته که می‌بینم. سوال؟
- سوالی ندارم. غذا رو بده.

دست ایوان دراز می‌شه تا میگ‌میگ سوخاری رو بگیره، اما به جای میگ‌میگ سوخاری، دستی بر روی دستش فرود میاد و آخش هوا می‌ره.
- هی!
- اولین سوال نظر سنجی بزرگ ما از این قراره! غذا مورد پسند واقع شد؟

ایوان بازم معترض می‌شه.
- ولی من که هنوز نخوردم!
- جواب؟ فقط دروغ نگو که می‌فهمم. آخه دروغ‌سنج دارم.

پیک موتوری همزمان با گفتن این حرف دستگاهی رو بیرون میاره که مشخص بود اگه دروغ بگی چکشی ازش خارج می‌شه و مستقیم بر فرق سرت فرود میاد. به نظر میومد که شب هالووین، پیک موتوری‌ها هم هالووینی شده بودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!