جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] حــــمــــلــــه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: و ناگهان… ارباب
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 01:03
نمایش جزئیات
آفلاین

_شاید براتون سوال پیش بیاد کیک رو کی درست کرده؟!
با من همراه شید تا بهتون بگم!

کمی آن طرف تر

به تابلوی بزرگ رو به رویش نگاه کرد. لبخندی به پهنای آزاد راه تهران_ شمال بر صورتش نقش بست.

- بزن بریم!

دستانش را درون جیب جلیقه کوتاه و رنگ و رو رفته اش فرو برد و خرامان خرامان داخل قنادی "برادران مک دونالد به جز رونالدشان "شد.

- اممم... بخشید کیک من حاضره؟!

آقای صندوقدار نگاهی به دخترک نیم وجبی که جلویش ایستاده بود کرد. دخترک عینک آفتابی بزرگی زده بود و سیس آدمای ها میلیاردر را به خود گرفته بود. سیسی که ذره ای به او نمی آمد.

- هی داداش کونالد، کیک خانم رو بده ببرن!

کونالد کیک ریز میزه ای را از درون یخچال در آورد و به دست دیزی داد.
هنوز کیک جایش را در دستان آن دختر نیم وجبی سفت نکرده بود که صدای وجدان دیزی پس از سال های مدید ، به صدا در آمد.
- خجالت نمی‌کشی این یه مثقال کیک رو میخوای ببری برای تولد ارباب؟! خاک دو عالم تو سرت.

در یک آن در کل وجود دیزی , دگرگونی عجیبی رخ داد. وجدان راست میگفت، خاک دوعالم بر سر او!

- آقا شرمنده هزینه یه کیک سه طبقه چقدر میشه؟!
- 200 دلار خانم!
-بعد 200 دلار معادل چند روز ظرف شستنه؟!
- اممم... بستگی به کثیفی و آلودگی ظرف ها داره... دو الی یک هفته!
- خوبه! فقط یه جفت دستکش به من میدید ؟!
- بله حتما. دنبال من تشریف بیارید.

دیزی به دنبال کونالد راهی ظرف شویی قنادی و چندی بعد کیک همراه با کارت تبریکی راهی خانه ریدل ها شد.


تولدتون مبارک ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: و ناگهان… ارباب
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 01:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ایزابل در آن شب، متاسفانه وقار و متانت خود را کنار گذاشته و با چشمان قلبی شکل، به کیک سیاه رنگ خیره شده بود. چند قدم جلوتر رفت و چنگالی از روی میز برداشت.
قصد داشت چنگال را درون کیک فرو کند که با نگاه های خیره‌ی لرد مواجه شد.
_اهم...

در حالی که دستپاچه شده بود، لبخندی پت و پهن زد و گفت:
_ خیالم راحت شد. کسی سراغ کیک نرفته...
_ اولین نفر خودتان بودید.

ایزابل که متوجه شد اوضاع کمی بی‌ریخت است، تصمیم گرفت حرکتی ناگهانی بزند و حواس لرد را پرت کند.
_ ... تولدتون مباااااارک.
_ کَر شدیم.
_ ببخشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: و ناگهان… ارباب
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- هم اکنون آیاتی به دستم رسید که به سمع و نظر شما می رسونیم! اهم.. اهم...

ولی قبل از اینکه مرلین بتونه آیه ای رو قرائت کنه؛ سر و صورت پشمکیِ اون، با حجم بسیار زیادی برف شادی پر شد و اون حتی فرصت نفس کشیدن پیدا نکرد... در حالی که کبود شده بود گفت:

- هیچی... ولش کنین! دست بزنین و شادی کنین، امشب شب تولده... تو باغ سبز زندگی، یک غنچه گل وا شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: و ناگهان… ارباب
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اما قرار نبود اون شب فقط با حضور یک غریبه به پایان برسه! چرا که ابتدا صدای پیتیکو پیتیکوی اسب تک‌شاخ رنگارنگی به گوش می‌رسه که خودشو می‌ندازه وسط. قبل از این که مرگخوارا بخوان چشماشونو تیز کنن و هضم کنن که داره چی می‌شه، ناگهان تک‌شاخ پودر می‌شه و دختری خندان از وسطش می‌پره بیرون!
- ســـلـــام! سلام! سلام به همگی! منم تبریک! من من من!

گابریل ضمن گفتن این حرف بدو بدو به سمت لرد می‌ره. مرگخوارای شوکه شده قصد می‌کنن جلو بیان و از جان اربابشون محافظت کنن، ولی خب کمی دیر می‌رسن و گابریل که همچون برق و باد حرکت کرده بود خودشو تو آغوش لرد می‌ندازه.
- تولدتون مبارک.

گابریل قبل از این که بخواد توسط لردی که بیش از همه شوکه شده به گوشه‌ای شوت بشه، خودش از بغل لرد پایین میاد و می‌ره کنار الستور می‌ایسته تا از باقی جشن لذت ببره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: و ناگهان… ارباب
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
و در حالی که مرگخوارا در حال جشن گرفتن و شادی و بپر بپر دور لرد سیاه بودن، ناگهان صدای پاق بلندی به گوش رسید.
- هاها... خوبه که به موقع رسیدم!
- تو کی هستی؟
- این غریبه کیه وسط خانه ما ظاهر شد؟
- الستور هستم... از دیدنتون خوشوقتم، خیلی خوشوقتم! اومدم که تولد ارباب رو تبریک بگم!

مرگخوارا شونه بالا انداختن، شب شادی بود، تولد اربابشون بود، شبی بود که فقط سالی یکبار اتفاق می‌افتاد، بنابراین ضرری نداشت یک غریبه رو هم بینشون داشته باشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
و ناگهان… ارباب
ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام مرگخواران در خانه ریدل ها در تکاپو بودند و ارباب در اتاق خویش استراحت میکرد که ناگهان…

تولد… تولد… تولدت مبارک
مبارک… مبارک… تولدت مبارک
بیا شمعا رو فوت کن
که صد سال با هورکراکسا زنده باشی
لبت شاد و دلت خوش، همیشه زنده باشی ( و اینگونه شد که ارباب همیشه زنده ماندند )

تولدتون مبارک ارباااااااب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی



لرد سیاه در حال بررسی پرونده های اعتراض به رد درخواست مرگخواری بود... که نقطه ای سیاه و سفید روی دیوار، تمرکزش را به هم زد.
- مایلیم آواداکداورایی مهمانت کنیم، ولی چوب دستی نداریم. کیستی ای سیاهی و سپیدی!

-مورم... دانه می برم!

لرد سیاه مگس کش را برداشت که مور شروع به مظلوم نمایی کرد...
- ای ارباب بزرگ... میازار موری که...

لرد سیاه اصلا حال و حوصله نداشت.
- ما کار داریم. امروز هالووین است و ما باید زودتر این پرونده ها را تمام کرده به جشنمان برسیم. هالووین بسیار خاطر ما را منبسط می کند. ولی برای تسریع در امور، از جان تو نیز می گذریم.

مورچه معنی حرف های لرد را نفهمیده بود. به سراغ لغتنامه رفت.

منبسط: باز و گسترده.

هالویین خاطر این جادوگر را باز و گسترده می کرد؟... جالب به نظر نمی رسید. جانش را مدیون او بود. باید به او کمک می کرد.

به سرعت دانه اش را به لانه رساند و به خانواده سپرد و به جمع مورچگان برگشت.


ساعتی بعد:


- هالووین و مرگ! ما هالووین نداریم. سردرد داریم. سردردی شدید. می‌فهمی؟ از هالووین هم متنفریم. همه شبیه کدو می شوند. وای به حال کسی که برای ما مزاحمت ایجاد کند.

مورچه هایی که روی سر هم سوار شده و داخل ردای لرد سیاه را پر کرده بودند با صدای بلند فریاد زدند و ایوان روزیه جا خورد و از اتاق بیرون رفت.

آن ها به جادوگر مورچه نکش کمک کرده بودند. ردا را روی صندلی رها کرده و برای جمع کردن دانه های بیشتر که معلوم نبود کی و کجا قرار بود به دردشان بخورد پراکنده شدند. هیچیک نمی دانستند بلاتریکس به دور از چشم لینی، قصد سمپاشی خانه را برای زمستان دارد. گرچه بعدا هجوم ناگهانی زامبی هایی که مشخص نبود از کجا آمده اند و کوینی که اصرار داشت طبل بزند و لینی که همواره در حال دویدن بود و ترول های سرگردان و یک ریش تراش عصبانی که با پیک موتوری درگیر بود و سنگ قبری سخنگو، این برنامه را کمی عقب انداخت...


لرد سیاه کارهایش را تمام کرد. در حالی که سعی می کرد ذوق و شوق بچگانه اش را پنهان کند وارد اتاقش شد. ردایش را از روی صندلی برداشت و پوشید.
- آماده می شویم و در سالن پذیرایی اصلی منتظر رسیدن یارانمان و برگزاری جشنی که حتما برای ما تدارک دیده اند می مانیم! ما خیلی هالووین دوست داریم.


و رفت که منتظر بماند... و بماند... و بماند...



پایان هالووین را اعلام می کنیم. دیگر کسی از ما شکلات نخواهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1402/8/10 1:38:20
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان که از زنده دیدن لینی (هرچند به صورت غیر متعارف، ناسلامتی زنده بودن خود ایوان هم آن چنان متعارف نبود!) خوشحال شده بود به هوا پرید و فریاد زد:
- لینی تو زنده اییییی...

اما بعد به یاد آورد که قرار نبود هیچ سر و صدایی ایجاد کند، مخصوصا حالا که لرد با چهره ای برافروخته از خشم و سردرد، چوب دستی به دست جلویش ایستاده بود! برای همین سریعا صدایش را برید و به روی زمین برگشت تا برای ارباب توضیح دهد اما صدای گوشخراش موزیک نظر همه را به سمت دیگری جلب کرد:

This is Halloween, this is Halloween


جک اسکلینگتون معروف، اسکلتی از اقوام ایوان که بیشتر شبیه عروسک های پارچه ای بود در گوشه ای از محوطه همراه با دار و دسته اش در حال اجرای آهنگ های هالووینی بود!

در همان زمان لینی که شبیه تکه ای کدو حلوایی بالدار بود نگاهش به زمین خیره مانده بود. جایی که ده ها دست و بدن نیمه پوسیده در حال بیرون آمدن از زیر خاک بودند!

یکی از عموهای ترولی چماقش را به سمت زمین گرفت و با صدای نخراشیده اش گفت:
-زا...زا... زامبی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
_ داداش یا خسارت منو میدی یا خسارتت میکنم.

ایوان چند لحظه ای رو با اندیشیدن به جمله ی بی معنی پیک موتوری هدر میده و بعد جرقه ای توی مغز داشته یا شاید هم نداشته ش میخوره. به سرعت چند مشت از شکلات های آیلین رو درون حلق پیک میریزه و دهنش رو سریع میبنده.

- آیلین برو با این پیک عزیز یه گفت و گویی داشته باش تا من ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم.

ایوان پیک و آیلین رو به حال خودشون رها میکنه و میره که به وضع و حال لینی رسیدگی کنه. قطرات آب کدو همانا و لینی که در قید حیات نبود نیز همانا.

- متاسفم دیگه کاری از دستمون بر نمیاد.

مرگخواری که به شکل سنگ قبر بود این جمله رو میگه و دوباره درون قبر پدرش بر میگرده. هنوز خاک روی قبر رو صاف نکرده بود که دستی مرگخوار مذکور رو از قبر بیرون میکشه.
- هنوز مونده تا حلوای منو بخورید!

تیکه ی کوچکی از کدو همانطور که با بال های پیکسی گونه خود این جمله را گفت دوباره مرگخوار مذکور را درون قبر پدرش برگرداند. ظاهرا و باطنن لینی تغییر شکل داده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1402/8/10 0:50:14
پاسخ به: حمله!!!!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1402 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی اشتباه کرد. اون نباید به سمت پایین نگاه می کرد. ولی وقتی این کارو کرد، دیگه هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی اومد. لینی حالا داشت بر اثر قوانین فیزیک تازه به کار افتاده سقوط می کرد.

و لحظه ای بعد، لینی به زمین برخورد کرد و...

پخش شد!
لینی پس از برخورد محکمی که داشت، به هزاران قطعه ی نامساوی کدو حلوایی تقسیم شد و قطراتی از آب کدو حلوایی روی همه ی افرادی که در صحنه حاضر بودن ریخت.

-نه! لینی!

ایوان که صحنه رو دید، از اینکه نتونسته بود لینی رو نجات بده خیلی ناراحت شد. سعی کرد پیک موتوری رو کنار بزنه و بره تا به باقی مونده های لینی برسه و سوگواری کنه، که کسی جلوی راهش رو گرفت.
- شکلات می خری؟

آیلین که یه کدوحلوایی بزرگ رو روی سرش گذاشته بود و یه جعبه پر شکلات در دست داشت، جلوی مسیر ایوان قرار گرفت.
-گفتم شکلات می خری؟

-تو این وضعیت داری شکلات می فروشی؟

-خب، آره. یه مدته زدم تو کار شکلات سازی، برای هالووین. طرفدار زیاد داره. می خری؟

- تو پول می بینی دست من الان؟

-به من چه دیگه. یا می خری یا نمی رم کنار!

ایوان میخواست یه جوری آیلین رو بپیچونه و به هدفش برسه، که پیک موتوری هم از اون طرف یقش رو گرفت. ایوان گیر افتاده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!