هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: و ناگهان… ارباب
پیام زده شده در: ۰:۲۶:۵۵ یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۰:۳۵
از هرجا که تو بخوای!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
گردانندگان سایت
پیام: 108
آفلاین
اما قرار نبود اون شب فقط با حضور یک غریبه به پایان برسه! چرا که ابتدا صدای پیتیکو پیتیکوی اسب تک‌شاخ رنگارنگی به گوش می‌رسه که خودشو می‌ندازه وسط. قبل از این که مرگخوارا بخوان چشماشونو تیز کنن و هضم کنن که داره چی می‌شه، ناگهان تک‌شاخ پودر می‌شه و دختری خندان از وسطش می‌پره بیرون!
- ســـلـــام! سلام! سلام به همگی! منم تبریک! من من من!

گابریل ضمن گفتن این حرف بدو بدو به سمت لرد می‌ره. مرگخوارای شوکه شده قصد می‌کنن جلو بیان و از جان اربابشون محافظت کنن، ولی خب کمی دیر می‌رسن و گابریل که همچون برق و باد حرکت کرده بود خودشو تو آغوش لرد می‌ندازه.
- تولدتون مبارک.

گابریل قبل از این که بخواد توسط لردی که بیش از همه شوکه شده به گوشه‌ای شوت بشه، خودش از بغل لرد پایین میاد و می‌ره کنار الستور می‌ایسته تا از باقی جشن لذت ببره!



پاسخ به: و ناگهان… ارباب
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۳۰ یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس، مرگخواران

الستور مون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۵:۴۶
از ایستگاه رادیویی
گروه:
گردانندگان سایت
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
محفل ققنوس
پیام: 102
آفلاین
و در حالی که مرگخوارا در حال جشن گرفتن و شادی و بپر بپر دور لرد سیاه بودن، ناگهان صدای پاق بلندی به گوش رسید.
- هاها... خوبه که به موقع رسیدم!
- تو کی هستی؟
- این غریبه کیه وسط خانه ما ظاهر شد؟
- الستور هستم... از دیدنتون خوشوقتم، خیلی خوشوقتم! اومدم که تولد ارباب رو تبریک بگم!

مرگخوارا شونه بالا انداختن، شب شادی بود، تولد اربابشون بود، شبی بود که فقط سالی یکبار اتفاق می‌افتاد، بنابراین ضرری نداشت یک غریبه رو هم بینشون داشته باشن!


Smile my dear, you're never fully dressed without one


و ناگهان… ارباب
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۰۳ یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

مرلین کبیر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۴:۲۵
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 740
آفلاین
تمام مرگخواران در خانه ریدل ها در تکاپو بودند و ارباب در اتاق خویش استراحت میکرد که ناگهان…

تولد… تولد… تولدت مبارک
مبارک… مبارک… تولدت مبارک
بیا شمعا رو فوت کن
که صد سال با هورکراکسا زنده باشی
لبت شاد و دلت خوش، همیشه زنده باشی ( و اینگونه شد که ارباب همیشه زنده ماندند )

تولدتون مبارک ارباااااااب




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱:۱۹ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
پست پایانی



لرد سیاه در حال بررسی پرونده های اعتراض به رد درخواست مرگخواری بود... که نقطه ای سیاه و سفید روی دیوار، تمرکزش را به هم زد.
- مایلیم آواداکداورایی مهمانت کنیم، ولی چوب دستی نداریم. کیستی ای سیاهی و سپیدی!

-مورم... دانه می برم!

لرد سیاه مگس کش را برداشت که مور شروع به مظلوم نمایی کرد...
- ای ارباب بزرگ... میازار موری که...

لرد سیاه اصلا حال و حوصله نداشت.
- ما کار داریم. امروز هالووین است و ما باید زودتر این پرونده ها را تمام کرده به جشنمان برسیم. هالووین بسیار خاطر ما را منبسط می کند. ولی برای تسریع در امور، از جان تو نیز می گذریم.

مورچه معنی حرف های لرد را نفهمیده بود. به سراغ لغتنامه رفت.

منبسط: باز و گسترده.

هالویین خاطر این جادوگر را باز و گسترده می کرد؟... جالب به نظر نمی رسید. جانش را مدیون او بود. باید به او کمک می کرد.

به سرعت دانه اش را به لانه رساند و به خانواده سپرد و به جمع مورچگان برگشت.


ساعتی بعد:


- هالووین و مرگ! ما هالووین نداریم. سردرد داریم. سردردی شدید. می‌فهمی؟ از هالووین هم متنفریم. همه شبیه کدو می شوند. وای به حال کسی که برای ما مزاحمت ایجاد کند.

مورچه هایی که روی سر هم سوار شده و داخل ردای لرد سیاه را پر کرده بودند با صدای بلند فریاد زدند و ایوان روزیه جا خورد و از اتاق بیرون رفت.

آن ها به جادوگر مورچه نکش کمک کرده بودند. ردا را روی صندلی رها کرده و برای جمع کردن دانه های بیشتر که معلوم نبود کی و کجا قرار بود به دردشان بخورد پراکنده شدند. هیچیک نمی دانستند بلاتریکس به دور از چشم لینی، قصد سمپاشی خانه را برای زمستان دارد. گرچه بعدا هجوم ناگهانی زامبی هایی که مشخص نبود از کجا آمده اند و کوینی که اصرار داشت طبل بزند و لینی که همواره در حال دویدن بود و ترول های سرگردان و یک ریش تراش عصبانی که با پیک موتوری درگیر بود و سنگ قبری سخنگو، این برنامه را کمی عقب انداخت...


لرد سیاه کارهایش را تمام کرد. در حالی که سعی می کرد ذوق و شوق بچگانه اش را پنهان کند وارد اتاقش شد. ردایش را از روی صندلی برداشت و پوشید.
- آماده می شویم و در سالن پذیرایی اصلی منتظر رسیدن یارانمان و برگزاری جشنی که حتما برای ما تدارک دیده اند می مانیم! ما خیلی هالووین دوست داریم.


و رفت که منتظر بماند... و بماند... و بماند...



پایان هالووین را اعلام می کنیم. دیگر کسی از ما شکلات نخواهد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۰ ۱:۳۸:۲۰



پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱:۰۶ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۲

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
ایوان که از زنده دیدن لینی (هرچند به صورت غیر متعارف، ناسلامتی زنده بودن خود ایوان هم آن چنان متعارف نبود!) خوشحال شده بود به هوا پرید و فریاد زد:
- لینی تو زنده اییییی...

اما بعد به یاد آورد که قرار نبود هیچ سر و صدایی ایجاد کند، مخصوصا حالا که لرد با چهره ای برافروخته از خشم و سردرد، چوب دستی به دست جلویش ایستاده بود! برای همین سریعا صدایش را برید و به روی زمین برگشت تا برای ارباب توضیح دهد اما صدای گوشخراش موزیک نظر همه را به سمت دیگری جلب کرد:

This is Halloween, this is Halloween


جک اسکلینگتون معروف، اسکلتی از اقوام ایوان که بیشتر شبیه عروسک های پارچه ای بود در گوشه ای از محوطه همراه با دار و دسته اش در حال اجرای آهنگ های هالووینی بود!

در همان زمان لینی که شبیه تکه ای کدو حلوایی بالدار بود نگاهش به زمین خیره مانده بود. جایی که ده ها دست و بدن نیمه پوسیده در حال بیرون آمدن از زیر خاک بودند!

یکی از عموهای ترولی چماقش را به سمت زمین گرفت و با صدای نخراشیده اش گفت:
-زا...زا... زامبی!


ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۰:۳۳ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۰:۰۳
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 267
آفلاین
_ داداش یا خسارت منو میدی یا خسارتت میکنم.

ایوان چند لحظه ای رو با اندیشیدن به جمله ی بی معنی پیک موتوری هدر میده و بعد جرقه ای توی مغز داشته یا شاید هم نداشته ش میخوره. به سرعت چند مشت از شکلات های آیلین رو درون حلق پیک میریزه و دهنش رو سریع میبنده.

- آیلین برو با این پیک عزیز یه گفت و گویی داشته باش تا من ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم.

ایوان پیک و آیلین رو به حال خودشون رها میکنه و میره که به وضع و حال لینی رسیدگی کنه. قطرات آب کدو همانا و لینی که در قید حیات نبود نیز همانا.

- متاسفم دیگه کاری از دستمون بر نمیاد.

مرگخواری که به شکل سنگ قبر بود این جمله رو میگه و دوباره درون قبر پدرش بر میگرده. هنوز خاک روی قبر رو صاف نکرده بود که دستی مرگخوار مذکور رو از قبر بیرون میکشه.
- هنوز مونده تا حلوای منو بخورید!

تیکه ی کوچکی از کدو همانطور که با بال های پیکسی گونه خود این جمله را گفت دوباره مرگخوار مذکور را درون قبر پدرش برگرداند. ظاهرا و باطنن لینی تغییر شکل داده بود.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۰ ۰:۵۰:۱۴

تصویر کوچک شده

~ only Raven ~


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۰:۳۲ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۹:۵۶
از من به تو نصیحت...
گروه:
مترجم
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 309
آفلاین
لینی اشتباه کرد. اون نباید به سمت پایین نگاه می کرد. ولی وقتی این کارو کرد، دیگه هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی اومد. لینی حالا داشت بر اثر قوانین فیزیک تازه به کار افتاده سقوط می کرد.

و لحظه ای بعد، لینی به زمین برخورد کرد و...

پخش شد!
لینی پس از برخورد محکمی که داشت، به هزاران قطعه ی نامساوی کدو حلوایی تقسیم شد و قطراتی از آب کدو حلوایی روی همه ی افرادی که در صحنه حاضر بودن ریخت.

-نه! لینی!

ایوان که صحنه رو دید، از اینکه نتونسته بود لینی رو نجات بده خیلی ناراحت شد. سعی کرد پیک موتوری رو کنار بزنه و بره تا به باقی مونده های لینی برسه و سوگواری کنه، که کسی جلوی راهش رو گرفت.
- شکلات می خری؟

آیلین که یه کدوحلوایی بزرگ رو روی سرش گذاشته بود و یه جعبه پر شکلات در دست داشت، جلوی مسیر ایوان قرار گرفت.
-گفتم شکلات می خری؟

-تو این وضعیت داری شکلات می فروشی؟

-خب، آره. یه مدته زدم تو کار شکلات سازی، برای هالووین. طرفدار زیاد داره. می خری؟

- تو پول می بینی دست من الان؟

-به من چه دیگه. یا می خری یا نمی رم کنار!

ایوان میخواست یه جوری آیلین رو بپیچونه و به هدفش برسه، که پیک موتوری هم از اون طرف یقش رو گرفت. ایوان گیر افتاده بود!


............................... Bird of death ................................

تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۰:۱۳ چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۲

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۰:۲۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 716
آفلاین
لینی کدویی یک تنه تمام قوانین فیزیک را زیر پا گذاشته و همچنان در حال سقوط بود. ظاهرا تا زمانی که به پایین نگاه نمی‌کرد، به زمین نیز برخورد نمی‌کرد.

- برو بابا سه هیچ به نفع ما شد چیه! غذام!

پیک موتوری در اثر تصادف سنگینی که با دامبلدور داشت، پخش زمین شده و در تلاش بود موتورش را از روی خودش بلند کند. دامبلدور نیز عمیقا در نقشش فرو رفته و پس از ریش‌ریش کردن برگه‌ی نظرسنجی پیک موتوری، مسیرش را دوباره به سمت لینی کج کرد تا این بار او را مورد هدف قرار دهد.

ایوان در حالی که سعی می‌کرد آب‌ دهان‌های نداشته‌ی فراوانش را که در سوگ از دست رفتن میگ‌میگ سوخاری‌اش جاری شده بود، نادیده بگیرد، بر سرعت قدم‌های استخوانی‌اش افزود و تلق تلوق کنان سعی کرد از دامبلدور جلو بزند.

- دارم می‌رسم...دارم می‌رسم...طاقت بیار لینی...دارم میـــ...

دستی از پشت یقه‌اش را گرفت.

- هی، خسارت! هم موتورمو ترکوندی، هم تجهیزاتمو نابود کردی، هم نظرسنجیتو تموم نکردی و هم پول غذاتو هنوز ندادی!
- کدوم غذا؟ غذایی به دست من رسید اصلا؟
- این دیگه به من مربوط نیست. می‌دونی چند گالیون پای اون دستگاه دروغ سنج پیاده شده بودم؟ خسارت!

ایوان در چنگال پیک موتوری گرفتار شده بود و درست در همین لحظه‌، لینی با چشمان کدویی‌اش به پایین نگاه کرد و قوانین فیزیک و جاذبه را با سرعت بیشتری به کار انداخت.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ سه شنبه ۹ آبان ۱۴۰۲

ریونکلاو، مرگخواران

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۵ یکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۰:۱۶
از حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مدیر شبکه اجتماعی
ناظر انجمن
پیام: 171
آفلاین
ترس درون چشمان ایوان کاملا قابل تشخیص بود. زیرا با یک ضربه چکش در جمجمه اش، آن هم وقتی که با این سرعت بالا در حال دویدن بودند، اصلا نتایج خوبی را به دنبال نداشت. از طرفی هم اگر حواس موتور سوار پرت می‎شد به کار با دستگاه دروغ سنج، ممکن بود ایوان را زیر کرده و استخوان های عزیزش را خرد کند و لینی هم به آب کدو حلوایی تبدیل شود. خلاصه که موتور، غذاساز حرفه‎ای بود.

- اگه بخواین غذاساز اشانتیون هم روی غذاتون میدم.

ایوان به غذاساز نیاز نداشت، فقط غذای خودش را می‎خواست. اگر غذا را می‎گرفت، بلاتریکس به دلیل ایجاد سر و صدا در کنار خانه‌ی ریدل، با همان غذاساز اشانتیون مخلوط آب کدوحلوایی با عصاره پودر شده استخوان های ایوان درست می‎کرد و به عنوان نذری هالووین میان محفلی ها پخش می کرد. از آنجا که ایوان نمی‎خواست استخوان هایش را بنوشند، نمی‌توانست غذا را بگیرد. اما اگر هم نمیگرفت ماده تقویت کننده استخوان هایش که با تامین آنها می توانست بدود، کم می‌شد و به مرور زمان پودر می شد. پس در هر صورت ایوان پودر می شد.

- ایزابل یه لحظه ساکت شو ببینم باید چه خاکی تو جمجمه‌م بریزم.

ایزابل که با یک دستش دامنش را بالا گرفته بود تا در هنگام دویدن زمین نخورد و در دست دیگرش گوی پیشگویی اش بود، به جمع چهارنفره‎ دامبلدورریش تراش، ایوان، لینی کدوحلوایی و پیک موتوری ملحق شد و در حال بیان کردن تمامی این اتفاقات بود.

پیک موتوری حواسش به گوی پیشگویی ایزابل پرت شد و مستقیما رفت روی دامبلدور ریش تراش و خودش هم از مسیر منهدم شد.
- کمرم شکست باباجان.
- سه هیچ به نفع ما شد ایوان.


ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۹ ۲۳:۵۴:۴۱
ویرایش شده توسط ایزابل مک‌دوگال در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۹ ۲۳:۵۷:۲۱

•« ʜᴇ ᴡᴀs ʜɪᴅɪɴɢ ʜɪs sᴀᴅɴᴇss, ʙᴜᴛ ɪ ᴄᴏᴜʟᴅ sᴇᴇ ʜɪs ᴛᴇᴀʀs »•
تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ سه شنبه ۹ آبان ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5466
آفلاین
ایوان معترض می‌شه!
- نمی‌شه! عجله دارم. مگه نمی‌بینی دارم می‌دوام؟ همین‌طور هی می‌دوام؟ باز هم می‌دوام؟ اینقد می‌دوام تا برسم و اون کدوحلوایی غول‌پیکر رو از شکستن نجات بدم؟

پیک موتوری لبخند عریضی می‌زنه.
- البته که می‌بینم. سوال؟
- سوالی ندارم. غذا رو بده.

دست ایوان دراز می‌شه تا میگ‌میگ سوخاری رو بگیره، اما به جای میگ‌میگ سوخاری، دستی بر روی دستش فرود میاد و آخش هوا می‌ره.
- هی!
- اولین سوال نظر سنجی بزرگ ما از این قراره! غذا مورد پسند واقع شد؟

ایوان بازم معترض می‌شه.
- ولی من که هنوز نخوردم!
- جواب؟ فقط دروغ نگو که می‌فهمم. آخه دروغ‌سنج دارم.

پیک موتوری همزمان با گفتن این حرف دستگاهی رو بیرون میاره که مشخص بود اگه دروغ بگی چکشی ازش خارج می‌شه و مستقیم بر فرق سرت فرود میاد. به نظر میومد که شب هالووین، پیک موتوری‌ها هم هالووینی شده بودن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.