جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] دفترچه خاطرات هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1399 10:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی سخت است بین دو دوست باشی که باهم اختلاف دارند. تازه، از جبهه مخالف!

- خیلی مغروری!
- تو بیشتر!

دعوای علی و پلاکس از دوشنبه شروع شده بود و تا جمعه ادامه داشت و خواب را از چشم کتی برده بود!

- ساکت شو احمق!
- توساکت شو!

داشت منفجر میشد، شب بود نمیتوانستند بس کنند و بگیرند بخوابند؟
- بسه دیگه! خسته شدم از دست هر دوتاتون بسه دیگه مگه چه اتفاقی افتاده؟
- دیدی؟ دیدی کتی رو ناراحت کردی؟ بیچاره کتی از دست تو.
- نه بیچاره کتی از دست تو!

دعوا شان سر یک سال اولی بود. دوست بودند ولی از 3 گروه مختلف یک سال اولی بود که کلاه میگفت خاص است آن موقع بود که کلاه گفت خودت انتخاب کن!
و پس از آن جنگ و جدال پلاکس و علی شروع شد.

- اون باید توی اسلیترین بیفته!
- نه! باید توی هافلپاف بیفته!

آنجا بود که کتی را دیگر راحت نگذاشتند. و معلوم نبود که تا کی ادامه میدهند شاید تا دیوانه شدن کتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1399 02:33
نمایش جزئیات
آفلاین
"هالووین در کافه"

قهوه سرد و تلخ لب هایش را گزید.
استکان کوچک قهوه خوری را به آرامی روی میز چوبی و تیره کافه گذاشت. نگاهی به پنجره های کافه انداخت. قهوه حق داشت سرد باشد! هر چیزی که بماند و بی اعتنایی ببیند سرد میشود البته بجز عشق! از تاریکی هوا میتوانست مطمئن شود ساعت هاست به بهانه سفارش این قهوه، در کافه نشسته بود. به خوبی به یاد می آورد پایش را که در دره گذاشت هنوز خورشید نیش های سوزانش را مانند شلاقی بر چشم هایش میزد اما حالا از خورشید که هیچ حتی دیگر صدای سور وسات و سر و صدای دلقک های خیابان گرد شب هالووین هم به گوش نمیرسید. نگاهی به ساعت مثلثی شکل جادوییه روی دیوار کافه انداخت، ساعت از دو بعد از نیمه شب هم گذشته بود اما این شب بی پروا، قصد رفتن نداشت.
دستی به صورت رنگ پریده اش کشید تا افکارش که مانند کرم های جونده روحش را متلاشی میکردند، لحظه ای او را به حال خودش بگذارند.
با حرکاتی آرام و محتاتانه خطوطی نامفهوم با انگشت اشاره بر روی میز رسم میکرد. با هر چرخش دستش بیشتر در گرداب افکار غوطه ور و یا حتی مغروق میشد!
این دلقک ها در شب هالووین آواز میخوانند و میزنند و میرقصند و نوشیدنی کره ای یا حتی مشروب داغ زنجبیلی میخوردند، لباس مردگان به تن میکردند تا رعب آور باشند، اما او... او مرگ را در هر لحظه از این شب کذایی ، از اعماق جان طلب میکرد اما هر لحظه اش با نیش های گزنده خاطرات و درد نداشتن ها به هزار سال مبدل میشد و مرگ او را ترد کرده بود. انگار مجرمی بود که مجازاتش هر لحظه بوسیده شدن توسط دمنتور ها بود. مرگی ناتمام و بی انتها.
هرکه او را میدید از سکوتش بیشتر میترسید تا ظاهر آشفته ولی بی حرکتش! ناگهان عربده ای زد.
:نــــــــــــه لیلـــــــــــــے!

هوای کافه دیگر برایش خفه کننده و آزار دهنده بود.
در سکوت شب قدم زنان خود را به قبرستان رساند.
همیشه همه چیز برایش از اعماق قلب و احساسش بود پس شاخه گلی که با هزار وسواس از گلفروشی گرفته بود را روی سنگ سرد گذاشت، رزی مشکی!
هیچ جادوگر و یا ساحره ای تا وقتی چوب دستی داشته باشد سری به گلفروشی نمیزند اما سیوروس....
همیشه همه چیز برایش از اعماق قلب و احساساتش بود، دوست داشتن، از دست دادن، حسرت، نداشتن و یا حتی انتخاب گلی برای جوشش و غلیان حسرت و دلتنگی از سرچشمه افسوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آبان 1399 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پاترونس شیر سفید:

کتی یک هفته بود داشت تمرین میکرد! با تمام وجود میخواست که عضو محفل بشود ولی تا پاترونسش را یاد نمیگرفت نمیتوانست عضو بشود! هر روز در اتاقی نمور در هاگوارتز میرفتند و تمرین میکردند! اتاق پر از گرد و خاک بود برای همین هر روز کتی یک بسته دستمال کاغذی همراهش میبرد. او دختر شادی بود و واقعا اینطور بود! ولی در این مسئله به مشکل خورده بودند!
- آه... ببین کتی توباید تمام خاطرات یا احساسات شادت رو یکجا جمع کنی و روشون فکر کنی... تو همیشه شاد و خندونی انتظار نداشتم، یک هفته طول بکشه! تازه هنوزم نتونستی یک ضعیفشو درست کنی!
- پروفسور لوپین... خودتون من رو میشناسید... اخه من که تمام خوشحالی های اون لحظه رو توی ذهنم نگه میدارم... ولی هیچ اتفاقی نمی افته! حالا اگر یاد نگیرم طوری...
- اره کتی طوریه اگر میخوای عضو محفل بشی باید یادش بگیری!
- پروفسور مثلا ممکن نیست با یک احساس دیگه...
- نه کتی! نمیشه!
ولی کتی راستش را به لوپین نگفته بود! او تابه حال تونسته بود قوی ترین پاترونس رو بسازه... ولی... با حس خشم.
هر وقت با تمام وجود خشم گین میشد میتوانست قوی ترین پاترونسی که دیده بودید را بسازد!
حتی ماگل ها هم میدانستند... خشم مال خوب ها نیست! مال جبهه خوب ها نیست!
ولی کتی بیچاره چه کار میتوانست بکند؟
- ببین کتی تو نمی دونم چرا...
کتی فریادی کشید:
-من میتونم بسازم، میفهمی؟

دود از سرش بلند شده بود!

- اکسپکتو پاترونم...

ناگهان شیری سفید و ماده از نوک چوبش بیرون جهید!
رو به لوپین غرشی کرد و ناپدید شد!
صورت لوپین سفید شده بود!
- کت... کتی... تو... تو... با خشمت؟

او چه کار کرده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1399 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتریشیا، نگاهی به اطرافش انداخت. سال‌اولی‌ها با شادمانی به اطراف می‌دویدند و با شوق و ذوق فراوانی وسایل جادویی‌شان را به یکدیگر نشان می‌دادند.
سرش را به زیر انداخت. نگاهی به سر و ضعش خودش انداخت.
ساده، عجیب و متغییر.
هرگز نظر دیگران برایش مهم نبود تا اینکه صدایی از پشت سرش شنید.
-واقعا؟ مگه میشه دانش‌آموزای سال اولی 13سالشون باشه؟!
-میگن این دختره استثناست. دقیقا مثل موهاش!

سرش را برگرداند و به آنها نگاه کرد. دخترهای سال سومی وقتی متوجه حضور پاتریشیا شدند، نفسشان را حبس کردند. دخترها نگاهی به موها، مژه‌ها و ابروهای سفید پاتریشیا انداختند. پاتریشیا صورت سفید و رنگ پریده‌ای داشت که باعث می‌شد چشمان قرمزش را بزرگ‌تر و ترسناک‌تر جلوه دهد.
-وای خدای من! چشماش... قرمزه.
-بیا... بیا بریم. خیلی ترسناکه.

با اینکه کنار گوش یکدیگر زمزمه می‌کردند، اما پاتریشیا به وضوع صدایشان را می‌شنید.
دخترها وقتی نگاه پاتریشیا را دور دیدند، به سمت سرسرا به راه افتادند و رفتند. پاتریشیا داشت با خودش فکر می‌کرد و ذهنش درگیر خودش بود.
-من عجیبه‌م؟ من... ترسناکم؟ کجام ترسناکه؟ نکنه... نکنه اینکه میگن مو سفیدا طلسم شدن، واقعیه؟ البته... من که طلسم شده هستم، ولی این طلسمی که اونا می‌گن ترسناک‌تره.

پاتریشیا سرش را محکم تکان داد تا افکارش را از خودش دور کند. بغضش را قورت داد و سعی کرد عادی جلوه کند.
بالاخره یک روزی، باید با این حرف‌ها کنار می‌آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Dico debere eum multum
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1399 04:13
نمایش جزئیات
آفلاین



چشم‌هایش را که باز کرد، تنهای تنها در اتاق خوابیده بود. تخت‌های دیگر خالی بودند. جوزفین، دروئلا، شیلا... همه رفته بودند.

تیک تیک.

سرش را برگرداند. شب‌تاب بود که با بی‌قراری خودش را به پنجره ی بالای سر دختر می‌کوبید. دوتا بودند... پشت سرشان دوتای دیگر هم سر رسیدند. لونا پنجره را باز کرد و نور و هوای خنک لابه‌لای موهایش پیچیدند.
- آخه مگه شماها چند روز زنده‌این که اینطوری هدرش می‌دین؟ مگه نه اینکه با نور، عشقتون رو نشون می‌دین بهم؟ اینجا چیکار دارین؟ نکنه می‌خواین... منم ببرین گردش؟


لونا دختری نبود که بیشتر از این صبر کند؛ پشت سر شب‌تاب‌ها از پنجره بیرون پرید. بعد از چند قدم، مردد شد و برگشت. پنجره را با صدای "تق" آرامی پشت سرش بست. چه می‌شد اگر بقیه برمی‌گشتند و سرما می‌خوردند؟ خنده‌اش از تصور یک لینی سرماخورده را قورت داد و کف کفش‌هایش را بر روی سقف خوابگاه گذاشت. مراقب بود پایش را روی گل‌هایی که با ویلبرت کاشته بودند، نگذارد. گل‌های مینا بزرگ شده بودند. عطر میخک‌ها با عطر شب درآمیخته بود ولی پیچک‌ها هنوز به اندازه کافی بزرگ نشده بودند.

قرار بود وقتی پیچک‌ها بزرگ و محکم شدند، همگی با طناب پیچکی از روی پشت بام هاگوارتز بپرند و کوتوله‌های ابری را از نزدیک ببینند. شاید ویلبرت فراموش کرده بود اما لونا هرگز. هرچیزی که دیگران فراموش می‌کردند، لونا به خاطر می‌آورد.

مثلا مادرش را به یاد می‌آورد که چقدر دوستش داشت. مادر بدون لونا تنها بود؟
خب... شاید این را به کسی نمی‌گفت اما لونا بدون مادر تنها بود.

تکه ای سنگ زیر پایش لغزید و لونا پرید. روی نوک انگشتانش فرود آمد و موهایش دور صورتش پریشان شدند. کمی بیشتر از همیشه نپریده بود؟ نمی‌توانست بیشتر بپرد؟اگر بیشتر می‌پرید، فراموش می‌کرد؟ چه چیزی را می‌خواست فراموش کند؟ خیلی نزدیک بود. چیزهای زیادی شنیده بود. از خوب نبودنش، کافی نبودنش، قوی نبودنش، رها نکردنش و حتی رها کردنش. کسی می‌توانست هردوی این اشتباه انجام بدهد؟ خب... به او گفته بودند که موفق بوده. حسابی در خراب کردن موفق بوده.

سقوط از صخره‌های بلندتر، بیشتر آزارش داده بود. صخره‌های بلندی که انگار از جنس کریستال و آبنبات‌های کریسمس بودند. ولی نبودند. برای لونا، مزه ی تلخ را شکست داشتند.
دختری که هرگز کافی نبود.
همه ی تلاش‌هایش مثل گل‌های قاصدک پراکنده می‌شدند.

یک قدم دیگر برمی‌داشت و بعد... می‌توانست بپرد. با کفش‌های کهنه اش فرود بیاید روی یکی از چاله‌های ماه و در نور نقره‌ای رنگش آب‌تنی کند. گرد و خاک زمین، شوری اشک‌ها و خون زخم‌هایش را برای همیشه بشوید. لونا دوست داشت پرواز کند. دوست داشت جایی فرود بیاید که تنها چیزی که شب‌ها بیدارش نگه می‌داشت، لبخند درخشان ستاره‌ها باشد و صبح‌ها، درلحظه ی میان خواب و بیداری، عطر پای کدو و دارچین را حس کند.

"راستی لونا، ببخشید من همش از تو می‌پرسم..."

- ها؟ چی شد؟

" بیا خودمون بریم تسترال رول بزنیم، به اونم ندیم."

پاهایش بی‌توجه به تصمیمی که گرفته بود، به زمین چسبیده بودند.

" چونکه... لونا هست."

- اصلا نمی‌فهمم.

" باس بریم چن تا دوئل خیابونی ببینیم."

- می‌خوام. می‌خوام بازم با خود موقرمزت یه چیزی ببینم.


صحنه‌ای در ذهنش جرقه زد. لحظه ی آغاز، لحظه‌ای که با جسارت پا پیش گذاشته بود:
- اینو اشتباه نوشتی. این هفته باید یکی دیگه رو می‌نوشتی.

و دستی را گرفت که هرگز تنهایش نگذاشت... خب... با ارفاق هرگز.

"پشم زرین که تو افسانه‌های یونان می‌گن، همینه ها!"

بی اختیار قهقهه ی زنگ‌دارش را رها کرد.

"هوی، پس این نقد من چی شد؟"

دوست داشت بازوهایش را باز کند و با ستاره‌ها یکی شود ولی... شاید هنوز کارهایی داشت که باید انجام می‌داد. کسانی که رویش حساب کرده بودند. کسانی که از آن‌ها یاد می‌گرفت، کسانی که همراه با آن‌ها یاد می‌گرفت. رویاهایی که هنوز نساخته بود و بعد از آن...؟

- اینجایی پس بچه جون! زیر و رو کردم تالارو. باس ببینی چه عیشیه! دروئلا هات چامپکین درست کرده و ویلبرت داره ساز می‌زنه! دستش درست! گفتم دست... دست و پای تام رو هم انداختیم تو شومینه داریم می‌خندیم! تو... کفش پاته؟ هی! لونی؟!

دختر موقرمز به لونا نزدیکتر شد و با احتیاط دستانش را مقابل چشمان نیم‌بسته‌اش تکان داد.
- دوباره تو خواب راه می‌رفتی؟ باس پنجره رو قفل کنیم!
- بیدارم الان! بریم به بچه‌ها برسیم؟

جوزفین با نارضایتی به چهره بیخیال لونا خیره شد.

- واقعا که! انگار نه انگار که اگه افتاده بودی، تیکه بزرگت گوشت بود!
- نمی‌افتادم جو... پرواز می‌کردم. قول می‌دم.




پ ن: - یه چیزی هست که می‌خوام فراموش کنم... اما نمی‌تونم.
- پس این‌قدر براش تلاش نکن. فراموشی واقعی، تلاشی لازم نداره. درد گاهی اوقات به نفعته! (BIG FISH AND BEGONIA)

پ ن2: ممنونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


You can laugh! But people used to believe there were no such things as the Blibbering Humdinger or the Crumple-Horned Snorkack!


و درنهایت، به یکدیگر می‌پیوندند...
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1399 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تمامی چراق و شمع‌ های تالار عمومی اسلیترین خاموش بودند و تنها منبع نوری که در آن وجود داشت، تابش نور سبز و دلمرده‌ ی فانوس مردم زیر آب بود که کسالت بار با جزر و مد می لرزید و بواقع مکمل خوبی برای سرمای غربت و نخوت نیمه شب و قلم پری بود که روی دسته صندلی رو به پنجره جست و خیز می‌ کرد.

- بله قربان، شما بهترین دانش آموزی هستین که ما تا به امروز داشتیم، شما شایسته این هستین که تندیستون رو بسازن و بذارن وسط مدرسه و هر روز صب همه بهش تعظیم کنن و پاهاش رو ببوسن و به عنوان الهه بی خاصیتی بپرستنش... هی.

تئودور که در صندلی فرو رفته بود با یک دست دو زانویش را بغل گرفته و با دست دیگر چوبدستی اش را نگه داشته و پر را جلوی خودش خم و راست و با صدایی تو دماغی دوبله اش می کرد. یک ساعتی می شد که به این کار مشغول شده و هنوز نه از سرزنش کردن خودش خسته شده بود و نه از کز کردن در یک گوشه. پیش از نمایشی که موقرانه در جلوی چشمانش جریان داشت، درون سرش دادگاهی شکل گرفته بود و حال برای چندمین بار به واسطه عجز و لابه های متهم به تجدید نظر می‌رفت.

- خواهش می کنم... خواهش می کنم! آرامش خودتون رو حفظ کنید!

این صدای قاضی بود که افکار تئودور را به آرامش دعوت می کرد.
دعوتی عبث...

- اون مجرمه! این از شب هم روشن تره!
- شب که روشن نیست ابله... باید بگی این از شب هم تاریک تره!
- نه نه... به نظر من این موقعیت بیشتر شبیه غروبه تا روز و شب.

با خودش فکر کرد که واقعا هم او بیشتر از روز و شب، شبیه به غروب بود...
غمگین.

- خیلی خب! مهم نیست که این قضیه شبیه چی هست یا چی نیست، مهم مجرم بودن یا نبودن. هست یا نیست؟

با پرسش قاضی افکارش فوج فوج به در و دیوار سرش کوبیده شدند و به هر نقطه که می رسیدند اثری یک شکل و یک سان به جا می گذاشتند و یک کلمه را فریاد می زدند.
مجرم!

- این رو که خودمم می دونستم. هی صفرا تو حق نداشتی رای بدی! چرا رای دادی؟

صفرا شانه ای بالا انداخت و به لوزالمعده اشاره کرد و فریاد زد:
- اینم رای داد! مگه من چی از این کمتره؟
- همه چیم از تو بیشتر و بهتره... کیسه!

کبد که به نظر عاقل تر از آن دو می آمد سعی کرد میانشان پا در میانی کند، اما در عوض او هم وارد درگیری شد. تئودور برای آرام کردن آن ها چند ضربه آرام به شکمش زد. با آرام شدن شرایط صدای قاضی را پشت جمجمه اش شنید که با چند سرفه گلویش را صاف کرد و با وجود سکوت از روی عادت چند ضربه چکش به روی میزش زد.
- الان حکم نهایی رو براتون قرائت می کنم و لطفا خوب گوش بدین چون تکرار نمی کنم...

چند لحظه سکوت کرد تا هیجان جمعیت را بیشتر کند.

- من به عنوان قاضی این دادگاه و کسی که اختیارات کافی رو داره، آقای تئودور نات رو به جرم کمک نکردن به همگروهی هاش مجرم اعلام و به اشد مجازات محکومش می کنم!

قلم پر که حالا مشغول بالا و پایین پریدن بود از حرکت ایستاد، به آرامی در هوا معلق شد و سپس با سرعت پرواز کرد و در بینی تئودور فرو رفت. با تصور کردن قیافه خودش در آن حال خنده اش گرفت و زیرزیرکی خندید، صورتش را پشت دو زانوش پنهان کرد و همینطور خنده هایی که به مرور به هق هق تبدیل می شدند را...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1399 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره قطار را باز کرد، تا هوایی به سرش بخورد.افکارش مانند گوله کاموایی در هم تنیده است ، یک لحظه آرام و قرار ندارد. مگر توهینی بدتر از توهین پدر به تنها دخترش هست؟

فلش بک _ چند روز قبل

دیزی پله ها خانه را دوتا، یکی رد میکرد تا به آشپزخانه برسد و خبری مهمی را به خانواده اش بدهد‌.
_مامان ! بابا ! کجایین ؟
_چه خبره دیزی؟ باز که خونه رو گذاشتی رو سرت.
_مامان من یه آدم عجیب نیستم ، اینجا نوشته من یه جادوگرم.
_تو یه چی هستی؟
_دیزی ،اسم جدید برای خودت پیدا کردی؟
_دیوید، با خواهرت درست حرف بزن.
_امیلی، دیوید درست میگه ،فک کنم دیزی باز از دنده خنگ بازی هاش بلند شده.
_بابا ،نفهمیدم چی گفتی،میشه یک بار دیگه حرفت رو تکرار کنی.
_به زبون ساده گفتم، تو یه دختر خنگی.

ناگهان لامپ های آشپزخانه خاموش شد ، صدای شکستن شیشه ها نیز شنیده میشد.
_کی لامپ رو خاموش کرد؟دنیِل ، دیوید هرجا هستین تکون نخورین.
_از همتون متنفرم .

دیزی با صدای بلند این را گفت و به طرف اتاقش راه افتاد . دفعه اولی نبود که این حرف را زده بود ، همیشه خانواده او را به چشم یک روانی میدیدند.

چند ساعت بعد _نیمه شب

کل خانه را سکوت گرفته بود ، و جز چراغ اتاق زیر شیروانی هیچ چراغی روشن نبود.

_امشب دیگه شب آخره . باید برای همیشه از اینجا برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم.

بعد از چند دقیقه ، دیزی همراه چمدان وسایلش و نامه ای با کاغذ پوستی ،خانه کران ها را برای همیشه ترک کرد.

پایان فلش بک

حالا که فکر میکرد ، الکی افکارش را پریشان کرده بود .او واقعا به آن خانه تعلق نداشت‌.همین که الان سوار قطار سکوی نه و سه چهارم است، یعنی هاگوارتز واقعا وجود دارد.از داخل جیب شلوارش ، آبنباتِ کوچکی در آورد و داخل دهانش گذاشت ، آیا واقعا بودن در هاگوارتز به شیرینی طعم این آبنبات خواهد بود؟
همان لحظه در کوپه قطار باز شد و پیرزنی خندان با چرخ دستی کوچکی رو به روی در کوپه به دیزی لبخند میزد.
_چیزی از من نمیخری دختر کوچولو ؟
_چی مثلا؟
_آبنبات ، کلوچه کدو حلوایی، قورباغه شکلاتیواز این جور چیز ها.
_واقعا ! هر چقدر آبنبات و شکلات دارین رو میخرم .

به همین سادگی ،دیزی شیرینی زندگی در هاگوارتز را حس کرد ، از نظر او هر جا آبنبات وجود داشته باشد ، آنجا بهترین جای دنیاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1399 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سر جایش قفل شده بود.
صداها، زمزمه‌هایی نامفهوم بودند.
تصاویر، تنها ترکیبی بی معنی از رنگ‌ها بودند.

باورهایش دیگر هیچ ارزشی نداشتند...
مگر قرار نبود شکستی در کار نباشد؟
اراده مگر مهم‌ترین رکن پیروزی نبود؟
مطمئن بود به موفقیت... مطمئن بود و همین اطمینان کمرش را خم کرد.
همین اطمینان بی‌جا به خودش، منجر به موفقیت حریفش شده بود!

فرصت باقی بود... اربابش بی وقفه می‌جنگید. متوجه شکست او شده بود؟ حس کرده بود که وفادارترینش چه بی صدا مرده بود؟
اهمیتی نداشت. با او یا بی او... مهم موفقیت گروه بود، نه او! مهم خانواده بود نه او.

مهم اربابش بود!

چه شد و چگونه شد را ندید. تنها در یک لحظه، تنها در یک لحظه، تمام باورهایش بر سرش آوار شد... افتادن او چیزی نبود که بتواند هضم کند. او تنها باید می‌ایستاد. او همیشه مقاوم بود. او همیشه... چه بر سرش آمد؟

باور داشت به پیروزی... پس این شکست از کجا بر سرشان آوار شد؟

چه بر روزشان آمد؟

همه را در اتاقی کنار هم گذاشتند. فاصله‌اش با اربابش تنها یک نفس بود. چگونه آن را کم می‌آورد؟

صدای بزم ساکنین قلعه به گوش می‌رسید.
قلعه چگونه خون‌های ریخته شده را فراموش کرد؟
چگونه دیوارهایش همچنان استوار بودند؟
مگر نمی‌دید چه بر روزشان آمده؟
قلعه روزی خانه آنها نیز بود... روزی شاهد بزرگ شدن آنها نیز بود. پس چرا مقابلشان قرار گرفت؟

چقدر گذشت؟ چگونه آنهارا بردند؟
هیچ نفهمید.
گرمی دستان را نفهمید.
سردی خاک را نفهمید.
هیچ نفهمید.
در سیاهی غرق شد.
اما اهمیتی داشت؟

مهم او نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1399 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در حال حرف زدن، برای دیوارها...


خسته و تنها به بالای صخره‌ی مشرف به قلعه رسید...
بیست و چند سال پیش، روزی که شکست خورده بودند، از این قلعه گریخته بود...بیش از پنجاه سال پیش در این قلعه جادوآموز بود...آن روزها دوستانی داشت...

درطی تمام این سال‌ها انسان‌هایی را کنار خود داشت که آن زمان به نظرش، دوست محسوب می‌شدند...ولی گذر تمام این سال‌ها به او فهمانده بود که که این صرفا توهمی بیش نیست...همراهان او رفته بودند...زنده بودند، ولی نبودند..بودند، ولی دیگر دوستش نبودند...
و او به نظر اهمیتی نمیداد...چه نیازی به دوست بود؟

نگاهی به محوطه قلعه کرد...یاد همکلاسی ها و هم مدرسه‌ای های خود افتاد...یاد تمام آن دخترکانی که با آنها بود...
حالا یاد آنها افتاد؟ نه...نه...آنها هرگز از یاد او نرفته بودند که حالا به یادش افتاده باشند...او همیشه آن دختران، آن همکلاسی ها، هم‌صحبت ها، هم پیاله‌ها و دوستانش را به یاد داشت...سال‌ها بود که لحظه‌ای از یاد آنها غاقل نشده بود...و حالا از خود میپرسید که آیا حتی یک نفر از آنان، حتی یک بار هم در طول این مدت به یاد او بودند؟
اما به نظر می‌رسید که اهمیت ندارد...چه نیازی به زنده بودن خود در یاد دیگران داشت؟

قلعه شاد بود یا غمگین، نمی‌دانست...تنها می‌دانست که زندگی داخل قلعه در جریان است...زندگی همه در جریان بود...غیر از او...
شاید باید حالا این حس کنجکاوی را داشت که همراهان سال‌ها پیش او حالا چه شکلی هستند؟ کجا هستند؟ اما این کنجکاوی را نداشت...چرا که اطلاع داشت...هر روز آن همکلاسی‌ها، آن اطرافیان را از دور و نزدیک می‌دید...و آنها او را شاید می‌دیدند، شاید هم نه...وقتی که چه دیدن او و چه ندیدنش همان واکنش را داشت، از کجا باید می‌فهمید؟
اما به نظر می‌رسید او اهمیتی نمی‌داد..چه نیازی به دیده شدن داشت؟

با حرکتی، آنچه که بر لبانش بود را آتش زد و دوباره به قلعه خیره شد...
اشکال این بود؟ او وفادار بود یا یک احمق وابسته؟ او بیش از حد اهمیت می‌داد یا یک بی‌کار؟ هر چه بود به نظر این اشکال بود...او در گذشته‌ای زندگی میکرد که دیگر وجود نداشت..دوستانش وجود داشتند، اما دیگر دوستانش نبودند...طبیعی بود...خودش ‌میدانست که دوست داشتن و دوست بودن با او سخت است، حالا هرچقدر هم که نفع و دوستی داشته باشد.

دود را درون ریه‌اش فرستاد...او باید از گذشته دل می‌کند...
به دانش آموزانی که حالا از قلعه بیرون آمده بودند و در محوطه به بازی مشغول بودند نگاه کرد...
آینده داشتند...دوستانی داشتند...فرصت داشتند...کوچک بودند...او نبود! او نداشت...حالا که فکر میکند، هیچوقت کوچک نبود...و هیچوقت بابت کوچک نبودنش جایزه‌ای به او داده نشد...تنبیه و تنبیه و تنبیه...

از جایش بلند شد..دیگر بس بود...حسرت خوردن فایده ای نداشت...
باید همانطور که به نظر نمیرسید می‌بود..اهمیت نمی‌داد...باید به جایی که حالا تا ابد خانه اش بود میرفت و با دیوارها، سنگ ها، بی جان ها و مردگان هم‌نفس می‌شد...

و بلاخره در حالی که زیر لب آوازی را زمزمه میکرد، رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مهر 1399 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-واییی اینجا چقدر سردددد...و خطرناکه!
-بذار ببینمم...خب اره تو نقشه که اینطور نوشته!

در سرمای زمسون بود که گابریل و پومانا تصمیم گرفتن به دیدن لرد برن تا اونو از حمله به هاگوارتز و محفل منصرف کنن.

-ببین اینجا از بالا و پایینش خطرمی ریزه!...بهتره دست از خوندن کتاب "زمستان خود را چگونه بگذرانید؟" برداری!
-...
-گب؟
-...
-گابریل؟
-بله چیشده؟
-کی میخوایم بخوابیم؟
-دو کیلومتر دیگه میرسیم!
-به کجا؟
-جنگل!
-

از هفته ها پیش هاگوارتز به یک جبهه ی جنگ تبدیل شده بود. هر روز بجای اینکه بچه ها به کلاس درسشون برن به سرسرای بزرگ میرفتن تا اگه جنگ شد بتونن از خودشون دفاع کنن.

"فلش بک"

-وای وای واییییی!
-اینقدر جیغ نزن!
-بیچاره شدیممم! واییییییییی!
-بیچارره نشدیم پومانا فقط دارن بهمون دفاع از خود رو اموزش...هی کجا میری؟
-فعلا وقت ندارم هدر...خدافظ!
-داری میری؟...واستا منم بیام!

دو ثانیه بعد:

-جغد؟جغدها؟...اه واییییییییییی!
-منم منم پومانا!
-میتونستی در بزنی؟...حالا مهم نیست، جغدها؟
-چرا داری جغدا رو صدا میزنی؟
-اخه مگه اینجا جغدونی نیست؟ پس چرا جغدی توش نیست؟
-اخه اینجا انبار جاروهاست!
-وایییییییییی!

پومانا جیغغ جیغ کنان از انبار بیرون پرید و به سمت جغدونی حرکت کرد، هدر هم برای اینکه از زیر شستن حموم در بره دنبال پومانا رفت...

-واستاااااا!
-نمی تونممممم!
-چرا؟
-خطرش زیاده!
-خطر چی؟
-هری؟ هری میشه هدویگ رو بهم قرض بدی؟

هری که از این دیدار ناگهانی شوکه شده بود با تردید به پومانا نگاه کرد.

-میدی؟
-ال...البته! میتونی ازش استفاده کنی!
-ممنون!

پومانا تندتر از هر سانتوری که تا حالا هاگوارتز به خودش دیده بود به سمت جغدونی تاخت.

جغدونی:

-هدویگگگگگگگگگ!
-هوهو!
-همونجا که هستی بموننن!
-هو...
-دو دقیقه فقط واستا!

پومانا تند تند نوار قرمز رنگی که از لاوندر گرفته بود رو دور نامه ی لوله شده ای که تو دستاش بود گره زد و با یک پرش بلند پرهای هدویگ رو گرفت و به پنجه ی هدویگ نامه رو بست!

-تموممم!
-هو هو
-پومانا فکر کنم نامه رو به پاهای هدویگ بستی! اینطوری نمیتونه پرواز کنه!
-عه...

پومانا سریع اشتباهش رو درست کرد.

-تموم!
-هوهوهو

هدویگ پرواز کنان از پنجره ی جغدونی به سمت افق حرکت کرد و در افق محو شد.

خانه ی گریمولد:

تو خونه ی گریمولد اوضاع خیلی بهتر از هاگوارتز بود. اونجا هم به گابریل خوش میگذشت و هم به تیفانی جغدش.

-مالی میشه اون ماهی رو بدی؟
-البته سیریوس!
-خب زاخاریاس، چه خبر از مجوز ناظر بودنت؟
-اقای ویزلی...اقای ویزلی نگین که دلم خونه!
-باباجان سر این موضوع از پا افتاده بحث نکنین!
-چشم پرفسور.
-هی گب چرا ساکتی؟
-هیچی یه لحظه حس کردم صدای جغد میاد!
-غذاتو بخور الان نزدیک به 5 دققیقه و 55 ثانیه هستش که به غذات لب نزدی!
-باشه.

اما گابریل اشتباه نمیکرد. کاملا هم درست شنیده بود چون 20 ثانیه بعد هدویگ از پنجره ی حیاط پشتی به اشپزخونه وارد شد و باعث ترس همگی شد!

-هوهوهوهو!
-وایی غذام!
-اروم باشین!
-تو درست میگفتی گب.
-دقیقا 20 ثانیه طول کشید فکر کنم!
-ای بابا! وسط شام خوردنمون بود.

خلاصه اه و ناله ی همه از یک دم سر گرفته بود و به هدویگ و فرستندشو و دریافت کننده ی نامه لعنت مرلین فرستادن!

-هوهو!
-نامه ی تو هستش باباجان؟

گابریل از همه جا بی خبر به هدویگ نگاهی کرد و دید که مستقیم داره به سمتش میاد.

-باور کنین پرفسور من تو یک ماه گذشته اصلا برای کسی نامه ننوشتم!
-ای بابا...عیبی نداره باباجان!
-ببخشید پرفسور.
-خب حالا ببین از طرف کی هست...که گند زد تو شام؟

گابریل با دیدن نوار قرمز جیگری ای که دور نامه بسته شده بود فهمید که حتما از طرف لاوندر هست؛ اخه اون صدتا از اینا داره! اما بعد با دیدن دست خط کسی که نامه رو نوشته کاملا نظرش تغییر کرد.

-از طرف پومانا هستش پرفسور!
-خب...
-نوشته که...نوشته...نوشته تو هاگوارتز داره جنگ به پا میشه!
-چیی؟
-وای!
-پرفسور حالا چیکار کنیم؟
-باید مثل دلاوران به جنگ بریم!
-اروم باشید...باباجان مطمئنی چیز دیگه ای نگفته؟

گابریل نگاه دیگری به نامه کرد.
و بعد با تکان دادن سرش منظورش رو به پرفسور رسوند.

-خب مثل اینکه یه روز هم نباید از مدرسه دور بشم!
-پرفسور حالا...
-شامتون رو بخورید محفلیا های عزیز...من باید به چندتن از مدیران نامه بنویسم.

و بعد با نگرانی میز شام رو ترک کرد.
به مدت 30 ثانیه طبق حساب کتاب های فلور همه ی محفلی های سر میز شام به هم نگاه میکردن. سیریوس به ارتور، زاخاریاس به فلور، رز به علیرضا، گابریل هم به جای خالی دامبلدور!

-میدونستین 30 ثانیه هستش که دارین بهم نگاه میکنین؟
-
-
-
-
-دستتون درد نکنه خانم ویزلی؛ من باید برم به پومانا نامه ای بنویسم!

گابریل از سر میز شام بلند شد و به سمت اتاق خوابش در طبقه ی دوم رفت و با تنها قلم پری که داشت نامه ای برای پومانا نوشت و به تیفانی داد تا برسونش.

"پایان فلش بک"

-جنگل؟ میدونستی ممکنه حیوانات درنده و چرنده و پرنده و خورنده بخورنمون؟
-اره...ولی ما بازم ادامه میدیم!
-وای گب بعضی وقتا به عقلت شک میکنم!
-اینقدر تمرکز منو بهم نزن!...اگه بریم تو بیراهه کارمون تمومه! بهتره حواست رو به مشعل بدی که یه وقت خاموش نشه!
-میدونستی در حال راه رفتن کتاب خوندن بر...
-اره برای جشمها مضره و باعث ضعیف شدن چشم هام میشه! ولی مهم نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده