گريفيندور و اسلاترين شب قبل از مسابقه بود...جوي كاملا هئلناك و ترسناك بر فضاي سالن عمومي حاكم بود...جوي كه بيشتر به شكنجه گاه شبيه بود...همه يك گوشه نشسته بودن و توي فكر بودن...
اگر كسي در همون لحظه وارد سالن ميشد فكر ميكرد كه يكي طوريش شده...
_پاشين ديگه برين بخوابين!!!
ملت به بالاي سرشون نگاه كردن ... استر در كنار در خوابگاه ايستاده بود و اين را گفته بود....
همه با سرعتي برق اسا از جاشون بلند شدن ... در عرض 1 دقيقه كل سالن خالي شده بود...
استر هم به سالن نگاهي كرد و به داخل خوابگاه رفت....
فرداي آن روز هم همه سر ميز صبحانه غم زده بودن....
فقط استر با هيجان صبحانه ميخورد و بقيه يا اونو نگاه ميكردن يا چشماشونو بسته بودن و روي ميز لم داده بودن....
اين بار استر خواست چيزي بگه ولي ديد نگه بهتره...سرعت خوردنشو بيشتر كرد و جاروشو برداشت و به سمت زمين حركت كرد....
همه ي بچه ها فقط اونو نگاه ميكردن و حركت خاصي انجام نميدادن...
در رختكن كوييديچ استر تك و تنها بود صداي تماشاگران به وضوح شنيده ميشد ولي هنوز اعضاي تيمش وارد نشده بودن...
پارچه اي كه رختكن رو مخفي ميكرد تكان خورد و اعضاي تيم يكي يكي وارد شدن....
استر بالافاصله از جاش بلند شد و گفت:
شماها چتونه؟
مري سرشو بلند كرد و گفت:
تدي يك خواب ديده!!!
استر خندش گرفت و گفت:
خب؟
مري گفت:
خوابي كه ديده همه ي ما ديديم!!!
نيش استر بسته شد و گفت:
خب يعني چي؟؟
مري نشست و گفت:
ما در خواب ديديم داريم با يك سري اسكلت بازي ميكنيم!!!
استر دستاشو تكون داد و گفت:
پاشين بابا پاشين بايد بريم بازي مهمه...
بچه ها به همديگر نگاه كردن و از جاشون بلند شدن...
در داخل زمين هوا ابري بود البته ابر بودنش غير عادي نبود چون حدود 5 روز بود كه هوا ابري بود و دو روزش بارون آمده بود...
استر به سمت كاپيتان تيم اسلاترين رفت و با اون دست داد دراكو نگاهي اين طوري به استر كرد
ظره 5 ثانيه 15 جارو به پرواز در آمدند....و صداي گزارش گر هم در فضا پيچيد...
_حالا آليشيا صاحب توپه ...پاس ميده به جسي...واو...عجب حركتي....جسي با يك حركت زيبا بلر و ايگور رو جا گذاشت ... واقعا اين حركت جاي بحث داره و حالا قطرات باران هم كم كم شروع به باريدن ميكنن...
مدتي بعد همه خيس شده بودن...
_الكتو به سمت دروازه ي گريفيندور ميره و تدي توپ رو ميگيره...تدي توپ رو ميده به كوييرل كوييرل مستقيم ميره جلو يك بازدارنده از طرف كرواچ روانه ميشه سمتش...نه...بله استر اونو از هدويگ دور ميكنه ...واي چه حركتي...اندرو همون بلاجر رو كه استر دفع كرده بود به سمت ايدي ميزنه و ميخوره بهش....
دوق...دانگ...دونگ...

صداي رعد و برق به قدري زياد بود كه بيشتر دخترايي كه در قسمت تماشاچيا نشسته بودن جيغ كشيدن...
بچه هاي گريفيندور به همديگر نگاه ميكردن...آيا واقعا حقيقت داشت...تمام بازيكناي اسلاترين داشتن غيب ميشدن...يعني در نميرفتن وسط هوا داشتن غيب ميشدن...شكل ورزشگاه داشت عوض ميشد...
چند دقيقه بعد همه ي بچه ها در هوا شناور بودن و به اطراف خودشون نگاه ميكردن...ورزشگاهي كه اكنون آنها در آن حضور داشتند از چيزي كه بيشتر شبيه اسكلت بود ساخته شده بود!!!
استر با دهان باز به اطراف خودش نگاه ميكرد ... صداي جيغي در آن محيط پيچيد...همه به جسي نگاه كردن اون با دست لرزانش به سمت پايين اشاره ميكرد....همه ي بچه ها به سمت پايين نگاه كردن...مري و تدي هم جيغ بلندي زدن...در زير پاي آنها به جاي چمن ورزشگاه تا چشم كار ميكرد استخوان بود آن هم نه استخوان عادي بلكه استخوان انسان....
همه ي بچه ها نفسهاشون رو حبس كرده بودن و منتظر اتفاقات بعدي بودن...اين ديگر باور نكردني تر از قبلي بود چون اسكلتهايي كه در پايين قرار داشت زنده شده بودن....همه ي آنها تكه چوبي به دست داشتند و ايستاده بودن...به طور غير عادي يكيشون بدون اينكه پرواز كنه...به نظر رسيد كه غيب شده بود در كنار استر ظاهر شده...استر كه زبانش بند اومده با چهره اي كه به رنگ گچ شده بود به او نگاه كرد...اسكلت هم مستقيم در چشمان اون نگاه ميكرد....اسكلت شروع به صحبت كرد ..با اين كارش اگر شجاعتي در وجود بچه ها بود از بين رفت...
_اگر ميخواين از اينجا نجات پيدا كنيد بايد با ما بازي كنيد...
تك تك اسكلت ها در پشت اسكلت اولي آماده شدن...
استر كه رنگي به چهره نداشت سري تكون داد...همه ي بچه ها هم سري تكون دادن ولي خودشون هم نميدونستند چرا آخه اين طوري شده بود...
آليشيا توپ رو توي دستش ميگيره و شروع به حركت ميكنه...اولين اسكلتي كه به سمتش ميره جيغ ميزنه و توپ رو ميندازه....
تدي هم وقتي ديد توپ دست اسكلت ها افتاد دروازه رو ول كرد و
گل!!!
جسي و كوييرل حمله ميكردن ولي به محض اينكه اسكلت بازدارنده فرستاد طرفش توپ را ول كردن و
گل!!!
استر يكي از بازدارنده ها رو فرستاد طرف يكي از آنها خورد بهش اسكلت متلاشي شد ولي در هوا دوباره درست شد و به بازي برگشت...
يك چيزي در حدود نيم ساعت داشتند بازي ميكردن...صداي جيغ مري بلند شد ...همه به آن سمت نگاه كردن ... مري چوب دستيشو در آورده بود و به سمت اسكلتي كه داشت ميرفت طرفش گرفته بود....همه به آن دو نگاه ميكردن...اندرو فرياد زد:
مري پشت سرت...
همه ي اسكلت ها داشتند از بين ميرفتند....محيط داشت عوض ميشد...
استر به شدت احساس گرما ميكرد...چشمهايش ديگر جايي رو نميديد....گرما داشت كاهش پيدا ميكرد...اون تونست چشماشو باز كنه...آنها در ورزشگاه خودشون بودند...ولي روي زمين....همه ي بچه هاي تيم گريفيندور روي زمين بودند...جسي بالاي سر استر آمد و گفت :
خوبي؟
استر از جاش بلند شد و گفت:
آره بقيه چطورن...
صداي مري به گوش رسيد كه داد زد :
بچه ها اينجارو...
همه به دست مري نگاه كردن...شي طلايي رنگي در بين انگشتان او تكان ميخورد...
_بله بله...تيم گريفيندور همگي سالمن...باور كردني نيست مريدانوس گوي زرين رو گرفته....گريفيندور به طور شگفت انگيزي برنده شد!!!
صداي تماشاگران به اوج خودش رسيد...آنها پيروز شده بودن ولي چطوري معلوم نبود...اعضاي تيم گريفيندور بلند شدن و شروع به بالا و پايين كردن...
استر هم به دور اطراف خودش نگاه كرد همه چيز عادي بود هوا هم باز شده بود ولي هنوز آفتاب نشده بود!!!
آن ماجرا هر چه بود باعث بردشان شده بود...ولي هيچ كدوم از بچه هاي گريفيندور نميخواستن آن خاطره رو به ياد بيارن!!!