هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۷:۱۶ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶

لونا لاوگودold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۲۵ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷
از اون ورا چه خبر؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 339
آفلاین
قاضي :‌ مي رين بيرون يا بگم بيان ببرنتون باغ وحش كه ماگلا بهتون بخندن؟!
مك : نه به جون شما همين جا بود يه لحظه وايسين الان واستون پيداش مي كنم!
قاضي‌ در حالي كه آستيناش رو بالا مي زد كلاه گيسش رو كه مارك دامبلدور اوريجينال داشت در اورد و با دقت توي يكي از گنجه هاي (!!) دادگاه قرار داد، دور خيزي كرد و بعد شيرجه اي بس ماهرانه به درون موهاي مك بون رفت!
مك بون : آآآآآآآآاي ... جون مادرت قلقلكم نده .. هههههههه ... وااااااي ...
همينطور كه مك از شدت خنده غلت ( قلت؟ قلط؟ غلط؟ ) مي زد قاضي همچنان توي موهاي مك بون شناي قورباغه مي رفت دنبال شيئي مجهول مي گشت!
كريچ : جناب قاضي دنبال چيزي مي گردين؟! ... شپش مي خواين خودم در خدمتتون هستم! ... كك هم دارم تازه! ... هر نوع حشره شش پا دارم! ... اون تو چيزي عايدتون نمي شه باور كنين مال من مرغوب ترن!
قاضي :‌ چكشم ... چكش نازنينم گم شده ... مطمئنم همين جــ. ...
آهان پيدا شد!
و بعد با حركت فوق آنتحاري از توي موهاي مك بيرون مي پره و در حالي كه حشرات ريز و سياهي روي سر كچلش خودنمايي مي كردن سريع به سمت گنجه ها ( !!! ) مي ره و بدون توجه به حشرات كلاه گيسش رو ميذاره رو سرش ... مك بون هم كه تازه از خنديدن فارغ شده بود دوباره شروع ميكنه به گشتن بين خرده هاي ميز قضاوت قاضي مفلوك( كه همين چند ثانيه ي پيش از وسط به دو قسمت مساوي و بعد به چهار قسمت و بعد الخ تقسيم شده بود ) بلكه گاليون مفقود رو پيدا كنه ...
قاضي كه ديگه به اين حالت ( ) در اومده بود يكي از تكه هاي ميز سابق و عزيزش رو برداشت و چكش عزيز ترش رو به اين حالت ( ) روي اون كوبيد و فرياد كشيد : همتون بريد بيـــــرون!
كريچ و ادوارد : ما نادميم ... جونوريم ... جونوري كرديم ... ما رو مورد عفو قرار بدين ... اشتباه كرديم ... ****
قاضي كه ديگه نمي دونست جايي محكم تر از ديوار مي تونه پيدا كنه يا نه كه سرش رو به اون بكوبه با صدايي كه شيشه ي پنجره هاي دادگاه از شدتش شكست فرياد كشيد : همين كه گفتم همين الان ميرين بيــــــــــــــــــرون!
كريچر و ادوارد كه روي هم شايد يك كيلو بيشتر وزن نداشتن با هم و در كنار هم ( ) به سمت در پرتاب شدن و ناخواسته در حالي كه دست و پاشون هنوز از شدت ترس مي لرزيد از در خارج شدن ...
و اما ....
مك بون كه انبوه موهاش روي گوشاش رو گرفته بود و از هيچ كدوم از اين قضايا با خبر نبود در حالي كه برق خوشحالي چشماش از ديد قاضي پنهان مي موند گاليون رو پيدا كرد ( معاون قاضي كه اوضاع رو خرچنگ در عقرب مي ديد گاليون رو سر جاش گذاشته بود! ) و به طرف قاضي كه به اين حالت ( ‌ ) در اومده بود يورتمه رفت و گاليون طلايي رو جلوي چشماش گرفت! ...
قاضي : پيشنهاد رشوه به مامور دولت در هنگام انجام وظيفه؟!
مكبون زمزمه كرد : اه ... اون وقت به ما مي گن جونور ... اين ديگه چه نوع جونوريه؟! ... بالاخره آدمم بود با اين گاليون خر مي شد! ...
قاضي : چيزي گفتي؟!
مك : ها؟!
در همين لحظه يكي از حشراتي كه زير كلاه گيس قاضي مدت ها بود آرميده بود اومد روي صورتش
مك : هي غازي اون چيه؟!
قاضي : تو به من چي گفتي؟!
حشره روي بيني قاضي در حال بازي با اسكيت بورد خود بود!
مك : فكر كنم شپشه .... نيگا چه جولاني هم ميده! ... نگران نباش غازي جونم الان مي كشمش! ...
و با يكي از پاهاي پشمالوش بدون حتي يك درجه خطا كوبوند روي شپش يا همون بيني قاضي
قاضي:‌تو من رو زدي؟! ... آآآآآآآآآآي نفس كـــــــــــــــــــش! ....

@@

خارج از دادگاه كنار راهروي وزارت خونه! :

كريچ : هيچ وقت هيچ وقت فكر نمي كردم كه اين قدر بي عرضه باشم ...
ادوارد : ها منم اصلا فكر نمي كردم تو اين قـ ... راستي! ... فهميدم ... كشف كردم ... يافتم ... يافتم!
كريچ : چي رو يافتي بابا تو هم دلت خوشه ها! cry:
ادوارد : پسر دختر خاله ي نوه ي مامان مامان بزرگم!
كريچ : از همون اول هم كه ديدمت بهت گفتم هيچ علاقه اي به شجره نامه هاي خانوادگي به جز مال خانواده ي بلك ( در راستاي هري پاتري شدن ) ندارم!
ادوارد : كريچ جون تا حالا كسي بهت گفته ضريب هوشيت چقدر پايينه؟! ... پسر دختر خاله ي نوه ي مامان مامان بزرگم توي گرينگوتز كار مي كنه!
كريچ :
ادوارد :
كريچ و ادوارد يك صدا : عاليـــــــــــــــــــه! ... همين الان ميـ ...
در همين لحظه در دادگاه به شدت باز مي شه و قاضي با كلاه گيس كج شده درون چارچوب در قرار مي گيره!
كريچ و ادوارد با هم : راستي مك كجاس؟!
قاضي : كشتم شپش شپش كش 5 پا را!
كريچ و ادوارد :


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۷ ۸:۴۷:۰۹



Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶

پروفسور سینیستراOld


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۲ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۳ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱
از وقتی ایرانسل اومده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 256
آفلاین
قبل از اینکه قاضی زیر میز را ببیند معاون قاضی در یک حرکت انتحاری این حالتی گالیون را از زیر میز می قاپد .قاضی هم سرش را زیر میز می برد ولی چیزی پیدا نمی کند.
-اینجا چیزی نیست!
-قربان باید همون جا باشه!

مک بون و ادوارد و کریچر به سمت میز قاضی می روند تا قاضی را در یافتن تک گالیونی که به زور و زحمت پیدا کرده اند ، کمک کنند . اما در همین هنگام کریچر چشمانش به یک جا شمعی یادگاری خاندان بلک می افتد که از قضای روزگار توسط یکی از اعضای خاندان ی بلک به آنجا هدیه شده بود .( از این هری پاتری تر! )چشمانش برقی می زند و خود را خم می کند تا آن را بقاپد که پایش گیر می کند به پایه ی یکی از میز ها و روی ادوارد جک فرود می آید. ادوارد هم تعادلش را ازدست می دهد و با کله توی پشم های شکم مک بون فرو می رود. مک بون هم در حالی که دارد با خودش فکر میکند روی کدام یک از پاهایش! بایستد ، با شکم روی میز فرود می آید و میز قاضی از وسط نصف می شود و سه نفری روی قاضی فرود می آیند.
مک بون : احساس می کنم یه دونه کک لای پشمام فرو رفته !
خودش را می خاراند و از توی پشمانش قاضی را به این حالت بیرون می آرود.
مک بون :شما چقدر شبیه این قاضیه هستین!؟
قاضی:
مک بون : همون زیر میز بود!پیداش کردین؟
قاضی:
مک بون:


ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۶ ۱۶:۴۳:۲۲

ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»


Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۵ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶

مالسیبر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۷ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 56
آفلاین
کریچر به سرعت روانه اتسخر میشه و سه گالیون رو از تو آب در میاره.در همین حال دستی از ناکجا آباد پیدا میشه سیلی محکمی رو نثار کرچر میکنه
صدای دسته:تو خجالت نمیکشی پولی که بره ملت مریزه میخوای بدزدی
کریچر در حالی که عصبانی بوده:فقط من بدونم شناست چیه بلاکت میکنم .پرتت میکنم از سایت بیرون.
مک:ببینم اووون یک گالونی که صبح انداختی تو حوض برگشت تو صورتت چی کار کردی؟؟
کریچر در حالی که از شدت خوشحالی در حال ترکیدن بوده میگه:تو جیبمه
کریچر،مک،ادوارد در حالی که اینجوری بودن به سمت بخش قضایی میرن
مک:ببین حالا که مادریم پول میدیم باید یک خورده درخواستامون رو بیشتر کنیم
-------------------------درون بخش قضایی------------------------
قاضی:درخواست خودتون رو بگید
مک به صورت کاملا حرفه ای یک گالیون رو پرت میکنه زیر میز قاضی
مک در حالی که به زیر میز قاضی اشاره میکرده:
قاضی:این کارا چیه تا شوت نشدید بیرون در خواست رو بگو
مک:ما میخوایم آزاد باشیم ،با ما مثل جادوگرا رفتار بشه ،همه جا بریم ،حقوقمون دو برابر جادوگرا بشه و رییس جمهور از ما انتخاب بشه
قاضی:چرا من باید این در خواست ها رو قبول کنم
مک:به دلیل اونیکه زیرمیزتونه یعنی زیرمیزیه


ویرایش شده توسط مالسیبر در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۶ ۱۳:۰۵:۴۸
ویرایش شده توسط مالسیبر در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۶ ۱۳:۰۷:۵۷
ویرایش شده توسط مالسیبر در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۶ ۱۳:۰۸:۰۳
ویرایش شده توسط مالسیبر در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۶ ۱۳:۱۰:۲۲

سلطان طلسم فرمان lord of imperius curse


Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۱۰:۱۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶

ریموس لوپینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۳۵ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 604
آفلاین
در همین لحظه کریچر ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. دستش را به شکل گالیون در هوا تکان داد و نیروی جادوییش رو پرتاب کرد. ناگهان 20 گالیون در کنار آرتور ظاهر شد. با رسیدن بوی گالیون به مشام مک بون، مک بون اصلی به هوش آورد
2 مک بون رو به هم:
- اینا مال منه؟؟
ناگهان مالی ویزلی از ناکجا پیداش شد و چون چیزی برای خریدن پیدا نکرده بود که ارزونم باشه 20 گالیونو رو به آرتور گرفت و گفت:
-تولـــدتــــــ مــبــارکــــــ
با دیدن این صحنه 2 مک بون و ادوارد در جا سکته ی مغزی و قلبی رو با هم میزنن و به این حالت رو زمین افتادند.
کریچر:
شروع پشت صحنه
هدویگ در حالی که با تعجب به نویسنده نگاه میکند گفت: از کی تا حالا جن های خونگی مو دارن؟؟
نویسنده:
پایان پشت صحنه
سر انجام زمانی که آرتور تا ته پول ها را در گوشه و کنار جیبش جا داد(در واقع قایم کرد) کریچر خودش رو به ته آب پرت کرد. از قضا در همان لحظه یک آدم خیرخواه 3 گالیون درون حوض انداخت. کریچر به سمت گالیون ها رفت تا آنها را بردارد.
- آخ جون حالا...
اما بقیه حرفش را خورد زیرا دیگر نفسش بالا نمی آمد


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۶ ۱۰:۲۶:۴۹

تصویر کوچک شده


Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶

لارتن کرپسلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
از یو ویش!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 471
آفلاین
بله! سه یار! سه دوست! سه دلداده!.... اهم!..... اشتباه شد! اون آنونس فیلم هندی بود که قاطی شد با این!

خلاصه سه موجود مفلوک بودند که مانده بودند دست تقدیر چه بازی ها که ندارد! تازه فقط دست تقدیر نبود! دست های استکبار، چو چانگ، هری پاتر، ایرانسل و کلا دست زیاد بود!

فقط یک راه برایشان باقی مانده بود! آنها باید دل را به دریا می زدند و به دیدن وزیر می رفتند. وزیر خیلی خیلی آدم خوبی است. هر چه باشد او وزیر است! الکی که نیست!

اما وقتی به جلوی در دفتر وزیر رسیدند، ساحره ای که به عنوان منشی آنجا نشسته بود، گفت:
- جناب وزیر تشریف بردن برای ناهار! تا دو ساعت دیگه هم نمیان!

این که مهم نبود! وزیر رفته بود ناهار! بلاخره وزیرها هم باید ناهار بخورند! پس دوباره همانند سه یار با وفا پیمان دوستی بستند و از بوفه وزارت سه عدد ساندویچ فلافل با نان اضافه گرفتند و با حالتی جوات مشغول لمباندن شدند! بطوریکه تمام ملتی که به بوفه نزدیک می شدند، بدون خرج کردن حتی یک نات، بطوری سیر می شدند که انگار از ازل سیر بوده اند!

البته به آن ملت حق بدهید! چون شما هم وقتی کریچر را در حالی ببینید که دستش تا آرنج درون ساندویچ ادوارد است، آن هم فقط برای برداشتن یک نصفه خیار شور، خب! دیگر میلی به خوردن نخواهید داشت!

بعد از چرتی که در سالن طبقه اول وزارت زدند، به طرف دفتر وزیر رفتند و منشی ساحره با رویی گشاده از آنان استقبال کرد!


ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۶ ۱۰:۳۳:۳۸

نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟


Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۸۶

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1771
آفلاین
در این لحظه رعد و برقی تو وزارت خونه میزنه و هری پاتر میفته پایین!
- با پست های هری پاتری همیشه در صحنه باشید! هری پاتری بزنید تا امتیاز بگیرید! از این پس، همه پستها هری پاتری زده می شوند!

- از کی تا حالا!؟

هری: از وقتی ایرانسل اومده!

و غیب میشه!

ادوارد: هوم...امتیاز!؟
آرتور: کو کو امتیاز!؟
کریچر: هومک...من میگم بیاین قضیه رو هری پاتری کنیم!

آرتور در حالی که هی دستشو بالا پایین میبره داد میزنه:
- من بگم! من بگم!

ملت:
آرتور: با چوب جادو!
ملت: نه بابا!؟

آرتور چوب جادوشو در میاره و به شکل مک بون! تو هوا تکون میده! یه مک بون جدید کنار مک بون در هم شکسته پدید میاد!

آرتور: حالا میتونیم قبلی رو بندازیم دور!


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۸۶

آرتور ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۳ پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۲۳ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 390
آفلاین
ادوارد هم شروع به اشک ریختن کرد.
مک بون که به علتن دوش گرفتن(!) زیر اشک های کریچ و ادوارد موهاش روی چشمشو پوشونده بود گفت: خوب چی شده مگه؟؟؟
کریچ که اشکاش داشت ته میکشید گفت: امروز پولارو بردن سنت مانگو!!
مک بون با شنیدن این خبر در جا سکته زد.
ادوارد هم که اشکاش ته کشیده بود به مک بون نگاه کرد و گفت: این چش شد؟
کریچ: فکر کنم مرد!!!
ادوارد خم میشه روی مک بون و گوشش رو منیزاره روی بدنش.
بعد از چند دقیقه که گوشش همه جای بدن مک بون رو بررسی میکنه میگه: مرده. قلبش نمیزنه.
کریچ: آی کیو. مک بون قلبش زیر شیکمشه!!!!
در همان حال آرتور ویزلی رو میبنن که داره از اونجا رد میشه.
ادوارد میره جلو خودشو میندازه روی پای اون و میگه: آقای ویزلی توروخدا کمک کنید. مک بون داره میمیره.
آرتور ویزلی با لگد(!) ادواردو پرت میکنه اون ور و میگه: گمشو اونور حیوون کثیف.
کریچ که این صحنه رو میبینه، جلو میاد و میگه: اوی مواظب رفتارت باش. به کوییرل میگم از نظارت برت داره ها.
آرتور: اِ ... کریچ تو هم اینجایی؟! ... این جنه هم با توست؟!
کریچ: آره با منه.... یا مارو میبری سنت مانگو یا میگم کوییرل از نظارت برت داره.
آرتور: باشه... میبرمتون سنت مانگو..... دنبالم بییاین....


ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۵ ۱۹:۰۴:۱۶

عاقلان دانند...


Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۸۶

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۸:۴۶:۴۳ یکشنبه ۳ دی ۱۴۰۲
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3737
آفلاین
چشمان ادوارد برقی زد و گفت : معلومه ! حوض موجودات جادویی ، یا برادران جادویی ، نمیدونم یه همچین اسمی داشت !
کریچر که آب دهانش از روی چونش سرازیر شده و روی مک بون میچکید با صدای نسبتا بلندی گفت : آخجوووون ! حالا این حوضه کجا هست ؟ ها ؟ بوگو ؟
ادوارد که سعی میکرد به جایی به غیر از کریچر نگاه کند ، نیشخندی زد و گفت : طبقه اول !!!
کریچر :

مک بون گفت: اشکالی نداره حالا گالیون ها چه ربطی به این حوض داره ؟
ادوارد با خوشحالی گفت : توش پر گالیون و نات و سیکله !
مک بون با چهره ای جدی تر از قبل گفت : خوبه ، راه بیفتید دیگه ، مجبوریم از راه پله ها بریم !
بالاخره سه موجود فلک زده در حالیکه خودشون رو کف زمین میکشیدند به سمت پله ها هجوم میبرند ! ولی با خیلی آدم های پر تب و تاب روی پله ها مواجه میشن !
یکی از ساحره ها با صدای جیغ مانندی گفت : اییییییی ، توی راه پله ها هم ولمون نمیکنید ؟
یکی از جادوگران مسن از ته جمعیت فریاد زد : ما دیگه به آسانسورا کاری نداریم ، برید تو همون آسانسور ها ، موجودات کثیف !
کریچر که چهره اش باز تر شده بود ، بشکنی زد و در حالیکه مک بون و ادوارد رو میکشید وارد آسانسور شد ؛ بعد از چند دقیقه هر سه مقابل حوض جادویی ایستاده بودند و با حسرت به حوض خالی چشم دوخته بودند .
ادوارد با صدای جیغ مانندی گفت : امروز چند شنبس ؟
مک بون که در زیر اشکهای کریچر در حال دوش گرفتن بود ، گفت : جمعه !
کنار حوض روی برچسب نسبتا بزرگی نوشته شده بود :
توجه : روزهای جمعه جهت کمک به بیماران سنت مانگو پول های درون حوض تخلیه میشوند !

پ.ن : بعد از مدت ها از شکلک استفاده کردم !!!


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۵ ۱۴:۰۸:۴۴

چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ دوشنبه ۴ تیر ۱۳۸۶

اما دابزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۲۲ سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۳
از تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 457
آفلاین
- خيلی خب، مي­تونيد بريد بيرون.
مک­بون: يعني چه آقا؟! وقتي فک ما ميفته يعني شما بايد يه حکم خيلی خوب يا خيلی بد بدي!
قاضی يک بار ديگه کاغذهاشو بررسی و بعد رو به سه چهره­ی شروع به حرف زدن ميکنه.
- باشه... هيچکدوم از مشکل­هاي شما ربطی به اين بخش نداره. بيرون!
کريچر: ترجيحاً حکم خيلی خوب رو بديد !
- عجب جونورهاي پر رويي هستيد!
ادوارد: قربان، خواهش ميکنم...
- ساکت­شو جن بوگندو!
ادوارد شروع ميکنه به خودزني و درنتيجه مک­بون و کريچر اونو کشون کشون از دفتر بيرون مي­برن.
سه جانور مفلوک روی صندلي­هاي کنار دفتر مي­شينن تا بلکه با روی هم گذاشتن مغزهاي نصفه نيمه­شون راه حلی برای مشکلات پيدا کنن. در همون لحظه يه سانتور در حالی که از خوشحالی يورتمه مي­رفت از دفتر خارج شد.
کريچر: مشکل شما حل شد؟!
- بله، يه مجوز برای ورود به همه ی مکانهايي که فقط واسه آدما مجازه!
مک­بون، کريچر و ادی به طور هماهنگ:
- چجوری؟!!
سانتور يه نگاهي به اطراف ميندازه و خيلی آهسته ميگه:
- مجاني که نميشه! بايد چند گاليوني بسلفين.
و چهارنعل از آن­ها فاصله گرفت.
مک­بون که پس از سخن سانتور ذوق­زده شده بود لحظه­ای بعد با قيافه ای آويزان رو به دو جن کرد و گفت:
- حالا گاليون از کجا گير بياريم؟!


ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱۹:۳۵:۱۵


Re: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۲ دوشنبه ۴ تیر ۱۳۸۶

بورگینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۵۶ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
از دژ مرگ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 518
آفلاین
سه حیوان معترض که صورت هایشان اصلاً قابل درک نبود وارد اتاق رسیدگی به امور حیوانات شدند.
سه قاضی انسان در حالی که گلاه گیس سفیدی بر سر گذاشته بودند و در پشت میز چوبی رنگ و بزرگی نشسته بودند تنها با تکان دادن دست به سه حیوانی که در آستانه در ایستاده بودند و متعجب به در و دیوار نگاه میکردند فهماندند که بنشینند.
حیوانات ستم دیده بر روی سه صندلی فلزی در مقابل قاضی ها نشستند و برو و بر به قاضی ها نگاه کردند.
کریچر رو به مک بون : این قاضیا چقدر منو یاد دامبلدور میندازن خیلی خفنه موهاش
مک بون : این کلاه گیسه یک جوری نشون نده خودتو تا نفهمن که از دهات اومدی!
قاضی چند بار با چکشش محکم بر روی میز کوباند و باعث شد که بحث میان مک بون و کریچر نا تمام باقی بماند.
یکی از قاضی ها که در وسط دو قاضی دیگر ایستاده بود و از چین و چروک های روی صورتش میشد فهمید از همه با تجربه تر و پیر تر است نگاهی گذرا بر روی سه حیوان انداخت و سپس گفت : حیوانات ، هرکدامتان به ترتیب بلند شوید و مشکلتان را بگویید.
به ترتیب سه حیوان بلند شدند و تمامی مشکلاتی را که در زندگی اشان اتفاق افتاده بود را برای قضات تعریف کردند ولی در آخر حکمی که قاضی وسطی اعلام کرد باعث شد هر سه حیوان به این شکل در بیایند : تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط بورگین در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۴ ۱۳:۳۳:۳۸







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.