جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو


يه روز ...
*يكي بود يكي نبود ، زير اين سقف كبود ، يه غريبه آشنا ، دلو جونمو رُبود ، _____SOS !!
استرجس پادمور كه سالهاست در قسمت كاراگاهان وزارت سحر و جادو كار ميكرد و به تازگي نيز وبمستر هم شده بود ، براي آنكه بتواند دهان دوستانش را ببندد در كوچه ي دياگون قدم ميزد تا قدري شينيلي بي مزه ي اَخ بخرد و ملتي را از گرسنگي و كف ماندگي نجات دهد.
خلاصه چهچه بلبلان و آفتاب و باد خنكي كه ميوزيد، استرجس اين كاراگاه آگاه را به سمت شينيلي فروشي هدايت كــرد .
همزمان با باز شدن در آويزي كه بالاي آن قرار داشت به صدا در آمد و زني كه روي صندلي اش پشت دَخل لم داده بود از جا پريد و لبخندي تصنعي زد و گفت:
- بفرمايين آقا !!
استرجس به شينيلي خامه اي هايي كه با ديدنش آب و تف همزمان از دَهَن جاري ميشد ،نگاه ميكنه و ميگه:
- نيم كيلو شينيلي زبون خشك !! گه ممكنه بريزين تو نايلون كه بتونم تو جيبم راحت جاش بدم !! ... سختمه چيزي دستم بگيره !! !
(سخن نويسنده1 : اِاِاِاِاِييِ ، شينيلي بد ؟! دوس ندارم...! )
اون زنه كه كاملا مشخص بود و اصن داد ميزد اعصاب نداره به استر نگاه ميكنه و شينيلي رو ميده بهش ، استر دوباره نگاهي به مغازه ميكنه و ميخواست از در خارح شه كه با فنریر گری بک شاخ به شاخ شد !
فنرير و استرجس : !!


- برو كنــار !!
همزمان با كنار رفتن فنربر از جلوي در باد با شدت زيادي وارد مغازه شد و باعث شد پرده هاي گل منگولي اي كه وجود داشت به پرواز در آيد.
فنریر تكاني به رداي سرمه اي رنگش داد و در حالي كه با نفرت تمام استر را مينگريست، پوزخندي زد و به سمت زن صاحب مغازه رفت :
- ميدوني كه واسه چي اومدم ؟! به مناسب ظهور مجدّد لرد سياه جشن داريم !!
زن در بعدها دانشمندان در يافتند خواهر ناتني فليچ سرايدار مدرسه ي هاگوارتز است ، با استرس تمام سعي داشت كيك چند طبقه اي را روي ميزي كه در چند سانتي اش بود قرار دهد .
استرجس پادمور اين كاراگاه آگاه نگاهي به اون كيك چند طبقه كه با علامت مار افعي تزيين شده بود انداخت و تصميم گرفت تا علت خريدن كيك را دريابد ، به همين دليل همچنان خود را به نگاه كردن كيك هاي داخل مغازه مشغول كرد تا اينكه فنرير از آن خارج شد. كمي بعد استرجس نيز به دنبالش به راه افتاد.

.:. چند دَيقه بعد .:.
فنرير با طلسم كوچك كننده كيك 3 طبقه اي اَش را به اندازه ي خيلي كوچكتر تبديل كرد و بعد از عبور از چند كوچه به سمت كوچه ي ناكترن به راه افتاد ، در همين حال تلفن همراه استرجس به صدا در آمد ، موزيك تيتراژه فوتباليست ها شنيده شد ، صدا در فضا پخش شده بود ، فنرير كمي صبر كرد ، او متوجه حضور استرجس شده بود .
صاحب صدا : ها ، تو چِكار مِكُني ؟!
استر : چِكار مِكُنم ؟ كار مِكُنم !!
صاحب صدا : اوكي ! بيا جلسه ي مديريتي داريم !! تق !!

.:. همگام با خاطرات استر .:.
استرجس آن زماني را به ياد آورد كه هاگوارتزسل تازه وارد بازار شده بود ، و وي بعد از اولين تماس كلي ذوق كرد ، و به بقيه ي دوستاش اس ام اس داد كه مدير گالري و سپس وبمستر شده ، چون دوستاش هم هاگوارتزسل داشتن پس گاليوني از جيب نميداد!!
(سخن نويسنده 2: يادمان نرود كه هيچ گاه آب از دست استرجس نميچكد)!


داشتم ميگفتم ، فنرير چوبدستيش رو از غلاف در آورد و همون موقع كه استر داشت گوشيش رو روي سايلنت ( silent ) ميگذاشت ، اولين طلسمش رو سمت اون فرستاد. دود خفيفي به سمت هوا برخاست كه خودش در اسيدي بودن هوا و جو و اينا بي تاثير نبود. اين منصفانه نبود ، او به تازگي 29 گاليون پرداخته بود تا آن خط را بخرد .
استر كه آتش انتقام در وي شعله ور شده بود ، با آستينه رداش اشكشو پاك كرد و فرياد زد :
- اكسپالسو !!!
-استيوپفاي !!
-پروتگو !!!
با اين همه تلاشي كه هر دو در تعقيب و گريز انجام ميدادند بدون شك آن نيم كيلو شينيلي كه استر خريده بود به پوره تبديل شده بود ، فنرير با آخرين توان ميدويد.
- ريپارو !!!
استرجس با آخرين توان فرياد زد ، اما قبل از اينكه اين طلسم به جايي اصابت كند ، فنرير به اولين خانه اي كه موريانه بيش از نيمي از در آن راميل كرده بود ، رفت !! ... فنرير از چند پله ي چوبي بالا رفت و خانواده اي را ديد.


پيرزني مشغول بافتن بافتني بود و چند بچه ي خردسال كه به نظر نوه ي وي بودند در حال خوردن بازي كردن، در همين حال مرد پيري كه ميشد حدس زد شوهر آن زن باشد از در داخل شد ؛ در حالي كه مقداري هيزم رو به دوش ميكشيد. وي بدون هيچ حرفي ، مانند اعضاي ديگر آن خانه ، مات و مبهوت به آنچه ميديد خيره شده بود.
بچه ها : !
صداي باز شدن رد به گوش رسيد ، استر در چند متري فنرير ايستاده بود ، منتظر بود كه افسوس "ايمپديمنتا" را بر زبان آورد كه فنرير به سرعت دختر كوچكي كه با روبان هاي قرمز موهاي طلايي خودش رو بسته بود و بدون هيچ گناهي داشت نقاشي ميكشد رو به سمت خودش ميگيره و چوبدستيش رو به سمت استر نشونه گيري ميكنه و فرياد ميزنه :
- هرپانوتيك!
فنرير چندين چاله در خانه ايجاد كرد ، فاصله اي بين خودش و استرجس بوجود آمده بود ، عرق سردي روي پيشاني استر نشسته بود ، او بايد اين خانواده را نجات ميداد .
- عمو ، عمو اينو نگاه كن !!
پسر بچه اي 6-7 ساله در حالي كه داشت با نگاه هاي ملتمسانه به فنرير نگاه ميكرد گفت:
- عمو من اينو نقاشي رو كشيدم ، به جاش خواهرمو آزاد كن ....
هنوز حرف پسرك تمام نشده بود كه فنرير با لگدي اون رو به گوشه ي اتاق پرتاب كرد ...
اهل خانه : !
فنرير كه خنده ي جنون آميز لحظه اي قطع نميشد گفت:
- پادمور ! بهتره شجاعتت رو نگه داري واسه روز مبادا !! ... تو كه نميخواي كل اين خانواده رو قتل عام كنم ؟! ... من از بلاك كردن نميترسم !! ... من مديران رو افشا ميكنم!! !! ... سپس از همان دري كه پير مرد وارد شد ، به بيرون رفت .
استرجس لحظه اي مكث كرد ، او با افسون " فرايبانز " چاله ها را شناسايي كرد و توانست از فرصت استفاده كرده و از بين آنها عبور كند . سپس همان پوره هاي شينيلي ها رو در آورد و به بچه ها داد و به دنبال فنرير حركت كرد .
- نگران نباشين !! اون نميتونه فرار كنــــه !!
اين را استرجس در حالي كه داشت از در خارج ميشد به پيرمرد و همسر نگرانش گفت.

.:. چند لحظه بعد .:.
دختر كوچولو و مو طلايي قصه ي ما روي زمين نشسته بود و به زمين خيره شده بود !! ... استرجس خودش رو به اون رسوند و بغلش كرد و گفت:
- نگران نباش عزيزم !! اون افتاد توي چاله اي كه خودش چند دقيقه پيش واسه ما درست كرده بود !!... اون ديگه نابود شده !! ... گريه نكن دختر خوشگلم !! (به به چه مدير مهربوني )!
استر تو مخيلاتش :
- اي واي !پوستم كنده س ! شينيلي هاي عزيزم رو به باد دادم !! با اين پول كمي كه دارم همون 4 تا دونه شينيلي زبون رو هم نميدن !!

* اينجوري نگام نكن ، گل ياس مهريون ، اون غريبه خودتي ، ____ $O$ !!!

**_**_**_**_**_**_**_**_
واقعا شرمنده كه طولاني شد استــــاد !!!!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1386/6/9 20:19:39
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه ي مادام رزمرتا ، مودي در حال مشکوکيت
چقدر مشکوکه نه مادام ، همون زني که دو تا ميز اونورتر سرشو اورده پايين ، خيلي شبيه يکي ؟ .
اون زنرو ميگي ، اره ، به نظر مياد ولي تو اين دوروزمونه کي مشکوک نيست ديروز از وزارت خونه اومده بودن يکي رو که ادعا مي کرد 10 تار از ريش مرلين و افتابه ي مخصوصشو داره بگيرن ، به نظر من که اصلا نمي دونست مرلين کيه !
راستي ؟ و در حالي که هنوز نوشيدنيشو تموم نکرده بود با لبخند گفت : من بايد برم
چرا اينقدر زود ، تو از بيشتر از همه مشکوک مي زني نکنه خبراييه
مودي غرولند کنان گفت : که چي
اخه بايد شيليني بدي
عمرا . اين رو گفت و رفت3
ساعت بعد جلويه مغازه ي اليوندر مودي در حال ديد زني دختر مردم .
مودي. مودي اين صدايه استن بود که داشت با عجله به سمت مودي مي اومد .
چي شده
خبرو شنيدي . کدومو
بلاتريکس از ازکابان فرار کرده
چي ، واي ، خودش بود ، اگه نگيرمش ابروم پارکت مي شه
مگه چي شده
خدااااحافظ و با سرعت رفت سمت کافه اين قدر سرعتش زياد بود که مثل تريلي چند نفرو زير گرفت که اونام چند تا فحش ابدارتقديمش کردن .
به کافه که رسيد با ارامش درو باز کرد و رفت سمت رزمرتا
سوژه کجاست
سوژه ؟ اهان قبل از تو رفت . پولشم حساب نکرد
پول نداره که بده ! کدوم طرفي رفت
رفت طرف کوچه ي ناکترن . راستي پات به صندلي گير کرده
اما مودي که چيزي نشنيده بود افتاد و صندلي هم افتاد رو سرش
ملت که از خنده ريسه مي رفتن خيال کردن که رزمرتا ژانگولر براشون اورده
مودي که با اين همه سوت از طرف هوادارها رنگارنگ شده بود بلند شد و با عجله رفت
به انتهايه کوچه رسيد که متوجه شد نمي دونه ادرس کجاست حالا کوچه ي ناکترن کدوم وره ؟
خوب فکر کنم اين وري باشه . همين طور که جلو تر ميرفت اوضاهم مشکوک تر مي شد
هيچ ادمي تو کوچه نبود و خونه ها هم همهساکت و قديمي بود . در کل جايه مناسبي براي مخفي شدن بود
ترق
کيه . خودتو نشون بده ، به زير شلواري مرلين اگه دستم بهت نرسه و با سرعت خودشو به محل صدا رسوند چند متر اونورتر بلا رو ديد که رفت تو يه کلبه ي قديمي و کهنه
گيرت ميارم ، به شرت مرلين قسم
در کهنه ي خونرو باز کرد . چوب دستيشو اماده کرده بود ، اما به نظر ميرسيد کسي تو خونه نيست . اوضاع برايه مودي که 100 سال تو اين کار بود خيلي مشکوک مي زد . هه فکر کنم از وردايه شوم هرپانوتيک استفاده کرده پدر سوخته و زمزمه کرد " فرايبانز "و تونست دو تا از تله هارو ببينه يکي بغل در بود که با شانس توش نرفته بود و اون يکي هم کنار راه پله
مودي پيش خودش گفت : زندان زرنگت کرده
صدايي اشنا از پشتش گفت :مگه قبلا زرنگ نبودم
اواداکداورا .... اسپکتو پاترونوم
وردها به هيچ کدومشون نخورد ولي ورد ايگور نصفه خونرو داغون کرد و پاترونوس مودي هم که تويه اون خونه ي کوچيک جانميشد زد همه چيزو در به داغون کرد
ايستَ کون الستور و گِرنه مَکوشمت
مودي با صدايي گرفته گفت : هم نشيني با افغاني هايه طالبان تو زندان تو رو هم لهجه دار کرده
مو که لهجه ندارُم
مودي که چشاش چهار تا شده بود ( البته اون چشم سالمش )
بي معطلي چوبشو تکون داد اکس .. چي چي بود
هاه هاه ..... بلاتريکس اينو گفت و رفت تو اتاق ولي وقتي برگشت يه پيرزنم تو اون يکي دستش بود .
اگه اشتباهي وکِني هم تو رو وکشم هم اينو
پس چوبتو وزار زمين
مودي که اصلا دوست نداشت اين کارو بکنه به اين فکر کرد که اگه بلايي سر پيرزنه بياد دخلشو ميارن
اون بيرو ن استن دخلتومياره
همون خالتور بازرو مَگويي
به نظرت کسي که از ازاکابان فِرار کِرده از دست اين سپاه عزيم نمي تونه در بره
اينو گفت و رفت سمت در "فرايبانز" پس چرا معلوم نمي شه
مطمئنم همين ورا بود مودي که اوضاعو مناسب ديد با يه حرکت يوري چاگي زد بهش و پرتش کرد طرف تله . اما بلا که ادم گيري بود دست پيرزنرو گرفت و اونم کشيد
اکسيو پيرزن
سکوت مبهمي همه جارو گرفت وبعد صدايه جيغي گوش خراش اومد که مي گفت : ريه ريه ريه ....
از اون به بعد بود که به مودي مي گفتن رامبو
و اسم اون عمليات رو گذاشتن والفجر 2
.......................
من فکر کردم اگه نيمه طنز بشه بهتره
چون طنز کامل با اين مورد نمي خورد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ٌٌدر حال پاشیدن بذر
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1386 02:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دالاهوف از پیچ کوچه پیچید و با قدم های بلند و تند وارد کوچه ناکترن شد. می دانست که آنها می دانند آنجاست. وقتی وارد شد با یک گله از جادوگران سیاه و سرخ و زرد و آبی و ... مواجه شد که همه داشتند به خانه ها یا مغازه های کوچه ناکترن می رفتند. ناگهان مردی مقابلش ظاهر شد : « سلام !»
کینگزلی شاکلبوت بود که به را پیدا کرده بود. دالاهوف هم لبخندی زد و گفت : « سلاااااااااااااام ! کراچیو ! »
کینگزلی به زمین افتاد اما در برابر درد شدیدش مقاومت کرد و گفت : «وینگاردیوم پاشو وایسا ! »
دالاهوف به هوا بلند شد و چوبدستی از دستش افتاد. اما قبل از اینکه خیلی از چوبدستی اش دور شود به سرعت گفت : « آکسیو وند ! »
سپس طلسم کینگزلی را باطل کرد و پا به فرار گذاشت. همانطور که می دوید و کینگزلی هم دنبالش بود کم کم کینگزلی به او رسید و کمی بعد از او جلو زد
دالاهوف از این فرصت استفاده کرد و در یک خانه را باز کرد. جلو در طلسمی خواند : «هرپانوتيك» و سپس وارد شد.
زن زیبایی در آنجا بود که با مرد فقیری که لباس عجیبی پوشیده بود اتل متل بازی مر کرد. ( از پشت صحنه اشاره می کنند که اونها داشتند کارای بیناموس می کردند اما من تکذیب می کنم و میگم که سانسور در ایران حرف اول رو میزنه )
دالاهوف که دید زنه خیلی خوشکله اون را برداشت گذاشت تو جیبش واسه روز مبادا ! بعد یقه مرد رو گرفت و گفت : «صدات در نیاد ! »
مرد فریاد زد : « باشه ! »
با شنیده شدن این صدا توسط کینگزلی او به طرف آن خانه به راه افتاد و چندی بعد صدای کینگزلی توسط دالاهوف شنیده شد : « آااااااااااااااااااااااااااوووووووووووووووی» (این صدای افتادن کینزگلی به داخل تله جادویی بود ! )
در همین اثنا یک گله مامور دیگه وزارت ریختن دور تا دور خونه : « دالاهوف ، تو شانسی نداری ! خونه محاصره شده ، دستاتو بذار روی سرت و بیا بیرون ! »
دالاهوف از داخل پنجره گفت : « من یه گروگان دارم ! اگه هر صدمه ای ببینم اون رو می کشم ! »
صدای مودی شنیده شد : « اشکالی نداره ! اون فرد یک جادوگر سیاهه و ما مدت ها دنبالش بودیم تا بکشیمش ! »
دالاهوف رو به مرد : « تو جادوگر سیاهی ؟ مرگخواری ؟ »
مرد : تصویر تغییر اندازه داده شده
دالاهوف نشست : « چطوری رفیق ! از لرد چه خبر ؟»
- « هیچی سلامتی ! شما چه خبر ؟ »
و این داستان به خوبی خوشی به اتمام رسید تا عبرتی باشد برای همه کارآگاهان !

دو ساعت بعد

دالاهوف و مرد مجهول الهویه با هم ، دست در گردن هم آویخته به سمت خارج خانه حرکت می کنند. در را باز می کنند و از خانه خارج می شود : « آوووووووووووووووییییییی»
« ااااااااااااااااااااااوووووووووووووووووو»
( خدا بیامرزتشان ! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1386 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمفادورا در حالی که فنجان قهوه اش را با حرکت نوک انگشتانش به هم می زد روزنامه را ورق زد.

روک وود از آزکابان فرار کرد.

نیمفادورا سرفه ای کرد و مقداری قهوه بیرون ریخت.
_چی روک وود فرار کرده؟تا موقعی که فاج وزیر باشه،اوضاع همین طوره.
و جرعه ای دیگر نوشید.قهوه خانه خیلی خلوت بود،خلوت تر از همیشه و مردانی با کیسه هایی پر از گالیون که برای خرید و فروش به قهوه خانه آمده بودند به چشم می خورد.
نیمفادورا از جایش بلند شد و 2 سکه ی گالیون از جیبش درآورد و روی میز پرت کرد و رفت.خورشید چشم ها را می زد و به همین دلیل ابروهای نیمفادورا در هم رفته بودند تا جلوی نور خورشید را بگیرند.هنوز صدای سریال یانگوم که در قهوه خانه در حال پخش بود به گوش می رسید.
_سرورم!پادشاه حالشون خوب نیست.غذای بهتر و مقوی تری احتیاج دارند.
و نیمفادورا با خود گفت:همش که فکر شکم این پادشاه و زنش اند.موضوعش فقط روی این مسئله می چرخه.
راهش را به سمت کوچه ی ناکترن کج کرد.چون ماندانگاس بیش تر در کوچه ی ناکترن پرسه می زد. وقتی به کوچه ی ناکترن رسید اخم هایش از هم باز شدند چون خبری از خورشید نبود.هوا نم داشت و بوی خاصی مثل همیشه به مشام می رسید(همون دست به آب عمومی-گلاب به روتون)
_سلام نیمفادورا
_به من نگو نیمفادورا!
و قرمز شد.
_(جیغغغ)
مردم در سر و دست هم می زدند و فرار می کردند.ماندانگاس هم گرخیده بود و در میان جمعیتی که فرار می کردند ماند.حالا فقط 2 نفر آن جا بودند روک وود و نیمفادورا تانکس که ناخواسته درگیر ماجرا شده بود.
_تو تو تو!!!!من جوانم!مادر شکوه رو الان َصدا می ٌکنم.مادر جان مادر جان()
روک وود ماشین حسابش را از جیب شلوار لری اش بیرون کشید و شروع کرد به محاسبه....
_خب.اگر توی هر یک متر تله گذاشته باشم،اگر این زنه یه میلی متر دیگه هم بیاد جلو کارش ساخته است.
_مواظب باش تانکس.
پرسی از پشت دیوار با چوب دستی ای گلی جلو پرید و تانکس را عقب کشید.
مغز نیمفا:(یکی بالاخره ما رو به اسم دل خواه صدا کرد!ایول)
در همان حال که ذهن نیمفادورا در حال کاویدن عشق می باشد،پرسی گفت:آخخ...
وقتی تانکس برگشت تنها توانست مردی را پشت سرش ببیند که معلوم بود ،یک 50 روزی مسواک نزده و بوی دست به آب عمومی دوباره به مشام رسید.
_فرايبانز
در هر یک متر یک چراغ کوچک روشن شد.
در مغز نیمفا:شاید اشتباه کار کرده!!!!
_فرايبانز
این بار تله ها ناپدید شدند.
روک وود مانند ولدمورت فریاد زد:نههههههه!!!!

قصه ی ما به سر رسید جادوگره به خونش نرسید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
"سوژه جديد"




- نه احمق جون اين كار تو نيست. بهتر است راكي رو خبر كنيم. اون نيازي به امتحان نداره.
- چرا منو امتحان نميكني؟ باور كن ميتوني رو من حساب كني.
- هه...چي مثلآ؟؟!!
- مـ...من نميدونم... هر چي تو بگي.
- برو بابا...
- نه... خواهش ميكنم. مـ...من ميرم به..ميرم به كوچه ناكترن...ميرم...شب ميرم.
-.... برو بابا.
- و تا صبح بر نميگردم. ميتوني برام بپا بزاري.
- كي؟؟
- هـ...همين امشب.


از اون كلبه كوچك آمدم بيرون. زبانم از حرفهايي كه رانده بود بند آمده بود! ترس و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود! كدوم احمقي اين كار رو ميكرد؟؟
ايستادم. چند نفس عميق كشيده و گفتم: اما من بايد يكجوري بهشون حالي ميكردم كه ميتونن رو من هم حساب كنن. بايد اعتمادشون رو جذب ميكردم.
اما به چه قيمت؟؟! به نظرت اين ديوونگي محض نيست؟؟
زياد سخت نگير دنيس. اتفاقي نميفته....


من و يكي از دوستان رالف وارد كوچه دياگون شديم. هوا خيلي سردتر از اوني بود كه فكر ميكردم. كوچه متروكه و نمناك به نظر مي رسيد. صداي گام هاي مرددم در فضا ميپيچيد. خيلي طول نكشيد كه به كوچه باريك و شومي رسيديم. همراهم لبخند زشتي نثارم كرد. به درون كوچه نگاه كردم. تاريكتر از آن بود كه چيزي قابل ملاحظه باشد.
- خيله خب ديگه، حالا گورتو گم كن. بعد از طلوع آفتاب منتظرتم. خوش بگذره!!
صداي خنده كريحش در تمام كوچه پيچيد. درون ذهنم لبخندي به خود زدم و گفتم: آنقدر هم بد نيست.
وارد كوچه شدم. خالي از هر گونه موجود زنده بود. هر چقدر هم سعي ميكردم آرام راه بروم اما باز هم صداي پاهام در كوچه شنيده ميشد. حتي احساس ميكردم كه صداي نفس هاي طولاني و عميقم نيز به گوش كوچه ميرسد. هر چه جلوتر ميرفتم انگار كوچه باريكتر ميشد و داشت از دو طرف مرا خفه ميكرد. دو طرف كوچه سرشار از درهاي بسته بود. همينطور كه جلوتر ميرفتم روشنايي هم بيشتر ميشد. از دور مغازه هاي باز قابل مشاهده بود. شنلم را به دور خود پيچيدم. سرم را در كلاه شنل پنهان كرده و جلوتر رفتم. مغازه هاي كثيف و كوچك در اين موقع شب نيز باز بودند. در اين موقع بود كه رهگذري از كنارم رد شد. از جا پريدم و خود را به شيشه يك مغازه چسباندم. چشمهاي رهگذر در زير كلاهش قرمز بود و وقتي دهانش را براي خنده باز كرده تمامي دندانهايش سرخ رنگ بود!
آب دهانم را قورت دادم. كلاهم را پايينتر كشيده و دوباره به راه افتادم. پاهايم ميلرزيد و دستم دور چوبدستيم محكم شده بود. در كنار يكي از مغازه ها در بازي ديدم كه صداهاي عجيبي از آن به گوش مي رسيد. فهميدم كه روبروي يك كافه ايستاده ام. با خود فكر كردم بهتر است برم تو و گوشه اي بشينم تا صبح بشود. از پله هاي خاك نشسته پايين رفتم. انگار انتها نداشت. هر چه پايينتر مي رفتم پله ها كوچكتر ميشدند. وقتي پايم را روي پله اي عاري از خاك و به طور غير عادي تميز گذاشتم پله منفجر شد و من به سمت پايين پرت شدم. به سطح صافي برخورد كردم كه بايد كف كافه مي بود. بايد خدا رو شكر ميكردم كه به پشت نيوفتادم. صداي خنده هاي وحشيانه در دور و اطرافم به گوشم مي رسيد. درد شديدي در بيني ام احساس ميكردم انگار كه بيني ام شكسته بود و خون گرمم بيرون ميريخت. به سختي بلند شدم و فورا كلاهم را پايين كشيدم تا كسي صورتم را نبيند. در وسط اتاقي دايره شكل ايستاده بودم و در دوطرفم ميزهاي كوچك گردي وجود داشت كه آدم هاي زشتي نشسته بودند. عجوزه هايي كه به من لبخند ميزدند و يا خون آشامي كه از دهانش خون ميچكيد. هوا بوي گند خون و كثافت ميداد و دود و بخارهاي تيره از ميزها بلند ميشد. عده اي در حال نوشيدن بودند و عده اي در حال بازي و خون آشام در حال معامله ي نوزادي كوچك با يك مرد شنل پوش بود.
عده اي به من نگاه ميكردند و متوجه شده بودند كه من براي اولين بار به اين كافه پا ميگذاشتم؛ چون پايم را درون تله گذاشته بودم!! ترس تمام وجودم را گرفته بود و مردي در كنار پيشخوان به سمت من مي آمد. نميدانم چطور اما به سرعت به سمت پلكان دويدم و هر طور كه بود خودم را از آن كافه ي كذايي بيرون كشيدم. هواي تازه ريه هايم را پركرد. حالت تهوع داشتم و شروع به دويدن كردم. كمي جلوتر بالاخره ايستادم. تمام بدنم ميلرزيد. خون بينيم را پاك كردم. دوست داشتم گريه كنم! همانجا كنار مغازه ايستادم. دوباره سكوت برقرار بود. لحظه اي به ويترين چشم دوختم. از چيزي كه ميديدم جيغم به هوا رفت. موجودي كريح كه در طول عمرم نديده بودم در ويترين تكان ميخورد و به من نگاه ميكرد. صداي چندين پا مرا به خودم آورد. چند عجوزه به سمتم مي آمدند. به شدت سعي كردم جلوي فرار خودم رو بگيرم تا آنها به من شك نكنند اما به ياد جيغي كه كشيده بودم افتادم و فهميدم كه آنها ميدانند كه من يك غريبه كوچك هستم كه اونها گيرم آوردند. دوباره شروع به دويدن كردم. كلاه شنلم از روي سرم برداشته شده بود و خون بيني ام در هوا پراكنده ميشد. كمي جلوتر سايه هايي را ميديدم كه بلند قامت و پهن بودند. قبل از اينكه به اونها برسم چوبدستيم رو در آوردم اما به سرعت خلع سلاح شدم. سايه ها با جلوتر آمدونشون كم كم رنگ گرفتند و من سه جادوگر قوي هيكل رو ديدم كه صورتهاشون مشخص نبود. عجوزه ها نفس نفس زنان از راه رسيدند و با صداي تيز و هشدار دهنده اي گفتند: اون مال ماست...
يكي از جادوگرا گفت: فعلآ كه ما گيرش انداختيم.
عجوزه ي ديگردرحالي كه از دهنش آب ميچكيد با ميل زياد به من نگاه ميكرد. جادوگر ادامه داد: اما ميتونم معامله اش كنم.30 گاليون ميفروشمش.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1386 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت شماره سه محفل ققنوس – پست سوم
تـــــــــــــــــرق
در کوچه ناکترن سیاهی خاصی موج میزد که با ورود چهار مرگخوار علت آن برای همگان روشن شد. دیوانه سازها اکنون در بالای سر آنها می چرخیدند و با ورود آنها تعدادشان بیشتر شده بود. تعجب را میشد از چهره تمامی حاضران خواند. دیوانه سازها تنها در دور قدحی بزرگ و سنگی میچرخیدند ولی هیچ یک از آنها حتی ذره ای از شادی کسی استفاده نمیکرد. سرانجام به مقصد رسیدند. در گوشه ای از این کوچه مخوف دری قرار داشت.
چوبدستی یکی از مرگخواران به سمت در رفت و بدون آنکه دستانش را از قدح دور کند زمزمه کرد: مورس موردر.
علامت شوم به وجود آمد ولی بزرگ تر از همیشه. مرگخوار لبخندی زد. بلاخره به چیزی که میخواست با مرگخوار شدن بهش برسد رسیده بود. قدرت!!! اما اگه درنگ میکرد برای همیشه نیرویش را از دست میداد. به سرعت وارد خانه شد. اکنون علامت شوم نیز با قرار گرفتن در تابلوی بالای در قفل را از بین برده بود. سر انجام قدح در محلی قرار گرفت که کنت برائور توسط لرد ولدمورت در آنجا به وجود اورده بود. با قرار گرفتن قدح گویی به یکباره چندین و چند طلسم مرگ به هوا برخاست. نور سبز سقفی برای خانه مهیا کرد و در میان آن حلقه دیوانه سازان به نمایش گذاشته شد.
- خودشه عجله کنید. اگه دیر کنیم ممکنه اون برگرده
- اما ویولت ما حتی نمیدونیم تو داری از کی صحبت میکنی چطوری میتونیم جلوشو بگیریم؟؟
- فقط از ته دلتون بخواید. این آخرین کلمه ای بود که دامبلدور به من زد. تنها چیزی که من میدونم اینه که این نیرو از نیروی لرد ولدمورت هم وحشتناک تره.
با شنیدن این گفته همه سکوت کردند و تنها صدای خش خش شنل هایشان به گوش رسید. هفت محفلی به سرعت به سمت خانه می دویدند. سرانجام منبع را پیدا کردند. ریموس لوپین چوبش را به سمت در گرفت: آگونیا اگزمی
نور سرخ رنگ محکم به در برخورد کرد اما افسوس که کاری اشتباه بود. در باز نشد ولی آنها حضور خود را علنا به مرگخواران اعلام داشتند. ادوارد در حالی که سعی میکرد خشمش را فرو دهد به سردر بالای آنجا نگاه کرد. سردر فرو رفته بود اما گرد جادو در آنجا دیده میشد. چوبش را به آن سمت گرفت و در ذهنش گفت: ایارکارتیون
اما بی فایده بود. در قفل شده بود. کنت برائور باز می گشت و برای همیشه سفیدی را از روی زمین پاک میکرد. ناامیدی چیزی بود که در چهره محفلی ها موج میزد. اما چهره مصمم یکی از آنها برگشت و چوبش خارج شد. دارن الیور فلامل با شرمندگی اما با قدرت خاصی گفت: مورس موردر
چهره تمامی محفلی ها به سمت او و سپس به سمت علامتی برگشت که از چوبش خارج شده بود.ناگهان ترس چهره تمام هفت نفر را پر کرد لوپین طلسمی با قدرت کم را روانه در ساخت و در باز شد. اما الان وقت تعجب یا اندوه نبود. به سرعت به سمت قدح دویدند. موجی از سپر های مدافع به بیرون جست. اما دیوانه سازها نیز نیروی قدح را در خود داشتند. بی فایده بود مگر اینکه از طلسم اتحاد استفاده میکردند. چهره ی همه ی آنها مصمم بود. تا اینکه دست دارن به سختی بالا آمد علامتش معلوم شد و ناگهان دیوانه سازها آرام گرفتند و نیرویی خاص در تمامی اعضای محفل شروع به رشد کرد. لبخند لوپین به سمت دارن برگشت. دیگران وارد جنگ شده بودند. اکنون آنها برابر میجنگیدند.
سرانجام دیوانه سازها ناپدید شدند مرگخوارها با عصبانیت فریاد زدند و باری دیگر غیب شدند. اعضای محفل به سمت دارن برگشتند. اما با دیدن وضع او، اولین بار برای یک مرگخوار دلسوزی کردند. چهره اش لحظه به لحظه سفید تر میشد و نیرو از دست میداد. درخشش علامت شوم لحظه ای خاموش نمیشد.
- اون تونسته بود به هر صورت علامت شوم رو از کار بندازه اما وقتی اون رو به سمت دیوانه سازها گرفت اون علامت دوباره فعال شد.
صدای استرجس همه را به خود آورد.ویولت با امیدواری به سمت دارن برگشت و پرسید: میدونی چطوری میشه دوباره از کار انداختش.
عذاب در چهره ی دارن مشهود بود به سختی گفت: فقط اشک سیاه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب بود . هوا کاملا صاف بود و هیچ ابری در آسمان یده نمی شد . کوچه ناکترن در سوکوتی مرگبار فرو رفته بود . پاراسلسوس دوباره بعد از 20 سال مجبور شده بود از آن کوچه عبور کند .
کوچه ای که از آن ، خاطره تلخی داشت وقتی در 18 سالگی با برادر بزرگترش از آن عبور می کرد ، روبرویی با جادوگر سیاه و بعد از آن تنها چیزی که یادش می آمد این بود که به او گفته بودند 1 ماه در بیهوشی بوده .
ولی باید از آن کوچه می گذشت با خودش کلی کلنجار رفته بود و به خود فهمانده بود که هیچ اتفاقی برایش نمی افتد ولی هنوز ته دلش احساس خوبی نداشت فقط میخواست از آن کوچه تنگ وتاریک هر چه زود تر عبور کند.
سعی می کرد خود را با خواندن ترانه سر گرم کند . آوازی قدیمی که از بچه گی با آن خو گرفته بود .
در حال گذشتن از کوچه بود که سایه ی شخصی را روی دیوار دید تمام وجودش را وحشت گرفته بود چوب دستیش را آماده کرده بود و با قدمهای محتاط جلو می رفت .
با آن شخص فاصله ی زیادی نداشت و بالاخره توانست چهره او را ببیند .
پتولمی بود دوست همبازی بچگیهایش نفسی عمیق کشید .
- سلام پتولمی ، تویی خیلی وحشت کرده بودم فکر کردم جادوگر سیاه است
لبخند ملیحی بر چهره ی پتولمی پدیدار شد .
- سلام پاراسلسوس
صدای پتولمی سرد و بی روح شده بود و دیگر آن شادابی گذشته را نداشت.
پاراسلوس کمی خیالش راحت شده بود اول اینکه دیگر تنها نبود و دیگری برای اینکه کسی با او همسفر شده بود که از همان دوران مدرسه تبحر خاصی در دفاع در برابر جادوی سیاه داشت .
هر دو با هم شروع به عبور از آن کوچه سرد و بی روح کردند هیچ کدام حرفی نمی زدند و جز صدای هو هوی چند جغد هیچ صدایی در کوچه نمی آمد .
بعد از مدتی بالاخره پاراسلوس سکوت مرگبار بین آن دو را شکست و گفت :
- ببینم تو این چند سال کجا بودی ؟ چه کار می کردی ؟ خیلی دنبالت گشتم ولی نتونسم پیدات کنم .
- همین دور و بر ها بودم
- الان چه کار می کنی من تو وزارت خونه یه شغل گرفتم
- مهم نیست
کاملا معلوم بود که از جواب دادن تفره می رود .
دیگر تقریبا به وسط های کوچه رسیده بودند و نمی شد از سر یا ته کوچه آنها را دید .
ناگهان پتولمی ایستاد و هینطور به پاراسلوس خیره شد.
- چیه چی شده چرا نمی آی ؟
پاراسلوس ناگهان حواسش به چوب دستی پتولمی رفت که در دستش آماده کرده بود و به سمت پاراسلوس نشانه رفته بود .
- میخوای چی کار کنی ؟ چی شده
پتولمی هیچ حرفی نمی زد
فقط چوب دستیش را به سوی پاراسلوس نشانه رفته بود .
دیگر می شد ترس را در چهر ه ی پاراسلوس دید اما پتولمی همان آرامی و سردی خود را داشت
- فهمیدم تو جادوگر سیاهی ؟
باز هم از پتولمی هیچ صدایی در نیامد
- ولی من دوستتم . نمیتونی با من این کار را بکنی
- تارانتالگرا
نوری سبز رنگ با سرعت به سوی پاراسلوس آمد اما او توانست هبود قبل از آنکه به او اصابت کند جای خالی بدهد
- چرابلس
این افسوس هم با جا خالی دادن پتولمی ب هدیوار اصابت کرده بود
دو جادوگر رو در روی یکدیگر ایستاده بودند و به هم نگاه می کردند
- پتولمی ما با هم دوستیم ، من دوست ندارم به تو آسیبی برسونم
- هیچ دوستی بین ما نیست
پتولمی با همان حالت سرد این جمله را گفته بود
- اواداکدورا
افسونی بود که به طرف پاراسلوس آمد بود که توانسته بود جای خالی بدهد
- کراسیاتوس کارس
باز هم پاراسلوس جای خالی داده بود .
پتولمی همه وردهایی را که بلد بود داشت یکی یکی و پشت سر هم به سوی پاراسلوس می فرستاد
- ریدا کتور کارس و ...
اما هیچ کدام از آنها به پاراسلوس نخورده بود
- اکسبلیارموس
در یک لحظه و در هجوم جملات پتولمی ، پاراسلوس توانسته بود او را خلع سلاح کند
- چرابلس
پاراسلوس درست حدس زده بود ، پتولمی یک جادوگر سیاه شده و پاراسلوس بعد از 20 سال دوباره گیر یک جادوگر سیاه افتاده بود با این تفاوت که اینبار توانسته بود او را شکست دهد .
با اینکه هنوز پتولمی را دوست داشت اما نمیتوانست به خود اجازه بدهد که او را رها کند چون با این کار جان چند نفر دیگر را به خطر می انداخت
او را به آزکابان تحویل داد و خود آرام آرام از آزکابان دور شد و تا وقتی که کاملا آزکابان از دیده ها ناپدید شد به پنجره ای اتاقکی که پتولمی در آن بود چشم دوخته بود و اشک می ریخت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حیف که هری پاتر تموم شد
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: شنبه 23 تیر 1386 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در یکی از پس توهای کوچه ی ناکترن ،حوضی کوچک و سبزی قرار داشت که خزه و جلبک با یکدیگر در خرد کردن آن رقابت داشتند.از آب کثیف درون آن درخشش بی فروغ سبزی بر می خاست که از هرچیزی در آنجا مرموز تر بود.

همه چیز آماده بود.تک تک اعضای بی جان کلبه ها و سنگ فرش کوچه ی نمور و باریک گویی انتظار می کشیدند.نور سبز رنگ آرامشی بی مورد را به کوچه هدیه می کرد و آمیزه ای متضاد از ترس و سکوتی دلنشین را عرضه می کرد.

صدای خش خش قلم پری از گوشه ی تاریک کنار حوض ضمیمه ای بی تناسب به آن خوف و آرامش بود.مردی خسته و فرسوده بر روی صندلی چوبی نشسته و مشغول نوشتن بود و بی وقفه می نوشت.

" ... مه سرد افکار فرسوده اش ،چشمان او. را بست و این پایان بود."

مرد آرام قلم پر را پایین آورد و آن را به همراه کاغذ پوستی روی صندلی گذاشت.سپس بلند شد و ردای سبزش را با دقت صاف کرد.سبزی ردا ،با همکاریی صمیمانه با نور سبز و مرموز حوض ،چین های صورت مرد را عمیق تر می کرد.

مرد کمرش را صاف کرد و به آن سوی حوض به دو راهی خیره شد. در همان موقع هیکل بزرگی همراه با گامهایی شمرده در نور سبز رنگ نمایان شد. چشمان ریز این تازه وارد از حوض و نور سبز رنگ آن متوجه مرد سبز پوش شد.

مرد سبز پوش و فرسوده نگاهی سریع به چهره ی تازه وارد کرد .اگر می توانست به نوشته اش کلمه ای برای توصیف صورت مرد اضافه کند،بی شک واژه ای را بر می گزید که خشم ،نفرت و زیرکی را یک جا در چهره اش توجیه کند.

مرد تازه وارد _که ردای سرخ مات و سیاهی به تن داشت_،یکی از چشمانش را تنگ کرد و روبروی او قرار گرفت.سپس با صدایی آرام شروع به صحبت کرد.آرامش صدایش همچون پادزهری، ترس و خوف را از میان می برد:

_انتخاب درستی کردی...

سپس با دستش به حوض و دیوارها اشاره کرد و گفت:

_حوض قدیمی ،دیوارهای خزه پوش...و همون نور سبز زیبا....می دونم انتخابت بی هدف نیست...

مرد اول سرش را تکان داد و گفت:

_البته که بی هدف نیست و تو هم هدفم رو می دونی...

نگاه بی تفاوت و زیرک مرد ،جدی تر شد.

_خب...منتظرم....امیدوارم دعوتت بی جهت نباشه....

مرد سبز پوش آرام به سمت او حرکت کرد و گفت:

_نامه ی تو در راه مقصد به دست من رسید....

چهره ی جادوگر مخاطب همچنان بی تفاوت بود.تلاشی خستگی ناپذیر را برای بستن ذهنش به کار می برد.

_چه توضیحی داری؟

_من کارهایی دارم که از چهارچوب برخوردهامون فرا تره...دلیلی وجود نداره....

_چرا وجود داره....تو باید جواب پس بدی.

چهره ی جادوگر دومی همچنان بی تفاوت بود:

_می خوای از طریق افسونت بفهمی؟....تو واقعا حاضر به چنین ریسکی هستی؟

چهره ی پیر و فرسوده ی مرد اول و چین و چروک هایش ،بیش از هرچیز در آن تلالو سبزرنگ هراسناک به نظر می رسید.

_البته که هستم.

او چوبدستی اش را بلند کرد و گفت:

_خواهیم دید.

مرد دوم حرکت آرامی کرد و ردایش موج کوچکی خورد.سپس چوبدستیش را بیرون کشید.

_البته ... اما نمیخوای حتی یک در صد احتمالاتی رو بررسی کنی که شاید از قلم انداخته ای؟

ردای سرخ ماتش که بی شباهت به رنگ سیاه نبود، همچنان موج آرامی می خورد گویی جریان بادی که وجود نداشت از درون مرد آن را به حرکت وا می داشت.حدس می زد که حریفش چه قصدی دارد.

مرد سبز پوش لبخند آرامی زد که با فرسودگی چهره اش هم خوانی داشت.سپس گفت:

_برای افشای حقیقت ....

مرد سرخ پوش مطمئن بود که با چه چیزی سروکار دارد.

_....آماده باش...

مردی که ردای سرخ مات به تن داشت، چرخی زد و به سوی دیگر حوض رفت در همین حین افسونی به سوی او فرستاد.

_اینکارسروس!

اما مرد سبزپوش آن افسون را دفع کرد...برای چند لحظه شک کرده بود.پس حریفش قصد اصلی او را فهمیده بود.چون او به هیچ وجه قصد اجرای افسون چرابلس را نداشت ..چرا که در درستکاری او شکی نبود و این همان مشکل بودکه باعث میشد که او بخواهد آن مرد سرخ پوش را در هم بشکند.

افسون خطا رفت و جادوگر اول خنده ی آرام دیگری کرد.

_تو هیچی نیستی.

سپس حرکتی کرد که با چهره ی پیرش نسبتی نداشت .با چند گام بلند به سرعت خود را به حوض رساند ...هردو با فریاد و همزمان دو ورد مختلف را اجرا کردند.

_آواداکدآوارا !
_چرابلس!

افسون آواداکدآورای جادوگر پیر به مایع سبز درون حوض رفت اما برخلاف تصور هیچ خراش یات شکستگی در کف حوض دیده نشد .گویی آن مایع از جنس همان افسون بود .اما افسون چرابلس به پیر مرد خورد و باعث شد گویی از جنس افکار نقره ای از بدنش خارج شود .جادوگر سفید که اکنون باز در سمت دیگر حوض بود گفت:

_می دونستم!....البته آن چنان غیر منتظره نبود.

_اما این باعث نمیشه که من نکشمت .آواداکدآورا!

باردیگر افسون مرگبار در فواره ی حوض فرو رفت و در مایع مخلوط شد. جادوگر سرخ پوش گفت:

_حقه ی خودت ،افسون هات رو بی استفاده کرده...

در همان وقت جادوگر سرخ پوش جستی زد و به آن سوی حوض ،به طرف حریفش پریدهردو چوبدستی هایشان را تکان های عجیبی دادند ،و پرتو ارغوانی رنگ جادوگر سبز پوش بلاخره به جادوگر سرخ پوش اثابت کرد و او در حوض افتاد.

جادوگر لکه ی سیاه رنگی را از روی ردایش پاک کرد و بی توجه به ،پیکر جادوگر سرخ پوش به سمت قلم پر و کاغذ پوستیش رفت.سپس آن دو را درون حوض انداخت.


______________________
برای جادوگر ها اسمی انتخاب نشد تا خیلی زود آشکار نشه که کدوم سفید و کدوم سیاه هستن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ(پدر) در 1386/4/23 11:23:07
... و سرانجام هیچکس باقی نماند.
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1386 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه ناکترن از همیشه خلوت تر ، تاریک تر و کثیف تر بود ، بوی غذای مانده از همه طرف به مشام میرسید و در صدد بود تا نقش مهمتری در رعب انگیز تر کردن کوچه ایفا کند !
دو جادوگر قدیمی که زمانی با یکدیگر دوست بوده اند ، اکنون در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و در حالیکه انگشتانشان را دور چوبدستی هایشان قفل کرده بودند ، با نگاهی سرشار از نفرت به یکدیگر مینگریستند ! ولی اکنون در دیده هایشان اثری از مشاهده دوست قدیمی رویت نمیشد ، تنها چیزی که مشخص بود این بود که آن دو که زمانی یکی از وفادارترین دوستان یکدیگر بودند ، به سمت خوبی و بدی روی برده بودند ؛ گریگور ویچ به سمت خوبی رفته و یکی از جادوگران درست کار بود و کاراکتاکوس بورک به سمت سیاهی و تبهکاری قدم برداشته بود ، البته پیوستن بورک به سیاهی تنها نظر ویچ در مورد او بود ، مدرکی در دست نداشت ولی مصمم بود که به هویت واقعی او پی ببرد ، تنها چیزی که اکنون در ذهنش جاری بود استفاده از افسون چرابلس بود ، این افسون چون معجون راست گویی ، واقعیت را برای ویچ روشن میکرد و او در نظر داشت که در اولین فرصت آن را روی دوست دیرینه اش امتحان کند ! حال یا افسون سیاه و تبهکار بودن او را مشخص میکرد و یا باعث میشد که خودش 3 روز زجر بکشید ؛ بر خلاف رفتارش ، صمیمانه خواستار بازگشت طلسم و مجروح کردن خودش بود ، در این صورت ... در این صورت او به بی گناهی دوستش پی میبرد ، دیگر چه اهمیتی داشت که زجر بکشد .
در حالیکه در درونش عاجزانه به معبودش التماس میکرد که بی گناهی جادوگری که در مقابلش ایستاده بود را به او ثابت کند ، چوبدستی اش را بلند کرد و در حالیکه ناتوانی در صدایش محسوس بود ، فریاد زد : چرابلس !
افسون سپیدی از درون چوبدستی اش فوران کرد و به سوی جادوگر مسنی که رو در رویش ایستاده بود وحشیانه هجوم برد ، به بدن او اصابت کرد ؛ نه ! امکان نداشت !
ویچ فریاد زد : نه ! برگرد ، بهت التماس میکنم که کمانه کن به سمت من ، منو بیهوش کن ، از درون با من مبارزه !
ولی افسون وارد بدن بورک شده بود ، لحظه ای هاله ای بدنش را احاطه کرد و از بین رفت ، بورک که وحشت در تک تک سلول های بدنش آشکار بود ، لحظه ای به خودش نگاه کرد و سپس به چهره ویچ خیره شد !
افسونی که توسط گریگور ویچ ایجاد شده بود ، نشان میداد ، که کاراکتوس بورک جادوگر سیاه است ، ولی چه اهمیتی داشت ، همه چیز از دست رفته بود !
تنها چیزی که الان حائز اهمیت بود این بود که آن دو در نظر دارند با یکدیگر دوئل کنند ، دوئلی کوتاه ، ولی در عین حال مهم و سرنوشت ساز !

گریگور در حالیکه به صورت دوست از دست رفته اش خیره شده بود گفت : حاضری شروع کنیم ؟ امروز یکی از ما به دست دیگری از بین خواهیم رفت ! پس بدرود ! ولی فراموش نکن که من حاضرم بمیرم ولی از نفرین های سیاهی که تو استفاده میکنی استفاده نکنم !

کاراکتاکوس لبخند سردی زد و گفت : بدرود ! خواهیم دید ، که مجبور به این کار خواهی شد ! تو از طلسم سیاه استفاده میکنی !

چوبدستی ها همزمان به کار افتاد ، تنها صدایی که به گوش میرسید ، نفرین های دو جادوگر بود : سکتوسمپرا ، اکسپلیارموس ، کروشیو ، پتریفیکوس توتالوس ، ایمپریوس کارس ، ایمپدی منتا ، آواداکداورا ... !
سکوت ناگهانی سراسر کوچه ناکترن را در بر گرفت ! نه ! گریگور در حالیکه سر قول خودش که مبنی بر استفاده نکردن از جادوی سیاه بود ایستاده بود و اکنون بیجان در حالیکه به کاراکتاکوس چشم دوخته بود از این دنیای فانی کوچ کرد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/4/21 21:25:23
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1386 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
نسیمی میوزید...دو جادوگر با شنل روبه روی یکدیگر ایستاده بودند!آنها در یکی از کوچه های مخوف ناکترن بودند!کوچه ای که 10 سال بود حتی جادوگران سیاه هم جرات حضو در آنجا را نداشتند!کوچه ای که دامبلدور گریندل والد را شکست داده بود!

فرد جادوگری که یکی از مرگخواران لرد ولدمورت بود،دارای شنلی سیاه بود و فقط صورتش معلوم بود!علامتهای زخم بر تمام صورتش نمایان بود و موهایش به رنگ قهوه ای به نظر میرسید!چشمانش آبی بود!کمی آنطرف تر ديدالوس ديگل یکی از اعضای محفل ققنوس که طرفدار سرسخت هری پاتر هم بوده است قرار دارد!او هم شنلی مشکی بر تن دارد!ولی او تمام بدنش مشخص بود...بدنی لاغر و دارای موهای سیاه رنگ!چشمانش به رنگ قهوه ای بودند و نیشخندی بر روی لبانش نقش بسته بود!

بالاخره یاکسلی چوبدستیش را در آورد و دیگل هم مثل یک آینه به سرعت همان کار را انجام داد!یاکسلی پیش خود فکر کرد:
-این دوئل نیست!من باید اونو شکست بدم!نامردی هم بکنم هیچی نمیشه!

1..2..
-کریشیو!
ورد به طرف دیگل رفت او هم با با سرعت برگشت و با حرکتی چوب دستی که تا به آن روز فقط از دامبلدور چنین کاری دیده شده بود.
-چرابلس
این همان وردی بود که دیگل مدت ها برای یاد گرفتنش تلاش کرده بود!وردی که دامبلدور قبل از مرگش به او آموزش داده بود!با این کار میخواست بفهمد که اصلا آن شخصیت سیاه است یا خیر!چون در کوچه ناکترن افراد غیر مرگخوار هم حضور داشتند و آنها هم برای اینکه جلب نظر کنند با جادوگران عادی مبارزه میکردند!دامبلدور به او گفته بود هیچوقت شخصی را بدون دلیل نکشد!
یاکسلی اینبار به جای دفع ورد به رنگ ورد خیره شد!لرد مبارزه با این لرد را به او یاد داده بود!کافی بود که مغزش رو ببندد تا اطلاعات از آن خارج نشود..پس همینجوری ایستاد تا بتواند با این کلک دیگل را از پا در بیاورد!کار سختی بود و اگر دیگل مطمئن میشد او سیاه است کارش تموم بود!ورد آرام به او نزدیک شد و درست به قفسه سینه اش خورد!انگار بدنش را در آب یخ انداخته باشند..چیز سردی به طرف مغزش میرفت و او سعی میکرد با آن مقابله کند!بالاخره دوباره آن سرما جای خود را به گرما داد!او هنوز همانجا افتاده بود ولی هیچ احساس ضعفی نمیکرد!
دیگل با تعجب به او خیره شده بود!بعد از چند ثانیه افتاد زمین و به شدت از درد به خود پیچید،همین باعث شد تا یاکسلی ایستاد و به او خیره شده بود!میدانست چون او ورد را گول زده بود آن ورد تاثیر زیاد بدی بر روی بدن دیگل نداشت!درست حدس زده بود!دیگل به هوش آمده بود و به سختی از روی زمین ایستاد!
-تووو...تووو جادوگرررر...سیاه هستی!

یاکسلی اجازه نداد که به حرفش ادامه دهد! وردی دیگری به طرف دیگل رفت!از نور قرمز ورد معلوم بود که طلسم فرمان است!دیگل که انگار دستش بسته شده باشد با نگرانی به آن ورد نگاه کرد!عرق سر بر روی پیشانی اش جمع شده بود!بالاخره چند ثانیه ملال آور گذشت و ورد به او برخورد کرد!ابتدا به زمین افتاد ولی با سرعت ایستاد!لبخندی بر روی لبهای یاکسلی نقش بسته بود!
-صدای سگ در بیاور!
-هاپ هاپ هاپ!
یاکسلی زد زیر خنده!به صورت وحشتناکی میخندید و از این کار لذت میبرد!ناگهان به طرف دیگل رفت و چوب دستیش را گرفت!دستانش را گرفت و... !

حالا آنها بالای یک ساختمان بودند!ساختمانی نیمه کاره!مه همه جا را فرا گرفته بود!دیگل به دستور یاکسلی به طرف لبه ساختمان رفت!یک قدم دیگه بر میداشت از آن ارتفاع به زمین میخورد!مردم با تعجب از آن پایین به او خیره شدند!بیشتر آنها جادوگر سیاه بودند و از این کار لذت میبردند ولی همه آنها هم ته دلشان برای او میسوخت.قیافه دیگل خسته به نظر میرسید و نا امید بود!هر کدام چیزی میگفتند!یاکسلی هنوز میخندید!به دیگل دستور داد که به یک قدم جلوتر برود!او هم یک قدم دیگه برداشت و حالا یاکسلی بالای ساختمان تنها بود!با خنده ای شیطانی و با صدای بلند گفت:
-ارباب ماموریت شما انجام شد!بالاخره من جز یاران وفادار شما میشوم!
حرفش را با صدای آرام تر تکرار کرد و خود را غیب کرد!پایین ساختمان مردم دور دیگل را گرفته بودند!او دیگر در این دنیا نبود!دیگر آن نیشخند بر روی لبانش نبود و جای آن را قطرات خون گرفته بود!شخصیتی که شوخ طبع بود و همیشه با هری پاتر شوخی میکرد دیگر در این دنیا نبود..جادوگری که برای یافتن یکی از جان پیچ های لرد به هری کمک زیادی کرده بود دیگر نمیتوانست به او کمکی بکند!روح از بدن او جدا میشد و به آسمان میرفت!حالا بدنش فقط آنجا بود و مردم هنوز بالاسرش بودند!ابتدا پولهای درون جیبش را برداشتند و همه بی شک میدانستند که این کار جادوگران سیاه است که پول دوست دارند!مردم دیگر هم با ناراحتی او را بلند کردند و به طرف دیاگون بردند!باید برای او مراسم تدفین بزرگی میگرفتند!او برای خدمت به جادوگران مرده بود!امروز تمام جادوگران جهان از این اتفاق غمگین بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین