قربانی با چشمهایی خالی از هرگونه احساس به او خیره شده بود ، حق هم داشت ، طلسم ایمپریوس کارس طلسمی نبود که به همین راحتی خنثی شود...
دوباره ادامه داد :
- و بعد تو بهش میگی من اینجا نیستم ، فهمیدی؟
- بله ارباب .
- خوبه...
رضایتمندانه سرش را تکان داد و آنگاه به مخفیگاهش در پشت پرده ضخیم و شرابی رنگ برگشت ، و منتظر شد...
چشمان سرخ ولدمورت دیگر برق نمی زدند ، آنجا ، در سازمان اسرار ، لرد ولدمورت در خدمت جیمز هری پاتر ،
باورنکردنی بود ، اما حقیقت داشت، عجیب بود ، اما درست بود ، سخت بود ، ولی ممکن بود...
نسیم ملایمی که از پنجره می وزید سر بی مویش را تکان میداد.
.. و او گوش به زنگ منتظر آمدن تدی لوپین بود... شخصی که به دستور ارباب جیمز نباید متوجه ی حضور ایشان در آن مکان می شد.ماه آن شب کامل بود ، قطره های باران بر شیشه ی پنجره می کوفتند ، گویی آن ها هم وخامت اوضاع را درک کرده بودند ، شاید هم به خاطر خودشان بود ، به خاطر باران اسیدی که مدتها بود در سازمان می بارید و خبر از افتادن ریش آلبوس دامبلدور در دریاچه ی نزدیک به سازمان را میداد ( اشاره به چرخه ی آب
) .سپس ناگهان ...
جیمز نفسش را حبس کرد...
صدای خش خشی از بیرون در ، از راهرو به گوش می رسید ، می توانست صدای خش خش شنل تد باشد...
و بعد ...
بزی وارد شد.
سپس مرد ژولیده ای از چارچوب در گذشت و به دنبال بز داخل شد..
- اینجا چیکار داری حیوون...؟! بیا... بیا بریم...
سپس ، گردن بز را گرفت و به سمت در رفت ، اما بعد لحظه ای ایستاد ، برگشت و رو به سر متحرک ولدمورت گفت:
- تو ؟ تو لردی؟
ولدمورت با نگاهی سرد پاسخ داد :
- بله.
- اوهوم....
سپس با خونسردی دوباره گردن بز را کشید و از در بیرون رفت.
صدای قدم های آبرفورث ، لحظه به لحظه دورتر شد...و دوباره همه جا غرق در سکوت شد...
تنها صدای وزش نسیم خنک تا بستانی شنیده می شد که همچنان سر بی موی ولدمورت را با ملایمت تکان می داد....
مدتی گذشت...
جیمز که با بی حوصلگی سعی می کرد یویویش را از پشت پرده به سر بی مو ی ولدمورت که همچنان تکان می خورد بزند ، ناگهان ایستاد...
پرده را کنار زد تا مطمئن شود ولدمورت هنوز آنجاست و آنگاه با شنیدن صدای پا ، دوباره پنهان شد.
- جیمز ! می دونم اینجایی !
- جیمز اینجا نیست ...
تد ریموس لوپین ، ابروهایش را بالا برد و با تعجب تکرار کرد :
- جیمز اینجا نیست؟

- گفتم که نه...
در همین وقت جیمز از پشت پرده بیرون پرید ، خود را به دیوار مقابلش رساند و پیروزمندانه فریاد زد :
- سوک سوک ! بازم نوبت توئه که چشم بزاری تد!
- اما جیمز ! من الان 7 باره که دارم پشت سر هم چشم می ذارم !
جیمز در حالیکه با شادی قهقهه می زد ابراز احساساتش را با روانه کردن اردنگی ای به سوی لرد نشان داد ، بی توجه به لرد ولدمورت از اتاق بیرون رفت و تد نیز به دنبالش...
تنها صدایی که شنیده میشد ، صدای فیش فیش نجینی در جیب شلوار لی اربابش بود...
و تنها حرکتی که انجام می شد.... تکان خوردن سر بی موی لرد سیاه در باد بود..
..
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

در حالی که دستمالی که از فروشگاه اسکاور خریده رو دور دهانش پیچیده وارد کلاس میشه !

از بین ببرمش ! و نا خود آگاه با لحن مورد علاقه هاگرید گفت : البته نباید این رو میگفتم

)


اسنیپ چی اونم نمیشه؟
(لحن این بچه محفلیاست)
آخرین موهای مقدسش را کند و با صدای بلند گفت:
بله فهمیدم شما راحت بخوابین ما بیداریم.
آاااای