ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ ...
یک موجود سفید رنگ محکم به صورتش کوبیده شد ! نارسیسا با وحشت جیغ کشید :
-
کمـــــــــــــــــــــــــــــــک !آناکین که برای تهیه نهار افراد به طرف آشپزخانه می رفت ، چپ چپ به نارسیسا نگاهی کرد :
- این مسخره بازیا چیه ؟ مگه چی شده ؟ خوب یه جغد خورده تو صورتت دیه ! برو کنار می خوام برم تو .
نارسیسا که از ترس ، لکنت زبان گرفته به موجود سفید رنگی که پس از برخورد با او به سمت تالار پذیرایی پرواز می کرد نگاه کرد :
- چـ ... چـ ... چقد این جغده آشناس !
آنی مونی با بی خیالی نارسیسا را که فراموش کرده بود راه را باز کند به کناری هل داد :
- آره خوف ... شبیه جغد اون پسره کله زخمی ... هری عله س !
و ناگهان سر جایش میخکوب شد :
- جغد هری ؟
اینجا چکار می کنه ؟ هوی ... نارسیسا ... بدو برو به ارباب بگو این جونوره اینجاس !نارسیسا :
- اولا ، هوی به خودت . دوما ، جز لوسی جونم کسی حق نداره بهم بگه چیکار کنم . سوما ، حتی اون لوسی فلان فلان شده هم حق نداره به من بگه چیکار کنم . مث اینکه قراره آداسو را بندازیما ! چارما ، من وقت ندارم . باید بلا رو پیدا کنم . خودت برو بگو .
و بعد به سمت انبار جارو رفت تا بلکه بلا را پیدا کند .
آناکین کمی فکر کرد : یعنی برم به لرد بگم ؟ منکه باهاس ناهارو آماده کنم که ! اگه تا نیم ساعت دیگه ناهار آماده نباشه ملت منو میندازن جلو تسترالا و دیگه دیگه ... بیخیل باو ! مگه من بپای جغدام ؟
و با بی خیالی به آشپزخانه رفت .
هدویگ پرزنان وارد تالار شد و از کنار سوروس که درحال اس ام اس بازی بود گذشت و راه خود را به سمت اتاق مطالعه عمومی ادامه داد . سیریوس پشت میزی نشسته بود و متن استعفای خود از محفل را آماده می کرد ، بلکه کمی سیاه شود و بتواند آنیتا را *** کند . با خود گفت :
- حالا این همه دردسر بکشم ، مخ این آنیت رو بزنم که چی ؟ اون دخترعموی خشن من می خواد به لرد جونش برسه ؟ بابا چقد خرج کنم واسه این دختره آنیت ؟ آخه می صرفه ؟ که نگاهش به هدویگ افتاد که روبرویش ، روی میز نشسته بود :
- هی ! تو هدویگی !
هدویگ :
- هوهوهـــــــــــــــــــو هوهو ! هو .هوهوهوهو .... هوهو ؟ ( ترجمه : بلــــــــــــــــــــــــــه بوقی ! کی می خواستی باشه ؟ )
و پایی که نامه ای به آن متصل بود به سمت سیریوس دراز کرد . سیریوس نامه را باز کرد . خواند :
- از هری عله به پدرخونده خودم . سلام داش سیریش چطوری ؟ خوفی ؟ ( سیریوس با خودش : چه غلطی کردم پدرخونده ش شدم ! حالا چه زود پسرخاله میشه
)داشتم از کنار اتاق بابام رد می شدم که شنیدم داره از تو شومینه با دامبل می حرفه . من اصلا گوش وانستادما ! خودش بلند بلند می گفت که دامبولی نباهاس واسه آنیت سخت بگیره . دامبلم می گفت اگه این ختره با ولدمورت مزدوج شه اسمشو عوض می کنه و میذاره دمبل ! اونوخ شغلشم عوض می کنه و ماگلا باهاش ورزش می کنن ... بابام می گفت تصمیم خوبیه و یه تحوله تو نوع خودش .
واسه همینم من فکر کردم که هرطور شده آنیت باهاس با ولدمورت عروسی کنه . تازه سریش جونم ، فکرشو بکن ! دیگه محفل مجبور نیس واسه جهیزیه آنیت خودشو به زحمت بندازه . می تونیم به جاش جهیزیه جینی رو تکمیل کنیم و بالاخره منم به یه سامونی برسم .
اگه بهم کمک کنی هواتو دارم . خیالت تخته سه لا ...
خوب دیگه ... بای !
سیریوس با پایان گرفتن نامه به فکر فرو رفت که این پیشنهاد را سبک سنگین کند .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

...نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
به جاش رفتی یللی تللی ... آخه هر پسری بود تاحالا این دختره رو از راه به در کرده بود ! من به تو چی بگم آخه ؟