تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
مهلت ثبتنام به پایان رسیده است و نامزدها میتوانند در بازهٔ قانونی برنامههای خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱
۲
هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی
۳
دابی
ستاد انتخاباتی
۴
تلما هلمز
ستاد انتخاباتی
۵
سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی
۶
پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی
۷
نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
مکانهای مجاز تبلیغات
مکانهای مجاز طرفداری
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
گریفیندور
اسلیترین
بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
مات و مبهوت به اطراف نگاه میکردم
من اونجا بودم
تو همون دره ی گودریک باید باشم
اما حس میکردم اونجا از همیشه بزرگ تر به نظر میاد
دوباره چرخیدم دور خودم و با دقت به اطراف نگاه کردم
آسمون رو به تاریکی میرفت.
سمت چپ رمز تاز که یه ساعت قدیمی و خراب بود روی یه تیکه سنگ بزرگ افتاده بود
قلبم با هیجان خاصی میتپید.
نه! وحشت نداشتم. از هیچ چیز حتی از مرگ هایی که تا به حال دیده ام
بالاخره ظاهر شد
متوجه شدم از فرط فشاری که دارم به چوب دستیم میارم یا دستم میشکنه یا چوب جادوم!
من باید بدونم که تو کی هستی؟
خیلی آروم جلو اومد
من حست میکنم
با تمام وجودم
یه نفس عمیق کشید و سعی کرد ضربان قلبش رو کنترل کنه
"هی! من باید بشناسمت! هیچ وقت آدم نمیتونه بفهمه تو دوستی یا دشمن
"بیا جلو"
نمیتونستم از لرزش خفیف صدام جلوگیری کنم
"اصلا بیا دوئل کنیم"
هیچ جوابی نمیومد
و فقط صدای نفس های غمزده ی خودم رو میشنیدم
هوا دیگه کاملا تاریک شده بود
خواستم یک قدم به جلو بردارم
حس کردم چیزی پام رو گرفت و محکم به زمین افتادم
زمین سرد رو با دستام حس کردم و آروم صورتم رو به خاک نزدیک کردم و دیگه هیچی...
اوه فکر نکنم بتونم از این کابوس با کسی حرف بزنم. همینطوریش هم ممکنه بعضی ها فکر کنن غیر عادی ام
تاييد نشد..كوتاه تر و با نظم تر بنويس!
مات و مبهوت به اطراف نگاه میکردم
من اونجا بودم
تو همون دره ی گودریک باید باشم
اما حس میکردم اونجا از همیشه بزرگ تر به نظر میاد
دوباره چرخیدم دور خودم و با دقت به اطراف نگاه کردم
آسمون رو به تاریکی میرفت.
سمت چپ رمز تاز که یه ساعت قدیمی و خراب بود روی یه تیکه سنگ بزرگ افتاده بود
قلبم با هیجان خاصی میتپید.
نه! وحشت نداشتم. از هیچ چیز حتی از مرگ هایی که تا به حال دیده ام
بالاخره ظاهر شد
متوجه شدم از فرط فشاری که دارم به چوب دستیم میارم یا دستم میشکنه یا چوب جادوم!
من باید بدونم که تو کی هستی؟
خیلی آروم جلو اومد
من حست میکنم
با تمام وجودم
یه نفس عمیق کشید و سعی کرد ضربان قلبش رو کنترل کنه
"هی! من باید بشناسمت! هیچ وقت آدم نمیتونه بفهمه تو دوستی یا دشمن
"بیا جلو"
نمیتونستم از لرزش خفیف صدام جلوگیری کنم
"اصلا بیا دوئل کنیم"
هیچ جوابی نمیومد
و فقط صدای نفس های غمزده ی خودم رو میشنیدم
هوا دیگه کاملا تاریک شده بود
خواستم یک قدم به جلو بردارم
حس کردم چیزی پام رو گرفت و محکم به زمین افتادم
زمین سرد رو با دستام حس کردم و آروم صورتم رو به خاک نزدیک کردم و دیگه هیچی...
اوه فکر نکنم بتونم از این کابوس با کسی حرف بزنم. همینطوریش هم ممکنه بعضی ها فکر کنن غیر عادی ام
تاييد نشد..كوتاه تر و با نظم تر بنويس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Eris در 1387/2/4 17:12:22
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/7 15:28:03
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/7 15:28:03
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/02/01
تولد نقش: 1387/05/07
آخرین ورود: چهارشنبه 29 اردیبهشت 1400 15:22
پستها:
474

وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود.هیجان او را وادار به لرزیدن کرده بود. او میدانست که دوئل را با رقیب بزرگی طی می کند پس چوب جادو را محکم گرفت و به فکر به خاک زدن و مرگ دشمن رفت...
بد نبود..با این حال تایید شد!
بد نبود..با این حال تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/3 19:09:30
Only Raven!

هيجان سرتاپايش را فرا گرفته بود.وحشت از اين كه در دويل شكست بخورد او را ديوانه كرده بود.مي دانست كه براي برنده شدن دراين مسابقه بايد تمركز كافي بگيرد و ورد مورد اطميناني انتخاب كند.
به سوي مكان مسابقات به راه افتاد.با اين كه حدود 4 سال بود كه در اين رقابت ها شركت مي كرد ولي هنوز رتبه شايسته اي كسب نكرده بود.دشمن او نام بزرگي داشت ولي از نام او نمي ترسيد.صداي گزارشگر مسابقات از دور مي آمد:
دره ي گودريك بار ديگر ميزبان اين رقابت هاست.فينال اين دوره بين كينگزلي و لسترنج است.
دويل بزرگ شروع شد.
اولين ورد را كينگزلي به سوي او پرتاب كرد و او آن را دفع كرد.او نيز چوب جادوي خود را بلند كرد و فرياد زد:استيوپفاي
ولي تاثيري نداشت.بعد از چند بار كشمكش كيگزلي از اشتباه لسترنج استفاده كرد و او را سرنگون كرد.
نياز نبود كلمات رو بزرگ كنيد، رنگي ميكرديد كافي بود با اين حال...تاييد شد!
به سوي مكان مسابقات به راه افتاد.با اين كه حدود 4 سال بود كه در اين رقابت ها شركت مي كرد ولي هنوز رتبه شايسته اي كسب نكرده بود.دشمن او نام بزرگي داشت ولي از نام او نمي ترسيد.صداي گزارشگر مسابقات از دور مي آمد:
دره ي گودريك بار ديگر ميزبان اين رقابت هاست.فينال اين دوره بين كينگزلي و لسترنج است.
دويل بزرگ شروع شد.
اولين ورد را كينگزلي به سوي او پرتاب كرد و او آن را دفع كرد.او نيز چوب جادوي خود را بلند كرد و فرياد زد:استيوپفاي
ولي تاثيري نداشت.بعد از چند بار كشمكش كيگزلي از اشتباه لسترنج استفاده كرد و او را سرنگون كرد.
نياز نبود كلمات رو بزرگ كنيد، رنگي ميكرديد كافي بود با اين حال...تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/3 16:08:03
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/3 16:14:35
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/3 16:14:35
آلبرت اینشتین:
»دوچیز بیپایان است: اول «کهکشان»، دوم «حماقت بشر»، در مورد اول زیاد مطمئن نیستم.»
»دوچیز بیپایان است: اول «کهکشان»، دوم «حماقت بشر»، در مورد اول زیاد مطمئن نیستم.»
جزئیات کاربر

ارام به جلو حركت كرد.نه وحشتي در وجودش بود نه ترسي.خاك و سنك و درختان دره كودريك معصومانه به نكاه مي كردند.باور نمي كرد.يعني ممكن بود اين همان جا باشد.همان جايي كه بدر ومادرش روزكاري زندكي كرده بودند.زندكي كرده بودند.جقدر عجيب بود.حالا هيجانش به اوج مي رسيد.اما دوستشان,كسي كه به او اعتماد كرده بودند,انها را به دشمنشان فروخته بود و باداش اعتمادشان مرك بود.با اين فكر جوب دستي اش را در جيبش لمس كرد.وبه طرف خانه ها به راه افتاد.
دوست عزيز طبق قوانين مشخص شده پست بزنيد، کلمات بايد رنگي باشه... تاييد نشد
دوست عزيز طبق قوانين مشخص شده پست بزنيد، کلمات بايد رنگي باشه... تاييد نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/3 16:03:32
تازه وارد بدون نام و نشان.
به ياد لوبين,تانكس,فرد,مودي,دابي جن ازاد,سيريوس,دامبلدور,
به ياد لوبين,تانكس,فرد,مودي,دابي جن ازاد,سيريوس,دامبلدور,
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/31
آخرین ورود: چهارشنبه 23 مرداد 1387 07:16
از: همونجایی که داداش آلبوسم هست دیده :دی
پستها:
6

چوب جادو در دستانش می لرزید. هیجان ناشی از دوئل بر وحشتی که از مرگ داشت غلبه کرده بود. به دشمنش نگاه کرد که با قامت بلند و ردای سیاهی که بر تن داشت به او پوزخند می زد. نفس عمیقی کشید و با گام هایی محکم به سمت او حرکت کرد...
چند دقیقه بعد با آرامش به سمت دره گودریک حرکت می کرد. همه چیز تمام شده بود!
تاييد شد!
چند دقیقه بعد با آرامش به سمت دره گودریک حرکت می کرد. همه چیز تمام شده بود!
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/2/3 15:53:24
هرچی داداشم بگه
جزئیات کاربر

وحشت سراسر وجودش را فرا گرفته بود.
كسي او را از دره گودريك تا به اينجا تعقيب ميكرد.
چوب جادويش را محكم در دستش فشرد.
با هيجاني آميخته با ترس و وحشت به عقب بازگشت . خود را براي دوئلي بزرگ و شايد حتي مرگ آماده كرده بود.
به سمت دشمنش حركت كرد...در نزديكي او ايستاد و سعئ كرد تا چهره رقيبش را شناسايي كند...پس از چند ثانيه او را شناخت!
خود را بر خاك انداخت ...با التماس از او تقاضاي فرصتي مجدد نمود.
نوري سبز رنگ تاريكي شب را شكافت!!
او با حقارت جان سپرد....
كسي او را از دره گودريك تا به اينجا تعقيب ميكرد.
چوب جادويش را محكم در دستش فشرد.
با هيجاني آميخته با ترس و وحشت به عقب بازگشت . خود را براي دوئلي بزرگ و شايد حتي مرگ آماده كرده بود.
به سمت دشمنش حركت كرد...در نزديكي او ايستاد و سعئ كرد تا چهره رقيبش را شناسايي كند...پس از چند ثانيه او را شناخت!
خود را بر خاك انداخت ...با التماس از او تقاضاي فرصتي مجدد نمود.
نوري سبز رنگ تاريكي شب را شكافت!!
او با حقارت جان سپرد....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارنی ویزلی در 1387/1/30 19:25:24
ویرایش شده توسط بارنی ویزلی در 1387/1/31 16:30:47
ویرایش شده توسط بارنی ویزلی در 1387/1/31 16:30:47
im back... again!
عزیزم
وقتی چوب جادو رو برای دوئل تو دستات میگیری. دیگه دوست و دشمن معنی نداره!
اولین دوئل من در دره گودریک هیجان خاصی رو برام بهمراه داشت.
ولی صورت رقیبم پر از وحشت و ترس بود. یه جورایی هنوز برای کارهای بزرگ آماده نبود.
برای همین پوزه اش رو به خاک مالیدم و به فراسوی مرگ فرستادمش.
سعی کن همیشه اینچنین عمل کنی.
وقتی چوب جادو رو برای دوئل تو دستات میگیری. دیگه دوست و دشمن معنی نداره!
اولین دوئل من در دره گودریک هیجان خاصی رو برام بهمراه داشت.
ولی صورت رقیبم پر از وحشت و ترس بود. یه جورایی هنوز برای کارهای بزرگ آماده نبود.
برای همین پوزه اش رو به خاک مالیدم و به فراسوی مرگ فرستادمش.
سعی کن همیشه اینچنین عمل کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1387/1/30 14:58:18
شناسه ، شناسه ، شناسه.
هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
هنگامی که به دنبال من آمدی تا تو را برای خودم انتخاب کنم ، حس خوبی نداشتم ، اما به خاطر خودت ، انتخابت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/09
تولد نقش: 1396/07/16
آخرین ورود: پنجشنبه 5 مرداد 1402 05:06
از: محفل ققنوس
پستها:
615

بازي با كلمات نوع ديگري از داستان نويسيست براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند.
با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد.
مقررات:
1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود.
2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...).
3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود.
4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست).
5- داستانها نباید بیش از ده خط شود.
كلمات جدید:
دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد.
مقررات:
1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود.
2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...).
3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود.
4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست).
5- داستانها نباید بیش از ده خط شود.
كلمات جدید:
دوست - دشمن - دوئل - مرگ - وحشت - هيجان - خاك - دره گودريك - بزرگ - چوب جادو
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سیلی- باخت- ترس- خنده- دردناک- تمرین- بزرگ- مسابقه- سنت مانگو - شانس"
پس از باخت قبلی به او یک سیلی درد ناک زده بود اما در این مسابقه با تمرین بیش تری حاضر شه بود و ترس کمتر و شانس بیشتری داشت در دل به یکی از رقیبان که در سنت منگو بستری بود خندید و گفت:ببینم کی به این افتخار بزرگ رسید .
تاييد شد!
پس از باخت قبلی به او یک سیلی درد ناک زده بود اما در این مسابقه با تمرین بیش تری حاضر شه بود و ترس کمتر و شانس بیشتری داشت در دل به یکی از رقیبان که در سنت منگو بستری بود خندید و گفت:ببینم کی به این افتخار بزرگ رسید .
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/1/30 14:34:44
عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد . اگر ديگري را دوست ميداري ، اگر مي خواهي ياريش كني ، كمك كن تا يگانه شود . نه نبايد او را اشباع كني .?
خیلی ترسیده بود. مسابقه ی بزرگی نبود ولی برای اولین بار بود که در یک مسابقهی کوییدیچ شرکت می کرد. هم تیمی اش در تمرین آسیب دیده و در سنت مانگو بستری شده بود. با بدشانسی و به خاطر دردِ دردناک دستش از شرکت در مسابقه محروم بود. به این فکر میکرد که اگر بازی با باخت آنها به پایان برسد، چه می شود!!!؟
تاييد شد!
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط sa_am در 1387/1/28 19:25:02
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/1/28 19:35:39
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/1/28 19:35:39
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج