موهای بلندش در باد، همچون افکارش مغشوش شده بودند. نگاهش بی حرکت روی جایی در افق دوردست خیره مانده بود. شاید روی دره گودریک، جایی که دوران بسیاری خوشی را گذرانده بود؛ شاید بهترین دوران زندگیش را ولی هر چه بیشتر به دره گودریک فکر می کرد، عصبانیتش بیشتر می شد. افکارش مشوش تر میشد و احساس عشق و نفرت همزمان در وجودش شعله می کشیدند. پنجره را با هر دو دستش گرفت و محکم به پایین کشید. شیشه خرد شد و روی زمین ریخت. صدای برخورد خرده شیشه ها با زمین مثل زنگ خطری عمل کرد که به او یادآوری می کرد کسی که به بدیدارش می آید، دیگر آن دوست دوران جوانیش نیست بلکه اکنون خطرناک ترین دشمن اوست.
چشمش را از منظره زیبای غروب خورشید برفراز جنگل گرفت و به طرف در سیاه و خشن اتاق چرخید. برای خوبی بیشتر! جمله ای که روی در اتاق هک کرده بود، اثر خود را گذاشت. عشق از وجودش رخت بست و خشم و نفرت بر او مسلط شد. خشم و نفرتی دیوانه وار. دستش را در ردایش فرو برد و دور چوبدست عزیزش حلقه کرد. ورود موجی از نیرو را در بدنش احساس کرد. آخرین ذرات ترس جای خود را با یقین به پیروزی عوض کردند. نفسش را با صدا بیرون داد و به طرف در حرکت کرد. در نیمه راه ایستاد، به طرف میزش برگشت و چوبدستی را که در کشوی میز بود را نیز برداشت.
تکانی به چوبدستش داد. در سیاه بزرگی که روبروی آن ایستاده بود با صدای ناهنجار بلندی که باعث عذاب هر انسانی می شد، باز شد. جایی که به آن وارد شده بود در تاریکی مطلق قرار داشت، با این حال صدای ناله های خسته و گاها جیغ های ترسیده شکی باقی نمی گذاشت که وارد مکان بسیار ناخوشایندی شده است. دست در جیب ردایش کرد، چوبدستش را بیرون کشید و سپس دستور داد:
- برای خوبی بیشتر؛ روشن شو!
تالار بزرگ مدور از فرمانش اطاعت کرد و بدون آنکه شمعی یا چراغی وجود داشته باشد، همه جا ناگهان روشن شد. نور از بین میله های راه راه که مثل دیوار دور تا دور تالار قرار داشتند به چشم زندانیان هجوم برد و آنان را مجبور کرد به انتهای سلول هایشان بخزند. تالار مدور بسیار بزرگ بود، کف آن نقش بزرگی از نماد یادگارهای مرگ وجود داشت. مردی بلند قد با ریش و موهای خرمایی پرپشت و بلند و پرنده ای سرخ رنگ بر شانه چپش در طرف دیگر تالار ایستاده بود.
می خواست بپرسد "چرا اومدی؟" یا اینکه بگوید "از همین راهی که اومدی برگرد!" در واقع نمی خواست چیزی بگوید فقط می خواست جلوی حرف زدن آلبوس را بگیرد اما می دانست که آلبوس به زودی شروع به حرف زدن خواهد کرد. آلبوس همیشه حرف می زد و این او را عصبانی می کرد.
آلبوس می خواست چیزی بگوید. می خواست جلوی کارهای دوستش را بگیرد. می خواست او را متوجه اشتباهاتش بکند. می خواست مثل دوران جوانی چشمکی بزند و بگوید "سلام گلرت!" ولی همین که دهانش را باز کرد، موجی از خشم را احساس کرد که از طرف گلرت به همه طرف پراکنده شد. حرف های آلبوس در موج خشم گلرت خاموش شدند. آلبوس نگاهی از سر ناامیدی به گلرت انداخت.
- به من نگاه نکن آلبوس. مبارزه رو شروع کن!
فریاد گلرت تالار را به لرزه انداخت. تمامی زندانی ها که از درون سلول هایشان در دورتادور تالار شاهد ماجرا بودند، از ترس به خود لرزیدند. آنها هم مثل تالار از گلرت گریندل والد، بزرگ ترین جادوگر سیاه دوران، می ترسیدند. آلبوس برخلاف گفته گلرت چوبدستش را پایین برد و آرام گفت:
- گلرت ... گلرت دست بردار! من احمق نیستم. من هیچ شانسی برای پیروزی ندارم. من می دونم تو چوب برتر رو داری. من احمق نیستم که فکر کنم می تونم چوب برتر رو شکست بدم.
- پس چرا اومدی؟ نکنه فک می کنی من دلم به رحم میاد و آدم خوبی میشم؟ ها؟!
با هر کلمه ای که حرف می زد، صدایش بیشتر اوج می گرفت. هر چند دیگر تالار نمی لرزید ولی صدایش چنان مرگبار بود که انگار خود مرگ فریاد می زد. در عوض صدای آلبوس آرام بود. آرام و آهسته، انگار که یک مرده حرف می زند.
- نه، اومدم که من رو بکشی. نمی تونم طاقت بیارم که مردم به من نگاه کنن و بگن حاضر نیست با دوستش مقابله کنه ولی می ذاره صدها نفر بمیرن.
- من اگه کسی رو می کشم یا اینجا زندانی می کنم، فقط و فقط برای خوبی بیشتره! خودت هم اینو می دونی و اگه نمی خوای با من مبارزه کنی به خاطر اینه، نه به خاطر این که من دوستت بودم. من و تو هیچ وقت دوست نبودیم!
صدای گلرت مثل خنجری در مغزش می نشست. دیگر طاقت نداشت. نمی خواست بیشتر از این انتظار بکشد. چرا گلرت کار را تمام نمی کرد؟ باید او را وادار می کرد که مبارزه را شروع کند.
- اومدم اینجا چون نمی تونستم بعد از مرگ با پدرم روبرو بشم. چون پدرم از من ناراحت خواهد بود که قاتل خواهرم رو رها کنم و برای مبارزه با اون نرم!
یادآوری گذشته برای گلرت دردناک بود. این که آلبوس او را قاتل آریانا می دانست برایش دردناک بود. چشم هایش را روی هم گذاشت. آلبوس که از واکنش گلرت راضی نبود، دوباره شروع کرد.
- اگه اون بار مطمئن نبودی که می تونی من رو شکست بدی و برای تضعیف من به خواهرم حمله کردی، این بار نیازی به این کار نیست. تو چوب برتر رو داری. حمله کن و منو بکش.
گلرت که ناگهان عصبانی شده بود، با صدای بلند فریاد کشید:
- واقعا فکر می کنی تو از من بهتری؟ فک می کنی نمی تونم شکستت بدم؟ بیا اینم چوب برتر!
گلرت چوبدستش را به وسط تالار پرت کرد. چوب در هوا چرخی زد و مستقیم روی خط وسط نماد یادگارهای مرگ، روی نماد چوب برتر، فرد آمد. گلرت چوب دیگری که در ردایش داشت را کشید و این بار بدون معطلی، اخگری سیاه رنگ را به سوی آلبوس روانه کرد.
نه تنها آلبوس به خواسته اش رسیده بود و دوئل شروع شده بود بلکه گلرت چوب برتر را هم انداخته بود. ققنوس از شانه آلبوس جهید و آواز سر داد. قدرت و امید همچون شعله ای درون قلب آلبوس زبانه کشید. اخگر سیاه رنگ در چند قدمی آلبوس منحرف شد، به سقف خورد و صدای مهیبی ایجاد کرد.
- تیناردیوس آلاس تاوه!
گردبادی وسط تالار به پا شد. وردهایی که گلرت می خواند در گردباد جذب می شدند و بی هیچ تاثیری بر آن جذب می شدند. گلرت پوزخندی زد و با چوبدستش باد تندی ایجاد کرد. گردباد تغییر جهت داد و به سمت آلبوس برگشت. آلبوس گردبادش را غیب کرد و بلافاصله طلسم دیگری اجرا کرد. گلرت افسون را به راحتی خنثی کرد و بار دیگر اخگر سیاه رنگش را به سمت آلبوس روانه کرد. آلبوس ضد طلسم را خواند و افسون دوباره به طرف سقف منحرف شد اما در میانه راه، دوباره به سمت آلبوس بازگشت. گلرت برای سومین بار افسونش را اجرا کرد. دو افسون با هم به سپر دفاعی دامبلدور خوردند و آن را از بین بردند. آلبوس به سمتی شیرجه زد تا از برخورد افسون ها با خودش جلوگیری کند. اخگر ها به دری که پشت سر آلبوس قرار داشت برخورد کردند. در متلاشی شد و لحظه ای تالار در تاریکی فرو رفت. تالار دوباره روشن شد در حالی که در ویران شده مثل روز اولش سالم به نظر می رسید و اثری از آلبوس نبود.
گلرت در حالی که یک چشمش به فاوکس بود، اطراف تالار را می کاوید. قهقهه ای وحشت برانگیز سرداد و گفت:
- آلبوس... آلبوس! از یه گریفیندوری بعیده که بخواد خودش رو با نامرئی کردن نجات بده!
- از گلرت گریندل والد هم بعیده که نتونه من رو پیدا کنه!
آلبوس سعی داشت قدرتش را به رخ او بکشد. می دانست که از شنل نامرئی و افسون های معمولی پنهان کاری استفاده نکرده است چون در این صورت از چشمان کسی با قدرت جادویی او مخفی نمی ماند. تمرکزش را بیشتر کرد و سعی کرد آلبوس را پیدا کند. رد تمام جادوهایی که از دویست سال قبل تا آن زمان در آن مکان اجرا شده بودند را می دید؛ ششصد و شصت و شش زندانی که در سلول هایشان دور تا دور تالار بودند را می دید؛ ققنوس دامبلدور که همچنان در هوا پر می زد را میدید؛ وجود میلیاردها موجود ریز غیرجادویی که به گفته آلبوس ماگل ها به آنها میکروب می گفتند را حس می کرد ولی اثری از آلبوس نه میدید و نه حس می کرد. فکر کرد آلبوس از آنجا آپارات کرده است، سعی کرد آپارات کند ولی افسون ضد آپارات همچنان قوی و بی نقص کار می کرد. آلبوس داشت بازی اش میداد ولی او اجازه این کار را نمی داد. ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
- پرات آ تی لانس!
دریایی سرخ و سبز به وجود آمد. آلبوس آنچه را میداد باور نمی کرد. جدا از قدرت فراتر از تصوری که برای استفاده از چنین طلسمی در چنین مکان شلوغی احتیاج بود، امکان نداشت هیچ چوبدست معاصری بتواند آن افسون را اجرا کند. یکی از اخگرها به سمت قلب آلبوس پیش می آمد. قلبی لبریز از ترس و تعجب. فاوکس آوای سحرانگیزش را سر داد.
- اتکانتاتیس!
هاله طلایی رنگی در انتهای چوبدست آلبوس ظاهر شد. آلبوس می دانست که چوبدستش نتوانسته است ضد طلسم را به خوبی اجرا کند با این حال اخگر سرخ و سبز از حرکت باز ایستاد. آلبوس دوباره احساس شجاعت می کرد. صدای فاوکسش را با تمام وجودش می شنید. سپر طلاییش را گسترش داد. سپر در یک لحظه طلسم های گلرت محاصره کرد. برای لحظه ای فکر کرد موفق شده است ولی ناگهان سپرش ضعیف شد. آلبوس به عقب پرت شد. اخگرها سینه زندانیان را هدف گرفتند و تنها کاری که آلبوس توانست بکند این بود که قبل از برخورد اخگر با قلبش، بار دیگر ضدطلسم را بخواند و جانش را نجات دهد.
خسته و بیحال روی زمین افتاده بود. آوای دلنشین فاوکس در جایش را به صدای قهقهه مستانه گلرت داده بود. گلرت یک هیولا بود. از خودش متنفر بود که زمانی عاشق گلرت بوده است. با حرکتی ناگهانی از جا پرید. می خواست طلسمی کشنده را اجرا کند ولی ناگهان حقیقتی تلخ را متوجه شد. چوبی که در دست گلرت بود و می توانست این افسون باستانی را با چنین قدرتی ایجاد کند، بی شک چوب برتر بود!
- چوب برتر... چوب برتر گلرت!
صدایش کاملا بی احساس بود؛ شاید چون نمی توانست بین احساس ترس از ادامه نبرد با چوب برتر، احساس انزجار از گلرت برای کشتن آن همه زندانی و احساس عصبانیت به خاطر فریب خوردن در مورد چوب برتر یکی را انتخاب کند. بی اختیار ادامه داد:
- فک می کردم واقعا این قدر شجاعت داشتی که با چوبدست خودت با من بجنگی.
- حالا این چوبدست منه آلبوس. من یکی از یادگارهای مرگ رو دارم. بهترینش رو!
- لازم نبود من رو وادار به مبارزه کنی و اون همه آدم رو بکشی! می تونستی همون اول کار رو تموم کنی.
- می دونی، در واقع مدت زیادی بود دنبال بهونه ای برای خلاص شدن از دست اونها می گشتم! برای خوبی بیشتر!
گلرت حرف هایش را با قهقهه چندش آوری پایان داد. قهقهه ای که آتش خشم آلبوس را شعله ور کرد. آلبوس فریاد زد:
- خفه شو! تو هیچی نمی دونی. تو هیچی از خوبی بیشتر نمی دونی. تو پستی!
اخگر بنفش رنگ آلبوس با سرعت هوا را شکافت. به سپری که گلرت ساخت برخورد کرد و با صدای بلندی خنثی شد. گلرت با اخگری زرد رنگ جواب داد و بعد از آن اخگرهای سرخ و طلایی و صورتی و اخگرهای چند رنگ که در همه جهات در تالار پخش می شدند. در و دیوار تالار شروع به فروریختن کردند و دو مبارز با تمام توانش سعی در شکست دیگری داشتند.
گلرت چوب برتر را به گلویش نزدیک کرد و لحظه ای بعد شعله ای مهیب به سمت آلبوس حمله برد. گلرت پی به نقطه ضعف آلبوس برده بود. ممکن بود آلبوس بتواند همه طلسم هایی او را خنثی کند ولی نمی توانست طلسم های باستانی را اجرا کند. چوبدست او توانایی این کار را نداشت.
- اتکانتاتیس!
سپر طلایی رنگ آلبوس دوباره شکل گرفت. آتش متوقف شد ولی آلبوس تحلیل رفتن سپرش را حس می کرد و ضعیف شدن خودش در تلاش برای نگه داشتن سپرش. بالاخره آلبوس شکست خورد. سپرش بار دیگر از بین رفت و او به عقب پرت شد.
آتش در هوا ناگهان دوبرابر شد. ققنوس در مقابل شعله آتش قرار گرفته بود و با تمام توان بال می زد. آتشی از میان پر و بال ققنوس شعله گرفته بود و با طلسم گلرت مقابله می کرد. پیروز نبرد ققنوس بود. آتش طلسم به سمت گلرت برگشت و او مجبور شد برای مقابله با آن سپری احضار کند.
شعله در مقابل سپر گلرت خاموش شد ولی شعله ای از امید در دل آلبوس روشن شد. آلبوس به سمت چوبدست قدیمی گلرت که همچنان در میان تالار روی نماد چوب برتر افتاده بود، شیرجه زد. دست آلبوس دور چوبدست گلرت حلقه شد. نوری سرخی تابید و گلرت بیهوش روی زمین افتاد.
تالار مدور به میدان چنگی ویرانه تبدیل شده بود. آلبوس دامبلدور در حالی که شانه چپش فشاری لذت بخش را از پنجه فاوکس ققنوس دریافت می کرد، با مو و ریش بلند خرمایی رنگ آنجا ایستاده بود. چوبدست قدیمی خودش و گلرت را در جیبش داشت. چشمش بین چوب برتر که در دست دیگرش قرار داشت و گلرت گریندلوالد، دوست عزیزش، که روی زمین افتاده بود، در نوسان بود. چوب برتر را به طرف گلرت گرفت و شمرده شمرده گفت:
- گلرت کنراد گریندلوالد، تو محکوم به حبس تا پایان عمرت، در زندانی که خودت ساختی، هستی؛ برای خوبی بیشتر!
تالار لحظه ای در تاریکی مطلق فرو رفت. سپس دوباره مثل روز اولش نو و سالم روشن شد. در اتاق مدیریت زندان با صدای تقی بسته شد تا گلرت گریندلوالد را تا ابد در خود محبوس کند. آلبوس دامبلدور چوبدست قدیمی گلرت را درست وسط تالار، روی نماد چوب برتر گذاشت. چوب برتر را بلند کرد و ششصد و شصت و شش ققنوس نقره ای از انتهای چوب خارج شدند. شعله ای به وجود آمد و آلبوس و فاوکس ناپدید شدند. دوست نداشت وقتی خانواده قربانیان برای بردن اجساد می آمدند، آنجا باشد.
چشمش را از منظره زیبای غروب خورشید برفراز جنگل گرفت و به طرف در سیاه و خشن اتاق چرخید. برای خوبی بیشتر! جمله ای که روی در اتاق هک کرده بود، اثر خود را گذاشت. عشق از وجودش رخت بست و خشم و نفرت بر او مسلط شد. خشم و نفرتی دیوانه وار. دستش را در ردایش فرو برد و دور چوبدست عزیزش حلقه کرد. ورود موجی از نیرو را در بدنش احساس کرد. آخرین ذرات ترس جای خود را با یقین به پیروزی عوض کردند. نفسش را با صدا بیرون داد و به طرف در حرکت کرد. در نیمه راه ایستاد، به طرف میزش برگشت و چوبدستی را که در کشوی میز بود را نیز برداشت.
تکانی به چوبدستش داد. در سیاه بزرگی که روبروی آن ایستاده بود با صدای ناهنجار بلندی که باعث عذاب هر انسانی می شد، باز شد. جایی که به آن وارد شده بود در تاریکی مطلق قرار داشت، با این حال صدای ناله های خسته و گاها جیغ های ترسیده شکی باقی نمی گذاشت که وارد مکان بسیار ناخوشایندی شده است. دست در جیب ردایش کرد، چوبدستش را بیرون کشید و سپس دستور داد:
- برای خوبی بیشتر؛ روشن شو!
تالار بزرگ مدور از فرمانش اطاعت کرد و بدون آنکه شمعی یا چراغی وجود داشته باشد، همه جا ناگهان روشن شد. نور از بین میله های راه راه که مثل دیوار دور تا دور تالار قرار داشتند به چشم زندانیان هجوم برد و آنان را مجبور کرد به انتهای سلول هایشان بخزند. تالار مدور بسیار بزرگ بود، کف آن نقش بزرگی از نماد یادگارهای مرگ وجود داشت. مردی بلند قد با ریش و موهای خرمایی پرپشت و بلند و پرنده ای سرخ رنگ بر شانه چپش در طرف دیگر تالار ایستاده بود.
می خواست بپرسد "چرا اومدی؟" یا اینکه بگوید "از همین راهی که اومدی برگرد!" در واقع نمی خواست چیزی بگوید فقط می خواست جلوی حرف زدن آلبوس را بگیرد اما می دانست که آلبوس به زودی شروع به حرف زدن خواهد کرد. آلبوس همیشه حرف می زد و این او را عصبانی می کرد.
آلبوس می خواست چیزی بگوید. می خواست جلوی کارهای دوستش را بگیرد. می خواست او را متوجه اشتباهاتش بکند. می خواست مثل دوران جوانی چشمکی بزند و بگوید "سلام گلرت!" ولی همین که دهانش را باز کرد، موجی از خشم را احساس کرد که از طرف گلرت به همه طرف پراکنده شد. حرف های آلبوس در موج خشم گلرت خاموش شدند. آلبوس نگاهی از سر ناامیدی به گلرت انداخت.
- به من نگاه نکن آلبوس. مبارزه رو شروع کن!
فریاد گلرت تالار را به لرزه انداخت. تمامی زندانی ها که از درون سلول هایشان در دورتادور تالار شاهد ماجرا بودند، از ترس به خود لرزیدند. آنها هم مثل تالار از گلرت گریندل والد، بزرگ ترین جادوگر سیاه دوران، می ترسیدند. آلبوس برخلاف گفته گلرت چوبدستش را پایین برد و آرام گفت:
- گلرت ... گلرت دست بردار! من احمق نیستم. من هیچ شانسی برای پیروزی ندارم. من می دونم تو چوب برتر رو داری. من احمق نیستم که فکر کنم می تونم چوب برتر رو شکست بدم.
- پس چرا اومدی؟ نکنه فک می کنی من دلم به رحم میاد و آدم خوبی میشم؟ ها؟!
با هر کلمه ای که حرف می زد، صدایش بیشتر اوج می گرفت. هر چند دیگر تالار نمی لرزید ولی صدایش چنان مرگبار بود که انگار خود مرگ فریاد می زد. در عوض صدای آلبوس آرام بود. آرام و آهسته، انگار که یک مرده حرف می زند.
- نه، اومدم که من رو بکشی. نمی تونم طاقت بیارم که مردم به من نگاه کنن و بگن حاضر نیست با دوستش مقابله کنه ولی می ذاره صدها نفر بمیرن.
- من اگه کسی رو می کشم یا اینجا زندانی می کنم، فقط و فقط برای خوبی بیشتره! خودت هم اینو می دونی و اگه نمی خوای با من مبارزه کنی به خاطر اینه، نه به خاطر این که من دوستت بودم. من و تو هیچ وقت دوست نبودیم!
صدای گلرت مثل خنجری در مغزش می نشست. دیگر طاقت نداشت. نمی خواست بیشتر از این انتظار بکشد. چرا گلرت کار را تمام نمی کرد؟ باید او را وادار می کرد که مبارزه را شروع کند.
- اومدم اینجا چون نمی تونستم بعد از مرگ با پدرم روبرو بشم. چون پدرم از من ناراحت خواهد بود که قاتل خواهرم رو رها کنم و برای مبارزه با اون نرم!
یادآوری گذشته برای گلرت دردناک بود. این که آلبوس او را قاتل آریانا می دانست برایش دردناک بود. چشم هایش را روی هم گذاشت. آلبوس که از واکنش گلرت راضی نبود، دوباره شروع کرد.
- اگه اون بار مطمئن نبودی که می تونی من رو شکست بدی و برای تضعیف من به خواهرم حمله کردی، این بار نیازی به این کار نیست. تو چوب برتر رو داری. حمله کن و منو بکش.
گلرت که ناگهان عصبانی شده بود، با صدای بلند فریاد کشید:
- واقعا فکر می کنی تو از من بهتری؟ فک می کنی نمی تونم شکستت بدم؟ بیا اینم چوب برتر!
گلرت چوبدستش را به وسط تالار پرت کرد. چوب در هوا چرخی زد و مستقیم روی خط وسط نماد یادگارهای مرگ، روی نماد چوب برتر، فرد آمد. گلرت چوب دیگری که در ردایش داشت را کشید و این بار بدون معطلی، اخگری سیاه رنگ را به سوی آلبوس روانه کرد.
نه تنها آلبوس به خواسته اش رسیده بود و دوئل شروع شده بود بلکه گلرت چوب برتر را هم انداخته بود. ققنوس از شانه آلبوس جهید و آواز سر داد. قدرت و امید همچون شعله ای درون قلب آلبوس زبانه کشید. اخگر سیاه رنگ در چند قدمی آلبوس منحرف شد، به سقف خورد و صدای مهیبی ایجاد کرد.
- تیناردیوس آلاس تاوه!
گردبادی وسط تالار به پا شد. وردهایی که گلرت می خواند در گردباد جذب می شدند و بی هیچ تاثیری بر آن جذب می شدند. گلرت پوزخندی زد و با چوبدستش باد تندی ایجاد کرد. گردباد تغییر جهت داد و به سمت آلبوس برگشت. آلبوس گردبادش را غیب کرد و بلافاصله طلسم دیگری اجرا کرد. گلرت افسون را به راحتی خنثی کرد و بار دیگر اخگر سیاه رنگش را به سمت آلبوس روانه کرد. آلبوس ضد طلسم را خواند و افسون دوباره به طرف سقف منحرف شد اما در میانه راه، دوباره به سمت آلبوس بازگشت. گلرت برای سومین بار افسونش را اجرا کرد. دو افسون با هم به سپر دفاعی دامبلدور خوردند و آن را از بین بردند. آلبوس به سمتی شیرجه زد تا از برخورد افسون ها با خودش جلوگیری کند. اخگر ها به دری که پشت سر آلبوس قرار داشت برخورد کردند. در متلاشی شد و لحظه ای تالار در تاریکی فرو رفت. تالار دوباره روشن شد در حالی که در ویران شده مثل روز اولش سالم به نظر می رسید و اثری از آلبوس نبود.
گلرت در حالی که یک چشمش به فاوکس بود، اطراف تالار را می کاوید. قهقهه ای وحشت برانگیز سرداد و گفت:
- آلبوس... آلبوس! از یه گریفیندوری بعیده که بخواد خودش رو با نامرئی کردن نجات بده!
- از گلرت گریندل والد هم بعیده که نتونه من رو پیدا کنه!
آلبوس سعی داشت قدرتش را به رخ او بکشد. می دانست که از شنل نامرئی و افسون های معمولی پنهان کاری استفاده نکرده است چون در این صورت از چشمان کسی با قدرت جادویی او مخفی نمی ماند. تمرکزش را بیشتر کرد و سعی کرد آلبوس را پیدا کند. رد تمام جادوهایی که از دویست سال قبل تا آن زمان در آن مکان اجرا شده بودند را می دید؛ ششصد و شصت و شش زندانی که در سلول هایشان دور تا دور تالار بودند را می دید؛ ققنوس دامبلدور که همچنان در هوا پر می زد را میدید؛ وجود میلیاردها موجود ریز غیرجادویی که به گفته آلبوس ماگل ها به آنها میکروب می گفتند را حس می کرد ولی اثری از آلبوس نه میدید و نه حس می کرد. فکر کرد آلبوس از آنجا آپارات کرده است، سعی کرد آپارات کند ولی افسون ضد آپارات همچنان قوی و بی نقص کار می کرد. آلبوس داشت بازی اش میداد ولی او اجازه این کار را نمی داد. ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
- پرات آ تی لانس!
دریایی سرخ و سبز به وجود آمد. آلبوس آنچه را میداد باور نمی کرد. جدا از قدرت فراتر از تصوری که برای استفاده از چنین طلسمی در چنین مکان شلوغی احتیاج بود، امکان نداشت هیچ چوبدست معاصری بتواند آن افسون را اجرا کند. یکی از اخگرها به سمت قلب آلبوس پیش می آمد. قلبی لبریز از ترس و تعجب. فاوکس آوای سحرانگیزش را سر داد.
- اتکانتاتیس!
هاله طلایی رنگی در انتهای چوبدست آلبوس ظاهر شد. آلبوس می دانست که چوبدستش نتوانسته است ضد طلسم را به خوبی اجرا کند با این حال اخگر سرخ و سبز از حرکت باز ایستاد. آلبوس دوباره احساس شجاعت می کرد. صدای فاوکسش را با تمام وجودش می شنید. سپر طلاییش را گسترش داد. سپر در یک لحظه طلسم های گلرت محاصره کرد. برای لحظه ای فکر کرد موفق شده است ولی ناگهان سپرش ضعیف شد. آلبوس به عقب پرت شد. اخگرها سینه زندانیان را هدف گرفتند و تنها کاری که آلبوس توانست بکند این بود که قبل از برخورد اخگر با قلبش، بار دیگر ضدطلسم را بخواند و جانش را نجات دهد.
خسته و بیحال روی زمین افتاده بود. آوای دلنشین فاوکس در جایش را به صدای قهقهه مستانه گلرت داده بود. گلرت یک هیولا بود. از خودش متنفر بود که زمانی عاشق گلرت بوده است. با حرکتی ناگهانی از جا پرید. می خواست طلسمی کشنده را اجرا کند ولی ناگهان حقیقتی تلخ را متوجه شد. چوبی که در دست گلرت بود و می توانست این افسون باستانی را با چنین قدرتی ایجاد کند، بی شک چوب برتر بود!
- چوب برتر... چوب برتر گلرت!
صدایش کاملا بی احساس بود؛ شاید چون نمی توانست بین احساس ترس از ادامه نبرد با چوب برتر، احساس انزجار از گلرت برای کشتن آن همه زندانی و احساس عصبانیت به خاطر فریب خوردن در مورد چوب برتر یکی را انتخاب کند. بی اختیار ادامه داد:
- فک می کردم واقعا این قدر شجاعت داشتی که با چوبدست خودت با من بجنگی.
- حالا این چوبدست منه آلبوس. من یکی از یادگارهای مرگ رو دارم. بهترینش رو!
- لازم نبود من رو وادار به مبارزه کنی و اون همه آدم رو بکشی! می تونستی همون اول کار رو تموم کنی.
- می دونی، در واقع مدت زیادی بود دنبال بهونه ای برای خلاص شدن از دست اونها می گشتم! برای خوبی بیشتر!
گلرت حرف هایش را با قهقهه چندش آوری پایان داد. قهقهه ای که آتش خشم آلبوس را شعله ور کرد. آلبوس فریاد زد:
- خفه شو! تو هیچی نمی دونی. تو هیچی از خوبی بیشتر نمی دونی. تو پستی!
اخگر بنفش رنگ آلبوس با سرعت هوا را شکافت. به سپری که گلرت ساخت برخورد کرد و با صدای بلندی خنثی شد. گلرت با اخگری زرد رنگ جواب داد و بعد از آن اخگرهای سرخ و طلایی و صورتی و اخگرهای چند رنگ که در همه جهات در تالار پخش می شدند. در و دیوار تالار شروع به فروریختن کردند و دو مبارز با تمام توانش سعی در شکست دیگری داشتند.
گلرت چوب برتر را به گلویش نزدیک کرد و لحظه ای بعد شعله ای مهیب به سمت آلبوس حمله برد. گلرت پی به نقطه ضعف آلبوس برده بود. ممکن بود آلبوس بتواند همه طلسم هایی او را خنثی کند ولی نمی توانست طلسم های باستانی را اجرا کند. چوبدست او توانایی این کار را نداشت.
- اتکانتاتیس!
سپر طلایی رنگ آلبوس دوباره شکل گرفت. آتش متوقف شد ولی آلبوس تحلیل رفتن سپرش را حس می کرد و ضعیف شدن خودش در تلاش برای نگه داشتن سپرش. بالاخره آلبوس شکست خورد. سپرش بار دیگر از بین رفت و او به عقب پرت شد.
آتش در هوا ناگهان دوبرابر شد. ققنوس در مقابل شعله آتش قرار گرفته بود و با تمام توان بال می زد. آتشی از میان پر و بال ققنوس شعله گرفته بود و با طلسم گلرت مقابله می کرد. پیروز نبرد ققنوس بود. آتش طلسم به سمت گلرت برگشت و او مجبور شد برای مقابله با آن سپری احضار کند.
شعله در مقابل سپر گلرت خاموش شد ولی شعله ای از امید در دل آلبوس روشن شد. آلبوس به سمت چوبدست قدیمی گلرت که همچنان در میان تالار روی نماد چوب برتر افتاده بود، شیرجه زد. دست آلبوس دور چوبدست گلرت حلقه شد. نوری سرخی تابید و گلرت بیهوش روی زمین افتاد.
تالار مدور به میدان چنگی ویرانه تبدیل شده بود. آلبوس دامبلدور در حالی که شانه چپش فشاری لذت بخش را از پنجه فاوکس ققنوس دریافت می کرد، با مو و ریش بلند خرمایی رنگ آنجا ایستاده بود. چوبدست قدیمی خودش و گلرت را در جیبش داشت. چشمش بین چوب برتر که در دست دیگرش قرار داشت و گلرت گریندلوالد، دوست عزیزش، که روی زمین افتاده بود، در نوسان بود. چوب برتر را به طرف گلرت گرفت و شمرده شمرده گفت:
- گلرت کنراد گریندلوالد، تو محکوم به حبس تا پایان عمرت، در زندانی که خودت ساختی، هستی؛ برای خوبی بیشتر!
تالار لحظه ای در تاریکی مطلق فرو رفت. سپس دوباره مثل روز اولش نو و سالم روشن شد. در اتاق مدیریت زندان با صدای تقی بسته شد تا گلرت گریندلوالد را تا ابد در خود محبوس کند. آلبوس دامبلدور چوبدست قدیمی گلرت را درست وسط تالار، روی نماد چوب برتر گذاشت. چوب برتر را بلند کرد و ششصد و شصت و شش ققنوس نقره ای از انتهای چوب خارج شدند. شعله ای به وجود آمد و آلبوس و فاوکس ناپدید شدند. دوست نداشت وقتی خانواده قربانیان برای بردن اجساد می آمدند، آنجا باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم

