جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 5 آبان 1387 04:32
نمایش جزئیات
آفلاین
جنب و جوشی عجیب خانه ریدل را فرا گرفته بود.لوسیوس مالفوی چمدان بزرگی را کشان کشان به کنار پنجره برده و به بیرون پرتاب کرد.
-بیگیرش بارتی

قررررچ....

و دیگر هیچکس بارتی را ندید...

اما این موضوع بی اهمیت از شدت جنب و جوش خانه ریدل چیزی کم نکرد.لرد سیاه درحالیکه حوله بزرگی را به دور خود پیچیده بود با عصبانیت از اتاقش خارج شد.
-مورفیییین....یا سالازار کبیر.باز من به این معتاد ماموریت دادما.این لباسای منو کجا گذاشتی؟مووووورف؟؟؟

کمی دورتر:

مورفین ردای سیاهرنگ براقی را در دست گرفته بود.
-حراجیه..آتیش ژدم به مالم..ردای اختشاشی لرد شیاه.بدو بیا که آخریشه.به به...هنوژ بوی ارباب میده.بدو بیا بابا...بدو که مواد نداریم.

خانه ریدل:

طولی نکشید که همه مرگخواران به همراه چمدانها و وسایل خصوصیشان در مقابل در ورودی جمع شدند.با ورود لرد سیاه و صدای فریاد جادویی گراوپ همهمه مرگخواران خاموش شد.
-توجه توجه..این علامت مخصوص حاکم بزرگ....نه چیزه..ارباب با ردای بلاتریکس وارد میشود.احترام بذارین.

مرگخواران تعظیم کردند.لرد سیاه با عصبانیت به بلیز اشاره کرد.بلیز پرچم بزرگی را که در دست داشت باز کرد.روی پرچم چهره وحشتزده وزیر فراری نقش بسته بود.شعار مخصوص بلیز زیر عکس با حروف درشت نوشته شده بود:
بگو مرگ بر آسپ...بگو مرگ برآسپ

لرد سیاه که در ردای تنگ بلاتریکس بشدت احساس ناراحتی میکرد پشت میکروفون جادویی رفت.
-اهم..یک دو سه..یک دو سه..صدا میاد؟خوب...لوسیوس شلوغی نکن.ریگولس آستین مونتی رو نکش.بلا اونجوری به من زل نزن.بلیز بوق سالازار بر تو باد.نمیشد یه کم خلاقیت به خرج بدی؟این چه شعاریه آخه؟خب..یاران وفادار لرد سیاه.همه شما میدونین که برای چی اینجا جمع شدیم.

سکوت...

-میدونین که؟؟!!

سکوت...

-نمیدونین؟!!!


انگشت مورگان به آرامی بالا رفت.لرد سیاه لبخندی زد.
-میدونستم.مورگان مرگخوار نمونه منه.بگو مورگان.

مورگان با ترس و لرز به لرد اشاره کرد.
-ارباب ببخشیدا..میخواستم بپرسم چرا یقه رداتون اینقدر بازه؟

لرد سیاه چوب دستی چهار مرگخواری را که در اول صف ایستاده بودند گرفت و پنج کروشیوی همزمان نثار مورگان کرد.
-ای بوق آلبوس بر شما.وقتی نمیدونین داریم کجا میریم برای چی آماده شدین؟سوروس اون عینک مسخره رو بردار، هوا ابریه.خب.مهم نیست.ارباب مثل همیشه لطف میکنه و بهتون میگه.ما داریم میریم که جامعه جادوگری رو از ننگ وجود اون وزیر ملعون پاک کنیم.آماده این؟

صدای فریاد مرگخواران بلند شد.

محفل ققنوس:

آلبوس دامبلدور کیف نارنجی رنگی را روی تختخوابش گذاشته بود و با آرامش اشیاء مورد نظرش را در آن میگذاشت.
-حوب...چیزایی که برای یک جنگ خونین لازم دارم.یه آبنبات عسلی-یه شیشه لیموناد-یه برس مخصوص ریش-یه...اوخ..اینو برای چی گذاشتم؟خجالت داره....

در اتاق آلبوس باز شد.

-دامبی بچه ها حاضرن.

آلبوس با همان آرامش به کارش ادامه داد.
-چند بار باید بگم قبل از وارد شدن در بزن؟خب.منم حاضرم.به بچه ها بگو وسایل اضافی با خودشون بر ندارن.به مالی بگومثل ماموریت قبلیمون ماهیتابه و قابلمه و دیگ نیاره.برویه کم به این هری محبت کن.بازم از صبحه داره گریه میکنه.کمبود محبتش عود کرده.

مری تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.دامبل کیفش را بست و نقشه وزارت را از روی میز برداشت.
-خوبه.همه چیز آماده اس.من فقط دنبال گنجم.امیدوارم جنگی پیش نیاد ولی خب.باید احتیاط کرد.

دامبل بعد از اینکه از وجود چوب جادو در جیب ردایش مطمئن شد به بقیه محفلیها پیوست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

سی جادو بی بی (شبکه اخبار جادوگری)

-با شروع انتخابات "وزیر سحر و جادو" درگیریهایی بین محفلیها و مرگخوارها شروع شده . محفلی ها به سردستگی آلبوس دامبلدور در صدد ترور گیلدروی لاکهارت هستند که به احتمال زیاد در این دوره به سمت وزارت بر جامعه ی جادوگری میرسید و مرگخوارها به سر دستگی لرد سیاه در صدد ترور "آسپ" ، وزیر فعلی هستند . اعتقاد مرگخوار ها بر این است که با ترور آسپ درصد انتخاب لاکهارت به عنوان وزیر سحر و جادو بیشتر میشود و محفلی ها عقیده دارند که اگر گیلدروی به عنوان وزیر انتخاب شود جامعه ی جادوگری به فساد کشید میشود . و ارتشی ها در وزارت سحر جادو خود را آماده کرده اند تا آسپ را از دست مرگخوارها ها نجات دهد .
ما در محاصبه ای نظر مردم را جویا شدیم .

به نظر شما محفلی ها چرا میخواهند گیلدروی را ترور کنند ؟

در پشت تلویزیون های جامعه ی جادو گری (خانه ریموس جان لوپین گرگینه )

پسرکی با یویو ی کوچکی که از پسر همسایه دزدیده بود بازی میکرد و هر بار که نمیتوانست مانند پسر همسایه آن را هدایت کند کنترل خود را از دست میداد و همانند گرگهای وحشی و خطرناک و خفن و گولاخ و غیره .... (هنر نویسنده در وصف گرگ صفتان ) بر روی کنترل تلویزیون میکوبید و شبکه های مختلف تلویزیون را می آورد .

اسلام تی وی :

نظر ما بر این است که در اتنخابات باید شخصی انتخاب شود که ریشش به بیش از دو متر رسیده باشد و حداقل صدو بیست کیلو وزن داشته باشد .

وزارت موزیک :

صب کن وزیر شعر بگه بعد تو بیا وسط قر بده .

فشن تی وی :

وزارت سحر جادو قانونی را تصویب کرد که طی آن هیچ ضعیفه ای در خیابانها حق پوشدین رداهای تنگ و جلف و گل گلی را ندارد () . وبه همین دلیل شبکه فشن تی وی دیگر برنامه ای برای اجرا ندارد .

سی جادو بی بی .

به نظر شما محفلی ها چرا میخواهند گیلدروی را ترور کنند ؟

زنی با موهای صورتی در تلویزیون ضاهر شد و سعی می کرد با تغییر رنگ موهای خود نظر همه را به خود جلب کند .

-بابا ! بابا ! بیا مامان رفته تو تلویزیون ! ! مامان دهنت صاف چطور توش جا شدی . نیگاش کن ! بوقی به من میگه موهامو رنگ زدم .

-به نظر من دامبلدور سعیش بر این است که جوانی زیباتر و گولاخ تر بر روی تخت وزارت سحر جادو بنشیند نه مردی ایکبیری مثل گیلدروی لاکهارت که همه ی دندانهایش مثل دندان شوهر من زرد است .
-نظرتون دربارهی اینکه ولدمورت میخواد با کشتن آسپ ، گیلدروی را بر تخت بنشاند چیست ؟
-همم .... به نظر من گیلدروی مثل عروسک خیمه شب بازیی است که ولدمورت آن را هدایت میکند .

-از همراهی شما برای این محاصبه ممنونم . خبر نگار واحد مرکزی ریتا اسکیتر .


زوایایی از خانه ریدل


لرد ولدمورت بر کله کچل خود دستی کشید و پس از خاموش کردن تلویزیون کنترل را به گوشه ای پرت کرد و کنترل بر سر بارتی خورد( ) .

بلا که عصبانیت لرد سیاه را دید همانند گرگی زخمی و وحشی و بوقی و غیره .. به سمت لرد حمله ور شد وگفت :

-بلا فداتون شه ! بلا واستون بمیره ! بلا کله ی کچل گولاختونو شامپو بزنه ! بلا کفشاتونو واکس بزنه بلا دماغتونو بگیره بلا ... .
-اح .. ! خفه شو دیگه ... ! نمیخواد از این غلطا بکنی .... باید یه فکری کنیم ... ! هر طور که شده باید آسپو بکشیم و گرنا من نمیتونم اون معدن طلایی که زیر زمین وزارت سحر و جادو پنهان شده رو تصاحب کنم .


چند صد متر آن طرف تر

آلبوس دامبلدو دستی بر ریشش کشید و به خوابی که در آن مرلین کبیر را دیده بود فکر می کرد .

در اندرون خواب آلبوس

-ای آلبوس .من مرلین کبیر برای تو پیغامی دارم . و این پیغام از طرف اون یکی مرلین کبیره .
-مگه چند تا مرلین داریم یا مرلین ؟! من فکر میکردم یکیه !
-بوق بر تو آلبوس . تو مورد خشم و غضب مرلین واقع میشی . کروشیو .
-آی... نکن درد داره .. ! کروشیو خطر داره ... ! بسته دیگه ... یا مرلین ... من از جسارتی که به شما کردم پوزش میطلبم .
-آی آلبوس آون یکی مرلین از من خواست که ببخشمت . تو مورد عفو قرار میگیری .
-از شما متشکرم یا مرلین بوق... چیز... همون مرلین . پیغامتان چیست ؟
-پیغامی که برای تو دارم این است که گنجی را که در زیر زمین وزارت سحر و جادو پنهان شده را پیدا کنی و به مردم فقیر ببخشی .
-
-در ضمن فرق من با اون یکی مرلین در بالا تنه و پایین تنه است . من پایین تنه هستم و آون یکی مرلین بالا تنه . برای مثال اگر زیر شلواری مرلین را قسم دهید من را قسم داده اید و اگر پیژامه مرلین را قسم دهید اون یکی مرلین را قسم داده اید .

البوس از این فکر بیرون آمد و به فکر دیگری فرو رفت .

اندرون فکر خبیثانه ی آلبوس


اگه این گنجو پیدا کنم میتونم باهاش خونه ی ریدلو بخرم و ولدی رو بیخانمان کنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/4 18:43:21
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/4 19:07:51
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/4 19:09:06
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1387 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلي ها در حال دويدن به سمت ته سالن بودن كه....
آخ.... !‌
اوخ.... !
ديش...!
.....!
گابر چون ميخواست جيمز رو از بيهوشي در بياره يكم دير رسيد و گفت :
-بوقيا چتون شده مگه فيلم هندي بازي ميكنيد هي ديش دوش مي كنيد ؟
تد گفت :
اينجا آخر خطّه رييس ! رسيديم به بن بست ! ما ميميربم !
سپس همه با هم شروع كرن كه اشهدشونو خوندن ‌!
«يا رولينگو يا هري پاتر يا علي لا اله آسپ لله »
اوح..اوح...اوح()
گابر كه از عصيانيت ناخن پاشو ميك ميزد گفت خفه شيد ديگه...اَح...اين شمعا پس كي مياد؟هيچي نميبينم ؟
«لوموس »
-خبر مرگتون 7 سال تو هاگوارتز چه گو....() ميخورديد ؟
جيمز اين جمله رو گفت بعد چوبدستيشو به سمت چپ راستش گرفت گفت :
بيايد اينجا يه دره !
جيمز كه وارد در شده بود با تعجب گفت :
جلّل خالق !
اين آسپ عجب مخي داره !‌ امكاناتو ببين جون من !‌ سارا يه تار موي آسپم نميشه !
همه ي محفلي ها از دري كه ماله خونه روبه رويي وزارت بود سر در اورده بودن !
-اسپ كچله !
-كي به وزير خوشگل ما () توهين كرد ؟ جيمز اين حرفو زد و برگشت پشت سرشو نيگاه كرد ديد سارا با چند نفر ديگه روبروشون واستادن .
گابر تا سارا رو ديد به سمتش دويد و چنان تعضيمي كرد كه صداي پاره شدن شلوارش از زير رداشو همه شنيدن .
ملت :
گابر كه از خجالت صورتي شده بود گفت سلام قربان .
سارا يه قدم به جلو برداشت و ...
شپلق..
-واسه چي ميزنيد قربان !؟
اينو زدم چون شكست خوردي.
شتلق...
اينم زدم چون ... اِ ... اها ... با گراوپ تو اتاق چي كار ميكرديد ؟ ها ؟
شاتالاخ...
اينو واسه جي زدين قربان ؟
عزيزم بعدن خودت ميفهمي كه واسه چي زدم . حالا از اينجا برو .(تيريپ فيلم هندي بود ) .
سارا رو به همه كرد وگفت همين الان ميريم و وزارتو ميگيريم .
همه با هم يكصدا فرياد ميزدن سارا .. سارا .
همه ي محفلي ها وارد وزارت شدن .
اسپ كه روي صندليش نشسته بود و سر كچلش رو ميخواروند تا محفلي ها رو ديد زنگ خطر رو زد .
الله اكبر .
همه ي ارتشي در عرض يك ثانيه الله اكبر كنان رسيدن و جلوي اسپ واستادن تا درتير رس قرار نگيره .
اسپ گفت خدا باماست و به يكي از ارتشي ها دستور داد وگفت بكشش !
ارتشي چوب دستيشو به سمت سارا گرفت و گفت :
«اواداكداورا»
نور سبز رنگي از چوب دستيش خارج شد كه ناگهان تد جلوي سار پريد و فرياد زد : نه..! و در هوا از سارا يه بوسه ابدار گرفت ! (كاراي بد.. بد..واستا پدر سگتو ببينم«اشاره به گرگنما بودن لوپبن و هنر نويسنده» )
طلسم به تد خورد و تد پخش زمين شد .
همه ي محفلي ها در جيبشان به دنبال سكه بودن تا روي جنازه بندازن !
سارا كه اشك ميريخت با عصبانيت به سوي آسپ دويد .
-يييييييييييييييييييييييييييييييييييه...... !اشغال كثافت . خودم ميكشمت !
در همين حين همه ي ارتشي ها چوبدستيهايشان را به سمت سارا گرفتند و نور سبز رنگي از چوب دستيشان خارج شد .
همين كه طلسم يه سارا خورد همه ي ارتشي ها پخش زمين شدن !
اسپ كه كَف كرده بود و از تعجب موهايي كه تازه بر سرش كاشته بود ميكند() گفت اينجا چه خبره ؟
ناگهان صدايي از داخل اسانسور گفت :
اين عشق بود كه سارا رو نجات داد ! تد به خاطر سارا جونشو داد چون عاشق سارا بود . اين يه جادوي قديمي آسپ ! :bigkiss:
روح دامبلدور در داخل اسانسور ايستاده بود و گفت راستي اسپ اون مو جان پيچ من كه دكتره اشتباهي رو سر تو كاشته !‌ اروم بكنش صدمه نبينه !
جيمز كه تعجب كرده بود گفت : دامبي...دهنت صاف ! اين كاره بوديو ما نميدونستيم .
دامبلدور خنديد و ناگهان ناپدبد شد !
آنيتا با سربازانش كه تازه از راه رسيده بودند گفت همه دستاتونو ببريد بالا بذاريد رو سرتون و چوب دستيهاتونو بذاريد زمين !
همين كه سارا نام چوبدستيرو شنيد با يك حركت فوق اسپايدرمني به هوا پريد و از روي سر انيتا و يارانش گذشت و پشت سر همه ي انها روي زمين نشست .
تاپ..
توپ..
گوبس..
ناگهان انيتا و همه يارانش بخش زمين شدند !
اين صحنه رو دور كند ميبينيم :
«سارا به هوا پريد و هنگامي كه روي سر انيتا و يارانش بود زمان را نگه داشت و طلسمها رو پشت سر هم به سوي انها فرستاد و كيف پول انيتا رو نيز از جيب ردايش برداشت و روي زمين نشست . »
دوباره اسپ از تعجب دهانش باز ماند و جيمز زير لب ميگفت :
يا زير شلواره مرلين !‌
سارا به سمت اسپ رفت و گفت حالا من اينجا وزيرم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1387 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
و صدایی کلفت و زنانه که نشان میداد تازه مدیر شده و قرار هست این مدیریت از دماغش در بیاد ! به گوش رسید.

- ارتش هاهاها ( )! فکر کردین، حالا به فرمانده اتون افتخار کنید.

با حرکت دست آنیتا که در تاریکی نیز مشخص بود؛ شمع ها همگی روشن شدند و گیتوین از حرکت ایستاد. آنیت قدمی به جلو گذاشت و گابریل قدمی عقب! لیلی با دست سالمش گابر را به جلو هل داد. گابر که همانند زلزله ی پونزده ریشتری میلرزید به منو مدیریت اشاره کرد و سری تکان داد.

آنیت: بوقی ها؛ شما چرا کارتون رو ول کرده اید و اومدین اینجا؟
گابر: باب من سر کارم هستم به خدا.
آنیت: راجر؛ فیلت ویک! شما چی؟
گابر: تدی، جیمز با شمان.

ناگهان نفس همه در سینه حبس شد. آنیتا با حرکت دست ارتشی ها را که تعدادشان از کل محفلی ها بیشتر بود؛ دور خودش جمع کرد. سپس همه ی ارتشی ها هم زمان چوبدستی هایشان را کشیدند و با لبخند هایی شیطانی، به محفلی ها نگاه کردند.

گابر: اممم، من درواقع نمیخواستم سوتی بدم. ولی خب چون باید سوژه یه طوری تموم میشد...! اینا..
آنیت: جرئت دارید تکون بخورید.

جیمز ( راجر ) برای مسخره بازی تکانی خورد و سپس؛ به تعداد ارتشی ها نورهایی شعله مانند و قرمز رنگ به سویش اشاره رفت و لحظه ای بعد، او روی زمین افتاد و منوی مدیریت ِ راجر کنارش.

گابریل در طی یک حرکت بسیار آنتحارناک ( که نشان از عملی-تخیلی- ورزشی بودن ِ فکر نویسنده داره! به پیوز : ! ) چرخ زد؛ روی هوا بلند شد و سپس مثل امپراطور دریا در هوا قدم زنان به سوی جیمز رفت. اما به علت اینکه اسلوموشن بود دیر تر از تد به منوی مدیریت رسید.

تد ( فیلت ) به خونسردی منوی مدیریت را برداشت و آنرا روی دکمه ی " انفجار کاربران! " که به تازگی به این منو اضافه شده بود، گذاشت و به سوی ارتشی ها انداخت.

سپس، دو گروه از یک دیگر فاصله گرفتند و هر یک به یک طرف تونل حرکت کرد. محفلی ها به ته تونل می رفتند که معلوم نبود به کجا خواهد رسید و ارتشی ها به سر تونل و به کارخانه ...

** نامه به سران محفل **

سلام،
بوق زدیم. نتونستیم پایگاه ارتش رو تصرف کنیم سارا (!) ! تقصیر من نبود هاااا! تقصیر اینا بودش ... آخه دیر شروع کردیم ماموریت رو. به جون خودم بعدیا رو زود میزنیم! مگه نه؟ بچه ها تایید میکنند! داریم میایم محفل؛ فقط باید از همون الاغ خطی ها سوار شیم؟ نمیشه واسمون گاری بگیری؟
به زودی میبینمتون؛ قربونت. گابر!

گابریل نامه را به پای جغد لیلی بست (که تو آواتارشه! ) و سپس با نفس عمیقی به سوی ته تونل به راه افتادند. دیدین محفل مثله وزارت پیشرفته نیست...


----

محفل نتونسته بود کاری کنه، اما ارتش هم نتونست!
-- در واقع، کار ما باز هم تموم شده است! اما اگه کسی خواست میتونه همین سوژه رو هم ادامه بده. --

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هرميون به آرامي شروع به پلك زدن كرد و گفت:ببينم بچه ها اين چيه؟
جيمز كه قدش از قبل كوتاه تر بود مدام بالا و پايين ميپريد تا از بين بقيه بتونه شئي مشكوك رو مشاهده كنه.
جيمز:هي...الو...گمونم اين يه...تيغه...نه گيوتينه!
هرميون هنوز متوجه معني دقيق فاجعه نشده بود.براي همين دستش را زير چونه زد و گفت:گيوتين؟يه كلمه فرانسويه؟من هيچ وقت فرانسه ام خوب نبوده!يكي ترجمه كنه!
گابريل با دست به پيشاني اش كوبيد و گفت:اي خداااااااااااااا!بابا هرميون اگه جم نخوريم تا چند ثانيه ديگه مثل كالباس ورق ورق ميشيم!
هرميون كه تازه دوزاريش افتاده بود شروع كرد به جيغ و داد كردن:اي داد...اي هوار...كمك...الان همه مون مثل كارتون هاي هپي تريز فرند تيكه تيكه ميشيم!
گابريل مشتش را گره كرد و محكم به صورت هرميون زد!هرميون به روي زمين افتاد و بيهوش شد.گيوتين لحظه به لحظه داشت به آنها نزديك ميشد.تا چند ثانيه بعد همگي كشته ميشدند.براي همين بايد كاري ميكردن.
جيمز رداي گابريل را كشيد و گفت:يالا ديگه.فكر كن ببينينم بايد چيكار كنيم!اگه ما بميريم كي نقشه رو اجرا ميكنه؟اهدافمون چي ميشه؟جييييييغ!
گابريل خودش رو از دست هاي جيمز نجات داد و فرياد زد:واقعا كه آبروي محفل رو بردين.شماها ناسلامتي همه جادوگرين.زود باشين اون گيوتين رو طلسم كنين!
و بعد خودش به عنوان اولين نفر چوب دستي اش را به سمت گيوتين گرفت و طسم زرد رنگي را به سمتش فرستاد.بقيه هم با ديدن اين كار گابريل به خودشان امدند و شروع به طلسم كردن گيوتين شدند.
در عرض چند ثانيه باراني از طلسم به سمت گيوتين فرستاده شد.گيوتين لحظه به لحظه ارام تر شد تا اينكه ايستاد.
همه:هوراااااااااااااا...ايول!
گابريل با خوشحالي چوب جادويش را درون ردايش گذاشت و گفت:ديدين چيكار كردم؟همه چيز دست منه.به فرماندتون افتخار كنين.
همه در حال دست دادن با گابريل بودن كه صداي خش خشي توجه همه رو جلب كرد.گيوتين دوباره شروع به حركت كرده بود و اين بار با سرعتي دو چندان به سمتشان مي آمد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها با احتیاط وارد راهروی انبار اسلحه ها شدند. فضای انبار پوشیده از بخار بود و تشخیص راه و چاه از یکدیگر دشوار بود. محفلی ها پاورچین پاورچین در راهرو قدم می زدند. جیمز در نقش راجو (!) با ترس گفت: پس تدی کو؟!

گابر به اطرافش نگاه انداخت و با صدای بلند گفت: تدی! فلیت! ریز! کوتوله! چلاق! کجایی؟
لیلی که از چهل و هفت نقطه بدنش آسیب دیده بود با صدای ضعیفی گفت: مثل اینکه توی بخارها گم شده. کوشولوی حیوونکی!

جیمز یا همون راجو: عهه! خدا اموات شما رو هم بیامرزه!
.
.
.

جییییییییییییییییییغ!!!!!!!!!

جمیز فریاد زد: مگه مرد؟

ملت:

ناگهان راهروی انبار اسلحه در تاریکی مطلق فرو رفت.

بوم!

گوپس!

دیش!

محفلی ها روی سر و کول هم می افتادند. هرمیون جفت پا رفت تو دهن لیلی. جیمز که کلا از تاریکی و اینا میترسید پشت سر هم فریاد میزد: جیـــغ...خانجون خانجون...جیـــغ...خانجون خانجون...جیـــغ...خانجون خانجون!

هرمیون به آرامی گفت: شمع رفته. روزی دو ساعت نقاط مختلف وزارت شمع میره به جز دفتر وزیر!

در همان لحظه صدای شکافته شدن هوا به گوش رسید و به نظر می رسید جسمی از دور دست به سمت آنها در حال حرکت هست. محفلی ها شروع به خوردن ناخون و شصتشون کردند (!) که ناگهان گابر طی یک عملیات ژانگولر وار شمعی در هوا ظاهر کرد و در امتداد راهرو گرفت!
گابر: چیه؟ کو؟ کجاس؟

و سرانجام محفلی ها آن را دیدند. گیوتین نقره ای رنگ متحرکی در راستای مغز محفلیا در حال حرکت بود!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دهلیز وزارت!

گابر آرنجشو گذاشته روی یک نرده و داره فکر میکنه که محفلی ها چقدر دیگه میخوان تاخیر کنند و از اون طرف هم داره به جمع خودمونی کارگرای دهلیز نگاه میکنه!

_ جاسم ، بزن آهنگو!
جون من عشوه نیا ناز نکن .... یوهوهوهو
بعد روشو میکنه به طرف گابر و یک چشمک شیطانی بهش میزنه.
_ دختر خانوم ... نمیای دور هم باشیم!

گابر : برو عمتو بیار دور هم باشیم! بوقی خجالت نمی کشی؟بگم گراوپ بیاد از وسط نصفت بکنه!

جاسم به بقیه بروبچز نگاه میکنه ، بعدش از جاش بلند میشه و میره به طرف گابر!

جاسم :

گابر : جربزه داری یک قدم دیگه بیا جلو!

جاسم یک قدم دیگه میره جلو!
زررررررررت!

چماغ گابر محکم کوبیده میشه به فرق جاسم و کله جاسم میترکه!
در همین موقع بقیه کارگرا فرار میکنن و محفلی ها هم سر میرسن!

گابر : بوقی ها کجا بودین تا الان؟ نیم ساعته منتظرتونم!

جیمز در نقش راجو : باو خوب داشتیم این لیلی رو ادب می کردیم که چرا تو رو از گابر جدا کرده یکم طول کشید!

دوربین روی لیلی زوم میکنه ... یک چشمش کبود شده ، اون یکی کور شده ، موهاش ریخته و کچل شده ، یک ابروش سوخته دندوناش هم یکی در میون ریخته!

گابر : خیلی خوب بوقیا! من کروکی انبار اسلحه رو اینجا کشیدم!
و یک کاغذ بزرگ رو از داخل رداش بیرون میاره.

صدای جیغ جیغی فلیت ویک شنیده شد.
_ اهم! قدم نمیرسه! یکم بیارین پایین تر کروکی رو بوقیا!

جیمز هم برای ساکت کردن فلیت پاشو گذاشت روی کله فلیت و فلیت هم تا گردن تو خاک فرو رفت!

گابر سقلمه ای به جیمز ( راجو ) میزنه و شروع به شرح نقشه میکنه.
_ خب ببینید... درست باید برای رسیدن به انبار اسلحه ما باید موانع گیوتین متحرک ، لیزر های خطرناک ، در های مجهز به حسگر ، غول سه سر ، اژدها ، باسیلیسک ، لرد ولدمورت و در آخر از پرسی ویزلی رو رد کنیم!

محفلی ها :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/6/21 20:42:54
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/6/21 20:45:02
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/6/21 21:30:45
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خیره سرمون جنگه ها! اردوی مدرسه که نیست!

---------------------
در برابر جمعیت میلیونی وزارت، دستگاه بزرگ و خفن و اینایی ظاهر شد که چون اصلا ربطی هم به داستان نداره من توصیفش نمیکنم

در این هین که ملتِ کارخونه ندیده، مشغول به به و چه چه بودند، گابر خودش رو به راجر یا همون جیمز رسوند و با صدای ارومی کنار گوشش گفت:

-هوشت...جیمز با منی؟

جیمز با صدای پچ پچ مانندی جواب داد:چی میگی؟ با من کار داری؟

-نه پس با راجر کار دارم! ببین الان بهترین موقعست که بریم از اینجا بیرون.
-چه جوری؟ بین این همه جمعیت؟؟
-بابا اینا الان هیچ کدوم حواسشون نیست، وزارت هم که خالیه چون همه کارکنانش اینجا جمع شدن! بهترین موقع که بریم دوباره اون انبار اسلحه بوقی و حمله کنیم کارخونه لوگو سازی اسپ. علاوه براینکه همشون غافلگیر میشن و وقت دفاع ندارن، تشکیلات وزارت خونه هم فلج میشه.
-اره خیلی خوبه! به بچه ها بگم؟
-اره کم کم همشونو خبر کن بگو بدون سر و صدا از اینجا خارج بشن، بیان جلو دهلیز وزارت. من اونجا منتظرتونم!

بعد گابر از جیمز جدا شد و درحالی که سعی میکرد راهش رو بین جمعیت باز کنه از کارخونه خارج شد.

در همین لحظه انیتا که بالای سکویی نزدیک وزیر ایستاده بود، متوجه عده ای شد که از گوشه و کنار جمعیت در حال خارج شدن هستند. بلافاصله به وزیر اسپ که همچنان مشغول سخنرانی بود نزدیک شد و در گوشش گفت:

-پخ...اسپ!
-بله و کار این ماشین اینه که...ببخشید چند لحظه...چی میگی بوقی وسط صحبت های من؟؟
-کوتاهش کن، زود بفرست برن سر کارشون.
-چرا؟
-یک مورد مشکوک دیدم الان ارتش رو خبر میکنم. فقط یهو نفرستیشون بیرون ها! خیلی ضایع میشه.
-باوشه حواسم هست!
-کارخونه تا چهل و پنج دقیقه دیه باید تعطیل باشه خوب؟؟
-خب.

انیتا بلافاصله از وزیر جدا شد، به گوشه ای از کارخونه رفت و بی سیمش رو از جیبش دراورد( این همه این گراوپ گفته وزارت اسپ پیشرفتست باز تعجب کنین خب؟؟) و با صدای ارومی تو بی سیم گفت:

-از انیتا به ارتش، از انیتا به ارتش، در حالت اماده باش باشید، مورد مشکوک دیده شده. پخش شید تو وزارت، سریع تر!

------------------------
سوژه احیا شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/6/21 18:31:52
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز که مونده بود باید چی بگه نگاهی به گابر انداخت و شروع به صحبت کرد ، عرق پیشونیشو پاک کرد و گفت: خب...این سه تا مرحله داره ... داشت ، کاشت ، برداشت!

گابر با شنیدن این جمله قاه قاه میزنه زیر خنده و هنگامی که نگاه های خیره جمعیت رو میبینه ساکت میشه!

یکی از کارکنان: ببخشید آقای راجر ، احیانا این سه مرحله ی زمین کشاورزی نبود؟
-خب ، نه ببینید اینا از اصطلاحاتیه که جزء حرفه ی ما محسوب میشه و کسی مثل شما اینا رو نمیفهمه!

اسپ که میبینه اوضاع داره بیخ پیدا میکنه سریع بحثو عوض میکنه و میگه: خب حالا این مراحل زیادم مهم نیستن، بیاید بقیه جاهای
کارخونه رو هم نشون بدم.
سپس خودش جلو تر از همه راه میفته و بقیه دنبالش و جیمز که تو دلش اسپو دعا میکنه که از این هچل درش اورده!

-و این هم یکی از معروف ترین محصولات من!لگوهای بازی!
جمعیت حاضر در کارخونه یه نگاه تعجب انگیز به ساختمان عظیمی که شباهت زیادی به ساختمان وزارت داشت و از لگوها یی که شکل اسپ روش نقش بسته بود و کلاه وزارتش هم به صورت کج روی سرش قرار داشت نگاه کردند.

-شما محشرین اقای وزیر.
بقیه نیز به تعریف و تمجید از اسپ میپردازند و اسپ رفته رفته از قرمزی به سفیدی و برعکس در میاد و سپس به سمت یکی از جعبه های بقل ماکت وزارت خونه میره و بازش میکنه و از توش یکی یه دونه لگو میده دست مردم بازدید کننده:اینو به عنوان یادگاری از من قبول کنید لطفا.

بعد برقی تو چشماش ظاهر میشه و میگه: و حالا یکی از مهم ترین و اصلی ترین قسمت های کارخونه!
گابر ابروشو بالا میندازه و میگه:و این قسمت مهم و اصلی چیه؟
-دنبالم بیاید تا نشونتون بدم...

و سپس به سوی ته کارخونه راه میفته و وقتی متوقف میشه:
و این هم ماشینی که همه ی اینا رو به وجود میاره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی پاتر در 1387/6/21 17:36:13
ویرایش شده توسط لیلی پاتر در 1387/6/21 20:18:14
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین موقع - در بین جمعیت رهسپار کارخونه
گابر سعی میکنه صورتش رو با دستش مخفی بکنه که جیمز در جلد (!!) راجر یکی میزنه پس گردنش :
_ خب اون نویسنده بوقی قبلی ناشی بود تو باید به حرفش گوش کنی؟!تو الان تغییر یافته ای بوقی!

گابر که تازه متوجه تغییرات خودش میشه دستشو بر میداره از رو صورتش.
_ چه خوشگلم من!

_ تو هست همیشه خوشگل گابر!

گابر سرش رو بر میگردونه به طرف منبع صدا : گراوپ! تو ... تو ... تو منو از کجا شناختی ؟!

گراوپ دستشو به شکمش میزنه ( یعنی ما اینیم دیگه ! ) بعد طی یک حرکت آنتحاریک ، گابر رو بغل میکنه و وارد یک اتاق متروکه وزارت خونه میشه!

در همین لحظه چون جمعیت نزدیک به کارخونه بودن ، شور و شوق زیادی برای داخل شدن به اونجا داشتن و تدی و جیمز و بقیه محفلی ها نتونستن بفهمن که گابر کجا غیبش زده!( بس که آی کیوشون پایین بوده )

چند دقیقه بعد
آسپ جلوی در چوبی و زینت کاری شده واستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت تا مطمئن بشه که همه نگاه ها متوجه به کارخونه هست ... سپس در رو با صدای قیژقیژ آرومی باز میکنه.

ملت بعد از دیدن کارخونه :

آسپ پشت موهاش رو با پشت دستش تاب میده و داخل کارخونه میشه ، کارکنان هم پشت سرش!

بعد از داخل شدن به کارخونه لوگو سازی!
آسپ به جاسم اون بالا نگاه میکنه و بعدش با اشاره دست بهش چیزی رو گوشزد میکنه!
جاسم میره تو اتاق و کمی بعد صدای موسیقی تمامی کارخونه رو در بر میگره!
_ ساسی مانکن ... عباس قادر ... هایده گنده ... حالا بیا ... میگن توی محلمون خوشگلی پیدا شده ه ه ...تو مانکن بی ساکشنی ... برو ببین ... برو ببین ... ماه اومده روی زمـــیـــــــــن!!
()

آسپ بر میگرده و خطاب به کارکنان میگه :
_ بسیار خب! اولین مرحله تولید لوگوی ما ، بازی های ویدوییه! درسته لوگو های ما فقط به اجسام ختم نمیشه... ما حتی در دنیای مجازی نیز لوگو ساخته ایم!

یکی از کارکنای وزارت : اولین بازی ویدیوی شما چی هست؟

آسپ : عباس قادری در شهر گوتام!

دوباره یکی دیگه از کارکنای وزارت : میشه مراحل ساختشو بپرسم؟

آسپ : جان؟ آها چیزه ... درسته من به فکر این موقع ها هم بودم! این مراحل ساخت رو مشاور عزیزم ، راجر دیویس نظاره گر بوده و فقط به صورت محرمانه اون بوده که ساختار این بازی ویدیویی رو میدونه ! راجو جون! بیا اینجا یک توضیحی بده!

و به راجر ( جیمز ) که سعی میکنه خودشو جمع و جور کنه و رنگش عین گچ سفید شده اشاره میکنه!

--------------------------
نکته : خب قاعدتاً جیمز این ساختار بازی ویدیویی رو نمیدونه بنابراین توضیح های خنده داری ایجاد میشه ... شاید هم دست محفلی ها رو میشه؟ هر چی شما بخواین!

نکته 2 : میتونین این گراوپ و گابر رو سوژه فرعی قرار بدین !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/6/21 16:37:33
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/6/21 16:40:14
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/6/21 16:42:29
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/6/21 16:45:18
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95