-بیگیرش بارتی
قررررچ....
و دیگر هیچکس بارتی را ندید...
اما این موضوع بی اهمیت از شدت جنب و جوش خانه ریدل چیزی کم نکرد.لرد سیاه درحالیکه حوله بزرگی را به دور خود پیچیده بود با عصبانیت از اتاقش خارج شد.
-مورفیییین....یا سالازار کبیر.باز من به این معتاد ماموریت دادما.این لباسای منو کجا گذاشتی؟مووووورف؟؟؟
کمی دورتر:
مورفین ردای سیاهرنگ براقی را در دست گرفته بود.
-حراجیه..آتیش ژدم به مالم..ردای اختشاشی لرد شیاه.بدو بیا که آخریشه.به به...هنوژ بوی ارباب میده.بدو بیا بابا...بدو که مواد نداریم.
خانه ریدل:
طولی نکشید که همه مرگخواران به همراه چمدانها و وسایل خصوصیشان در مقابل در ورودی جمع شدند.با ورود لرد سیاه و صدای فریاد جادویی گراوپ همهمه مرگخواران خاموش شد.
-توجه توجه..این علامت مخصوص حاکم بزرگ....نه چیزه..ارباب با ردای بلاتریکس وارد میشود.احترام بذارین.
مرگخواران تعظیم کردند.لرد سیاه با عصبانیت به بلیز اشاره کرد.بلیز پرچم بزرگی را که در دست داشت باز کرد.روی پرچم چهره وحشتزده وزیر فراری نقش بسته بود.شعار مخصوص بلیز زیر عکس با حروف درشت نوشته شده بود:
بگو مرگ بر آسپ...بگو مرگ برآسپ
لرد سیاه که در ردای تنگ بلاتریکس بشدت احساس ناراحتی میکرد پشت میکروفون جادویی رفت.
-اهم..یک دو سه..یک دو سه..صدا میاد؟خوب...لوسیوس شلوغی نکن.ریگولس آستین مونتی رو نکش.بلا اونجوری به من زل نزن.بلیز بوق سالازار بر تو باد.نمیشد یه کم خلاقیت به خرج بدی؟این چه شعاریه آخه؟خب..یاران وفادار لرد سیاه.همه شما میدونین که برای چی اینجا جمع شدیم.
سکوت...
-میدونین که؟؟!!
سکوت...
-نمیدونین؟!!!
انگشت مورگان به آرامی بالا رفت.لرد سیاه لبخندی زد.
-میدونستم.مورگان مرگخوار نمونه منه.بگو مورگان.
مورگان با ترس و لرز به لرد اشاره کرد.
-ارباب ببخشیدا..میخواستم بپرسم چرا یقه رداتون اینقدر بازه؟
لرد سیاه چوب دستی چهار مرگخواری را که در اول صف ایستاده بودند گرفت و پنج کروشیوی همزمان نثار مورگان کرد.
-ای بوق آلبوس بر شما.وقتی نمیدونین داریم کجا میریم برای چی آماده شدین؟سوروس اون عینک مسخره رو بردار، هوا ابریه.خب.مهم نیست.ارباب مثل همیشه لطف میکنه و بهتون میگه.ما داریم میریم که جامعه جادوگری رو از ننگ وجود اون وزیر ملعون پاک کنیم.آماده این؟
صدای فریاد مرگخواران بلند شد.
محفل ققنوس:
آلبوس دامبلدور کیف نارنجی رنگی را روی تختخوابش گذاشته بود و با آرامش اشیاء مورد نظرش را در آن میگذاشت.
-حوب...چیزایی که برای یک جنگ خونین لازم دارم.یه آبنبات عسلی-یه شیشه لیموناد-یه برس مخصوص ریش-یه...اوخ..اینو برای چی گذاشتم؟خجالت داره....
در اتاق آلبوس باز شد.
-دامبی بچه ها حاضرن.
آلبوس با همان آرامش به کارش ادامه داد.
-چند بار باید بگم قبل از وارد شدن در بزن؟خب.منم حاضرم.به بچه ها بگو وسایل اضافی با خودشون بر ندارن.به مالی بگومثل ماموریت قبلیمون ماهیتابه و قابلمه و دیگ نیاره.برویه کم به این هری محبت کن.بازم از صبحه داره گریه میکنه.کمبود محبتش عود کرده.
مری تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد.دامبل کیفش را بست و نقشه وزارت را از روی میز برداشت.
-خوبه.همه چیز آماده اس.من فقط دنبال گنجم.امیدوارم جنگی پیش نیاد ولی خب.باید احتیاط کرد.
دامبل بعد از اینکه از وجود چوب جادو در جیب ردایش مطمئن شد به بقیه محفلیها پیوست.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

) بر روی کنترل تلویزیون میکوبید و شبکه های مختلف تلویزیون را می آورد .

) .


)



! ) چرخ زد؛ روی هوا بلند شد و سپس مثل امپراطور دریا در هوا قدم زنان به سوی جیمز رفت. اما به علت اینکه اسلوموشن بود دیر تر از تد به منوی مدیریت رسید.
! تقصیر من نبود هاااا! تقصیر اینا بودش ... آخه دیر شروع کردیم ماموریت رو. به جون خودم بعدیا رو زود میزنیم! 



بوقی ها کجا بودین تا الان؟ نیم ساعته منتظرتونم!