جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 آبان 1387 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز در کافه محفل ققنوس آماده بود و میزبانان در حال خوشامد گویی به مهمانان بودند!آلبوس دستی به ریش خفنش کشید و بعد از در آغوش کشیدن هری گفت:اه هری من...چه عجب از این طرفا.بعد از آخرین تدریس خصوصی هاگوارتزم دیگه ندیدمت.چقدر بزرگ شدی.ماشالا بزنم به تخته!!

هری خودش را با زور از لای بازوان دامبل بیرون کشید و بعد از صاف و صوف کردن چین های بارانی اش پکی به سیگار برگ هاوانایش زد و گفت:هی پیری حالا درسته که ما تو جوونی یه کاری کردیم،ولی دیگه زمونه عوض شده،بخوای بازم دست از ریشت دراز تر کنی سریع حذف شناسه ات میکنم!

دامبلدور که اصلا انتظار برخورد سرد هری را نداشت با ناراحتی خودش را جمع و جور کرد و گفت:ای بابا...قدرت چقدر آدما رو عوض میکنه.انگار نه انگار این همون هریه که تا دیروز...
دامبل با دیدن نگاه خشانت بار هری حرفش را قورت داد و سریعا مشغول دست دادن با استر شد!

هری که به جای فرو رفتن در جو مدیریتی حال ÷درخوانده ای ÷یدا کرده بود یه وری روی نزدیک ترین میز کافه نشست و گفت:خیلی خب بابا...تا فردا میخواین سلام و احوال پرسی کنین؟زودتر بشینین سر میز که میخوام پودینگ توت فرنگیم رو بخورم!

همه سریع به حرف هری گوش کردن و هر کدام روی اولین میزی که دم دست بود نشستن.هری دست هایش را بهم زد و گفت:خیلی خب مری باود.زود باش اون پودینگ توت فرنگی رو بیار.
دامبل که شدیدا تحت تاثیر جذبه هری قرار گرفته بود به سمت اش÷زخانه دوید و بعد از نواختن پس گردنی ای محکم بر پس گله مری با عصبانیت گفت:مگه نمیشنوی هری میگه پودینگ رو بیار؟میخوای همه مون رو تو ایکی ثانیه بلاک کنن؟حواست جمع باشه اینا همه مدیرن.جلوشون سوتی بدی خودم خفه ات میکنم!

مری آب دهانش را به سختی قورت داد و بعد از کشیدن نفسی عمیق سینی گرد پودینگ را برداشت و به همراه دامبل راهی سالن کافه شد.وقتی از آشپزخانه بیرون امد همه نگاه ها به سمت دستانش خیره شده بود و میتوانست اشتیاق را در چشمان گرسنه مدیران ببیند!
مری خودش را به میز هری رساند و سینی را روی میز گذاشت.بعد در حالی که لبخند بلند بالایی ضمیمه صورتش کرده بود رو به هری گفت:این شما و این پودینگ توت فرنگی مری باود...

مری درپوش نیم دایره ای سینی را برداشت و منتظر بود تا لبخند حاکی از رضایت هری را ببیند.ولی برعکس متوجه شد هری در حالی که به شدت سیاه و کبود شده دستش را به سمت جیبش میبرد تا منوی مدیریتش را در بیاورد!
مری با تعجب به سینی نگاه کرد و دید به جای پودینگ که قرار بود درون ظرف باشد هیچ چیز قرار ندارد و میتواند در کف ظرف تصویر صورت رنگ پریده خودش را ببیند!

هری با عصبانیت فریاد زد:حالا منو مسخره میکنین؟زود تند سریع به من جواب بدین پودینگ کجاست.آلبوس من از تو جواب میخوام.وای به حال ریشت اگه جواب قانع کننده ای نداشته باشی!
آلبوس با ترس نگاهی به مری کرد و دلش میخواست کله وی را بکند اما میدانست که این هیچ تاثیری در آینده شومش نخواهد داشت!
در همین حال تد سقلمه ای به جیز که مشغول نوازش یویوی صورتی اش بود زد و به اهستگی گفت:هی جیمز،حالا وقتشه.برو باقی مونده کیک شکلاتی بلا رو بیار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1387 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
همان شب؛ خوابگاه مديران

- بقلي بگير!
- چيو بگيرم؟
- منوي كويي!

-بقلي بگير!
- چيو بگيرم؟
- منوي هري!

- بقلي بگير!
- چيو بگيرم؟
- منوي تدي!

- تدي كه منو نداره! باباش خبر نداره!

جماعت خز و خيل مديران درحالي كه روي مخده هاي واقع در حياط خوابگاه، به بالشهاي لريشون ( LOR ) تكيه زدن، ميزنن زير خنده. ظرفهاي پر و پيموني از تخمه گلپر و فالوده شيرازي و هندونه، جلوشون گذاشته و دارن از مهموني فرداي محفل ميگن.

- ميگم عله اين پسر خونده ي تو هم عجب موجود خفتيه! ديروز داش سر ممد ما رو شيره ميمالوند، تا باهاش وصلتي صورت بده، كه تو ميري نذاشتمش. باب سارا هس كه هس! بگو كلاه ايفاي نقشش رو بيچسبه كه باد نبرتش!

- سخت نگير استر! ولي باوشه. فردا كه رفتيم كافه شون، باهاش اختلاط ميكنم.

راجو و بارون نشستن جلوي تلويزيون و دارن فيلم هندي ميبينن...

راجو و بارون: اوهووو....موهووو...

آني و كويي سرشون رو بردن نزديك هم و دارن جيك و پيك ميكنن...

- ... من بهش قول دادم؛ دعوتم كرده كافه شون با هم از كيك شكلاتياي بلا بخوريم. عهه با اون دست پختش. ولي به خاطر ولدي دوس دارم برم!
- خب برو مرضي! واسه ي دعوت محفل هم يه بهونه ايي بيار ديگه؛ تو مديري، تو گولاخي، تو ميتوني سرشونو شيره بمالي!
- آره؛ به عله ميگم منوم خراب شده و ميخوام بمونم درستش كنم. واي كويي جون! تو چقد خوفي
كويي رو به دوربين:

توي راه كافه محفل

- جيمزيييي!...بوووووقي! (ك.ر.ب تدي) گريه نكن باب! يويوتو نجات ميديمش
- ولي پودينگاي مري چي؟ فردا مديرا ميان و آبرومون ميره جلوشون...نهههههه اون چيه تو آسمونه؟ ماااه؟
- عههه! تو هم هي ميخواي گرگينه بودن منو وارد رول كني! نخير! سياره ي درخشان زهره است
- اگه باب بزرگم بودش، بهمون ميگفت چيكار كنيم...
- حالا كه مجبوريم پودينگا رو براشون ببريم؛ ولي غصه نخور، ما هنوز يه كم از كيك شكلاتياي مرگخوارا رو داريم
...

كافه تفريحات سياه!

پـــق! بگيرشون! حالا يويوي جيمزو بده بوقي! جيمز درحالي كه چشمانش خيس و براق بود سرش رو تكون داد و منتظر شد تا نارسيسا يويوش رو پس بده...

بلا كه يكي از كلاه گيسهاي اربابشو روي سرش گذاشته بود و داشت جلوي آيينه خودشو نگاه ميكرد، برگشت و با لذت به پودينگاي مري نگاه كرد. نارسيسا لبخند رضايتي به لب آورد و يويوي جيمزو انداخت طرفش..

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

چيزي كه مشخصه آنيتا با مديرا به كافه محفل نميره و درعوض ميره سر قرارش با لرد سياه توي كافه تفريحات سياه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/8/9 12:24:20
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آبان 1387 02:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کیکهای شکلاتی کافه سیاه هر شب ناپدید میشود.بلاتریکس و نارسیسا برای دستگیر کردن دزد شبانه در یخچال کافه کشیک میدهند.نیمه شب تد ریموس لوپین و جیمز سیریوس پاتر وارد کافه سیاه میشوند.موهای بلا اشتباها به یخدان چسبیده و کنده میشود.تدی و جیمز با بلا و نارسیسا درگیر میشوند.
-------------------------------
نارسیسا با حالتی تهدید آمیز دمپایی را بالای سر تد تکان میداد.
-ای گرگ کوچولوی عوضی...فکر کردی به همین راحتیه که سرتونو بندازین پایین و بیایین سر وقت کافه ما؟

تد لبخند تمسخر آمیزی زد.
-اوهوم.دقیقا به همین راحتی بود.

ضربه دمپایی نارسیسا تد را ساکت کرد.نارسیسا بطرف بلا برگشت.بلاتریکس اشک ریزان درحال ترمیم موهایش بود.
-ای خدا...چیکار کنم.لرد با این قیافه نگام نمیکنه.اون دختره آنیتا موی لخت و نرم داره این هوا اونوقت من همین موهای وزوزی رو هم نتونستم نگه دارم.اهو...اهو...

نارسیسا با عصبانیت شانه های بلا را گرفت و بشدت تکان داد.
-بلاتریکس.بس کن.خجالت بکش.داری برای چند تا تار مو گریه میکنی؟ما اینجا دو تا محفلی داریم.میدونی این یعنی چی؟

بلا همچنان گریه میکرد.
-اوهوم.یعنی امشبم که کیک شکلاتی نداریم.میتونیم به جاش محفلی بخوریم.

چشمان نارسیسا برقی زد.
-نه من فکر بهتری دارم.

و بطرف جیمز رفت.
-اونو بدش به من.زود.

جیمز وحشتزده یویوی صورتیش را بغل کرد.
-نه خواهش میکنم.هر چی بخوای بهت میدم.یویومو ازم نگیر.من بدون اون میمیرم.

نارسیسا در نهایت خشانت یویوی صورتی رنگ جیمز را گرفت.
-این دیگه یویو نیست.این گروگان ماست.میدونم که فردا همه مدیرا برای خوردن پودینگ مخصوص مری باود به کافه محفل دعوت شدن.وقت انتقامه.شما دو تا باید برین کافه محفل و همه پودینگای توت فرنگیشونو برای ما بیارین.و فردا...فردا آبروی محفل جلوی مدیرا میره..موهاهاهاها..وگرنه....

نارسیسا چاقوی کوچکش را روی یویوی صورتی رنگ گذاشت.

تد ریموس به چشمان پر از اشک جیمز نگاه کرد.مطمئن بود که جیمز به هیچ قیمتی حاضر نیست یویو را فدا کند.باید این ماموریت را انجام میدادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اوهوووم...اهوووم...

چی میگی تو؟ شما دو تا دزدا دخالت نکنین ...

جیمزکه از بند شکنجه رهایی یافته بود لحظه ای خیره ماند و تد او را آرام از روی زمین بلند کرد سپس لبخ ندی زد وگفت:

-باشه، پس میشه برین کنار ما کیکو برداریم بریم ... دیگه داره دیر میشه.

نارسیسا و بلا تریکس همچنان در حال کل کل و شلخ و شونه کشیدن برای همدیگه بودن و به کل دزدها را فراموش کرده بودند .

نارسیسا: خیلی بی شعوری ، ئهه، ئهه ،ئهه

بلا:

تد در حالیکه ظرف کیک را با خونسردی بر میداشت ناخنکی به آن زد و رو به بلا گفت:

ببخشید دخالت میکنم ها، ولی فکر میکنم حق با نارسیسا باشه ...درست نمیگم جیمز؟

جیمز لحظه ای درنگ کرد و سپس ادامه داد: آره ، منم فکر میکنم که اینطوره ولی موضوع رو عوض نکن . ببینم چرا ناخونک میزنی به کیک ؟ مگه مال توئه؟ بده من کیکو... سپس با یویوئش به پیشانی تد کوبید و کیک را از دستان او قاپ زد.

تد دوباره دیس کیک را گرفت و سعی کرد آن را از دستان جیمز جدا کند .

تد در حالی که زور میزد:بدش من اون لامصبو...مال خودمه ... من بودم که گفتم کیکای شکلاتی اینجا حرف نداره.

جیمز: ساکت شو بوقی ، من بابام هریه همه کاره منم ...تو که بابات هری نیس!

نارسیسا و بلا با دیدن آن دو دست از دعوا برداشتن و نارسیسا در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد گفت:

حالا دعوا نکنین به همه میرسه ....

بلاتریکس لحظه ای خاطرات چند دقیقه پیش را در سر گذراند ...یخچال...کیک شکلاتی...نصفه شب...اس ام اس ...دزد...تیمور لنگ...

بلا: دزدای کثیف...کروشیو...بوم....دیش دان دیش داران اوه اوه....

طلسم کروشیو ی بلا به جیمز برخورد کرد و اورا به دیوار کوبید.تد در همان لحظه کیک را به صورت بلا کوبید و دو طلسم اکسپلیارموس به سمت دو خواهر فرستاد و چوبهای آنها به طرفی افتاد .

شترق...!!!!

تد یک چرخ زد و باسر به درون یخچال فرو رفت.

نارسیسا در حالیکه نفس نفس می زد با دمپایی بالای سر او ایستاده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من با فاشیسم مخالفم !

آدرس سایت توسط مدیر برداشته شد.
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا هر چه قدرسعی کرد تا موهای کثیف و فرفریش را که بیشتر شبیه به پشم گوسفند بود از یخجال جدا کند نتوانست () و نارسیسا که عجز و ناتوانی اورا دید به کمکش شتافت .

-آی .... ارومتر بوقی .... درد داره !
-تا تو باشی یه گوشه لم ندی با لرد اس ام اس بازی کنی .
-ببین تو به روابط من با لرد حسودیت میشه .
-واقعا برات متاسفم .... اخه اون با کله ی کچلش چی داره که من به روابط عشقولانتون حسودیم بشه .
-هوی به لرد توهین ..... ! آی آرومتر..... آی... !

بلا جیغی بس خفن زد و به کله کچلش دستی کشید !

-موهام کو بوقی ؟! کندیش . چی کارش کردی .
-به من چه ربطی داره () ! دیگه هم به من نگو بوقی ! بوقی عمته .
-کچل شدم . جوابو لردو چی بدم . اون منو با موهام دوست داشت ! دیگه منو نمیگیره ! وای !یا مرلین چی کار کنم ! ترشیدم رفت .
-ولی خودمونیما خیلی خوشگل شدی . به هم میاید! تو خوشگل اون خوشگل ! تو کچل اون کچل ! بچتونم به بچه ی خوشگلو کچل میشه . ()

نارسیسا پس از گفتن این حرف خنده ای بسیار ملیح کرد (). بلا که از این حرکت نارسیسا عصبی شده بود چوب دستیش را در دماغ نارسیسا فرو کرد و سپس به سمتش حمله ور شد و با دندانهایش گوش نارسیسا را گاز گرفت .
نارسیسا که تازه عمق فاجعه را درک کرده بود با یک حرکت شانگولری خود را از بلا جدا کرد و با یک کف گرگی دماغ بلا را طوری پرس کرد که شباهتی بسیار با لرد پیدا کرد .
بلا و نارسیسا در کشمکش بودند که صدای شخصی آندو را از حرکت بازداشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/4 2:03:09
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
قیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ ( لازمه بگم افکت چیه ؟ )
نارسیسا و بلاترکس خود را تا می توانستند عقب کشیدند . دست کوچکی که پوست آدامسی را نگه داشته بود ، درب یخچال را باز کرد . بلاتریکس چوبدستی خود را آماده نگه داشت که به محض باز شدن درب ، ورد مورد علاقه خود را زمزمه کند . همینکه درب به طور کامل باز شد :
- کروش ... بابا خاموش کن اون چراغ لعنتی رو !

با باز شدن درب یخچال ، چراغ اتوماتیک آن روشن شده بود و نورش چشمان بلاتریکس را میزد . نارسیسا که قبلا فکر این قسمت رول را کرده بود و عینک آفتابی خود را به همراه آورده بود ، وردی را زمزمه کرد و دزد کوچولو به شکل مجسمه ای منجمد درآمد که دستش به درب یخچال چسبیده بود .

- دزد کوچولو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نارسیسا با پشیمانی آمیخته با اندوه به مجسمه کوچکی که در برابرش می دید زل زده بود . بلاتریکس که چشمانش به تاریکی عادت کرده بود ، نارسیسا را به کناری پرت کرد تا حساب دزد دومی را برسد ولی همزمان ، یخچال پشت سرش سقوط کرد :
- آی آی آی ... چی شد ؟

نارسیسا به خواهرش نگاه دقیقی انداخت :
- بلا ، تو بسکه خودتو تو یخجال فرو کرده بودی موهات توی یخدون رفته و یخ زده . تو الان به یخچال چسبیدی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 22 مهر 1387 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي اول:اينقدر سر و صدا نكن بوقي.اصلا به جهنم،همون يويو بازي كردنتو ادامه بده.حداقل صداش كمتره.
صداي دوم:ديدي گفتم جرات تغيير شكل نداري؟اوووووووووووم!(افكت زبون درازي)
صداي اول به صداي دوم:حالا كه اينجوريه پس تماشا كن...(اول صداي جيغ و داد به گوش ميرسه ولي بعد صدا تبديل به خرخر و زوزه گرگ ميشه!چند لحظه بعد صدا دوباره به جيغ و داد تبديل ميشه و كمي بعد سكوت همه جا رو فرا ميگيره)!

-خيلي خب ببينم حالا ميتوني يويو بازي كني يا نه.
-اوهوووووو...ئههههههه خيلي نامردي يويو منو قورت ميدي؟اگه امشب به بابا نگفتم!
-اه بس كن ديگه بيا زودتر كيك رو برداريم برگرديم كافه.مشتري ها خيلي زياد شدن.خدا كنه امشب بيشتر كيك درست كرده باشن!
بلا كه از اين همه ديالوگ اول پست خسته شده بود چندتا سيب و خيار رو از جلوي صورتش زد كنار و اس ام اسي براي نارسيسا فرستاد.

نارسيسا كه متوجه ويبره گوشيش شده بود اون رو از توي قالب يخ برداشت و مشغول خوندن اس ام اس بلاتريكس شد:
دزدا بايد همين بوقي ها باشن.آماده باش وقتي در يخچال رو باز كردن غافلگيرشون كنيم.
نارسيسا كه از بلا زرنگ تر بود براي اينكه هزينه تلفنش زياد نشه در جواب به جاي اس ام اس زدن به بلا تك زنگ زد و منتظر شد كه در يخچال باز بشه!

در بيرون هنوز سر و صداي زيادي به گوش ميرسيد.به نظر نمي آمد دزد هاي آنان زياد حرفه اي باشند.چون مدام به اين طرف و ان طرف ميخوردند يا با صداي بلند با هم حرف ميزدند.بلا سعي كرد از روي دا شناسايي شان كند ولي هرچه فكر كرد چيزي به يادش نيامد.گرچه صدا و حرف هايشان خيلي آشنا بود.

در بيرون يخچال:
سارق اول به آرامي به طرف پيشخوان كافه رفت و با حسرت به بطري هاي خالي پشت آن نگاه كرد و به ديگري گفت:ببينم به نظرت اونا خون گلاسه هاي اضافه شون رو شب نگه ميدارن؟خيلي دلم ميخواد يه چندتاشو با خودمون ببريم.
سارق دوم كه يويو ديگري از جوراب پاي چپش بيرون كشيده بود و مشغول بازي با آن بود گفت:آره آره...من خون گلاسه ميخوام،ميــــــــــــخوام!

صداي اول با ترس به اطراف نگاه كرد و گفت:آروم بابا.الان جادوهاي سياه اينجا رو بيدار ميكني.بذار اول كيك رو برداريم بعد ميريم سراغ خون گلاسه ها.بدون كيك برگرديم تو كافه راهمون نميدن!
سارق دوم كه جويدن ادامس را به يويو بازي كردنش اضافه كرده بود گفت:اوكي،پس من ميرم كيك رو از توي يخچال بيارم.تو هم برو سراغ بطري ها خون گلاسه.
با شنيدن اين حرف بلا و نارسيسا تا جايي كه موقعيتش را داشتن حالت جنگي گرفتن و در حالي كه به صداي كشيده شدن نخ يويو گوش ميكردند منتظر باز شدن در يخچال شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 7 مهر 1387 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
همان شب ...

نارسیسا و بلا لباس عملیاتشون (متشکل از از یک پیشبند قصابی و دو عدد قابلمه بر روی سرشون) پوشیدن و در حالی که یک میز رو واژگون کردن و پشتش پناه گرفتن ؛ نارسیسا با یک دوربین شکاری اطراف رو میپائه و بلا هم اس ام اس میزنه!

نارسیسا: خب ببین ... همه منطقه مجهز به اشعه لیزر شده ... د ... لامصب وقتی من حرف میزنم اس ام اس نزن ... در پشت بومم تمام ساختمون های اطراف تک تیرانداز گذاشتیم .. خاموشش کن اون صاااب مرده رو دهِه! ضمنا گروه ضربت هم در اتاق پشتی تو کابینت ها مخفی شده و در صورت لزوم وارد صحنه میشه .. سوالی داری؟
بلا: ببینم .. جریان این یک لنگه دمپاییه که گذاشتی پشت گوشِت چیه؟

نارسیسا: هین؟ خب میدونی ... آدم نباید همیشه یک بعدی باشه ... اومدیم نتونستم از چوبدستیم استفاده کنم .. نباید اسلحه دومی داشته باشم و نباید برگ برنده دیگری در جیب داشته باشم؟
بلا!!!!!!!

نارسیسا: خب ... حالا نوبت اجرای مرحله دوم نقشه هست ...
بلافاصله نارسیسا از غیب دو عدد کاپشن باشکوه با نشان خاندان اصیل و باستانی بلک ها ظاهر میکنه ...
نارسیسا: بدو بپوش ... بجنب .. باید هر چی سریع تر بریم تو یخچال کاملا استتار کنیم تا به موقع مچ دشمن رو بگیریم ...

بلا: اینجوری که هر موقع در یخچال رو باز کنن ما رو میبینن!
نارسیسا: خب مام اونا رو میبینیم و مچشونو میگیریم ...
بلا: ولی یخچال خیلی تنگه .. اگر در رو باز کنن نمیتونیم درست شدت عمل نشون بدیم!
نارسیسا: نگران نباش با طلسم گشاد کننده یخچال رو جادار کردم دو تامون به راحتی شدت عمل نشون میدیم و مچشونو میگیریم!
بلا: ولی اینجوری ما از اوضاع بیرون خبر نداریم و نمیفهمیم بیرون اتاق چی میگذره ..
نارسیسات: اشکال نداره ... وقتی در یخچال رو باز کردن ما هم میفهمیم بیرون چه خبره و هم مچشونو میگیریم ...
بلا: ولی ما میتونیم خیلی بی دردسر "تر" غافلگیرشون کنیم ...
نارسیسا: مهم نیست ... وقتی در یخچال رو باز کردن سعی میکنیم بیش از اندازه غافگیرشون کنیم و مچشونو میگیریم!

بلا: خب پس بریم تو یخچال کاملا استتار کنیم...
نارسیسا: نه صبر کن ...
بلا!!!!!!!
نارسیسا: من یاد یکی از اشعار زیبای کتاب بیدل آواز خوان افتادم که در این وصف چه قشنگ سروده اند که ... شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره! ما خواب خوش میبینیم اون دنبال شکاره!
بلا: مطمئنی اینو بیدل نوشته؟
نارسیسا: آره تازه پشت جلدشم برام امضا کرده .. ایناهاش!
بلا: خیله خوب ... بیا حالا بریم کاملا استتار کنیم ...

بدین ترتیب بلا و نارسیسا میپرن تو یخچال و نارسیسا تو جا یخی قایم میشه و بلا هم میره تو جا میوه ای لابه لای میوه ها استتار میکنه ...

زمان میگذرد و اتفاق خاصی نمی افتد ....
پاسی گذشته از شب ...

- تـق تـــق تـق!
نارسیسا: بلا، جون من اس ام اس نزن انقدر. صداش رفته رو اعصابم ...
بلا: خرچ خرچ خرچ! تقصیر من نیست .. ارباب بی خوابی زده به سرش هی اس ام اس قلب میفرسته! تق تق ... خرچ خرچ خرچ ...
نارسیسا: تق تق کم بود خرچ چرم بهش اضافه شد؟
بلا: چیزی نیست دارم خیار میخورم ... راستی تو یخچال نمکدون نداری؟
نارسیسا!!!!!!!

ناگهان صدایی از بیرون یخچال شنیده میشه و خیلی سریع دو خواهر به بحث خودشون خاتمه میدن. در کافه باز میشه و صدای پایی به گوش میرسه و سپس صدای شکستن چندی از ظروف شکستنی به گوش میرسه ...
- ششششششششش !!! هزار بار گفتم موقع دستبرد زدن یویو بازی نکن پسره کور خنگ...
- نــــــــــــــومـــــــــــــوخواااااااااااام! (با صدای بلند خوانده شود)
- ششش ... ساکیــــــــت! زیادی حرف بزنی تغییر شکل میدما .. تغییر شکل میدما!
-

نارسیسا و بلا در یخچال!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/7/7 13:43:18
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/7/7 14:15:49
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/7/7 14:24:18
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 7 مهر 1387 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

نارسيسا خسته از كار روزانه پيشبندش را باز كرد و به كناري انداخت.
-آخيييش.بالاخره اين ظرفا تموم شدن.اين لردم وسواس داره ها.هر دفعه مياد اينجا هشتصد تا ظرف كثيف ميشه.

بلا درحاليكه سعي ميكرد بارتي را به سر چوبي بسته و از آن به عنوان "تي" استفاده كند لبخندي به نارسيسا زد.

نارسيسا در يخچال مشنگي را باز كرد.
-بلا كيك شكلاتي تموم شده.ازش فقط يه تيكه كوچيك مونده.

بلا دست از سر بارتي برداشت.
-تموم شده؟ولي كيك شكلاتي رو ديشب درست كردم.چطور ممكنه؟

نارسيسا به يخچال خالي اشاره كرد.
-ام..نميدونم.راستش چند روزه اوضاع همينجوريه.يعني ما اينقدر فروش كيك داريم؟

بلا با تعجب به جاي خالي كيك خيره شد و به فكر فرو رفت.كيك شكلاتي كافه سياه در دنياي جادويي شهرت زيادي داشت.ولي به دليل اينكه اين كافه پاتوق مرگخواران بود كسي جرأت نميكرد قدم به آن بگذارد.

در كافه باز شد و ريگولس درحاليكه آب از سرو رويش ميچكيد وارد كافه شد.
-اوه..عجب بارونيه.يه بستني توت فرنگي لطفا.

نارسيسا همانطور كه در فكر بود مشغول آماده كردن بستني شد.
ريگولس جاروي خيس شده اش را در گوشه كافه جلوي شومينه گذاشت.
-الان از جلوي كافه محفل رد ميشدم.نميدونين چه خبر بود.توي كافه پر آدم بود. يه عالمه جادوگر و ساحره هم جلوش صف كشيده بودن.ميگن تازگيا كيك شكلاتي آوردن.مزه اش حرف نداره.البته چيزه ها...من خودم نچشيدم.فقط شنيدم.

بلا و نارسيسا با ترديد به هم خيره شدند.نارسيسا به بلا نزديك شد.
-يعني ممكنه؟به نظر تو بهتر نيست امشب بمونيم اينجا تا ببينيم موضوع چيه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مهر 1387 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بلـیز خواست فریاد بزند که «این عروسک بارتیه اونم توپشه» که یاد انگشتر لرد و تدی افتـاد و با عجلـه به طرف آنی مونی رفت!

از میان آبها و سنگلاخ ها گذشت ، حتی چیزهای لزجی که مانند جلبک به زیر پایش میرفتند ، هم مانعی برای مسیرش نبود. به سرعت هرچخ تمام تر میرفت و میرفت و میرفت! (چی گفتم؟ )

آنی مونی دست کوچک را از زیر کوه چیز ها بیرون کشید و در همین لحظه بلیز با خشانت هرچه تمام تر دست تیکه تیکه شده رو از چنگ آنی مونی بیرون کشید.

انگشتری با سنگ بیریختی در تیکه دستی بود که مطمئنا باید برای تدی میبود.

بلیز : هوم! بلاخره انگشتر این کله کچل پیدا شد...

و به سمت در حفره برگشت. آنی مونی نگاهی به تل چیزهای رنگارنگ انداخت و گفت:

_پس جنازه ی این پسره چی؟

بلثیز بدون اینکه برگردد به آنی مونی جواب داد:

_ اون هم قاطی غذا هات!


در اتاق



بارتی روی زمین داره جیغ و ویغ و اینا میکنه.

_بابایی...مگه قرار نبود رنک رو به من بدی؟ پس چرا کروشیو میکنی؟

لرد سیاه چوبدستش رو از بارتی کنار کشید. کله ی کچلش رو خاروند.

_هوم! نیدونم!

سوروس به لرد نزدیک شد و درگوشی چیزی به لردسیاه گفت. ولدمورت سری به نشانه ی فهمیدن چیزی تکان داد.

_آها! یادم اومد! چون من لردولدمورت هستم !

ملت مرگخوار برای لردولدمورت دست زدند.

بارتی:



*
و بدین ترتیب انگشتر لردولدمورت پیدا شد . تدی در راه خروج از فاضلاب تیکه تیکه شد. بارتی تا 6 ماه از حقوق کار در کافه محروم شد.
جسد جیمز تیکه تیکه شده (بعد از تلاش فراوان برای سرهم بندی)به فاضلاب انداخته شد تا در کنار برادر خودش آرام گیرد.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/7/4 13:33:59
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده