جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 2 دی 1387 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا ارباب از هر نوع دوئل و دعوتی استقبال میکنه.دعوتنامه شما به بلیز زابینی ابلاغ شد.ولی به دلیل مشغله های وزارتی ایشون احتمالا سوژه شما(در صورت قبول بلیز) با چند روز تاخیر داده میشه.

ویرایش:بلیز اطلاع داد که هیچ نوع مشغله وزارتی نداره.بنابراین:
سوژه دوئل نارسیسا و بلیز زابینی:آزاد

دلیل انتخاب نکردن سوژه تنبلی نیست.میخوام آزادانه درباره هر چی که میخوایین بنویسین.بدون محدود شدن.

بدون احتساب امروز 5 روز فرصت دارین.

نکته کنکوری:از این به بعد دوئل کننده ها میتونن با توافق هم سوژه آزاد رو انتخاب کنن.

------------------------------------------------------
نتیجه دوئل:

لرد ولدمورت و مری باود:


-ولم کنین،حق ندارین با من اینطور رفتار کنین.شما هیچی نمیدونین.

صدای خشمگین ساحره در راهروهای وزارت سحروجادو منعکس شد.ساحره بشدت تقلا میکرد که از دستان قدرتمند دو مرگخواری که اسیرش کرده بودند رها شود ولی بی فایده بود.

-تو به من قول دادی.چطور تونستی؟قول داده بودی.

جادوگر سیاهپوش با گامهای آرام به مری نزدیک شد.
-قول؟خب...راستش الان که فکر میکنم میبینم حرف زدن کار خیلی آسونیه مری،ولی وقتی نوبت عمل میرسه...خب...کار کمی سخت میشه.باور میکنی حساب قولایی که تا الان دادم دیگه از دستم دررفته؟

چشمان مری از شدت خشم و نفرت برق میزد.
-باشه.من از مرگ نمیترسم.اینو که خودتم خوب میدونی.من خیلی وقته مردم.روحم مرده.قلبم مرده.ولی به خواسته آخرم احترام بذار.خودت منو بکش.

لرد سیاه لبخندی زد.
-کشته شدن به دست لرد سیاه!این باید آرزوی خیلی از جادوگرا و ساحره ها باشه.ولی میشه لطف کنی و به من بگی که چرا باید برای همچین کار بی ارزشی چوب دستیمو در بیارم؟نه مری...کار من با تو تموم شده...بکشینش...به هر روشی که دوست دارین.

خنده تحقیر آمیز لرد کاسه صبر ساحره را لبریز کرد.همیشه از این جادوگر مغرور و بی رحم متنفر بود.ولی هیچوقت فرصت و شاید جرات ابرازش را نداشت.ولی حالا...چیزی برای از دست دادن نداشت.
-نمیتونی نه؟نمیتونی منو بکشی.میدونی ولدمورت؟دلم برات میسوزه.موجود ضعیف و بیچاره ای هستی.ما میتونیم ازت دور بشیم.میتونیم ازت فاصله بگیریم، ولی تو نمیتونی.نمیتونی از خودت دور بشی.تو مجبوری همیشه و در هر حالتی خودتو تحمل کنی.باید کار سختی باشه.دلم برات میسوزه!

ولدمورت ایستاد.دستش بطرف چوب جادویش رفت.ولی قبل از رسیدن به آن متوقف شد.خاطرات گذشته در ذهنش جرقه ای زد.نمیتوانست...به آرامی به مری پشت کرد و به راهش ادامه داد.
-بکشینش...

زمزمه غم انگیز مری لابلای قهقهه جنون آمیز مرگخواران گم شد.
-نتونست...نتونست منو بکشه.هیچوقت نمیتونه و با مرگ من هرگز کسی نمیفهمه چرا...

ساعتی بعد ماموران وزارت جسد ساحره را روی زمین پیدا کردند درحالیکه لبخند غم انگیزی روی لبانش نقش بسته بود.حدسش درست بود.هرگز کسی عمق درد مری را حس نکرد.هرگز کسی نفهمید چرا...
--------------------------------------------------------------------
ایوان روزیه:
لرد ولدمورت:27 امتیاز _مری باود:25 امتیاز

آلبوس سوروس پاتر:
لرد ولدمورت:28 امتیاز _مری باود:27 امتیاز

امتیازات نهایی:
لرد ولدمورت:27.5 امتیاز_ مری باود:26 امتیاز

برنده دوئل:لرد ولدمورت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/2 15:05:53
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 1 دی 1387 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مای لرد

بدینوسیله، رسما بلیز زابینی رو به دوئل دعوت می کنم.

اممم... انگیزه... سه تایی هست:

1- یکیش که قبلا نوشته بودم و منتظر موندم خود بلیز خوندش و بعد به دلایلی پاکیدمش.

2- انگیزۀ خاصی ندارم، فقط خواستم دور همی یه نموره همدیگه رو بکشیم.

3- این یکی خصوصیه:
[spoiler=فقط مای لرد بخونن ]بالاخره یه تاپیکی گیرمون اومد که سوژه مفتی بدن و رول تک پستی بخوان! مام یه رقیب خفنز گیر آوردیم که انگیزه بشه یه کم تو رول زدنمون دقت کنیم

هوی بلیز بوقی! کی گفت بیای پیغام خصوصی من و لردو بخونی؟ [/spoiler]

همونطور که من و بلیز معتقدیم: مهم نیست بمیریم، یا زنده بمونیم... مهم اینه که درست مبارزه کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/1 23:08:01
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 1 دی 1387 09:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خب اول به یکی ! بگم که اتفاقاً لرد منظور منو خیلیم درست گرفت ، منتهی یه جاهاییش رو نباید کس دیگه متوجه می شد ...


تو پست قبلی هم گفتم ، اعتراضی به امتیازات نبود ...

نقل قول:
احساس من این بود که اسامی روی دید تاثیر گذاشته بود ، و نه امتیازات !


داورها خوب هستند و کسی هم در داوریشون شکی نداره ، گرچه حتی برای دوئل خودمون هم انقدر اطمینان دارم که بخوام بگم فقط خود لرد داوریش رو به عهده بگیره ...

اما من همونطور که گفتم وقتی دیدم دیدن روی من تاثیر میزاره ، انتظار تاثیر بر روی بقیه رو هم داشتم ... (نظر شخصی بود ، باز نارسیسا نیای بگی این به تو ربط داره و ... )

و در کل به لرد گفتم که پیشنهاد بود فقط ، از نظر من بهتر می شد چون داورامونو انقدری قبول داریم که مطمئنیم کسی پشت پرده باهاشون حرف نیمزنه ...

روی دید ! خواندن پست از طرف خواننده ( یکی مثل خودم ،که فکر میکنم ربطی به دوئلهای قبلی نداشتم و فقط به همین خاطر قبل از اعلام نتیجه خودمون پیشنهاد دادم که شبهه ای برای کسی پیش نیاد ) تاثیر میزاره ...

نباید اینو میگفتم اما فکر میکنم جا داره که بگم :

در رابطه با پیش آمدن شبهه ، ذهن شبهه دار مطلب رو شبهه دار جذب میکنه ولا غیر ...

مرسی لرد ... همونطور که گفتم نظراتم رو پاک میکنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 1 دی 1387 03:06
نمایش جزئیات
آفلاین
حس میکنم مری و نارسیسا باید با هم دوئل کنن.

قبل از هر چیز از فلیت ویک به خاطر همکاری و امتیازاش تشکر میکنم.

و اما درباره اعتراض!

اولا باید بگم که میدونم منظور مری قضاوت من یا ایوان یا داورای سوم نبوده.فقط خواسته برای بهتر شدن اوضاع یه پیشنهاد بده.ولی بهتره درباره داورا توضیح بدم که شک و شبهه ای برای بقیه باقی نمونه که چرا من و چرا ایوان؟

قضاوت و داوری کار خیلی سخت و مسئولیت سنگینیه که نمیشه به عهده هر کسی گذاشت.درباره انتخاب داورا خیلی فکر کردم.درباره خودم مطمئن بودم که اسم یا سابقه یا گروه کسی روم تاثیر نمیذاره و بی طرفانه قضاوت میکنم.ولی درباره داور دوم.ایوان روزیه رو انتخاب کردم چون اولا یکی از قدیمیترین اعضای سایته که تقریبا همزمان با من عضو سایت شد.دوما از روزی که عضو شد هرگز تو هیچ دعوایی شرکت نکرد.یکی از مثبتترین اعضای سایته که فقط فعالیتشو میکنه و کاری به کار کسی نداره.با کسی دشمنی نداره.مطمئنا از کسی هم نمیترسه.ضمنا مشاور ایفای نقش هم هست.خوب مینویسه و قدرت تشخیص پست خوب رو داره.با وجود این با منم اونقدرا ارتباط نداره که بشه گفت امتیازا رو با هم هماهنگ میکنیم و میدیم.علاوه بر این ما برای شرکت کننده ها حق انتخاب داور قائل شدیم.

اعتراضها کاملا طبیعیه.برای اینکه سلیقه ها فرق میکنه.مخصوصا با توجه به اینکه کیفیت پستها بیشتر از حد انتظار من بود.شاید به نظر بعضیا پست مرده ها(یا همون بازنده ها) بهتر باشه.
این قضیه تاثیر گذاری اسمها هم واقعا موضوع حساسی بود که باعث شد داور دوم رو با دقت بیشتری انتخاب کنم.چون واقعا سخته که آدم سابقه و اسم و فعالیت کسی رو در نظر نگیره.برای همین بود که فقط به دو داور اکتفا کردم.الانم فکر نمیکنم اسم هیچکدوم از شرکت کننده ها نه روی من و نه روی ایوان تاثیر گذاشته باشه چون هر دومون از همه این شرکت کننده ها قدیمی تریم.پستا رو خوشبختانه همتون میبینین.بخونین و قضاوت کنین و در صورتیکه کوچکترین اعتراضی داشته باشین داورای جدید انتخاب میکنیم و پستاتون دوباره داوری میشه.کسی هم ناراحت نمیشه.

من و ایوان همزمان امتیازایی رو که دادیم برای هم ارسال کردیم که هیچکدوم نتونیم با دیدن امتیازای اون یکی امتیازای خودمونو عوض کنیم(گرچه هیچ شک و شبهه ای نسبت به هم نداشتیم).

اعتراف میکنم که از یکی از کارام پشیمون شدم.اونم این بود که داوری پست خودمو به عهده ایوان گذاشتم.بهر حال ایوان سالهاست منو میشناسه(تو سایت) و تو این تاپیکم داریم با هم همکاری میکنیم.فکر اینکه این همکاری حتی یک در صد ممکنه رو داوری ایوان تاثیر بذاره باعث شد فکر کنم که شاید بهتر بود داور دوممونم یکی دیگه میشد.ولی کار از کار گذشته بود و به آسپ اطلاع داده شده بود.

قبول دارم که با هیچ روشی نمیشه صد در صد عادلانه بودن امتیازاتو تضمین کرد.اون روشی که مری پیشنهاد کرد خوبه ولی اشکالاتی داره که کارو پیچیده تر میکنه.مطمئنا بعضی از شرکت کننده ها سعی میکنن با داورا ارتباط برقرار کنن و بگن پست خودشون کدوم بوده و باز همین آش میشه و همین کاسه شایدم بدتر!!چون کارا پشت پرده انجام میشه.به نظر من روش فعلی که همه چیز جلوی چشم همه انجام میگیره مطمئن تره.

درباره دوئل کردن برنده ها با هم...در صورتیکه اعضا کلا برای دوئل ثبت نام میکردن اینم پیشنهاد خوبی بود.ولی چون طرف مقابلشونو خودشون انتخاب کردن بهتره همینجا تموم بشه.

در مورد سوژه ها.این سوژه ها رو من و ایوان با مشورت هم از بین سی چهل تا سوژه انتخاب کردیم.سعی کردیم سوژه یه طرفه نباشه تا هر دو طرف بتونن راحت دربارش بنویسن.سعی کردیم نقطه مشترکی برای هر دو طرف ایجاد کنیم.ولی به هر حال توانایی ما هم تا یه حدیه.شاید سوژه ها برای چند نفر جالب نبوده.سعی میکنیم از این به بعد بهتر و جذابتر بشن.

گذشته از این قضایا بهتره یادآوری کنم که برد و باخت در دوئل که فقط با در نظر گرفتن یک پست انجام میشه نمیتونه نشان دهنده خوب یا بد نوشتن کسی باشه.جیمز باخت.نظر کسی درباره بهترین بودنش عوض شده؟فکر نمیکنم.درباره بقیه مرده ها هم همینطوره.

در مورد غلط املایی و اینا.به نظر من کل پست باید به عنوان یک مجموعه در نظر گرفته بشه و زیبایی و کشش داستان خیلی مهمتر از پاراگراف بندی و غلط املایی بود.بقیه مواردم در نظر گرفته شد ولی معیار اصلی جذابیت پست و ارتباطش با سوژه بود.

خلاصه بی تعارف اگه میخوایین داوراتونو خودتون انتخاب کنین.مطمئن باشین کسی ناراحت نمیشه.حتی اگه روش دیگه ای برای داوری در نظر دارین راحت بگین.برای دوئل دو نفر دوئل کننده ها اختیار کامل برای داوری (تعیین داورها و تعداد و روش داوری)دارن.ضمنا نظراتونم با خیال راحت بگین.بالاخره ما هم باید اشکالات کارمونو بفهمیم.

نکته آخر اینکه اینا برای مری نبود.لابلاش به پیشنهادای مری هم جواب دادم ولی بیشترش جواب سوالایی بودن که شاید برای خیلیا پیش اومده باشه.

دوئل کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/1 6:08:30
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نتیجه دوئل:

دیگه توانی نداشت. همه ی نیرویش را برای کلاسها خرج کرده بود. او در این شرایط وخیم به اسنیپ احتیاج داشت. باید یک معجون تقویتی می نوشید.
پاهایش توان نداشت. زانوهایش خم شد و تقریبا روی زمین نشست. و آخرین چیز پرتو یسبز رنگ بود. بدون هیچ اخطاری بدون هیچ نشانه ای.
اون خود باعث مرگ خودش شد!

نارسیسا مالفوی و آلبوس دامبلدور:


امتیازات:
ایوان روزبه:
نارسیسا:25 امتیاز آلبوس دامبلدور:21 امتیاز

لرد ولدمورت:
نارسیسا:28 امتیاز آلبوس دامبلدور:26 امتیاز

پرفسور فلیت ویک:
نارسیسا مالفوی27امتیاز آلبوس دامبلدور:25امتیاز

امتیازات نهایی(میانگین سه امتیاز)
نارسیسا:27امتیاز آلبوس دامبلدور:24امتیاز

برنده دوئل:نارسیسا مالفوی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/9/30 18:47:15
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/9/30 19:09:36
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 02:42
نمایش جزئیات
آفلاین
نتایج دوئل:

بارتی کراوچ و پیوز:

باد به شدت شاخه های خشک درختان را تکان میداد.بارتی فریاد زد:خوب گیرت آوردم روح مزاحم.اینجا دیگه نمیتونی از دستم در بری.
پیوز چرخی در هوا زد و در حالی که با دهانش صدای زشتی در می اورد گفت:حالا میخوای چیکار کنی مثلا؟
بارتی چوب جادویش را در آورد و با فریادی مملو از خشم طلسمش را به سمت پیوز فرستاد.پیوز از کنار طلسم جا خالی داد و با عصبانیت چوب جادویی را که برداشته بود بدست گرفت و گفت:فکر کردی من نمیتونم طلسم کنم؟کور خوندی پسر جون،یادت رفته من نیمه جامدم!
در یک لحظه هر دو با تمام وجود طلسم هایشان را به سوی یکدیگر میفرستند.طلسم سیاه بارتی به طلسم نقره ای رنگ پیوز برخورد میکند و به سمت صاحبان خود کمانه میکنند.طلسم طلایی با فشاری کوبنده از درون کالبد پیوز رد میشود.ولی در آن سو طلسم سیاه قلب بارتی را میشکافد و پیکر بی جانش را به زمین می اندازد.

امتیازات:

ایوان روزیه:
بارتی کراوچ:21 امتیاز پیوز:22 امتیاز

لرد ولدمورت:
بارتی کراوچ:24 امتیاز پیوز:26 امتیاز

امتیازات نهایی:

بارتی کراوچ:22.5 پیوز:24 امتیاز

برنده دوئل:پیوز
--------------------------------------------------------------------
تد ریموس لوپین و البوس سوروس پاتر:

زمان متوقف شده بود.همه چیز در سکوت و سکون مطلق فرو رفته بود.قطره های خون راه خود را به آرامی از روی تیغه فلزی خنجر به سمت پایین پیدا میکنند.تادیل با صدایی دورگه که حاکی از نفرت و ناباوری بود گفت:خودت خواستی آسپیل.خیلی سعی کردم جلوت رو بگیرم.
آسپیل با دست به رای تادیل چنگ انداخت.تصور اینکه زندگی تا دقایقی دیگر برایش پایان میافت سخت بود.با حنجره ای خون الود گفت:اشتباه کردی...تادیل.تو خانواده رو...نابود کردی.همه چیزو نابود کردی.
تادیل با فریاد گفت:نه...این تو بودی که همه چیزو فردای خواسته هات کردی.تو داشتی خانواده رو به خواسته های خودت میفروختی.باید جلوت رو میگرفتم.من هزار بار بهت گفتم...برادر.
آسپیل ردای تادیل را محکم تر چنگ زد.میخواست چیزی بگوید.میخواست هدفش را برای او روشن کند.باید به او میگفت که در این میان چه گذشته است.
ولی مرگ مجالی برای این کار به او نداد.درست قبل از اینکه بتواند حرفی بزند بدنش شل شد و دست هایش ردای تادیل را رها کرد.

امتیازات:

ایوان روزیه:
تد ریموس لوپین:27 امتیاز آلبوس سوروس پاتر:25 امتیاز

لرد ولدمورت:
تد ریموس لوپین:27امتیاز آلبوس سوروس پاتر:28 امتیاز

امتیازات نهایی:
تد ریموس لوپین:27 امتیاز آلبوس سوروس پاتر:26.5

برنده دوئل:تد ریموس لوپین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1387/9/30 2:45:19
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1387 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نتایج دوئل:

مورفین گانت و جیمز سیریوس پاتر:

با وجود تابش شدید آفتاب دو جادوگر بشدت میلرزیدند.با چشمان مصمم به هم خیره شده بودند.جادوگر بزرگتر سکوت را شکست.
-ژود باش.شوب دشتیتو در بیار.بالاخره دیر یا ژود باید این اتفاق میفتاد.

جادوگر کوچک با دستپاچگی به دنبال چوب دستیش گشت.
-امم...نیست...پیداش نمیکنم.

جادوگر بزرگتر با قدمهای لرزان بطرفش رفت.با عصبانیت دستی به ردای کوتاهش کشید.
-یقه تو شاف کن ببینم.همیشه حواش پرت بودی.اون یکی ژیبتم بگرد.نکنه باژ وشط کابوی باژی گذاشتیش تو کمر بندت؟

جادوگر کوچک گشت و گشت.
-نه بابا امروز کابوی بازی نکردم.مورفین...نیست.حتماجا گذاشتمش تو خونه.

مورفین آهی کشید.
-خب پش چاره ای نیشت.قوانین میگه دوئل باید شر شاعت انجام بشه.چشماتو ببند.نور زیاد همیشه چشماتو اذیت میکرد.

جادوگر کوچک چشمانش را بست.جادوگر بزرگ به سختی سر کوچک جیمی را هدف گرفت.صدای داور به گوش رسید...شروع...جادوگر بزرگ همه نیرویش را جمع کرد.

-آواداکداورا

جادوگر بزرگ از داور خواست محل دوئل را ترک کند.چون او قصد دارد جیمز سیریوس کوچک و یویوی صورتیش را با دستان خودش دفن کند.
داور رفت و هرگز نفهمید که موقع دفن جیمی،چوب جادوی کوچکی از کمربندش روی زمین افتاد.مورفین با افسوس چوب دستی را هم همراه یویوی صورتی دفن کرد.

امتیازات:

ایوان روزیه:
مورفین گانت:29 امتیاز _جیمز سیریوس پاتر:26امتیاز

لرد ولدمورت:
مورفین گانت:30 امتیاز _جیمز سیریوس پاتر:28 امتیاز

امتیازات نهایی:

مورفین گانت:29.5 امتیاز_جیمز سیریوس پاتر:27 امتیاز

برنده دوئل:مورفین گانت
--------------------------------------------------------------------
بلاتریکس لسترنج و آنیتا دامبلدور:

-مال منه!
-مال خودمه!
-من زودتر دیدمش.
-من زودترتر دیده بودمش.

دوساحره دو گوشه عکس جادوگر زشت و مخوف را گرفته بودند و از دو طرف میکشیدند.
-اصلا تو از کجا پیدات شد؟من و ارباب با هم خوشبخت بودیم.
-تو از کجا پیدات شد؟آهان.بذار بگم.از آزکابان.با شوهرت اون تو بودی.شوهرت...رودولف.یادت میاد که؟

بلاتریکس عکس را بیشتر کشید.
-ولش کن گفتم مال منه.

-مال توئه؟رودولف اینو میدونه؟اصلا خود ارباب اینو میدونه؟تو داری تو تخیلات زندگی میکنه.

بلا واقعا عصبانی شده بود.با یک حرکت ناگهانی عکس را بطرف خودش کشید.آنیتا نتوانست مقاومت کند.بلا عکس را بدست آورده بود.ولی شتاب بیش از حدش باعث شد قادر به حفظ تعادلش نباشد.از پشت روی میز کوچک چوبی سقوط کرد.آنیتا با وحشت به لبخندی که روی لبهای بلا خشک شده بود و خونی که از پشت سرش-محل برخورد سر با گوشه میز_جاری بود خیره شد.طولی نکشید که وحشت از چشمانش محو شد.لبخندی زد.جلو رفت و عکس را از لابلای انگشتان بلا بیرون کشید.
-من که گفته بودم مال خودمه!

امتیازات:

ایوان روزیه:
آنیتا دامبلدور:26 امتیاز _بلاتریکس لسترنج:25 امتیاز

لردولدمورت:
آنیتا دامبلدور:26 امتیاز _بلاتریکس لسترنج:25 امتیاز

امتیازات نهایی:

آنیتا دامبلدور:26 امتیاز _ بلاتریکس لسترنج:25 امتیاز

برنده دوئل:آنیتا دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/9/30 2:06:53
تدی .vs آل سو
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای پاق ضعیفی به گوش رسید و پیکر شنل پوشی با قامت بلند در جنگل ظاهر شد. چوبدستیش را بالا گرفت و با دقت به اطرافش خیره شد. جز صدای شرشر ملایم آبی که از پشت سرش به گوش می رسید هیچ صدایی شنیده نمیشد. با گام هایی شتابان و محکم به سمت عمق جنگل حرکت کرد. شنل بلندش بر روی علف ها خش خش صدا می کرد. سرش را بلند کرد و نگاهی به آسمان انداخت. تاریکی شب به تدریج همه جا را در بر می گرفت. شنلش را محکم به دور خود پیچید و سرعتش را بیشتر کرد. بعد از گذشت چند دقیقه به نقطه ای از جنگل رسید که تراکم شاخ و برگ درختان پیرامونش مانع از ورود نور به آنجا میشد. کمی آنطرفت تر بر روی کنده درختی، پسری جوان با موهای بلندِ لخت و ظاهری آرام و خونسرد نشسته بود.

پسرک با دیدن جادوگر شنل پوش که به او نزدیک میشد لبخند کوتاهی زد و از جایش بلند شد و به سمت او حرکت کرد. دست یکدیگر را گرفتند و محکم فشردند. پسرک که چشمان سبزرنگش در غروب خورشید برق میزد با لحن آرامی گفت:
-سلام تادیل، ممنون که به موقع اومدی.

تادیل به سرعت جواب داد:
-خواهش می کنم.
هیجان عجیبی در صدایش دیده میشد. آسپیل نیز متوجه شد و در حالی که سعی می کرد چهره اش عادی به نظر برسد گفت:
-خب سراپا منتظر حرفی هستم که به خاطر اون منو از هاگزمید به اینجا کشوندی. گفته بودی محل سکونت لورا رو میدونی. من هنوز یه خرده حساب با اون لعنتی دارم.

تادیل با دقت به اطرافش خیره شده بود. گویی شنیدن حرف های برادرش ارزش چندانی نداشت. بعد از مکث کوتاهی دوباره به آسپیل خیره شده و گفت:
-اوه، البته. با کمک استون خونشو پیدا کردم. ظاهرا توی حومه لندن زندگی می کنه. کنار رودخانه ماریس، شماره شونزده.

آسپیل غرولندی کرد و با عصبانیت گفت: همیشه یک جایی برای پنهان شدن داره. هیچوقت نفهمیدم چطور میتونه این همه جا به جا بشه و باز هم... اون چیه توی دستت؟!

تادیل خنجر طلایی رنگ را محکم در دستانش فشرد. به آرامی نفس می کشید ولی قلبش با شدت می تپید. آسپیل که متوجه این تغییرات ناگهانی نشده بود با آسودگی گفت:
-اوه، خنجر پاسکو! خوشحالم که سالم نگهش داشتی. همونطور که توی تولد شونزده سالگیت بهت گفتم این خنجر قدرت های جادویی خاصی داره که فقط صاحبش میتونه ازش استفاده کنه. هنوز اون خراشی رو که فردای اون روز روی پیشونیم انداختی یادم نرفته.

و با نیشخند به سرش اشاره کرد. تادیل به حرف های او توجهی نداشت. درونش به شدت درگیر بود. تصمیم خود مدت ها پیش گرفته بود. هرچه زودتر باید عمل می کرد. بدون اخطار خنجر را بالا برد و به سمت آسپیل گرفت. در حالی که نفس هایش سریعتر شده بود گفت:
-تنها کسی میتونه ارباب واقعی اون باشه که صاحب قبلیش رو بکشه.

لبخند بر روی لبان آسپیل خشک شد. تادیل چه مرگش شده بود؟ به آرامی گفت:
-این حرفای احمقانه چیه داره میزنی؟ تو... چی شده تادیل؟
تادیل رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید. چند قدم به آسپیل نزدیک شد و در حالی که سعی می کرد ترس درونش را پنهان کند گفت:
-اون باید مال من باشه. من میتونم کارهای بزرگتری بکنم. میتونم دامنه جادو رو گسترش بدم و این از ماجراجویی های احمقانه بهتره. من ارباب بزرگتری میشم آسپیل!

آسپیل یک قدم به عقب برداشت. صدای آشنای پیرمردی در گوشش پیچید "چوبدستی هرکس اولین و بهترین همراه یک جادوگره. در اولین فرصت اقدام کن!" آب دهانش را به سختی قورت داد. باورش نمیشد کسی که جلویش ایستاده و آن حرف ها را به او میزد برادرش باشد. غیر ممکن بود.

آسپیل لبخند تلخی زد و به خنجر طلایی رنگ اشاره کرد.
-من اونو بهت دادم تادیل! تو از اون بر علیه خودم استفاده نمی کنی!
تادیل پوزخندی زد و گفت:
-مطمئنی؟

آسپیل سنگینی چوبدستیش را در زیر ردایش احساس می کرد. میتوانست قبل از اینکه تادیل کوچکترین اقدامی انجام دهد آن را بیرون بیاورد ولی مطمئن بود برادرش با اون این کار را نمی کند. مطمئن بود!
تادیل یک قدم دیگر به او نزدیک شد و به آهستگی گفت:
-اون باید مال من بشه آسپیل و من از اتفاقی که میفته متاسفم!

خنجر را به سمت برادرش گرفت و بالا برد. آسپیل همچنان لبخند میزد. برادرش هیچوقت آن کار را نمی کرد...

--

پاق!

پیکرشنل پوش در حاشیه جنگل ظاهر شد. حس پیروزی در نگاهش موج میزد. در حالی که چوبدستی جدید را محکم در دستانش میفشرد در امتداد جاده روبرویش شروع به دویدن کرد. او توانایی انجام هر کاری را داشت. او قوی ترین جادوگر دنیا شده بود. فریادهای خوشحالیش تا کیلومترها شنیده میشد.

--

آسپیل تلوتلوخوران بر روی زمین افتاد. سرش گیج می رفت و از شدت درد به خود می نالید. بی توجه به خونی که از بدنش میرفت به ستارگان بالای سرش خیره شد و به تادیل فکر می کرد. باورش نمیشد به دست برادرش در حال مردن بود. برادری که سال ها در کنار او و در یک خانه زندگی کرده بودند. حرص و طمع دستیابی به قدرت چه کارها که نمی کرد! و چندی بعد آسپیل با چشمانی باز و نگاهی بی روح بر روی زمین بی حرکت ماند و ابر چوبدستي قرباني ديگري به دنياي جادوگران معرفي کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/9/28 1:35:07
تدی .vs آل سو
ارسال شده در: چهارشنبه 27 آذر 1387 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در تخت کوچکش خوابیده بود و به سایه هایی که بر اثر تابش انوار ماه روی دیوار ایجاد شده بودند، نگاه میکرد. در ذهنش هر یک از سایه ها جان می گرفتند و تبدیل به موجوداتی می شدند که در کتابها تصویرشان را دیده بود. او میشد رهبر این لشکر خیالی و آنقدر به نبردهای مختلف روانه شان میکرد تا سرانجام پلکهایش روی هم می افتاد و به خواب می رفت و این سرگرمی محبوبش - که از زمان تنهایی هایش در خانه ی مادر بزرگ هم چنان با او بود، زمانی پیش از آنکه یک خانواده ی واقعی پیدا کند - محسوب میشد. اما آن شب سایه ها به خود شکل کودکی را می گرفتند، کودکی که او می دانست در راه است. سایه ی کودک روی دیوار راه می رفت، می دوید، می رقصید و دست و پا میزد؛ کودکی که او آرزو می کرد پسر باشد.
با شنیدن سر و صدایی از طبقه ی پایین، کودک خیالی محو شد و او گوشهایش را تیز کرد. با خودش فکر کرد:

به همین زودی برگشتن!

به سرعت از تختش پایین پرید و به طرف در دوید اما قبل از باز کردن در درنگ کرد. ضربان قلبش شدت گرفته بود و احساس نگرانی می کرد. افکار کودکانه اش مانع از ادامه ی مسیر میشد.

یه بچه ی واقعی، یه بچه از خودشون! اگه منو دیگه نخوان چی؟ اگه فراموشم کنن چی؟

دقایق در حالی که خیره به در ایستاده بود می گذشت تا اینکه با شنیدن صدای دستگیره ، چند قدم عقب رفت. پدرش آنجا بود و چیزی در آغوش داشت.

- تادیل، بیا ببین. تو صاحب یه داداش کوچولو شدی!

و در مقابل او زانو زد تا نوزاد را ببیند. تادیل با علاقه به آن صورت کوچک و چشمان درشت سبز رنگ نگاه کرد، لبخند زد و انگشتش را به طرف مشت گره کرده ی برادرش برد؛ دستان کودک از هم باز شد و دور انگشت او حلقه گردید.

فلش فوروارد - بیست سال بعد

صدای گامهایش سکوت جاری بر کوچه های متروکه ی دهکده را می شکست؛ گامهایی سریع و کوتاه. ذهنش لبریز از خاطرات بود و قلبش سرشار از تردید اما به خوبی می دانست که مقصد نهایی اینجاست و همین اطمینان بود که بر تردیدش چیره شده بود و او را در آن ساعت شب به خلوت ترین نقطه ی هاگزمید می کشاند. به تدریج کوچه ها پایان یافت و خود را در مقابل محوطه ی باز وسیعی دید، محلی که یک آسیاب بادی قدیمی به یادگار از زمان حضور ماگل ها در آن منطقه، تنها بنایی بود که دیده می شد. سایه ای مقابل آسیاب به آرامی می لغزید، مثل بازیهای دوران کودکیش.
باد ابرهای تیره را از مقابل قرص ماه کنار زد. نور مهتاب به سایه جان داد و تادیل برق سبز رنگ چشمان برادرش را دید.

- بالاخره پیدات شد... بـــر ا د ر !

لحن آسپیل نیشدار و طعنه آمیز بود؛ تادیل زیر لب زمزمه کرد:

- درست مثل همیشه!

و در حالی که به طرف او حرکت می کرد، با صدای بلندتری گفت:

- میتونه اینطوری نباشه، هنوزم دیر نیست.
- میتونست اینطوری نباشه ولی تو خودت خواستی!
- من هیچوقت نمی خواستم کار به اینجا بکشه، برادرم رو دوست داشتم...

صدای خنده ی بلند، تادیل را وادار به سکوت کرد.

فلش بک – پانزده سال قبل

صدای موسیقی و آواز در میان خنده های نا تمام دو پسر گم شده بود. پسر بزرگتر در حالی که هم چنان می خندید، گفت:

- یالا دیگه آسپیل، چشاتو ببند، اون طرفو نگاه کن.

آسپیل کوچک، سرش را بالا گرفت و چشمانش رو محکم بست و پشتش را به تادیل کرد.

- کلک بی کلک... یه وقت نگاه نکنیا!
- نخیر!

تادیل در حالی که زیر چشمی برادرش را می پائید، به طرف کمد کوچکی رفت و بسته ای را در آورد.

- باز کنم؟
- یه کم صبر کن...

و بسته را به طرف او گرفت:

- تولدت مبارک داداش کوچولو!

آسپیل برگشت و به سرعت هدیه اش را گرفت و مشغول باز کردن کاغذ دورش شد. با دیدن آنچه درونش بود، جیغ بلندی کشید و خود را در آغوش تادیل پرت کرد:

- اینکه استرلینگه! راستی راستی داری میدیش به من؟ تو که خیلی دوسش داشتی!
- خب من برادرم رو بیشتر دوست دارم.

آسپیل با علاقه به مجسمه ی سانتور کوچک نگاه کرد و دوباره محکم به تادیل چسبید.

پایان فلش بک

- برادر... برادر... کدوم برادر؟ تو حتی خون اصیل هم توی رگهات نیست که بشه برادر حسابت کرد.
- خون اصیل؟ بزرگ شدن ما توی یه خونه به اندازه ی کافی ما رو یه خونواده نمیکنه؟
- نه! تو فقط هم خونه ی ما بودی، یکی که پدرم بهش لطف کرد، از بدبختی نجاتش داد. برای خانواده بودن باید هم خون باشی... هم خون!

فلاش بک – هفت سال قبل

- ولی اون هم خون ما نیست!

آسپیل این جمله رو آنقدر بلند گفت که تادیل در طبقه ی بالا به خوبی شنید. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست و از ته دل آهی کشید. یک ساعتی بود که شنونده ی گفتگوی بی پایان آسپیل و پدر و مادرش بود و هر وقت صدایش کمی بلند میشد، مرتب "هیس ، هیس" یا "تادیل میشنوه" را تکرار می کردند. چقدر زود کودکی را پشت سر نهاده بودند.

این بار با صدای بلندتری فریاد زد:

- خب بشنوه! هر چی میخوام، هر کاری میخوام بکنم... باید برادر بزرگت هم باشه، باید واسه اونم خرید، باید اونم بیاد. من این برادر زورکی رو نخواستم.

پایان فلش بک

- حق با توئه آسپیل، هم خون نبودم ولی خیلی بیشتر از تو کنار خونواده بودم. وقتی که مامان انحراف تو رو می دید و کارش شده بود گریه کردن، تو کجا بودی؟ وقتی که اولین بار از اهمیت اصالت توی مصاحبه ات حرف زدی و بابا از فرط عصبانیت هر چیزی دم دستش بود رو شکست، توی خونه بودی یا کاخ آرزوهات رو می ساختی؟!

- اونا هیچوقت اهمیت این موضوع رو درک نکردن، هیچوقت قدر خودشون رو ندونستن، بهترینا رو نمی خواستن، نه واسه خودشون و نه واسه من. ولی من اشتباه بابا رو تکرار نکردم. ببین الان من کجا ایستادم و اونا کجا؟ خواستم به اونا هم کمک کنم، خودشون نخواستن!

تادیل به تلخی خندید و سری تکان داد.

- اونا مثل تو بزرگی رو توی استکبار و از بین بردن رقیبا نمی بینن!

- چون تو با افکار و ایده های پوچت، مغزشون رو پر کردی. کاری کردی که حتی منو دیگه توی خونه راه نمیدن! بچه که بودیم همیشه تو در اولویت بودی، حالا هم که خونواده ام رو ازم گرفتی.

- من خونواده ات رو ازت نگرفتم آسپیل، خودت از دست دادی!

آسپیل دستش را به طرف گره ردایش برد:

- و حالا میخوام دوباره به دستش بیارم.

تادیل یک لحظه برق سرخ رنگی را در چشمان برادرش دید. تنها موضوع خانواده نبود، چند ماهی میشد که شایعات و گاهی اخبار جرم و جنایتهای او، چیزی که خودش نام بلند پروازی به آن داده بود را می شنید. دستش را روی جیبش گذاشت، جایی که انگار چوبدستیش هم برای ختم این قائله بی تابی می کرد؛ سپس او هم مشغول باز کردن گره ردایش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/9/27 22:24:48
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/9/27 23:11:19
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/9/27 23:26:39
تصویر تغییر اندازه داده شده
قطب های مخالف!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آذر 1387 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با عصبانیت در مقابل ساختمان تیره رنگ بلندی که در میان ابرها پنهان شده بود ایستاد و نفسی کشید.نجینی را دور گردنش محکم کرد و دقایقی به فکر فرو رفت.سپس به زبان عجیبی که فقط خود می فهمید با مار محبوبش سخن گفت :
_نجینی،ارباب می دونه که اگه الان بره تو بهش مجوز میدن.پس میره تو و به حرف تو هم گوش نمیده مار زشت.
_هی تامی ،هرکاری دلت می خواد بکن.ولی وقتی برگشتی پیش مرگخوارات و ضایع شدی می فهمی.اونا به تو مجوز نمی دن.همین الان برگرد و برو خانه ریدل و بگو که سازمان پرواز جادویی بسته بود.
_باز به من گفت تامی،ای مار بیریخت،کی می خوای بفهمی که من اربابم؟هان؟

لرد با عصبانیت گلوی نجینی را فشارد و اورا محکمتر دور گردنش گره زد.سپس لبخندی زد و با صدای پاقی ناپدید شد.

دفتر ریاست سازمان پرواز جادویی:

لرد بی تفاوت روی صندلی که در گوشه ی اتاق بود نشست و به رییس سازمان که عرق کرده بود و کاغذ هارا زیر و رو می کرد خیره شد.
_همم ،اقای محترم،چرا اربابو معطل می کنین؟ارباب اومده ازتون مجوز پرواز بگیره و شما باید افتخار کنین که قراره به ارباب مجوز پرواز بدین.

مرد به لرد نگاهی کرد ،سپس عینکش را جا به جا کرد و بار دیگر کاغذ هارا جستجو کرد.بعد از دقایقی اهی کشید و در حالی که سعی می کرد بی تفاوت جلوه کند گفت:
_ا..خب اقای محترم،طبق چیزایی که این تو نوشته شما نمی تونین پرواز کنین و ما به هیچ عنوان تا اخر عمرتون به شما مجوز پرواز نخواهیم داد.

لرد باعصبانیت از جایش بلند شد و با مشت روی میز کوبید ،سپس چوب دستی اش را بیرون کشید و گفت:چی گفتــــــی؟ تو گفتی ارباب چی؟
_هیچی اقای محترم..من هیچی نگفتم.
_چرا تو یک چیزی گفتی ،دروغ نگو وگرنه به نجینی می گم نیشت بزنه،امروز بارتی ارباب بهش محل نذاشته زهرش تلخه .بگو ببینم چی گفتی.
_هیچی اسمش..چیز اقای محترم ..گفتم که ما نمی تونیم به شما مجوز پرواز بدیم..

لرد با عصبانیت نجینی را که با خوشحالی فیس فیس می کرد فشرد.سپس چوب دستی اش را به طرف مرد گرفت و گفت:این حرف اخرته ای مفلوک؟
_بله اقا! ما اجازه نداریم که به شما مجوز بدیم ..چون شما ،ببخشید البته ولی کهولت سن ،کچلی ،دیسک کمر،دیسک پا،دیسک سر،کوتاهی دماغ و ..ببخشید اگه اون چوب دستیتون رو بگیرین کنار من راحتر می تونم صحبت کنم.
_لازم نکرده دیگه صحبت کنی! کروشیو اواداکداورا مفلوک.

جنازه ی مرد مفلوک روی زمین افتاد.لرد بی تفاوت از کنار جنازه عبور کرد و برچسب درخشانی که روی جاروی پشت میز مرد چسبیده شده بود کند .سپس پنجره را باز کرد و خطاب به نجینی گفت :
_دیدی؟بازم راهکار اختصاصی خودم..افرین به ارباب. حالا با ارباب پرواز می کنی ببینی چه کیفی میده.

لرد بدون این که به نجینی فرصت صحبت بدهد سوار بر جارو از پنجره بیرون رفت.

شاتالاخ

بلاتریکس با عجله وارد بیمارستان شد و بی توجه به نگهبانان به طرف طبقه ی بالا رفت.نارسیسا در حالی که همزمان دست بارتی ،الیزا و دراکو را گرفته بود و سعی می کرد همپای بلا حرکت کند به دنبال او راه افتاد.بلیز ،لوسیوس و رودولف پشت سر انها حرکت کردند.بلاتریکس با ناراحتی ایستاد و خطاب به پرستاری که در مقابل درب سمت راست اتاق سیزده ایستاده بود گفت:
_خانم، همین الان بگین اتاق مای لرد کجاست؟می دونستین مای لرد چقدر ارزو داشت؟می گم همین الان بگین اتاق مای لرد کجاست،شماها توطئه کردید که مای لردو از پنجره پرت کنین بیرون چون نمی خواستید که مای لرد مجوز داشته باشه و به شما برسه چون می دونستید مای لرد پروازش خیلی قشنگو و باشکوهه.کروشیو،بگو اتاق ارباب کجاست.

نارسیسا که از رفتار بلا متعجب شده بود گوش های دراکو و بارتی و الیزا را همزمان گرفت و گفت :بلا اروم باش.این خانم حتما مارو راهنمایی می کنن،درسته ؟
_خانم،ورود بچه ها به بیمارستان ممنوعه! شما اول این بچه هارو از بیمارستان خارج کنین تا بعد..

بلاتریکس که کلافه شده بود با عصبانیت چوب دستی اش را بیرون کشید و گفت :همین الان اتاق مای لرد رو بهمون نشون میدی، وگرنه خودت می دونی .
_خب بله ،اگر چه من مخالف اینم که کسی قوانین بیمارستان رو بشکنه ولی خب حالا که اصرار دارین من قانون شماره ی سی تبصره ی...
_
_اهان هیچی ..بفرمایین اتاق شماره ی سیزده.

بلا با عجله وارد اتاق شد و در را بست ،نارسیسا که ناراحت شده بود چند ضربه به در زد،بلاتریکس با عصبانیت در را باز کرد و با دیدن نارسیسا دقیقه ای فکر کرد.بعد دست الیزا و نارسیسا را کشید و بعد دوباره در اتاق را بست.دراکو و بارتی با ناراحتی در گوشه ای ایستاده و به در بسته چشم دوختند.بلیز که در گوشه ای ایستاده بود و شعری را با خود زمزمه می کرد(ارباب ومرد ارباب ومرد،بلیز ارباب جدید ) به پرستار خیره ماند.


در اتاق بالای تخت لرد سیاه :


_ارباب ،الهی بلا قرب..اهم! ارباب اگه بدونین بدون حضور شما چقدر مرگخوارا افسرده اند.اگه بدونین چند بار محفل حمله کرده و ما بدون امید وجود شما ازشون شکست خوردیم..ارباب الهی بلا قرب..اهم ،ارباب اگه بدونی که بارتی در نبود شما چه پسر خوبی شده،یادتونه همیشه می گفتید می خواین بارتی پسر خوبی باشه؟..الهی بلا قرب..اهم! نارسیسا این بچه رو ببر بیرون لطفا.

نارسیسا بلافاصله الیزا را از اتاق بیرون برد و بعد سر جایش نشست
_ارباب اگه بدونین که بدون شما چقدر خانه ریدل بهم ریخته،ارباب اگه بدونین که تسترال هاتون چقدر گشنه اند،ارباب اوه ارباب که الهی بلا قرب..اهم! سیسی می تونی بری بیرون.

نارسیسا که متوجه منظور بلا شده بود با ناراحتی از اتاق بیرون رفت.بلاتریکس با ناراحتی دندان هایش را برهم فشرد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به نجینی که سرو تهش گچ گرفته شده بود و در کنار لرد بستری شده بود نگاهی کرد.سپس به تابلوی بالای تخت لرد نگاه کرد :

نام بیمار:اسمشو
فامیلی بیمار:نبر
نسبت خانوادگی:مرگخوار
درجه اصالت:بوق.
بیماری:فراموشی بر اساس سقوط
درمان:تعریف خاطره برای بازگردانی حافظه.


بلاتریکس با عصبانیت به درجه اصالت خیره شد و در حالی که ترجیح می داد مسئول بیمارستان را نابود کند به چهره ی کبود لرد نگاهی کرد و روی صندلی که در کنار تخت قرار داشت نشست :
_ارباب ، من می خوام براتون یک خاطره قشنگ تعریف کنم،یک خاطره قشنگ از گذشته ها تا حالتون خوب باشه ارباب که الهی بلا قرب..اهم.

بلا نگاهی به در انداخت و بعد به اتاق نگاه کرد تا مطمئن شود که تنهاست .سپس بغضش را فرو داد وا دامه داد :
_قربونتون بره،ارباب یادتونه که تو بچگی ها شما توی یتیم خونه زندگی می کردید و من به همراه نارسیسا توی قصر خانوادگی بلک زندگی خوشی رو داشتم؟یادتونه ارباب که اون روز رو که شما با بچه های شرور یتیم خونه با اون ردای کثیفتون بازی های مشنگی می کردید و من و نارسیسا مسخرتون می کردیم؟ولی ارباب باور کنین من جذب مجذوبیت شما شدم ارباب،شما از یتیم های کثیف اونجا خیلی کثیف تر ولی محبوب تر بودید اون روز دختر همسایه ما که خیلی هم زشت و کثیف و حال بهم زن بود همین انیتا رو می گم ارباب ،نارسیسا اون روز گفت که چقدر انیتا و این پسره ی کثیف ژولیده بهم می این ولی من گفتم این پسره ی محبوب و زیبا اصلا هم به اون دختره نمی اد.

بلاتریکس اهی کشید و لای پنجره را باز کرد و منتظر واکنش لرد ماند.لرد سیاه تکانی نمی خورد ولی نجینی کمی جا به جا شد.بلاتریکس با ناراحتی ادامه داد:
_ارباب یادتونه که من از مامانم اجازه گرفتم با این دختر همسایمون انیتا رفتم لب دریا و شما هم اومده بودید و داشتید دور دست هارو نگاه می کردید؟و وقتی منو دیدین امدید نزدیک و ...

فلـــــــــــش بک از زبون بلاتریکس :

_ سلام خانم محترم،از سر و قیافتون مشخصه که خیلی اشرافی هستید،اوه چه زیبا و چه دوست داشتنی دوشیزه ،شما باید از خاندان اصیل بلک باشید که من خیلی وصفشو شنیدم.راستش به جز اون سیریوس و الفرد کس دیگه ای رو نمی شناسم که در خاندان شما خائن باشه دوشیزه بلک.اوه چه چتر زیبایی ،چه بادبزن قشنگی ،مطمئنم که سلیقه ی خوبی هم دارید

در همین لحظه انیتا با حالتی دلبرانه و جلف جلوی من ایستاد و گفت:های ،با من بودید اقا؟
_نخیر! بکش کنار دختره ی زشت دماغ دراز.تو هم مثل پدر ریش درازت ریش داری.

پایان فلـــــــش بک

_هووم ارباب یادتونه اون روز چی شد؟شما مثل کسایی که یک صحنه ی مزحک دیده باشید فرار کردید و رفتید.من خو ب یادمه ارباب.ارباب صدامو می شنوین؟

بلاتریکس دستمالش را بیرون اورد و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد ادامه داد :
_ارباب مطمئنم این یکی خاطره حتما شمارو به حال می اره ..

فلش بـــــــــــــــک :

لوسیوس با جاروی پرسرعت جدیدش به انیتا خورد و انیتا با سر رفت توی گل ها و ..
بلا و لرد :
انیتا:

پایان فلـــــــش بک

بلاتریکس که منتظر عکس العمل لرد بود دقایقی به وی خیره شد.سپس با ناراحتی به در نگاه کرد و سایه ی الیزا را پشت در دید.سپس دستمالش را تا کرد و گفت :سرورم یادونه که قرار بود وقتی که مجوز گرفتین بیاین دنبالم و بریم به کافه تفریحات سیاه تا خون گلاسه بخوریم؟ارباب یادتونه می گفتید منو خیلی دوست دارید ؟یادتونه ارباب.

در این لحظه لرد لای چشمانش را باز کرد و با عصبانیت زیر لب غرید:
_بلا برو دست از سرم بردار، هرچی دلش می خواد می گه،کروشیو،اونطوری نگاه نکن ارباب همیشه می تونه کروشیو کنه حتی اگه مریض باشه، برو بذار ارباب دوروز اینجا استراحت کنه ،به بلیز بگو ذوق نکنه ارباب هنوز سه تاهورکراکس دیگه هم داره،برو به وضعیت مرگخوارا برس تا دوروز دیگه.ارباب کمبود خواب داره.زود برو.

خششششششششششش پخیشششششش کییییش(افکت بیهوش شدن )
_________________________


پ.ن: ارباب به خاطر اين ديركرد، ما را عفو كنيد! باشد كه از عمر انیتا کم شود به عمر ارباب اضافه گردد .

پ.ن:الیزا مخفف الیزابت اسم دختر بلاتریکسه:d
پ.ن مهم :پست دوئل انیتا و بلاتریکس کاملا هماهنگه ! که یک زمان رو در دو حالت مختلف یک بار از زبان بلاتریکس و یک بار از زبان انیتا توضیح میده.اینو گفتم که فکر نکینن پستا از روی هم تقلید یا کپی شده.این دو پست بنا بر عنوان :قطب های مخالف! دو رول هماهنگه!! برای فهمیدن جنبه ی طنز پست انیتا باید پست بلاتریکس هم خوانده شود و برای فهمیدن جنبه ی طنز پست بلاتریکس باید پست انیتا هم خوانده شود.دو پست در تضاد یک دیگر..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/26 19:32:52
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/9/26 20:27:50
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl