پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

120
نفر همین الان آنلاین‌اند 57 نفر در «انجمن»
2 عضو 118 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زندگی به سبک سیاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/11/23
آخرین ورود
پنجشنبه 18 خرداد 1396 21:41
عضویت
1386/05/20
پست‌ها
367
- آخه ارباب
- آخه نداره .مغز پیچیده ی من پر از اسراره ، نمیذارم کسی اینطوری موجودیت منو زیر سوال ببره.اونم کی...دامبلدور! میرین
یه ماگل گیر میارین که اینکاره باشه ، بلیز باید بدونه کجا ها می شه همچین کسی رو پیدا کرد.کارمونم که تموم شد یه حالی می کنیم با هاش بعدشم

روفوس با چرب زبانی فریاد زد " آواداکداورا"

- آره البته بعد از کروشیو ،اینطوری روح سالازار کبیر شاد می شه، حالا گم شو از جلو چشم.می خوام بخوابم.
-

روفوس بلافاصله با حالت تعظیم از اتاق خارج شد و لرد روی تختش دراز کشید.هندزفری جادوگری اش را روی گوشش گذاشت و با پلیرش آهنگ هوی متال گروه مرگخواران سیاه را انتخاب کرد،بلکه بتواند کمی بخوابد.دقایقی بعد لرد در میان مه غلیظی قدم می زد، داشت خواب می دید.صدایی از فاصله ی نچندان دوری سکوت را شکست.

- تام؟ تام؟ پسرم ؟
- یا سالازار!
- این آخرین باری هست که من برای گفتن این موضوع مهم که وظیفته به خوابت میام.
- بله بگو
- تو باید اذهان...

بوووووم( در اتاق لرد به شدت بسته شد)

- ها؟ چی بود؟ روفوس!
- معذرت می خوام ارباب،بلیز می گه باید به چین بریم.
-
- گفته تب سوزنی بهترین راهه!البته هیپنوتیزمم امتحان می کنیم!
-بلیز غلط کرد با تو،کروشیو!

بلیز،روفوس راهی شرق می شوند؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/11/2 14:54:49
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/11/2 15:08:23
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
آخرین ورود
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 13:11
عضویت
1386/02/04
پست‌ها
553
و اون اینه که...

لرد که شکاف های چشمانش از پیدا شدن راهی برای رسیدن به خواب مرموز جدش شکفته بود به سختی خود را کنترل کرد که لب خند نزند گفت:

- بگو دیگه نفله ! چه راهی؟ چرا خفه شدی؟
- راستش ارباب آخه یه مشکلی وجود داره .

- چه مشکلی روفوس؟ نکنه می خوای دوباره بکشمت؟ زود باش حرف بزن بوقی !!!
- آخه ارباب این کار فقط یه روش ما..ماگ..گلی داره
- کِروشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...ده دقیقه بعد...ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیو ! چطور جرات می کنی روفوس به ارباب روش های ماگلی پیشنهاد کنی؟ با همه تون، باید همین الان یه روش ارائه کنین که.. بقیه شو دیگه خودتون می دونین.

مرگخواران که اکنون خشانت محض را در چشمان قرمز اربابشان می دیدند شروع به انجام آزمایشات تئوری و عملی کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردند تا آنجا که لرد با صدایی که با جادو تقویت شده بود فریاد برآورد:

- بسه !
- شیم آن یو! مرگخوارای ارباب، اینقدر یکی بود یکی نبود هوش؟ برین سر کاراتون اصلا نخواستیم.

مر گخواران که به دستور لرد سرسرا را ترک می کردند زیر لب به خود تبریک می گفتند که باری دیگر از زیر کروشیو های اربابشان گریخته بودند.

- روفوس !
روفوس برگشت، لبخندش خشک شد .
-بله ارباب ؟

- بیا اتاق من بات کار دارم.
- بله ارباب

ملت همچنان که با نگرانی روفوس و لردی که به سمت اتاقش برمیگشت را نظاره می کردند.

صحنه ی بعد، اتاق شخصی ارباب


- خب روفوس. بگو ببینم اون راه که میگفتی چی بود؟
- ولی اربا..

-ساکت شو و حرفتو بزن (!)
- بله ارباب. ماگلا یه روش دارن که بهش میگن هیپنوتیزم. با هیپنوز میشه همه کاری کرد. مخصوصا اینی که شما میخواین.

- خب روفوس. هیزپونیتمی که گفتی رو میتونی انجام بدی؟
- نه ارباب. ولی یه نفرو میشناسم که میتونه این کارو انجام بده. ولی فکر نمیکنم ازش خوشتون بیاد.

- اون کیه روفوس؟
- آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور !

- کی ؟ پشمک؟ عمرا !

ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1388/10/28 12:28:46
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1388/10/29 1:47:11
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
تولد نقش
1396/04/28
آخرین ورود
دوشنبه 18 آذر 1398 23:15
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
689
سوژه ي جديد
- تام ، مدت هاست كه عده اي از اين افراد خون لجني ، پشت سر من ، يعني اسليترين كبير حرف ميزنن ... حرف اصلي اونا اينه كه من چرا براي ماگول ها و گندزاده ها اهميتي قائل نبودم ... ولي تو الان بايد از من ، يعني سالازار اسليترين كبير دفاع كني . وظيفه ي تو اينه كه ...

ناگهان لرد از خواب بيدار شد و با حالتي آشفته به خوابش فكر كرد . او آنقدر پريشان و آشفته بود كه نتوانست دوباره بخوابد براي همين همه مرگخواران را از خواب بيدار كرد ...

نيم ساعت بعد ...
سرسراي خانه ي ريدل
جلسه ي سري
دقيقا ساعت سه شب بود كه همه ي مرگخواران خواب آلود ، به دستور اربابشان از خواب بيدار و در سرسرا جمع شده بودند . همه ي آنها با خميازه هايشان ، لرد را بيشتر كلافه كردند ...
- كروشيو تو آل ... صداي خميازه بشنوم همه تون رو نابود ميكنم .
سپس لرد شروع كرد به تعريف خوابي كه ديده بود ...
- من امشب خواب ديدم كه اسليترين كبير ...

ده دقيقه بعد ...

- حالا بايد راهي پيدا كنيد تا من بتونم ادامه ي خوابم رو ببينم و بفهمم كه اسليترين كبير از من ، يعني لرد ولدمورت كبير ، بزرگ ترين ساحره ي قرن ، چي خواسته ... و اگر تا ده دقيقه ي ديگه فكري به ذهنتون نرسه ...
روفوس حرف لرد را قطع كرد و گفت : ارباب ، خودمون ميدونيم .
- خوشم مياد كه متوجه ميشيد !

ده دقيقه بعد ...
- خب مثل اينكه بايد شروع كنم ... خب اول از همه ، دالاهوف رو ميكشم . چطوره ؟
همه ي مرگخواران با نظر لرد موافقت كردند .
- ارباب ... ارباب ... دست نگه دار ... فهميدم ... براي اينكه بشه ادامه ي خواب شما رو فهميد فقط يه راه داره و اون يه راه هم اينه كه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/10/3 18:25:01
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
با ورود رز توجه همه مرگخواران به او جلب شد.

-وای،اینو ببینین.فقط یکیه؟
-چه بی همتا!!!
-شاید جفتش هنوز نیومده تو؟!

رز با شندین این جمله بشدت عصبانی شد.
-جفتش یعنی چی؟مگه من حیوونم که جفت داشته باشم؟شماها ادب ندارین؟نمیدونین که با یه خانوم محترم...اوه ارباب...اربابا؟؟چرا دوتا شدن؟یکی بسمون نبود؟

ملت مرگخوار بعد از آرام کردن رز جریان را برایش توضیح دادند.رز لبخندی زد.
-گوی زمان!پدربزرگمم یه چیزی شبیه این درست کرده بود.ولی اونقدر برای خودش و بقیه دردسر درست کرد که وزارت سحر و جادو گویشو گرفت و همراه خودش از بالای قله دالاهوف پرتش کرد پایین.مامورای وزارت کلی زحمت کشیدن تا موفق شدن هشت سالازار اسلیترینی رو که داشتن تو گوشه و کنار دهکده تالارهای اسرار میساختن و باسیلیسک پرورش میدادن راضی کنن که برگردن به زمان خودشون.

لرد شماره 1 به رز نزدیک شد.
-پس راه حلش اینه؟ما باید اینا رو راضی کنیم از اینجا برن؟برگردن زمان خودشون؟

رز با احتیاط از لرد سیاه فاصله گرفت.
-نه ارباب.وزارت اون طلسم رو از بین برد.تنها راهش اینه که... شما... اینا رو بکشین.

لرد و مرگخواران شماره یک بدون معطلی چوب دستی های خود را به طرف گروه دوم گرفتند.
لرد شماره 2 نگاه التماس آمیزش را به لرد شماره 1 دوخت.
-نه لرد...تو نمیتونی این کارو بکنی.منو ببین.من خودتم.من بهترینم،برترینم...الهی فدای خودم بشم.

لرد شماره یک چهره اش را در هم کشید.لحظه ای فکر کرد.به چهره معصوم لرد دوم خیره شد.چشمانش پر از اشک شده بود.ولی خیلی زود متوجه شد که این اشک ناشی از خیره شدن مداوم به چشمان لرد مقابلش است و کوچکترین ارتباطی به حس غریب و ناشناخته ای به نام دلسوزی ندارد.به دستور لرد مرگخواران برای اولین بار بطور همزمان طلسم محبوبشان را اجرا کردند.

نور سبز رنگ فضای خانه ریدل را پر کرد و پس از گذشتن چند ثانیه سکوت مطلق و اجسادی که در انتظار مونتگومری بودند...

صبح روز بعد گوی زمان توسط لرد سیاه محاکمه و با کوبیده شده به سر ایوان روزیه اعدام شد.


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
شنبه 1 اسفند 1388 01:46
عضویت
1388/06/08
پست‌ها
34
در حالی که لرد های سیاه با هم گفت و گو می کردند. دو ایوان در حال کار بر روی گوی بودند . دو تا بلا چوبدستی هایشان را به طرف هم نشانه رفته بودند و دو تا بارتی ها هم از ردای دو تا بلا آویزان بودند. بارتی بزرگتر : خاله بلا من یعنی این شکلی بودم ؟

بلا : بارتی ردای منو ول کن ! می بینی که فرق خواستی هم نکردی !

بارتی : یعنی این خود قدیمی منه ؟

بلا : به نظرت کس دیگه ای هم ردای منو این شکلی چنگ می زنه ؟

-،پس من باید باهاش حرف بزنم .

در نتیجه بارتی ردای بلا را ول کرد و به طرف بارتی کوچکتر رفت . بارتی کوچک : جیغ !

- جیغ نزن سرم رفت ! مگه تو اون نهنگ دوسته ای ؟

بارتی کوچک : خاله بلا نذار این به من نزدیک بشه .

بلا جوان تر در حالی که از دیگری چشم برنمی داشت گفت : بارتی الان وقت مسخره بازی نیست !

-خاله چرا یه کروشیو بهش نمی زنی ؟

بلا که تحریک شده بود همزمان با خود دیگرش یک کروشیو به طرف فرد مقابل روا نه کرد. در نتیجه هر دو بلا نقش زمین گشتند و یکی از کروشیو های بلایی (!) را نثار جان کردند . در همین زمان بارتی بزرگ به طرف بارتی کوچکتر رفت که چون به سن قانونی نرسیده بود چوبدستی نداشت و فقط در همان جایی که ایستاده بود می لرزید . بارتی کوچکتر به دیگران نگاه کرد و گفت : کمک !

ولی هر کسی در مقابل خود کوچکترش ایستاده بود و به همین دلیل کسی نمی توانست به دیگری کمک کند. بارتی بزرگ تر : من خودتم ! کسی جز من که نمی تونه 100 تا لگو رو در یک روز گم کنه !مخصوصا اون سبزه که خیلی دوستش داشتم .

بارتی کوچیک: این خود منم ! هنوز پیداش نکردی ؟

-نه

و بارتی بزرگ تر بر روی زمین به صورت دو زانو نشست و سر صحبت را با بارتی کوچکتر باز کرد. در همین هنگام لرد جوان تر (مای لرد همیشه جوونه برای همین در این جا فقط جوون تر رو می شه استفاده کرد )گفت: مرگخوار های من این ها خود ما هستند که از آینده اومدند . تا وقتی در این جا هستن حضورشون گرامیست !

وقتی مرگخوار های جوان این حرف را شنیدند با تردید چوبدستی خود را پایین آوردند و با دستور لرد جوان مرگخوار های او هم همین کار را کردند و به همراه هم به طرف سالن ورودی خانه ی ریدل رفتند و دو شامپو در حال کار رها کردند.رزی که در آن زمان متولد نشده بود و فردی همانند خود نداشت ،در تمام آن مدت گل رزی را که از باغچه کنده بود پرپر می کرد و در موقع ورود به خانه ریدل گل مرده را به درون باغچه انداخت.

.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself
آخرین ورود
جمعه 15 مرداد 1395 14:29
عضویت
1387/05/16
پست‌ها
1014
درون افکار لرد !

- اووووووو اینجا رو ببین برادر حمید تو سایته؟ نکنه میخواد برگرده؟ قزوین را دوباره احیا خواهیم کرد ! تو دهن اونایی که میگن بهشون تجاوز شده میزنیم

نویسنده :

- هووووی چرا نشستی؟ یه پخ بزن ببین چطوریه دیگه؟

نویسنده : ای بابا اشتباه اومدیم که این افکار یکی دیگه است

خروج از افکار ناشناس!

درون افکار لرد !

- چه اسم آشنایی رو تو بلاکا میبینم، اینو کجا دیدم یعنی؟ چه آشناست!

نویسنده : ببخشید دوباره اشتباه شد ، اینجا همونجاست منتهی یه ذره عقبتر

خروج از افکار کمی عقب تر ناشناس !

درون افکار لرد !

- وووووووووووای بالاخره یکی مثل خودم رو پیدا کردم، بهتره برم بهش پیشنهاد ازدواج بدم، یعنی قبول میکنه؟ اگر مثل خودم قدرتمند و تک باشه که عالی میشه میتونیم یه زندگی وب و خوش رو باهم سپری کنیم!

نویسنده : اینم لرده؟ بوقیده که، بهتره بریم تو افکار آن یکی لرد !

خروج از افکار این یکی لرد !

درون افکار آن یکی لرد !

- یعنی ایوان میتونه دستگاه رو درست کنه؟ آره... تو کارش وارده... باید بتونه! ولی اگر نتونه چی؟ من خودم با اتاق تمساحها یکیش میکنم، ولی این که دردی رو دوا نمیکنه. اینطوری من باید این یکی لردر و هم تحمل کنم که، نکنه بخواد قدرتمو ...چــــــــــــــــــی دنبال قدرتمه؟ نه...

نویسنده طرفدار محفل : خوبه خوبه همینو ادامه بدین!

خروج از افکار آن یکی لرد !

در همین هنگام لرد 1 درحالی که یکقدم عقبتر از لرد 2 حرکت میکرد چوبدستیش را بیرون آورد و به طرف لرد2 حمله کرد اما لرد 2 نیز گویا آرام نشسته بود زیرا او نیز چیزی را از داخل ردایش بیرون آورد و به طرف لرد1 گرفت.

لرد1 : وسیله دفاعی تو اینه یعنی؟
لرد2 : میخوای چکار کنی ؟ میخوای منو بکشی ؟
لرد1 : بستگی داره ایوان چقدر موفق باشه!
لرد2 : ولی ... ولی !
لرد1 : در هر صورت من این دست گلت رو قبول نمیکنم! اصلاً فکر نمیکردم خودم اینطوری باشم، بد نیست یه روانکاوی از خودم بکنم و بیشتر خودمو بشناسم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
تولد نقش
1385/09/06
آخرین ورود
یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
عضویت
1385/05/08
پست‌ها
1506
لرد:ذخیره داریم؟تو الان گفتی ذخیره داریم؟کروشیو...کروشیو!یکی اینو از جلوی چشم من دور کنه تا نکشتمش!کروشیووو!
بلا با تعجب به لرد 1 و 2 نگاه میکنه و میگه:الان ارباب کدومتونین؟
هر دو لرد با صدای بلند میگن:من،کروشیو بلا!

بلا: اینجا چرا اینجوریه!
ایوان که له و لورده شده با زحمت خودش رو از روی زمین بلند میکنه و میگه:ارباب اگه اجازه بدین من میتونم دوباره با گوی همه چی رو درست...
ایوان بعد از اصابت کروشیو لرد دوباره با سر به درون کپه زنجیر های دست و پا پرتاب شد.

لرد 2 با عصبانیت گفت:همین الان برین بیرون تا نگفتم مونتگومری با بیلش همتون رو له کنه!
مونتگومری 1 جلوی مونتگومری 2 ایستاد و در حالی که بیلی را به حالت تهدید آمیز تکان میداد گفت:بیلی خودش میدونه هیچ وقت بدون دستور لرد سیاه کاری نباید انجام بده!حالا هم تا لرد دستور نداده شپلختون کنم خودتون برین بیرون!

مونتگومری2 با تعجب گفت:ارباب این چقدر شبیه من حرف میزنه!
بلاتریکس کپی خودش را هدف گرفت و گفت:زودتر ملک ارباب ما رو ترک کنین تا حسابتون رو نذاشتیم کف دستتون!
چیزی تا درگیری دو گروه نمانده بود که ایوان خونین و مالین از روی زمین بلند شد و گفت:نه خواهش میکنم یه لحظه صبر کنین!

ایوان خودش را به میان دو گروه رساند و در حالی که به کپی خودش نگاه میکرد گفت:من فهمیدم مشکل چیه.بر اساس یه سری اشتباهات فازوترونیک جادوی شتاب سنج گوی با مدارات موازی زمان قاطی شده و باعث شده که به جای اینکه به زمان خودمون برگردیم به عقب برگردیم!

لرد کروشیویی حواله ایوان کرد و گفت:این دوتا چه فرقی داشت مثلا؟
ایوان آب دهانش را قورت داد و گفت:خب ارباب ما الان به عقب برگشتیم.درست مثل کاری که زمان برگردان انجام میده.
رودولف آستین هایش را بالا زد و گفت:ارباب من از اول میدونستم این آتیش از گور این شامپو بلند میشه!

لرد یقه ایوان را گرفت و در حالی که اون رو نیم متر از زمین بلند کرده بوده گفت:میتونی درستش کنی؟یعنی به نفعته که درستش کنی!
ایوان آب دهانش رو قورت داد و گفت:حتما ارباب!فقط اجازه بدین اون یکی ایوان هم بهم کمک کنه!تا وقنی که من گوی رو درست میکنم این وضع رو باید تحمل کرد ولی بعدش قول میدم همه چیز درست بشه!

لرد1 نگاهی به لرد2 کرد و گفت:شما رو با این دوتا شامپو تنها میذارم.حواستون باشه از زیر کار در نره وگرنه با نجینی طرفه!اونم دوتا!شماها هم برین سر کارهای خودتون.برام فرقی نداره چندتا شدین!با هم کنار بیاین!من و خودم هم میریم تا کمی استراحت کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
تولد نقش
1385/06/26
آخرین ورود
یکشنبه 6 تیر 1395 19:17
عضویت
1385/05/10
پست‌ها
150
خلاصه:ایوان روزیه دستگاهی ساخته که ملت جادوگر باهاش میتونن تو زمان سفر کنن.لرد و مرگخواراش با استفاده از دستگاه اول به آینده و بعد به گذشته سفر میکنن و بعد از درگیری با دایناسورها تصمیم میگیرن به زمان خودشون برگردن


ادامه:

لرد یقه ایوان رو میگیره و درحالیکه پرتش میکنه طرف گوی میگه:
-وای به حالت اگه ایندفعه اشتباه کنی.خوب حواستو جمع کن.میخوام برگردم به زمان خودمون.یعنی همون زمانی که هر هشت تا هورکراکسم سالم و سرحالن.روشن شد؟
یک کپه موی درهم گره خورده از لابلای مرگخواران بالا و پایین میپرید.
-ولی ارباب شما فقط هفت هورکراکس داشتین!

لرد:

ایوان به گوی نزدیک میشه...

لرد و مرگخواران داخل ابری از گرد و خاک ظاهر میشن.برودریک دست لردو میگیره و بلندش میکنه.
-بفرمایین ارباب.اینجا شکنجه گاهه.فکر میکنم درست اومدیم.

مونتگومری با خوشحالی به گوشه شکنجه گاه اشاره میکنه و میگه:
-بله ارباب درست اومدیم.پلنک رو همین دیروز دستگیر کرده بودیم و شما شخصا داشتین به نجینی گرهش میزدین.همونطور که میبینین پلنک گوشه شکنجه گاه بسته شده و شما دارین شخصا به نجینی...

لرد 1 با تعجب به لرد 2 که سرگرم شکنجه پلنکه نگاه میکنه.
-هوی...شما کی باشین؟معجون مرکب خوردی؟اونم معجون اربابو؟به چه جراتی؟
لرد 2 دست از سر پلنک برمیداره.
-من اربابم.تو کی هستی.چقدرم شبیه منی.کچلم که هستی...مونتگومری؟مگه بهت دستور ندادم بیلی رو بیاری؟

درست در همین لحظه مونتگومری2 وارد شکنجه گاه میشه.
-ارباب آوردمش.بیلی در خدمت شماست!

ایوان کمی فکر میکنه و زیر لب میگه:هوممم.ارباب انگار هممون دو تا شدیم.میگم اینطوری بد هم نشد...هر کدوممون یه ذخیره داریم الان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1388/6/25 17:58:00
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
آخرین ورود
یکشنبه 25 شهریور 1397 18:02
عضویت
1388/04/29
پست‌ها
63
صدای غرش وحشتناک دایناسور ها از پشت غار به شدت مرگ خوارات رو میترسوند.
ارباب : خب چرا واستادین بوق منو نگاه می کنین؟ برین بکشینشون دیگه!
ایوان : ببخشید ارباب من باید چندتا دسترسی بدم.
- پای من هم درد میکنه!
- ارباب چند تا گور مونده باید اینجا بکنم.
- ارباب گیس بلاتریکس خوش دست شده باید بکنمش.
- ببخشید ارباب ولی باید الان اقامه نماز وحشت بکنیم. اینجا تاریکه و...

ارباب که متوجه میشه نباید از مرگ خوارانش انتظاری داشته و خودش باید وارد گود بشه با بالا بردن دستش مرگ خواران رو مسکوت میکنه.
- خب. برای هر کدومتون یک کروشیو رزرو کردم! باید خودم برم ولی تنهایی نمیتونم. کسی میتونه بیاد؟
جواب واضح بود. بلاتریکس سریعا نزدیک لرد اومد.
- ارباب رو من حساب کنه.
لرد : کامان باربی لتس گو پارتی!

ده دقیقه بعد. اونور غار

ارباب و بلاتریکس دارن با دایناسور ها کشتی کج بازی میکنن.
ارباب سریعا یک صندلی ظاهر میکنه و صندلی رو توی صورت یک عدد تی-رکس پیاده میکنه!

اون طرف هم بلاتریکس داره چوبش رو توی دماغ هر دایناسوری که جلوش میاد فرو میکنه.

سرانجام دایناسور ها عرعر کنان فرار میکنن ، لرد ولدمورت رسلمنیا رو فتح میکنه و بلاتریکس استوری لاینش با ولدمورت تموم میشه و نزدیک هم میشن و...

داخل غار!


مرگ خواران رداهای سیاه پوشیدن و دارن خرما میخورن و برودریک براشون نوحه میخونه که در غار باز میشه و لرد ولدمورت و بلاتریکس وارد میشن.
مرگ خواران :
ارباب رو به ایوان میکنه.
- شیپورچی! الان چند ساعت کذاییت تموم شده. به اندازه کافی ارباب به شکار دایناسور مشغول شد. حالا هرچه سریعتر اون بوق زمان رو راه بنداز.

و اینگونه شد که مرگ خواران به طرف بوق زمان ( گوی زمان ) حرکت کردند تا در یک زمان دیگه پیدا شوند...

-----------------
نفر بعدی لطفا یک خلاصه بعد از پست لرد ولدمورت بزاره.
در ضمن ، برای خز نشدن سوژه میتونه ارباب و دار و دستش به زمان خودشون برگردن ولی بنا به دلایلی لرد ولدمورت و مرگخواران دیگه ای در خانه ریدل ها هستند.یعنی درسته که لرد رفته سفر زمان ولی مثل زمان برگردان دوباره همون تام ریدل و مرگ خواران همچنان مشغول حکم رانی هستن و حالا از هر لرد و مرگ خوار دو نمونه هست و...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
where is my love...؟
آخرین ورود
دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
عضویت
1386/07/24
پست‌ها
708
داخل غار

ارباب از روي زمين بلند ميشه و به سمت ديوار هاي غار ميره. يك چوب در دستش گرفته كه آتيش روشن شده اش با وزش باد سوسو ميزنه. ولدي چوب رو به ديوار غار نزديك ميكنه. تصوير يك مرد روي ديوار هست كه چوب بزرگي رو به سمت ِ‌ يك دايناسور گرفته. و از پشت دايناسور هم يك نفر دمش رو گرفته و داره تاب ميده دمش رو. ارباب لبخندي ميزنه و حركت ميكنه به سمت تصاوير بيشتر. زناني در حال پهن كردن ِ رخت، زنان در حال بچه داري، زنان در حال رقص.

ارباب روي اين تصوير بيشتر از بقيه توقف ميكنه و با افسوس به خودش ميگه:
- عجب اشتباهي كردم زودتر اينجا نيومدم. فردا صبح ميرم دنبال ِ اين خانوم ها با خودم ميبرمشون آينده!

ارباب به سمت تصوير بعدي ميره. يك دايناسور بزرگ كشيده شده يك علامت ِ مساوي كنارش و بعد يك سوسك كنار مساوي ِ بزرگ كشيده شده. و زيرش به زبون ِ عجيبي نوشته شده :

" بوقارتاز كشيبتاريموس نوبارو تاكيش! "

ارباب اين جمله رو سه چهار بار تكرار ميكنه تا يادش بمونه. ناگهان با لرزش ِ‌شديد ِ زمين، چوب آتش دار از دست ارباب مي افته. ولدي هم روي زمين مي افته و با تمام وجود جيغ ميكشه:

- جيـــــــــــغ!‌ زلزلــــــــــــه!

و افكار ترسناكي از صحنه ي انقراض ِ دايناسور ها به مغزش هجوم مياره. به سرعت كاغذ و خودكاري ظاهر ميكنه و وصيت نامه اش رو مي نويسه و ميذاره كنارش.

اما با شنيدن ِ صداي جيغ بلند و فرياد هاي پشت ِ سرهم مرگخوارانش، متوجه ميشه كه تنها نيست. با پاش كاغذ وصيت نامه رو هل ميده پشت ِ يك سنگ و به سمت ورودي ِ غار ميره.

ولدي :

مرگخواران در يك رديف ِ منظم همزمان فرياد ميكشند و با تمام سرعت در حال فرار هستند و لوسيوس هم جلوي صف مي دود و موهايش را مدام از دهانش خارج ميكند. و پشت سر آنها، به صورت ِ سرابي ترسناك حدود ِ پنج دستگاه دايناسور ( ) در حال تعقيب آنها هستند و پشت ِ سرشان گرد و غبار زيادي به هوا ميرود. همه ي مرگخواران با هم وارد غار ميشوند و در ِ غار (!)‌ را مي بندند. *

ولدي : قضيه چيه؟ چي كار كرديد؟
تمامي انگشت ها به سمت ِ بارتي اشاره ميروند.

و صداي غرش ِ وحشتناك ِ دايناسور ها از بيرون.

----

*: غارهاي ماقبل تاريخ بوده. در داشته حتما" ديگه! كلا" با يه چيزي جلوي غار رو ميبندند. بازيگر نقش ِ اول نبايد بميره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.