جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] موزه جادو و تاریخ جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1389 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه! اين كار خيانت به لرده!
- باو شما تازه مرگخوار شدين جوگيريدا! ما روزي سه بار به لرد خيانت نكنيم شب خوابمون نميبره، بعدشم اگر خيلي به لرد وفادارين چرا معطلين؟ شنلو بدزديد ديگه!
- حالا كه فكر ميكنم ميبينم حق با لودوئه! مگه نه لونا؟
- كاملا با تو موافقم ليني.
- پس دنبال من بيايد ديگه.

لونا و ليني به دنبال لودو راه افتادند و پس از تلاش هاي فراواني براي اين كه از انحراف لودو به سمت ساحره هاي اطراف بالاخره به لباس فروشي رسيدند.
لودو به سرعت وارد شد و گفت: سلام. ما يه شنل كهنه و وصله دار و دست دوم خيلي قديمي سبز رنگ ميخوايم. شما داريد؟
- حالت خوبه آقا؟ اين جا لباس فروشيه مگه؟
- من خودم هزار بار از اين جا شنلاي دست دو خريدم!
- اون مال سه ماه پيش بود، الان اين جا داروخونه شده.
- آخ جون! چه بهتر! ميشه به من يه دونه ...
- بسه ديگه لودو! ما عجله داريم! ميخواي ارباب بيچارمون كنه؟
- الان! وايسا من اينو بگيرم كه خيلي حياتيه
لونا و ليني:

- آقا دستت درد نكنه! خيل ممنون! واقعا نياز داشتما!
- لــــودو! حالا شنل از كجا بياريم؟
- بايد يه مغازه ديگه پيدا كنيم.
- تا ما مفازه پيدا كنيم كه فرصتمون تموم ميشه و لرد بيچارمون ميكنه!
- خوب صاحاب قبليه اين جا با من رفيق بود. اگر بتونيم اونو پيدا كنيم خيلي خوبه. آقا شما نميدونيد صاحاب اون شنل و ردا فروشي قبلي كجاست؟
- مغازش به طبقه پايين منتقل شده!
- ايول! بريم.

هر سه مرگخوار به سرعت به طبقه پايين رفتند.
لودو پس از احوالپرسي با دوست قديميش گفت: ما يه شنل كهنه و وصله دار و دست دوم خيلي قديمي سبز رنگ ميخوايم. داري؟
- والا قديمي و كهنه فقط زرد دارم سبزا اين قدر كهنه نيستن.
- خوب پس كهنه ترين سبز رو بده ما خودمون كهنه ش ميكنيم
- بفرماييد.
مرگخوار ها شنل را گرفتند و سپس به جانش افتادند تا كهنه كهنه شود. سپس لونا يك نشان اسليترين هم رويش ايجاد كرد كه طبيعي تر شود.

نزد لرد

همه مرگخوار ها دور لرد جمع شده بودند و او روي يك صندلي اشرافي نشسته بود.
سه مرگخوار مامور وارد شدند و پس از تعظيم بلندبالايي سرجايشان نشستند. البته به جز لودو كه نزد لرد رفت و شنل را دو دستي به او داد و گفت: تقديم به سياه ترين و لايق ترين ارباب دنيا. شنل سالازار اسليترين دزديده شده از موزه جادوگري با زحمات فراوان كه البته در راه لرد سياه وظيفه ماست و ...
- بسه ديگه لودو، كمتر پاچه خواري كن! در ضمن اين كار دزدي نبود. من ميراث جدمو پس گرفتم!
- بله ارباب! حق با شماست.
ليني و لونا كه از استرس نزديك بود سكته كنند با ديدن لبخندي كه بر دهان لرد نشست نفس راحتي كشيدند وآرام تر شدند.
لرد به طور كامل شنل را بررسي كرد و وقتي خيالش راحت شد با صداي بلندي گفت: جد بزرگوارم! تشريف بياريد و شنلتون رو تحويل بگيريد! جناب سالازار!

لود و ليني و لونا:
سالازار از يكي از اطاق ها بيرون آمد و شنل را در دست گرفت و پس از نگاهي به آن گفت: اين كه شنل من نيست نواده عزيزم!
- اين شنل شما نيست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1389/3/27 2:22:59
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1389 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی : راستی یه سوالی برام پیش اومده ، اگه یه نفر بخواد از این جا دزدی کنه چه اتفاقی براش میفته ؟
ریچارد : اولش با این دوربینا می بینمشون ، و بعد بلافاصله زنگ خطر به صدا درمیاد و در یک صدم ثانیه شونصد تا چوبدستی بهشون نشونه میره ، اگه دزد بخواد فرار کنه در یک لحظه شونصد تا افسون جریوس بهش برخورد میکنه و بعد هم یه بمب هسته ای از طریق یکی از حفره های بدنش داخل بدنش میشه و اون تو منفجر میشه ! و بعد هم آتیشش میزنیم و بعد هم چند بار با بیل میزنیمش و بعد هم می فرستیمش آزکابان برای حبس ابد !!!

لینی و لونا و لودو با نگرانی به هم نگاه میکنن .

لینی : اممم...چیزه ، من باید برم دستشویی ، ببخشید .
و از جمع جدا میشه .

لودو : اوه مستخدم ساحره جیگر موزه از اون ور به من یه پیام بیناموسی ای داد ، من برم پیشش ببینم چه خبر شده !!
لونا : اهم ، منم باید سریع برگردم خونه ، شوهرم گفته قبل از تاریک شدن هوا خونه باشم !
ریچارد : ولی الان که سر ظهره !
لونا : هممم ؟!!! مرسی از توضیحاتتون .

-- اون طرف موزه --
لینی و لونا و لودو دور هم جمع شدن و دارن نقشه میکشن که چجوری شنل سالازار رو بدزدن .

لینی : بیاین بچه ها من یه نقشه فوق مخوف دارم ... اول باید بریم ...
لودو حرف لینی رو قطع میکنه : بوقی ! مثل این که نشنیدی چی گفت ؟ افسون جریوس و بمب هسته ای و آتیش و بیل و بعد هم حبس ابد توی آزکابان ، می ارزه واقعا ؟ من جوونم آرزو دارم ! من یه نقشه خیلی ساده تری دارم ... سر کوچه ما یه مغازه ای هست وسایل چینی دست دوم میفروشه ! یه شنل میریم ازش میخریم و میدیم به لرد ، چون کهنه هم هست مطمئنا لرد نمیفهمه که شنل واقعیه یا نه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1389 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ریچارد به زور آنها را تا نزدیکی مجسمه ی گودریک گریفیندور کشاند ...
- همون طور که مشاهده میکنید این مجسمه ی گودریک گریفیندور کبیر هستش که چند سال پیش به وسیله ی یک هنرمند توانا به نام برد دلسون ساخته شده ...

لینی که از عصبانیت در حال منفجر شدن بود ، رو کرد به ریچارد و گفت : آقا ! ما شنل سالازار کبیر رو میخوایم ! میفهمی ؟
- باشه بابا ! واس چی عصبانی میشی ؟ الان میبرمتون اونجا !

تالار سوم
گنجینه های سالازار اسلیترین


پس از اینکه لینی بر سر ریچارد فریاد کشیده بود ، او سعی میکرد تا آنها را راضی نگه دارد بنابراین بلافاصله آن ها را به تالار سوم رسانده بود . سپس آنها را به انتهای راهرو برد و رو کرد به شنلی که درون قفسه ای شیشه ای قرار گرفته بود ...

- بفرمایید ! این هم شنل سالازار اسلیترین ! این شنل در سال های 23 میلادی و ...
در همان لحظه لونا در میان حرف ریچارد پرید و گفت : ببخشید که حرفتون رو قطع میکنم ولی یه سوالی خیلی ذهنم رو مغشوش کرده و اون اینه که آیا موارد امنیتی زیادی برای دزدیده نشدن این شنل در نظر گرفتید ؟

ریچارد با تعجب و کنجکاوی نگاهی به آن سه نفر انداخت و گفت : منظورتون چیه ؟ مگه شما ... ؟
- نه ... نه ! اشتباه نکنید ! ما نگران دزدیده شدن این شنل هستیم . آخه توی روزنامه های خوندیم که افراد زیادی هستند که قصد داشتن این شنلو بدزدن .

ریچارد که شک اش برطرف شده بود ، نفس عمیقی کشید و گفت : آه ! ای کاش همه ی مردم هم اینقدر به فکر آثار و بقایای گذشته میبودن ! ولی باید به عرضتون برسونم که ما به وسیله ی پنجاه دوربین مداربسته که ساخت مشنگ هاست ، از این شنل مراقبت میکنیم ! البته شورای موزه موافق استفاده از این وسایل نبود ولی جناب تی بگ اصرار زیادی به استفاده از این وسایل کردند !

- هوم ! چه جالب ! ممنون که اینقدر زیاد به فکر این آثار هستید ! ما اگه اجازه بدید ما بدون همراهی شما ، بریم یه دور دیگه بزنیم !
- حتما ! حتما !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 خرداد 1389 01:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- اوه اين جا رو ببينيد! مطمئنم از اين حتما خوشتون مياد! اين دمپايي حموم مرلين كبير بوده! طبق تحقيقات مرلين هرروز با اين دمپايي ...
- آقا جان ما گفتيم شنل سالازار، تو دمپايي حموم مرلين به ما نشون ميدي؟
- بله ميدونم كه به شدت مشتاق ديدنش هستيد ولي بزاريد اول چند تا چيز فوق العاده و جالب ديگه ببينيد بعد ميرسيم به اون! آهان، ايني كه ميبينيد اضافاتيه كه بعد از عمل دماغ هلگا هافلپاف از دماغش به دست اومده و نزديك 28 كيلو وزن داره!

-
- مگه هلگا عمل دماغ داشته؟ من خودم همه عكساشو تو تالار خصوصيمون ديدم دماغش قدر نخود بوده!
- خوب اونا مال بعد از عمله!
- لودو جان فكر نميكني بهتره بريم سراغ شنل؟
- اوه بله بله! حواسم پرت شده بود!
- نگران نباشين به زودي به اون هم ميرسيم! و اينك آفتابه بزرگ مرلين كه در دنيا بي نظيره!

- سلام بچه ها!
- اه تو هم اومدي ليني!؟ ايشون همراه ما هستن قربان و خيلي هم عجله دارن و ميخوان هرچه سريع تر شنل رو ببينن و برن چون كار مهمي دارن!
- اوه يك نفر ديگه هم اومد! ميبينم كه امروز با سه نفر علاقه مند به تاريخ مواجه شدم! خيلي خوبه چون خيلي ها هيچ علاقه اي به اين اشياع ندارن و نميفهمن كه چه قدر زيبا و ارزشمنده چون درك تاريخ ندارن! پس اجازه بدين اول به ايشون هم اون جوراب گودريك رو كه ديده بوديم رو نشون بدم! مطمئنم با ديدن سوراخ هاي بيشمارش خيلي لذت ميبرن و حقايق تاريخي زيادي رو ميفهمن! من كه به شخصه خيلي با اين شيء ارتباط برقرار ميكنم!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1389/3/25 2:24:12
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نگهبان با دو فنجان قهوه و در حالی که لبخندی به پهنای صورتش میزد به سمت لینی آمد و لینی هم سعی کرد لبخند اطمینان آوری به او بزند.

- بفرمایی...اینم از قهوه!

لینی پنهانی به دو سایه که از پشت مرد رد میشدند نگاهی انداخت و گفت: میشه بریم اون تو بشینیم؟ یه کم احساس سرما کردم!

نگهبان با تعجب گفت: ولی الان دیگه داره تابستون میشه که! ولی اگه تو بخوای باشه میریم تو.

سپس از جای خود برخاست و دست لینی را گرفت و با فنجان های قهوه اشان آنجا را ترک کردند.

لودو آهسته گفت: خیلی خوب شد ، حالا دیگه نگهبانه اینجا نیست که بخوایم قایمکی بریم تو...زودباش بریم.

و چند ثانیه بعد لودو و لونا سراسیمه وارد موزه شدند.

لونا که از وارد شدن به موزه احساس رهایی میکرد گفت:حالا باید کل این موزه رو بگردیم ببینیم اون شنل کجاست!

لودو خواست حرف لونا را تایید کند که ناگهان مردی با یونیفرمی که آرم موزه گوشه چپ آن خودنمایی میکرد جلوی آن ها ظاهر شد.

مرد در حالی که لبخند ابلهانه ای بر صورت داشت گفت: من ریچارد بُن هستم مسوول راهنمایی علاقه مندان به آثار باستانی جادوگری.

لودو که از این اتفاق اصلا خوشش نیامده بود گفت:بله خوشبختم آقا!

و خواست برود که مرد بلافاصله گفت: میتونید منو ریچی هم صدا بزنید! بیاید بهتون آثار باستانی رو نشون بدم و اطلاعاتی دربارش بدم واستون!

لونا که کلافه به نظر میرسید فوری گفت: امم ، ببخشید آقا ولی ما میخوایم خودمون موزه رو بگردیم!

اما مرد توجهی نکرد و دست آن ها را کشید و برد.

لونا با عصبانیت ضربه ای به پای لودو زد و گفت:یه چیزی بگو خب!
لودو آهسته گفت:اون میتونه مارو به شنل نزدیک کنه! چیزی نگو!

لونا که تازه فهمیده بود سریع گفت: آقا؟ من شنیدم اینجا آخرین شنل که متعلق به سالازار بوده نگهداری میشه ، میتونم خواهش کنم ما رو اونجا ببرید؟

- البته!

همان لحظه نزد لینی و نگهبان:

نگهبان فنجان خالی اش را روی میز گذاشت و گفت:من دیگه کار دارم فکر کنم بیشتر از این نمیتونم پیشت باشم عزیزم! من به شغلم نیاز دارم.

لینی با خوشحالی گفت:البته! منم چند تا کار دارم باید برم!
- پس منو تا دم در موزه همراهی کن.

سپس هر دو به سمت در موزه رفتند که ناگهان چشم لینی به روبانی که لونا با آن موهایش را میبست که به در موزه آویزان بود افتاد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامی که به نزدیکی مرد رسید ، نفس عمیقی کشید و شروع کرد به صحبت کردن ...
- سلام آقا ! با عرض پوزش ! ببخشید که همش مزاحمتون میشم !
مرد سرش را بلند کرد و با دختری روبه رو شد که چندبار قصد ورود به موزه را داشت ...
- دختر خانم ، شما چی از جون ما میخوای ؟ اگه میخوای بری داخل ، چوبدستی تو بده بررسی بشه تا اجازه بدم بری تو !

لینی نگاهی به بیرون انداخت و زیر لب ، لعنتی به بخت و اقبال خود فرستاد و گفت : راستش من منصرف شدم از رفتن به موزه ؛ چون مردم میرن توی موزه که چیزای قدیمی اما با ارزش رو ببینن ولی به نظر من بیرون از موزه هم میشه اینطور چیزایی رو پیدا کرد با این تفاوت که اونا قدیمی نیستن و جوونن !

مرد که کلافه شده بود ، ریشش را خاراند و گفت : منظورت چیه ؟
- ببینید آقا ! چهره ی زیبا باعث میشه تا هرکسی عاشق یه فرد دیگه بشه ! حالا این اتفاق برای من افتاده و من عاشق شما شدم ! یه حس آشنا بود که به من میگفت شما همون مرد زندگی من هستید !

ناگهان مرد از روی صندلی خود بلند شد و بعد از اینکه نگاهی به اطراف انداخت ، با دستپاچگی رو به لینی گفت : راستش رو بخواید تا حالا هیچکس به من از این حرفا نزده بود . حالا که فکر میکنم میبینم شما هم همون زن رویاهای من هستید ! چه تلپاتی بین ما برقراره !

لینی به صندلی که پشت به در ورودی بود ، اشاره کرد و گفت : با اجازه تون من اینجا بشینم تا بیشتر با هم حرف بزنیم و بیشتر با هم آشنا بشیم . البته من گلوم گرفته و اگه زحمتی نیست برام یه لیوان آب بیارید !
- آب چرا ؟ برات الان قهوه میارم عزیزم !
و مرد به قصد آوردن قهوه ، به سوی آبدارخانه روانه شد .

محوطه ی پشتی موزه

استرس تمام وجودش را گرفته بود و درونش آشوبی برپا بود ... مدام به این طرف و آن طرف میرفت و با خودش حرف میزد .
- اگه موفق نشیم چی ؟ اگه لینی نتونه اون مرد رو راضی کنه ، چیکار کنیم ؟
مرگخواری که در کنارش ایستاده بود ، نگاهی به ساعت خود انداخت و گفت : فکر کنم دیگه وقتش باشه ! آره حتما تا الان لینی کارش رو انجام داده ! بیا بریم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/3/24 12:44:11
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/3/24 12:55:41
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
اما قبل از اینکه فرصتی برای نگاه کردن به اطراف پیدا کنند مردی که دو دقیقه پیش چوبدستی ها را به آن ها تحویل داده بود گفت: خانوم شما گفتین این کارو انجام ندادین؟

لونا با عصبانیت نگاهی به لینی و لودو انداخت و از موزه خارج شد.

مرد بدون توجه به لونا ادامه داد: ما یک مورد بررسی رو فراموش کردیم. از اونجایی که اون خانوم معتقد بود که این وردو نگفته پس احتمالا چوبدستیاتون عوضکی شده!

لینی و لودو که متوجه وخیمی ماجرا شده بودند به یکدیگر نگاهی انداختند.

لودو گلویش را صاف کرد و گفت: ببخشید بهتره اول بریم همراهمونو بیاریم.

و هر دو از موزه خارج شدند.

لینی در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود سر لونا فریاد زد: این چه کاری بود که کردی؟ ما وارد شده بودیم اما تو ... کارت همیشه گند زدنه!

لونا توجهی به لینی نکرد و از لودو پرسید: چه قدر وقت داریم؟

- بیست و سه ساعت! باورم نمیشه حتی وقت نقشه کشیدنم نداریم!

و چشم غره ای به لونا رفت.

- باید فکرامونو رو هم بذاریم و سریع یه راهی برای وارد شدن پیدا کنیم. وقتی وارد بشیم با توجه به موقعیت فکر بقیه شو میکنیم! الان دیگه اگه بریم چوبدستیامونو کنترل میکنن و میفهمن مال ما نیس. یه نقشه دیه بکشین!

لینی نگاهی به لونا انداخت و گفت: لونا تو میتونی سر اونو یه جوری گرم کنی تا ما رد شیم بریم؟

لونا سرش را با ناامیدی تکان داد و گفت: از تو که نواده ی روونا هستی انتظار پیشنهاد به این مزخرفی نداشتم!

لینی بلافاصله گفت: یکم فکر کن. برو یه جوری خودتو علاقمند بهش نشون بده ، به صرف چایی قهوه ای چیزی دعوتش کن !

- عزیزم اون وسط کارش بلند نمیشه بیاد با من قهوه بخوره.

لینی نیشخندی زد و گفت: آره ممکنه با تو" این کارو نکنه!

لونا با عصبانیت پاسخ داد: مسخره! مث اینکه حالیت نیس که بیست و سه ساعت بیشتر وقت نداریم. شوخی رو بذار کنار!

لینی حالت جدی به خود گرفت و گفت: اوکی! فقط باید این کارو موقعی که خلوته و مجبور نیس چوبدستی ملتو چک کنه انجام بدیم. میتونی یکم ابراز علاقه بهش کنی و کاری کنی که ازت خوشش بیاد. بعد گرم صحبت با تو میشه و ما میزنیم به چاک! عالیه نه؟

لونا با تردید آینه ای را از درون جیبش در آورد و به خودش نگاهی انداخت.

- خوشگلم؟

- معلومه که خوشگلی! فقط یکم مث خلایی.

لونا اینبار دستانش را به سمت لینی گرفت و با طعنه گفت: اصلا چرا خودت این کارو نمیکنی؟ این پیشنهاد خودت بود!

لینی دهانش را باز کرد تا از خودش دفاع کند اما لونا دوباره گفت: خودت این کارو میکنی و هیچ حرف دیگه ای هم نمیزنی!

لینی تسلیم شد و گفت: اوکی! به فرضم من این کارو بکنم و حواسش پرت شه ، از کجا معلوم دقیقا تا شما دارین وارد میشین یهو توجهش بهتون جلب نشه؟

- امتحانش که ضرر نداره ، داره؟

دقایقی بعد:

- خیلی بیریخته!

- تو به ریختش چی کار داری برو کارتو بکن.

لینی با نگرانی نگاهی به لودو و لونا انداخت و گفت: برام دعا کنین!

- مگه داری میری امتحان بدی؟ زودباش برو!

لینی نفس عمیقی کشید و با گام هایی محکم و استوار به سمت مرد رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- و ما فرصت زيادي نداريم، بايد هر طور شده يه چوبدستي ديگه جور كنيم!
- آفرين! فكر خيلي خوبيه، چوبدستي چند نفر ديگه رو ميگيريم!
ليني، لونا و لودو به پشت محوطه رفتند و منتظر ماندند. همين كه كوچه خلوت شد ناگهان لونا پريد وسط و جلوي پيرزن و پيرمرد ي را كه به همراه پسرشان درحال حركت بودند و گفت: خانم، آقا، ميشه كمكم كنيد؟
آن ها كنجكاوانه به سمت لونا رفتند تا ببينند چه مشكلي دارد كه لودو و ليني از پشت درخت آن ها را بيهوش كردند. لونا سريع آن ها را كشيد و پشت درخت گذاشت و سپس هر نفر يكي از چوبدستي ها را برداشت.
هر سه مرگخوار به سردر موزه رگشتند و سپس ليني گفت: سلام! چوبدستيمونو آورديم ... اين هم بليط.
- خيلي ممنون خانم. الان بررسيشون ميكنيم و بهتون تحويل ميديم.

مرد نگاهي به اتاقك كوچك كنار خودش كرد و سپ چوبدستي ها را داخل پنجره كرد و شخصي كه ديده نميشد آن ها را تحويل گرفت.
- اقدامات امنيتي جديده! چوبدستي ها توسط چندين مسئول كاربلد بررسي ميشن و با گزارش تحويل ميدن!
ليني لبخندي تصنعي زد و منتظر ماند.
چند دقيقه بعد چوبدستي ها هر كدام با يك تكه كاغذ كوچك تحويل مرد نگهبان داده شد.
مرد هر كدام از كاغذ ها را نگاهي انداخت و گفت: بفرماييد. ببخشيد كه زياد معطل شديدها!
هر كدام از مرگخوارها يكي از چوبدستي ها را گرفتند و راهي شدند كه ناگهان مرد با تعجب گفت: مطمئنيد چوبدستي خودتونو دستتون گرفتيد؟
- معلومه! يعني با يك عمر جادوگري هنوز چوبدستيمونو نميشناسيم؟
- آخه طبق گزارش با اين چوبدستي كه دست شماست ... ورد ويرجقيوس اجرا شده خانم :yshame:
- ورد ويرجقيوس ديگه چه صيغه ايه؟
- راستش ... براي (سانسور شد) استفاده ميشه!
- خجالت بكش آقا! يعني چي؟ فكر كردي با كي طرفي؟ بزنم طلسمت كنم كه تا عمر داري نتوني از اين ورد استفاده كني؟
- ببخشيد خانم! بفرماييد داخل!
و هرسه مرگخوار وارد موزه شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن  در 1389/3/24 11:22:36
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 03:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


خانه ریدل-اتاق جلسات سری:

-متوجه شدین؟من اون ردا رو میخوام.اون ردا آخرین ارثیه خانوادگی ماست.باید در اسرع وقت برام بیارینش.روشن شد؟

مرگخواران جرات بلند کردن سرهایشان را نداشتند.زیر چشمی به هم نگاه کردند.آنتونین دالاهوف که سمت راست لرد نشسته بود به خود جرات داد و اجازه حرف زدن گرفت.
-ارباب، شما گفتین اون ردا از سالازار کبیر براتون به ارث رسیده.میشه بپرسم چطور شد که الان سر از موزه جادوگری در آورده؟

لرد سیاه که آثار خشم به خوبی از چهره اش نمایان بود نفس عمیقی کشید.
-دزدیدنش...اونو تو صندوق مخصوصی تو گرینگاتز گذاشته بودم.ولی وقتی بارتی رو برای آوردنش فرستادم اثری از ردا نبود.تا اینکه امروز تو روزنامه دیدم که فرد خَیِری آخرین ردای سالازار کبیرو به موزه هدیه کرده.اون ردا متعلق به منه و شما وظیفه دارین صحیح و سالم بیارینش.فراموش نکنین کسایی که چهره شون به عنوان مرگخوار شناخته شدس نرن اونجا.حالا مرخصین...


موزه جادوگری:

-بلیت لطفا!

لینی تکه کاغذ کوچکی از جیبش خارج کرد.
-بفرمایید.بلیت هر سه ما اینجاست.

مامور کنترل بلیت نگاهی به لینی انداخت.
-بله خانوم...چوب دستیتون لطفا.

لینی با تعجب پرسید:
-چوب دستی برای چی؟

مامور لبخند چاپلوسانه ای به لینی زد.
-برای جلوگیری از ورود و خرابکاری مرگخوارا بانوی من.باید کنترلش کنیم.مطمئنم خانوم زیبایی مثل شما با جادوی سیاه سرو کاری نداشته.

لینی هر سه بلیت را از مامور کنتترل پس گرفت.
-متاسفانه من چوب دستیمو تو خونه جا گذاشتم.فکر میکنم بهتره بعدا برای دیدن موزه بیاییم.

لینی به همراه دو مرگخوار دیگر به سرعت از محوطه جلوی موزه دور شدند.
-حالا چیکار کنیم؟لرد 24 ساعت بهمون وقت داده.نمیتونیم برگردیم و اوضاع رو گزارش کنیم.باید هر طور شده وارد موزه بشیم و بعد دنبال ردا بگردیم و بدزدیمش...هر کدوم از این کارا کلی وقت میبره.و ما فرصت زیادی نداریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 12 فروردین 1389 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- اين چش شد يهو ؟ مگه زامبي نبود؟ پس چرا اينجوري شده ؟

ولدمورت سري تكان داد و سپس در حالي كه به نقطه اي در طويله خيره شده بود گفت :

- فعلا مهم نيس كه اين احمق زامبي هس يا نه ....مهم اينه كه به اون پيرمرد خرفت يه پيرمرد ديگه و دوتا پيرزن ديگه اضافه شدن.
و همش هم كار اين احمق خرفته .

سپس به سمت تخت از جنس كاه اش رفت و بر روي آن تكيه زد و گفت :

- كارمون در اومده ، كروشيو پرسي

پرسي بعد از برخورد كروشيو تازه يادش ميايد كه قبل از آب دادن دسته گلش زامبي بوده ، بنابراين بلند شد و در حالي بزاغ همراه با خون از دهنش مي ريخت به سمت مرگخوران حمله كرد .

- عووو....اه...جووون....عوووو.

مرگ خواران :


آنسوي ماجرا - نزد دوستان

گودريك و سالازار در بالاي پذيرايي مشغول تعارف كردن بودند و هر يك آن يكي را در دل دشنام مي فرستاد .

- تو رو به مرلين راه نداره ، كوچيكي گفتن ، بزرگي گفتن تو اول بشين.

- اين چه حرفيه سالي ، مگه من و تو چه قدر با هم از نظر سني فرق داريم؟ تو رو به مرلين تو اول بشين .

- سنن كه نمي دونم ولي هيكلن تو سه تاي مني .

هلگا كه ديگر از اين ماجرا خسته شده بود به سمت آن دو آمد و گفت :

- بابا بس كنيد ديگه ، بعد از هزار سال زنده شديم كه با هم سر يه صندلي تعارف كنيم ؟ گودريك تو اينجا بشين من و سالي مي ريم با هم رو اون مبل دو نفره مي شينيم .

- بابا من تو رو كجاي دلم بزارم ؟!

- جان؟ چيزي گفتي سالي جون ؟!

- نه..نه...گفتم...بريم ..فكر خوبيه .

-

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز