جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] اتاق تسترال‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آذر 1389 01:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه ایوان، آنتونین و لینی رو تبدیل به تسترال میکنه.سه مرگخوار برای پیدا کردن غذا به جنگل ممنوعه هاگوارتز میرن و اونجا با هری و لونا و هرمیون روبرو میشن که قصد دارن برای نجات سیریوس به وزارت سحر و جادو برن ولی وسیله ای برای پرواز به لندن ندارن.بعد از یه تعقیب و گریز کوتاه بچه ها سوار تسترالها(مرگخوارا) میشن.مرگخوارا قصد داری هری و دوستانشو به لرد سیاه تحویل بدن...ولی نمیدونن چطوری!

________________________________

- نکته در همین جاست.این سه تا الان سوار ما هستن.راه رو هم بلد نیستن.بنابراین ما میتونیم اینا رو هرجا دلمون میخواد ببریم.

ایوان با خوشحالی یک شیهه تسترالی کشید.هری افسار ایوان رو محکمتر گرفت.
-چه خبرته بابا؟چرا پیچ و تاب میخوری؟

ایوان که به سختی در مقابل وسوسه دیدن سقوط آزاد پاتر و تکه تکه شدنش مقاومت میکرد جواب داد:
-چیزی نیست.علفایی که خوردم باید یه جوری هضم بشه خب.کمی دل درد گرفتم.

هری با صدای بلند خندید.
-عجب تسترال ابلهی هستیا....بابا تسترالا گوشتخوارن!شماها رفتین علف خوردین؟!راستی مطمئنین این مسیر درسته؟چرا اون پایین هی داره سیاهتر و تاریکتر میشه.عجب جنگل وحشتناکی!جای زخمم درد میکنه.

ایوان بعد کشیدن مقادیری خط و نشان برای آنتونین(که پیشنهاد چریدن را داده بود)جواب داد:
-آره...راه درست همینه.این مسیر میانبره.چند دقیقه دیگه میرسیم.جای زخم تو هم همیشه درد میکنه.نگران نباش طبیعیه!


چند دقیقه دیگر!

-ای تسترالای احمق...سه ساعته دارم دنبالتون میگردم.گلوم خشک شد بس که سوت زدم.هشت بار کل تسترالها رو سرشماری کردم.

ایوان به سختی در مقابل ضربات جاروی بلاتریکس جاخالی میداد.
-یه لحظه صبر کن....بابا بذار توضیح بدم...تسترال کدومه.منم ایوان!

-خفه!عجب جونور پررویی هستی تو.سه روز میبندمت به تیرک جلوی در اتاق خواب روفوس.وقتی سه شب از صدای خروپفش خوابت نبرد حالت جا میاد.اون سه تا بچه رو برای چی آورده بودین اینجا؟فکر نکردین ممکنه جاسوس باشن؟محفل و الف دال که پر از این فسقلیاس!

آنتونین از موقعیت استفاده کرد و جفتکی به ایوان زد.
-سه تا بچه چیه...اونا پاتر و دوستاش بودن.برای لرد سیاه آورده بودیم.کجا بردیشون؟!

بلا بالاخره دست از کتک زدن برداشت.
-هوم؟!!پاتر؟کو؟پاتر کجاس؟خودم تحویل لرد سیاه میدمش...ارباااااب....ارباااااب کجایین؟پاترو براتون دستگیر کردم.تک و تنها...با دستای خودم!فقط برای شما.

لینی با سمش جلوی دهان بلا را گرفت.
-ساکت باش.فعلا که وقتی داشتی ما رو میزدی غیبشون زد.باید پیداشون کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1389 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان که تصمیم خودش رو گرفته بود به سمت هری رفت و با آرامش تمام گفت :
خوب ، همه چیز حاضره شما می تونید هر کجا که می خواین برید .

- ممنون ؛ بچه ها عجله کنید وقت زیادی نداریم ؛ اگه برای سیریوس اتفاقی بیافته خودم رو نمی بخشم . برای آخرین بار هم دارم می گم هیچ کدوم از شما لازم نیست که بیاد و جون خودشو به خطر بندازه . ا این جنگی که طرف مقابلش آدم خطرناک و سنگ دلیه .

نویل که گویی به سخنان هری اندکی هم توجه نکرده بود ؛ این بار با حالتی جدی تر گفت :
هری مگه تو خودت به ما درس دفای در برار جادو سیاه ندادی که در مواقع خطر و نیاز از اون ها استفاده کنیم و از خودمون و بقیه حفاظت کنیم ، مگه خود تو نگفتی که هر چی توان داریم بزاریم وسط تا نذاریم تاریکی بر سفیدی چیره بشه . نکنه هم اون حرف هایی که زدی برای این بود که دلمون خوش بشه که ما هم می تونیم از خودمون دفاع کنیم . الان موقعیتش پیش اومده تا به صورت واقعی هر چیزی رو که یاد گرفتیم انجام بدیم . پس همه هستیم .

نویل به سمت بقیه برگشت و به آنها نگاه کرد و این بار با حالتی معصومانه گفت : همه هستید ؟؟؟؟؟

-

نویل که خیلی خوشحال شده بود بدون توجه به هری گفت :
خوب پس همگی سوار شین ، پیش به سوی وزارت جادو .

در میان راه

- می شه حالا که اون ها دارن با هم حرف می زنن بگی موضوع چیه ؟ خیلی از این دختره ی خون فاسد خوشم می یاد ؛ باید رو پشتم هم تحملش کنم .

- لینی ؛ موضوع اینه که ارباب دنبال هریه و چند بار در کشتن هری نا موفق بوده ؛ حالا اگه ما هری و بقیه دوستای پست تر از خودشو داریم می تونیم به ارباب تحویل بدیم ، ارباب مقام ما رو بالاتر می بره و از همه ی اشتباهاتمون می گذره .

آنتونین و لینی که هنوز گیج و مبهوت بودند ، به هم نگاه کردند و پس از چند ثانیه آنتونین گفت :
خوب ؛ آقای عقل کل ما که در حال حاضر تسترال هستیم از چوب هامون که خبری نیست ، ارباب اون ها رو ازمون گرفت . پس در حال حاضر این بچه های احمق قدرتشون از ما بیشتره ، پس تو چه شکلی می خوای هری رو به ارباب بدی ؟؟؟؟؟؟؟

- نکته در همین جاست .......................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آذر 1389 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببخشید فرمودین اسم رفیقاتون چیه؟
- هان؟ آرتوریون و مینی بیاین دیگه.

ایوان که در دلش داشت نقشه میکشید تا از این فرصت برای اثبات خودش به لرد استفاده کند با اکراه هری و دوستانش را سوار کرد و به سرعت تاخت.


خانه ریدل

- آه، یا اربابا، چه شد که بر این حقیران لطف و عنایت خود را روا داشتید و ما را به اصطبل ارجاء ندادید؟
- بی خود ذوق نکن لودو، بقیتون هم همین طور. شما هم دست کمی از اون پدرسوخته ها ندارید، همتون مفت خور و به درد نخورید! ارباب به شما برای اجرای نقشه اش نیاز داشت. شما همه با هم به وزارتخونه میرید و منتظر میمونید. امشب من شک ندارم که هری پاتر به وزارتخونه میره. شما میرید و زنده اونو برای من میارید، بعدش میتونید با خیال راحت خودتونو به طویله همایون معرفی میکنید و ارباب هم اون بچه رو خودش شخصا به راحتی نابود میکنه تا دیگه کسی قدرت ارباب رو زیر سوال نبره فقط حواستون باشه که خود پسره و گویی که دنبالشه کاملا سالم به دست ارباب برسه.

مرگخوارهای باقی مانده آرزو کردند که کاش به طویله همایونی معرفی شده بودند.
اما با این حال همه تعظیم بلندبالایی کردند و رفتند که برای نبرد آماده شوند.


هاگوارتز

ایوان که کمی عقب تر همه را پیاده کرده بود با نهایت سرعتش چهارنعل دوید و از آنتونیون و لینی جلو زد و سپس با یک زیرپا آن ها را نقش زمین کرد!
- اوهوی چته؟ چرا به جای این که با ما فرار کنی ما رو هم نگه میداری نامرد؟
- هیسس ... خفه شین! من مطمئنم که ما باید اینا رو سوار کنیم و ببریم.
- چی میگی ایوان خل شدی؟ ما هری پاترو سوار کنیم و ببریم این ور و اونور؟ من ترجیح میدم گوشتشو نوش جان کنم.
- اه اه حالم به هم خورد آنتونین! من لب به گوشتشون نمیزنم.
- کسی بهت تعارف نکرده لینی. جفتتون خفه شین و دنبال من بیاین. جلوی اینا حرف نزنینا، به زبون رمزی سالازاری صحبت کنید.

لینی و آنتونین از حرف های ایوان چیزی نفهمیدند اما با این حال همراهش شدند. به هر حال او چند تا چوبدستی بیشتر از آنها شکسته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آذر 1389 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی که همیشه حساب شده تر از ایوان و آنتونین عمل میکرد ایستاده بود و با دقت به هری و لونا و هرمیون نگاه میکرد. مدام سعی داشت بفهمد آن ها چه میگویند و چرا به او و دو مرگخوار دیگر نگاه میکنند.

ایوان و آنتونین اما مانند اینکه افراد قحطی زده را به سلف سرویس ببری، در میان چمن ها غلت میزدند و مدام علف میخوردند.

ایوان: آخ جان چه علفای مَلَسیه. انگار دارم شیشلیک میخورم!
آنتونین: آخ گفتی. راستی ایوان دیگه الان کامل اسکلت شدیا، توجه کردی؟ به آرزوت رسیدی.

ایوان به بدن تسترال مانندش که استخوان ها از میانش به راحتی قابل دیدن بود نگاه کرد و کلی ذوق کرد.

در همین حین ناگهان لینی فریاد زد: فرار کنــــــــــــید!
و به تاخت از کنار آن ها گذشت ... پیتیکو پیتیــــــکو پیتــــــــــیکو ....

آنتونین که مثل ایوان غرق خوردن نشده بود سریع متوجه شد و او هم پا به فرار گذاشت. ایوان که جا خورده بود: کیه؟ کیـــــــــه؟

آنتونین از راه دور: فرار کن ... فرار کن ... فرار کن ...

ناگهان ایوان متوجه هری و لونا و هرمیون شد که داشتند بطرف او میدویدند. ایوان هم شروع کرد به فرار کردن اما در اثر عجله پایش لیز خورد، دو متر به هوا رفت و تمام هیکل بر زمین فرود آمد. هری و بقیه سر رسیدند و با چوبدستی طلسم بدن بند را روی ایوان اجرا کردند.

هری: آروم باش حیوون خوب. فقط میخوایم مارو تا وزارت سحر و جادو ببری.
هرمیون: ولی هری ما سه تامون که رو این جا نمیشیم.

ایوان: ای آنتونین و لینی نامرد!
هری: مـــــــــــا! تسترال سخنگو!
ایوان: بله من حرف میزنم. الانم میتونم جای رفیقامو بهتون نشون بدم. اونام دو تا هستند. اگه قراره سوار من بشید بریم اونارم بگیرید که سه تاتون تسترال برای سوار شدن داشته باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 1 آذر 1389 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در اصطبل:

-ایوان سُمِت رفت تو چشمم.بکشش کنار!
-لینی آینه رو بذار کنار دیگه.من بهت اطمینان میدم که یه تسترال با هیچ آرایشی خوشگل نمیشه!
-آنتونین من دارم ضعف میکنم.علف ما رو کی میارن؟

آنتونین کمی فکر کرد.
-تسترال که علف نمیخوره!اونا گوشتخوارن.ما برای تسترالهای ضعیف یا پیر غذا میبردیم...ولی بقیه خودشون غذاشونو پیدا میکردن.

ایوان با ناامیدی پرسید:
-از کجا؟!!

آنتونین ناامیدتر از ایوان جواب داد:
-اگه اشتباه نکنم از هاگوارتز!میرفتن تو جنگل ممنوعه شکار میکردن.میدونی که ورود تسترالها به هاگوارتز آزاده.احتمالا ما هم باید همین کارو بکنیم!


هاگوارتز،جنگل ممنوعه:

هری با عصبانیت فریاد زد:
-چرا نمیفهمین؟اون سیریوسو گرفته و داره شکنجه میکنه.من باید برم کمکش کنم.اون تنها کسیه که من دارم.

هرمیون به آرامی به هری نزدیک شد.
-هری این ممکنه فقط یه خواب باشه.به حرفهای کریچر هم که نمیشه زیاد اعتماد کرد.حتی اگه واقعیت هم داشته باشه ما که نمیتونیم بریم وزارت و با اسمشو نبر بجنگیم!بهتره به محفل بریم و ازشون کمک بخواییم.

هری با تکان دادن سرش مخالفت خود را ابراز کرد.
-تا اون موقع حتما سیریوس کشته شده.

چند دقیقه بعدی صرف جر و بحث هری با لونا و نویل شد.هری معتقد بود آنها مجبور نیستند وارد این مبارزه بشوند و لونا و نویل با اشاره به اینکه عضو ارتش دامبلدور هستند مخالفت میکردند.مشکل بعدی گروه ضبط شدن تعدادی از جاروها توسط آمبریج بود.

-هری ممکنه بگی چطوری باید خودمونو به لندن برسونیم؟

هری دندانهایش را به هم فشار داد و زیر لب گفت:نمیدونم!

لونا که طی چند دقیقه گذشته در گوشه ای ایستاده و به جنگل خیره شده بود، به آرامی زمزمه کرد:
-ما میتونیم بریم.ما پرواز میکنیم...بدون جارو...به کمک اونا!

همه به نقطه ای که لونا اشاره کرده بود نگاه کردند.چشمان سفید چند تسترال در لابلای درختان جنگل میدرخشید.تسترالها به آرامی ایستاده بودند و به حرفهای آنها گوش میکردند...درست مثل اینکه میفهمیدند آنها چه میگویند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1389/9/1 15:16:04
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 22 آبان 1389 03:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

عمارت اربابی مالفوی


لرد ولدمورت بر تخت پادشاهی جلوس کرده بود و سر نجینی را که دور تخت پیچیده بود نوازش میکرد.

دو جن خانگی هم بادبزن های بزرگی در دست داشتند و لرد را باد میزدند.

تخت پادشاهی در انتهای سالن بزرگ وسط عمارت قرار داشت. در دو سمت چپ و راست سالن، همه مرگخواران دست به سینه و سر به پایین، ایستاده بودند و منتظر صحبت ارباب بودند.


لرد ولدمورت: ایوان روزیه؟
ایوان یک قدم جلوتر از صف تشکیل شده مرگخواران گذاشت، جلوی تخت پادشاهی لرد قرار گرفت، تعظیمی کرد و گفت: در خدمتم ارباب؟


لرد ولدمورت: لینی وارنر؟
لینی هم همان کارها را تکرار کرد و گفت: جانم ارباب؟


لرد ولدمورت: آنتونین دالاهوف؟
آنتونین تعظیم بلند بالاتری کرد و گفت: ای جـــــــــــــــــــــــــــانم ارباب


لرد ولدمورت: سالازار اسلایترین؟
سالازار: کیه؟ کیــــــه؟ کیــــــــــــه؟ کیـــــــــــــــــــــــــه؟


لرد ولدمورت: روفوس اسکریم جیور؟
روفوس در حالی که سبیل هایش تکان تکان میخورد جلوی لرد قرار گرفت و بعد از تعظیم گفت: من پدر پـــــدر پــــــــــــــدر سوخته در خدمتم ارباب


لرد ولدمورت: آگوستوس پای
آگوستوس موقر و با شخصیت، بعد از تعظیم در برابر لرد، گفت: گوش به فرمانم ارباب.


لرد ولدمورت: همتون خودتونو به اصطبل تسترال های همایونی معرفی کنید.

مرگخوارها:
ایوان: ارباب جسارتا میشه دلیلشو بپرسم؟
لرد ولدمورت: چون کلا بی عرضه اید و خوشم میاد همنجوری تنبیه بشید! حرفیه؟!

بعد از چند ثانیه که همه ساکت بودند، لرد ولدمورت ادامه داد:
_ اول از اسنیپ، یکی یه معجون تغییر شکل به تسترال میگیرید، میخورید و بعدم میرید تو اصطبل تسترال ها. تا یه هفته باید اونجا زندگی کنید. پس تقسیم کار کنید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1389 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان با دیدن لرد گفت: آو!

لرد که تازه ایوان را تشخیص داده بود گفت: تو توی دهن تسترال نازنین من چی کار میکردی؟ کروشیو ایوان! امشب تو مسئول غذا دادن به نجینی هستی.

ایوان با نگرانی نگاهی به نجینی و سپس نگاهی به آنتونین انداخت تا بلکه او را از این مخمصه نجات دهد اما آنتونین سرش را به سمت دیگری چرخاند و وانمود کرد که ایوان را ندیده است.

لرد با عصبانیت فریاد زد: مگه با تو نیستم؟ بپر برو قیافه تو درست کن. درسته که ارباب رنگ سبز رو میپسنده و یادآورده سالازاره کبیره اما ...

ایوان قبل از اینکه لرد حرف دیگری بزند اطاعت کرد و با انزجار نگاهی به بدن لزجش انداخت و از آنجا خارج شد.

- کارتو بکن.

آنتونین که سرگرم تماشای چیز سبز رنگی بود که در هوا معلق بود متوجه صحبت لرد نشد.

- کروشیو آنتونین! میگم کارتو بکن.

آنتونین با حواس پرتی نگاهش را از چیز سبز رنگ برداشت و گفت: اوه ببخشید ارباب. خب اینم تسترال های عزیزتون و دل همشون الان کاملا پره چون تازه بهشون غذا دادیم.

و با نگرانی غذایی را که به آن ها داده بودند به یاد آورد.

لرد تک تک تسترالها را از نظر گذراند و به زمان ماری چیزی به نجینی گفت.

آنتونین با وحشت به طرز حالت فیش فیش کردن نجینی خیره شد. اما خوشبختانه چند ثانیه بعد لرد گفت:

- همین طور ادامه بدین. هیچ کدوم از این تسترالها نباید چیزیشون بشه. به ایوانم یادآوری کن که شب غذای نجینی یادش نره.

و از آنجا خارج شد. بلافاصله بعد از خارج شدن لرد سراسر اتاق پر شد از مایع های رنگی که از دهان تسرالها به بیرون میریخت. غذا کار خود را کرده بود.

آنتونین با خوش حالی گالیونی را که در میان مایعی قهوه ای رنگ بود را برداشت و گفت: سکه ی گمشده ی من.

ایوان که خود را تمیز کرده بود وارد اتاق تسترالها شد اما بلافاصله بعد از دیدن زمین با حالت التماسگونه ای گفت: اوه نه آنتونین این دیگه کار خودته.

و سریع در را بست و آنتونین را با تسترالهایی که حالشان بد بود تنها گذاشت. لرد دوباره برای بازدید می آمد ، او باید هرچه سریع تر همه چیز را تمیز میکرد.

اما با فرو ریختن مایع دیگری از هوا با وحشت فریاد کشید: ایوان این چی بود که به خورد اینا دادی؟

تسترالها مدام پشت سر هم چیز بالا می آوردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1389 04:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تسترال ها آرام و با وقار بسمت ایوان آمدند. ایوان ظرف سوپ را روی زمین گذاشت و خوشحال و شاد و خندان مشغول تماشای آنها شد.

_ آهان، آفرین! نوش جونتون، بخورید. هر چقد میخواین بخورید.

نیم ساعت بعد

ایوان رو به آنتونین: خب الان باید منتظر شیم تا بالا بیارن

۱ ساعت بعد

آنتونین: ایوان چی شد؟
ایوان: یه کم دیگه صبر کنی حله!

۳ ساعت بعد

آنتونین:
ایوان: انگار این لامصبای سیاه سوخته خوابشون برده این شکماشون اصلا کار نمیکنه!

۵ ساعت بعد

آنتونین: خررررررررررررررر ... پفففففففففففف
ایوان:

۱۵ ساعت بعد

ایوان: آنتونین، آنتونین بلند شو!
آنتونین وحشت زده از خواب میپرد: کیه؟
ایوان: مگه اف افو ورداشتی که میگی کیه؟
آنتونین: خف بمیر بابا! شصت ساعته اینجا مارو علاف کردی!
ایوان: خودت خفه بمیر مرتیکه کج و معوج!
آنتونین: خب حالا چیه؟

ایوان: هیچی، میگم چرا اینا معده شون کار نمیکنه؟
آنتونین: از من میپرسی جسد متحرک؟ مگه من دامپزشکی خوندم؟
ایوان: هووم، یعنی همه غذارو زدن به بدن؟ کوفتشون بشه! این سوپه مخصوص بالا آوردن بود این معده هاشون خیلی قویه! پس حالا یه راه مونده اونم اینکه خودم برم چوبدستیمو در بیارم!

آنتونین قلاب گرفت، ایوان بالا رفت و بعد از بازکردن دهان اولین تسترال سر و بالا تنه اش را داخل دهان جانور کرد.

ایوان: آنتونین پاهامو بیار بالاتر ... آهان بیشتر ... بازم بیشتر ... بازم بیشتر ... نههههههههههههه بسه ... نههههههههههههه

ایوان به داخل دهان تسترال سقوط کرد و از آنجا وارد معده اش شد!

در همین حین ارباب برای سرکشی هفتگی وارد اصطبل تسترال ها شد.

آنتونین: اییییییییی جاااااااااانم ارباب.

لرد: اینقد خم نشو آخرش قوز در میاری مث گوژپشت نتردام میشی! فیش فیشش فیشششش فیشششششششش(خنده مارها)

نجینی: فیش فیشش فیشششش فیشششششششش(خنده مارها)

لرد: آنتونین این تستراله چرا داره اینجوری میکنه؟ انگار میخواد بالا بیاره!

آنتونین: هووووم ... ارباب لقمه گنده تر از دهنش برداشته.

ناگهان تسترال بالا آورد و یک توده سبز رنگ لزج مانند روی زمین اصطبل پخش شد. بعد از چند ثانیه ایوان در حالی که لبخند میزد و چوبدستی اش را بالا گرفته بود از میان آن توده برخاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1389 02:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تسترالها چوب دستی ایوان روزیه رو میبلعن!آنتونین به ایوان پیشنهاد میکنه که یه چیزی به خورد تسترالها بده که حالت تهوع پیدا کنن و چوب دستی رو پس بدن.(بالا بیارن!).ایوان به آشپزخونه میره و با خوندن کتاب آشپزی آنی مونی تصمیم میگیره سوپ مار آبی درست کنه.
_____________________
ایوان که از آنی مونی ناامید شده بود بطرف آنتونین برگشت.
-تو هم مار آبی نداری؟

آنتونین وانمود کرد سرگرم گشتن جیبهایش است.
-اممم...بذار ببینم.اینجا که چیزی نیست.اگه اشتباه نکنم بالا یه مار دیدم.ولی دو تا اشکال داشت:1-سبز بود،2-تو بغل ارباب بود!

ایوان با عصبانیت سرگرم جستجوی کابینتها و کشوهای آشپزخانه شد.
-حتی یه مار آبیم اینجا پیدا نمیشه.اینجا چه جور آشپزخونه ایه؟باید درشو گل بگیرن.آهان...پیدا کردم!خودشه.

آنی مونی با حالتی اعتراض آمیز بطرف ایوان رفت.
-بهشون دست نزن.اونا مار نیستن.کرمن.

آنتونین وحشتزده به کرمهای لزجی که روی کف دست ایوان وول میخوردند نگاه کرد.
-خواهش میکنم.بگو که برای ماهیگیری ازشون استفاده میکنی!

ولی برخلاف میل آنتونین، آنی مونی چیزی نگفت!

ایوان در میان فریادهای اعتراض آمیز و تهدیدات آنی مونی یک مشت کرم آبی را در زودپز ریخت...


یک ساعت بعد:

ایوان به همراه دیگ زودپز به به و چه چه کنان وارد اتاق تسترالها شد.
-عجب سوپی پختم.ایول خودم.خب کوچولوهای من.بیایین جلو.باید از سوپ مخصوص ایوان بچشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 27 فروردین 1389 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان در میانه راه متوقف شد و همان طوری که با دسصت به پیشانی اش میکوبید گفت:واقعا!حواس برای ادم نمیذارن!آنتونین این گند و کثافت رو با چوب دستیت پاک کن از روی لباسام و خودم!
آنتونین نگاه مشکوکی به ایوان کرد و گفت:به من چه،خودت چوب دستی داری!زورش میاد از چوب دستیش استفاده کنه!

ایوان:به نظرت الان چوب دستی کی داره تو معده یکی از این تسترالای نامرئی و بوقی هضم میشه؟
آنتونین: اسکرجیفای
ایوان با لباس های تمیز شده توسط طلسم تمیز کننده وسایل! به سمت آشپزخانه به راه افتاد.در آشپزخانه هیچ کس نبود و چندین دیگ بزرگ بر روی اجاق های سنگی قرار داشت که مواد درون انها با بوها و بخارهای متفاوتی در حال جوشیدن بودند!

ایوان نگاهی به اولین دیگ انداخت با خودش گفت:اوه بازم این آنی مونی خوراک زبون هیوپوگریف درست کرده.این دیگه چیه؟هوم سس شاخ اژدهاس!
آشپزخانه پر از مواد غذایی بود اما ایوان به چیزی احتیاج داشت که حال تسترال ها را واقعا خراب کند.به لطف استخوانی بودن تسترال ها،معده استخوانی شان به راحتی اذیت نمیشد!

ایوان به کتاب بزرگی که بر روی میز آشپزخانه قرار داشت نگاهی کرد و با خود گفت حتما میتواند در ان چیزی پیدا کند.کتاب قدیمی و سنگین بود و ایوان بدون چوب دستی با زحمت جلد نیم متری اش را کنار زد!
در صفحه فهرست لیست غذاهای گوناگونی به چشم میخورد،از مغز میمون آفریقایی تفت داده شده با کرم فلوبر گرفته تا کباب اعلای شاخ دم مجارستانی!

ایوان همان طور که لیست را نگاه میکرد انگشتش در مقابل یک غذا متوقف شد.سوپ مار آبی!در جلوی نام غذا در قسمت توضیح نوشته شده بود از این سوپ میتوان برای ایجاد تهوع در بیمارانی که مشکل بلع دارند استفاده کرد!

ایوان لبخندی زد و صفحه مربوط به سوپ مار آبی را کند.درست در همین لحظه انی مونی با عصبانیت وارد آشپزخانه شد و فریاد زد:چطوری جرات کردی کتابی که از هفت نسل پیش بهم ارث رسیده رو پاره کنی مردک شامپو ساز!
ایوان از ملاقه ای که آنی مونی به سمت پرتاب کرده بود جاخالی داد با عجله گفت:خیلی خب بابا ببخشین!یه لحظه داد نزن!ببینم آنی مونی تو مار آبی نداری؟!
آنی مونی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!