جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] فرهنگستان ريدل

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 13 تیر 1390 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

روفوس که مسئول فرهنگستانه قصد داره دو معاون برای خودش انتخاب کنه.داوطلب ها ایوان روزیه، آنتونین دالاهوف و مونتگومری و رودولف هستن.لرد سیاه به این افراد دستور میده که ترتیب اجرای یک برنامه باشکوه هنری رو بدن.اجرا کننده های بهترین برنامه به عنوان معاون انتخاب خواهد شد.

شب اول ایوان تئاتر اجرا میکنه ولی هیچ استقبالی ازش نمیشه.
شب دوم آنتونین کنسرت میذاره...ولی چون صداش بده همه از سالن فرار میکنن!
برنامه بعدی اجرای شب شعر توسط رودولف و مونتگومریه.

___________________________

لرد سیاه پنبه بزرگی را به سختی داخل گوشش کرد.
-صدای این جونور هنوز تو گوشم زنگ میزنه...آه سرم...بلاتریکس اون کیسه یخو بیار!


در گوشه دیگری از خانه ریدل، رودولف زیر نور مهتاب نشسته بود و به وزش نسیم و خش خش آرام شاخه های درختان گوش میکرد.قلم و کاغذش در مقابلش قرار داشت.
-خب...باید حس بگیرم.باید معلومات شعری خودمو منظم کنم...آه...چه شب زیبایی...مهتاب...به بلاتریکس فکر میکنم.آه...موهای زیبای همسرم...هوم...

بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم....مستحق لگدم!

هوم....عالیه...بلا عاشق این شعر میشه!


کمی دور تر...اتاق مونتگومری:


-بعد مرگم نه به خود زحــمت بسیار دهید
نه به من بر سـر گور و کفن آزار دهید
نه پی گورکن و قاری و غسال رویـــد...

حرف ندارم...مطمئنم من برنده میشم...


صبح روز بعد:

-ببینین...من میخوام این طرف رو به شکل جهنم درست کنین.چند تا چاه بذارین از توشون جرقه های آتیش بیرون بیاد.دو تا شاخ و دم برای ایوان بذارین.یه چنگک هم بدین دستش، وایسه بالای چاها...

رودولف معترضانه وارد بحث شد:
-صبر کن ببینم.این برنامه منم هست.من از این سوسول بازیا خوشم نمیاد.دکوراسیونمم مشخصه.نقشه شو دادم به اینا.به گوشه و کنار صحنه عکسهایی از بلاتریکس در حال نبرد با سپیدی زده میشه.درست پشت سر من مجسمه ای از نجینی قرار میگیره که گاهگاهی زبونشو در میاره.کنارمم عروسکی به شکل ارباب میذارن، در حالی که داره منو تشویق میکنه..

مونتگومری با شنیدن جمله آخر اخمی کرد.
-هی...این منصفانه نیست.تو میخوای داورا رو تحت تاثیر قرار بدی.عروسک ارباب باید حذف بشه!

رودولف سرش را به دو طرف تکان داد.
-عمرا!من بدون ارباب شعرم نمیاد اصلا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/4/13 16:57:32
Re: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 23 خرداد 1390 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین روی صحنه آمد و با دیدن جمعیت وحشتناک جلویش قبض روح شد. به خودش مغرور شد. این تعداد آدم برای شنیدن صدای او آمده بودند؟؟

- هوی آنتونین! غرور آفت هنر است!! زود کارتو شروع کن!

آنتونین نتوانست منبع صدا را بین جمعیت پیدا کند. میکروفون را از سر جایش برداشت و شروع به خواندن کرد. چند طبل زن و .. نیز شروع به نواختن کردند.

- لایف!......... لـــــایف ایــــز لایو!.......

جادوگر اعدامی بدون اینکه خودش را دار بزند مرد. جمعیت هلال احمر از گوشه ی سالن به طرف او دویدند. پس از تحقیقات بسیار متوجه شدند که مغز شخص از گوشش بیرون ریخته و او را به کشتن داده است!

آنتونین آهنگ را تمام کرد و بدون توجه به چهره های منقلب ملت و رز که داشت برای امتحان املا می خواند لبه ی سن خم شد و دست خودش را دراز کرد تا طرفدارانش آن را بگیرند. اما از آن جایی که کسی دستش را نگرفت روی سن برگشت و آهنگ دیگری را شروع کرد:

- مـــــــــرغ سحر.... نــــاله سر کن......

لرد سیاه در حالی که نجینی را دور سرش گره می زد تا صدایی نشنود گفت:

- مربی آواز این کی بوده؟ مایکل جکسون؟؟

در همین لحظه آنتونین برای ضایع نشدن جلوی لرد شروع به رقص بریک کرد. و این کارش باعث شد جمعیتی که از سالن خارج می شدند را نبیند. بعد از اجرای رقص بریک، آنتونین 180 روی زمین نشست و برنامه با صدای خشزززز که از شلوار آنتونین بلند می شد پایان یافت.()

آنتونین رویش را به سمت ملت برگرداند. 600 نفر که هیچ، اگر نجینی و رز در حال تمرین املا را حساب میکرد، به اضافه ی لرد، سه نفر در سالن بودند.

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 23 خرداد 1390 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان که از نمایش فوق العاده ای که اجرا کرده بود خوشحال بود خوشحال و خندون بطرف اتاق خودش میره.
چند دقیقه بعد سالن بطور کامل خالی میشه و آنتونین روی صحنه میره.

آنتونین:ببینین، اینجا باید سه تا سبد گل بذارین.اون گوشه یه ساحره زیبا که عاشقانه منو نگاه کنه.این طرف یه جادوگر شکست خورده که با شنیدن سوز صدای من خودشو دار بزنه و درست پشت سر من یه تسترال که حرکات موزون اجرا کنه.
لینی به سرعت موارد درخواستی انتونین رو یادداشت میکنه و میگه:ولی تسترالها دیده نمیشنا!

آنتونین با قیافه ای حق به جانب جواب میده:اولا تماشاچیای ما مرگخوارن و همشون مرگ رو دیدن.دوما اینجوری مرموز تر میشه.جالبتره خب.
لینی مورد اخر رو هم یادداشت میکنه و برای سفارش دادن گلها به سراغ لونا میره.آنتونین کمی گلوشو صاف میکنه و شروع به تمرین میکنه.
لینی بعد از سفارش دادن گلها بطرف آنتونین برمیگرده.

لینی:
آنتونین:تو الان میتونی توضیح بدی که برای چی گوشاتو گرفتی؟
لینی به آرومی جواب میده:منو ببخش آنتونین ولی یه حقیقتی رو باید بدونی...صدات مزخرفه!
آنتونین مخالفت میکنه:عمرا!تو حس شنواییت خوب تقویت نشده.مامانم میگفت صدام حرف نداره.ارباب همین دیشب وقتی صدای منو شنید اونقدر تحت تاثیر قرار گرفت که بلافاصله شروع به تمرین دیالوگهاش کرد.
لینی شونه هاشو بالا میندازه و از سالن خارج میشه.آنتونین به تمرین ادامه میده ولی متوجه نمیشه که چرا با گذشت زمان همه کارکنان سالن از اونجا خارج میشن...

دو روز بعد(روز برگزاری کنسرت):

دکور صحنه همونطور که آنتونین خواسته اماده شده.سالن پر از تماشاچیه. لرد سیاه هم به همراه نجینی در ردیف اول سالن برای شنیدن صدای زیبای آنتونین لحظه شماری میکنن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: یکشنبه 22 خرداد 1390 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران در حالی که به دستور لرد بیرون می رفتند در مورد آنتونین حرف می زدند و تنها کسی که ساکت بود ایوان بود. یعنی باید کجا برنامه اش را تمرین می کرد که کسی نبیند؟ آنتونین پس از پوشیدن لباس و دریافت یکی دو تا کروشیوی ناقابل از حموم بیرون اومد. باید جای دیگری را برای تمرین انتخاب میکرد. لرد سیاه با بیرون آمدن آنتونین در وان رفت و شروع به تمرین دیالوگ هایش برای فیلم هفت کرد :

- هـــری پاتر.... دِ بــــــوی هو لیو.... کــــام تو دای....

مه آلود بودن فضا به او کمک میکرد تا حس ترسناکیت فیلم را به خود بگیرد. آنتونین که پشت در ایستاده بود، با شنیدن این حرف ها از پشت در گفت:

- ارباب؟ چرا من نمیتونم تمرین کنم تو حموم اما شما میتونین؟!

- چون من اربابم و تو فقط یه مرگخواری! برو گم شو مزاحم تمرین ارباب شدی!

آنتونین دو تا پا داشت، با همان دو پا دوید و دور شد....

صبح روز مسابقه ی اول، تئاتر ایوان

همه در سالن فرهنگستان نشسته بودند و پاپ کرن و چیپس می خوردند و ساندیس می ترکاندند. عده ای از ملت غیر مرگخوار هم آمده بودند و به قول ایوان همه ی بلیت ها به فروش رسیده بود. اما زمان شمارش ، برای اطمینان از وجود ششصد نفر بعد از برنامه بود. لرد هم در ردیف جلو نشسته بود و پفک نمکی ، تنقلات مورد علاقه اش ، را با ولع می خورد. هیچ کس از خود نپرسید که ایوان چگونه میتواند تنها تئاتر اجرا کند. اما نیاز به پرسش نشد. چون ایوان با یک بغل پر از لباس وارد سالن شد و نشان داد که همه ی نقش ها مال اوست. در ابتدا ی کار، تخت تاشویی که در آنجا به عنوان تخت پادشاهی لرد قرار گرفته بود، بسته شد و همه جلو دویدند تا لرد را نجات دهند. همین که لرد بیرون اومد ایوان روی صحنه رفت و نمایش آغاز شد.

در ابتدا او نقش دریانورد یک چشمی که همیش نام داشت را بازی کرد که قسم میخورد رودریگز را بکشد. بعد پرده افتاد تا ایوان لباس عوض کند.... همه در مورد این سکانس کوتاه صحبت کردند.

بعد از چند لحظه پرده دوباره بالا رفت و همه دیدند که ایوان قصری مقوایی برپا کرده که بالای آن یک شاهزاده خانم مقوایی قرار دارد. ایوان شروع به خواندن شعر کرد. شعری که برای شاهزاده میخواند باعث شد همه دست از خوردن بردارند... ناگهان ایوان نخی را کشید و همیش مقوایی داخل صحنه شد که به او نزدیک می شد.... ایوان با حرکتی ناگهانی برگشت و همیش مقوایی را کشت و شاهزاده خانم را پایین آورد و دوصفحه در مورد اینکه به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند سخنرانی کرد. بعد پرده افتاد و نمایش تمام شد. ایوان چهره ی هیچ کدام از ملت را ندید.

ملت :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 21 خرداد 1390 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا ادامه داد:
- برنامه هاتون هم باید توی سالن فرهنگستان خودمون باشه. اولین اجرا برای ایوانه، بعد نوبت آنتونین، بعد مونتی و در آخر رودولف. فاصله اجرای برنامه ها هم دو روز در میون هست.

آنتونین که سر جایش نشسته بود پرسید:
- یعنی بعد از اجرای برنامه ایوان در دو روز آینده، من دو روز دیگه هم وقت دارم؟

- بله. البته این فاصله زمانی برای تغییر دکور صحنه است. خب من دیگه جلسه رو تموم شده می دونم. برید سر کارتون.

او این جمله را گفت و همراه خواهرش بلاتریکس اتاق را ترک کرد.

آنتونین رو به بقیه کرد و گفت:
- آقا از همین الان گفته باشم کنسرت با منه!

ایوان:
- منم میخوام تئاتر اجرا کنم!

رودولف نیز پس از چند دقیقه مشورت با مونتی گفت:
- آقا ما هم شب شعر رو دو نفری اجرا می کنیم. بازنده حذف میشه!

ساعت 11 شب همان روز، حمام خانه ریدل

فیشششششششششششش (افکت شر شر آب از دوش!)

آنتونین در وان سبز رنگ حمام که در دیواره های بیرونی آن نقش افعی کشیده شده بود مشغول استحمام بود و در همین حین، محض تمرین و باز شدن صدای خود با صدای بلند آواز می خواند:
- گل پونه های وحشیه دشت امیــــدم... وقت سحر شد... تاریکی شب رفت و فردایی دگر شد... من مانده ام تنهای تنهااااااااااااااااااااااااا...

ناگهان صدای فریادی به گوش رسید:
- این کیه داره این وقت شب می خونه؟ ارباب داره استراحت می کنه!

آنتونین که صدای آب و اکوی آوازش نگذاشته بود بفهمد صدا از آن کیست گفت:
- بیشین بینیم باو! حالا که این طور شد... جااااااااااااااااااااااااااااان...

ناگهان پرده های دور وان آتش گرفت و ارباب با شکوه و جلال و چشم هایی که از خستگی مفرط خون جلوی آن ها را گرفته بود ظاهر شد!!

- ارباب غلط کردم! ارباب خامی کردم! ارباب جوونی کردم! ارباب من لباس نپوشیدم! ارباب ببخشید!

آنتونین در حالی که سعی می کرد خود را با کف ها بپوشاند این حرف ها را زد. ارباب که خیلی سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند و از چوبدستی استفاده نکند گفت:
- یک بار دیگه وقتی ارباب داره استراحت می کنه صدای نکره تو بندازی پشت سرت، سر و کارت با نجینی و بازی مار و پله خواهد بود!

در همین حین ایوان نیز وارد حمام شد:
- آآآآآآآآآآآاااه خدای من! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ارباب من! اینجا چه خبر شده؟

ارباب که از این حرکات ایوان متعجب شده بود گفت:
- ایوان، این طرز حرف زدن دیگه چیه؟

کف ها کم کم داشتند از بین می رفتند و در همین حین تمامی مرگخواران برای آگاه شدن از قضیه وارد حمام شدند و روی آنتونین زوم کردند...اول: بعد:

آنتونین که دیگر نمی دانست به چه متوسل شود گفت:
- آقا جان مادراتون برین بیرون من لباس بپوشم...

------------------

شرمنده دیگه... دست گرمی بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 16 خرداد 1390 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد
فرهنگستان ريدل

- به دليل درخواست هاي مكرر روفوس براي داشتن دو معاون كه بتونن بهتر كارهاي فرهنگستان رو انجام بدن و از اونجايي كه روفوس حق نداره خودش معاون هاي خودش رو انتخاب كنه ، ارباب من رو به عنوان نماينده ي خودش به اينجا فرستاده تا شيوه ي انتخاب معاون ها رو براي شما شرح بدم .

مرگخواران دور تا دور ميز مرصعي شكل نشسته و به راس ميز كه نارسيسا نشسته بود ، خيره شده بودند .

- ولي قبل از اينكه شيوه ي انتخاب معاون ها رو شرح بدم بايد بدونم كه كيا ميخوان كانديد بشن ... چه كسي ميخواد كانديد شه ؟

آنتونين ، ايوان ، مونتي و‌ رودولف افرادي بودند كه آمادگي خود را براي دريافت پست معاونت فرهنگستان اعلام كردند .

پس از مشخص شدن كانديد ها ، نارسيسا شروع كرد به توضيح دادن چگونگي انتخاب معاون ها ...

- ارباب به من دستور داده تا بهتون بگم كه اگه ميخوايد معاون فرهنگستان بشيد ، بايد هر كدوم از شما به صورت جداگانه يك برنامه ي بزرگ و باشكوه رو توي سالن همايشهاي فرهنگستان ريدل برگزار كنيد و بايد حداقل ششصد نفر رو به سالن بكشونيد !

بلاتريكس در تكميل حرف هاي خواهرش گفت : در حقيقت ارباب ميخواد كه با يك تير دو نشون بزنه ؛ چون با اينكار هم ميتونه براي فرهنگستان معاون انتخاب كنه و هم ميتونه افراد زيادي رو جذب ارتش سياه بكنه .

آنتونين با ترس و لرز از سر جايش بلند شد و پس از اينكه به سختي اب گلويش را قورت داد ، گفت : منظورت چه نوع برنامه ايه ؟

- منظور از برنامه ميتونه شب شعر سياه ، تئاتر سياه ، كنسرت سياه و خيلي چيزاي ديگه باشه ... فقط فراموش نكنيد كه برنامه هر چهار نفرتون بايد با شكوه باشه در غير اينصورت شما شانس معاونت فرهنگستان ريدل رو از دست ميديد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: فرهنگستان خانه ي ريدل
ارسال شده در: پنجشنبه 5 خرداد 1390 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب منو برای نجات شما فرستاده.
- یعنی پولو آوردی؟
- پول؟ خیال کردی ارباب برای شما پول میده؟ من اومدم فراریتون بدم کله پوک ها.
- بسه دیگه اینقدر توهین نکن.
- باشه اگه ناراحتین میرم.

تلق

صدای چرخیدن کید در سوراخ در باعث شد روونا شیرجه بزند به سمت دیوار اتاق و همین که او به طور کامل ناپدید شد خدمتکار آن جا هم وارد شد.
- داشتید با کی حرف میزدید؟
- با خودمون دیگه!
- پس اون صدای زن چی بود که میومد؟
- زن؟ ما؟ تو این مکان تاریک؟ این وصله ها به ما نمیچسبه آقا! ما مرگخواران شریفی هستیم.
- خیلی خوب بسه، به جای زجه موره دنبال من راه بیفتید.
مرد منتظر شد تا لودو و روفوس از جایشان بلند شوند و سمت در بیایند و سپس برگشت و به سمت بیرون راه افتاد.

بوبمب

با زیرپایی که روونا از داخل دیوار برای مرد گرفته بود او نقش زمین شد و برای مدتی به خواب رفت.
- هــــــی آزاد شدی...
- هیسسسسس! میخواین همشون بیان این جا؟من میرم بیرون تا ببینم کسی این دور ور نباشه. همین که علامت دادم چوبدستی اینو بردارین و بیاین بیرون. از اتاق که بیاید بیرون میتونید آپارات کنید و برید.
روونا از در خارج شد و لودو و روفوس را در انتظار گذاشت. انتظاری طولانی! اگرچه چند لحظه بیشتر طول نکشید و روونا سریع علامت داد و لودو و روفوس و روونا به خانه ریدل بازگشتند.


پایان سوژه
چه بی مزه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: فرهنگستان خانه ي ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 2 خرداد 1390 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]به دستور وزارت سحر و جادو مرگخواران تصمیم میگیرن به یکی از کشورهای محروم سفر کنن و فرهنگ رو در بین جادوگران اون کشور رواج بدن.
لودو و روونا و روفوس به کشور مورد نظرشون آپارات میکنن.با دیدن وضع بچه ها اون کشور روونا پشیمون میشه و به خانه ریدل برمیگرده.حالا روفوس و لودو به تنهایی باید به کارشون ادامه بدن و در حین آموزش بچه ها متوجه خراب بودن تفکرات اونا میشن و تصمیم میگیرن برگردن که با اشخاص ریشویی مواجه میشن و اونارو گیر میندازن. اونا به لودو و روفوس میگن که اربابشون برای آزادی اونا باید یه میلیون بپردازه و ویدئویی تهیه میکنن تا اونو برای لرد بفرستن. در این بین هم لودو و روفوس به شکل های مختلف شکنجه میشن ...[/spoiler]

- پیست ...

لودو بدون اینکه سرش را بلند کند، در حالی که به صندلی بسته شده بود گفت:

- چته؟

روفوس با تاسف گفت: مث اینکه شکنجه ها رو مغزت اثر گذاشته، توهم زدی.

لودو چشم غره ای به روفوس رفت و دوباره سرش را پایین انداخت.

- هوووی احمقا !

لودو سریعا نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: تو نشنیدی؟

روفوس که خیال میکرد لودو خیالاتی شده است حتی زحمت پاسخ گویی به او را نیز به خودش نداد.

لودو به آرامی گفت: تا سه نشه بازی نشه. پس من چیزی نشنیدم.

- آآآآآآه، دیوانه ها.

شخصی که این را بیان کرده بود، بدون معطلی به وسط اتاق آمد و درست جلوی لودو و روفوس قرار گرفت.

- واااااااااای!

لودو با شنیدن صدای فریاد روفوس چشمانش را باز کرد و او نیز همانند روفوس فریادی از سر وحشت کشید.

- هیــــــس! میخواین بفهمن من اینجام؟

لودو و روفوس آنچه را میدیدند باور نمیکردند. روونا جلوی آن ها شناور در هوا ایستاده بود. در میان تاریکی اطرافشان، او به زیبایی می درخشید.

روفوس با هیجان گفت: تو مگه نرفته بودی؟

روونا با غرور گفت: رفتم، ولی حالا میبینین که اینجام.

و نگاهی به وضعیت تاسف بار آن دو انداخت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: فرهنگستان خانه ي ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 1 آذر 1389 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد، مجددا روفوس را با صندلیش بلند کرد و برد.
روفوس در حال دور شدن: نه ... نــــه ... نــــــــه
تق (در اتاق بسته شد)

لودو مات و متحیر همانطور که به صندلیش بسته شده بود، روفوس را نظاره کرد.
بعد از ده دقیقه در باز شد و باریکه ای از نور به داخل ظلمات اتاق تابید. همان مرد روفوس را با صندلیش آورد و پرت کرد گوشه اتاق.

لودو: پیست ... پیــــست ... هی روفی ... هوی روفوس ... چی شد؟
روفوس: م م م خـــــــ د د د د ... مممممـــــــ ... ز ز ز ز ز ز ... پپپپ ...ددددد ...رررر ...سووووو ... خخخخخ .... تتتتت .... هههههه

لودو با عصبانیت رو به مرد کرد و گفت: چیکار کردید با این دوست من؟
مرد: الان خودت میفهمی

مرد، لودو را با صندلیش بلند کرد و او را به اتاقی نورانی و مملو از آدم برد. مشخص بود که همه آن ها از اهالی محلی آن جا هستند. چیزی که بیشتر از همه جلب نظر میکرد، پسر بچه ای بود که با چوبدستیش روبروی آنها ایستاده بود. لودو سریع او را شناخت، همان پسر بچه بیرحمی بود که در آخر کلاس درس پیتیکو پیتیــــــــکو میکرد!

مرد، او را با صندلیش در وسط اتاق گذاشت و مانند بقیه به حلقه ای پیوست که دور صندلی تشکیل داده بودند. فقط آن پسر بچه با چوبدستیش جلوتر از بقیه بود.

لودو: سلام ملیکم. ای جانــــــــــــم. همگی خوب هستید؟
سپس لودو رو به پسر بچه کرد و گفت: آخی آخـــــی نازی، کلاس چندی عمو؟ منو یادت میاد؟
پسر بچه:

مرد، رو به پسر بچه کرد و گفت: حالا میتونی طلسمایی که امروز یادت دادیم روی این موجود کثیف امتحان کنی. مرد به لودو اشاره کرد.
لودو: استدعا دارم! لطف عالی زیاد!

پسر بچه چوبدستیش را بلند کرد و فریاد زد: کروشیو!

همه اعضا و امحا و احشای داخلی و بیرونی بدن لودو به هم پیچید و در حالی که به صندلی بسته شده بود، روی زمین غلت میخورد. پس از ده دقیقه پسر بچه چوبدستیش را بالا گرفت. لودو که نفس نفس میزد، به حالت طبیعی خودش برگشت و در حالی که روی صندلی بسته شده و واژگون شده بود با وحشت به پسر بچه نگاه میکرد.

همه اعضای داخل اتاق پسر بچه را با داد و فریاد و هلهله تشویق کردند. پسر بچه دوباره چوبدستیش را پایین آورد و گفت: به فرمان!

مردمک چشمان لودو مانند افرادی که هیپنوتیزم میشوند ثابت شد و پسر بچه با تکان دادن چوبدستیش لودو را وادار میکرد همانطور که روی صندلی بسته شده حرکات آکروباتیک انجام دهد و با صندلی پایین و بالا بپرد. ده دقیقه بعد پسر بچه مجددا چوبدستیش را بالا آورد.

از بدن لودو مانند یک دریاچه خروشان عرق میریخت. هیچ حس و حالی برایش نمانده بود. حتی توان با وحشت نگریستن به پسر را نداشت. با چشمان نیمه باز فقط او را نگاه میکرد. پسر بچه برای بار سوم چوبدستیش را بالا آورد و گفت: آوداکداورا!
لودو تمام توانش را جمع کرد و از ته دل فریاد کشید: نــــــــــــــــه!

طلسم مرگ مستقیم به سمت صورت لودو آمد اما ناگهان منحرف شد و به گوشه خالی ای از دیوار خورد. پسر بچه دست بردار نبود و برای بار دوم و سوم آوداکداورا را شلیک کرد و اصلا به ضجه های لودو توجه نمیکرد، اما طلسم ها برای بار دوم و سوم هم منحرف شدند.

مرد، بسمت لودو آمد و او را با صندلیش بلند کرد. همانطور که لودو را بسمت اتاق یا در واقع سلول زندانش میبرد، زیر گوشش گفت: تفریح خوبی بود! اگه اون طلسم محافظتی نبود و آوداکداورا بهت میخورد بیشترم حال میداد.

به اتاق رسیدند. مرد، در را باز کرد و لودو را با صندلیش داخل اتاق انداخت و در را بست.

روفوس: پیست ... پیست ... لودو ... چ چ چ چ گــــــــــ خخخخ ش؟
لودو:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1389/9/2 1:14:53
Re: فرهنگستان خانه ي ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 1 آذر 1389 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو به آرامی چشم هایش را باز کرد.آخرین چیزی که به یاد می آورد این بود که جسم سختی به سرش برخورد کرده بود.جای برخورد ضربه به سرش هنوز درد شدیدی داشت، برای همین نباید مدت زیاد از بیهوش شدنش گذشته باشد.
سعی کرد موقعیت خودش را بررسی کند.برای همین گردنش را چرخاند تا اطراف رو به خوبی ببیند:هوم دارم موقعیت رو بررسی میکنم،خی اینور که تاریکه...اون ورم که تاریکه...اینجا هم که تاریکه!پس دوتا احتمال هست، یا شب شده، یا من تو یه اتاق بدون نور گیر افتادم!

در همین لحظه صدای قژقژ بلندی به گوش رسید و بعد از آن نور شدیدی به صورت لودو برخورد کرد!لودو از ترس اینکه آن نور طلسم باید خودش را تا جاییکه میتوانست جمع و جور کرد ولی بعد از چند ثانیه که دید خبری نشد چشم هایش را باز کرد.مرد غول پیکری درحالیکه روفوس بسته شده به صندلی را همراه صندلی در دست داشت در آستانه در ایستاده بود و به او نگاه میکرد!

مرد روفوس را با صندلی به داخل اتاق پرتاب کرد و گفت:همینجا میمونین، جیک هم نمیزنین!اولین صدایی که ازتون بشنوم اخرین صداییه که از خودتون در میارین!مفهوم؟!

لودو با ترس و لرز آب دهانش را فرو داد و گفت:لطفتون کم نشه!
بعد از ان مرد دوباره در را بست و لودو و روفوس را تنها گذاشت.
روفوس:هیششش، هیششش لودو هیششش!
لودو به سمت صدای روفوس برگشت و گفت:چیه هیش هیش میکنی؟
روفوس با زحمت گفت:اینا دیگه از کجا پیداشون شد!مگه میشه تو روز روشن اعضای فرهنگستان خانه ریدل رو به همین راحتی گروگان بگیری؟!

لودو تکانی به خودش داد و بعد از اینکه متوجه شد او هم مثل روفوس به صندلی بسته شده گفت:حالا معلوم شد اون بچه ها زیر دست چه پدر و مادر هایی بزرگ شدن!هیکل اون گندهه رو دیدی؟!ریشاش از دامبلم بلند تر بود!

روفوس که گویا کتک مفصلی از همان ریش دراز خورده بود گفت:حالا چیکار کنیم؟یه جوری باید به لرد خبر بدیم!
لودو:خبرو که خودشون به لرد میدن!میخوان ازمون یه تصویر جادویی ضبط کنن و بفرستن برای لرد که اگه یه میلیون گالیون نده همینجا پخ پخمون میکنن!

...بذار ببینم چوب دستیم رو پیدا میکنم یا نه.
روفوس این را گفت و با زحمت دستش را به جیبش رساند و داخلش را بررسی کرد:بوقیا، چوب دستیم رو برداشتن.باید مال تو رو هم گرفته باشن.
لودو با تشر گفت:چوب دستی میخوای چیکار؟مگه بلد نیستی بدون چوب دستی طلسم کنی؟
روفوس:من همیشه سر این قسمت درس مشکل داشتم تو هاگوارتز.آخرم با پارتی بازی نمره قبولی گرفتم!

در همین لحظه صدای قژقژ دوباره به گوش رسید و مرد ریش دراز دوباره در آستانه در ظاهر شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!