پس گذشت ثانيه هايي هيولاي ماهي صفت حركات كوچكي كرد.بلا نيز زمان را از دست نداده به طرف صندلي لرد دويد تا اين خبر را خودش به ارباب بدهد.
- ماي لرد ماهي زنده شد...ماهي زنده شد!

- خوبه.واي به حالتون اگه اتفاقي براي هيولاي جديد ارباب بيوفته. اون دوست و همبازي خوبي براي نجيني مي شه.بايد در موردش تحقيق كنيد ببينيد غذاش چيه.اگه ايندفعه بخواييد از زيرش در بريد طرفتون ايشونه.
سپس اشاره اي به نجيني كرد كه با ديدن هيولا به وجد آمده بود و فس و فس هاي از سر شوق سر مي داد.ايوان هم كه از آب بيرون آمده بود خدمت لرد رسيد تا پيشنهادي ارائه كند.
- ارباب ما بايد از افراد محلي اينجا درباره اين موجود بپرسيم،فكر كنم اينطوري شانسي داشته باشيم.
- هر كاري لازمه بكنيد.ارباب در مورد اين موجود شيرين اطلاعات مي خواد.هر چه زود تر اينكارو بكن...ارباب خستس.مي خواد كمي چرت بزنه.وقتي بيدار شدم بايد اطلاعات آماده باشه.

ايوان هر طور بود مسوليت را به گردن آنتونين انداخت.او راهي دهكده نزديك ساحل شد بلكه اطلاعات مفيدي بدست آورد.
- امر ارباب انجام خواهد شد.
دقايقي بعد
ايوان وارد دهكده شد.كمي در راه اصلي دهكده جلو رفت.بلافاصله مغازه ماهي فروشي كوچكي توجهش را جلب كرد.مردي با پيش بند خوني و كثيف در حال قطع كردن سر ماهي هاي روي تخته ي كنار دستش بود.جلو رفت تا با او صحبت كند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




)












)
