جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

206 کاربر(ها) آنلاین هستند (91 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
206 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 21 خرداد 1391 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان فریاد زد:

- خواهش میکنم بلا...تو نمیدونی که با اون منو میشه چه کارای وحشتناکی کرد! اصلا من بهت پول میدم. دو برابر منو پول میدم ولی اونو پس بده.

- تو که اصلا پولی نداری جنازه. پس این منو...خیلی وسیله ی خفنیه انگار! شاید نگهش داشتمو به ارباب تقدیمش کردم. آرره! :evilsmile:

ناله های ایوان قطع شده بود و سرش از صندلی که روی آن نشسته بود به سمتی خم گشته بود.بلاتریکس با چماقی که در دست داد ضربه کوچکی به پای ایوان زد که در اثرش، فقط پای ایوان به رقص درآمد.

بلاتریکس با لحنی که حاکی از رضایت او به این وضع بود گفت:

- یعنی...مرد؟ یا سکته مغزی کرد؟

- اون فقط بیهوش شده بلا. در اینجور مواقع مردم سکته قلبی می کنن نه مغزی.

بلاتریکس به سمت صاحب صدا رفت. لونا بود که با خونسردی مقابلش ایستاده بود.قبل از اینکه بلاتریکس با حرف هایش به اوحمله کند به سرعت ادامه داد:

- من همه پولامو صرف کمکای معنوی به لرد کردم. با همش برای لرد کتاب خریدم. ولی انگار سیبل از اون کتابا بیشتر خوشش اومده. مخصوصا از کتاب «چگونه از کند هوشی زیر دستانمان سوء استفاده کنیم» و کتاب شعر «یه توپ دارم قلقلیه»...

سیبل با صدای بلند سرفه کرد. به سمت بلا رفت و گفت:

- بلا مگه قرار نشد خودمون واسه پولا یه فکری کنیم؟ تو برو استراحت کن دیگه!

بلا سری به نشانه موافقت تکان داد و مرگخواران را با بدبختی جدیدشان ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1391/3/21 14:06:25
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 20 خرداد 1391 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا که می‌بینن بلا دست بردار نیست و اگه اینجا بمونن ممکنه همه ثروت داشته و نداشته شون رو از دست بدن سعی‌ می‌کنن یه جوری محل رو ترک کنن.

- ممم... بلا، من بهتره برم، یکی‌ داره صدام میکنه!

- فعلا من میرم، بعد برمی‌گردم...

- یه جلسه مهم تو انجمن مدیرا هس، من باید زودتر برم...

بلا که میبینه هر کسی‌ می‌خواد یه جوری در بره با عصبانیت فریاد میکشه:
- هیچ کی‌ از اینجا جایی‌ نمیره!! همین جا می‌مونید تا زمانی‌ که هزاران هزار گالیون رو جور کنید!! اوه ارباب بی‌چاره من! خوبه که الان اینجا حاضر نیست که بی‌ وفایی‌ مرگخواراشو ببینه!

مرگخواران:

- خوب دیگه، حتی یک ثانیه هم نباید وقت هدر بدیم در حالیکه ارباب داره پر‌پر می‌شه! هی‌ ماری! تو باید پول زیادی داشته باشی‌، خودم دیدمت چند روز پیش یه عالم لواشک و آب انار خریده بودی... حتما یه عالمه پول داری!

ماری در حالی‌ که با اضطراب به بلا نگاه میکنه میگه:
-نه به مرلین! الان هیچ چی‌ پول ندارم، اونا رو هم نسیه خریدم! من خیلی‌ بدبختم بلا... :worry:

- ترشی خور ! اوه صبر کن ببینم! ایوان تو مدیری! دوبل حقوق میگیری! هر چی‌ پول داری رد کن ببینم!

ایوان در حالی‌ که سعی‌ میکنه یه چیزی رو تو جیب رداش قایم کنه رو به بلا میکنه:
- بلا! به سالازار همه پولم چند وقت پیش غیب شد! حتی پول هم نداشتم یکم کلسیم بخرم واسه این استخونا!

- جیباتو خالی‌ کن!

ایوان با اکراه یک چیزی عجیب غریب کوچیک که یه عالم روش کد نوشته شده در می‌آره.
- ممم... بلا! باور کن این هیچ ارزشی نداره...

بلا قبل از اینکه ایوان حرفشو تموم کنه اون چیز عجیب رو از دستش میقاپه.
- بذار ببینم... منوی مدیریت! اه اه! البته میتونیم اینو بفروشیمش، قلّابی نیست! اصله! یکم از پول جور شد! :evilsmile:

ایوان: :worry:

بلا در حالی‌ که منو رو تو جیب رداش میذاره رو به بقیه مرگخوارا میکنه:
- تا دو ساعت دیگه وقت دارین همه پول رو جور کنین! هزاران هزار گالیون! چه جورشم دیگه به من ربطی‌ نداره! زود باشین! اربابمون داره پر پر می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماری مکدونالد در 1391/3/20 23:45:02
ویرایش شده توسط ماری مکدونالد در 1391/3/21 3:57:42
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 20 خرداد 1391 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سیبل تریلانی پیشگویی کرده که لرد ظرف یک هفته مریض میشه.بطور اتفاقی پیشگویی به حقیقت میپیونده و لرد سرطان میگیره و با کسر حقوق مرگخوارا و گرفتن کمکهای مالی جلسات شیمی درمانیش شروع میشه...
ولی واقعیت اینه که لرد سرطان نگرفته و فقط برای بیشتر کردن ثروتش وانمود میکنه مریضه و به مرگخوارا میگه که برای ادامه درمانش به هزاران هزار گالیون احتیاج داره.بلاتریکس به لرد قول میده که هر طور شده این مبلغ رو جور کنن!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بلاتریکس چوب دستی بلندی را که چندان هم جادویی نبود در دست گرفته بود.
مرگخواران در مقابلش نشسته بودند و سعی میکردند نگاهشان به چشمان بلا نیفتد.

-هی...روفوس...تو چرا به چشمای من نگاه نمیکنی؟از خودت شروع میکنم.جیباتو خالی کن.هنوز داری ردای یادگاری باباتو میپوشی...غذاتم که اینجا میخوری.شبم که تو اتاق تسترالها میخوابی.معلوم نیست حقوقت خرج چی میشه.مطمئنم هزاران هزار گالیون پول داری.

روفوس جیبهای خالیش را به بلاتریکس نشان داد...دریغ از یک نات!
-منم نمیدونم بلا...حقوقمو میگیرم...ولی هنوز دو روز نگذشته که میبینم هیچی برام نمونده.

بلا با تاسف سری تکان داد.
-ته جیبت سوراخه روفوس...بدوزش!تو..اندرومدا...شنیدم یه تلسکوپ جدید گرفتی.باید خیلی پولدار باشی...نه؟سریع هزاران هزار گالیون رد کن بیاد.

اندرومدا مدارکی را جلوی بلا گذاشت.
-متاسفم بلا.ارباب یه ماموریت غیر ممکن بهم داده.همه پولامو دارم خرج اون میکنم!همین دیروز مجبور شدم خونمو بفروشم.

بلاتریکس به بازجویی ادامه داد.بیشتر مرگخواران از خانواده های ثروتمند جادوگران بودند.مطمئنا خیلی زود میتوانست به هزاران هزار گالیون دست پیدا کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 18 خرداد 1391 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از رفتن ریگولوس لرد کش و قوسی به بدنش میدهد و همان طور که با نرمش های کوتاه گرفتگی عضلاتش را رفع میکند به نجینی میگوید: اه، خشک شدم از بس تمام روز اینجا باید بشینم یا دراز بکشم. ولی ارزشش رو داره مگه نه؟ حالا صبر کن چنان بلایی سر این نا سپاس ها بیارم که اون سرش نا پیدا. تو همینجا بمون، لازم نیست بیای پایین. اینطوری تاثیر گذار تره.

لرد این را گفت و در حالی که عصایی به دست گرفته بود آرام آرام و با گام هایی تکیده به طرف در رفت. وقتی از پله ها پایین میرفت مرگخوارها هنوز آن پایین دور هم جمع شده بودند و صحبت میکردند. با دیدن لرد که از پله ها پایین می آمد همه سکوت کردند.

لرد به سختی خودش را به پله اول رساند و در حالی که یک دستش به عصا و دست دیگرش به نرده تکیه داده شده بود نفس نفس زنان گفت: مشکلی هست که اینجا جمع شدین؟
ریگولوس سرفه کنان گفت: نه ارباب داشتم در مورد چیزی که گفتین برای بقیه صحبت میکردم.
همه با تکان دادن سر حرف ریگولوس را تایید کردن. لرد سرفه خشکی کرد و بعد دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: ولی من...مشکلی دارم.

بلا جلو پرید و گفت: چی شده ارباب؟ قرص هاتون تموم شده؟ برم براتون داروخونه رو بیارم!؟
لرد لبخند کوتاهی زد و گفت: نه بلا. مشکل کمی پیچیده تره. دکترم بهم اطلاع داده که بیماری با وجود درمان داره به شدت پیشرفت میکنه و راستش...باید یه دوره درمان جدید شروع بشه. اما مشکلی هست...

بلا: چه مشکلی ارباب؟
لرد آهی کشید و گفت: هزینه...
ریگولوس با تردید گفت: چقدر میشه مگه ارباب؟
لرد سری تکان داد و گفت: خیلی زیاد. هزاران هزار گالیون. چیزی که فکر نمیکنم از پسش بر بیام. برای همین اگه دیگه ندیدمتون...

بلا با عصبانیت یقه روفوس رو گرفت و گفت: ارباب این چه حرفیه؟ ما همه این پول رو جور میکنیم. لازم باشه تک تکمون همه وسایلمون رو میفروشیم تا شما درمان بشین. مگه نه روفوس؟
روفوس که اصلا نمیدونست این وسط چیکارس با ترس حرف بلا را تایید کرد. بین بقیه هم زمزمه های آرامی در گرفت اما با نگاه به چشمان خشانت بار بلا همه زمزمه ها خاموش شد.

لرد گفت: مطمئن باشین اگه مجبور نبودم...ولی روزی که لرد دوباره سلامتیش رو به دست بیاره خیلی بیشتر از چیزهایی که دادین به دست میارین.
لرد برگشت و دوباره از پله ها به آرامی بالا رفت.
لرد: :evilsmile:
مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 17 خرداد 1391 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای تق تق در دوباره بلند میشه ولرد سریع روی صندلیش میشینه و و انمود میکنه که در حال خوردنه قرصاشه که ریگولوس وارد میشه.
لرد:او ریگولوس تویی.با من کاری داشتی.
ریگولوس تعظیمی میکه و میگه:ارباب حالتون بهتره .راستش یک نامه از جسیکا اومده ...
ارباب حرفشوقطع میکنه و میگه:ممنون و حدس میزنم .نامه رو بده من.
لرد که میدونست قضیه چیه به راحتی تونست ارامششو حفظ کنه.
لرد با خونسردی سری تکاک داد و گفت:اوه بله. من حدس میزدم که جسیکا این کارو بکنه.
ریگولوس:بله ارباب؟جسیکا چکارکرده؟
ارباب گفت:نگران نباش.اون خودش این پولو داده و برای خوب جلوه دادن من این نامه رو نوشته.اما یادتون باشه راجب سرطان من چیزی بهش نگین...آه ...حالا برو ...میخوام استراحت کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- کدوم نمک نشناسا؟ چی حرفایی؟ بلاتریکس، در مورد مرگخوارای من اینطوری صحبت نکن. من نمیتونم ببینم کسی اونا رو نمک نشناس خطاب کنه.

بلا با عصبانیت سینی رو روی میز میکوبه:
- چرا ارباب، نمک نشناسن. وقتی شما این بالا دارین از درد به خودتون میپیچین...اون نمک نشناس های حیف نون اون پایین جمع شدن و میگن شما به دامبل وام دادین برای بازسازی محفل!فکرشو بکنین چه چرت و پرت هایی دارن میگن!

لرد با مشت روی سینی میکوبه، ولی بعد چهره درهم و خسته ای به خودش میگیره و آه کشان میگه:
- اشکالی نداره. یه روزی هیچ کس جرات نمیکرد پشت سر من حرف بزنه. اما حالا...آه

- نههههههههه ارباب اینطوری حرف نزنین، ارباب من طاقت ندارم، ارباب من الان همه شون رو میکشم! :vay:

بلا دوان دوان از اتاق بیرون میره. نجینی با دمش در رو میبنده و برمیگرده تا به لرد نگاه کنه. لرد از روی صندلی چرخدارش بلند میشه و با مشت گره کرده میگه:
- حالا تو کار من فضولی میکنن؟ حالا میخوان سر از کار من در بیارن؟ حالا میخوان...وایسا ببین چه بلایی سرشون میارم.

- فیشششش فش فشششش؟ (میخوای چیکار کنی؟)
- فششش فشش فششش!!!(وایسا و تماشا کن!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1391 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره‌ی اتاق ولدمورت

دو موجود داشتند درون اتاق رو نگاه می‌کردن:

-

-

- داری چکار می‌کنی، هنوز تمام نشد!!؟

- نه !!

- زود باش دیگه!! این پژمرده شد

- یه مقدار دیگه مونده!!

- ئه!! یه ترک برداشت بلاخره

- آره دیگه داره تمام می‌شه؛ حالا تو چرا قیافه‌ت رو عوض کردی!!؟ حتمن باید ماسک نماد ماه تولدش رو می‌ذاشتی!!؟

- یه چیزی تو همین مایه‌ها :d

- قول می‌دم اگر با این قیافه بری جلوش همین چکشی که دست من هستش رو می‌کوبه توی سرت

- نه بابا می‌گن سرطان گرفته!! (سطح توجه به رول!! :دی)

.::دوووووفــــــــــــــــــش!!::.


- بلاخره شکست

- پس چرا هنوز داری چکش می‌زنی!!؟

- ئه راست می‌گی :d :pretty:

- خب من اینو گذاشتم‌ش روی لبه‌ی پنجره؛ کارت تبریک تولدشُ هم می‌ذارم زیرش؛ بریم دیگه

- بریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
موندنی شو!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 فروردین 1391 03:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سیبل تریلانی پیشگویی کرده که لرد ظرف یک هفته مریض میشه.بطور اتفاقی پیشگویی به حقیقت میپیونده و لرد سرطان میگیره و با کسر حقوق مرگخوارا و گرفتن کمکهای مالی جلسات شیمی درمانیش شروع میشه...
ولی واقعیت اینه که لرد سرطان نگرفته و فقط برای بیشتر کردن ثروتش وانمود میکنه مریضه.ریگولوس نامه ای از جسیکا پاتر دریافت میکنن که در اون گفته شده لرد به دامبل برای بازسازی محفل وام داده...مرگخوارا که فکر میکنن لرد مریضه و از نظر مالی هم مشکل داره گیج میشن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بلاتریکس با عصبانیت پرید و نامه را از ریگولوس گرفت.
-این دختر داره چرت و پرت میگه.اصلا همه اینا نقشه اس.میخوان ما رو نسبت به ارباب بدبین کنن.همین چند دقیقه پیش قرصای ارباب رو بردم.طفلکی رنگ به چهره نداشت.

ریگولوس:بلا ، ارباب از اولم زیادی سفید بودن...ضمنا دیگه نشنوم درباره همسرم با این لحن صحبت کنی.من مطمئنم جسیکا در اعماق قلبش سیاهه ولی اون پیرمرد هفت خط ریشو...


اتاق لرد سیاه:


لرد سینی حاوی قرص را برداشت و در مرلینگاه خالی کرد.
-نجینی...سیفونو بکش.ارباب کار داره.باید پولامو بشمرم.قبلا نمیدونستم تا این حد میتونم پول پرست و حریص باشم!همین دیشب رفتم اتاق مونتگومری و دندونای مصنوعیشو از لیوان بالای سرش برداشتم.یکیشون طلا بود...

چند ضربه به در اتاق خورد و بلاتریکس سینی بدست وارد اتاق شد.
-ارباب سری دوم قرصاتونو آوردم.گرچه به نظر کمی عجیب میرسه که شما مجبورین این قرصا رو هر 5 دقیقه یکبار میل کنین.بهتر نیست شفابخشتونو عوض کنین؟پای چشماتونم کمی گود افتاده.

لرد که روی صندلی چرخدار نشسته بود به سختی سرش را بلند کرد.
-آه بلاتریکس وفادار من...اون گود افتادگی به خاطر قرصا نیست.میدونی که وضع مالیمون خوب نیست.برای هیمن من چند شبه وانمود میکنم اشتها ندارم و سر میز شام حاضر نمیشم.ولی واقعیت اینه که ترجیح میدم یارانم غذای بیشتری بخورن و من سرگرسنه بربالین بذارم.

در مقابل این فداکاری و گذشت اشک در چشمان بلاتریکس جمع شد.
-اوه ارباب...واقعا نمیدونم چی بگم.گرچه طبق دستور شما هر شب به هر مرگخوار فقط یک لوبیا داده میشه.ولی شما از سهم لوبیای خودتون میگذرین و اونو به سی قسمت تقسیم و بین مرگخوارا پخش میکنین.چقدر شما بزرگوارین و اون نمک نشناسا چه حرفایی که پشت سرتون نمیزنن.






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مهر 1390 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




.:. آن طرف؛ خونه ی نامبر 12 .:.


گودی، جسي، گلرت، سدریک، پرسی وال، سیریوس و سايرين قدم زنان در چمنزارهاي سرسبز كنار جاده، پس از گذراندن اردويي دوهفته ای در يكي از ييلاق هاي خوش آب و هواي علي آباد كتول، به سمت مخفیگاه خود بر مي گردند. احساس دلتنگي شديدي همه شون رو در بر گرفته، خوشحالند از اين كه بعد از اين همه مدت دوباره به خونه شون، با ديوارهاي کهنه كه پر از خاطره هاي مختلفند بر مي گردند. معصومه (قبلا" توضیح داده شده!) از روي شونه ي جسی فرياد زد:
- مي بينمش!!
و با يك كله معلق پايين پريد و به سمت خانه ش شماره 12 شروع به دويدن كرد..

جسی با تعجب به معصومه كه جلوي در خشكش زده بود، نگاهي انداخت.
- پس چرا نمي ري تو عزیزم؟!
معصومه انگشت اشاره ي لرزانش را به سمت تابلوي جديد، ديوارهاي تازه رنگ شده و آدم هاي رداقشنگی گرفت كه تازه مي نمودند. دل همه خالي شد. چه بر سر آنجا آمده بود؟! گودریک بقيه را كنار زد و با كنجكاوي وارد شد؛
- كجا؟!
- ما مال همينجاييم، يعني چي كجا؟ دستتو بنداز ببينم!
- آقاي مدير گفتند كسي رو بدون اجازه ي شخص ايشون راه نديم.
- مدير؟!
همگي نگاهي رد و بدل كردند.
- چي شده ممد؟
مامور رداپوش كه ممد نام داشت، به تازه واردين اشاره اي كرد و خود را عقب كشيد تا صاحب صدا كه همان مدير بود، آن ها را بهتر ببيند.
بهت همه را فرا گرفته بود؛
- آلــــــــبوس ؟!!!
- پس بالاخره برگشتيد؟ از محفل جديد خوشتون مياد؟ مي بينيد چي ساختم؟! از تامی وام گرفتم! خب میدونین اون الان حسابی پولدار شده و دیدم بهترین فرصته تو مدت آتش بس به فکر اینجا باشم!
گودریک با انزجار به ديوارهاي صورتي گلدار نگاه كرد و براي سليقه ي كسي كه آن را انقدر جواد رنگ كرده بود تاسف خورد.
- وسايلمون رو چي كار كردي؟
- قديمي شده بودند، همه شون رو انداختم بيرون، حالا هم براي اگه مي خواين اينجا بمونين بايد طبق مقررات من عمل كنين، مفهومه؟
همه سكوت كرده بودند.
- خب چند نفر هستين؟ 5-6 تا، هممم!!
گلرت با عصبانيت گفت:
- يازده تا!
اما گويي دامبلدور او را نمي ديد..
كنار رفت تا محفلی ها وارد ساختمان شوند!


.:. سی ثانیه بعد ؛ این طرف .:.

ژوهاهاهااااا... یوهاهاها ...( افکت رینگتون گوشی ریگولوس)!
- اِستوپ اِستوپ جسی جغد پیشتاز فرستاده!
- باشد!
چند ثانیه ای نگذشته بود که ریگولوس با رنگی پریده به ایوان خیره شد و زیر لب گفت:
- جسی میگه لرد به دامبلدور وام بازسازی بنا داده؟! لرد که همش تو اتاقشه و از ما کمک مالی میخواد! پس چطور ممکنه ؟!
ایوان: :no:


- مي گن اين داستان بر اساس يك داستان واقعي نوشته شده ، عجب!!!




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مهر 1390 10:17
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ماه بعد...

سالازر کبیر که با همان حالت ویبره ی خود وارد کافه تفریحات شد. حس ماگل ستیزانه اش را از دست داد و با تف کردن آب دهانش روی صفحه LED یک تلویزیون نفتی که روی پیشخوان کافه بود، آنرا روشن نمود...

«بلاتریکس ! هووووی ! بلاتریکسین ! کجایی عجوزه ؟ بیا این کانال نمره 1 رو برام بگیر ! الان عمو پورنگ شروع میشه ! کجایی ابله ! بیا دیگه ! »

بلاتریکس از درب پشت پیشخوان با صورتی باد کرده و سرخ، در حالیکه در دستانش تعدادی پوستر مظلومانه لرد سیاه با سایر کودکان کچل و سرطانی را حمل می کرد، بیرون آمد و به سمت سالازر کبیر و تی.وی رفت...

«سالازر کبیر ! پدر جان ! کانال نمره 1 دیگه چیه؟ ارباب من، نوه شما، امروز برای سی امین بار رفته سر کلاس شیمی، اون وقت شما به فکر عموپورنگ هستین؟ نمی بینین هر روز تی.وی داره ارباب رو تبلیغ میکنه با اون بچه های کچل ؟ »

سالازر در حالیکه یک مشت تخمه را با پوست همانند پفک در دهان بی دندانش می ریخت و له می کرد، با پوزخندی گفت:

« بلیز که گفته بود شیمی درمانی میره ! پس نوه ی من کلاس شیمی میره؟ چشم ما روشن. نگفتی بودی رقص عربی هم کار میکنه ! پس کانال من و تو رو بیگیر بی زحمت. احتمالا الان تام داره پخش زنده میشه با اون خانوما می رقصه ! هه هه هاوو ! »

بلاتریکس زیر لب چند فحش جادویی زمزمه کرد که بلافاصله عصای مار مانند سالازر بلند شد، در حلق بلا رفت، کمی اپی گلوتش رو قلقلک داد و بیرون آمد...

سالازر: «حواست باشه دختره ی بی ادب ! من کر نیستم ! تازه سمعک خریدم ! »

ساعت ها گذشت و شب نزدیک و نزدیک تر می شد. رفته رفته مرگخواران با صورت هایی درهم به کافه می آمدند و پشت میزی می نشستند. یا می نوشیدند یا چرت می زدند و بلاتریکس همچنان پوسترهای مظلومانه اربابش را به درب و دیوار کافه و خانه ریدل و کل لیتل هنگتون می چسباند. بلاخره سر ساعت 9 شب بود که ارباب به همراه سبیل تریلانی و نجینی وارد کافه شد. روی ویلچری نشسته بود و آرام آرام به مرکز کافه نزدیک می شد...

بلاتریکس سراسیمه و با چشمانی پر از اشک به سمت لرد رفت و زبانش را به خوش آمدگویی باز کرد...

«خوش اومدین ارباب ! امیدوارم جلسه سی ام کلاس شیمی تون خوب بوده باشه ! حالتون بهتره ؟ »

لرد حرفی نزد. با همان قیافه ی خسته و مبهوت فقط به بلا خیره شد. به جای لرد، این سیبل تریلانی بود که جواب داد:

«ارباب تشکر می کنن بلا ! تاکید می کنن که سرطان غیر از درد، هزینه هم دارد ! خسته هستن و تمایل دارن برن بخوابن الان ! میگن که هر چی کمک مالی، معنوی، قلک و ... رسیده رو ببرین به دفترشون ! همچنین همتون 90 درصد حقوق این ماهتون رو هم بفرستین ! هزینه های درمان بالاتر رفته ! ارباب دفترچه بیمه ندارن ! »

ریگولوس که با ایوان بر سر یکی از هورکراکس های لرد سیاه سنگ کاغذ قیچی شرطی بازی می کرد، گفت:

«سرورم ! من آنکلوژی پاس کردم ! اینها چه شفا دهندگانی هستن که هنوز نمیدونن دقیقا چه سرطانیه و قبل از تشخیص شما رو میفرستن شیمی درمانی ؟ هر روز که یک نوع سرطان رو معرفی میکنن !!! »

تریلانی: «ارباب میگن که طبق تشخیص امروز، سرطان ناخن انگشت شصت پای راستشون هست و اگه این ناخن خراش برداره خدایی نکرده یا کوتاه بشه.... »

بلاتریکس: «قطعا خوب خواهید شد سرورم ! خبرهای خوشی دارم ! محفل ققنوس تا بهبودی شما اعلام صلح کرده و قلک کمک مالی شون رو هم به ارزش یک سیکل فرستادن ! همینطور امروز هوا آفتابی شد، روفوس بعد از یک ماه از داخل قبرش بیرون پرید و زنده شد ! قطعا این نشونه ای عکس پیشگویی هست ! قطعا شما خوب میشین ! مگه نه تریلانی ؟ »

و با دستش به آن سوی کافه اشاره کرد. جایی که روفوس با صورتی که نصفش توسط حشرات خورده شده بود و به اسکلت رسیده بود، مشغول نوشیدن آب بود...


خانه ریدل... در دفتر لرد سیاه

لرد به آسانی از روی ویلچرش بلند شد. روی صندلی پشت میزش رفت و با صورتی موذیانه از پنجره ی دفترش به کافه تفریحات در آن سوی خیابان خیره شد که مرگخواران جلسه مشکوک شبانه گذاشته بودند. با پوزخندی پاهایش را روی میزش گذاشت و دست نوازشش را بر سر نجینی کشید. دفترش با سکه های نقره ای و طلایی برق می زد. مقابلش سبیل تریلانی سر به زیر ایستاده بود.

لرد: «خب سیبل ! وضعیت برج های دوازده قلوی من در جزایر قناری چطورن ؟ مشکل عمرانی یا مالی که نیست ؟ راستی، بازم تاکید می کنم ! وای به حالت اگه این مرگخواران خنگ من متوجه دروغ های من و تو بشن ! یک ماهه دارم با اجرای این نمایشنامه نهایت هنرمو نشون میدم ! زحمت منو به باد نده. روشنه ؟! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/7/13 10:18:33
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1390/7/13 10:22:07

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.