جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  110 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1393 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه ارباب ، این اون کله چربه نیست ، اتفاقا کله اش خیلی هم خشکه ، فکر کنم یا از شامپو سیر پرژک استفاده میکنه یا از کفشهای تن تاک

- کروشیو ، هیچکس اجازه نداره از شامپویی به غیر از شامپوهای ایوان که تحت لیسانس خودمان درست میشه استفاده کنه .

مرگخوار بدبخت که از درد کروشیو داشت بر روی زمین تاب میخورد با زحمت فراوان گفت

- بله ارباب

لردسیاه از پشت میز تحریرش بلند شد و به سمت پنجره ی اتاقش رفت . در حالی که با چشمان سرخ رنگش به منظره تابستانی رو به رویش نگاه میکرد گفت :

- یادم نمی آد که آیلین غیر از اون کله روغنی بچه ی دیگه ای هم داشته باشه.

- ارباب، این یکی میگه من پرنس نیمه اصیلم

- خب چه ربطی داشت؟ مگه سوروس شاهزاده ی دورگه نبود؟

- ارباب ، تصدق کله ی کچل پر ابهتتون بشم ، خودتون توی پست قبل فرمودید این اون نیست اینه ، یعنی اون این نیست ، اونه ، اون اینه این اونه ، اون این نیست این اونه . :hyp:

لرد ولدمورت نگاهش را به سرعتی تمام از پنجره دزدید و به شکلی کاملا بیرحمانه، لخت و عصبی نثار آن مرگخوار بیچاره کرد .
مرگخوار از شدت خشم لرد سرش را به پایین انداخت و سکوت اختیار کرد .

- برو بفرستش داخل ببینم این کدومه .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1393 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-تو سوروس اسنیپ نیستی!
-چرا؟!
-چون سوروس نمی خنده!
-چرا بابا!یه بار خندید...خودم دیدم...اصلا هم جذاب نبود.
-دیدی مچتو گرفتیم؟!تو سوروس نیستی.کیستی که داری سعی می کنی خودتو به جای پسرم جا بزنی؟

غریبه وقتی فهمید که دستش رو شده دوباره به حالت تکیده و ژنده پوشش در آمد.با چشمانی پر از اشک به آیلین خیره شد.
-تو همیشه اونو به من ترجیح دادی!حتی فراموش کردی فرزند دیگه ای داری.من پرنس نیمه اصیلم!

-پرنس نیمه اصیل دقیقا چه فرقی با شاهزاده دورگه داره؟!

غریبه کلافه به نظر می رسید.
-آه...چقدر شما درگیر کلمات و عناوین می شین!من اینم!, نه این!شما باید متوجه می شدین که منظور سوژه دهنده من بودم.

آیلین و بلا منظور پرنس را از "این" و "این" نفهمیدند.بلا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت.
-آیلین...این یکی هم دست کمی از قبلی نداره!من فکر می کنم تو استعداد مادری نداری.می شه یه لطفی بکنی و دیگه بچه جدیدی تحویل جامعه ندی؟اولی محفلی شد و دومی کارتن خواب!گرچه وضعیت دومی بسیار آبرومندانه تره.

آیلین در سکوت به پرنس نگاه می کرد.باید تصمیم می گرفت.بعد از چند دقیقه مکث, بالاخره موفق شد سوالش را بپرسد.
-تو...حاضری با ما بیای؟!


خانه ریدل:

-ارباب آیلین اجازه ورود می خواد.پسرشو برای دستبوسی شما آورده!

لرد سیاه با عصبانیت نامه عربده کشی را که در حال نوشتنش بود مچاله و به گوشه ای پرتاب کرد.
-باز اون کله چربو آورده جهت منت کشی؟هزار بار بهش گفتیم پسرش درست بشو نیست.فراموشش کنه!بهش بگین مایل به ملاقات نیستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: جمعه 6 تیر 1393 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا با انزجار به آیلین نگاه می کرد.
آیلین گفت:
-س...سوروس؟
پرنس نیمه اصیل به بینی اش چین انداخت:
-یعنی فرق بچه هاتو نمیدنی مامی؟معلومه که نه.
بلا رو به پرنس نیمه اصیل کرد و گفت:
-مگه چند تا پرنس نیمه اصیل داریم؟
پرنس گفت:
-یکی.
بلا گفت:
-مگه آیلین چندتا پسر داره؟
پرنس:
-کسی نمیداند!
آیلین با عصبانیت فریاد زد:
-تیش...تووووووف...قاررررر...بومب!
و ناگهان تصویر قطع شد.
کارگردان:چی شد؟
نویسنده:کلاغه مزاحمت ایجاد میکنه!
کارگردان:برو یه کروشیویی،آوادایی بزن بهش.ناسلامتی مرگخواری
نویسنده:قربان من از پشت کامپیوتر که نمیتونم آوادا و کروشیو بزنم.
کارگردان:درستش می کنم.
ناگهان تصویر به حالت قبل برگشت.
پرنس نیمه اصیل گفت:
-من پرنس نیمه اصیلم.سوروس شاهزاده ی دورگه ست.
آیلین که از عصبانیت بالا و پایین می پرید، گفت:
-مگه من چندتا بچه دارم؟
همین لحظه پرنس نیمه اصیل از شدت خنده به زمین افتاد.
آیلین گفت:
-این چرا همچین شد؟چرا افکت رقص نیپ ناپ مشنگی گرفت؟
بلا با ناراحتی مصنوعی سرش را تکان داد و گفت:
-بچتو خوب تربیت نکردی.داره استغفرارباب ، کارای مشنگی میکنه.نچ نچ.
در همین لحظه پرنس از زمین بلند شد و با خنده گفت:
-بابا منم سوروس اسنیپ.
و در یک لحظه، اثر معجون تغییر شکلش را خنثی کرد و گفت:
-یعنی نفهمیدین؟این تغییر خیلی کوچیک بودا.فقط یه کم لاغرتر و موهای روغن نزده!
بلا و آیلین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: جمعه 6 تیر 1393 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

روز گرم و آفتابی دیگری در کوچه آغاز شده بود. کوچه دیاگون مملو از جمعیت در رفت و آمد بود و فضا از صدای هیاهو جمعیت آکنده بود...

ناظر:اینجا انجمن منه...کی به تو اجازه داد هوا رو صاف و آفتابی توصیف کنی؟
کارگردان:اخبار دیشب گفت که امروز هوا صاف و آفتابی بدون گرد و...
ناظر:هواشناسی بی خود کرد با تو!اینجا من وضعیت هوارو تعیین می کنم.هوا باید ابری و گرفته و خیس باشه فهمیدی؟یا از انجمن بندازمت بیرون؟
کارگردان:نه من غلط کردم!هرچی شما بگین!


روز سرد و ابری دیگری در کوچه آغاز شده بود. کوچه دیاگون مملو از جمعیت در رفت و آمد بود و فضا از صدای هیاهو جمعیت آکنده بود...

ناظر:هوی مردک تسترال زاده بوقی!به چه جرئتی این همه جمعیت رو ریختی تو این یه وجب جا؟
کارگردان:ام...خب کوچه دیاگونه دیگه...مگه خودتون نمیگین یه مرکز تجاریه و جای رفع نیازهای روزمره مردم؟خب معمولا چنین جاهایی پر از جمعیتن دیگه.
ناظر:نخیر مثل اینکه تو زبون آدم حالیت نیست باید جور دیگه ای حالیت کنم..
کارگردان:نه شمارو به جون هرکی دوست دارین من بیچارم.زن و بچه دارم. باید هفت سرعائله رو نون بدم. :
ناظر:پس می خوام تو سه سوت این جمعیت سیاهی لشگرو از تو کوچه شوت کنی بیرون. من پول مفت ندارم بریزم تو شکم اینا!


روز سرد و ابری دیگری در کوچه آغاز شده بود. کوچه دیاگون خالی از جمعیت سوت و کورتر از هر زمان دیگری می نمود. گویا یک مرتبه از وجود هر موجود زنده ای تهی شده بود.
درست در همان لحظه که دوربین از شدت بی کاری در آستانه استند بای شدن بود صدای گامهای شتابزده ای بر روی سطح سرد و سنگی باران خورده، آن سکوت غم انگیز را شکست. دوربین نیز که شدیدا حوصله اش سر رفته بود با شنیدن این صدا بلافاصله سرش را کج کرد و روی دو پیکر سیاهپوش که با سرعت به طرفش می آمدند زوم کرد.
هر دو با گامهای بلند خود را به تقاطع کوچه دیاگون و ناکترن رساندند و لحظه ای مقابل ورودی کوچه ناکترن درنگ کردند تا از درست بودن مسیر مطمئن شوند.
وقتی هردو نفر داخل کوچه شدند دوربین با سرعت به دنبالشان حرکت کرد. اما زاغ سیاهرنگی که در همان لحظه از ناکجاآباد ظاهر شده بود ظاهرا چندان از این حرکت دوربین خوشش نیامد.
دنــــگ... قـــــارررر....بومــــــب!(افکت منهدم شدن دوربین. طبق گزارشات تا این لحظه از وضعیت فیلم بردار گزارشی به دست ما نرسیده است!)
تصویر لحظه ای برفکی شد و به دنبالش دوربین دیگری روشن شد تا با احتیاط بیشتری به تعقیب زاغ و دو سیاهپوش مرموز بپردازد.
چند لحظه بعد دو سیاهپوش به محوطه بازی رسیدند و لحظه ای برجا ایستادند تا محیط اطراف را ارزیابی کنند.سیاهپوش اول با صدای زنانه ای از زیر کلاه شنل به همراهش گفت:
- مطمئنی درست اومدیم آیلین؟
سیاهپوش دوم با کلافگی کلاهش را از سر انداخت.
- من چه می دونم.مورفین گفت اینجا میشه پیداش کرد.پس مجبوریم باور کنیم درست اومدیم!
بلاتریکس هم با بداخلاقی کلاهش را کنار زد.
- اگه نتونیم این ماده رو پیدا کنیم ارباب هردومون رو می فرسته اتاق تسترالاها. هرچند من ترجیح میدم برم تو شکم نجینی همیشه پیش ارباب باشم.
آیلین گفت:
- اگر بعد از هضم از جای دیگه ای سر درنیاری آره باید بگم ایده فوق العاده ایه!
قبل از اینکه بلا فرصت کند جواب آیلین را با چوبدستی بدهد صدایی گفت:
- مامان!
هر دو سا حره با تعجب به دور و برشان نگاه کردند. ژنده پوشی از کنار دیوار برخاسته بود و به طرف آنها می آمد. دوباره تکرار کرد:
- مامان...
بلاتریکس با سوظن به زنده پوش نگاه کرد.
- این از کجا پیداش شد؟ حتما با توئه ایلین.من که هیچوقت مامان نبودم.اوف! چه ریخت و قیافه ای بهم زده. بفرما تحویل بگیر. انقدر به این پسرت بی توجهی کردی که کارتن خوابم شد!معلوم بود از زیر سایه ارباب به ریش دامبل پناه بردن آخرش همین میشه.
آیلین بی توجه به بلا با انزجار به ژنده پوش خیره شده بود.
- تو دیگه کی هستی؟نکنه از اون رفیقای مورفینی که زدی تو کار فضانوردی؟
ژنده پوش پارچه پوسیده ای را که برای جلوگیری از خیس شدن روی سرش انداخته بود کنار زد تا چهره تکیده و لاغرش نمایان شود.موهای ژولیده اش روی شانه های لاغرش ریخته بود.
- نگو منو نمی شناسی مامان.منم پسرت...پرنس نیمه اصیل!
بلا و آیلین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1393/4/6 23:49:37
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اسفند 1392 05:48
نمایش جزئیات
آفلاین
به مشرق بنگرُم، موی تو بینُم
به مغرب بنگرُم، موی تو بینُم
نود درصد محفل رو گرفتی
به هر جا بنگرُم موی تو بینم


اشعاری که مشاهده نمودید رو، بابا طاهر ِ پوشیده در وصف حال دامبلدور که در محاصره‌ی ویزلی‌های مو قرمز به سر می‌برد، سروده بود و سعی کرد حتی به دست دامبلدور برسوندش، ولی مع‌الأسف با دیدن وضعیت محفل، وضعیت دامبل، پایان ِ کتاب هفت هری‌پاتر حتی، گریبان‌ها دریدندی و سر به بیابان گذارندی و از آن پس، نامش به عنوان بابا طاهر ِ عریان در کتاب‌ها ثبت گشت.

بعله عزیزانم، این وضعیت دامبلدور بود که داشت به مخ و مخ‌چه به معیت پنج‌انگشت دعاگو [ هوم؟ مال اینجا نبود؟ مطمئنین؟ شاید مخ هم پنج انگشت دعاگو داشته باشه‌ها! هوم؟ چی؟ خفه شم بچسبم به رولـ... اوخ! خب بابا! ] و این حرفا خلاصه فشار میاورد و انقدر فشار آورده بود که سیم‌پیج و سی‌پی‌یو و مادِربُرد و ننه‌بُرد و بابابُرد و عمه و عمو و فک و فامیل لامصبا همه‌شون بُرد رو به عوامل پشت صحنه تقدیم کرده و دیه داش می‌رف که همراه با بابا طاهر بی‌تربیت سر ِ بی‌سیم‌پیچ و سی‌پی‌یو به بیابان گذارد کــه...

- به مغــــــــــــــرب بنگـــــــرُم...
- مووووعوووووی توعوووو بینــــــُـــــــم...
- به مشرق بنگــــــــــــرُم...

و همینطور که جیمزتدیا آوازه خوان و زوزه‌کشان نزدیک می‌شدن، کلیه هم‌محلی‌ها، خانه شماره یازده و خانه شماره سیزده و حتی تا خانه‌ی شماره چهل و هفت گریمولد و شماره‌ی چهار پریوت درایو، کاسب‌کاران، مأموران زحمت‌کش شهرداری، پلیس راهنمایی رانندگی گریمولد و خانواده‌ی محترم رجبی ( ) خونه زندگی‌شون رو رها کرده و به نواحی دور در تبت گریختند و قیمت مسکن پایین اومد و وال‌استریت با بحران مواجه شد و موج وضعیت خراب اقتصادی اروپا رو در نوردید و یونان ورشکست شد و...

- فهمیـــــــــــــــــــــــدم!!

این هم رز نبود ضمناً. استیو جابز و بیل‌گیتس و بروبچه‌های پُش صحنه موقع درست کردن سیم‌پیچ‌های این پیرمرد، دو سه تا سیم رو اینور اونور وصل کردن، بنده خدا بندری می‌زنه حالا!

پروف یه چیزی بین بندری و ویبره و قیافه‌ی نگاهی به خیل گریزون از خونه زندگی‌شون بر اثر آواز جیمزتدیا می‌کنه و لبخندی پروفانه می‌زنه:
- فرزندان روشنایی. فهمیدم چطوری مغازه‌دارهای ناکترن رو با استفاده از آواز عشق و محبت قانع کنیم برای اهداف والا، مغازه‌هاشون رو در اختیار ما بذارن...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1392/12/28 5:55:43
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1392 04:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-شامپویی که بتونه فیلمبرداری کنه...شامپوی فیلمبردار...خب من این وسط یه مشکلی دارم!

لینی توجهی به مشکل ایوان نکرد.

-عرض کردم مشکلی دارم!

لینی متوجه شد که باید به مشکل ایوان توجه کند وگرنه ایوان اجازه نخواهد داد که او روی پروژه گل چینی آدمخوارش تمرکز کند.
-چیه مشکلت؟

ایوان مدلهای مختلف شامپو را که در مقابلش صف کشیده بودند به لینی نشان داد.
-من در حال طراحی مدل های جذاب و جدید هستم.ولی ارباب فرمودن باید شامپویی درست کنم که بتونه از خوابای محفلیا فیلمبرداری کنه.خب اگه شامپو در اتاق خواب گذاشته میشد این کار کمی آسونتر میشد.ولی جای شامپو تو حمومه!الان من میتونم شامپویی طراحی کنم که از حموم فیلمبرداری کنه ولی...

لینی:ولی این کار غیر اخلاقیه؟!

ایوان زیر چشمی به لینی نگاه کرد.
-نه بابا غیر اخلاقی هست که هست.نه که ما جادوگرای خیلی با اخلاقی هستیم.ولی انصافا تو دلت میخواد فیلم دوش گرفتن دامبلدور رو...

چهره لینی به سرعت در هم رفت.
-نه نه...ادامه نده!...خب...ببین اینا شامپو رو میزنن به موهاشون.میتونی از همونجا به مغزشون نفوذ کنی و خواباشونو ببینی.

ایوان در حالیکه به هوش ریونی لینی آفرین میگفت سرگرم طراحی شامپوی جدیدش شد.


محفل ققنوس:

-همین؟کل پولی که جمع شده همینه؟با این یه قفسه هم نمیتونیم بخریم فرزندان روشنایی.چه برسه به چندین مغازه!سر کیسه رو شل کنید عزیزانم!

موقرمزهای متعددی که دور میز جمع شده بودند بار دیگر جیبهایشان را گشتند.یکی از موقرمز ها دو نات دیگر ته جیبش پیدا کرد و با ذوق و شوق روی میز گذاشت.
-بفرمایید پروفسور.این کل پس انداز منه.قصد داشتم باهاش کار و کاسبی راه بندازم.البته من هنوز نمیدونم این نقشه کی بود که در خرید مغازه با مرگخوارا رقابت کنیم.اونا همشون بچه مایه دارن!ما ولی...هفتاد و شش درصدمون ویزلی هستیم!

دامبلدور لبخندی زد.
-توی جیبهات دنبال پول و ثروت نگرد پسرم.ثروت واقعی در قلب توئه.

درحالیکه کوچکترین ویزلی به شکافتن قلبش و دست یافتن به ثروت درون آن فکر میکرد، ملت محفلی به این نکته بی اهمیت فکر میکردند که دامبلدور چطور با معنویات و محتویات قلبش قصد خریدن مغازه را دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1392 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دستی به چونه ش میکشه و بعد از مقادیری تفکر کردن میگه: عجب ایده ی خوبی به ذهنم رسید!

قیافه ی لینی پژمرده میشه و لرد ادامه میده: مرگخوارارو خبر کن و بفرستشون برا خریداری مغازه ها.

لینی با ذوق و شوق بالا و پایین میپره و میپرسه: من ارباب؟ من به مرگخوارا دستور بدم؟ خودم خبرشون کنم؟ شخصا بفرستمشون؟ من من؟ خودم ارباب؟

لرد که از بی تابی مرگخوارش تعجب کرده بادی به غبغب میندازه و میگه: درسته پیکسی ... همونطور که تشکیلش با توئه، شکست تو پروژه هم گردن تو میفته.

لینی که بین آسمون و زمین به سر میبرد با شنیدن این حرف با مخ رو زمین فرود میاد.

- حالا برو و مزاحم خلوت همایونی نشو.

لینی از رو زمین بلند میشه و بعد از تعظیم کوتاهی از اونجا خارج میشه.

اندرون اتاقی بزرگ:

- بدانید و آگاه باشید که ارباب لرد ولدمورت کبیر، مرگخوار پیکسی رو، شخصا برای اداره ی این ماموریت انتخاب کرده و مفتخرم بگم که ...

لحن لینی به طور ناگهانی ای جدی میشه و با انگشتش ایوانو نشونه میره و میگه: تو باید بری و شامپوفروشیتو راه بندازی. شامپویی که میتونه از خوابای محفلیا فیلمبرداری کنه و تو ...

لینی به سمت اسنیپ برمیگرده و میگه: یه مغازه هم برا فروختن روغن موهای توئه. شعبه ی دیاگونتو تعطیل کن و بپر ناکترن. باید وسایل استراق سمع تو روغن موهات باشه.

لینی وظایف هرکس رو پشت سر هم ردیف میکنه و تحویلشون میده، اما مرگخوارا موندن که چطور میتونن این وسایلو توی شامپو و روغن مو و بقیه ی چیزاشون جاسازی کنن.

روز بعد - مقر محفل:

- چته فرزندم؟ چرا آرامش نداری؟

آلبوس درحالیکه مشغول صاف کردن عینکشه اینو بیان میکنه و موشکافانه به جیمز که کلهم پله هارو غلت زنان طی کرده و جلوی پای آلبوس فرود اومده نگاه میکنه.

جیمز بدون توجه به واقعه ی عظیمی که براش رخ داره (سقوط از پله ها) از جاش بلند میشه و جیغ زنان میگه:

- مرگخوارا دارن تمام مغازه های کوچه ناکترنو با قیمت خیلی ارزون خریداری میکنن. حتما نقشه ای تو سرشونه. ما هم باید هرچی مغازه تو کوچه دیاگون هستو بخریم و با اونا رقابت کنیم.

آلبوس دستی به ریشای بلندش میکشه و میگه: جیمز، بودجه ی ما به مغازه های دیاگون نمیرسه ... شاید بهتر باشه ما هم مغازه های ناکترنو بخریم.

جیمز فریاد بلندی میزنه و میپرسه: یعنی کارای بد بد کنیم عمووو؟

آلبوس دستی به سر جیمز میکشه و میگه: نه فرزند روشنایی من، فقط ادعا میکنیم که میخوایم وسایل سیاه بفروشیم، در حالیکه این طوری نیست! فقط بودجه مونو بالا میبریم.

جیمز سرشو از زیر دست آلبوس کنار میکشه و تو چشمای دامبلدور زل میزنه و میگه: اونوخ مرگخوارا چی؟

آلبوس لبخندی میزنه و میگه: بودجه مهم تره یا مرگخوارا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1392 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل!

لرد با بی میلی رو به لینی که کل نامه را برایش خوانده بود گفت:الآن این چه فرقی برای ما داره؟سودی به ما میرسه؟!

لینی مژه هایش را بر هم زد و گفت: آف کورس مای لرد!

-فارسی حرف بزن لینی ایفای نقشو دچار اغتشاش نکن،ارباب اصلا حوصله نداره یه نامه دیگه از آمبریج بگیره!

"فلش بک!"

-اربااااااااب! نامه دارین!

لرد که با آرامش خوابیده بود و آفتاب می گرفت،چشم غره ای به رز که با جیغ این جمله را بیان کرده بود رفت و گفت:خب که چی؟!الکی وقت اربابو نگیر!

رز که نفس نفس می زد جواب داد: از وزارته ارباب...!

-خب...؟!

رز جیغی زد که باعث شد لرد بروهایش را در هم بکشد و گفت:گفته ما باید به خاطر این که مرگخوار ها هر کدومشون به یه زبان حرف میزنـن جریمه بدیم!

"پایان فلش بک!"

-پیکسی،پیکسی با اربابی؟!

لینی که به خودش آمده بود زمزمه کرد:وای خدای من!ارباب برای من نگران بود!

لرد با آهی گفت:پیکسی ارباب کر نیست،میشنوه که چی میگی!از این فکرا نکن ارباب فقط به خاطر بی توجهی تو احساس کرد بهش توهین شده!

-آهاون،بله ارباب!داشتم می گفتم!بله این پروژه آمبریج برای ما یه فایده داره ما می تونیم با فروختن غذا ها و اجناس "جاسوس" به محفلی ها تمام اتفاقات توی خونه هاشونو ببینیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: جمعه 7 تیر 1392 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


دلوروس آمبریج نگاهی به دور و برش کرد. تار عنکبوت های 13 هزار فیتی(!)، انواع موش جادویی ولگرد، حشراتی در رنگ های مختلف. همه این ها نشان دهنده متروک بودن کوچه ناکترن بود.


الان که وزیر جدید، مورفین گانت او را به کنترل کوچه دیاگون گماشته بود؛ او کاری می کرد که تمامی مردم از دورترین جاها فقط برای خریدن چند شکلات شیطانی یا لباس های کشنده به این کوچه بیایند. حداقل 36 مغازه خالی برای فعال شدن در این کوچه وجود داشت. از فردا او این زمین ها را برای فروش می گذاشت. او این کوچه را به شلوغ ترین کوچه تبدیل می کرد و کوچه دیاگون را به رقابت می کشید.

تنها شرطی که برای داشتن مغازه در این کوچه بود؛ شیطانی بودن آن مغازه بود و برای مدیریت این مغازه ها، چه کسانی بهتر از مرگخواران لرد سیاه؟

دلوروس آمبریج شروع به نوشتن نامه ای به لرد سیاه کرد.

نقل قول:
با سلام خدمت لرد ولد... ولدموت عزیز!

این جانب، دلو، رییس بر حق کوچه ناکترن از شما تقاضا دارم که به گوش تمامی علاقه مندان به خرید و فروش برسانید که کوچه ناکترن شروع به فعالیت خواهد کرد و همه می توانند شعبه ای از مغازه ها را به مدیریت خود در آورند. اجاره مغازه های کوچه ناکترن بسیار ارزان و به صرفه است و تمامی علاقه مندان باید سرساعت 3 بعد از ظهر فردا در کوچه ناکترن حضور یایند.

با تشکر. دلوروس آمبریج.


دلوروس بعد از چندین بار خواندن نامه اش به لرد سیاه آن را به یک جغد داد و به عکس العمل لرد فکر کرد.

فردا، ساعت دو و نیم:


دلوروس با شادی به روی صندلی ای نشسته بود و فکر می کرد که تا نیم ساعت دیگر سیلی از مرگخواران به آنجا سرازیر می شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک - شب قبل
لورا شکمشو می مالونه و رو به مالی می گه: مادر بزرگ شام امشب خیلی خوشمزه بود. ولی من فکر می کنم باید بخوابم.

مالی با نگرانی می گه: آخه الان که هیچکس خوابش نمی بره...مطمئنی حالت خوبه عزیزم؟

لورا به سرعت حرفایی که از قبل با خودش تمرین کرده رو به زبون میاره:آخه دیشب تا دیر وقت به حرفای شما درباره پخته شدن گوشت تسترال فکر می کردم واسه همین الان خستم.

جینی با مهربونی می گه: باشه عزیزم، پس حالا منم باهات میام تا تنها نباشی.

- ولی مامان من-

- دخترم لیلی، من دیگه نمی خوام اون اتفاق برای اعضای خانوادم بیفته...تو از وقتی برگشتی علاقه وافری به آب کدو حلوایی پیدا کردی و رفتارت با تدی خیلی بهتر شده. من میدونم که...

لورا سرخ میشه. یه دفعه فکری به ذهنش میرسه و میگه: راستش مامان من فکر می کنم امشب بهتره تنها باشم. آخه وضعیت معدم خیلی خوب نیست. اشکالی نداره؟

جینی آهی می کشه و می گه: باشه عزیزم. فقط همین یه دفعه. باید از این به بعد روی غذا خوردنت کنترل بیشتری کنم.


5 دقیقه بعد، بعد از نصیحت های جینی، لورا از دست دو تا از سمج ترین زنایی که به عمرش دیده خلاص میشه. وارد اتاقش میشه و از زیر تختش یه جعبه رو بیرون میاره و داخلش رو نگاه می کنه.

زمزمه می کنه: ای وای! مو ها داره تموم میشه!

دوباره جعبه رو قایم می کنه و به این فکر می کنه که لیلی پاتر واقعی چطور چنین موهای پر پشتی داشته!

صدای در زدن رشته افکار لورا رو پاره می کنه. لورا از روی طرز در زدن، می فهمه که جیمز پشت دره و برای بلند شدن زحمتی به خودش نمی ده چون می دونه جیمز تا چند لحظه دیگه مثل همیشه وارد اتاق میشه.
بر خلاف تصورش شخص پشت در وارد اتاق نمیشه و به در زدنش ادامه میده. لورا بلند میشه و درو باز می کنه.

- ببخشید لیلی!

- جیمز تویی؟ :hyp:

- چیه؟ نکنه فکر کردی تدی ام؟ ببین لیلی-

لورا دستش رو چنگ میکشه و میگه: ببین جیمز باید مواظب حرف زدنت باشی. من-

- خب مهم نیست که تو چی درباره احساس من نسبت به تدی فکر می کنی-

- نه جیمز-

- یه لحظه خفه شو! من فقط اومدم تا ازت بپرسم از اون شکلاتای ا.ل.م داری؟

- نه...واسه چی می خوای؟

- مگه نمی دونی؟ فردا تولد باباست!

چشمای لورا برق میزنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!