سوژه جدیدروز گرم و آفتابی دیگری در کوچه آغاز شده بود. کوچه دیاگون مملو از جمعیت در رفت و آمد بود و فضا از صدای هیاهو جمعیت آکنده بود...
ناظر:اینجا انجمن منه...کی به تو اجازه داد هوا رو صاف و آفتابی توصیف کنی؟
کارگردان:اخبار دیشب گفت که امروز هوا صاف و آفتابی بدون گرد و...
ناظر:هواشناسی بی خود کرد با تو!اینجا من وضعیت هوارو تعیین می کنم.هوا باید ابری و گرفته و خیس باشه فهمیدی؟یا از انجمن بندازمت بیرون؟
کارگردان:نه من غلط کردم!هرچی شما بگین!
روز سرد و ابری دیگری در کوچه آغاز شده بود. کوچه دیاگون مملو از جمعیت در رفت و آمد بود و فضا از صدای هیاهو جمعیت آکنده بود...
ناظر:هوی مردک تسترال زاده بوقی!به چه جرئتی این همه جمعیت رو ریختی تو این یه وجب جا؟
کارگردان:ام...خب کوچه دیاگونه دیگه...مگه خودتون نمیگین یه مرکز تجاریه و جای رفع نیازهای روزمره مردم؟خب معمولا چنین جاهایی پر از جمعیتن دیگه.
ناظر:نخیر مثل اینکه تو زبون آدم حالیت نیست باید جور دیگه ای حالیت کنم..
کارگردان:نه شمارو به جون هرکی دوست دارین من بیچارم.زن و بچه دارم. باید هفت سرعائله رو نون بدم. :
ناظر:پس می خوام تو سه سوت این جمعیت سیاهی لشگرو از تو کوچه شوت کنی بیرون. من پول مفت ندارم بریزم تو شکم اینا!
روز سرد و ابری دیگری در کوچه آغاز شده بود. کوچه دیاگون خالی از جمعیت سوت و کورتر از هر زمان دیگری می نمود. گویا یک مرتبه از وجود هر موجود زنده ای تهی شده بود.
درست در همان لحظه که دوربین از شدت بی کاری در آستانه استند بای شدن بود صدای گامهای شتابزده ای بر روی سطح سرد و سنگی باران خورده، آن سکوت غم انگیز را شکست. دوربین نیز که شدیدا حوصله اش سر رفته بود با شنیدن این صدا بلافاصله سرش را کج کرد و روی دو پیکر سیاهپوش که با سرعت به طرفش می آمدند زوم کرد.
هر دو با گامهای بلند خود را به تقاطع کوچه دیاگون و ناکترن رساندند و لحظه ای مقابل ورودی کوچه ناکترن درنگ کردند تا از درست بودن مسیر مطمئن شوند.
وقتی هردو نفر داخل کوچه شدند دوربین با سرعت به دنبالشان حرکت کرد. اما زاغ سیاهرنگی که در همان لحظه از ناکجاآباد ظاهر شده بود ظاهرا چندان از این حرکت دوربین خوشش نیامد.
دنــــگ... قـــــارررر....بومــــــب!(افکت منهدم شدن دوربین. طبق گزارشات تا این لحظه از وضعیت فیلم بردار گزارشی به دست ما نرسیده است!)
تصویر لحظه ای برفکی شد و به دنبالش دوربین دیگری روشن شد تا با احتیاط بیشتری به تعقیب زاغ و دو سیاهپوش مرموز بپردازد.
چند لحظه بعد دو سیاهپوش به محوطه بازی رسیدند و لحظه ای برجا ایستادند تا محیط اطراف را ارزیابی کنند.سیاهپوش اول با صدای زنانه ای از زیر کلاه شنل به همراهش گفت:
- مطمئنی درست اومدیم آیلین؟
سیاهپوش دوم با کلافگی کلاهش را از سر انداخت.
- من چه می دونم.مورفین گفت اینجا میشه پیداش کرد.پس مجبوریم باور کنیم درست اومدیم!
بلاتریکس هم با بداخلاقی کلاهش را کنار زد.
- اگه نتونیم این ماده رو پیدا کنیم ارباب هردومون رو می فرسته اتاق تسترالاها. هرچند من ترجیح میدم برم تو شکم نجینی همیشه پیش ارباب باشم.
آیلین گفت:
- اگر بعد از هضم از جای دیگه ای سر درنیاری آره باید بگم ایده فوق العاده ایه!
قبل از اینکه بلا فرصت کند جواب آیلین را با چوبدستی بدهد صدایی گفت:
- مامان!
هر دو سا حره با تعجب به دور و برشان نگاه کردند. ژنده پوشی از کنار دیوار برخاسته بود و به طرف آنها می آمد. دوباره تکرار کرد:
- مامان...
بلاتریکس با سوظن به زنده پوش نگاه کرد.
- این از کجا پیداش شد؟ حتما با توئه ایلین.من که هیچوقت مامان نبودم.اوف! چه ریخت و قیافه ای بهم زده. بفرما تحویل بگیر. انقدر به این پسرت بی توجهی کردی که کارتن خوابم شد!معلوم بود از زیر سایه ارباب به ریش دامبل پناه بردن آخرش همین میشه.
آیلین بی توجه به بلا با انزجار به ژنده پوش خیره شده بود.
- تو دیگه کی هستی؟نکنه از اون رفیقای مورفینی که زدی تو کار فضانوردی؟
ژنده پوش پارچه پوسیده ای را که برای جلوگیری از خیس شدن روی سرش انداخته بود کنار زد تا چهره تکیده و لاغرش نمایان شود.موهای ژولیده اش روی شانه های لاغرش ریخته بود.
- نگو منو نمی شناسی مامان.منم پسرت...پرنس نیمه اصیل!
بلا و آیلین: