جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: شنبه 16 بهمن 1400 10:23
نمایش جزئیات
آفلاین
چهره‌ی ایوای نشسته بر زمین که سیل اشک از چشمانش جاری بود و فریادهایی جگرخراش می‌کشید، دیگر به درندگی دقایقی قبل نبود. و همین، باعث میشد نگهبانان نه تنها دیگر از او نترسند، بلکه دلشان به حال دخترک دیوانه‌ که ادعا می‌کرد وزیر است نیز بسوزد.

- کج و کوله! من باید دوباره کج و کوله بشم! ایوای صاف قشنگ نیست!

یکی از نگهبانان جلو رفت و دستی بر سر ایوا کشید. قصد نوازشی محبت‌آمیز داشت، اما به دلیل اینکه دستش تا آرنج درون موهای درهم گره‌خورده و زبر و وحشتناک ایوا گیر کرد، چندان موفق نبود.

نگهبان از خیر نوازش گذشت و حالا تمام تمرکزش را روی بیرون آوردن دستش از لای موهای ایوا گذاشته بود. ایوا مرحله‌ای فراتر رفته، و از حالت نشسته به دراز کشیده تغییر کرده بود. روی زمین غلت می‌زد و نگهبان را نیز به دنبال خود می‌کشید.

- اینقدر وول نخور بچه! یه لحظه وایسا من بتونم خودمو آزاد کنم!

اما صدای فریادهای بلند ایوا مانع از شنیدن حرف‌های نگهبان میشد. لحظاتی بعد، نگهبان که چیزی به ناامیدی مطلق و پذیرفتن سرنوشتش نمانده بود، ناگهان فکری به ذهنش رسید.
طی حرکتی ناگهانی، جفت‌پا روی صورت ایوا پرید و او را ثابت نگه داشت. سپس با دست راستش دست چپ را می‌کشید تا بیرون بیاید.

- آها! همین روند خوبه آقا. همینطوری ادامه بدین و به صورتم فشار بیارین تا دوباره کج بشم. ممنونم ازتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 4 مهر 1400 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوانوا، با دهانی باز، به سمت ماموران آرام آرام قدم برداشت؛ اما ماموران نیز بیکار ننشستند، آنها شوکری را از جیب پشتشان در آوردند و با ترس و فریاد رو به ایوانوا گفتند:
- اگه یه قدم دیگه جلو بیای، با این می کشمت!

ولی ایوانوا که هیچ چیز را متوجه نبود، به سمت ماموران خیز برداشت و با پرشی جانانه یکی از شوکر ها را به دهان می گیرد و شروع به جویدن و در نهایت قورت دادنِ آن می کند.
- وویی! ووی! این چقدر خوشمزه است! وویی! بازم می خوام!

ماموران با دیدن ایوانوا که شوکر را نیز می خورد، چند قدم عقب رفتند و در این حین جیغ بنفشی سر دادند و پرده های گوش خود، ایوانوا و تمام افراد وزارتخونه را پاره کردند. که در همین حین صدای دویدن پاهایی را شنیدند.
- اینجا چه خبره؟ چرا انقد جیغ می کشین؟ کر شـــدیم!

ماموران که حال دست از جیغ کشیدن، برداشته بود؛ به سمت فردی که داشت با سرعت به طرفشان می آمد، پرشی میمون مآبانه کردند و از سر و کل او بالا رفتند.
- آخ! چتونه؟ نکنید! بیاید پایین، اون شوکرو اونور بندازین!

اما ماموران این حرف ها حالیشان نبود، تا اینکه فردِ مذکور آنها را با یک تاکتیک کُشتی، بر روی زمین انداخت و نعره زد:
- چـــــتــــونه؟ چـــرا دیوونه شــــدین؟ ایــــنــــجا چــه خبـــــره؟ ​

ماموران که از وحشت رنگ به رخسار نداشتند، انگشت خود را به سمت ایوانوا گرفت که حال دندان های نیشِ تیزش را به نمایش گذاشته بود.
آن فرد که حال گویا متوجه قضیه شده بود، با حالتی سرزنش گر رو به آن سه گفت:
- شما دوباره احمق بازی در آوردین؟ مگه نگفتم اگه دیگه یه نفر خواست وارد وزارتخونه بشه، از اون دستگاه ماگلی که برای تشخیص هویته باید استفاده کنه؟ آخه چرا به حرف آدم گوش نمی دین...

فرد، به سمت ایوانوا رفت و او را بلند کرد. ایوانوا که هنوز وحشی بود، دوباره دندان هایش را به فرد نشان داد. فرد کمی ترسید و با چندش کمی بر خود لرزید. او با دستش ایوانوا را که چهار دست و پا بر روی زمین بود، بلند کرد.
او ایوانوا را که حال دندان هایش را به درون دهانش برد بود و با حالتی معصوم نگاه می کرد و هر از گاهی می لرزید را با دست به سمت وسیله ی ماگلی ای که کنار در بود، اشاره کرد و از بوی بدِ ایوانوا با دست دیگر دماغش را گرفت.

ایوانوا به سمت آن چیز حرکت کرد و وارد آن وسیله ماگلیِ تونل مانند شد. تونل زیاد عریض و طویل نبود، که در همین حین بالاخره ایوانوا وارد وزارتخانه... نشد!
شی تونل مانند، صدایی آژیر مانند در آورد و فرد ایوانوا را که هر لحظه برق ازش بیرون می آمد، به بیرون پرت کرد و گفت:
- شما جز وزارتخونه نیستین! پس حق ندارین واردش بشین!
- اما من الکساندرا ایوانوام! وزیر سحر و جادو...

فرد آینه ای را به سمت ایوانوا پرت کرد و بعد ایوانوا آینه را به سمت خود گرفت.
- چرا من صاف و صوف شدم من کج و کوله می خوام باشم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/7/4 22:42:26
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1400 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-ایست! ورود حیوانات به اینجا ممنوعه.

ایوا که از طرز برخورد نگهبان دَمِ در به شدت عصبانی شده بود و داشت دست و صورتش رو می شست که نگهبان رو تبدیل به استیک نیم پز کنه، ناگهان متوجه کاری که باعث شده بود "حیوان" خطاب بشه، شد و دستش رو توی دهنش برد و علف های دم ساختمان سازمان ملل رو از دهنش در آورد و سپس با نهایت وَقار ، به نگهبان نگاه کرد.
-چیزه ... راه رو برای وزیر مملکت جادویی باز کنید.

نگهبان با شک و تردید به ایوا خیره شد؛ بنظرش بعید می اومد که اون وزیر سحر و جادو باشه.

-نشنیدی چی گفتم؟!
-یه مدرک نشون بده که وزیر سحر و جادو هستی.

ایوا از بس عصبانی بود، یادش رفت کارت شناسایی و از اینجور چیزا بیاره، شایدم همه ی اونارو از استرس خورده بود.
حالا که مدرکی در دسترس نبود، ایوا پیش خودش فکر کرد که نگهبان سمج رو درسته قورت بده ، چون واقعا پتانسیل خورده شدن رو داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 4 شهریور 1400 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید پیش خود چنین فکر کنید که:
«دستِ تام عجب تحفه‌ای است که این مقدار طرفدار میان انسان‌خوارانی چون ایوانوا و گری‌بک دارد!»
اما اگر دستش را برایتان شرح دهم، متوجه می‌شوید که مهم باطنِ آزار و اذیت تام است. و اگرنه، ظواهر و اندازه دستش، نهایتاً پیش‌وعده‌ای برای رون ویزلی آن هم زمانی که سوءتغذیه دارد، باشد.

دست تام، مفهومی انتزاعی است. همانطور که اگر سوسک بالداری را در فاصله ده متری ببینید احتمالاً تشخیص نمی‌دهید، اما همان سوسک در دوقدمی‌تان که برسد، مجبور به برگشتِ به خانه جهت تعویض شلوار می‌شوید. دست تام هم کاملاً به زاویه دیدتان بستگی دارد؛ اگر کسی باشید که تشنۀ آسیب رساندن به او هستید، احتمالاً شبیه به استیکی چرب که بر روی دنده‌ای آب‌دار و خوش‌طمع آویزان است می‌نماید و اگر نه، نازک‌تر از پای مرغکی.

حال با تمام این تفاسیر، قطعاً تصور شخصی‌ای از دست تام پیدا کرده‌اید.
حال اگر متوجه شوید تمام این تصویرسازی‌ها و هجو گویی‌های جناب راوی، صرفاً برای این بوده که بی‌هیجانی مسیر وزارتخانه تا سازمان ملل جادوگری را بپوشاند و ذهن شما را درگیر کند، چه واکنشی خواهید داشت؟ خب... امیدوارم چندان خاطر مکدری پیدا نکرده باشید.

به هرنحو که بود، الکساندرا به ساختمان سازمان ملل جادوگری رسید. اضطراب در چهره‌اش نمایان شده بود. بعد از تلاش‌های مکررش برای تصاحب صندلی وزارت، آن همه زحمت برای قورت دادن استخوان‌های وزیر زخم بستر گرفتۀ قبلی، دست‌بردن در بودجۀ مملکت جهت واردات بیشتر گوشت؛ این حق او نبود!
- جرئت این کارا رو ندارید! من وزیر گدرتمند جامعه‌م!

و پس از کندن دسته‌ای از علوفه‌های روبروی ساختمان سازمان ملل، گاز گرفتنشان و خط‌‌ ونشان کشیدن برای درختِ کهنسال موجود در آن حوالی، پای در ساختمان سازمان گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 مرداد 1400 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید


ایوا پریشان و آشفته در دفترش قدم میزد و هرچه را که سر راهش قرار میگرفت، به خاطر استرسی که داشت قورت میداد.
مروپ گانت آن روز ظهر تخمین زده بود که ایوا میتواند طی سه روزِ آینده ساختمان وزارت‌خانه را هم مثل کیک خامه ای تولد ببلعد.
تام جاگسن در دفتر وزیر را زد و بی‌درنگ، بی آنکه منتظر اجازه ی ایوا شود، وارد شد.
-ایوا ایوا! دیدی اطلاعیه رو؟ چی کار میخوای بکنی الان؟

ایوا پاسخی نداد و مشغول خوردن میزش، با تمام پرونده های روی آن شد.
تام جلو رفت و شانه های او را گرفت و شروع به تکان دادن او کرد.
-به من گوش کن ایوا! باید بریم یه کاری کنیم. اینجوری پرتت میکنن بیرون.

ایوا مدادی را قورت داد و با چشمانی اشک بار به او نگاه کرد.
- بهم گفتن بیگانه. گفتن برو از اینجا. چی کار برم بکنم؟
-من چه میدونم؟! برو بگو میخوام خودمو بهتون ثابت کنم... امتحانم کنین و از این حرف ها.

ایوامکث کرد. گویا مغزش داشت آنچه را که تام به او گفته بود پردازش میکرد. بعد از چند دقیقه فکر، وسط اشک هایش لبخند ترسناکی که نشان از رضایتش میداد تحویل تام داد.
-همین کار رو میکنم. الان پا میشم میرم اداره شون.

خوشحال از جایش بلند شد و رو به در خروجی رفت. سر راه به بازوی تام زد.
-ممنونم پسر! خیلی کمک کردی.

و تا، تام به خود بجنبد از در بیرون رفت.
تام بینوا به جای خالی دستش که توسط ایوا ربوده و احتمالا خورده شده بود خیره شد.
-بیگانه ست دیگه! همون بهتر که بره ها اصلا!

فلش بک


الکساندرا ایوانوا، وزیر متشخص و مردمی، خیلی باکلاس پشت میز باشکوهش در دفترش نشسته بود و با عینک دودی ای که به چشم هایش زده بود احساس قدرت میکرد.
دستش را جلو برد تا فنجان قهوه ای را که برایش آورده بودند بنوشد اما جغدی که هراسان و جیغ کشان پنجره را شکسته و به داخل پرت شد، باعث ریخته شدن قهوه به سر تا پای او شد.
-چی کار میکنی احمق؟ مگه نمیبینی دارم مثل مدیرا قهوه میخورم و برای دیگران کار تعیین میکنم؟

جغد سری تکان داد و بی توجه به او، اطلاعیه ای چرمی به دستش داد.
ایوا آن را گرفت و شروع به خواندن کرد:

نقل قول:
سازمان ملل جادویی، به اطلاع تمامی وزرای سحر و جادوی سر تا سر جهان می رساند تمام وزرای دو تابعیتی از وزارت منع میشوند. هدف سازمان ملل از این کار این است که وزیر سحر و جادوی هر کشور بتواند با خلوص به کشور خود خدمت کند.
به همین دلیل، شما، الکساندرا ایوانوا، به دلیل دو تابعیتی بلغاری- انگلیسی بودن، از وزارت منع می‌شوید.


ایوا نمیفهمید. او از خودش پاک تر و خالص تر به عمرش ندیده بود. او هیچ قصدی برای وزیر شدن نداشت، فقط میخواست به جامعه ی جادویی کشور خودش خدمت کند. کاملا مشخص بود قصدش چیزی به غیر این نبود. این از سفارشات ناهار و شام و صبحانه هایش که هر کدام یک لیست طولانی بودند کاملا مشخص بود.

و حال او، وزیر مردمی را میخواستند به عنوان یک "بیگانه" از وزارت خانه بیرون کنند.

پایان فلش بک


ایوا، در حالی که دست تام جاگسن در دهانش بود از وزارت خانه بیرون آمد.
-خودت بیگانه ای بوقی! من خیلی قویم. همشونو میزنم تا بفهمن من بسیار هم لایقم.

ایوا این را گفت و راه خود را به سوی سازمان ملل جادویی، جایی که قرار بود خود را به مسئولین آن ثابت کند ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1400/5/19 23:51:11
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1393 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
با صلاحدید وزرا فعلا قفل شد تا دوباره مراودات بین المللی وزارتخونه از سر گرفته بشه.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1393 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده:
مورفین گانت اشتباهی به شخص دیگری تبدیل شده! و داره تلاش میکنه تا دوباره خودش بشه و بتونه بعنوان وزیر جادو در سازمان ملل جادوگری در نیویورک سخنرانی کنه. کینگزلی شکلبولت هم بعنوان مامور مخصوص همراه وزیر، کمکش میکنه. البته هدف اصلی مورفین از رفتن به نیویورک، دیدار با گنگ های آمریکایی و تجارت مواد مخدر بوده.
از آنطرف در وزارت سحر و جادو ارنی مک میلان بعنوان جایگزین وزیر یعنی مورفین، در حال اختلاس بوده که یه جا پاش گیر میفته و میخواد بعد از اختلاس فرار کنه که رون ویزلی مانعش میشه ولی ارنی در نهایت فرار میکنه...


حال حاضر - نیویورک
یک سال بعد(پست قبلی در شهریور سال پیش زده شده. چه جالب که یک سال دیگر هم گذشت. با همه ماجراهاش...)

مورفین در حال تلاش مداومه تا معجونی درست کنه که به شکل قبلیش در بیاد منتها چون امتحان سمج رو با تقلب پاس کرده بلد نیست که معجون رو بشکل صحیح درست کنه و مدام سعی و خطا میکنه...

مورفین: _ هوی کینگزلی! من اگه بلد نیستم اقلا وزیر سحر و جادو هستم، تو که رییس اداره کارآگاهان بودی چرا بلد نیستی؟
کینگزلی: _ بابا من سنی ازم گذشته، شصت سال پیش امتحان سمج رو پاس کردم!
مورفین: _ حالا بیا این یکی رو بخور ببینیم حالا چه شکلی میشی!
کینگزلی: _ عجب بساطی داریم ما اینجا! بابا موش آزمایشگاهی که نیستیم هی هر چی درست میکنی به خورد ما میدی!
مورفین: میخوری یا بگم آنتونین بیاد؟
کینگزلی: بابا به اون جلاد چیکار داری! عجب بدبختی ای داریما، بده بخورم!

کینگزلی آب دهانش را قورت داد و قلپ قلپ معجون را خورد و در ده ثانیه از یک به قول آنتونین "کاکا سیاه" به یک "بچه خوشگل تبدیل شد"...
کینگزلی جدید:
تصویر تغییر اندازه داده شده


کینگزلی با ترس و لرز رفت جلوی آینه و وقتی خودشو دید زبونش بند اومد!
مورفین:

بعد از چند دقیقه که مورفین بهش آب قند داد و زبونش باز شد، کینگزلی زد زیر گریه!!
مورفین در حالی که بینی کینگزلی را با دستمال کاغذی پاک میکرد، گفت:
_ بابا تو رییس اداره کارآگاهانی، خجالت بکش، نباید گریه کنی!
کینگزلی: _ خف بیمیر! این چه معجونی بود به خورد ما دادی؟ من از این یارو بدم میاد! از همه بدتر گوشواره هم داره!
مورفین: عیب نداره الان یه معجون دیگه درست میکنم بخوری شبیه همون کاکا سیاهی بشی که بودی! حالا بیا و خوبی کن!
کینگزلی: غلط کردی! عمرا دیگه معجونای تو رو نخورم، بابا من با وزیر سحر و جادوی آمریکایی ها قرار داشتم، اونم سیاهپوسته، الان من برم ببینه سفید پوستم فکر میکنه سر کارش گذاشتم اسکولش کردم! کلی با هم چت کرده بودیم و حال کرده بود که منم سیاهپوستم!

در این لحظه کینگزلی خیلی احساساتی شد و "شترق" محکم زد پشت کله مورفین، که یک صدایی مانند صدای طبل در اتاق پیچید!

دو ثانیه بعد در اتاق با صدای مهیبی منفجر شد و آنتونین دالاهوف اومد تو اتاق و پرید رو مورفین!!

کینگزلی:
مورفین: بابا آنتونین، اون تن لشتو از رو من بلند کن، له شدم!
آنتونین: ولی من یه صدای بلندی شبیه شلیک طلسم انفجاری شنیدم!
مورفین: بابا، کینگزلی بود، زد پشت کله من! صدای کله من بود!
آنتونین: یعنی الان هیچ سوء قصدی به جان وزیر سحر و جادو نشده؟
مورفین: نه بابا، بلند شو از رو من! من سالمم، البته اگه تو خفه م نکنی!

آنتونین که چوبدستیش دستش بود و با دقت همه جا رو نگاه میکرد آروم از روی مورفین بلند شد...
مورفین در حالی که زیر لب غر غر میکرد، گفت: _ من اگه بفهمم کی به این محافظا این شیوه محافظت از شخصیت هارو یاد داده، دست میندازم این دهن منه جر میدم!
آنتونین:

مورفین: خب مثل اینکه چاره ای نیست، من که همینجوری شبیه این یارو هاگرید موندم() هر چی هم معجون به خورد این کینگزلی مادر مرده دادم افاقه نکرد، آنتونین کار خودته، باید به جای من بری تو سازمان ملل سخنرانی کنی، فقط بیا هماهنگ کنیم ببینم چی میخوای بگی!

آنتونین: اوووم من میخوام بگم که همه مردها و البته زن ها باید در برخورد با بعضی از زن ها خیلی مراقب باشند!
مورفین: این که الان گفتی یعنی چه؟
آنتونین: اممممم... یعنی نه همه زن ها ولی بعضی از زن ها، خیلی فکر میکنن زرنگن و میخوان با شیوه هایی مثل مظلوم نمایی و تحریف واقعیت و زرنگ بازی روی بقیه مردم و اکثرا روی بقیه مردها سوار بشن!
مورفین: دیدی بیخودی بهت نمیگم چاخانوف؟ عمه من بود که ادعای عشق و عاشقی میکرد؟!
آنتونین: خب اون یه تجربه بود!
مورفین: یعنی الان عشق سابقه ت برگرده تو ردش میکنی؟
آنتونین: صد در صد!
مورفین: یعنی الان بگن مریض شده و مثلا باید یکی از اعضای بدنتو بهش بدی نمیدی؟
آنتونین: معلومه که نه! خواست خودش همین بود و طبق گفته خودش من فقط یه سنگ صبور بودم براش که انداختش دور...
مورفین: اووووم... حالا اون هیچی، مادرت چی؟
آنتونین: حتی و بخصوص در برخورد با زن های نزدیک باید مراقب باشیم!
مورفین: اوکی این دو تا هیچی، الان مثلا یه دختر خیلی خوشگل ببینی یعنی بدت میاد باهاش باشی؟
آنتونین: معلومه که خوشم میاد! ولی فقط بعنوان یه جنس مخالف و نیازهایی که آدم داره، همین. نه اینکه از همه زندگیم با خبر بشه یا مسائل خصوصی و چیزهایی که تو ذهنمه رو بهش بگم. بعدم من نگفتم همه زن ها، گفتم بعضی از اون ها... در هر صورت الان به مردها بیشتر میشه اطمینان کرد.

کینگزلی: امممم...الان شما دارید چی میگید؟ این چیز شرا چیه دارید بلغور میکنید؟ الان اینا چه ربطی به بحث های دیپلماتیک بین وزرای سحر و جادو داره؟!! ای خدا، از دست اینا منو بکش!!
مورفین: راست میگه ها! آنتونین، بی خرد! اونجا باید بحث سیاسی کنی نه اجتماعی!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 شهریور 1392 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی ماجرا:
مورفین گانت؛ وزیر سحر و جادو برای اولین سفر خارجیش به شرکت در اجلاس سازمان ملل جادویی که در شهر نیویورکه دعوت شده. ارنی که قصد داره در وزارتخانه بمونه و فساد اقتصادی کنه کینگزلی رو با کلک راضی می کنه که معجون مرکب بخوره و تبدیل به ارنی بشه و وزیر رو در این سفر همراهی کنه.
مورفین بی توجه به وظایف وزیرانه اش فقط به دنبال تجارت چیز و دیدار با گنگسترهای امریکاییه. سازمان کاراگاهان که اوضاع رو بحرانی می بینه وارد ماجرا میشه. ارنی از لو رفتن نقشه های پلیدش خبردار میشه اما قبل از اینکه بتونه کاری کنه، با طلسم فراموشی مودی حافظه اش پاک میشه و بنابراین از ماجرای 3000 گالیونی که یک ممد ازش مطالبه می کنه و فقط یک ساعت برای جور شدنش مهلت میده بی خبره.
رون در وزارت می مونه تا مراقب ارنی باشه و مودی هم به نیویورک میره و با موقعیتی مواجه میشه که مورفین اشتباهی معجون مرکب کینگزلی رو خورده و به ارنی تبدیل شده و مشکل اینجاست که 50 دقیقه ی دیگه زمان برگزاری اجلاسه و اثر معجون تا 3 ساعت موندگاره. مودی و ویلبرت به دنبال تهیه ی پاتیل و مواد اولیه ی معجون آپارات می کنن و کینگزلی و مورفین که حالا هر دو به ارنی تبدیل شدن در هتل محل اقامت وزیر باقی می مونن. و حالا ادامه ی ماجرا:


نیویورک-کوچه ی دیافون!-بورس ابزار و یراق آلات جادویی

ویلبرت و مودی در وسط کوچه ظاهر شدند.

ویلی: آ... ما دقیقا برای چی اینجاییم؟!
مودی: هشیاری مداوم ویلی! هشیاری مداوم!سعی کن هشیارتر باشی کاراگاه جوان!
ویلی: ها؟
مودی: ما باید یه پاتیل و مواد اولیه بگیریم و معجون مرکب درست کنیم و موی مورفین تبدیل شده به ارنی رو داخل معجون بندازیم تا یکیمون بتونه به مورفین تبدیل بشه و در اجلاس شرکت کنه!
ویلی: آفرین مودی! تو خیلی هشیاری!
مودی: مچکرم همکار خوبم!
ویلی: خب حالا چرا اومدیم یراق آلات بخریم؟
مودی: مگه اینجا پاتیل و مواد اولیه ی معجون مرکب نمی فروشن؟

ویلبرت به مغازه ی ماشین جوجه کشی تخم اژدها فروشی! نگاه کرد و گفت: فک نکنم!
مودی: خب چقدر تا اجلاس وقت داریم؟
ویلبرت:40 دقیقه!
مودی: اوه! زمان چه زود می گذره! هشیاری مداوم! بریم ویلی! ما تلاشمون رو می کنیم. از اون مغازه ی درشکه های تسترالی شروع می کنیم. باید هر چه زودتر پاتیل و مواد اولیه بخریم همکار عزیز!
ویلبرت: بله کاراگاه هشیار! بریم!

نیم ساعت بعد مودی و ویلبرت دست از پا درازتر در هتل محل اقامت مورفین ظاهر شدند و تمام ماجرای پیدا نشدن مواد لازمشان را برای کینگزلی ارنی نما تعریف کردند و اظهار داشتند که دیگر هیچ امیدی به نجات آبروی جامعه ی جادوگری بریتانیای خاک بر سر نیست و همین فرداست که وزیر بااونا، ارتش کابوی های جادوییش رو جمع کنه و به بریتانیا حمله کنه تا براشون دموکراسی جادویی به ارمغان بیاره و از حالا باید آماده ی جنگ بود.

کینگزلی ارنی نما: من مواد اولیه ی معجون مرکب رو دارم.
مودی و ارنی: ! هوررررررررا! نجات پیدا کردیم!... کورسوی امید!... آبرومون حفظ میشه!... زود باش کینگزلی! مواد رو بیار! باید ساخت معجون رو شروع کنیم!
کینگزلی ارنی نما:
مودی و ویلی: چی شد؟! چیزی کم و کسره؟!... اوه! نه! کورسوی امید از بین رفت! بااونا به ما حمله خواهد کرد!
کینگزلی ارنی نما: بابا! والا! به خدا! زمانیکه میخواستن ما رو استخدام کنن پونصدجور آزمون و مصاحبه و تست هوش و بازی با کلمات ازمون گرفتن. شما نوابغ چطور استخدام شدین؟ درست کردن معجون مرکب یه ماه طول می کشه!
مودی و ویلی همدیگر را بغل کردند و گریه شان شدیدتر شد: خداحافظ مودی! تو دوست و همکار خوبی بودی!... ممنونم ویلی! تو هم همکار بزرگی بودی. حیف که هشیاریت کم بود.

کینگزلی که حالا دیگر ارنی نما نبود و به خودش تبدیل شده بود با بی حوصلگی بطری کتابی ای از جیب پالتویش خارج کرد و یک جعبه ی طلایی کوچک از جیب دیگرش. جعبه را باز کرد و ویلی و مودی در کمال تعجب دیدند که داخل جعبه پر از بسته های کوچک موست.
کینگزلی یک بسته را انتخاب کرد و با دقت مویی بیرون کشید و داخل بطری انداخت و معجون حاصل را سر کشید. چند دقیقه ی بعد کینگزلی مورفین نما در برابر ویلی و مودی ایستاده بود: همینجا مواظب وزیر ارنی نما باشین تا من یه توک پا برم اجلاس و برگردم.

همان لحظه - وزارت سحر و جادو

ارنی با عجله چمدان هایش را پر می کرد و رون هم با تعجب نگاهش می کرد.

- میشه بگی داری چیکار می کنی ارنی؟
- باید در ریم! این یارو ممده... من که هنوز... ای بابا...
- کجا در ری؟ من مامورم نذارم تو هیچ جا بری!
- ای بابا!... مگه ندیدی یارو گفت 3000 گالیون ازم طلب داره؟!... من نمی دونم بابت چیه! اصن یارو رو تا حالا ندیدم! ولی تجربه بهم ثابت کرده اینجور موقع ها باید جیم زد... آره داداش. جیم!

رون با عجله خودش را جلوی در خروجی انداخت: من نمی ذارم تو به همین راحتی فرار کنی. من مامورم نذارم از این در پاتو بذاری بیرون!
ارنی که حالا کاملا آماده بود نیشخندی زد و گفت: آفرین کاراگاه هشیار! ولی من از در نمی رم بیرون. آپارات می کنم!

پاق!
رون: لعنتی! بازم هشیاری مداوم یادم رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1392 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق وزیر بریتانیا در هتل، سی دقیقه مانده به اجلاس

- رون... رونالد... گوشی رو بردار.

- بوق .. بوق .. بوق .. مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد، لطفا دوباره تماس حاصل فرمایید.


کنیگزلی در حالی که سعی می کرد با رون تماس برقرار کند به دیوار رو به رو خیره شد.

شترق!

- چی؟ ویلبرت؟ خوب موقع اومدی. بدبخت شدم.

ویلبرت در حالی که داشت خاک های روی کت قهوه ای اش را می تکاند به کینگزلی خیره شد.

- چی شده کینگزلی؟ من که نترسوندمت؟

- نه... ویلی... ویلی، مورفین معجون مرکب پیچیده ی من رو خورد.

- وای! الآن مورفین کجاست؟

- روی تخت خوابیده. البته فکر کنم بهتره بگی ارنی شماره ی سه کجاست؟

مورفین:

کینگزلی:

ویلبرت:

- حالا شنیدم که اجلاس بعدی باید وزیر هم باشه. درسته؟

- آره. مودی هم تا چند دقیقه دیگه میرسه. رون هم که گوشی رو بر نمی داره. ارنی واقعی هم که فراموشی گرفته.

- چی؟ ارنی فراموشی گرفته. چه جوری؟

- بهتره مودی بهت بگه.

شترق!

مودی در حالی که به قیافه ی بهت زده ی ویلبرت و چهره ی نگران کینگزلی نگاهی انداخت چمدان هایش را رو تخت انداخت و شروع به صحبت کرد:

سلام ویلی. سلام کینگزلی. چی شده؟ قیافه هاتون درهمه.

ویلبرت در حالی که داشت به مورفین نگاه می کرد گفت:

مودی. بیا و ببین کینگزلی چی کار کرده.

کینگزلی گفت:

به من چه. خودش نباید معجون پیچیده ی من رو می خورد.

- کینگزلی. آروم باش. ویلبرت، شنیدم کارم داشتی. البته بعدا بگو، الآن وقت این کارا رو نداریم. اینجا فروشگاهی چیزی ( منظور چیزی که مورفین میزنه نیستا! ) هست تا یه پاتیل بگیریم با چند تا ماده ی اولیه؟

- آره. دست من رو بگیر.

کینگزلی در حالی که داشت بر سر خودش میزد گفت:

پس من چی؟ اگه یه وقت کسی بیاد داخل...

ویلبرت گفت:
خودت باید دست به سرش کنی. خداحافظ.

شترق !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1392/5/13 23:12:24
دلیل: :cry3:
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1392 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق شترنگ!

در با شدت باز شد و مورفین در آستانه ی در نمایان شد.
کینگزلی فورا عبارت « خمار اومد، پایان تماس، تمام! » را در ذهنش زمزمه کرد و از جایش بلند شد. با لحنی عصبانی پرسید:

- مورفین، هیچ معلومه بدون اطلاع قبلی کجا تشریف بردی؟ می دونی با چه بدبختی ای خبرنگارا رو پیچوندم؟ همین حالاشم باید دید که روزنامه ها درموردمون چه شایعاتی قراره در بیارن!

مورفین بی توجه به صحبت های کینگزلی، کت چروک شده اش را درآورد، خودش را روی تخت کناری ولو کرد و جرعه ی بزرگی از لیوان دسته داری که روی پاتختی بود سرکشید.

- خب مورفین، ازت نمی پرسم که چرا غیبت زد، ولی حداقل ازت خواهش می کنم که دوباره غیبت نزنه، چون یک ساعت دیگه باید توی اجلاس شرکت کنیم. مورفین؟ مورفین؟!

مورفین درون سطل آشغال کنار تخت پشت سرهم تف می کرد.

- تف! تف! خخخخیــــ..توووف! ارنی، این شه ژهر ماری بود اینژا گژاشته بودی؟ مژه ی شاش جن میداد! کم مونده بالا بیارم.

کینگزلی با دستپاچگی سراغ لیوان رفت.

- اوه نه! این معجـ.. بدبخت شدم! بدبخت شدیم! اثرش تا سه ساعت می مونه!

- اشر شی میمونه؟! شی میگی تو؟! این معژون بود؟!

- و پنجاه دقیقه ی دیگه اجلاس داریم!

- شرا اینژوری شدم؟! حش میکنم دارم کش میام، پوشتم داره شاف میشه. ارنی این معژون عشاره ی حلژون نبود؟!

- و حضور وزیر الزامیه!

وزارت سحر و جادو

ارنی با چشمانی گرد به رون خیره شده بود.

- چیزه، رون؟... من اینجا؟ من الان باس تو تختم باشم!

- الان ساعت سه ی ظهره! تو تختت؟

- سه ی ظهر؟! بیچاره شدم رفت! یه ربع پیش جلسه ی خیلی مهمی داشتم. چرا بیدارم نکردین؟ :worry:

رون که کم کم از فراموشی ارنی داشت به تنگ می آمد با صدای بلندی که دست کمی از فریاد نداشت گفت:

- بیدار چیه مرد حسابی؟ تو که سه ساعته اینجا تو دفتر بیداری و پیش مایی؟ جلسه ای هم که میگی مال دیروز بوده.

قبل از اینکه ارنی از رون بپرسد که آن روز چند شنبه است یا چرا او دچار فراموشی شده در باز شد و فردی در تریپ ممدانه و با قدی کوتاه وارد شد.

- بینم داش، میگن مک میلون اینجاس! ...تو اینجایی پدر صلواتی؟! ناسلومتی قرار بود امروز سه هزار گالیون بریزی به حسابم!

ارنی با همان قیافه ی متعجب و چشمان گرد سابق به ممد نگاهی انداخت و گفت:

-من چیزی یادم نمیاد آقا! قبلا شما رو جایی دیدم؟!

ممد نعره زد:

- لعنتی بعد اونهمه کاری که واست انجام دادم حالا پولمو میخوری؟ نذار جلوی این،..

و با دستش به رون اشاره می کند...

- پسره ی فکلی پته تو بریزم روی آب!

- نمی دونم از چی حرف میـ-

- نمی دونی ها؟ یک ساعت وقت داری سه هزار گالیونمو بدی، و الا هرچی دیدی از چش خودت دیدی!

مرد ممد تریپ این را گفت و باسرعت از اتاق بیرون زد و ارنی را با جمله ی «کدوم حساب؟ کدوم سه هزار گالیون؟» و رون را با جمله ی «ارنی توی وزارتخونه داره دست به کارهایی میزنه که نباید بزنه...باید جلوشو بگیرین!» تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/5/13 20:04:26
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/5/13 20:09:53
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده