هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲
#62

لارتن کرپسلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
از یو ویش!
گروه:
مـاگـل
پیام: 471
آفلاین
دستانش را روی زانوانش گذاشته بود و با نفس های صدا دار هوا را به درون شش هایش می کشید. اکنون می اندیشید که شاید جدا شدن از تد اشتباه بوده است. از سمت راستش صدایی شنید و آرام به طرف صدا حرکت کرد. پشت درخت بیدی پناه گرفت و با وحشت به جنازه ی فلبیست نگاه کرد. وحشتناک تر این بود که تکه هایی از گوشت و قلب آن روی آتش بود و سه ساحره منتظر کباب شدن آن بودند!

_____________________

تد با وحشت دریافت که جیمز دیگر همراهش نیست. اوضاع داشت از کنترل خارج می شد. او برای بهبود اوضاعشان هر کاری توانسته بود کرده بود، اما دیگر نمی دانست چه کند. با خود اندیشید: «نکنه گرفتار شده؟ باید حواسم بیشتر بهش بود! »

دردمندانه فریاد زد: «جیــــــــــمز!»

ناگهان طلسمی به طرز خطرناک از کنار گوشش رد شد و برای جا خالی دادن از طلسم بعدی مجبور شد به روی زمین شیرجه بزند و بعد به پشت تخته سنگی خزید و چوبدستی اش را آماده نگه داشت. صدای مهاجم را شنید که می گفت: «دوباره من و تو به هم رسیدیم! مثل اینکه سرنوشتت اینه که به دست من بمیری!»

تد که طرفش را شناخته بود جواب داد: «تو چطور تونستی این همه آدمو فریب بدی؟ کل دنیای جادویی بهت رای دادن! تو رقت انگیزی مورفین گانت!»

و صدای قهقهه ی مورفین گانت لرزه بر تنش انداخت!

_____________________

الا با شجاعت قطعه ای از قلب هیولا را برداشت و در حالی که با لبخند به صورت های ترسیده ی دافنه و آماندا نگاه می کرد در دهان گذاشت: «امممم! خوشمزه ست بچه ها! امتحان نکنین از دستتون رفته!»

اما پس از لحظه ای احساس کرد که صورت هایشان چیزی بیش از ترس را نشان می دهد! خواست تکه ای گوشت را بردارد و به دافنه بدهد که در کمال وحشت دریافت دست خودش را نمی بیند و یک آستین خالی مقابل چشمانش قرار دارد!

- من .... من .... نامرئی شدم!


نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟


پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲
#61

وزیر دیگر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۲ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲
از اینور رفت!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 367
آفلاین
جیمز یک جایی در اعماق قلبش شروع کرده بود به احساس کردن تنهایی. یک جایی بین دهلیزها و راهروهای پیچ در پیچ ته قلبش که غم ها و ناراحتی هایش را آنجا از دید خودش و دیگران مخفی می کرد. در سکوتی که احتمالا تصمیم ناگفته ی هردویشان بود و همین طور که با تدی دوان دوان می رفتند یک سری به آن منطقه ی ممنوعه زده بود، انتظار داشت گوشه ی اتاق تاریک تنگ نهنگش را ببیند اما آن جا فقط یک درخت بود، نیمه خشکیده!

جیمز بدون شک از این که تدی به شخصیت دیگری که خودش نیست رو بیاورد بیزار بود و این را تک تک ذرات وجودش فریاد می زدند. از طرف دیگر چیزی هم که از بابتش مطمئن بود، دلیل کارهای تدی بود. تدی داشت با این ژست و قیافه ی فداکارانه خودش را تباه می کرد که این خودش عذر بدتر از گناه بود. جیمز ترجیح می داد همین جا در این قبرستان پلید و ملعون بمیرد اما تا آخر عمر به یاد نیاورد که تدی، تدی نبود. تدی داشت مثل یک گریفیندوری واقعی کله شقی می کرد و این چیزی بود که جیمز در خودش هم سراغ داشت.

جیمز تصمیمش را گرفته بود. دستش را دور چوبدستیش سفت کرد و به پاهایش فرمان توقف داد. لحظاتی به کوتاهی یک آه کشیدن ایستاد و به تدی که دوان دوان می رفت نگاه کرد، سپس راهش را کج کرد و به درون جنگل دوید. مطمئن بود که یک جایی کمی دورتر از این جا بالاخره تدی می فهمد که او فرار کرده، پس با سرعت بیشتری به دل تاریک دنیای رو به رویش زد.

***


جایی دورتر از جیمز و تدی که در دو جهت مخالف می دویدند یک هیولای فلبیست* با زوزه و صدای کوفته شدن بلندی به زمین خورد و بی حرکت باقی ماند. سه ساحره ای که رداهای مشکی بلند با نوارهای آبی پوشیده بودند با احتیاط و در حالی که همچنان چوبدستی هایشان را بالا نگه داشته بودند بالای سر جسد هیولا آمدند. از نگاه هایشان معلوم بود که خودشان را برای کشتن چنین هیولای مهیبی شایسته تقدیر و تحسین می دادند اما افسوس که در این کشتارگاه کسی به فکر این کارها نمی افتاد.

ساحره ای که از بقیه شجاع تر به نظر می رسید روی جنازه ی فل بیست خم شد و با نوک چوبدستی سیخونکی به جسد زد. ساحره ی مومشکی که از دو نفر دیگر مسن تر به نظر می رسید از این که جسد واکنشی نشان نداد آشکارا خندید. او گفت:
- عالی شد! مرده.. همیشه یه چند تا کتاب اضافه خوندن مفیده!
- باورم نمیشه ما تونستیم همچین هیولایی رو بکشیم.. خیلی وحشتناک بود.
- هنوز جاهای وحشتناک تری باقی مونده.. نه نفر جادوگر و ساحره اون بیرون دارن می گردن تا ما رو پیدا کنن و از شرمون خلاص شن.

این دور نمای ناامیدی در ذهن تمام شرکت کنندگان مسابقه بود. خیلی ها به اجبار و بی علاقه به این قبرستان شب زده آمده بودند و هر لحظه انتظار داشتند که زندگیشان به انتها برسد. الادورا، دافنه و آماندا، ساحره های ریونکلایی؛ هم از این موضوع مستثنا نبودند. آماندا که یکی از آن دو دختر جوانتری بود که عقب ایستاده بود رو به همراهانش گفت:
- این طوری نمیشه.. ما باید تصمیم بگیریم که بکشیم یا کشته بشیم.

واضح بود که دو نفر دیگر هم نمی خواهند کشته شوند. آماندا در پی سکوت آن دو ادامه داد:
- تازه غیر از این هیولاها و اون قاتل ها به زودی مشکل آب و غذا هم پیدا می کنیم.. باید از الان یه برنامه ای براش بریزیم! فک کردید که باید از کجا غذا پیدا کنیم؟

با نگرانی به دونفر دیگر نگاه کرد گرچه انتظار جوابی از الادورا را به این سرعت نداشت:
- گوشت فلبیست ها هم می تونه مفید باشه..
- اما..
- آره.. اونا گوشت و خونشون از جادوئه.. هیچ وقت غذا نمی خورن.. می تونه خطرناک باشه ولی کسی چه می دونه. شاید یه خاصیت هایی درش نهفته باشه؟! بیایید مرگخواران ریونکلایی.. این کارو انجام می دیم.. به خاطر زنده موندن خودتون و به خاطر لرد سیاه!

آماندا و دافنه فقط در سکوت به سخنان جنون آمیز الادورا گوش می کردند.

----------------------
خلقتی هیولا وار از سگ یا گرگ که دو شاخک مثل مارهای ضحاک روی شونه ش داره. این شاخک ها پرتوهای جادو رو می بلعند و هیولا از این طریق تکثیر و تقویت میشه. بهترین راه برای نابود کردن فلبیست اسلحه های غیر جادویی یا جادویی فوق العاده قویه که فرصت جذب به شاخک ها رو نده.
باتشکر از وارکرفت!


یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۴:۵۸ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲
#60

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
مـاگـل
پیام: 1495
آفلاین
لارتن از پره‌های بینی خرناس کشید و نگاه بی‌روحش را به چشمان وحشت‌زده‌ی جیمز دوخت. بخش بزرگی از وجودش می‌خواست این موجودی که نگاه سرزنش‌بارش او را هدف گرفته بود از هم بدرد ولی جایی در ضمیر ناخودآگاهش، کسی فریاد می‌زد و مانعش میشد. چند قدم جلوتر رفت ولی جیمز بی‌حرکت سرجایش بود و از بالای سر ارنی تکان نخورد، فقط با صدایی آکنده از درد و ناامیدی گفت:

- عمو لارتن...

گاهی قوی‌ترین طلسم‌ها هم برای به زمین افکندن دیگران کافی نیستند ولی جادوی همین دو واژه از پسر کوچکی که به آرامی می‌لرزید و نگاهش روی لارتن قفل شده بود برای به زانو درآوردن او کافی بود. لارتن سرش را میان دو دستش گرفت و به زمین افتاد. کاملا گیج بود و نمی‌فهمید هیولای درونش چطور به این راحتی تسلیم شده است. طلسم اولی که به او برخورد کرد، برای بیهوشی‌اش کافی بود و طلسم دوم همانند طنابی نامرئی او را محبوس کرد با این‌ وجود چوبدستی تدی هنوز لارتن را نشانه گرفته بود،‌ گویی که مطمئن نبود که خطر برطرف شده است.
رز ویزلی که کمی قدرت خود را بازیافته بود، خود را لنگ لنگان به ارنی رساند در حالی‌که وردهایی را زیر لب زمزمه میکرد. چوبدستی‌اش را روی زخم‌‌هایش حرکت داد و گفت:

- والمیرا سلنترو.

زخم‌های ارنی کم کم بسته شدند ولی هنوز به سبب خون زیادی که از دست داده بود، بیهوش بود. رز رو به دیگران اعلام کرد:‌

- وقتی بهوش بیاد باید بهش آب برسونیم... و غذا.. وگرنه شانس زیادی نداره.
- همه‌مون به زودی به آب و غذا احتیاج داریم، ضمنا باید فکری به حال این کنیم.

و مروپ با سر به لارتن اشاره کرد. اگر این روح مزاحم از درون هر لحظه به او یادآوری نمی‌کرد که چه قراری دارند،‌بدون شک همینجا همه را نابود می‌کرد. بخصوص این شبح خون‌‌اشام که تهدیدی خیلی جدی محسوب میشد. اما فعلا لازم بود اعتماد دیگران را به خود جلب کند. نگاهی به اطرافش کرد. همه به نظر گیج و خسته می‌رسیدند و نشانه‌های تردید و خشم در چهره جیمز و تدی کاملا مشهود بود.

- می‌دونم... می‌دونم.. شما به من اطمینان ندارین. ولی اگه قراره تو این جهنم زنده بمونیم باید با هم کار کنیم و این دوست شما در حال حاضر تهدید بزرگی محسوب میشه.

تدی جوابش را تنها با پوزخندی معنی‌دار داد. خودش هم گیج شده بود و نمی‌فهمید چرا مروپ گانت، کسی که در جنون دست کمی از پسرش نداشت باید دست دوستی به سویشان دراز کند. تصمیمش را گرفت، در اولین فرصت این زن باید حذف میشد، تهدیدی که حضورش با خود همراه داشت از نظر او بسیار جدی بود. از جایش بلند شد و گفت:

- مشکل عطش این دوست ما و تامین غذا برای بقیه رو بسپارید به من. غریزه‌ی شکار ربطی به تقویم و ماه نداره. جیمز، با من میای؟‌

جیمز به آرامی زمزمه کرد:

- میخوام پیش عمو و ارنی بمونم.
- رز ازشون مراقبت میکنه...

و با احتیاط اضافه کرد:‌

- و البته مروپ.

شاید از بخت خوب آنها بود که جیمز لبخند مروپ را ندید که پشت آن نه اطمینان و دوستی که خشم و جنون فروخفته تنها دیده میشد. تدی نمی‌خواست حتی یک لحظه از جیمز فاصله داشته باشد،‌حتی اگر به قیمت تماشای او در حال شکار در هیبت انسانی‌اش بود. او باید امشب شکاری پیدا می‌کرد که به قدر کافی برای رفع موقت عطش لارتن کافی باشد و البته برای متحدان غیرمنتظره‌اش قابل خوردن.

- کم کم حس می‌کنم که دیگه ترو نمیشناسم.

قلب تدی در سینه‌اش فرو ریخت، این لحظه را از ابتدای مسابقه پیش‌بینی میکرد، با این وجود شنیدن این کلمات از زبان جیمز برایش از هر طلسم شکنجه‌ای سنگین‌تر بود. چشمانش را بست و دندان‌هایش را بهم سایید، ترجیح داد در سکوت به مسیرشان در جنگل ادامه دهد اما جیمز ادامه داد:

- خیلی راحت به ارنی حمله کردی، حتی درگیری‌ات با لارتن... ممکن بود اونو بکشی!‌ حالا هم که حرف از شکار میزنی در حالی‌که ماه حتی کامل نیست.

هم‌چنان جوابی نداشت، شاید بهتر بود جیمز از او متنفر باشد، بخصوص الان که صدای شمارش معکوس لحظات باقیمانده‌ی عمرش را به خوبی می‌شنید.

-----------------------------------------------------
ببخشید خیلی طولانی و فیلم هندی شد!
من بقیه رو فراموش نکردما... احساس کردم باید این بخش به یه جایی برسه!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۰:۰۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲
#59

ارنی مک میلان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۹ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۵ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 250
آفلاین
تاریکی شب همه جا را در بر گرفته بود. عطر مرگ در نقطه نقطه ی این جهنم به مشام می رسید. برزخی که در آن هیچ چیز مشخص نبود. مرگخوارانی که برای افتخار می جنگیدند، اعضای محفل ققنوس که تسلیم نمی شدند، کوچک و بزرگ، بچه و پیر، انسان و شبح، همه در برابر هم می جنگیدند و می دانستند که برای زنده ماندن باید قاتل باشند.

سکوت غیر طبیعی آنجا را صدای دویدنی می شکست. اگر کسی می توانست صورت او را ببیند هیچ نشانی از مهربانی، نرمش و لطافت همیشگی نمی دید. چشمانش برق خاصی داشت، دهانش به طرز عجیبی تکان می خورد و زخم بزرگ روی گونه اش حالا نمایی شیطانی به چهره اش داده بود. این لارتن کرپسلی نبود، یک حیوان خونخوار بود!

بوی خون نزدیک و نزدیک تر می شد و دیگر دیوانه اش کرده بود. برایش مهم نبود این خون چه کسی است، اما می دانست که نباید بگذارد حتی یک قطره ی این خون از دستش برود. تصور گرما و مزه ی شور خون تازه ی انسان او را به وجد آورده بود.

- اوه خدایا شکرت. لارتن زود بیا اینجا، من گند زدم. باید ارنـ... .

وقتی لارتن از زیر سایه ی درخت بیرون آمد و نور مهتاب روی صورتش افتاد تدی فهمید که یک جای کار می لنگد، اما چند ثانیه ای طول کشید تا بفهمد اوضاع از چه قرار است.

می دانست کنترل لارتن امکان پذیر نیست. ذهنش به سختی در حال کار کردن بود. باید چکار می کرد؟

- ولش کن، برو اون طرف!
- ولی اون نمی تونه خودشو کنترل کنه.
- اگه جلوش وایسی تو رو هم می کشه.
- اگه برم کنار ارنی رو می کشه.
- تو اصلاً ارنی رو نمی شناسی!
- اون یه آدمه.
- ولی اگه تو بمیری چه کسی باید از جیمز مواظبت کنه؟

تدی نگاهی به جیمز کرد که چند قدم دور تر ایستاده بود و نگاه نگرانش بین ارنی و لارتن در حرکت بود.

فرصت فکر کردن تدی تمام شده بود. لارتن با یک جهش به سمت تدی پرید و او را کنار زد. بالای سر ارنی نشست و دهانش را به سوی زخم گردنش برد.

- استیوپفای!

طلسمی که تدی شلیک کرد درست بغل دست لارتن روی زمین خورد و به سوی دیگری کمانه کرد.
لارتن از جا بلند شد و به سمت تدی پرید. چوبدستی تدی به راحتی از دستش افتاد و با هم گلاویز شدند.
حتی اگر بدر کامل بود هم یک گرگینه شانس چندانی در مقابل یک شبح تشنه که بوی خون را شنیده بود نداشت. حالا که دیگر حتی چوبدستی اش را هم در اختیار نداشت.

لارتن با چند حرکت ساده تدی را روی زمین خاباند و روی سینه اش نشست. توجه اش به رگ گردنش جلب شد که با صدای دلنوازی میزد. ناخنش را به سمت گردن تدی برد اما قبل از این که بتواند کارش را تمام کند پرتوی زرد رنگی به پشتش خورد و او را به سمت جلو چرتاب کرد.

سریع از جایش بلند شد و به سمت مروپ و رز پرید.
درگیری شدید رخ داد. در بین صدای زوزه ی طلسم هایی که شلیک می شد و صدای ضربه هایی که لارتن به دو ساحره می زد، جیمز بالای سر ارنی نشسته بود و سعی می کرد با روش های مشنگی جلوی خون ریزی اش را بگیرد. اگر همینطوری خون ریزی می کرد دیگر فرقی نمی کرد لارتن کارش را تمام کند یا نه. خودش تا دقایقی دیگر می مرد!

بالاخره صدای جنگ و مبارزه تمام شد و در میان گرد و غبار شبح به سمت ارنی و جیمز رفت.
دیگر هیچ چیزی نبود که جلوی لارتن را بگیرد. کسانی که می خواستند مانع کارش شوند اکنون خود در نوبت مرگ بودند. به محض این که کارش با مک میلان تمام می شد جان بقیه را هم می گرفت و هیچ چیز نمی توانست مانع او شود.

لارتن چند قدم مانده به پیکر نیمه جان ارنی متوقف شد و نگاهش به جیمز افتاد که جلویش ایستاده و دستان کوچکش را باز کرده و نگاه معصومش پر از خشم و نفرت نسبت به او بود.

شاید این نگاه اشکبار و تنفر آمیز تنها چیزی بود که در این لحظه می توانست یک شبح تشنه به خون را سر عقل بیاورد!


ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۱ ۰:۴۲:۲۴
ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۱ ۱:۰۵:۳۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۲
#58

مروپی گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 297
آفلاین
الادورا فرصت زیادی نداشت تا از آسمان پر ستاره لذت ببرد. کمی آنسوتر، آماندا به مهارت یک بالرین دور خودش می‌چرخید و طلسم‌های درخشان را به سمت دوزخی‌ها پرتاب می‌کرد. الادورا آهی کشید و زیر لب گفت:
- این جوونا.. هیچ‌وقت یاد نمی‌گیرن!

و با پرتاب آتشی، اولین اتحاد مرگخواران را شکل داد...!
___________________________

رز با نگاهی هراسان و بی‌پناه به مروپ چشم دوخت که بالای سرش ایستاده‌بود. نمی‌توانست از چشمان سرد و سیاهش چیزی بخواند. با لبخندی لرزان دستش را به سوی مادر ِ سیاه دراز کرد:
- اوه. مرسی مروپ!

مروپ تکان نخورد. چوبدستی‌ش را به سمت دخترک وحشت‌زده گرفته بود و حالت چهره‌ش، خشک و خشونت‌آمیز بود. لحظه‌ای به درازای ابدیت، ویزلی کوچک ِ هراسان اندیشید:
- می‌خواد منو بکشه.

بعد مروپ با حرکتی ناگهانی که قلب رز را از تپش بازداشت، دست رز را گرفت و با خشونت بلندش کرد:
- بجنب بچه. کلی آدم داریم برای کشتن.

و بدون اعتنا به دخترکی که مات و مبهوت پشت سرش مانده بود، به راه افتاد.
_____________________________

لارتن سر جایش خشک شد. این بو... این بوی شدید... پره‌های بینی‌ش از هم باز شدند. بوی خون می‌آمد. بینی حساس و قدرتمند ِ شبحی‌ش، توانست مسیر را تشخیص دهد و شبح ِ تشنه به خون، مست و از خود بیخود، به آن سمت شتافت...
______________________________

ایوان با تردید شاهد اتحاد رز و مروپ بود. یکی باید کشته می‌شد، دیگری باید زنده می‌ماند. این مادر ِ نفرین‌شده چه می‌کرد؟!

با غرشی بازی‌گردانان را فرا خواند:
- اون مرگخوارای لعنتی رو ببرید سمت ِ رز ویزلی! من جنازه‌ی تیکه‌تیکه‌شده‌شو می‌خوام!!

بازی‌گردانان با عجله و شتاب هرکدام به سویی دویدند. ایوان به فکر فرو رفت. باید ذهن مروپ را می‌خواند... مقاومت می‌کرد یا همدستشان می‌شد...؟!

__________________________________________

بچه‌ها! دمتون گرم! آب نمی‌دیدید وگرنه شناگرای ماهری هستید ها!


دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۲
#57

پادما پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۳
از چادر سرخ پوستى
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 271
آفلاین
از جايش برخاست و به اطراف نگاه كرد. چرا هيچ چيز نمى ديد؟ چشم هايش رو ماليد ولى باز چيزى نديد.

دنبال چوب دستيش گشت وآن را در جيبش پيدا كرد و زير لب گفت: لوموس.

نور از چوب دستى بيرون آمد ولى باز چيزى نديد. سياهى مثل قير دور و برش را گرفته بود.

بايد چه مى كرد ؟نمى دانست. بايد از آن جا بيرون مى رفت ولى چطورى؟

يك دفعه صدايى شنيد ، كسى گريه مى كرد ولى كه؟ صدايى با التماس گفت: كمك الا!

صدايش شبيه يكى از ريونى ها بود ولى كه؟ هرچى به ذهنش فشار مياورد ، انگار يك قدم به مرگ نزديك تر مى شد.

بعد حقه را يافت. حقه ى كثيف ولى خوبى بود. به هيچ چيز فكر نكرد و بعد خود را زير آسمان پر ستاره يافت.
............................ ............................... .........................

داشت به صداى ايوان گوش مى كرد كه مى گفت: از اين به بعد استفاده از طلسم هاى ممنوعه آزاد است.

با خودش گفت: پسره ى احمق. چرا اون اين قدر عاشق اين طلسم هاست؟

راهش رو از ميان بوته ها باز كرد و به سمت رز ويزلى رفت كه داشت با سه تا برزخى مى جنگيد.

با يه ورد تمام برزخى ها رو به پودر تبديل كرد و رو به رز كرد.

رز با تعجب پرسيد: مروپى ؟


ویرایش شده توسط پادما پاتیل در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۳۱ ۱۲:۳۵:۰۳


به ياد قديما


پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۰:۰۳ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۲
#56

لارتن کرپسلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
از یو ویش!
گروه:
مـاگـل
پیام: 471
آفلاین
خب می دونین، من یه کم گیج شدم! یه سری مسایل توی بعضی پستا اومد و توی بعضی دیگه از پستا نقض شد! دیگه من هویجوری می پستم دیگه!
______________________________

با وحشت از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد.یک راهروی دخمه مانندِ سنگی که با فواصل منظم از نور مشعل ها روشناییِ اندکی می گرفت. قلبش به سختی می زد و خوب می دانست دلیل آن تپش غیر معمول چیست. سالیان سال بود که هر سه روز یک بار چند قطره از خون حیوانات را می نوشید و با اراده ای قوی عطش غیر قابل کنترل خون آشامی اش را کنترل کرده بود و یک زندگی طبیعی را به زندگی معمول و هیولاوارِ خون آشامان ترجیح داده بود.

اما حالا!

شش روز از آن سه روز گذشته بود و خوب می دانست لحظه به لحظه خوی حیوانی در او بیدار می شود. در تمام زندگی از همین می ترسید. اینکه روزی مجبور شود به ایام تاریک گذشته اش برگردد. تلاش کرد به خود تلقین کند که همه چیز رو به راه است، اما به همین زودی بوی خون را از فاصله ای دور می شنید و این بویاییِ قوی تر از حالت معمول، هشدار دیگری برای وضعیت فعلی اش بود. خون آشامان در این وضعیت دیگر به چند قطره خون راضی نمی شدند. می دانست منبع خون فقط چند صد متر با او فاصله دارد. پس در حالی که کم کم تسلیم هیولای درون خود می شد، آرزو کرد که فرد مورد نظر یکی از مرگخواران باشد.

در آن شرایط نیاز به چوبدستی را کمتر حس می کرد...

____________

تد به سرعت به طرف جیمز می دوید و حتی سعی نمی کرد با پناه گرفتن پشت تخته سنگ ها و برآمدگی های طبیعیِ زمین اینکار را انجام دهد. فقط می خواست سریع تر به جیمز برسد.
حریفِ جیمز از آن فاصله غیر قابل تشخیص بود، اما وردهای سبز رنگش خطرناک به نظر می رسیدند. پس در همان حالت دویدن چوبدستی اش را بلند کرد و فریاد زد: «سکتوم سمپرا!»

و فردِ رو در روی جیمز در خون خود غلطید و به زمین افتاد!

جیمز ناباورانه به طرفش حرکت کرد و در عین حال فریاد زد: «چیکار کردی تد!؟»

تد که نفس نفس می زد به سختی جواب داد:«جونتو نجات دادم پسر!»

- اما اون واقعاً نمی خواست ..... ما وانمود می کردیم......

و شدت گریه به جیمز اجازه صحبت بیشتر نداد. آنجا بود که تد با ناباوری فهمید، ارنی مک میلان را به مرگ نزدیک کرده است.

- تد! بگو که طلسمِ باطل کردنشو* بلدی!

_______________

*والمیرا سلنترو: ورد معالجهٔ زخم‌هایی که بر اثر ورد سکتوم سمپرا بوجود آمده‌اند.


نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟


پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
#55

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
مـاگـل
پیام: 1495
آفلاین
با اینکه چشمانش در تاریکی مطلقی که گرفتارش بود، جایی را نمی‌دید، می‌توانست از حدس بزند که داخل دریچه‌‌ای که آب نه چندان تمیزی در آن جریان داشت قرار دارد. فلز را زیر پایش حس میکرد و تا زانو در چیزی فرو رفته بود که بوی عجیبی می‌داد اما مطمئن نبود که شامه‌‌اش است که او را به سخره گرفته یا حقیقا بوی خفیف آهن نه از دریچه که از مایع جاری در آن بود. دست به جیب ردایش برد و با لمس چوبدستی، کمی احساس آرامش کرد. اگرفقط می‌توانست آپارات کند... اما آخرین جمله ریتا اسکیتر را که درست قبل از لمس رمزتاز پخش شده بود به یاد آورد...

در محدوده‌ای که مسابقه برگزار میشه به هیچ‌وجه امکان آپارات وجود ندارد اما برخی اشیا‌ ممکن است رمزتازهای از پیش برنامه‌ریزی شده باشند.

اول باید از این محیط پر از تعفن خارج میشد.

- لوموس.

چوبدستی‌اش را در اطرافش چرخاند اما به نظر نمی‌رسید که راه خروج نزدیک باشد. یک‌مرتبه وحشتی عمیق تمام وجودش را فرا گرفت. دستانش آلوده به خون بودند و منبع آن چیزی نبود جز همان مایعی که درون دریچه جریان داشت. سرتاپایش می‌لرزید گویی می‌دانست که منبع آن‌همه خون از کجا بود. با گام‌هایی لرزان در خلاف جریان حرکت کرد در حالیکه به خوبی می‌‌دانست به چه صحنه‌ای روبرو خواهد شد. هنوز بیست قدم حرکت نکرده بود که دست‌ها و پا‌های بی‌جان را دید که روی ‌‌آب شناور بودند و آثار دریدگی حتی در آن نور کم روی آن آشکار بود. به زانو افتاد و پیکر برادر/رفیقش را در آغوش کشید. آیا بدر کامل بود؟‌ جوابی نداشت و اهمیتی هم نداشت. بی‌تردید تنها یک نفر از آن جمع ممکن بود همچین بلایی بر سر دیگری بیاورد و گرگینگی دوست و دشمن نمی‌شناخت. خشم، نفرت، استیصال و بغض فروخورده‌ی این چند روز بی اختیار به صورت بلندترین فریاد از او حنجره‌اش خارج شد و درون دریچه طنین افکند.

نمی‌دانست چند دقیقه در همان حال ماند اما صدایی که نامش را در جایی فریاد میزد می‌شناخت. باورش سخت بود، بار دیگر به دقت
گوش کرد. شکی نبود، صدا صدای جیمز بود.. و می‌توانست با اطمینان بگوید که به کمکش احتیاج دارد. اما... پس پیکر چه کسی در آغوشش بود؟ یک‌مرتبه همه چیز برایش معنی پیدا کرد. آخرین نیرویی که در خود سراغ داشت را جمع کرد و فقط به جیمز فکر کرد.. کسی که واقعا به کمکش نیاز داشت و با صدای بلند گفت:‌

- ریدیکولوس!

همه چیز یک مرتبه عوض شد،‌ بوگارتی که در آن دخمه به شکل بدترین کابوس تدی در آمده بود ناپدید شد و خروجی پیش چشمانش پدیدار گردید. با تمام سرعت دوید... از دور نورهای سبز و قرمز را می‌دید که به سوی هم پرتاب می‌شوند. یکی از آنها جیمز بود و باید خود را به او می‌رساند. چوبدستی‌اش را محکم‌تر از قبل در دستش فشرد و به دویدن ادامه داد.

مقر بازی‌گردان‌ها

ایوان روزیه و دست‌‌یارانش سخت مشغول اضافه کردن و تغییر دادن موانع سر راه قهرمانان بودند. محل مسابقه شبیه دهکده گودریک هالو طراحی شده بود و بیشتر وسایلی که شرکت‌کنندگان نیاز داشتند در قبرستان گودریک بود، جایی که از ۴ طرف توسط وحشتناک‌ترین موانع محصور شده بودند ولی از نظر روزیه هنوز کامل نبود.

- به نظرم باید بعضی قبرها رو دوباره طراحی کنیم که اگه کسی نزدیکشون شد با برزخی‌ها روبرو بشه.
- ایده‌ی خوبیه فلور. خودت اجراش کن.

فلور، مغرور از اینکه طرحش مورد پسند بازیگردان ارشد قرار گرفته، به سختی مشغول کار شد. مرگخواران با جدیت مشغول کار بودند و هیچکس متوجه نشد که اربابشان دقیقه‌ای است وارد اتاق شده.

- بازی شما برای اربابتان کمترین جذابیتی نداره.

صدای سرد لرد سیاه که بدون‌تردید نا‌امیدی از یارانش در آن موج میزد، باعث لرزش خفیفی در پیکر افراد حاضر در اتاق شد.

- به من نگاه کنید روزیه!

ایوان که سرش را پایین انداخته بود، با وحشت به اربابش چشم دوخت، طاقت آن نگاه پر از سرزنش را نداشت.

- از شما فقط یک سوال دارم! به چه جرئتی قانون عدم استفاده از طلسم‌های ممنوعه رو اضافه کردین؟ شما مگر نمی‌دونید که این طلسم‌ها چقدر مورد علاقه‌ی ماست؟

- ارباب... عفو بفرمایید. من همین الان قانون رو تصحیح میکنم.

و خروج لرد سیاه را از اتاق نظاره کرد.





ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۳۰ ۲۱:۳۸:۱۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
#54

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۸ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶
از امدن و رفتن من سودی کو!!!
گروه:
مـاگـل
پیام: 674
آفلاین
چندی بعد:

-هیس...اماندا رادیو رو زیاد کن

اماندا،دافنه و الادورا هر سه دور رادیو نشسته و گوش هایشان را تیز کرده بودند که حتی کلمه ای از دست ندهند

در طیقه های دیگر نیز اوضاع چندان فرقی نداشت؛حتی در طبقه اول قلب گریفیندوری ها که ادعای شجاعت داشتند از ترس تند تند میزد

- شنوندگان عزیز هم اکنون توجه شما رو به قوانین مسابقه که توسط اقای روزیه اعلام میشه جلب میکنم؛اقای روزیه خوش اومدید.

-ممنون بانو اسکیتر! این قوانین خلی مهم هستن هر کدام از شرکت کنندگان که این قوانین را نقص کند بدون شک کشته خواهد شد.پس امیدوارم که همه ی شرکت کنندگان به خوبی قوانین رو حفظ کنند که دیگر ان ها را جایی نمیشنوند؛

1.استفاده از طلسم های مرگ،شکنجه و گوش به فرمان شدن ممنوع میباشد.

2.استفاده از طلسم هایی مجاز است که باعث مرگ سریع طرف مقابل نشود

3.استفاده از اشیای دیگر مانند چوب،سنگ و غیره به جای چوب دستی و جادو فقط در مواقع اضطراری مجاز است

4.تشکیل اتحاد با سایر شرکتکنندگان بلا مانع است

5.هر شرکت کننده میتواند یک وسیله کوچک همراه خود داشته باشد و بقیه وسایل مورد نیاز خود را از کمک هایی که درون محیط مسابقه موجود است تهیه بنماید

اگر تغییری در قوانین به وجود امد همه ی شرکت کنندگان بلافاصله با خبر خواهند شد...

همه به فکر فرو رفته بودند به حدی که دیگر خوش و بش کردن ها و حرف های ایوان و ریتا را نشنیدند؛در ذهن همه یک چیز بود:

ایا قادر به برنده شدن هستم؟

فلش فوروارد:

الادورا بر روی زمین سرد افتاد وقتی بلند شد دیگر نه اثری از رمزتاز بود نه از مرگخواری که همراه او بود،چوبدستی اش را در اورد وبه ارامی به سمت جلو رفت تا ببیند که سرنوشت برایش چه خواهد داشت....


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: قبرستان
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
#53

ریگولس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 414
آفلاین
ای بانوی دل شکسته
ای کره ای
ای تو که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم

این پست رو میفرستم واسه اینکه بهت بگم، مهلت رزرو در انجمن 1 ساعت هست! رعایت کن عزیز من!
قبلا هم یه جا دیدم نوشتی رزرو، تا دو روز بعد کسی نپستید ، بعد رو رزرو شما پستیدن.

الان اینجا هم نوشتی رزرو
پیام زده شده در: امروز ۱۳:۳۸:۱۱
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۳:۲۶

و الان 15:51 دقیقه است نپستیدی. چرا آخه؟!چرا؟!


اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.