جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 28 دی 1392 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- کباب؟ سقفهای شمال ایران؟ بام؟! نه بابا پروف!
- اصن اینجا که بوی چیزی نمیاد!
- بوی چیز؟
- چی؟ چیز؟!
- نه بابا.. چیز چیه، بوی شیرین کاری بزای آبرفورثه پروف!
- آوره به جون سوروسم!

ساحره ها مثل این بازی فیزیکی انیشتنی عجیب غریبا _ همونا که چار پنج تا گلوله ن، اولی رو می زنی به دومی چارمی می پره بالا! فهمیدین کدومو میگم!؟ _ اصل پایستگی سقلمه رو به نمایش گذاشته بودن و هی بهم با آرنج مبارک سقلمه می زدن و می پریدن هوا!

البته بندگان خدا خودشونم نمی دونن دقیقا واسه چی اومدن اینجا یا کی بهشون دستور داد یا کی تو سوژه گفته شد که اینا دستور داشتن مورف رو دستگیر کنن ولی خب ما فرض اصلی رو بر همین می ذاریم! چپ چپ نگاه نکن.. نگفته دیه!

- خب ساحره های عزیز! دستاتون رو بیارید جلو ببینم.. چیز توی دست کدومتونه!

تدی گل پسر، کلاه به سر، چماق به دست به سمت سه ساحره ی ترسان و لرزان رف، دامبلدور و جیمز هم خیلی آروم و با احتیاط پشت سرش جلو می رفتند. تد چماقشو به سمت لینی گرف و در حالی که دمش از عصبانیت پشت سرش بندری می زد، گفت:

- اون موقع که رفتیم هلگا رو آزاد کنیم سر و کله تون پیدا شد هی لاک زدید، آن مان نوارا و لیلی لیلی حوضک خوندین وسط سوژه، الانم چیز گرفتید دستتون اومدین چیکار کنین!؟
- والا ما چیز ندیدیم، بلا ندیدیم، به سنگ جـ.. حالا هرچی! ندیدیم.. پروف شما یه چی بوگو!

دامبلدور هم که جو پست موزیکال یه مدتی بود داشت خفه ش می کرد، دهان می گشاید و چنین می گوید:
- واسه کی دروغ می بافی؟! بچه من با تو زندگی کردم!

و این گونه لینی به سالهای دوردست عمرش در ریونکلا و الف دال و محفل جنگ زده برگشت، اومد از شوک این همه خاطره غش کنه و پس بیوفته که کارگردان مجالش نداد و زیر این نور خورشید عصرگاهی زیبا و در جوار رود و بوی چیز و بع بع بز یه پدیده ی جدید خلقت یافت!

- تدی کلاهت کو!؟
- کلاه تدی؟!
- هیسسس.. باز دعوا نکنید.. یه صدایی داره میاد!؟
- پروف نکنه می خوای الان بازم ریشتو بکشم که داری از اعتماد حرف می زنی!؟

و دامبلدور برای اولین بار در طی این همه ماه و سال بیهوده که گذشتن و هدر رفتن اون چوبدستی یاس کبود رو در میاره و یه سی لنسیو سند تو آل به جماعت می زنه و این طوری همه خیلی راحت تر به صدای عجیبی که میومد گوش دادن.. تمرکز کنید! گوش بدید، می شنوید؟ منم نمیشنوم!

هوی صدا بردار دیـ.. دیوونه! با تواما! خب حالا.. تمرکز کنین!

- ارباب واسه ماست! آنلی ارباب.. نه این دیالوگ واسه من نبود که.. ارباااب.. اون عزیز ماست، به کسی نمیدیمش.. اسبیگل اربابش رو به اون گرگ عجیب الخلقه نمیده.. ارباب.. مای پرشز!

اون سه تا (ساحره ها) و این سه تا (جادوگرا) اندرکف مانده با چشمای فولکس قورباغه ای پاورچین پاورچین به سمت صدا حرکت می کنن!

- اوهووو هووو.. گالوم گالوم.. ما اربابو به کسی نمی دیم، مخصوصا به توله ی یتیم لوپین.. نمی دم... عـــــــــررررر!
- پروف این چی میگه؟! اسبیگل؟!
- اسـبـ... ماااع!

ساحره ها که موقعیت رو مناسب دیده بودن، دستاشونو به دست هم می دن و دور اسبیگل حلقه می زنن و یه صدا می خونن: "این دختره اینجا نشسته، گریه می کنه، زاری می کنه، از برای من .. پرتقال من!" تد باز میاد به ساحره آزاری رو بیاره که جیمز و دامبلدور دمبشو میگیرن!

- کلاهت دست اسبیگله!
- یه دیقه وایستا می خوام دو دوتا چارتا کنم..
- باورم نمیشه! گفتی کلاه من!؟
- تد! این ساحره ها از کی دستور می گیرن؟!.. حرف نزن!.. کی داره به این ساحره ها دستور میده؟! حرف نزن! اینا چرا اومدن اینجا اصلا؟! دنبال چی می گردن!؟ حرف نزن! من باید با این خانوما برم بزستان یه سری به برادرم بزنم!

دامبلدور طبق رسم مرسوم قبلی! ساحره ها رو می گیره و چه جایی بهتر از ریشش!؟ ساحره ها رو می چپونه تو ریشش و سر هیپوگریفشو به سمت بزستان کج می کنه!

- پروف حالا میشه ما حرف بزنیم!؟
- پروف کجا میری؟! پس ما چی؟!
- شما دو نفرم اون کلاهو و اسبیگل رو بردارید و برید اونجایی که می دونید!



(جمع کنید از اینجا بریم دیگه!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 28 دی 1392 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جاسم شنل پوش و مشکوک در آخرین برشش چاقو را عقب می کشد، خون فواره می زند و بر روی ساحره های کنار جاسم می پاشد و منظره ای هولناک مقابلشان رویت می گردد. گرگ پیر زوزه ای می کشد و بلاخره از خواب بیدار می شود، اما دیر است. به همراه جریانی از خون و شیره معده و مشت مشت برتی بات هضم نشده، تدی و جیمز و خانوم فیگ به همراه واکر و تعدادی گربه به بیرون جاری می شوند و روی چمن سبز رنگ شناور می گردند...

گرگ سریعا در میان بخاراتی بنفش تغییر شکل می دهد و مبدل به دامبلدور ریش دراز می گردد که دروازه ای در میان شکمش احداث شده...

دامبل: «آه ! اصلا نگران نباشید. لیپوساکشن طبیعیه ! الان تعمیرش می کنم... »
و به اشاره ای مجموعه عروق و بافت ها و جوارحی که میان دست و پای جیمز و تدی گیر کرده بودند، بلند می شوند و به داخل شکم دامبلدور هدایت می شوند...

تد: «فکر کنم جنینت توی شلوار جیمز گیر کرده آلبوس! »
دامبل: «آه. من نر هستم. اون قلبمه تدی ! بی زحمت قلبمو بده جیمز ! »

جیمز با خجالت و شرمندگی از ناکجا قلبی تپنده در کف دستش ظاهر شد و آنرا به سمت قفسه سینه دامبلدور پرتاب کرد...

«بسیار خب ! می بینم که باز کلاه برگشته سر جای اولش که تدی جان ! »

و به کلاهی اشاره کرد که مجدداً بر سر تدی چسبیده بود و تد خودش بی خبر بود...

تد: «ای بابا ! مرلین بگم چیکارت کنه آلبوس ! مارو خوردی، دیگه سر راهت کلاهو چرا دوباره قورت دادی. اه ! »

جیمز: «تدی ! من شاهد بودم. عمو کلاهو نخورد. لحظه آخر از سرت کنده شده بود و گرفته بودی دستت ! »

پیش از آنکه تد چیز دیگری بگوید، صدای پاقی به گوش رسید که به موجب آن جاسم مشکوک به همراه گله گوسفندانش ناپدید شد. توجه هر سه آنها به مقابلشان جلب شد. اثری از جاسم و بز و گوسفندان نبود اما درست در مقابل آنها، کنار رودخانه تعدادی ساحره ایستاده بودند و به آنها زل زده بودند...

تد:« لینی ! مگه تورو عزل نکردم؟ برو خونه ات دیگه ! چرا اینجایی؟ توی رول من چیکار میکنی.»
لینی: «ئم. من و آیلین و ساحره ها اومدیم پیک نیک ! نیست فرمان تعطیلی دادین ما هم اومدیم اینجا. چه تصادفی. »

دامبل پس از آنکه موفق شد روده چهارصد کلیومتری اش را از داخل دهان خانم فیگ بیرون بکشد و سرجایش قرار دهد، با صدای شاداب و پرانرژی به سمت ساحره ها آمد و گفت:

«هووووم ! بوی بز و گوسفند میاد. اما اثری نیست. شیطونا کباب خوری داشتین؟ »

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فــــریــــــخیــــو !!! (افکت آپارات)

جاسم در وسط بزستان ظاهر شد. با اشاره چوبدستی اش گوسفندها را دوبله سوبله مقابل آخور پارک نمود و با گام هایی سریع وارد اسطبل شد. درب را به آرامی بست. سریعا شنل یک دست صورتی رنگش را کنار زد و ماهیت وزغی دلوروس آمبریجی اش ظاهر شد...

«مورف ! مورف؟ کجایی؟»

پیش از آنکه چیز دیگری بگوید به منظره وسط استطبل خیره شد. شمع های روشنی در هوا شناور بودند. مورفین با شنل دمنتوری اش به همراه جنیفر، بز طلایی در حالیکه چارزانو روی کوهی از کاه نشسته بودند، با چشمانی بسته اصوات عجیب از داخل دهانشان خارج می کردند...

«شاکت باش دیگه دلور ! مگه نمی بینی دارم با ژنیفر یوگا کار میکنم. اه ! یه کار دادیم بهت ها ! اگه تونشتی دو دیقه اون منوی مدیریت لامشبو کنار بذاری و بچسبی به کار چرای این زبون بشته ها ؟! اه. اه. »

مورف با عصبانیت کلاه شنل دمنتوری اش را بر سر کرد و کوه کاه پایین آمد و مقابل دلوروس ظاهر شد...

آمبریج: «مورف ! دو تا خبر ! اعضای سازمان ساحره ها اومدن اینجا. هاگزمیدن. دنبال تو بودن. یه حرف هایی از اتحاد میزدن...راستی دامبلدور رو دیدم. شکل گرگ در اومده بود. زدم شکمشو جر دادم. »

مورفین: « ای خاک توی شرت کنم ! زدی ایفا رو نابود کردی. چرا زدی کشتیش آخه ! اگه رولینگ بفهمه چی؟»

دلوروس: «نه باو. زنده موند. خودشو ترمیم کرد یهو. ولی از داخل شکمش تدی و جیمز یهو زدن بیرون ! سر تدی هم کلاه من بود...ئم...یعنی کلاه تو بود...نه...یعنی کلاه وزیر بود... منم در رفتم. ندیدن منو ! »

مورفین: «اوه ! دلور ! یواش یواش ! تمرکژم بهم ریخت ! من برم چیز بزنم تمرکز کنم...الان میام...بهت میگم چیکار کنیم...»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همان هنگام، سنت مانگو

قطرات خون از در و دیوار سنت مانگو می بارید. از سقف تعدادی جنازه آویخته شده بود. کف بخش اورژانس دو ساحره پرستار و نیمه جان که دل و روده شان بیرون ریخته بود، چوبدستی هایشان را به سمت هم دیگر گرفته بودند و در بین شان یک سرم روی زمین رویت می شد...

«چوبدستیت رو بنداز اقدس ! گف....گفتم بنداز...آی ی ی ...بندازش ! این آخرین سرمی هست که مونده...مال منه.. دیگه ای غذایی نیست... همین سرمه...همین یکی !»

«غلط نکن ! همه سرم ها رو تا الان زدی خودت ! این آخریه مال منه. به جان تکتم، به جان تنبون ادوارد میزنم از وسط دو نصفت میکنم ها...برو عقب...چوبدستیتو بنداز...»

اصوات کلنجار دو ساحره پرستار در هم قاطی شد و اخگرهای سبز رنگ از دو سمت شلیک شد و هر دو بی جان بر کف زمین ولو شدند...

از انتهای راهرو خون آلود اورژانس گام های آهسته و پیوسته پیرمردی ریش دراز با دم پایی های مرلینگاه به گوش می رسید...

مرلین، به همراه دو فرشته پوست کنده شده و تیر کمان بدست وارد بخش شد. دستی به ریشش کشید و گفت:

«آه افسوس که ماموریت امسال مان در زمستان است خواهران ! پارسال در تابستان لب ساحل فلوریدا امر و به معروف و نهی از منکر می کردیم. امسال باید شاهد زمستان و قحطی و قتل عام جادوگران باشیم ! چه وقت اعزام به زمین است. در آسمان داشتیم گل کوچیکمان رو میزدیم هااا. اه...»

فرشته شماره 1: «استاد ! به نظرم لفتش ندیم ! رول داره طولانی میشه حوصله بچه ها سر میره. بریم سر حساب کتابا ! »

مرلین به همراه دو فرشته به داخل بخش خون آلود قدم بر می داشت. در حالیکه با هر قدمش عصایش را بر زمین می کوبید، گفت:

«موافقم. خب ! این دو پرستار رو هر دو براشون بزن جهنم ! روزی دویست بار هم داخل کباب پز شیطان باید قشنگ مغز پخت بشن. این یکی شفا دهنده که خودشو دار زده از کش تنبونش ! این یکی رو میگم ها... آره همون... این رو براش بزن برزخ دائمی ! چون خودکشی کرده جمعه ها باید داخل ماهیتابه شیطان سرخ بشه سه وعده ! »

فرشته شماره 2: «استاد ! این دخترک جوانو چیکار کنیم؟ به سن و سالش نمیخوره ها ! »

مرلین: «هیییم ! این رو ببرین مرلینگاه اختصاصی من، اونجا بهش یه کار خوب بدین ! داخل همون بهشت. »

همچنان که در راهروی بخش سیر می کردند و احکام آسمانی نازل می نمودند، به مقابل اتاقی رسیدند که جنازه سانتور اینیگو جویده شده روی تخت خونین ولو شده بود. مرلین با افسوس خودش را به مقابل تخت رسانید...

«اوه... خدای من. شنیده بودم آمبریج خودش داخل سانتور بیچاره کرد بود...حیوونکی ! برای این بنویس... »

پیش از آنکه مرلین جمله اش را تمام کند، در حرکتی انتحاری،‌ سانتور بی جان و خون آلود، از وسط شکافته شد تکانی خورد، سپس منفجر شد و از داخلش پیکر وزغی شکل آمبریج روی تخت ظاهر شد. عصای مرلین را به کسری از ثانیه قاپید و به سمت او گرفت...

مرلین: «یا ریش خودم ! »

فرشته شماره 1 و 2 تیر کمان هایشان را آماده بدست به سمت صورت تکه تکه شده وزغی آمبریج گرفتند...

مرلین ادامه داد:

«چیزی نیست دخترا ! آروم باشین. آروم باشین. فقط عصامو گرفته. الان پس میده... آمبریج؟ تو مگه فراری نکردی؟ این سانتور بدبخت چی بود اینجا پس؟‌ داری چیکار میکنی با طبیعت ای نادان ! »

آمبریج: « اون نسخه دیگه منه که فرار کرد. اون در دادگاه عدل زوپسی توجیه و تنبیه شده. برگشته تا مثلا به خیال خودش کار خیر کنه. اما من فطرت حقیقی اونم الان از کما در اومدم ! من ! و فقط من من من ! ....تو مرلین کبیر ! تو. از این پس سرباز منی ! و الان با این دو تا فرشته منو برمیگردونی به ساختمون وزارت ! زانو بزن جلوم »

آمبریج که قیافه اش مثل گوجه ای لهیده شده بود، لبخندی شیطانی بروز داد، عصای مرلین را محکم در کف دستش گرفت و بر زمین کوبید که به موجب آن مرلین ریش دراز و دو فرشته پشت سرش به زانو در آمدند و آماده اطاعت امر گشتند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/28 18:33:10
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/28 18:41:28
No Country for Old Men


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 28 دی 1392 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- مگه میشه یادم نیاد جاسم؟ اوه، چقدر پیر شدی!

- وای جنیفر...

دو ساحره ی باقی مانده به جنیفر آیلین و جاسم که به سمت همدیگر می دویدند نگاه می کردند و علاوه بر حس تعجبشان از این صحنه، اشک در چشمانشان نیز حلقه بسته بود اما با به هم رسیدن این دو نوگل، فلور و لینی چیزی جز این منظره را مشاهده نکردند!

داخل شکم گرگ:

- تدی، اونجا رو نگاه کن من دارم تو انتهای این سوراخ ناف دامبل یه روشنایی می بینم.

- نه جیمز، نرو؛ اگه نور دیدی به سمتش نرو؛ بیدار بمون؛ نـــــــــــــه!

جیمز نگاه جیمز اندر تدی ای انداخت و در حالیکه یکی از ابروهایش را بالا انداخته بود گفت:
- اولا چرا داری از شکلک من استفاده میکنی؟ مگه ندیدی کوییریل کنار اون شکلک نوشته فقط برای جیمز استفاده شود؟ دوما هم یادم رفت!

بیرون شکم گرگ:

آیلین به شدت سعی داشت تا پدید آمدن آن منظره و همینطور اتفاقای که افتاده بود را برای دو ساحره ی دیگر شرح دهد، ولی هر کاری میکرد نمیتوانست از دست جاسم در برود.
- ببینید... ولم کن جاسم؛ داشتم میگفتم لینی، من ... یه لحظه صبر کن؛ من برات توضیح میدم فلور من بیگناهم... آههههه...

آیلین توسط جاسم به سمت ناکجا آبادی کشیده شد و دو ساحره ای که باقی مانده بودند به یکدیگر خیره شدند اما خیره شدنشان با صدای رعد و برق تبدیل به صحنه ی منکراتی شد و باز همان منظره پیش آمد.

دوباره درون شکم گرگ:

- إ تدی اونجا رو ببین، داره آب میاد از اون سوراخ نورانیه! چیکار کنیم حالا؟ نکنه شکم دامبل بشکنه و آب کل شکمشو برداره و ما بمیریم؟

- نــــــــــه، من اجازه ی اینکار رو نمیدم!

تدی در حالیکه یاد درس های دوران دبستانش افتاده بود، با انگشت اشاره اش به سمت سوراخ شکم دامبلدور که توسط ضربات چاقوی جاسم ایجاد شده بود، حمله کرد. اما حمله کردن و فرو رفتن انگشت تدی همانا و جر خوردن کامل شکم دامبلدور همان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اگرچه برادران رانده شده از جیغ و زوزه دست کشیده بودند، اما فریاد های چند دقیقه ی پیششان و البته میومیو های گربه های فیگ، همه برای جلب توجه چوپان ِ ساده ی بزچران کافی بودند که حالا، چاقو به دست، با کنجکاوی به شکم قلمبه ی گرگ ریشویی خیره شده بود که کنار رود خر و پف می کرد.
درست در همان لحظه که چوپان خود را بالای سر گرگ عجیب و غریب رسانده و دستش را بالا برده بود تا با یک ضربت آن را بر شکم گرگ نگون بخت فرود آورد دو صدای پاق بلند او را واردار کرد از جا بپرد و درست روی شکم برآمده گرگ فرود آید.
شکم گرگ:
چوپان: :hyp:
خود گرگ:
دو شخص که سرتاپا سیاه پوشیده بودند درست کنار رودخانه و در کنار جسم به خواب رفته گرگ از غیب پدیدار شده بودند. صدای زنانه ای با گلایه از زیر کلاه سیاه شنل گفت:
- اینم از این نقشه مسخره!سر و تهش معلوم نیست کجاست!الان ما دقیقا کجاییم؟
صدای زنانه ی دیگری با لحنی مایوس پاسخ داد:
- با اون راهنمایی که پادما کرد هیچ بعید نیست از قله قاف سردرآورده باشیم!
چوپان مجهول الهویه درحالیکه سرش را ماساژ می داد بی توجه از روی شکم پر سر و صدای گرگ برخواست و نگاهش را به دو ساحره پیش رویش دوخت. هر دو عبوسانه به تکه کاغذی خیره شده بودند که ظاهرا قرار بود نقشه راهنما باشد. اما پیش از آنکه فرصت فکر کردن به کار بعدیش را بیابد صدای پاق بلند دیگری دومرتبه او را در راستای طنز کردن سوژه از جا بلند کرد و روی شکم گرگ کوبید.
شکم گرگ:
چوپان:
خود گرگ:
تازه وارد سیاه پوش دیگری بود که زاغ سیاهی روی شانه اش نشسته و از زور فشار آپارات بیشتر به زاغی خشک شده شباهت یافته بود.
آیلین با امیدواری دور و برش را نگریست.
- رسیدیم؟اینجاست؟
لینی با دلخوری نقشه را به سمت او دراز کرد.
- آره تازه تو این چند ثانیه تونستیم باهاش حرف بزنیم و راضی هم شد در ازای دریافت سالانه یک تن چیز برگرده!با این نقشه درب داغونی که دادی دستمون همین که از مریخ سردر نیاوردیم باید بریم مرلینو شکر کنیم!هرچند الان لندنه صدامونو نمی شنوه!
آیلین مایوسانه نقشه را از دست او گرفت.
- اینو پادما بهم داد. گفت هاگزمیدو با کلیه جزییاتش نشون میده...
فلور با درحالیکه از سر بیکاری پروانه های همراهش را کروشیو می کرد با لحن سردی گفت:
- درسته...ولی پادما دقت نکرده نقشه به روز شده رو بهت بده...این نقشه داره هاگزمیدو با کلیه جزییات ماقبل تاریخش نشون میده!آخه الان کدوم نقشه ای میگه که ما نزدیک محل زندگی یه موساسوریم؟ ضمن اینکه تا حالا نشنیده بودم هاگزمید در کنار دریا واقع شده باشه.
آیلین نگاهی به نقشه انداخت و چون به صحت گفته های فلور پی برد با خونسردی آن را تا کرد و درون جیب ردایش گذاشت.
- حداقل می تونیم اینو به موزه آثار باستانی بدیم و پولشو خرج سازمان کنیم. پس الان ناچاریم خودمون راه بیافتیمو یه جوری مورفینو پیداش کنیم.
لینی که با شنیدن این حرف بدش نمی آمد چوبدستیش را درون حلق آیلین فرو کند با دیدن چوپان مجهول الهویه که برای بار دوم می کوشید از روی شکم جیغ جیغو و پر صدای گرگ برخیزد با تعجب بر جا خشک شد. فلور و آیلین نیز با دیدن سکوت او و تعقیب مسیر نگاهش چشمشان به چوپان افتاد. فلور زمزمه کرد:
- یعنی...این خودشه؟
در همان لحظه لینی با لحن خشنی که قرار بود متعلق به آیلین باشد از چوپان پرسید:
- هی تو؟کی هستی؟اینجا چیکار می کنی؟
چوپان که به سختی قادر بود روی پاهایش بایستد پاسخ داد:
- مویم دیه...جاسم!نگو مویو یادت نی جنیفر!
ساحره ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
نقل قول:
خوب گوش کنین که حوصله نئارم دوباره بگم! آمبریج بعد از ترکوندن مورفین و چوپان کردنش در روستای دور(!)، حالا میخواد از شر رانده شدگان خلاص شه. پس از تدی می خواد که زودتر زیرزمین وزارت رو (که مقر ستاد رانده شدگان در اونجاست) تخلیه کنه.
تدی جواب درستی نمیده اما روز بعد، جسد تشریح شده ی وزغی به سنت مانگو میرسه که به نظر وزیر امبریجه که توسط تدی تشریح شده!
اون طرف ماجرا، کلاه وزارت به طرز اعجاب انگیزی روی سر تدریموس لوپین سبز شده و هیشکی نمیدونه چرا! تدی سعی داره تکذیب کنه همه چیزو، اما اتفاقاتی میفته که جیمز سیریوس پاتر و آلبوس دامبلدور رو به تدی بدبین می کنه.
نتیجه این میشه که درست زمانی که آمبریج یه جسد قلابی (یه سانتور به اسم اینیگو!) رو جای خودش انداخته تو سنت مانگو و به دنبال مورفینه که ازش حلالیت بطلبه، دامبلدور سگــ...چیز..گرگ میشه و تدی و جیمز و خانوم فیگ رو که داشته از اونجا رد میشده از خشم می بلعه! و حالا ادامه ی داستان! :


دامبلدور که جیمز خورده بود، تدی خورده بود،مرغ و فسنجون خورده بود، خانم فیگ و واکر خورده بود، چاق شده و چله شده بود، قل زد و قل زد و قل زد، تا به یک رود رسید.

نگاهی به اطرافش انداخت. بعد از خشم گرگینه ای، بی توجه چهارنعل دویده بود و حالا دشتی را که در ان بود نمی شناخت.

پلک هایش سنگین شده بود، تلو تلو خورد و کنار رودخانه روی زمین افتاد و به خواب رفت.
چند قدم ان طرف تر، زیر درختی تنومند، چوپانی بی آزار به تنه ی درخت تکیه داده بود و برای گله ی بزهایش، چیز می زد...چیز...اممم..چیز...فلوت!

داخل شکم دامبلدور:

- چرا دروغ گفتی تدی؟
- دروغ نگفتم!
- خودت گفتی دروغ گفتی!
- اونو گفتم که گرگ نشی!
- فعلا که تو داری گرگ میشی!
- من گرگ نمیشم این فقط یه اسمایلیه که نشون بده عصبی ام!
- کدوم تسترالی این اسمایلی رو گذاشته رو سایت!؟
- خودت برا تولدم به کوییرل سفارشش دادی!
- ..فراموشش کن! دروغ گفتی که دروغ گفتی حالا به هدفت رسیدی؟
- نه! چون الان فهمیدم دامبلدور از تو جوشی تره!
- د..دا..دامبلدور؟
با شنیدن این صدای لرزان، تدی و جیمز دست از جیغ و زوزه کشیده، یقه ی هم را رها کرده و به سمت پیرزنی برگشتند که تا آن لحظه متوجه حضورش نشده بودند.

خانم فیگ در حالیکه با یک دست به واکرش تکیه داده بود، با دست دیگر زنبیلش را تکان تکان می داد {که در نتیجه ی این عملش، هزاران هزار گربه از زنبیل بیرون می پاشیدند و میو میو کنان و جیغ زنان به در و دیوار معده ی دامبلدور برخورد می کردند} و حرف می زد:
- آلبوس دامبلدور؟!

جیمز ابروهایش را بالا انداخت:
- شما دامبلدورو میشناسید؟
- البته که میشناسمش! که دامبلدورو نشناسه! اما الان باید بریم. اگه دیوانه سازا برگردن من به کمکت احتیاج دارم. من فشفشه م . حتی نمیتونم یه چای کیسه ای رو تغییر شکل بدم. من ماندانگاس فلچرو میکشم!
تدی و جیمز :

بیرون شکم دامبلدور:

اگرچه برادران رانده شده از جیغ و زوزه دست کشیده بودند، اما فریاد های چند دقیقه ی پیششان و البته میومیو های گربه های فیگ، همه برای جلب توجه چوپان ِ ساده ی بزچران کافی بودند که حالا، چاقو به دست، با کنجکاوی به شکم قلمبه ی گرگ ریشویی خیره شده بود که کنار رود خر و پف می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تد:
جیمز و دامبلدور:
تد: چه خوب شد. جدا شد از سرم. هه هه... هه هه...
جیمز: تو که گفتی چسبیده و هیچ جوری کنده نمیشه. پس چی شد؟!
تد: خب... نمی شد دیگه... چسبیده بود... مهم نیست... حالا که کنده شده... هه هه
و لگدی روانه ی کلاه کرد : از من دور شو کلاه بد! ایششش!... هه هه

پرفسور دامبلدور از بالای عینک نیم دایره ایش به تد خیره شد و با صدایی آرام و مهربان پرسید: تد؛ پسرم! چیزی هست که بخوای به من بگی؟
تد: ن... نه پروفسور!
قبل از اینکه دامبلدور بگوید "بسیارخب، من به تو اعتماد دارم"، جیمز پرید و ریش دامبلدور را از بیخ گرفت و کشید و مستقیم زل زد توی چشم های پیرمرد: به جان خودم بخوای بگی "بسیارخب، من به تو اعتماد دارم" همین جا هر چی یویو دارم می چپونم تو حلقت! تو... حرف... نزن! حرف... نزن!
وبعد جیمز برگشت و با چشمانی پر از شرارت به تد خیره شد: تد؛ برادرم! چیزی هست که بخوای به من بگی؟

تد: ن... ن... ن...

جیمز معجون گرگ خفه نکن (آنتی معجون گرگ خفه کن!) را از جیب ردایش بیرون کشید و به تد نشان داد و یک ابرویش را بالا برد.

تد: ن... ن... ن...

جیمز چوب پنبه ی در بطری را با یک حرکت انگشت شست پراند و چانه اش را کمی جلو داد و همچنان به تدی خیره ماند.

تد: لعنتی! میخوای به خاطر یه همچین موضوع کوچیکی دوباره گرگینه شی و منو تیکه پاره کنی؟!

جیمز دهانه ی بطری را روی لب هایش گذاشت و با انگشتانش عدد 3 را نمایش داد که یک ثانیه بعد شد 2 و بعد 1 و ناگهان تد جیغ زد: باشه! باشه! تو بردی! وحشی نشو! من دروغ گفتم!

چشم های جیمز و دامبل گرد شد. جیمز خشکش زده بود اما دامبل معطل نکرد. بطری معجون را از دست جیمز قاپید و لاجرعه سر کشید و در کسری از ثانیه تبدیل شد به یک گرگینه ی ریش دراز و چشم سرخ در ابعاد هالک و تد، جیمز و خانم فیگ پیر بدبخت را که خانه شان همان نزدیکی بود و تازه از اتوبوس شوالیه پیاده شده بود و با واکر به آرامی به سمت خانه اش می رفت را گرفت و تکه پاره کرد!

هاگزمید

پاق!
دلوروس آمبریج در حالیکه خود را به شکل جاسم، گریم کرده بود در ورودی دهکده ظاهر شد.

با درماندگی روی نزدیک ترین تخته سنگ نشست و آهی کشید.
بعد از تشریح شدنش چند ساعتی را در برزخ و کنار بارون گذرانده و انواع شکنجه ها را تحمل کرده بود و بعد از کلی التماس یک فرصت دیگر گرفته بود که به دنیا برگردد و کارهای زشتش را در حق دولت قانونی مورفین و رای مردم جبران کرده و با تلاش برای به قدرت برگرداندن مورفین، حق لیلی و تد را کف دستشان بگذارد.

به هوش آمده و بعد از ریپاروی موقتی که روی شکمش زده بود به دور از چشم پرستاران اینیگو ایماگو را از زندان های سری وزارتخانه اکسیو کرده و در جسدی قلابی جاساز کرده و به جای خودش جا زده بود تا بتواند با امنیت بیش تری به کارهایش برسد.

و هاگزمید دورترین مکانی بود که در آن لحظات بحرانی برای فرار موقت به ذهنش رسیده بود. حالا حسابی خسته بود و چقدر غبطه می خورد به حال آن دیوانه ساز کوچک چوپان که بالای آن تپه ی دور و کنار بزهایش نشسته بود و داشت بی توجه به بحران های سیاسی حاکم بر جامعه قلیان می کشید و چای نبات می خورد. باید هر چه زودتر مورفین را پیدا می کرد اما چقدر هوس چای نبات کرده بود لامصب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/27 17:12:44
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1392/10/27 17:20:50

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
درست بعد از ناپدید شدن دامبلدور و رفقای درون ریشش، لینی از یه ور دیگه میپیچه و انتهای راهرو نمایان میشه. هلگا با دیدن چهره ی غضبناکی که هر لحظه بهش نزدیک تر میشه، یکم هول میشه، اما به رو خودش نمیاره و با خونسردی میگه:

- بیا منو بخور! چته تو؟

لینی با نگاه خشمناکی هلگارو برانداز میکنه و میگه: جیمز، تدی و دامبل اینجا دیده شدن. تو خبر نداری؟

هلگا با جدیت تمام مشغول سوهان کشیدن ناخونش میشه و جواب میده: نع! خوبه تمام مدت با خودت بودم.

- وا کجا با من بودی؟

- یعنی با هم نبودیم؟

- مسخره بازی در نیار هلگا، تو اونارو اینجا راه دادی؟

هلگا دست به کمر جلو لینی قد علم میکنه و میگه: معلومه که نه، تو در مورد من چی فک کردی؟ حزب باد که نیستم هرکی وزیر شد برم سمتش.

- خیله خب بابا، حالا چرا عصبانی میشی؟ من میرم از این یارو ... اینیگو اطلاعات بگیرم. یه جا مخفیش کردیم تا بفهمیم ماجرا چیه. تو هم ببین اونا چرا اینجا بودن.

لینی اینو میگه و میاد دور شه که هلگا دستشو میگیره و مانع اون میشه.

- تو خسته شدی ... بذار من برم.

لینی سعی میکنه دستاشو از دست هلگا جدا کنه و میگه: خسته چیه؟ خودم میرم ...

- خب بیا جا عوضی کنیم دیگه. من میرم سراغ اینیگو تو هم از کار دامبلدور اینا سردر بیار.

لینی موشکافانه به هلگا خیره میشه و تصمیم خودشو میگیره ...

یه جایی، اندرون ریش دامبل:

جیمز با قیافه ای عصبی به گوشه ای از ریش دامبلدور تکیه میده و به تدی زل میزنه.

- چرا اینطوری نگام میکنی؟

جیمز نگاهشو از صورت تدی برمیداره و به کلاه بالای سر تدی خیره میشه.

- منکه بت گفتم جیمز! اینا همه ش کار دلوره، واسه چی شک میکنی؟

جیمز اعتراض کنان میگه: از اون لحظه ای که تورو با این کلاه دیدم تا الان همه ش دارم بت اعتماد میکنم که الان اینجام دیگه!

تدی دست به سینه میشه و میگه: وا خب پس مشکل چیه؟

- هردفعه خلافش ثابت میشه آخه! تو همین پست قبلی ... آ آره مال گودریک!

جیمز سعی میکنه ادای تدی وقتی این جمله رو میگفت در بیاره و میگه: آمبریج! منو عصبانی نکن! تشریحت می کنم بخدا!

دوباره به حالت قبلیش برمیگرده و ادامه میده: انگار که آمبریج جلوت بود و داشتی باش میحرفیدی ... یه صحنه ای که دوباره برات تکرار شده بود.

تدی ابروهاشو درهم میکشه و میگه: چطور میتونی چنین فکـ...

- هی آروم باشین باو! ریشم رفت!

حرف تدی با پارازیت دامبل نصفه نیمه میمونه و به جاش جیمز میگه: پس اگه نمیخوایش چرا درش نمیاری؟

تدی با ناراحتی دستی به کلاه میکشه و میگه: چند بار تلاش کردم، اما آمبریج زرنگ تر از این حرفاس. کلاهه در نمیاد، انگار که چسبیده به سرم!

- کو؟

- چی کو؟

- کوکو؟

- پتو؟

- هووی! مثل اینکه با شما دوتا بودما، ساکت باشین دارم به جاهای مهمی میرسم.

جیمز و تدی ساکت میشن و تو سکوت به هم خیره میشن و چند دقیقه ای به همین منوال سپری میشه که ...

- اییی این چیه؟

تدی با انزجار به آبی که از بالا رو کلاهش و خودش میریزه نگاه میکنه و اینو میگه. جیمز با تعجب ریشای دامبلو کنار میزنه و فریاد میزنه: آب دهنه پروووفه!

تدی و جیمز جیغ زنان جهشی میکنن و خودشونو از ریش دامبلدور به بیرون پرتاب میکنن. تدی بلافاصله بعد از بیرون اومدن از ریش دامبلدور، درگیر مرتب کردن موهاش که با آب دهن پروف مزین شده میشه و میپرسه:

- این چه حرکتی بود پروف؟ اصلا ما کجا هستیم؟

- آخ سرم! فرود خوبی نبود.

جیمز در حالیکه داره سرشو ماساژ میده، از رو زمین بلند میشه و اطرافو نگاه میکنه تا ببینه دقیقا چه اتفاقی افتاده که صحنه ی خوفناکی اونو سرجاش خشک میکنه.

- ت ت تدی؟ ت تو مگه ن نگفتی که ... کلاه به سرت چ چسبیده؟

با این حرف جیمز، تدی کلا اطراف و حرکت عجیب دامبلدور رو فراموش میکنه و به خودش میاد و میفهمه که کلاه رو سرش نیست و به جاش چند قدم اونور تر از خودش رو زمین افتاده. تدی با وحشت آب دهنشو قورت میده و به جیمز که کاملا شوکه شده و هر لحظه ممکنه منفجر شه خیره میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
فک کنم رزرو شده ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
فک کنم رزرو شده ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس ، تدی و جیمز همچون سه شوالیه وارد شدند. دکی ها با شنیدن صدای گام های آنان ، برگشتند و به منجی جامعه ی جادوگری نگریستند. یکی از دکی ها شروع به صحبت کرد: « اومد! زود باش فرار کنیم! الان مچمونو می گیره! »

جیمز: « دارن فرار می کنن! »

آلبوس در یک لحظه احساسی در وجودش موج گرفت! او برای اینکه برای تد و جیمز جوان الگو شود ، شروع به دویدن کرد تا دکی ها را بگیرد! اما بعد از چند قدم لباس بلندش به پایش پیچید و نقش بر زمین شد.

آلبوس: « نزدیک بود بگیریمشون ها! »

تد بی توجه به آلبوس ، به سمت میز دکی ها و تخت رفت و با بدن تکه تکه شده ی آمبریچ مواجه شد! اقسام مختلف بدنش پخش و پلا شده بود اما هنوز لباس صورتیش بر تنش بود! تدی چند ثانیه به خون صورتی رنگ آمبریچ نگاه کرد و بعد قش کرد!

جیمز: « تد باز با دیدن خون قش کرد! »

البوس لباسش را کمی جم جور کرد و کشید بالا! نگاهی به آمبریچ عجیب و غریب انداخت و بعد به تدی نقش بر زمین شده! گفت: « الان دکی ها رفتن! نمی تونیم بفهمیم اینجا چی شده! شاید هلگا می دونست چی شده! جیمز برو بیدارش کن! »


چند دقیقه بعد



« هلگا! اینجا چی شده؟ »

هلگا یه قری به تمام وجود خود داد تا گرد و خاک لباسش بریزد و گفت: « این آمبریج نیست! این اینیگو بود! آمبریج اونو به شکل خودش در اورده بود! وقتی دکی ها بدنش رو باز کردن ، فرار کرد و رفت! »

جیمز: « عجب صحنه ای بوده پس! »

آلبوس در حالی که ریشش را می خارید ، گفت: « پس آمبریج واقعی کجاست؟ چرا باید اینیگو رو به شکل خودش در بیاره؟ »

هلگا خم شد و تدی تازه به هوش اومده رو بلند کرد. تدی هنوز در حالت منگ بود که گفت: « آمبریج! منو عصبانی نکن! تشریحت می کنم بخدا! .... آلو؟ چی شد؟ کجا رفتی؟ ... هان؟ من کجام؟ »

جیمز به سمت تدی پرید و او را در بغل گرفت! انرژی خود را به او منتقل کرد و تدی سر حال شد!

آلبوس با یک حرکت تدی و جیمز را به داخل ریشش چپاند و گفت: « ما میریم آمبریج واقعی رو پیدا کنیم! هلگا تو هم اگه تونستی با اینیگو ارتباط برقرار کن! »



این ماجرا به کجا می رسد؟
من الان هدفف از این پست چی بود؟
اینیگو از کجا پیداش شد؟
امبریج داره چیکار می کنه؟
آیا تد و جیمز تکلنوژی NFC را بر روی همدیگر ایجاد کرده اند؟
ریش البوس چند متر مکعب می باشد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده