هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۳

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۹:۵۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
مرگخوارا همه تبدیل به تسترال شدن و از در خونه اومدن بیرون. اول به چپ نگا کردن. بعدش به راست نگا کردن و بعد آماده ی آپارات شدن.
همین که اومدن آپارات کنن دیدن ئه! به این راحتیا که نمیتونن آپارات کنن که! تسترال بودن بالاخره!
تصمیم گرفتن چوبدستی هاشونو بیارن بالا تا اتوبوس شوالیه ظاهر بشه. بعد دیدن ئه! چوبدستی ندارن که!
بعد رفتن توی خونه تا چوبدستی هاشونو بیارن، دیدن ئه! با سُم نمیشه چوبدستی رو برداشت که!
بعد رفتن چوبدستی هاشونو برداشتن و از خونه اومدن بیرون، دیدن که حالا گیریم چوبدستی ببرن بالا، راننده ی اتوبوس تسترال نامرئی رو نمیبینه که!
در این صحنه یه تسترال که ویبره ی شدیدی داشت از چرخیدن به دور خودش و دنبال دمش دست برداشت.

- میگم چطوره با اتوبوس مشنگی بریم؟

تسترالا برگشتن و به اون طرف خیابون خیره شدن. اما قبل از اینکه برن اون طرف خیابون، یه ماشین با سرعت از جلوشون رد شد و پشیمونشون کرد.

و وسط این تسترال تو تسترالی، یهو یکی از تسترالا که به به نظر ریونکلایی می اومد، اومد جلو.

- شاید به نظرتون مهم نیاد... ولی ما بال داریم!

بعد از خارج شدن مقدار عظیمی دود از دهان تسترال مذکور در اثر جیغ، مرگخوارا به هم نگاه کردن. بعد بال هاشونو باز کردن و شروع به پرواز به طرف هاگوارتز کردن.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
-
- اممم..چرا اون شکلی نگاه میکنی بلا؟ دادم یه مشتیشو واست جدا کردن.

بلاتریکس با عصبانیت و انزجار به تسترال پشمالویی که مقابلش ایستاده بود نگاه کرد. تسترال که به نظر میرسید دچار یک نوع بیماری دامی روانی باشد، به طور مداوم به خودش پنجول میکشید.
- اولا گفتم بلا نه و بانو بلا. دوما این شبیه منه؟ این کجاش شبیه منه؟
- گفتم بچه ها خیلی دقیق بررسی کنن. ببین این از همه نظر بهت شبیهه. پنجولاشو نگاه کن، چهرتا هم خیلی بهت میخوره.

بلا با عصبانیت کلاه ایوان را روی سرش کشید و فریاد کنان گفت:
- این شبیه منه؟ این شبیه منه ؟ من کجا این همه مو دارم؟ ..امم...هم...حالا دارم که دارم خیلی هم خوبه که دارم .اصلا ارباب شیفته ی این همه زیبایی همین مو ها شده. ولی تصمیم گرفتم در دوران تسترالگیم متفاوت باشم. همین الان یه تسترال اصیل و نجیب و ترجیحا کم مو پیدا میکنی ایوان. وگرنه از استخونات قرص کلسیم درست میکنم.

یک ساعت بعد-

فلور با انزجار معجون را از ایوان گرفت.

شتررررق

گلدان پشت پنجره روی زمین افتاد. ایوان کلافه به تسترالی که سعی میکرد گل های گلدان را بخورد نگاهی کرد.
- هیچکس یادش نبود که به مورفین بگه تسترال ها علف نمیخورن؟!

بلاتریکس پوزخندی زد. در همین لحظه رز و دافنه نگران به یکدیگر نگاهی کرد. رز یک قدم به عقب رفت و دافنه آب دهانش را قورت داد. مورفین قدم به قدم به رز نزدیک تر میشد.

- یکی اینو بگیره. وینسنت ؟
- به من چه. من تا به حال با یه تسترال یک جنگ طولانی مدت نداشتم.
- جنگ طولانی مدت چیه. د ِ بگیرش. الان رز رو میخوره. ارباب بیچارمون میکنه.
- به یکی دیگه بگین. من آرزو دارم. میخوام بزرگ شم و بعد به همه بگم که اولین درخواستم برای مرگخواری تو چند سالگی بوده!

تسترال مورفین غرش کنان ( یا بهتر است بگوییم خمیازه کشان ) لحظه به لحظه بیشتر به رز وحشت زده ی کوچک نزدیک میشد. همه امیدوار به بلا نگاه کردند و او هم بی توجه به تسترالی که برایش پیدا کرده بودند دست میکشید و سعی میکرد که جنس موهایش را ارزیابی کند. ایوان ناچارا در حالی که مطمئن نبود بتواند استخوان کتفش را در چشم تسترال فرو کند، دوان دوان به سمت مورفین رفت و بعد از چند ثانیه، پخش زمین شد.

- کروشیو.

مورفین بی حال روی زمین افتاد. بلا به سردی به حضار و رز که گویی خیالش راحت شده بود نگاهی کرد و گفت:
- زود باشید جمع کنید خودتونو. هرکی معجونشو نخورده سریعتر بخوره. این تسترالم تا یک ساعت دیگه از جاش بلند نمیشه. اخرین دوره ی مصرفش دو هفته پیشه، حال نداره الان از جاش پاشه. هان تو فلور..قبل از این که معجونتو بخوری، استخونای ایوان رو سر هم کن.

فلور در حالی که سمت استخوان های ایوان میرفت، زیر لب غرید.
- یکی نیست به این اسکلت بگه، اخه مجبوری بدویی؟ حالا من چطوری این استخونای چربشو جمع کنم؟ چندش فداکار همیشه در صحنه


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
آنچه گذشت


دامبلدور قصد داره در هاگوارتز مسابقات تسترال سواری برگزار کنه و برای این کار ماموری رو میفرسته تا تسترال های خونه ریدلو بدزده ولی خوب مامور (گرابلی پلنگ) هم تسترال ها رو به کشتن میده هم خودش کشته میشه! لرد از طریق جاسوسی (ایوان) از نیت دامبلدور با خبر میشه و تصمیم میگیره مرگخوار ها رو تبدیل به تسترال کنه تا یک سری از محفلی ها رو به کشتن بده!

_______________________


لودو بگمن، مورفین گانت، لینی وارنر، رز ویزلی، وینسنت کراب، فلور دلاکور، بلاتریکس لسترنج، آیلین پرنس، دافنه گرینگرس، خانواده محترم رجبی و باقی مرگخواران به استثنای ایوان به صف شده بودند تا معجون مرکبشان را تحویل گرفته و تسترال شوند! ایوان با پیشبند سفید خونی، ملاقه و ساطور به دست در مقابل آن ها کنار پاتیل بزرگ معجون مرکب ایستاده بود و در کاسه ی هر کس یک ملاقه معجون میریخت و قسمتی از جسد تسترال را نیز بریده و به آن اضافه میکرد!

- اوهوی! چی کار میکنی؟ فک کردی من این همه آدم در دوران وزارتم اعدام کردم نمیبینم داری کجاشو میدی به من؟ اونو به عمه خودتم میدی بخوره؟

- شلوغ نکن لودر! از بالا شروع کردم دارم میام پایین، شانست اینطوری زده دیگه!

- عه؟ چرا پاهاشو نمیدی به من خوب؟ وردار واسه خودت اینو

- من باید نقش پلنگو بازی کنم شمارو ببرم هاگوارتز ... بیا این انگشتای پاشو بگیر سد معبر نکن! بعدی

لودو تسترال شده و از کادر خارج شد و به باقی تسترال ها پیوست!

- بفرمایید خانوم لسترنج ... جیگرشو واستون گداشتم

- خانوم لسترنج نه و دوشیزه بلا ... بعدم تو خجالت نمیکشی ایوان؟ به ما هم همین تسترالیو میدی که به بقیه دادی؟ اگه یه وقت ارباب خواستن احساساتی که همیشه تو قلبشون داشتن رو بالاخره به ما ابراز کنن چطور مارو تشخیص بدن؟ زیباترین و سیاه ترین تسترال رو توی معجون ما میریزی ... بلکه اصن ارباب از ظاهر جدیدمون خوششون اومد و مارو پسندیدن

- چشم پسر! بپر یه تسترال مشتی واس خانوم سوا کن!

_______________________


- گیر عجب تسترالی افتادیما پسرم! فرزند آی کیو بالای روشنایی! کودن! این مسابقات دانش آموزیه ... تو نوزده ساله فارغ التحصیل شدی :vay:

- پروفسور انصافا خودتون بگید ... من اگه پسر برگزیده نبودم و زخم نداشتم و عزیز کرده شما و معلم ها نبودم به جز دفاع در برابر جادوی سیاه کدوم درس رو قبول میشدم؟ تازه همون دفاع رو هم فقط واحد خلع سلاح رو پاس میکردم شک نکنید تا همین الان تجدید میشدم و هنوز دانش آموز بودم!

- باشه فرزندم من تسلیم ... فقط باید تدبیری بیندیشیم که مثل مسابقات سه جادوگر در عین نالایقی برنده شی

- اونو دیگه من نمیدونم پروفسور با خودتون، فقط بقیه بچه ها رو هم به لیست شرکت کننده ها اضافه کنید دیگه

- بقیه؟

- هرمیون و رون و جینی و ...

-


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۱ ۲۱:۳۶:۲۶
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۲/۱۲/۲۲ ۱۵:۴۵:۱۷

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۹:۵۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- ولی ارباب... چرا چندتا تسترال واقعیِ تحت تاثیر طلسم فرمان نفرستیم؟ چرا ما؟

- برای اینکه اونا تسترالن! اسمشون روشونه! سریع باشین. تصمیم گیریاتونو بکنین، شرکت کننده مورد نظرتونو انتخاب کنین تا تبدیل شین. ایوان لیست شرکت کننده ها رو آورده.

ایوان با یه کاغذ نشسته بود پشت میز ته اتاق. ملت با ناراحتی و آروم آروم رفتن به سمتش. ایوان به مرگخوارا لبخند زد. بله لبخند زد. مگه اسکلتا دل ندارن؟ البته مرگخوارا متوجه نشدن. شاید اسکلتا دل داشته باشن، ولی خب ماهیچه که ندارن که لبخند بزنن! ایوان کاغذو روی میز هل داد جلو. لینی کاغذو برداشت و شروع به خوندن کرد.

- مرغ و قارچ ایتالیایی، پونزده هزار... مونترال آمریکایی شونزده هزار و پونصد... ژامبون تنوری نه هزار و هشتصد
- من ژامبون تنوری!
- مرغ و قارچ هم مال من.
- نخیر مرغ و قارچ مال منه!
- مال خودمه!
- من یه خون آشامم! دندون من تیز تره!
- ویبره ی من قوی تره!

بلبشویی در گرفته بود و یه عده از مرگخوارا داشتن با هم بحث میکردن سر سوژه های مختلف و اون عده هم یه ابر خاکستری ایجاد کرده بودن که چند تا دست و پا از گوشه هاش زده بود بیرون. ایوان هم بعد از کوبیدن سرش روی میز، داشت با یه دست منوی پیتزافروشی که توی راه هاگوارتز توش ناهار خورده بودو جمع می کرد و با اون دست توی جیباش دنبال لیست اصلی می گشت.

- ساکت شین! ساکت شین! بلا کمک!
- ســــاکــت! کروشیو کروشیو کروشیو!

با داد بلا موهای آماندا تو دست رز باقی موند و کله ی لودو زیر دست آنتونین ساکن شد.

- بیاین شرکت کننده هاتونو انتخاب کنین.

شرایط به حالت نرمال برگشت و مرگخوارا دوباره به سمت میز حرکت کردن.

- من هرمیونو میخوام.
- من جیمزو.
- من اسلینکردو.
- نخیر! اسلینکرد مال منه!

ایوان دستاشو باز کرد تا قبل از دوباره به هم ریختن همه ساکت شن.

- تو صف وایسین. خودم براتون انتخاب میکنم!


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۲۴ ۲۲:۴۴:۵۰


ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲

سیبل  تریلانیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۷ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۱۷ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
از برج شمالی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 150
آفلاین
ایوان در فاصله چند مایلی هاگوارتز ظاهر میشه و از اونجا هلک و هلک پیاده خودشو به هاگوارتز میرسونه.
-باز کنین!روزیه کبیر اومده.

هگرید لای دروازه هاگوارتز رو باز میکنه و در حالیکه فقط یه چشمش پیداس زل میزنه به ایوان.
-تویی پلنگ؟گفتی چی چی کبیر؟

ایوان فورا به خودش میاد و سعی میکنه پلنگانه رفتار کنه.
-گفتم روزیه که پلنگ کبیر اومده.درو باز کنین.
-مگه شهر هرته؟البته شهر هرت که هست.وگرنه منو نمیذاشتن اینجا.ولی خب به هر حال باید اسم رمزو بگی.

ایوان متوجه میشه که دروازه هاگوارتز تنها جاییه که هگرید مسئولشه و میتونه عقده های فروخورده شو اونجا اجرا کنه.بنابراین تلاش برای قانع کردنش که بی خیال رمز بشه کاملا بی فایده اس.برای همین سعی میکنه به مغزش فشار بیاره.
-بچه اژدهای هفت سر؟
-نچ!
-سگ سه سر وحشتناک؟
-نچ!
-آراگوگ؟
-نچ!
-هری پاتر؟
-ایول!چطوری پیداش کردی؟من هنوز اسم رمزو به کسی نگفته بودم!

ایوان زیر لب میگه:کاری نداشت که.کافی بود همه جک و جونورای دور و برتو بشمرم... و وارد هاگوارتز میشه و یکراست بطرف دفتر دامبلدور میره.

-اوهوی! کجا؟
-دفتر مدیر!
-اون طرف ستاد ارائه راهکار برای قهرمانی گریفیندوره.دفتر مدیر سمت چپه.
ایوان راهشو به سمت چپ کج میکنه و خیلی زود به دفتر مدیر میرسه.

-هی!دستتو بکش کنار.اسم رمز!
ایوان دستشو از روی دستگیره برمیداره و فکر میکنه که حدس زدن این یکی باید کمی سخت تر باشه.
-برتی بات با طعم روبالشی دابی؟
-درسته.بفرمایین.

خب! ایوانا هم گاهی اشتباه میکنن.ایوان خوشحال و خندون از پله ها بالا میره و وارد دفتر مدیر میشه.با کمی جستجو دامبلدور رو داخل یکی از کمد ها پیدا میکنه.
-پروفسور شما اون تو چیکار میکنین؟
-قایم شده بودم.هر کی بیاد اینجا اول باید بگرده منو پیدا کنه.میدونی که...خیلی بامزه و دوست داشتنی هستم من.ماموریتت چطور پیش رفت گرابلی؟

ایوان هنوز نمیدونه ماموریتش چی بوده.ترجیح میده یه جواب کلی بده.
-بد نبود پروفسور.فکر میکنم کمی پیشرفت کردم.
-پیشرفت کردی؟یعنی موفق شدی تسترالاشونو بدزدی و بیاری یا نه؟

ایوان سعی میکنه خوشحالیشو پنهان کنه.
-نه هنوز.راستش من کمی تردید دارم.آخه دلیل این ماموریت رو فراموش کردم.و وجدانم بهم اجازه نداد بی دلیل اون زبون بسته ها رو بدزدم.میشه دوباره برام توضیح بدین؟

دامبلدور پدرانه دستی روی شونه ایوان میزنه.
-دوباره؟همون بار اولم برات نگفته بودم دلیلشو.ولی حالا که اینقدر با وجدان هستی برات توضیح میدم.میخوام یک سری مسابقات تسترال سواری برگزار کنم.تسترالم که گرونه.بودجه نداریم.گفتیم از جیب تام تامینشون کنیم.

چند ساعت بعد خانه ریدل:

-مسابقات تسترال سواری؟اینا بیکارن؟سالی یه مسابقه راه میندازن و خودشونو به کشتن میدن؟ولی اگه ما ارباب هستیم از این ایده هم علیه خودشون استفاده میکنیم.

سرو صداهای مبهم و زمزمه واری از گوشه و کنار به گوش میرسه.
-بله ارباب.مسلما شما این کارو انجام میدین.
-شکی درش نیست ارباب.
-شما بسیار با تدبیر هستین.

ولی ادامه حرف لرد زیاد برای یارانش جذاب نیست.
-شماها...بهتره به تسترال تغییر شکل بدین.بهشون اجازه میدیم مسابقه رو برگزار کنن.این فرصت خوبیه که حداقل از شر چند تاشون خلاص بشیم!


آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
کمی بعد در اثر فکر کردن زیاد موهای بلا در حال صاف شدن بود که نارسیسا به موقع به دادش میرسه و جلوی فکر کردنشو میگیره.
نارسیسا:بلا؟به نتیجه ای رسیدی؟
بلاتریکس به جسد گرابلی که روی زمین افتاده نگاه میکنه و میگه:
باید بفهمیم چه نقشه ای دارن و هدفشون چیه.برای این کار باید یکی از ما خودشو به جای گرابلی جا بزنه و بره هاگوارتز و بفهمه نقشه ی دامبلدور چی بوده.

ایوان روزیه فورا برای این کار داوطلب میشه:بلا، بلا، بلا بذار من برم.همیشه دلم میخواست بدونم گوشت داشتن چه حسی داره.

بلا موافقت میکنه و بلافاصله سرگرم تهیه ی معجون میشن.

چند دقیقه بعد معجون آماده اس.ایوان با شک و ترس به معجون نگاه میکنه و میپرسه:مگه تهیه ی این معجون یه ماه طول نمیکشه؟چطوری به این سرعت آماده شد؟
بلا لبخند شرورانه ای میزنه و سوال ایوان رو بی جواب میذاره.
ایوان معجون رو سر میکشه و تغییر شکلش شروع میشه.در حالیکه ایوان در حال تغییر شکله بلا شروع به توضیح دادن میکنه:
یادت نره به محض اینکه هدفشونو فهمیدی برمیگردی اینجا و به ما اطلاع میدی.سوتی ندی؟مثل گرابلی پلنک رفتار کن.بلدی که؟
ایوان که هنوز نصفش گرابلیه و نصفش اسکلت جواب مثبت میده و به طرف هاگوارتز آپارات میکنه.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۲۵ ۲۰:۱۷:۲۴

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۳:۴۲ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۹:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6444
آفلاین
خلاصه:

تسترال ها مردن و بلا بعد از تحقیق متوجه میشه که مسئول مرگشون کسی جز پروفسور گرابلی پلنک نبوده.گرابلی در مقابل بقیه مرگخوارا، در اثر برخورد آواداکداورای بلا کشته میشه و بلا به فکر فرو میره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-حضور گرابلی پلنک در اصطبل تسترالهای خانه ی ریدل تنها یک معنی داره...اونم اینه که...

-که ایوان دیشب درا رو قفل نکرده؟
-که پلنگ شبا تسترال شکار میکنه؟
-که تو هاگوارتز گوشت تسترال به خورد بچه هامون میدن؟
-که ترحم بر پلنگ تیز دندان...

بلا با عصبانیت افکارش را متوقف کرد.
- من فقط داشتم فکر میکردم.دفعه بعد لطف کنین با دقت متن رو بخونین.شما چرا به فکرای من جواب میدین؟ضمنا جوابهاتون مزخرف بود.ولی حالا که علاقه دارین در بحث من و مغزم شرکت کنین بگین ببینم حضور گرابلی پلنک در خانه ریدل چه معنایی میتونه داشته باشه؟


رز که با وجود سن کمش همیشه برای جواب دادن به هر نوع سوالی، صرفنظر از اینکه جوابی داشته باشد یا نه، داوطلب میشد جلو رفت.
-ارباب هزار بار تو نقداشون گفتن مسئولیت سنگین نذارین به عهده نفر بعدی...الان این نفر بعدی چطور تعیین کنه که تنها دلیلی حضور گرابلی در اینجا چی میتونه باشه؟

بلاتریکس مغرورانه موهایش را از جلوی صورتش کنار زد.
-البته ارباب همیشه درست میگن.ولی این نفر بعدی هم میتونه کمی مغزشو به کار بندازه...

رز سوت زنان به آواتار نویسنده اشاره کرد و بلا متوجه اشتباه گستاخانه اش شد.
-بله بله...البته ایشون همواره از مغزشون استفاده میکنن.ولی الان موضوع مهم اینه که چرا گرابلی اینجا بوده؟جواب اینو بده!

رز کمی شاخ و برگهایش را تکاند و با غنچه تازه روییده اش مشورت کرد.
-ایشون گفتن تنها دلیل...ولی به نظر من دو دلیل داره.یا اومده تسترالا رو بکشه...یا با خودش ببره!که در صورت درست بودن احتمال دوم اشتباهی زده اونا رو کشته.شاید میخواسته از پوستشون برای تولید پارچه و لباس استفاده کنه؟

لودو بگمن از لابلای جمع فریاد کشید:من کاملا موافق این طرح هستم...لباسی که دیده نمیشه!عالیه!

بلاتریکس که کاملا از نظر خواهی پشیمان به نظر میرسید به لودو یاد آوری کرد که همه مرگخواران بارها و بارها مرگ را دیده اند و طرح مذکور فقط به نفع ملت محفلی است و دوباره به فکر فرو رفت...




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲

ریگولس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
بلا آوادایی رو به سمت رز بیهوش میفرسته که متاسفانه یا خوشبختانه به ساعت مچیش برخورد میکنه و بازتاب میشه و به سمت کمد گوشه ی اتاق میره.

- غــــیــــــــــژ!

در کمد باز میشه و جنازه ای از توش به بیرون میفته و متهم هویدا میشه!

______

یه ساحره ی میانسال الی آخرسال، تالاپی میفته زمین! رز از ضربه ی افتادن جنازه کنارش بهوش میاد و با دیدن یه جنازه کنارش، با جیغ صورتی ای دوباره از هوش میره!

ملت مرگخوار، جنازه را تماشا میکردند و هیچ کاری انجام نمیدادند تا اینکه بلا بر سرشون فریاد زد:

_یالا مفتخورا! یکیتون بره این جنازه رو این رو اون رو کنه ببینیم کی هست؟!

ملت مرگخوار:

_جنازه که ترس نداره کله زخمی ها!:vay:ایوان! برش گردون اون جنازه رو.

ایوان به جنازه نزدیک میشه و با نوک چوبدستش به جنازه میزنه. بعد از اینکه حرکتی نمیبینه، جنازه رو برمیگرونه تا همه صورتش رو درست حسابی ببینن.

همه: اووووووه پس این بود؟!

بلا که گیج شده بود ، گفت:

_چطور؟ میشناسیدش؟!

_نه! ولی خب همین بوده دیگه نه؟!

_ . دافنه ، آستوریا ، آماندا! جیباشو بگردید ببینید شناسنامه ای، کارت ملی ای چیزی همراش نیست؟

سه نفر به جیبهای جنازه ی مجهول الهویه حمله ور شدند . دافنه با ذوق فریاد زد:

_ببینید چی پیدا کردم؟! یه گواهینامه ی جاروسواری پایه 1! متعلق به ... ویهلمینا گرابلی پلنگ، فرزند الکساندر، متولد دورمنگهام، ساکن در 43127_67127، هاگوارتز، مدرسه ی علوم و فنون جادوگری.

دراکو از میان ملت مرگخوار جلو اومد و گفت: عه! این که پروفسور گلابی پلنگه! استاد درس و مسئول مراقب از موجودات جادویی هاگوارتز. اینجا چی کار میکنه؟

بلا موهای مرتبش را نا مرتب کرد.با خودش فکر میکرد: حضور گرابلی پلنگ در اصطبل تسترالهای خانه ی ریدل تنها یک معنی داشت...


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۵/۱۸ ۲۰:۴۰:۰۶

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۲:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 4947
آفلاین
مورفین که تازه با فضاپیمای اختصاصی خودش از فضا به مقصد زمین فرود اومده. اطرافو مینگره و چهره ی مرگخوارا تازه از تاری به صافی براش تغییر میکنن. با شنیدن حرف بلا پتویی رو که برا جلوگیری از سرما رو خودش انداخته بودو کنار میزنه و وارد معرکه میشه:

- تو شی میگی بلا؟ یادم نمیاد بهت مقامی اعطا کرده باشم که به ژای من کسیو به کاری منشوب کنی! این چه گشتاخی ایه؟

بلا اول میخواد کروشیوی رو به سمت مورفین بفرسته، اما بعد از ترس اینکه وزیر جامعه ی جادوگری زیر شکنجه هاش کشته بشه و یه محفلی جاشو بگیره، بیخیال میشه.

- *&%$#@&%$!

مرگخوارا با تعجب به درگوشی صحبت کردن بلا با مورفین نگاه میکنن.

- &%$#@)%@*!

مورفین با خوش حالی آخرین پچ پچو تو گوش بلا میکنه و بعد شخصا خودش، خودشو از صحنه محو میکنه. بلا برمیگرده و رو به مرگخوارا میپرسه:

- کی خودشو لو داده بود؟

گیلدروی به آرومی از جمع مرگخوارا بیرون میاد و یک قدم جلوتر از بقیه وایمیسه و سرشو پایین میندازه. بلا سر رز فریاد میزنه:

- تو جاتو به یه مرگخوار تازه وارد دادی؟ یعنی واقعا نمیدونی که چقدر محافظت از تسترالا مهمه که اونو دادی به یه تازه وارد؟ اون هنوز آموزشای لازم برای نگهداری از تسترالارو ندیده پس چطور تونستی چنین کاری بکنی؟

رز در اثر عربده های بلا بیهوش میشه و رو زمین میفته. بلا موهاشو که آشفته شده مرتب میکنه و میپرسه:

- چیز مشکوکی ندیدی؟ هیچ چیز خاصی ندادی تسترالا بخورن؟ صدای عجیبی از تسترالا نشنیدی؟ اصلا هیچ چیز مشکوکی نشنیدی یا ندیدی؟

گیلدروی سرشو میخارونه و میگه: خب راستش من یه سایه شبیه گربه دیدم و چون خیلی ملوس بود رفتم سمتش تا باهاش بازی کنم و افتخار اینکه عکسی با لاکهارت اعظم داشته باشه وارد کارنامه ش بشه. اما اونو پیدا نکردم و بعد از یک ربع تلاش برای یافتنش برگشتم. بعدم که تسترالا هی نشخوار میکردن و پاشونو رو زمین میکوبوندن. دم دمای صبح ساکت شدن و منم جامو دادم به نفر بعدی و رفتم که بخوابم.

موهای بلا از فرط حیرت سیخ میشن و میپرسه: یعنی با وجود این همه نشونه تو ذره ای شک نکردی که تسترالا چیزیشون شده؟

گیلدروی بادی به غبغب میندازه و جواب میده: من همیشه سر و کارم با حیوونای وحشی و خطرناک بوده. دیگه از رفتار تسترالا که با خبر نیستم، گفتم حتما طبیعیه. طبیعی نبوده واقعا؟

بلا آوادایی رو به سمت رز بیهوش میفرسته که متاسفانه یا خوشبختانه به ساعت مچیش برخورد میکنه و بازتاب میشه و به سمت کمد گوشه ی اتاق میره.

- غــــیــــــــــژ!

در کمد باز میشه و جنازه ای از توش به بیرون میفته و متهم هویدا میشه!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۲:۰۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 4947
آفلاین







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.