جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 13 اردیبهشت 1393 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا آخر پست شماره 483 مرلین کبیر:
(پست الادورا جزو خلاصه نیست.)

مادربزرگ آیلین که آیلین بشدت ازش وحشت داره وارد خانه ریدل می شه.
لرد و مرلین با دیدن ابهت و خشانت مادربزرگ پا به فرار می ذارن و به یک سفر کاری ساختگی می رن.

____________________________


-مادربزرگ عزیزم! نمی دونین چقدر از دیدن شما خوشحال شدم.زاغی از شدت ذوق همه پراشو پیش پای شما ریخت.منم که از صبح همینطور دارم ثانیه ها رو می شمرم.

-البته از زیر تختخوابش!

مادربزرگ در حالیکه لبخند شیرینش را حفظ کرده بود بطرف رز برگشت.
-این چرا همچینه؟چندان پیر به نظر نمی رسه.از وقتی رسیدم با شدت شش ریشتر در حال لرزیدنه.فکر می کنم به یه مادر پیر مهربون احتیاج داره...بیا عزیزکم.بپر بغل مامانی.

رز که هرگز مادر بزرگ پیر یا مهربان یا هر دوی آنها یکجا را نداشت, از خود بیخود شده پرواز کنان به آغوش ساحره شتافت.مادربزرگ با وجود شاخ و برگ های نامرتب و آشفته رز, با مهارتی باور نکردنی او را روی هوا گرفت.
رز برای چند دقیقه در آغوش گرمی که تازه یافته بود پنهان شد.مادربزرگ به آرامی شروع به نوازش شاخ و برگش کرد...
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که مرگخواران متوجه تغییر رنگ رز شدند. لبخند مادربزرگ دیگر گرم و مهربان به نظر نمی رسید. رز در حالیکه بغض کرده بود سعی می کرد خودش را از عجوزه پیر جدا کند.
-کممممک....یکی منو از این جدا کنه...سه تا برگمو کند.


سفر کاری:

-خب مرلین...گوشت با منه؟این پروژه برای آینده یارانمون بسیار حائز اهمیته.برای همین تصمیم گرفتیم شبانه توضیحات لازم رو به تو بدیم.
-بله ارباب...همین الان آیه ای مبنی بر اینکه "کار امشب را به فردا صبح میفکن" نازل شد.شما بفرمایین.من یادداشت می کنم.پروژه درباره چیه؟
-خب...پروژه...درباره...کرودسبی!یعنی کروکودیل های دست آموز بی خانمان!دیده شده عده ای از جادوگران و ساحره ها کروکودیل ها رو به خونه هاشون می برن و بعد از دست آموز کردن اونا ازشون خسته می شن و ولشون می کنن تو خیابون.اونوقت چی می شه؟خب این حیوانات بی گناه آواره می شن.و البته با توجه به طبیعتشون بحث تغذیه و چگونگی رشد و نمو و حتی آموزش و پرورش اونا هم بسیار مهمه...

در حالیکه مرلین داشت به این موضوع فکر می کرد که لرد سیاه تا کی خواهد توانست به چرت و پرت گویی ادامه بدهد, مادربزرگ آیلین که شدیدا امیدواریم در پست بعدی نامی برایش انتخاب شود, سوال اصلی را از مرگخواران پرسید.
-راستی لرد سیاه کجا رفت؟چرا رفت؟دیگه بر نمی گرده؟یعنی الان همتون همچون کودکانی یتیم در آرزوی آغوش گرم مادر بزرگ هستین؟یکی سریع جواب منو بده.این سریعی که گفتم در بازه زمانی یک تا پنج ثانیه محدود می شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1393/2/13 3:54:23
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 12 اردیبهشت 1393 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
عجوزه پیر‏[‏بله، نویسنده در جریانه که عجوزه جوان نداریم! من باب تاکید بود!] قدم جلو گذاشت و بالاخره بعد از یک صفحه و نیم، وارد خانه ریدل شد.مرگخوارها همه سر جاشون میخکوب شده بودن؛ البته به جز رز که خب، میخکوب و دیوارکوب و سقف آویزش در حال ویبره رفتنه و اونقدری به حساب نمیاد.
پرنس پیر اتاق رو، محتویات اتاق رو، حاضرین در اتاق رو و نجینی رو که روی دیوار به صلابه کشیده شده بود از نظر گذروند و بالاخره نگاه جستجوگرش روی آیلین ثابت موند. آیلین که رنگش از همیشه بیشتر پریده بود آب دهنش رو قورت داد.
-آیلین!

صدای بلند مادربزرگ پنجره ها رو به لرزه درآورد. آیلین خودش رو از چنگ دو ممد مرگخواری که هنوز نگهش داشته بودن درآورد و جلوی مادربزرگش به خاک افتاد.
-عرض سلام مادربزرگ، عرض تعظیم، عرض عبودیت!

مرگخوارها: 0.0

مادربزرگ مدتی به آیلین نگاه کرد. چهره خشن و با ابهتی داشت و از تمام خطوط چهره ش جذبه خاصی نمود پیدا می کرد. چند ثانیه بعد مادربزرگ آیلین رو محکم به سمت خودش کشید و اونو محکم درآغوش کشید.
-نوه کوچولوی شیرینم!

مرگخوارها:...
.
.
.
System will automaticly explode after 60 seconds...logical error occured!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- نــــــــــــــــــه ارباب؛ من نمیذارم، شما نباید برین، خطرناکهههههههههه!

- ارباب، مگر اینکه از روی جنازه ی من رد بشین، شما باید سالم بمونین!

- لرد، اگه شما پودر بشین ما چیکار کنیم؟

لرد ولدمورت نگاهی به سیل مرگخواران جان بر کفش انداخت، مطمئن بود که هیچکدام از این حرف های مرگخوارانش حقیقی نیست، اما برای آخرین فرصت، چند قدم به عقب برگشت و نگاهی به آنها انداخت و گفت:
- خب، بفرمایید و در رو باز کنید!

-

لرد که همچین حرکتی را پیش بینی میکرد، به نشانه ی تاسف سری تکان داد. چند لحظه ای به همین حالت در حال تکان دادن سر خود بود که صدای ترک برداشتن چارچوب در، لرد سیاه را به خود آورد. اگر وضع بدین منوال ادامه داشت، مطمئنا تمام نمای جلویی خانه ی ریدل ها بر اثر لرزه های ناشی از ضربه های پیرزن، میریخت!
- خودمون میریم.

- ولی ارباب، خطرنا...

- ساکت؛ نجینی، بیا دور گردن ما حلقه بزن، اولین برخورد همیشه موثره. .

لرد نگاه وحشت برانگیزانه ای (!) به مرگخواران انداخت. تمام مرگخوار ها بجز بلاتریکس که از شدت قند در دل آب شدگی، بیهوش شده بود؛ به لرد خویش بیشتر از پیش ایمان آوردند و با ایمان و تقوای دو چندان اربابشان را نظاره کردند. لردولدموت، به سمت در حرکت کرد و در حالیکه سعی میکرد که وحشتناک ترین حالتی را که میتوانست، به خود بگیرد، در جلوی درب ورودی ایستاد. مرگخواران همگی پشت سر او ایستاده بودند و با قیافه های از خود راضی، منتظر آفرینش حماسه ی دیگری از اربابشان بودند. با تکان مختصر چوبدستی از سمت لرد، قفل در باز شد.
با باز شدن قفل در و آخرین ضربه از طرف مادربزرگ، در با صدای مهیبی روی زمین افتاد و همزمان با افتادن در، باد شدیدی به داخل خانه ی ریدل حمله کرد و نجینی را از روی شانه های لرد سیاه برداشت و به صورت موجود خشک شده ای در دیوار پشتِ لرد، آویزان کرد! قامتی سیاه پوش که بر روی هر دو شانه ی خود کلاغ هایی نشسته بودند، در چارچوب درب ورودی ظاهر شد!
- پیرزن! احترام بذار و این بازی رو تموم کن تا خودمون تمومت نکردیم!

- زازا، نشونش بده!

با حرکت زازا به سمت لرد سیاه که بالطبع او، بقیه ی کلاغ ها نیز به سمت لرد حمله ور شدند، صدای شترقی برخاست و تنها چیزی که مرگخواران از لرد سیاه دیدند، قیافه ی ِ وی بود!

جایی نا معلوم:

- مرلین، به تو این افتخار رو میدیم که در این سفر کاری، همراه شما باشیم!

- خوش آمدید لرد سیاه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-جییییییییییییییییغ!
-دااااااااااااااااااااااااد!
-هوااااااااااااااااااااااااااار!
-یا حضرت مرلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییین کمـــــــــــــــــــــک!

مرلین :
تصویر تغییر اندازه داده شده

-خب بچه ها من یه سفر کاری مهم برام پیش اومده اینه که فعلا بابای!
-

مرگخواران که توسل به رسولان و ائمه جادوگری رو بی فایده یافتن دست به دامان اربابشون شدن:
-اربااااااب!
-سرورم! :worry:
-مای لرد! :aros:
-سرورم!
- !!

لرد سیاه نگاه پر نفوذی به همه انداخت و از روی کاناپه راحتی بلند شد.
-کروشیو همگی! این به خاطر این بود که آخر همه یاد اربابتون افتادین! کروشیو همگی دوباره! این یکی من باب اینکه ننگ بر ما که این همه مرگخوار بی عرضه دورمون رو گرفته! کروشیو آیلین به تنهایی! بار اول که صدامون زدی شنیدیم!

لرد بعد از گفتن جمله آخر از بین جمعیت متلاشی شده مرگخوارها که هرکدوم سویی افتاده بودن و از درد به خودشون می پیچیدن گذشت و به سمت در راه افتاد.
-خودمون به تنهایی با مادربزرگ شما رودررو میشیم آیلین!

-سرورم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جلوی دروازه اصلی خانه ریدل دیوانه سازهای نگهبان به ساحره پیری خیره شده بودند که لبخند زنان درحالیکه دسته ای کلاغ دور سرش در حال پرواز بودند به آنها نزدیک می شد.
دیوانه ساز اول به دیوانه ساز دوم نگاه کرد. اما متوجه شد آنها دیوانه سازند و دیوانه سازها چشم ندارند. از آنجاییکه هیچیک چشم نداشتند و نمی دانستند چگونه باید با یکدیگر ارتباط برقرار کنند برقراری ارتباط را فراموش کردند و تلاش کردند هویت تازه وارد را که به محدوده نزدیک میشد تشخیص دهند.
لحظاتی بعد در اثر تلاش بسیار دو دیوانه ساز نگهبان منفجر شدند و پیرزن مرموز که موفق شده بود از این مرحله به سلامت بگذرد لبخند زنان خود را برای ورود به مرحله بعد آماده کرد.

همان لحظه- اتاق نشیمن

مرگخواران پشت پنجره ایستاده بودند تا مادربزرگ آیلین را به محض ورود شناسایی و منهدم کنند.
ناگهان لینی که بال و پر زنان بالای سر بقیه پرواز می کرد با انگشت بیرون پنجره را نشان داد
- نگاه کنین اونجارو... یه دفعه چه ابری آسمونو گرفت. مگه اخبار نگفت امروز هوا صاف و آفتابیه؟
الادورا که به کمک بلاتریکس و رز دست آیلین را دو دستی چسبیده بود گفت:
- هوم...منم ندیده بودم ابرا انقدر نزدیک به سطح زمین حرکت کنن. ای بابا... چرا گوشیم اینجوری شد؟ دیگه نمی تونم پیامای ارسالی رو دریافت کنم.
رز که به سختی در تقلا بود آیلین را با طلسمی بی حرکت کند گفت:
- منم تا به حال چنین صدایی از ابرا نشنیده بودم...قار؟این چه صداییه؟یا چون نزدیکه زمینه صداش اینجوری شده؟
آیلین با یک حرکت از طلسم رز جا خالی داد. سپس در حالیکه تلاش می کرد خودش را آزاد کند فریاد زد:
- آخه ای تسترال های کم عقل! اونا ابر نیستن. دسته کلاغای اون عجوزن. الانم رسیده جلوی در. اگر ذره ای عقل تو کله تون مونده باشه همین الان یا فرار می کنید یا خودتونو می کشین تا گیر این پیرزن نیافتین. حداقل شما از جونتون سیر شدین منو ول کنین بذارین برم!
پیش از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد صدای گله کلاغ ها بلندتر شد و به دنبال آن ضربات سهمگینی به درب ورودی وارد شد. چنانکه گویی کلاغ ها دست جمعی تلاش می کردند درب را بشکنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-یکی سریع به من بگه خانه ریدل کجاست؟!

اهالی لیتل هنگلتون از جادوگران سیاه و عمدتا آزکابان دیده تشکیل می شدند. حضور ساحره ای غریبه در این دهکده موضوع خوشایندی نبود.

-گفتم خانه ریدل کجاست؟!

-تو کی هستی؟

پیرزن کلاه شنلش را عقب زد.چهره نحیف و سالخورده اش بی شباهت به کلاغ هایی که بالای سرش در پرواز بودند, نبود.چشمانی نافذ و نگاهی خیره داشت.هر بیننده ای فورا متوجه می شد که نگاه خیره اش اصلا دوستانه نیست.
-زازا!منو بهش معرفی کن!

به محض صدور دستور توسط پیرزن یکی از خشمگین ترین کلاغ ها بطرف جادوگر حمله ور شد و به وضوح تنها نقطه ای که هدف گرفته بود چشمان بی دفاع جادوگر بود.

-نه...ولم کن...لعنتی...چوب دستی من کجاست؟
جادوگر در حالیکه دستانش را سپر صورتش قرار داده بود از لابلای انگشتانش, چوب دستیش را دید که توسط دو کلاغ به دو نیم شده و بلافاصله بلعیده شد.
-جونورای لعنتی...باشه بهت می گم...اینو از من دورش کن.

خانه ریدل:

در حالیکه لرد سیاه حواسش را جمع کرده بود که هیچ صحنه ای را از دست ندهد در اتاق آیلین هیاهویی بر پا شده بود.
چهار مرگخوار دو دست آیلین را گرفته بودند و سعی می کردند او را از زیر تخت خارح کنند.رز بصورت همزمان تمام اتاق را به لرزه در آورده بود که مقاومت آیلین را در هم بشکند.ولی آیلین با نیرویی عجیب پایه های تختخواب را گرفته بود و دوباره به زیر آن می خزید.
-ولم کنین!بهش بگین من مردم...تیکه تیکه شدم...توسط یه اژدها خورده و حتی هضم شدم.یا بدتر از همه اینا...بگین رفته عضو محفل شده.

الادورا گوشیش را چک کرد.
-نگران نباش.طبق گزارشات گوشیم هنوز به اینجا نزدیک نشده....اومممم...در حالی که این جمله رو می گفتم...انگار نزدیک شد!عجب سرعتی داره!

آیلین فریادی کشید و هر چهار مرگخوار را به عقب هل داد...قفس حامل زاغی پر کنده اش را در آغوش گرفت و مجددا به زیر تخت خزید.

جلوی دروازه اصلی خانه ریدل دیوانه سازهای نگهبان به ساحره پیری خیره شده بودند که لبخند زنان درحالیکه دسته ای کلاغ دور سرش در حال پرواز بودند به آنها نزدیک می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
[نویسنده در تلاش برای رول نویسی ست!]

لرد نگاهش رو از دوردست ها برداشت . ساعت جیبی طلایی رنگی از جیب درآورد و درش رو باز کرد. ساعت عقربه نداشت و دوازده مشنگ سرگردان توی صفحه ش می چرخیدن.
لرد سپس نگاهش رو به در دوخت و دکمه کرنومتر جادویی ساعت جیبیش رو فشار داد. چند ثانیه بعد در از جا کنده شد و بلا خودش رو با سرعت به داخل اتاق پرتاب کرد. لرد ساعت رو متوقف کرد و با رضایت توی جیبش گذاشت.
-خوبه...رکوردت داره به حد قابل قبولی می رسه بلا

بلا که با سیستم wireless جادویی جدید ارباب خبر شده بود لبخند رضایت به لب آورد. لرد نگاهی به کاناپه راحتی که بلا با خودش آورده بود انداخت.
-آماده ست؟

-بله ارباب!


روز، خارجی، دوردست ها
الادورا به کمک سیستم جاروکش خودکار فوق سریع گوشیش مشغول تمیزکاری و رفت و روب آخرین کیلومتر ها بود. چند کلاغ بالای سرش پرواز می کردن و پرهاشون اینور و اونور میریخت. الا با عصبانیت سرش رو بلند کرد و به کلاغ ها که تو آسمون چرخ می زدن و لحظه به لحظه تعدادشون بیشتر می شد نگاه کرد.
-لعنتیا هی هر جا رو من تمیز کردم کثیف می کنن...!

چوبدستیش رو در آورد تا کلاغ ها رو پراکنده کنه، اما متوجه شد که طلسم هاش روی کلاغ ها اثری نمیذارن و کم کم آسمون داره از کلاغ پوشیده میشه! این فقط یه معنی میتونست داشته باشه...

روز، خارجی، کمی دورتر از دوردست ها
غریبه لاغراندامی وارد دهکده لیتل هنگلتون شده بود. در نگاه اول و دوم و سوم ، به بانشی عصبی رنگ پریده ای می مانست که به عزای جوجه کلاغ محبوبش نشسته باشد. ولی در نگاه چهارم هر بیننده عاقلی می فهمید که غریبه در واقع بانشی رنگ پریده ای است که به عزای جوجه کلاغ محبوبش نشسته و اعصاب معصاب تعطیل است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دستی بر سر نجینی میکشه و از جاش بلند میشه.

- دستور میدیم صندلیمون رو به ایوون انتقال بدین، میخوایم با وضوح هرچه تمام تر کلیه ی مراحل رو مشاهده کنیم.

بلا که از عوض شدن بحث به شدت خوشنود بود، با شنیدن این حرف میگه:

- اما ارباب وقتی مادربزرگ الادورا وارد خود ـه خونه شد میخواین چطوری صحنه رو زیر نظر بگیرین؟

- اتفاقا میخواستیم اضافه کنیم که یکی رو مسئول حرکت صندلی بکنین. باید تمام مراحل رو از بالا و با دید کافی مشاهده کنیم.

رز که به بهونه ی برق انداختن در تمام مدت پشت در وایساده بود و به حرفای اونا گوش میداد درو باز میکنه و همینطور که سرش از لای در بیرون زده پیشنهاد میده:

- ویلچر براتون بگیریم ارباب؟

- ارباب رو معلول فرض کردی رز؟

با نگاه خشمگینی که از جانب لرد به سمت رز شلیک میشه، سریعا درو میبنده و با بیشترین سرعتی که میتونه خودشو از محوطه ی اطراف دور میکنه. گفته شده که به مدت دو روز، اثری از رز در حوالی خانه ریدل مشاهده نمیشه.

- بلا؟

بلا سریعا نگاهشو از در برمیداره و به لرد میدوزه.

- بله ارباب؟

لرد با بی میلی قلب های متعددی که از بلا خارج میشه و بعد از اندکی بالا رفتن میترکن رو از نظر میگذرونه و میگه:

- سریعا کاناپه ی راحتیمون رو آماده کن.

- چشم ارباب.

بلا تعظیم کوتاهی میکنه و درحالیکه برق شیطانی ای تو چشماش نمایانه از اتاق خارج میشه. لرد به کنار پنجره میره و نگاهی به بیرون میندازه. در دوردست ها نقطه ای رو میبینه که داره به سمت خانه ریدل حرکت میکنه. مادربزرگ در همین نزدیکی ها بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس نگاهی به الادورا انداخت و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
- اون کی باشه که برای ما تعیین تکلیف کنه؟ اصلا مگه کسی میتونه برای بلاتریکس تعیین تکلیف بکنه؟ به کارتون برسید! الادورا، تو هم برو و تمام محوطه ی اطراف خانه ی ریدل به شعاع 2 کیلومتری رو جارو کن!

- اما...

- پنج کیلومتر!

- این بی انصافیه...

- ده کیلومتر و اگه تا شب تموم نشه خودم به شخصه سینوهه رو میارم تا سرت رو بشکافه و ببینه واقعا مغز داری یا نه!

الادورا که از بلاتریکس و لحن وحشتانکش ترسیده بود، در کسری از ثانیه از وسط سوژه غیب شد تا به بیگاری جدیدش برسد. اما بلاتریکس نمیدانست گوشی الادورا علاوه بر اینکه صبح ها نان تازه برای صبحانه ی الادورا میخرید، میتوانست جارو و گردگیری نیز بکند!!
بلاتریکس که از خارج شدن الادورا مطمئن شده بود، نگاهی به بقیه ی مرگخوار ها انداخت که هر کدام با جان و دل در حال تمیز کردن گوشه ای از خانه ی ریدل ها بودند انداخت و از اینکه نمیتوانست به کسی گیر بدهد، اعصابش خورد شد؛ نگاهی به بالای پله های اصلی خانه ی ریدل ها انداخت و با مشاهده ی پر های زاغی، فکر شومی به ذهنش رسید! باید این جریان را با لرد در میان میگذاشت؛ هر چه نباشد او سوگلی اربابش بود و اربابش همیشه به حرف او گوش میداد!


چند دقیقه ی بعد، اتاق لردولدمورت:

- ارباب، مادربزرگ آیلین قراره بیاد اینجا، از وقتی اینو فهمیده رفته قایم شده، پیشنهاد میکنم که برای انبساط خاطر همایونی ـتون، کاری کنیم که مادربزرگش فکر کنه اون پرنسس اینجاست! فکر شومی بود، مگه نه ارباب؟

- پرنسس اینجا؟

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

روز سرد و تاریک دیگری در عمارت ریدل ها آغا شده بود. مرگخواران به دنبال کارهای روزمره خود از اینسو به آنسو در رفت و آمد بودند.
بلاتریکس نیز همانند هر روز در گوشه ای ایستاده بود و بر روند کارها نظارت می کرد و هر از چندگاهی نیز برای انجام بهتر کارها توصیه هایی ارائه می داد.
- اون کاناپه رو بذارین اون گوشه...نه احمقا اونجا نه...باید همه چیزو واستون توضیح داد؟ سیسی همینجوری اون جا علاف نباش. امروز ناهار با توئه. می خوام خوراک مورد علاقه اربابو براش درست کنی. حالا بجنب. پس این لینی چیکار میکنه؟ گفته بودم که زمینو دستمال بکشه... باز از زیر کار فرار کرد؟یادم باشه در اسرع وقت بالاشو بسوزونم...رز توام به جای فوتوسنتز بجنب به وضعیت تسترالا برس. لودو رو هم با خودت ببر انگار داره زیادی بهش اون گوشه خوش می گذره...
رز با دلخوری نگاهی به بلاتریکس انداخت. هرچه بود در اتاق تسترال ها ذره ای نور نمی تابید. اما با دیدن چوبدستی ای که میان انگشتان او می چرخید چیزی نگفت. فقط در حالیکه زیر لب غرغر نامفهومی می کرد دست لودو را که در اثر جابه جایی اشتباه کاناپه بر روی دیوار به اثری هنری مبدل شده بود گرفت و سر کارش رفت.
- ایوان هنوز اون پله هارو دستمال نکشیدی تو؟چیکار می کنی پس؟ مورفین کوش؟
دافنه در حالیکه بر روی زمین غل می خورد جلو آمد.
- بلا من بگم؟من بگم؟
در اثر این حرکت دود غلیظی در هوا پراکنده شد. بلا با دست دود را کنار زد و با بدخلقی گفت:
- نخیر! مگه نگفتم ظرفارو بشوری؟اینجا چیکار می کنی؟
دافنه غلت دیگری زد.
- من که انگشت ندارم. من فقط یه گیاه کره ای شکلم و تنها قابلیتام غل خوردنو و حرف زدنه. نهایتش بتونم نقش وردنه رو ایفا کنم. حالا شاید هم بذارم موقعی که خواستین کوییدیچ بازی کنین ازم به جای سرخگون استفاده کنین. به شرط اینکه بهم آسیب نرسونید و با ملایمت پاسم بدین. تازه اگه خودم نخوام بازی کنم...
بلاتریکس که دریافت اگر به دافنه اجازه صحبت بدهد تا صبح فردا ناچار به شنیدن سخنرانی اوست و اگر به فرض محال هم قادر به تحمل آن باشد یقینا در اثر استنشاق دودی که از دهان او خارج می شد مسموم خواهد شد. در نتیجه با سرعت میان صحبت های او پرید.
- باشه...باشه... تو اصلا از کار کردن کلا معافی.
سپس بدون اینکه به صورت متعجب دافنه نگاه کند فریاد زد:
- آیلین گردگیری طبقه بالا هنوز تموم نشده؟آیلـــیـــــن؟
پاسخی شنیده نشد. بلا با عصبانیت دهانش را گشود تا بار دیگر او را صدا بزند اما درست در همان لحظه الادورا درحالیکه از پله ها پایین می آمد گفت:
- بی فایده ست. صداش نکن. رفته زیر تختش قایم شده. در ضمن گردگیری هم نکرده. فقط کف راهرو رو پر از پرای زاغی کرده.
مرگخواران با شنیدن این حرف از کار دست کشیدند و پرسشگرانه به صورت الا خیره شدند. الا که دریافت چاره ای جز پاسخگویی ندارد آهی کشید.
- خب بعد از صبحونه که رفت بالارو گردگیری کنه زاغش براش یه نامه آورد که بعد از خوندنش اول پرای اونو کند بعد رفت تو اتاقش قایم شد.
بلا پرسید:
- مگه چه خبره؟ چرا ازش نپرسیدی؟یا نکنه اینم بهونه ست برای از زیر کار در رفتن؟
الادورا آه دیگری کشید.
- نه بهونه نیست. درست قبل از اینکه از تو کمد دربیاد و بره تو چمدون زیر تختش قایم بشه بهم گفت مادربزرگش داره میاد اینجا. بعد هم گفت اگر اومد بهش بگیم اینجا زندگی نمی کنه. هرچند نمی دونم چرا توصیه کرد خودمون هم بریم قایم شیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!