هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۳

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
بلا کتاب را برداشت و با اشتیاق باز کرد.فکر این که تمام واژه ها و جمله های کتاب حاصل تفکرات لرد سیاه بوده برای ذوق زده شدن بلا کافی بود.صفحه اول را باز کرد:

نقل قول:
به نام و با یاد خودمان و با آرزوی سلامتی و استدام سایه خودمان...


مورفین قیافه حق به جانبی به خود گرفت:نگفتم؟!

همه مرگخواران قانع شده بودند که نویسنده کتاب لرد سیاه است.همه به فکر فرو رفتند.
لینی:چرا باید ارباب بخواد ارتش جدید تشکیل بده؟مگه از ما راضی نیست؟

سیبل تریلانی که با دقت به گوی بلورینش زل زده بود و سعی می کرد اتفاق نحسی را داخل آن ببیند زیر لب گفت:
-شاید میخوان ارتش جدیدی تشکیل بدن و وقتی خیالشون از بابت اون ارتش راحت شد همه ما رو نابود کنن.:worry:

بلاتریکس با عصبانیت از جایش بلند شد و با لحنی تحکم آمیز گفت:
-اینجوری نمیشه.نمیتونیم دست رو دست بذاریم.باید یه کاری کنیم.ما باید کاری کنیم که ارباب فکر کنن نوشتن این کتاب بی فایده بوده.

مورفین:ارباب رو قانع کنیم که کتاب دیگه ای ننویسه و به همون خونخوار بودن رضایت بده؟

بلاتریکس:نه!به نظر من باید مانع رسیدن این کتاب به دست مخاطباش بشیم.باید بریم همه نسخه های چاپ شده این کتاب رو بخریم.که هم کسی نتونه بخونه و هم ارباب فکر کنه همشون به فروش رفتن و دلشون شاد بشه و هم به این نتیجه برسن که جذب مرگخوار به این سادگیا نیست.مورفین؟تو این کتاب رو از کجا خریده بودی؟



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲:۰۶ دوشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۰:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6392
آفلاین
مورفین مردد جلوی غرفه ایستاده و به کتاب خیره شده بود.
-ال ام وی؟لرد مورت ولد؟شاید برای رد گم کنی باشه!اشلا شاید تشابه اشمیه.باید اژش شر در بیارم.

چند بار دستش را جلو برد و درست در آخرین لحظه عقب کشید.هنوز این احتمال را فراموش نکرده بود که این تله ای برای شناسایی مرگخوارن باشد.ولی راه دیگری نداشت.چشمانش را بست و کتاب را برداشت.
نفسش را برای چند ثانیه در سینه حبس کرده بود...ولی خبری نشد...نه از اعضای محفل نه از کاراگاهان.
چشمانش را باز کرد و کتاب را ورق زد.

به نام و با یاد خودمان و با آرزوی سلامتی و استدام سایه خودمان...

کتاب را بست!
-بدون شک مال اربابه!ولی شرا؟شرا باید همشین کتابی بنویشه؟آهای...مشنگ...من اینو بر می دارم!

فروشنده با شنیدن کلمه مشنگ جلوتر رفت.
-چی گفتی؟فکر کنم اشتباه شنیدم...خب بردار!بعد از اینکه پولشو پرداخت کردی.

مورفین جیب هایش را گشت.همه پولش را صرف خرید جنس کرده بود و فقط دو نات برای بازگشت به خانه ریدل نگه داشته بود.ولی حتی اگر قیمت کتاب دو نات بود هم فروشنده نات قبول نمی کرد!با بی میلی بسته حاوی "چیز" را از جیبش خارج کرد.
-یعنی اینو قبول می کنه؟نمی خوام شرو کارم با پلیش مشنگی بیفته.دفعه قبل منو بی دلیل بشتن به تخت!

نگاهی به دور و برش انداخت.غرفه شلوغ شده بود...نمی توانست از در خارج شود, ولی آپارات چرا!

فرو شنده سعی می کرد حواسش به خریدار مرموز باشد...ولی در فاصله یک پلک زدن, خریدار و کتابی که در دست داشت از جلوی چشمش ناپدید شدند.


خانه ریدل:


-میفهمین؟ارباب کتاب نوشتن!این شه معنیی میتونه داشته باشه؟
-این که ما باید بریم همه نسخه هاشو بخریم که ارباب شادمان بشن؟
-نه!کتابو ببینین...هنوژ نخوندمش...ولی اژ اشمش مشخصه که باید درباره مرگخوار شدن باشه. شاید ارباب اژ ما راژی نیشتن.شاید قشد دارن ارتش دیگه ای تشکیل بدن!الان شد ها نفر در حال خرید این کتابن!باید ژلوشونو بگیریم.

مرگخواران به کتابی که مانند شیء ای باارزش, وسط میز کنفرانس قرار گرفته بود نگاه کردند.بلاتریکس دستی به جلد کتاب کشید.
-تو که هنوز نخوندیش...اصلا شاید موضوع دیگه ای داشته باشه.بذارین اول کتاب رو بررسی کنیم.




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳

آگوستوس پایold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
سوژه جدید



تکه های ابر آسمان نیمه تاریک را احاطه کرده بود و هوای شرجی و گرمی را برای اهالی زمین به ارمغان آورده بود. با تاریک تر شدن هوا، چراغ های پیاده روی شهر، زودتر از گذشته یکی پس از دیگری روشن می شدند تا راه را برای انبوه عابرانی که غروب را برای خارج شدن از خانه و فرار از گرمای روز انتخاب کرده بودند روشن نماید.

در گوشه ی تاریکی از خیابان دود گرفته و قدیمی "تِرادینگارد"، هر پانزده دقیقه یکبار گروه بزرگی از ماگل ها از درون متروی شهری به خیابان سرازیر می شدند و به خیل جمعیت روان در پیاده رو می پیوستند تا عازم نمایشگاه بین المللی کتاب شوند.
در میان این جمعیت مشتاق کتاب، مردی عجیب و غریب( به سبب پالتوی ضخیم و خیسش)، بی توجه به پیرامونش سعی داشت در جهت عکس حرکت دیگران راهش را به جلو باز کند.
- اَه... از شر رام برو کنار بشه ژون!

قبل از تمام شدن حرفش تنه دیگری باعث شد تا تعادل مرد غریبه بهم بخورد. ظاهر ژولیده و چهره توهم زده مرد به مخاطبینش می فهماند که حد نهایی خود را از سر گذرانده و در حالت عادی نیست. بنابراین بدون هیچ بحثی با حالتی منزجر از سر راهش به کنار می رفتند.
- اوه... شرم... عشب دردی می کنه! این مانداگاش احمق هم معلوم نیشت کدوم گوریه! به خاشره یه بند انگشت شیز کل انگلیش رو ژیر پا گژاشتم!

چشمان مورفین همه چیز را در هاله ای از نور می دید. با از دست دادن حس جهت یابی بی توجه به اینکه مسیرش هم سو با جمعیت شده به طرف نمایشگاه به راه افتاد.

یک ساعت بعد

کم کم آثار مستی و خماری از وجود مورفین رخت برمی بست و آثار هوشیاری در او هویدا می شد.
- ای بابا! من اینژا شیکار می کنم. قرار بود اون... اه... لعنت به اون ماندانگاش... دوباره شرم رو کلاه گژاشته. تخم داکشی به خوردم داده نامرد! آخ شرم.

مورفین به اطرافش نگاه کرد. با تعجب به انبوه ماگل ها و غرفه های کتاب نگاه کرد.
- ام.... اینشا شه خبره!

درست در کنار بزرگترین غرفه نمایشگاه متوقف شد و با کنجکاوی به کتاب ها نگاه کرد.
- خود را بهتر بشناشید.... دیکتاتور..... هویت گمشده اشتیلر.....گرداب ژمان.... منِ مرگخوارِ من...... منِ مرگخوارِ من!!!

همچون صاعقه زدگان بر جای خود ایستاد و دوباره به آخرین عنوانی که خوانده بود نگاه کرد.
- منِ مرگخوارِ من!

به سرعت دستش را در داخل پالتویش کرد و یکی از چند عینک ضد توهمیش را بیرون آورد و بر چشم زد. با انگشت اشاره فشار کوچکی به میان قاب عینکش وارد کرد. عینک به سرعت بر روی بینیش به بالا لغزید و بر روی قوس آن متوقف شد. عنوان درشت و سیاه بر روی زمینه خاکستری روشن به خوبی خودنمایی می کرد.
- منِ مرگخوارِ من! نویشنده L.M.V! اِ...یعنی من هنوز تو توهمم!!!

برای یک آن دستش را دراز کرد تا کتاب را لمس کند اما به سرعت دستش را پس کشید و به جای آن به سرعت دستش را در جیب بغلش فرو برد تا به مطمئن ترین دارائیش چنگ بزند.
- هی مورفین، حواشت رو جمع کن! شایدم این یه تله باشه برای کشف مرگخوارها! اره این حتما یه شله هشت! ارباب و ... نوشتن... اشتخفرالرباب!


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۲۶ ۲۱:۳۸:۲۷
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۲۶ ۲۱:۴۶:۳۶

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲

پروفسور فلیت ویک old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۰:۲۷ سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۳
از خوابگاه اساتید هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 288
آفلاین
محفلی می مانیم !


بلاتریکس لسترنج خنده ای شیطانی سر داد. این خنده به قهقهه ای بلند تر و در عین حال سیاه تر تبدیل شد. کمی بعد نارسیسا، خواهرِ خاسکتریِ متمایل به سیاهش، با لبخندی شیطانی به او ملحق شد.

بالاخره چند دقیقه بعد، ماموریتشان را به یاد آوردند و ضمن تجسم کردن چهره اربابشان هنگام شکست آن ها، سریع تر وسایل آماده سازی معجون تغییر شکل مرکب را آماده کردند.

در خانه آیلین همه چیز بود؛ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در آن خانه پیدا می شد. اما انبار تمام مواد معجون سازی، اتاق قدیمی سوروس اسنیپ بود. نارسیسا برای برداشتن چند ماده که در کمدِ دخمه ی مخصوص اسنیپ پیدا نکرده بود، به اتاق سوروس رفت.

به محض ورود به اتاق، بوی آزار دهنده او را عقب راند. آن بو باعث شد دست نارسیسا به سمت بینی اش برود و عطسه بلندی کند.

گویی تمام بوهای بد دنیا را در آن تاق جمع کرده بودند. از بوی فاضلاب بد تر بود. یکی از آن بوها را شناخت، روغن موی سرِ اسنیپ! اما باقی آن ها برایش، ناآشنا بود.

پس از چند دقیقۀ بد بو، بینی نارسیسا به بوها عادت کرد و نارسیسا وارد اتاق کوچک اسنیپ شد.

اتاق مربع شکل بود. در هر گوشه ای از اتاق چیز خاصی دیده می شد. طبقه ها پر از کتاب بودند. او به محض ورود یک کمد چوبی و بسیار کهنه از چوب گردو را دید که چشمش را گرفت.

دیوار سمت چپ اصلا دیده نمی شد. زیرا با یک کتابخانه عظیم پر از کتاب های معجون سازی و افسون، پوشیده شده بود.

چند قدم برداشت و چرخی در اتاق زد تا کمی با اتاق و در پی آن شخصیت مرمور اسنیپ بیشتر اشنا شود. حس عجیبی در آن اتاق داشت.

پشت به دیوار سمت چپ قرار گرفت. دیوار سمت راست، تنها چند تابلوی کوچک و بزرگ در آن قرار داشت و یک میز تحریر ساده جلوی دایوار رها شده بود. تابلو ها میزبان کسی جز اسنیپ و چهره ی منزوی و موهای روغن زده اش نبودند. رنگ دیوار ها خاکستری بود و فضای دلگیری را برای یک مرد جوان ساخته بودند.

- به نظر می آد زیاد اهلِ چیزایی که جوونای دیگه اهل ـشن نبوده ... بیچاره ...!

نارسیسا زیر لب با خودش حرف می زد و در اتاق گردش می کرد. چهره های اسنیپ را در طول سالها نگاه می کرد و یا دفترچه خاطرات قدیمی اش را که در کشوی میز تحریرش را بود ورق می زد و می خواند.

تقریبا ماموریتش را فراموش کرده بود. نیم ساعت یا بیشتر در آن اتاق بود که با صدای قدم های بلاتریکس به خود آمد و دست از کنجکاوی برداشت.

سریع چند قدم برداشت تا زودتر کمد را بازکند و هنگام آمدن خواهرش خود را مشغول پیدا کردن مواد مورد نیاز در کمد نشان دهد. درب کمد را که باز کرد، خاکی را که روی آن نشسته بود به حلقِ نارسیسا فرستاد تا حدی که به سرفه و نفس نفس افتاد.

گرد و غبار در هوا پراکنده شد ولی شیشه های کوچک و بزرگِ مواد اولیه معجون سازی قابل مشاهده بود. نارسیسا دستش را تکان داد تا گرد و غبار را پس بزند. از بودن در آن اتاق خسته شده بود اما از خواندن خاطرات اسنیپ نه! بعدا باید دفترچه را بر می داشت.

سریع مواد مورد نیازش را برداشت. چند شیشه کوچک را در جیب ردایش قرار داد و چند ریشه گیاه را نیز در دستش گرفت. از روی میز فلزی و کهنه اسنیپ، دفترچه جیبی و قدیمی را برداشت و به توجه به بلاتریکس که موهای وزوزی اش در هوا تکان می خورد، از در اتاق بیرون آمد.

- آه ... بلا، چرا اومدی بالا من ...

بلاتریکس، حرف خواهرش را نادیده گرفت و خود به سخن گفتن ادامه داد:

- من؟ من چی؟ داشتی توی خانه ریدل قدم می زدی که این قدر طول کشید؟

چهره اش برافروخته بود. بلاتریکس با خشم و سریع حرفش را زد، ریشه های گیاهان را از خواهرش گرفت و با ردایی مشکی رنگ که انتهای آن روی زمین کشیده می شد و کفش هایی که صدای پاشنه شان همچون میخی در سر نارسیسا فرو می رفت به طبقه پایین رفت.

نارسیسا نیز به آرامی به دنبال خواهرش رفت. در حالی که دفترچه را در جیب ردایش پنهان می کرد و پله ها را می پیمود، صدای قدم های شخص سومی که از حیاط خانه می آمد، دستش را بر روی چوبدستی اش قفل کرد.

آن شخص هر که بود، تازه وارد شده بود!





زنده باد محفل





ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۱ ۱۳:۲۵:۱۵

دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر کوچک شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر کوچک شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ پنجشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۲

چو چانگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۷:۲۸ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶
از امدن و رفتن من سودی کو!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 674
آفلاین
این اولین رول مو در قالب یک مرگخوار هستش پس این پست تقدیم به لرد سیاه♥



نُوِوُ تِمَ (سوژه جدید)

باران بت شدت میبارید هوا سرد بود نفس هایش به صورت بخاری نمایان بود باید هر چه زودتر از دروازه رد میشد آپارات میکرد هرچه توان داشت در پاهایش گذاشت و شروع به دویدن کرد باران ازارش میداد فقط به دروازه نگاه میکرد تا به محض رد شدن از ان برود.
ناگهان دستی شانه اش را گرفت و او را به عقب کشید

-هوی آباجی آروم!

-بلا! چرا کار رو خراب میکنی؟؟؟

-کار چی رو خراب میکنم؟چی چی میگی واسه خودت؟

-بلا سوژه جدی بو چرا خرابش کردی؟؟

-عِ جدی بود ببخشید نمیدونستم:|....های مستر پشت صحنه بریم فلش بک

-نمیشه بلا خانوم!

-چرا نمیشه؟؟؟

-فیلم بردارری زندس اخه همین طوری مجبوریم ادامه بدیم.

-ببین من زنده مرده حالیم نیست حالا اگه زده بودنش مشکله دوربینو بیار جلو تا بکشمش.

-نه نه اخه توجه کنید

-ای بابا نکنه میخوای بری پیش لانگ باتم ها؟

-ها؟ من نه من غلط بکنم بچه ها آماده واسه فلش بک.
......................................................................................................

ناگهان دستی شانه اش را گرفت و او را به عقب کشید و همین که نارسیسا برای شناسایی ان فرد صورتش را به عقب برگرداند کشیده ی محکمی به کوشش اصابت کرد.

بلا بر سر خواهرش فریاد زد:

-احمق میفهمی داری غلطی میکنی؟؟

- خو چرا میزنی؟؟ دیوونه پس چته امشب؟

-اها ببین این سری تو خراب کردی! من نقشم رو درست رفتم!

-چی میگی اصلا نباید میزدی تو گوشم:|

-واقعا بابا توی خود فیلم نامه نوشته بودن...

-نخیر اون کشیده محترمی که زدید مال فیلم نامه فردا شبه:|

-عِ راست میگی خوب وقتی چند تا متن به ادم میدین همین طوری میشه دیگه!

مستر پشت صحنه: فقط لطفا کتابی حرف بزنید خانم بلاتریکس! چه غلطی کلمه زشتیه...

- ببین اصلا من نمیتونم کتابی حرف بزم اگه قراره فیلم نامه جدی باشه من و باید از برنامه خارج کنید!

- خوب باشه شما از فیلم خارجید یکی دیگه رو میاریم!

-الان دقیقا چی گفتی؟؟؟

-ببخشید بچه ها یه بار دیگه فلش بک میریم

..........................................................................

ناگهان دستی شانه اش را گرفت و او را به عقب کشید

-نارسیسا وایسا باهم میریم اول باید بریم خونه ی ایلین کلید خونشون رو از گرفتم

-چرا؟؟بهترین وسایل معجون سازی رو که ما داریم

-عقل کل مواد معجون خونه ی آیلین هستش مثلا پسرش استاد معجون سازیه !

چد دقیقه بعد خونه ی ایلین:

نارسیسا تلگری به یکی از پاتیل ها میزنه و بعد میگه:

-حلا معجون رو که اماده کردیم باید شبیه کی بشیم اصلا کیا میرن داخل هاگ؟؟

بلا در حالی که سعی میکرد یک کیسه رو از روی قفسه برداره جواب داد.

- راستش توی همون چند لحظه ایب که نبودی یه تصمیمایی گرفته شد البته قطعی نیست....کسایی که شبیهشون میشیم ادمای مورد اطمینانی باشن چون ممکنه سری لو برم خرابکاری توی هاگ کار اسونی نیست و از اون جایی که سه نفر باید برن داخل هاگ سه تا ادم رو بری این که شبیهشون بشیم در نظرمون هست.

-خوب کیا؟؟؟

-هری،رون و هرمیون!

......................................................................................

اگه کسی قصد داره سوژه قبلی رو ادامه بده بهم پی. ام بده سوژه رو ببرم یه جای دیگه


فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر کوچک شده



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۰ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۱

فنریر گری بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۱ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
- خجالت بکش نارس (مخفف نارسیسا) داری جلوی چشم من دروغ میگی!؟ مگه همین دیروز به لوسیوس نمیگفتی که برای آخر هفته نصف شقه اژدهای شاخ دم مجارستانی بخره، میخوای باهاش پودینگ اژدها درست کنی!؟

نارسیسا به لکنت افتاد اما لحظه ای بعد چیزی توجهش رو جلب کرد و گفت:

- نه آخه اون چیز بود...صبر کن ببینم؟؟؟!اصلا تو چطوری این جمله رو شنیدی؟

ساحران دیگه که ترجیح میدادن بحث به جای پرداخت پول، در مورد دعوا نارسیسا و بلاتریکس ادامه پیدا کنه حرف نارسیسا رو تایید کردن و به صورت کاملا هماهنگ با هم پرسیدن:

- راست میگه؟ تو از کجا شنیدی!؟

بلاتریکس که متوجه شد سوتی بدی داده لبخند مصنوعی ای تحویل خواهرش نارسیسا داد و گفت:

- خواهر جون! میدونی که همیشه، از گذشته تا حالا من صلاحت رو میخوام و میخواستم. به هر حال یکی باید مراقبت باشه دیگه. تو خواهر کوچیک من هستی و من وظیفه دارم که مراقبت باشم. برای همین همیشه خونه ات رو چک میکنم و حرفاتون رو گوش میدم تا یه وقت خطری تو رو تهدید نکنه...

نارسیسا با عصبانیت از جاش بلند شد، لیوان نوشیدنی رو با دستش به کناری انداخت و با حالت پرخاشجویانه و کشدار گفت:

- تو چــــــی کار کردی؟!

- بسه دیگه!

فلور که حوصله اش از یکی به دو کردن نارسیسا و بلاتریکس سر رفته بود میدون اونها قرار گرفت و سعی کرد بحث رو به روند اصلیش برگردونه:

- دعواهاتون رو بذارین برای بعد! الان باید حساب کنیم که هر نفر چه مقدار پول میتونه برای خرید هدیه ارباب و برگزاری جشن بذاره کنار تا روی اون برنامه ریزی کنیم.

بلاتریکس هیچ وقت در مسائل مربوط به لرد از زیر کار شونه خالی نمیکرد. اما این بار هیچ پولی توی دست و بالش نبود و نمیخواست بقیه بفهمن که اون پولی نداره که برای ارباب خرج کنه. برای همین تصمیم گرفت مسیر صحبت رو دوباره عوض کنه و به نارسیسا گفت:

- گوش وایسادم، خوب کاری هم کردم! حرف حسابت چیه!؟



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۴۹ دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۱
#99

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۰:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6392
آفلاین
خلاصه:

یک هفته به تولد لرد سیاه باقی مونده.لرد از فلور میخواد برنامه جالبی براش ترتیب بده.جادوگرا و ساحره ها دو گروه میشن و هر کدوم ادعا میکنن که میتونن برنامه جالب تری تدارک ببینن.جادوگرا تصمیم میگیرن چند مشنگ بکشن و بپزن و به لرد بدن.ساحره ها سرگرم مشورت هستن!

_________________________

به محض اینکه فلور درباره پول صحبت کرد صدای چندین سوت همزمان به گوش رسید.

ساحره اول:
ساحره دوم:
ساحره سوم:

فلور جیغی کشید و صدایش به سختی از لابلای صدای سوت به گوش رسید.
-چتونه شماها؟چرا سوت میزنین همتون؟پرسیدم برای تهیه کادوی ارباب کسی پول همراهش هست؟

نارسیسا که دید همه نگاهها به سمت او برگشته جلو رفت و با چهره ای غمگین شروع به صحبت کرد.
-میدونین که خیلی دلم میخواست در این پروژه عظیم مشارکت داشته باشم.ولی خودتون میدونین که ما چه وضعی داریم و شبا چطوری و کجا میخوابیم.

دافنه:اوهوم....با آرامش،تو قصرتون!

نارسیسا با دستپاچگی ادامه داد:
-نه خب.اون مال گذشته های بسیار دور بود.لوسیوس تازگیا ورشکست شده.به صندوق گرینگوتزمون دستبرد زدن.شهریه هاگوارتز دراکو رو نمیتونیم پرداخت کنیم.من الان سه روزه هیچی نخوردم.از شدت گرسنگی رنگم زرد شده...نشده؟...شده ها...کمی دقت کنین.حداقل موهام که شده!پول نداریم خب ما.باور کنین؟نمیکنین؟




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۱
#98

دافنه گرینگراسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
نجینی فش فشی کرد و لرد سیاه ادامه داد:انقدر سیاه که حتی اگه دامبلدور هم ببیندتش طوسی بشه!اینقدر سیاه که حتی اگه ارباب ببیندتش سفید بشه!(منفی در منفی=مثبت!)اینقدر سیاه که حتی اگه ...نجینی،کمک کن.ایده بده.

نجینی فش فشی کرد و لرد گفت:مرسی نجینی!بابا قربون اون قیافه ی نداشته ات بره.اینقدر سیاه که حتی از نجینی هم سیاه تر باشه!

لرد دستی به سر صاف و صیقلی اش کشید و گفت:این روز،روزی سیاه خواهد بود!

خانه ریدل،محل تجمع مرگخواران:

بلاتریکس نگاهی تحقیر آمیز به همسرش انداخت و گفت:حیف که نخواستی با ما باشی.شما ها هر سال همین کادو رو میدین!مثل همیشه.با یه کارت پستال که روش نوشته "ارباب،روزتان پر از سیاهی باد!".الحق که بی سلیقه و بی خلاقیتین.ما امسال هم کادویی متفاوت خواهیم داشت.
رودولف گفت:باشه!باشه!تو بهتری!

بلاتریکس فریاد گشید:مرگخوار های خشن! ساحره های جادوگر! یاران وفادار لرد سیاه! جمع شید که وقت تصمیم گیری برای کادوی امسال لرد سیاه فرا رسیده است.
ساحره ها جمع شدند و پس از چند ثانیه پر هیاهو با کمک چوبدستی کروشیو پران بلاتریکس همه ساکت شدند و فلور،عضو متفکر گروه گفت:خب،اگه امسال هم نخوایم کادوی تکراری بگیریم...
فلور لیستی پر محتوا را باز کرد و گفت:خب،تخم مار آفریقایی قدیمیه.ماساژور سیاه شاندرمن هم که پارسسال گرفتیم.فکر نکنم ارباب بخواد که دوباره براش چوب گلف ققنوس پران بخریم.پس با این حساب فکر کنم انتخاب های زیادی برای کادو خریدن برامون نمونده.راستی،کسی پول همراهش داره؟


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۰:۲۳ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۱
#97

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین

حیاط خانه ی ریدل


ساحره های مرگخوار در قسمت چپ حیاط تجمع کرده بودند و در حال حرف زدن بودند. فلور خنده ای شیطانی کرد و گفت: « من میگم باید کاری کنیم تا ارباب کلی از سوپرایز ما کیف کنه! »

بلاتریکس نیز خنده ای کرد و گفت: « اره! ارباب باید بفهمه چه ساحره های خوش اندام و خوشگلی داره!:aros: »

در همین لحظه نوری سفید رنگ ظاهر شد و از درون نور ، چهره ی عله کبیر ظاهر شد که یک تابلو ی نشانگر ممنوع بر دست داشت. عله با صدایی بلند و خفه گفت: « حاشیه ممنوع!! وگرنه سایت باز میشه! » و نور ناپدید شد.

بلتریکس ادامه داد: « خب پی این نمیشه! باید یه فکر دیگه بکنیم! »

در قسمت راست حیاط نیز برادر های مرگخوار ایستاده بودند و دایره ای ایجاد کرده بودند. همه ی انها در فکر فرو رفته بودند تا راهی برای جلب رضایت ارباب بکنند. در همین حین سالازار گفت: « من میگم بهتره چندتا مشنگ بیاریم و بکشیمشون و بپزیم و بعدش ه عنوان شما به ارباب بدیم! چطوره؟ »

مرگخواران برادر دیگر کمی فکر کردند و با حرکت سر تایید کردند. اینک مرد های مرگخوار سوپرایز خود را پیدا کرده بودند اما هنوز ساحره ها بدون تصمیم مانده بودند.


اتاق لرد



لرد در حالی که نجینی را نوازش می کرد ، گفت: « اینبار از مرگخوار ها انتظار دارم سوپرایز متفاوتی داشته باشن! خیلی متفوات و سیاه! »


تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۱
#96

فلور دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
خانه ی ریدل

سقف خانه ریدل با قهقهه ی مرگخواران می لرزید. آنتونین فریاد زد: بیا هاپو! یه استخون خوشمزه ی دیگه!
سپس استخوان ران ایوان را برای سگ مشتاقی که وسط اتاق ایستاده بود پرتاب کرد!

بار دیگر صدای خنده ی مرگخواران بلند شد! ناگهان با صدای تق بلندی فلور و دافنه بر روی سگ بدبخت ظاهر شدند و او را شهید کردند.

آنتونین فریاد زد: چی کار کردی؟!

فلور بی توجه به چشم غره ی مرگخواران و فریاد های آنتون گفت:هیــسسس،هفته ی دیگه تولد اربابه! ارباب ازمون یه برنامه ی سیاه و شگفت انگیز انتظار داره.

بلاتریکس گفت: خب چی کار کنیم؟ یه کار عالی باید بکنیم که لرد هم ازش خوشش بیاد!

دافنه خندید و گفت: ساحره ها مثل همیشه گل می کارن!

آنتونین پرسید: منظورت چیه؟ یعنی ما جادوگرا بلد نیستیم یه سورپرایزو دو سه تا هدیه آماده کنیم؟

فلور با لبخندی از روی شیطنت جواب داد: معلومه که نیستین!

ایوان که استخوان هایش را سرهم کرده بود جواب داد: خیلی خوبم بلدیم، اصلا بیا اگه ارباب از سورپرایز ساحره ها بیشتر خوشش اومد جادوگرا تا یه ماه مجبورن ظرفارو بشورن اگه اگه از سورپرای جادوگرا بیشتر خوشش اومد ساحره ها ظرفارو می شورن.

فلور محکم جواب داد: قبوله!

کمی آن طرف تر اتاق لرد


لرد دستی بر سر نجینی کشید و با خود فکر کرد که این دفعه سورپرایز مرگخواران چه خواهد بود!


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.