جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  37 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  157 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  165 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  277 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  189 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
_همه ساکت!

با فریاد آرسینوس همهمه ی سالن فروکش کرد...سپس آرسینوس دو بار دستانش را به هم زد و با این کار چهار دیوانه ساز از غیب ظاهر شدند...آرسینوس نگاهی به جمعیت خوف کرده انداخت و گفت:
_اینجا همه در برابر قانون یکسانند...نمیدونم ربطش چیه ولی همه اینجورین!به هر حال...هیچ کی از این سالن بیرون نمیره...دزد بدون شک یکی از شماست...این دمنتورها هم مواظبن که کسی از جاش تکون نخوره...الان هم تک به تک میایین توی اون اتاق تا ازتون بازجویی بشه...هاگرید...اول تو...بیا توی اتاق!

در اتاق بازجویی!

هاگرید پشت میز نشسته و تک چراغ بالای سرش که به تنهایی وظیفه روشن نگه داشتن اتاق را داشت،تلو تلو میخورد...آرسینوس جیگر نیز که ایستاده بود،با انگشتانش بر روی میز ضرب گرفته و به هاگرید خیره شده بود...ده دقیقه ای میشد که وضع بر همین منوال بود...بلاخره آرسینوس سکوت را شکست و گفت:
_خب...نمیخوای اعتراف بکنی؟!
_من کاری نکردم...
_به چشمام نگاه کن و بگو کاری نکردم...نگاه کن دیگه...هوی!میگم به چشمام نگاه کن،کجا رو داری نگاه میکنی؟!
_دارم دنبال چشمات میگردم!راستی...من دقت نکرده بودم...چشمات کجاست تو؟!
_ای بابا...این دوتا سوراخ رو میبینی توی نقاب...این برای چشامه دیگه!
_یعنی چشمات دوتا سوراخه؟!
_نه:vay:...اصلا ولش کن...اعتراف میکنی یا مجبور بشم از روش های اعتراف گیری خودم استفاده کنم!
_نه...نه...باشه...اعتراف میکنم!من...چیزه...چه جوری بگم...من اون کیک رو انگولک کردم!
_چی؟!کیک؟!کیک چیه؟!داریم در مورد هورکراکس مسروقه لرد صحبت میکنم!
_توی کیک بود هورکراکسش؟!

آرسینوس با دست به پیشانی خود کوبید...یادش نمی آمد چرا اصلا به هاگرید شک کرده بود...اصلا هاگرید چه انگیزه ای داشت که هورکراکس لرد را بدزد؟!
آرسینوس کمی با خود فکر کرد...بعد از یک دقیقه ناگهان فریاد زد:
_فهمیدم!هاگرید رو ببرین بیرون...بگین دامبلدور بیاد تو!

از اول باید میفهمید...شناسه قبلی دامبلدور حاضر،ماندانگاس فلچر بود...در گذشته هم بارها قصد کرده بود که جانپیج های لرد از جمله گردنبند و انگشتر مربوط به سالازار را بدزدد...دامبلدور مظنون اصلی بود...آرسینوس با روش های خاص بازجویی خودش باید از دامبلدور اعتراف میگرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/3/10 20:08:25
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که مهمانان متعب سرجایشان باقی مانده بودند، ناگهان چشمان تیزبین آرسینوس دو نفر را تشخیص داد... شخصی مو زنجبیلی و همچنین شخصی با قدی بسیار بلند و ریش مویی بسیار خفن، پس یک قدم جلو رفت.

- چی چیو تو بازپرسی؟! تو خودت اصن مشکوک میزنی.

این صدای رودولف لسترنج بود که با چهره ای خشمگین به آرسینوس نگاه میکرد و البته آرسینوس هم با شنیدن این جمله ی رودولف بسیار خشمگین شد و نعره بر آورد که:
- چی؟! چی؟! من مشکوکم؟! من که به ارباب اینهمه خدمات انجام دادن و وفادار بودم، چرا حالا باید همه ی اینارو بیخیال بشم و یه همچین غلطی بکنم؟
- شاید میخوای از هورکراکس ارباب توی مجون هات استفاده کنی!
- اصن شاید خودت برش داشته باشی، شاید میخوای تقدیمش کنی به همسر گرامیت!
- همه ی ساحرگان همسران گرامی من هستن خوب، منظورت به کدومشونه؟

بلاتریکس که به طور اتفاقی دیالوگ آخر رودولف را شنیده بود:
- تو امشب میای خونه دیگه!

آرسینوس که چهره ی رودولف و بلاتریکس را دیده بود:

- حالا اصن اینارو ولش کنید! کی میخواد از خود آرسینوس بازپرسی کنه؟

لرد از روی تخت سلطنتش بلند شد و دستی به جای خالی هورکراکسش کشید.
- ما خودمان از آرسینوس بازپرسی خواهیم کرد ... آرسینوس، شروع کن دیگه! میفهمی هورکراکسمان گم شده یعنی چی؟

آرسینوس که به شدت خوف کرده بود بلافاصله به سمت شخص مو زنجبیلی و شخص قد بلند کناری اش رفت و به آن دو نگاهی کرد.
- هاگرید و ویزلی! برام جالبه بدونم که کله زخمی کجاست!
- این الان بازپرسیه؟ :worry:
- نه... همینجوری پرسیدم! حالا جدا کجاست؟
- نمیدونم... نیومده فکر کنم!
- اومدنش که اومده... حالا بیخیال! هاگرید، اول با تو شروع میکنم!
- به جان خاله ی مشنگ هری من و رون فقط اومده بودیم کیک بخوریم! املا هم جون خودت زیر بیصت نگرفتم.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


-ببخشید پروفسور! ما الان داریم اینجا چیکار می کنیم؟
-فکر می کنم داریم به سبک سیاه زندگی می کنیم فرزند...و این اصلا درست نیست. ما یک عمر در هاگوارتز به این مقوله پرداختیم که زندگی به سبک سیاه، سبکی بسیار منفور و پلید است!
-اونو نمی گم...تو این جشن چیکار می کنیم؟

پروفسور مک گونگال به فکر فرو رفت. البته زیاد هم فرو نرفت. فقط وانمود کرد فرو رفته است. چون جوابی برای این سوال نداشت. نگاهی به تابلوی درخشان جلوی در سالن مجلل انداخت.

مراسم رونمایی از آخرین هورکراکس لرد سیاه!


با خودش فکر کرد " واقعا ما داریم به کدام سو می رویم؟" ...بلافاصله متوجه شد که آرسینوس باعصبانیت به او خیره شده...شاید آرسینوس هم در ذهن خوانی پیشرفت کرده بود.
سالها قبل،حتی صحبت درباره هورکراکس ها ممنوع بود. اساتید و مدیر هاگوارتز هرگز اجازه نمی دادند دانش آموزان درباره چنین جادوی سیاهی کنجکاو شوند...همان تام ریدل برای هفت پشتشان کافی بود. ...و حالا...زیر سایه وزارتی که نیمش سیاه بود، برای رونمایی از چنین محصول شرم آوری مراسم برگزار می کردند.
درمیز دیگری ریموس لوپین معجون گرگ خفه کنش را جرعه جرعه می نوشیدن و حرص می خورد!

مرگخواران با غرور و افتخار به جزئیات مراسم رسیدگی می کردند. رودولف کاملا مراقب بود که به تک تک ساحره ها خوش بگذرد.

و بالاخره...لحظه موعود فرا رسید!

میز بسیار زیبایی از چوب بید کتک زن(که ظاهرا قربانی این مراسم شده بود) و دستمالی بزرگ و سفید رنگ که میز را از دید مهمانان پنهان می کرد...و البته لرد سیاه که روی تخت سلطنتش نشسته بود.
رودولف که فرصت را برای خودنمایی مناسب دیده بود اجرای مراسم را برعهده گرفت. چند ضربه روی میکروفونش زد و شروع به صحبت کرد.
-با سلام خدمت حضار محترم...سیاهان عزیز، دانش آموزان دوست داشتنی، اساتید بعضا محترم، و سفیدا...ضمن خوش آمد گویی از شما دعوت می کنم به آخرین شاهکار دنیای جادویی که با تلاش ها و خباثت ها و جنایات بسیار دقیق خلق شده توجه کنید. این شما و این هم جدیدترین هورکراکس لرد سیاه!

داداداداااااام!

صدا از ارکستر نبود...به دلیل کمبود امکانات افکت مورد لزوم را آرسینوس جیگر با دهانش اجرا کرده بود. رودولف دستمال روی میز را با یک حرکت سریع به هوا بلند کرد و میز نمایان شد!
صدای سوت و کف زدن فضای سالن را پر کرد.

-چقدر زیبا!
-خیره کنندس.
-چه تراش های هنرمندانه ای. همه اشکال حساب شده و دقیق هستن.
-آفرین بر این سلیقه.

رودولف متوجه اشتباه شد!
-هی...ملت..چی رو دارین تحسین می کنین؟ اینجا رو نگاه کنین. هورکراکس در دست منه.

ملت تازه متوجه شدند که هورکراکس مورد نظر، دستمال روی میز بوده و به دلیل کج سلیقگی عوامل، از ابتدای مراسم رونمایی شده بوده! رودولف دستمال را روی میز گذاشت و ادامه داد:
-حالا به افتخار و احترام این واقعه تاریخی یک دقیقه خاموشی!

ملت جادوگر با یک دقیقه سکوت آشنا بودند...ولی تعجبی نداشت که در مراسمی که میزبانانش اعضای ارتش تاریکی بودند احترام با خاموشی نشان داده شود.
ثانیه ها به کندی می گذشتند...و بالاخره با کف زدن حضار یک دقیقه به پایان رسید و مشعل ها روشن شدند. رودولف تعظیمی به لرد سیاه کرد و مجددا به میز اشاره کرد.
-حضار محترم، ازتون خواهش می کنم این محصول ارزشمند رو یک بار دیگه تشویق...محصول ارزشمند...محصول...مح...

همه نگاه ها به طرف میز برگشت...میز خالی بود!
آرسینوس شتاب زده جلو رفت.
-به نام قانون کسی از جاش تکون نخوره! به عنوان بازپرس ویژه آزکابان هورکراکس مسروقه رو پیدا می کنم!

___________________

اصولا برای سوژه ها نباید تعیین تکلیف کرد. ولی اسنثناهایی وجود دارن که سوژه باید به شکل خاصی پیش بره. این سوژه هم قراره به شکل بازجویی پیش بره. مکان عوض نمی شه و برای این که همه بتونن شرکت کنن همه اعضا و شخصیت ها به مراسم دعوت شدن.
ایده سوژه از رودولف لسترنجمان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/3/10 15:43:13
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-مرلین؟

مرلین مغرورانه برای مورد تجلیل قرار گرفتن جلو رفت.

-چرا تو اینقدر نحسی؟

این تجلیلی نبود که مرلین در نظر داشت. کمی از میزان غرورش کم شد!
-چرا ارباب؟ من به این زیبایی...من به این دوست داشتنی ای!

لرد سیاه چوب دستیش را تکان داد و نقل قولی از مرلین کبیر جلوی چشمان مرلین ظاهر شد:
نقل قول:
چشمان مرلین برقی زد، از اینکه بعد از این همه پست دوباره وارد سوژه شده بود و نقش محوری و لجستیکی رو در روند سوژه بازی میکنه، خوشحال بود.

-چقدر یه جادوگر می تونه شوم باشه؟ وارد سوژه شدی و نقش محوری بازی کردی سوژه مرد! الان کی جوابگوئه؟ تو؟ ریشت؟

نه مرلین و نه ریش مرلین پاسخگو نبودند. مرلین شرمنده شد. مرلین خوار و خفیف شد. مرلین عقب نشینی کرد.

لرد سیاه نگاهی به گیلبرت کت بسته انداخت.
-اینو ببرین تحویل تیمارستان بدین. نه باباش به دردمون خورد نه خودش! تا بیشتر از این دردسر درست نکرده از جلوی چشمای ما دورش کنین.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آذر 1393 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- ساکت بشین!

مرگخوار های هیجان زده، مجبور به قطع برنامه ها و ایده ای جنجالی خودشون در مورد مسئله ی پر اهمیت جهان امروز شدند. لرد یک بار دیگه صداش رو صاف کرد و در حالیکه پنهانی از ابهت و جذابیت خودش خوشش اومد، شروع به صحبت کرد:
- میخواهیم که مرلین جادویی اختراع کنه و اون رو به افتخار ما، لرد سیاهیوس نامگذاری کنه و در عملکرد، باعث بشه که این گیلبرت به راه راست هدایت بشه.

چشمان مرلین برقی زد، از اینکه بعد از این همه پست دوباره وارد سوژه شده بود و نقش محوری و لجستیکی رو در روند سوژه بازی میکنه، خوشحال بود. برای همین رفت بالای سکو ایستاد و دستانش رو بالا برد و از جمعیت حاضر درخواست کرد که سکوت کنند. در حین کارهای مرلین، مرگخواران با قیافه ی بهت زده به او نگاه میکردند و سعی در پردازش و هضم اتفاقات داشتند.
- ممنونم، ممنونم! از لرد سیاه که موجبات خنده و شادی ما رو... چیز یعنی، موجبات پیشبرد این اتفاق مهم و دستیابی به راه حلی جامع و کامل رو در زیر سایه ی هوش و توانایی ذهنی و فکری فوق العاده شون فراهم آوردند، تشکر میکنیم.

لرد سیاه نگاه رضایت بخشی به مرلین انداخت و این کار باعث شد که مرلین بیشتر دور بگیره!
- الیوم استعمال چیز حرام اعلام شده و استفاده از آن حکم محاربه با لرد سیاه را خواهد داشت!

-

نگاه رضایت بخش لرد کمی افول کرد، مرلین با درک موقعیت خطیر استراتژیکی و امکان حمله ی پهپاد های بی سرنشین و با سرنشین مرگخواران دیگه رو درک کرد، شدیدا سعی کرد که اوضاع رو کنترل کنه و بیشتر از این موجبات خنده و شادی مرگخواران رو فراهم نکنه.
- و اکنون، مرلین پروداکتز تقدیم میکند! دی ری ری دیم! لردیوس سیاهیوس!

با گفتن این ورد، اژدهای گیلبرت کان لم یکن تلقی شده و گیلبرت در حالیکه نمیدانست از کجا خورده، دست بسته توسط مرگخواران در جلوی لرد سیاه حاضر شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 10 آذر 1393 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نمی‌کشه که ایده‌های ناب مرگخوارا شروع به تراوش کردن می‌کنه. هکتور در یک چشم به هم زدن بساط پاتیل و معجون درست‌کنیشو رو میز پهن می‌کنه و می‌گه:

- یه معجون می‌سازم. هنوز نمی‌دونم دقیقا قراره چه اثری داشته باشه اما هدف اینه که اونو از دور، فاصله‌ای خیلی دور، دورتر از اونچه تصور کنین، به صورت قطره‌ای می‌پاشیم رو گیلبرت! معجون اثر می‌کنه و گیلبرت از آن ما می‌شه. به همین سادگی! :fishing:

مرگخوارا نگاهی سرشار از شک و تردید بین هم رد و بدل می‌کنن. هکتور با دیدن چهره‌ی نه‌چندان راضی‌ـه اونا کمی، و فقط کمی، ناامید می‌شه. اما این به نشونه‌ی پایان راه برای اون نیست، هکتور هرگز تسلیم نمی‌شه. بنابراین وسایلشو تو رداش می‌ریزه و به سمت میزی گوشه‌ی اتاق می‌ره و مشغول ساخت معجون می‌شه.

مورگانا با تاسف سری‌تکون می‌ده و نگاهشو از هکتور برمی‌داره و به سمت پنجره می‌ره. یه چشمشو می‌بنده و مشغول نشونه‌گیری اژدها می‌شه.

- به نظرتون گیلبرت اونقدر عاقل هست که بفهمه طلسم چیه؟ می‌تونیم از همین فاصله و با یه نشونه‌گیری دقیق اونو هدف بگیریم و ... فوقع ما وقع!

اما کراب سریعا مداخله می‌کنه و حواس همه‌رو به خودش جلب می‌کنه. این‌بار نوبت خودشه که با ایده‌های درخشانش همه‌رو به وجد بیاره.

- چطوره روونارو سپر بلا کنیم؟ بعنوان روح می‌فرستیمش جلو، اژدهاهه هم تا دلش می‌خواد اونو فوت می‌کنه! ولی فایده نداره که! آتیش از توش رد می‌شه.

روونا با دست شروع به نوازش صورتش که سالم و بی‌هیچ سوختگی‌ایه می‌کنه، بعدش بلافاصله دست‌ به سینه می‌شه و با جدیت می‌گه:

- اونوقت می‌شه بگی بعدش قراره چی بشه؟ حتما قراره دستمو دور گیلبرت حلقه کنم و سعی کنم از رو اژدها بندازمش پایین، درسته؟

کراب که هنوز تحت تاثیر عوارض معجون هکتور تو سوژه‌های پیشین قرار داره به حالت دلربایانه‌ای پلک می‌زنه.

- درسته! دقیقا منظورم همین بود.

روونا آه کشان نگاهشو از کراب خوشنود و خوش‌خیال برمی‌داره.

- سورپرایز! من یه روحم و نمی‌تونم گیلبرتو با خودم حمل کنم! نقشه‌ت با شکست رو به رو شد، بعدی!

لرد از این همه اظهارنظر پیاپی مرگخوارا که واسه خودشون می‌بریدن و می‌دوختن و حواسشون از خودش پرت شده، دلخور می‌شه. بنابراین گلوشو صاف می‌کنه تا توجه مرگخوارارو دوباره به خودش جلب کنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/9/10 23:55:28
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/9/11 11:42:49
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1393 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

تنها پسر گلرت گریندل والد به نام گیلبرت از بیمارستان روانی فرار کرده. محفل و مرگخوارا دنبالشن. گیلبرت دچار اختلال حواس و بسیار خطرناکه! گیلبرت که به دنبال کار می‌گرده سر از محفل در میاره. مرگخوارا هم که متوجه این موضوع شدن سعی می کنن گیلبرتو از محفلیا بگیرن و مجبور می شن مسابقه شطرنجی با محفل برگزار کنن. مسابقه به هم می خوره و اژدهاها به محل مسابقه حمله می کنن!

__________________________

مرگخواران دوان دوان بطرف مهره شطرنج رفتند. سر راه بطور اتفاقی چشم مصنوعی مودی را به سمت نامعلومی شوت کردند،بطور اتفاقی کوچکترین ویزلی را زیر پا له کردند و با رد شدن از چاله پر از آب گل آلود بطور اتفاقی گل و لای را به ریش و موی سفید دامبلدور و اطرافیانش پاشیدند. ولی بالاخره به مهره فیل رسیدند!

-گیلی؟
-اون زیری؟
-اگه هستی یه طلسم بفرست!

چند جرقه خفیف از زیر مهره فیل خارج شد. لودو گریان و نالان خرطوم فیل را گرفت.
-از روی نصفم پاشو تن لش!

وینسنت تحت تاثیر گذشته ای که با لودو داشت بصورت ناگهانی غیرتی، و به فیل حمله ور شد. با یک حرکت سریع مهره فیل را تکان داد و نیمه راست لودو را نجات داد. برای بقیه مرگخواران نیمه راست لودو اهمیتی نداشت...نیمه چپش هم اهمیتی نداشت! آنچه مهم بود گیلبرت بود!


ساعتی بعد...خانه ریدل!

-ارباب...آوردیمش!

لرد سیاه نگاه مشکوکی به یارانش انداخت.
-یعنی باور کنیم بالاخره کاری رو درست انجام دادین؟

نیمه راست لودو که ظاهرا بسیار پررو بود جواب داد:
-خب...ارباب...گیلبرت اومد! ولی هر کاری کردیم حاضر نشد سوار جارو بشه یا آپارات کنه. پرید رو یکی از اژدهاهای حاضر در صحنه و پرواز کنان اومد!

-الان کجاست؟
-تو محوطه جلوی خونه اس! می گه هر کی بره جلو به اژدهاش میگه فوتش کنه که جزغاله بشه! و ظاهرا اژدها به حرفش گوش می کنه! ارباب این گیلبرت زیاد متعادل به نظر نمی رسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1393 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دودی سیاه رنگ از پشت سر اژدها شروع به منتشر شدن کرد، اژدها نعره ای بلند کشید و در حالی که به دور خود میچرخید شروع به سقوط به سمت جمعیت کرد. مرگخوارها و محفلی ها همه جیغ کشان متفرق و تا حد امکان از مسیر سقوط اژدها دور شدند به جز وینکی که همچنان با مسلسش به سمت اژدها شلیک میکرد!!

بوووووم!!!

اژدها با سرعت به زمین شطرنج برخورد کرد و پس از چند متر کشیده شدن روی زمین وینکی را زیر گرفت و متوقف شد!! مرگخوارها و محفلی ها در حالی که با اضطراب دور و بر خود را زیرنظر گرفته بودند از مخفیگاه هایشان خارج شدند. گرد و خاک ناشی از برخورد اژدها با زمین دیدن اطراف را با مشکل روبرو کرده بود

اسنیپ در حال که ردای خود را میتکاند به زمین شطرنج از هم پاشیده و اژدهایی که کنار آن نقش زمین شده بود نگاه کرد و سپس شانه اش را بالا انداخت و با خود گفت:
-حداقل دیگه لازم نیست مهره های وزیرشو از بین ببرم

لرد ولدمورت که از همه اتفاقاتی که گذشته بود آگاه بود ناگهان بوسیله تلپاتی مخصوصش با اسنیپ ارتباط برقرار کرد:
-سیوروس...از فرصت استفاده کن، چند نفر از اون بی مصرف ها رو جمع کن تا محفلی ها حواسشون پرته گیلبرتو بگیر و برام بیار... راکوود و کراب روبروتن پشت یه تخته سنگ پناه گرفتن.
-چشم ارباب! همین الان! :worry:

اسنیپ به سمت کراب و راکوود دوید و گفت:
-راکوود دنبال من بیا! میریم گیلبرت رو بگیریم! کراب برو وینکی رو از زیر اژدها در بیار و توام بیا دنبالمون، مسلسلاشم بردار! ممکنه لازم بشه!

کراب که هنوز وحشتزده بود به سر تکان دادنی اکتفا کرد و به سمت اژدها دوید، راکوود نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب به اسنیپ گفت:
-ما تو این گرد و خاک چجوری باید گیلبرتو پیدا کنیم؟؟ 10 متری رو به زور میشه دید با این وضعیت!

اسنیپ در جواب با خونسردی گفت:
-میریم اون سمتی که محفلیا وایساده بودن، هرکیو تو راه دیدیم بیهوش میکنیم! اگه گیلبرت بود میگیریمش اگه نه میذاریمش به حال خودش!

اما صدایی آنها را از حرکت بازداشت:
-گیلبرت زیر مهره فیلی که سوارش بود گیر کرده، تو زمین شطرنجه، اگه همین الان برین قبل محفلیا بهش میرسین!

این صدای نیمه چپ لودو بود که پخش بر زمین زیرپای آنها افتاده بود، اسنیپ با بدبینی پرسید:
-تو از کجا میدونی اینو اونوقت؟؟

اشک در چشم لودو حلقه زد و پاسخ داد:
-چون نیمه راستمم باهاش اون زیر گیر کرده. تو رو مرلین سریعتر برو دارم له میشم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1393/8/24 22:50:28
ex Marcus Flint
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 23 آبان 1393 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- به چه اجازه‌ای وزیر رو گرفتی ؟

این حرف از ته کوچه میومد. وقتی‌ که همه با تعجب برگشتن تا ببینن که چه کسی‌ این طور مانع شروع مسابقه شده ، دیدن که سیوروس اسنیپ با وقار وزارت تازه کسب شدش و با کلاهی این شکلی‌ (کلاه خراب تر از این نداشتین بدین به وزرا؟) جلوی آگوستوس ویساده بود. اسنیپ که داشت از ورود غیر منتظرش لذت خاصی‌ می‌‌برد رداشو صاف کرد و با تکبر خواصی به راکوود نگاه کرد.
- تنها وزیر سحر و جادو من هستم ! ...البته سیریش هم هست اما فعلا بهش کاری نداریم ! من نمیتونم اجازه بدم که کسی‌ به غیر از من و سیریش نقش وزیر رو تو این مملکت ایفا کنه در نتیجه این مهره را از بازی شطرنج حذف می‌کنم!

با شنیدن این حرف ملت مرگخوار و محفلی همزمان شروع به اعتراض کردن که: "این چه وضعشه؟" و "وزیر برگرد به خونه!" و "وزیر مو روغنی، نمی‌خوایم! نمی‌خوایم!". البته در مورد آخر متوجه شدن که مشمول سیریوس هم میشه و در نتیجه اعضای محفل که عند شرافت و رفاقت بودن خفقان اختیار کردن. اما اسنیپ که اعتماد به نفسشو از دست نداده بود با صدایی که این بار به صورت معجزه آسایی آرامش ازش ترشح میشد، فریاد کشید:
- اگر باورتون نمیشه برین از لرد بپرسین ...البته چون اینجا نیست بهتره همین الان دست به کار بشیم و به اژدها‌های وزارت خونه دستور بدیم که مهره هایی وزیر رو در تمام کشور...

- این قدر سریع تصمیم گیری نکن سیوروس... کی‌ گفته که ما اینجا نیستیم؟ ما همه جا گوش داریم و از تمام حرکات مرگخوار هامون اطلاع داریم. فکر میکنی‌ که این چند روزه اول کار وزارتت، خبر نداشتیم که روزی دو ساعت صرف روغن زدن موهات میکنی‌؟ و اما مرگخوار ها! شما‌ها عرضه اینو ندارین که ببینین که بالاخره یکی‌ از مرگخوار هامون به یک منصب مهم رسیده؟ میخواین اینم ازمون بگیرین؟ اگر سیوروس میگه مهره وزیر نباشه همینطور خواهد بود !

راکوود که انتظار مداخله لرد را نداشت، سعی‌ کرد وقار از دست رفتشو دوباره کسب کنه.
- من با شرکت در یک بازی شطرنج بی‌ وزیر موافق نیستم! یعنی‌ چی‌ اصلا؟ این چیزا درست نیست! من که رفتم!

و با گفتن این حرف سوار شاهینش شد و در حالی‌ که شاهین به زحمت نفس نفس میزد و سعی‌ میکرد که وزن اگ را حمل کنه از محل حوادث دور شد. کرنل که متوجه شده بود که همتیمیش در حال رفتنه ، لبخند گشادی به مرگخوار‌های که اطرافش جم شده بودن زد.
- خوب حالا که رفته، من که نمیتونم تنهایی این مسابقه شطرنجو تموم کنم، می‌تونم؟ اصلا شطرنج تنهایی‌ حال نمیده! شما کجا دیدین که یکی‌ بشینه تکی‌ با یکی‌ دیگه شطرنج بازی کنه؟ بعدشم اصلا حالش نیست...

قبل از این که کرنل بتونه بهونه هایی دیگه‌ای بیاره، آسمون تیره و تار شد و ملت مرگخوار و محفلی متوجه شدن که سایه عظیمی‌ که روشون افتاده مال یکی‌ از اژدها‌های وزارت خونست که داشت هر لحظه بهشون نزدیک تر میشد. وینکی که متوجه اژدها شده بود به جای این که مثل بقیه به جایی‌ برای پنهان شدن فکر کنه، مسلسل هاشو ورداشت و به شیوه رامبو کتوله‌ای شروع به تیراندازی به سمت اژدها کرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کرنلیوس آگریپا در 1393/8/23 21:28:44


ارزشی بی‌ بکارت


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1393 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آگوستوس اصولا از مامورین هر چی بیمارستان و تیمارستان و بامارستان و اینا بدش می آمد .
- خفه بمیرید . پترفیکوس توتالوس !

مامورین چی چیستان در جا خشکشان زد و با سر روی زمین افتادند . صدای " تقی " در سکوت بین دو طرف شنیده شد . بی شک چیزی در بدنشان شکست .راک وود گردنش را به طرفین تکان داد و صدای مهره های گردنش ، همه را از فکر اینکه چه چیزی در بدن مامورین شکسته در آورد .

راک وود انگشت اشاره اش را روی گوشش گذاش
ت . ارتباطی با لرد بالا [!] برقرار شد :

- ده دو ! هشت سه ! سرورم صدا میاد ؟ ... جسارته ها ... ولی این دوتا آخه از این بازی چی �رشون میشه ؟ اگه به من و کرنلیوس اجازه بدین ... ما بازی می کنیم .. آخه قبلا ما جلو هم بازی کردیم . آخرشم بازی "پات " شد .

کرنلیوس همانطور که روی صندلی نشسته بود ، کمی به جلو خم شد .‏ لیوان ‏-لیمونادش را ‏
کنارش
‏
گذاشت ‏
و ‏
به ‏
دونفری 
که‏
بادش ‏
میزدند ‏
دستور ‏
توقف ‏
داد.
-با اینکه هنوز قبول نکردم که اصلا بازی کنم ، اما اگر قبول کنی از تو بهترم آگوستوس ، حاضرم بازی
کنم .

راک وود همانطور که حواسش به صحبت با لرد بود ، دستی برای آگریپا تکان داد .‏ کرنلیوس ‏
دوباره ‏
روی ‏
صندلی ‏
اش ‏
ولو ‏
شد ‏
در ‏
باد ‏
این ‏
پیروزی ‏
بدون ‏
زحمت ‏
دراز ‏
کشید.

لرد همانطور که روی صندلی اش نشسته بود . گویی می توانستند او را ببیند , نگاهی عاقل اندر صفیحه به حضرت سنگ و چوب و سپس به کرنلیوس کرد .
- مانعی ندارد . ولی ... ولی اگر ببازید . سر و کارتون با
دختر عزیزمان است .

لرد ‏
دستی ‏
پدرانه ‏
بر ‏
روی ‏
سر ‏
دختر ‏
نازنینش ‏
کشید ‏
و ‏
طوری ‏
که ‏
راک ‏
وود ‏
نفهمد،‏ حرفی ‏
به ‏
دخترش ‏
زد.
نجینی نیز از پشت این ارتباط فش فشی تهدید آمیز کرد . راک وود آب دهانش را قورت داد .
دو رقیب سابق ، هم تیمی الان و رقبای آینده پا به میدان شطرنج گذاشتند . وینسنت کراب و وینکی را کنار زدند . راک وود
بلافاصله جای وزیر را گرفت . صفحه ‏
شطرنج ‏
با ‏
مهره ‏
های ‏
غول ‏
آسا ‏
پوشیده ‏
شده ‏
بود ‏
.‏ راک ‏
وود ‏
کنار ‏
آگریپا ‏
رفت ‏
و ‏
طوری ‏
که
گیلبرت ‏
و ‏
دیگران ‏
نشوند،‏ سر ‏
بازی ‏
سیسیلی ‏
توافق ‏
کردند.

کرنلیوس که به سمت فیل رفته بود , به ‏
طرف ‏
راکوود ‏
برگشت ‏
تا ‏
نکته ‏
ای ‏
بگوید ‏
که ‏
..
- به چه اجازه ای وزیر رو گرفتی ؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/8/12 19:06:35
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/8/12 19:08:08
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/8/12 22:44:36
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/8/12 22:46:13
آخرين فرصت ماست ....