هکتور و معجون هاش
رودولف و آینده بچه هایشان !
ارباب
آلبوس ابن سکته ابن ریشو !
آگوستوس کمی جایش را تنظیم کرد . دستانش را بالا گرفت و بروی تخته ای فرضی ، شروع به نوشتن معادله اش کرد:
- اگر انتگرال هکتور رو در لیمیت تبدیلات لورنتس ضرب کنیم ، می توانیم از براکت مجذور ارباب فاکتور بگیریمش . در طرف دیگه معادله اگر منفی رودولف را به علاوه ی رادیکال دامبلدور بکنیم ....
جماعت در حال دود نگاهی پر ز التماس به مورگانا کردند که " جون هر کی دوس داری ترجمه !! " اما نمیدانستند که جملات حضرت سنگ و چوب را فقط آرتمیس فاول دوم می تواند ترجمه کند که او هم هم اکنون حضور نداشت .
ملت شهید پرور مرگخواران که برای فهم معادلات فضایی راک وود ، چندین شهید ناقابل تقدیم کرده بودند ، با پرش درجای آگوستوس به خود آمدند . اولین کلمه او ، خطاب به مورگانا بود :
- بلاتریکس ، رودولف و هکتور رو بیاریدشون . فک کنم میدونم چه جوری این چند معادله رو به سرانجام برسونم !
راک وود سرش را جلو داده بود و لبخندی از بیخ تا بیخ صورتش نمایان بود .
دست هایش را به هم می مالید جوری که مرلین حاضر بود قسم بخورد از آن ها دود بلند شده است .دقایقی بعد ، بلاتریکس با آن موهای وزوزی نامرتبش ، هکتور با بغلی از معجون هایش و رودولف که هنوز درگیر صورت بچه هایشان بود جلوی راکی ایستادند .
آگ ، ابتدا به ساکن ، سراغ بلاتریکس رفت . در دستش ، از ناکجا آباد ، ورقه ای پر از نوشته ظاهر شده بود . آرام کنار بلا رفت و نامه را جلوی صورتش گرفت :
- بخون !
بلا عینکی در ابعاد پنج در پنج برای هر عدسی اش ، از گریبان برون آورده و بر چشمانش زد . جماعت با دیدن افزایش قطر چشمان بلاتریکس به ازای خواندن هر پاراگراف ، بیشتر آن فضولیشان گل می کرد . با اتمام نامه ، شانه های بلاتریکس افتاده بودند و اشک هایش جاری شدند .ملت که برای اولین بار در عمرشان اشک های بلاتریکس را می دیدند ، گوشی های بوقی شان را که مورگانا از عالم بالا آورده بود ، در آوردند واز این صحنه دراماتیک فیلم برداری کردند. بعد از این اتفاقات ، شایعاتی به گوش رسید که عده ای هنرمند فقید ، با دیدن حضور مرگخواران پرشور در این صحنه ، درخواست ویدیو چک از مراسم تدفین خودشون کردند !
آگوستوس به سراغ هکتور رفت ... گام هایش محکم بودند و با اقتدار پیشروی می کردند . در چند سانتی هکتور ، دستش را دراز کرد و گردن هکتور را گرفت . چند ثانیه دلهره آور گذشت و ناگهان ، خودش را در آغوش هکتور رها کرد :
- هکی ؟ من حالم خیلی بده ... معجون میخوام ! یه معجون خیلی قوی که فقط از دست توانای تو برمیاد ! هکتور ... خواهش میکنم .
آگوستوس در آغوش مستاصل هکتور ناگهان تشنج کرد . بدنش لرزید و کف سفید از دهانش بیرون آمد .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

























چقدر نور اینژا کمه... خیلی دوشت داره شبیه پشر کله شربش باشه.شایدم پشره شبیه ننش؟
اشلا من شه می دونم...هوم...این دیگه شه بوییه؟