جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  171 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1393 01:03
نمایش جزئیات
آفلاین
همان لحظه، کمی بالاتر، بارگاه ملکوتی، دربار فرمانروای آسمان ها و زمین، مرلین کبیر:

مرلین با خیالی آسوده بر مبلی جلوس فرموده بود و منتظر حوری‌ای بود که دقایقی پیش به اتاق خویش احضارش نموده بود. اینکه دقیقا دقایقی بعد از دقایقی پیش، همان شبی می‌شود که مرلین حوری‌ای را که با بوسه‌ای برگه‌ی مرگ ارباب را به نیستی شوتانده بود، تنها به شانس و اقبال نیک مرلین کبیر برمی‌گردد و بس.

اما بارگاه ملکوتی، از آن دسته اداره‌جاتی نیست که خواب به سراغش بیاید و مدت‌ها ملت را پشت درهای بسته‌اش منتظر بگذارد تا بلکه شاید بعد از گشوده شدنش دردی از دوای مردم درمان شود. بلکه تمام حوریان و سایر دست اندرکارانش هر 24ساعت شبانه‌روز در جنبش و تکاپو هستند تا کاری بر زمین نماند و امور مربوط به جادوگران و ساحرگان و فشفشه‌ها به موقع انجام شود.

حوری‌ـه داستان ما هم از آن وظیفه‌شناس‌هایش است که تا کار خویش را به اتمام نرساند، به چیز دیگری فکر نمی‌کند. به موجب همین امر، با کمی تاخیر برای رویارویی با مرلین کبیر مواجه می‌شود.

مرلین هم که سنی از او گذشته است! به همین دلیل سختی‌ها و شادی‌های زیادی را در طول عمر طولانی و گران‌قدرش تجربه نموده است. همین موجب می‌شود که مدت زمان انتظارش برای رسیدن‌ـه حوری را به بطالت و نگریستن به سوراخ دیوار نگذارند.

از طرفی مدتی پیش بود که برگه‌ی مرگ دامبلدور را امضا کرده بود. پس همین امروز فرداست که دامبلدور از هستی ساقط شود. اما می‌دانید که بخت نیک مرلین، این‌بار نیز به کمکش می‌آید تا لحظات انتظار نه‌تنها بیهوده نگذرد بلکه به شیرین‌ترین صحنه‌های عمرش تبدیل شود. پس کنترل را برداشته و به امید دیدن صحنه‌ای که جذبش کند تلویزیون را روشن می‌کند.

و این صحنه چه چیزی می‌تواند باشد جز آخرین دقایقی که دامبلدور نفس می‌کشد؟ مرلین با دیدن صحنه‌ی پیش رویش، با ذوق و شوقی خارج از وصف بر روی مبل شاهنشاهی‌اش نیم خیز شده و در حالی‌که آب شوق از دهانش جاری می‌شود سعی می‌کند با مالیدن چشمانش آنچه را می‌بیند باور کند.

همان موقع حوری‌ـه از پیش فراخوانده شده با دفتر دستک‌هایی که برای توجیه کردن دیر آمدنش با خود حمل کرده بود، سر می‌رسد. حوری با دیدن مرلین که هم‌چون جوانان 20ساله چهره‌اش شکفته بود کمی هول می‌شود! نتیجه‌ی این هول شدن هم چیزی نیست جز سرنگون شدن حوری و پرواز کاغذها در آسمان‌ـه(!) اتاق.

ولی جای یک کاغذ در میان کاغذ‌هایی که به این سو و آن‌سو پرواز می‌کردند خالی بود. دست بر قضا برگه‌ی دامبلدور همراه با سر مبارک حوری پخش زمین شده و بین لب حوری و کف زمین، لحظات سختی را طی می‌کند!

حوری که افتخار حضور در اتاق مرلین را بیش از پیش در خطر می‌دید، به امید بخشش مرلین پوزش‌کنان از زمین برمی‌خیزد. اما کاغذی که به لبان او چسبیده بود، آب سردی می‌شود بر تمام تلاش‌های شبانه‌روزی‌اش در بارگاه ملکوتی.

هیچ‌کس از غلظت رژ حوری خبر ندارد اما دست‌های لرزان او به قدری وحشیانه به کاغذ چنگ می‌زند که چندین سوراخ در اینجا و آنجای کاغذ بوجود می‌آورد و در نتیجه اعتبار کاغذ به کل زیر سوال می‌رود، انگار که اصلا امضا نشده است!

بازگشت خطوط ویراژدار قلب دامبلدور به دستگاه‌های پزشکی همانا و نگاه سرتاسر وهم و متعجب مرلین به حوری همانا!

- برو بیرون.

حوری نباید از این واقعه ناراحت شود، بلکه باید خوشنود باشد که مرلین این‌چنین مودبانه و با خونسردی او را از اتاق خویش به بیرون رانده است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/9/23 1:09:40
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/9/23 1:10:12
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/9/23 1:13:38
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1393 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1393 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور سکته کرده! لرد به مرگخوارا دستور می ده برن و اجازه ندن دامبلدور سالم از سنت مانگو خارج بشه. ولی بعد از این دستور لرد هم بیهوش می شه! هکتور اصرار داره خودش لرد رو با معجوناش معالجه کنه و اجازه نمی ده اونو به سنت مانگو ببرن ولی مرگخواران لرد رو به سنت مانگو میبرن اما به دلیل کمبود تخت نمیتونن ایشون رو اونجا بستری بکنن و هکتور از این فرصت استفاده میکنه و لرد رو به خانه ریدل ها برمیگردونه و با استفاده از معجون هاش سعی داره حال اربابش رو بهتر بکنه.
از طرف دیگه مرگخوارایی که توی سنت مانگو موندن، سعی دارن که دستور لرد رو اجرا کنن و با تغییر قیافه به اتاق دامبلدور نزدیک بشن!


========================

کمی بالاتر، بارگاه ملکوتی، دربار فرمانروای آسمان ها و زمین، مرلین کبیر:

مرلین روی تخت فرمانروایی خود نشسته بود و به امور کسانی که به زودی میمردند، رسیدگی میکرد. چند حوری در دو طرف تخت او ایستاده بودند و با لباس هایی کاملا مناسب مناطق گرمسیری، مشغول باد زدن وی بودند. مرلین نیز هر از گاهی از یخ در بهشت مخصوص بارگاه ملکوتی میخورد و نگاهی به برگه ها میکرد و زیر آنها را مهر میزد.
- آنتوان دوژه سیو؛ تایید. کارلوس لینئوس؛ تایید. جیمز هوکر؛ تایید. تام مارولو ریدل پسر؛ تایید. آلبوس پرسیوال ولفریک ...

با هر کلمه ای اسم دامبلدور، صدای مرلین ضعیف تر و چشمانش گرد تر شد. برگه ی دامبلدور را فورا مهر تایید زد و به سمت برگه های تایید شده برگشت. آخرین برگه ای که تایید کرده بود را برداشت و نگاه کرد:

نقل قول:
نام: تام مارولو ریدل پسر

دلیل مرگ تشخیصی: تظاهر به مردن برای آزمودن یاران خود

وضعیت فعلی: زنده و سرحال و در حال تظاهر ولی به زودی امکان سکته ی مغزی به دلیل استفاده از معجون های نامناسب

شخص در حال احیا: هکتور ها!!

وضعیت تایید: تایید شده!


مرلین با دیدن وضعیت، کمی احساس راحتی کرد؛ کافی بود تا برگه را پاره کند تا اربابش دیگر نتواند تظاهر کند و وضعیت لرد بهتر شود و دیگر نیازی به معجون های هکتور نداشته باشد. برای همین کاغذ را به سمت یکی از حوریان کنار دستش گرفت و گفت:
- من نمیتونم کاغذ مربوط به ارباب رو پاره کنم، تو اینکار رو انجام بده.

حوری کاغذ را از دست مرلین گرفت و بوسه ای بر روی کاغذ زد که اثر رژ قرمز رنگی بر روی آن مانده بود و سپس کاغذ را به چند قسمت مساوی و غیر مساوی تقسیم کرد. مرلین با خیالی راحت چشمکی به حوری زد و گفت:
- آفرین بر نحوه ی پاره کردنت. ما مقداری پیر شدیم و نمیتوانیم خوب پاره کنیم، مساوی نمیشن قسمت های پاره شده. ما هم بسیار روی تقارن حساسیم. شب بیا به اتاق ما، کمی کاغذ هست که میخواهیم پاره کنیم. کمکمان کن.

حوری با صدای نازکی گفت:
- چشم مرلین ِ کبیر.

سنت مانگو، بخش آی عین اچ:

- دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ( صدای بوق ممتد دم و دستگاه متصل به دامبلدور)

- اوه نهههههه؛ نمیشه...

- امکان نداره...

- پرستارا رو خبر کنین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1393 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل-آزمایشگاه هکتور دگورث گرنجر!

تعداد هکتور ها چنان زیاد بود که در آزمایشگاه به سختی جایی برای حرکت مانده بود و هر لحظه هم بر تعداد این دگورث ها افزوده میشد. هکتور که معلوم نبود آن همه وسایل معجون سازی را با این سرعت از کجا کش رفته بود به بقیه هکتور ها دستورهایی می داد.

هکتور ارجینال ویبره زنان به بقیه خیره بود:
-معجون رو خوب به هم بزن... پوست مشنگ مرده هندوی گرگ کشته رو ریز تر کن... چشم چپ تسترال لنگ رو باید تا وقتی تازه است و خرچ خرچ صدا میده له کنی... من باید ارباب رو نجات بدم. من خودم یک تنه و تنهایی از پسش بر میام. با معجون های جادویی هکتور دگورث گرنجر ارباب دوباره خوب میشن.

هکتور در حالی که با هر ویبره یکی از هکتور ها را به در و دیوار ازمایشگاه میکوبید به طرف لرد رفت و بالای سرش ایستاد:
-ارباب چترتون رو آوردم. شما باید بیدار بشید ارباب. ارباب خودتون گفتید چترتون رو بیارم پیشتون. من میدونم شما، من و چترتون رو تنهایی میخواستید. اختصاصی! میخواستید من تنهایی بیام زیر چترتون کنار شما. من آوردمش ارباب.
بعد چتری را که مشخص بود در گذشته به رنگ سبز یا سیاه بوده ولی در حال حاضر و احتمالا به علت استفاده از معجون های متعدد تنها میله های سیخ سیخی اش باقی مانده بالای سر لرد گرفت و با بغضی همراه ویبره به اربابش خیره شد.

همان موقع-بیمارستان سوانح جادوی سنت مانگو

سوروس، در حالی که میکوشید خونسردی همیشگی اش را حفظ کند، در تلاش بود با تکه ای باند جادویی خودش را به شکل مومیایی ها درست کند تا شناسایی نشود:
-اینطوری نمیشه. باید یه راهی پیدا کنیم تا قیافه هامون رو عوض کنیم. من الان وزیرم. همه منو میشناسن. از اون سیریوس هم هیچی بعید نیست. ممکنه برای من مراقب گذاشته باشه.

بلا که از غیب شدن ناگهانی لرد با هکتور به شدت خشمگین شده بود در حالی که موهایش مثل صاعقه زده ها روی هوا سیخ شده بودند، جیغ و ویغ کرد:
-به نفعتونه یکی زودتر یه راهی برای این موضوع پیدا کنه وگرنه همه اتونو به ضیافت کروشیو مهمون میکنم. حالا کی ایده داره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1393 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
با شنیدن این حرف برق از سر عده ای از مرگخواران پرید!

-یکی از بیماران قلبی؟
-بذارین ببرمش خونه!
-نکنه با دامبل تو یه اتاق بذارنشون؟!
-بذارین ببرمش خونه!
-این یک فاجعه می شه...فکر کنین! کمپوتا و آب میوه هایی که برای ارباب می بریم مورد هجوم ویزلیا قرار می گیره.
-بذارین ببرمش خونه!
-ارباب به هوش که بیان و یه دسته محفلی رو دورشون ببینن دوباره و سه باره سکته می کنن و دیگه نمی شه نجاتشون داد.
-تو خونه منتظرتونم!
-تازه ریش دامبل کل فضای اتاق رو می گیره و جای کافی برای...این چی گفت؟!

ولی ظاهرا کمی دیر شده بود. اثری از هکتور نبود...و همچنین لرد سیاه.
مرگخواران کمی به دور وبر شان نگاه کردند. فکر کردند! برای برگشتن دیگر دیر شده بود. گرچه مطمئن نبودند که حضور لرد با دامبلدور در یک اتاق فاجعه بزرگتری است یا سپردن او به دستان پر توان هکتور!
رودولف که هنوز می لنگید دستمالی جلوی دهان و بینی اش گرفت.
-فعلا بی خیال هکتور بشین! جلب توجه نکنین! اگه بشناسنمون کارمون تمومه. کاش یه ماسکی چیزی پیدا می کردیم صورتمونو می پوشوندیم!


خانه ریدل ها...آزمایشگاه تخصصی هک!

هکتور شاد و شنگول در حال معاینه لرد سیاه بود. هکتور با جدیت در حال هم زدن مایع بدبوی داخل پاتیل بود. هکتور با دقت سرگرم وزن کردن بال های سوسک مورد نیاز برای معجون بود. هکتور با اندوه سرگرم غصه خوردن برای وضعیت لرد بود...
در آن لحظه هکتور های زیادی در آزمایشگاه حضور داشتند! ظاهرا هکتور معجونش را سر کشیده بود!
هکتور به هکتور دستور داد که معجون را سریع تر هم بزند و هکتور از هکتور اطاعت کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1393 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بیمارستان سنت مانگو ( آی عین اچ)
-ولم کنین ولم کنین پروففففففف
-لطفا ساکت باشید جناب.این همه سر و صدا کارو برای شفادهندگان ما سخت میکنه
-جناب باباته من میخوام پروفسورو ببنیم.برین کناررررر

هاگرید در حالی که با لگد شفادهندگان را کنار زد وارد اولین اتاق بخش آی عین اچ شد

-پروفسور پاشو پاشو هاگرید برات کیک اورده اااا ببخشید مثل اینکه اشتباه اومدم

بیمارستان سنت مانگو (طبقه همکف)

تعداد بسیار زیادی مرگخوار، شیون کنان وارد شده و جلوی میز پذیرش ایستادند.

-سلام امرتون
لینی اشاره ای به تختی که پیکر بی جان ولدمورت در آن افتاده بود ،کرده و گفت:
-ارباب ، ارباب بیهوش شدند. یه خبر خوب بهشون رسید دچار شوک شدند
-درسته، خوب ایشون رو ببرید بخش آی عین اچ

شفادهنده به هکتور اشاره کرده و گفت:
-و البته این آقایی که تختو با دستاش گرفته و میگه ارباب باید تو خونه درمان شه رو هم ببرید بخش روانی

تمامی مرگخواران لبخند خوش حالی زندند.(البته روایت هست خود ولدمورت هم ثانیه ای به هوش آمد. مرلین را شکر گفت و دوباره از هوش رفت)

بیمارستان سنت مانگو (بخش آی عین اچ)

-سلام
-ارباب دارن میمیرن سریع حالشو خوب کن
-حتما بزارید ببینم.خوب ایشون سکته قلبی کردن
تمامی مرگخواران از تعجب چشمان خود را تا جایی که ماهیچه هایشان کشش میداد باز کردند و شروع به پچ پچ کردند
-مگه ارباب قلب داره؟
-من که نمیدونستم
-بزارین اربابو ببرم خونه اینا هیچی نمیدونن
ناگهان پچ پچ مرگخواران توسط شفادهنده قطع شد
- البته ما مشکل کمبود اتاق داریم باید با یکی از بیماران قلبی تو یه اتاق باشند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1393 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ با دیدن این منظره نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
- من فکر می کنم اگر ارباب رو به بیمارستان ببریم مطمئن تر باشه نظرت با من موافق نیست هکتور؟شاید چیزی باشه که ما متوجه ش نشدیم. تو بیمارستان می تونن به علتش پی ببرن.بالاخره اونا متخصصن.

هکتور به همان شکل که لرد را سر دست بلند کرده بود به طرف اسنیپ چرخید.
- منظورت چیه سیو؟یعنی فکر می کنی من که موسس یه سازمان برای معجون سازی بودم و پدر علم معجون سازی لقب گرفتم نمی تونم به اندازه اون جوجه شفادهنده ها به مشکل ارباب پی ببرم؟ خواستی بگی اون کساییکه زیر دست من تعلیم معجون سازی دیدن از من بهتر می دونن باید چکار کنن؟یعنی حتی خود تو که تواناییت تو معجون سازیت رو به من مدیونی؟

مطمئنا اگر اسنیپ موقعیت را اضطراری نمی دانست با یک طلسم سکتوم هکتور را به چند شقه مساوی تقسیم می کرد درست مثل زمانیکه مادرش این کار را با پدرش کرده بود.هرچند پدرش به طرز غریبی باز زنده شده و حتی ازدواج کرده بود و باز هم به دست مادرش کشته شده بود اما در آن لحظه نجات جان لرد بر هرچیزی ارجح بود در نتیجه اسنیپ با تلاش زیاد موفق شد خشمش را سرکوب کند.
- نه البته که نه همکار عزیز.من فقط منظورم این بود که به این شکل ممکنه خسته بشی به ویژه اینکه الان هم چند پسته داری به شدت فسفر می سوزونی و هیجان زده ای. ممکنه سکته کنی و خودت هم بری پیش دامبلدور... هرچند ما از این شانسا نداریم. در کل فقط قصدم این بود پیشنهاد کمک داده باشم و اینکه می خوای یه مدت استراحت کن و ارباب رو برای چند دقیقه به ما بسپار. هرچند اگر تا الان زیر دست تو هورکراکس لازم نشده باشه مرلین رحم کرده!

اسنیپ جملات آخر را تقریبا زیرلب و از میان دندان های برهم فشرده بر زبان آورد. عده ای نیز به موافقت سر تکان دادند و با بیم و امید به هکتور چشم دوختند که عمیقا به فکر فرو رفته و مشخصا نصف سخنرانی اسنیپ را از دست داده بود.
- الان که فکرشو می کنم میبینم حق با توئه...بالاخره یه معجون ساز به استراحت هم نیاز داره تا بتونه بهتر به بیمارش برسه مخصوصا که اون شخص کسی مثل ارباب باشه.

مرگخواران:

هکتور با رضایت دست در جیب شنلش کرد و شیشه ای معجون صورتی رنگ درآورد.
- برای همین به فکرم رسید از اون معجون مرگی که باعث تکثیر میشه بخورم تا بتونم بقیه کارارو به چندتا هکتور دیگه بسپرم.بالاخره باید مطمئن باشم که ارباب رو به دست کسایی می سپرم که توانایی من رو در نجاتش دارن.فکر کنم یه قلپ کافیه... چندتا هکتور کفایت می کنه.

مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/9/22 12:10:37
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1393 02:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ثانیه ها سپری می شدند و آگوستوس می لرزید. کم کم لرزشش زیاد شد و چشم هایش از حدقه بیرون زدند. خون از دهانش جاری شد و بدنش شروع به سرد شدن کرد. هکتور وحشت زده عقب کشید و آگوستوس روی زمین افتاد! هکتور ناخوداگاه چند قدم عقب رفت.
-چقدر غیر بهداشتی! ما کثیف می شیم! اصلا بی خودی مُردی. کی گفته من اهمیتی بهت می دم؟ معجون های من الان باید صرف اهداف برتر بشن. سلامتی ارباب!

آگوستوس کمی دست و پا زد...کمی جان داد و کمی هم مرد...ولی بی فایده بود. تا ارباب بود هکتور توجهی به او نمی کرد. حتی از درست کردن معجون "پیچ پا باز کنی" برای رودولف سر باز زده بود.
آگوستوس قصد فدا کردن خودش را داشت...ولی موفق نشده بود. کمی بعد خودش هم منصرف شد! بهتر بود زمانی فداکاری می کرد که حداقل لرد سیاه شاهد از خود گذشتگی اش باشد.

این بود که آگوستوس از مردن منصرف شد. و بعد از کمی داد و فریاد روحش را از مرلین که در حال عروج بود پس گرفت و در بدنش جاسازی کرد.

هکتور با نگرانی به اطراف نگاه کرد.
-ارباب کجاس؟ارباب چی شد؟ بدینش به من! ارباب به من احتیاج داره!

بعد از کمی جستجو، لرد سیاه را در آغوش بلاتریکس یافت در حالیکه رودولف پاهای لرد را گرفته بود و می کشید.
-عزیزم...خسته می شی. بده من حملشون کنم. چقدر سفت گرفتیش! بابا بدش به من این لعنتیــ ...اممم...این ارباب گرانقدر رو!

هکتور دوان دوان جلو رفت و با قدرتی مثال زدنی لرد را از بلا جدا کرد!
-ارباب رو می برم و خوبش می کنم! و وای به حال کسی که بخواد جلوی منو بگیره. شما برین دامبلو بکشین! اگه خواستین یکی دو نفرتون برای کمک به من همین جا بمونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 21 آذر 1393 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
راک وود که مانند همیشه اندر طلب جواب در خود بخسبیده بود ، تمامی احتمالات ریاضی را جلویش آورد . در معادله ی پیچیده اش ، چندین متغیر غیر قابل حل داشت که باید سریعا تکلیفشان روشن می شد :

هکتور و معجون هاش
رودولف و آینده بچه هایشان !
ارباب
آلبوس ابن سکته ابن ریشو !

آگوستوس کمی جایش را تنظیم کرد . دستانش را بالا گرفت و بروی تخته ای فرضی ، شروع به نوشتن معادله اش کرد:
- اگر انتگرال هکتور رو در لیمیت تبدیلات لورنتس ضرب کنیم ، می توانیم از براکت مجذور ارباب فاکتور بگیریمش . در طرف دیگه معادله اگر منفی رودولف را به علاوه ی رادیکال دامبلدور بکنیم ....

جماعت در حال دود نگاهی پر ز التماس به مورگانا کردند که " جون هر کی دوس داری ترجمه !! " اما نمیدانستند که جملات حضرت سنگ و چوب را فقط آرتمیس فاول دوم می تواند ترجمه کند که او هم هم اکنون حضور نداشت .
ملت شهید پرور مرگخواران که برای فهم معادلات فضایی راک وود ، چندین شهید ناقابل تقدیم کرده بودند ، با پرش درجای آگوستوس به خود آمدند . اولین کلمه او ، خطاب به مورگانا بود :
- بلاتریکس ، رودولف و هکتور رو بیاریدشون . فک کنم میدونم چه جوری این چند معادله رو به سرانجام برسونم !
راک وود سرش را جلو داده بود و لبخندی از بیخ تا بیخ صورتش نمایان بود . دست هایش را به هم می مالید جوری که مرلین حاضر بود قسم بخورد از آن ها دود بلند شده است .

دقایقی بعد ، بلاتریکس با آن موهای وزوزی نامرتبش ، هکتور با بغلی از معجون هایش و رودولف که هنوز درگیر صورت بچه هایشان بود جلوی راکی ایستادند .
آگ ، ابتدا به ساکن ، سراغ بلاتریکس رفت . در دستش ، از ناکجا آباد ، ورقه ای پر از نوشته ظاهر شده بود . آرام کنار بلا رفت و نامه را جلوی صورتش گرفت :
- بخون !
بلا عینکی در ابعاد پنج در پنج برای هر عدسی اش ، از گریبان برون آورده و بر چشمانش زد . جماعت با دیدن افزایش قطر چشمان بلاتریکس به ازای خواندن هر پاراگراف ، بیشتر آن فضولیشان گل می کرد . با اتمام نامه ، شانه های بلاتریکس افتاده بودند و اشک هایش جاری شدند .ملت که برای اولین بار در عمرشان اشک های بلاتریکس را می دیدند ، گوشی های بوقی شان را که مورگانا از عالم بالا آورده بود ، در آوردند واز این صحنه دراماتیک فیلم برداری کردند. بعد از این اتفاقات ، شایعاتی به گوش رسید که عده ای هنرمند فقید ، با دیدن حضور مرگخواران پرشور در این صحنه ، درخواست ویدیو چک از مراسم تدفین خودشون کردند !

آگوستوس به سراغ هکتور رفت ... گام هایش محکم بودند و با اقتدار پیشروی می کردند . در چند سانتی هکتور ، دستش را دراز کرد و گردن هکتور را گرفت . چند ثانیه دلهره آور گذشت و ناگهان ، خودش را در آغوش هکتور رها کرد :

- هکی ؟ من حالم خیلی بده ... معجون میخوام ! یه معجون خیلی قوی که فقط از دست توانای تو برمیاد ! هکتور ... خواهش میکنم .

آگوستوس در آغوش مستاصل هکتور ناگهان تشنج کرد . بدنش لرزید و کف سفید از دهانش بیرون آمد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/9/21 18:58:29
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/9/21 22:12:46
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 21 آذر 1393 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
_هکتور...برو کنار...ول کن ارباب رو...باید ببریمش سنت مانگو...
_نه...نه...من نمیزارم...نزدیک من و ارباب نیایین....
_هکتور...الان زبونم لال ارباب چیزیش میشه...باید سریع ببریمش سنت مانگو...از تسترال شیطون بیا پایین!
_برین کنار میگم...هر کی نزدیک بیاد با معجون من طرفه...این معجون رو میریزم تو دهن ارباب!
-نه...نه...باشه باشه...فقط اون معجون رو از ارباب دور کن!مرگخوارها...جلسه اضطراری داریم!

جلسه اضطراری مرگخوارها

_حالا چی کار باید بکنیم؟! ارباب داره از دست میره.

مورگانا در حالی که سعی میکرد بغضش نترکد این جمله را گفت و منتظر جواب دیگر مرگخوارها شد...
سیوروس سرانجام پس از کمی فکر کردن گفت:
_خب الان ما دوتا کار باید انجام بدیم...یکی نجات ارباب از زیر دست هکتور...و دیگری رسوندن ارباب به سنت مانگو...

رودولف که هنوز دچار افسردگی بود گفت:
_مشکل همینه...چه طوری ارباب رو از دست هکتور نجات بدیم؟! اینم یه مشکل دیگه...چرا مشکلات حل نمیشه؟!چرا اینقدر بدبختم من آخه؟!چرا باید اینقدر زندگی سخت باشه؟!پیچ خوردن پاهام بس نبود؟! حذف شدن من بس نبود؟!اصلا من دیگه تحمل ندارم...

رودولف گریه کنان از کادر اتاق خارج شد و باقی مرگخوار ها به تاسف و همدردی به حال رودولف سرشان را تکان میدادند...
لینی که چند دقیقه پیش باعث آزرده خاطر شدن رودولف شده بود،با عذاب وجدان گفت:
_رودولف راست میگه...حالا چه جوری ارباب رو از دست هکتور و معجون هاش نجات بدیم؟!
_واسه اون یه راه حلی پیدا میکنیم...ولی باید یه چیز دیگه یادمون باشه...باید یادمون باشه که آخرین دستور ارباب چی بود.

وینسنت سریعا جمله سیوروس را قطع کرد و گفت:
_سیوروس راست میگه...آخرین دستور ارباب چیز بود...چیزه...اون بود دیگه...چی بود؟!

سیوروس نگاه تندی به وینسنت کرد و گفت:
_ممنون وینسنت که حرف من رو تاید کردی...آخرین دستور و جمله ارباب این بود که "سریعا به محل اعزام بشین! وای به حالتون اگه دامبلدور سالم از سنت مانگو برگرده!" اگر مرلین نکرده ارباب چیزیشون بشه،این دستورشون به عنوان وصیت باید عملی بشه!

مرگخوار ها نگاهی به هم کردند...آنها باید اربابشان را از دست هکتور نجات داده،او را به سنت مانگو برده و دامبلدور را نابود میکردند.در ضمن باید حال رودولف را هم که خارج از ساختمان در حال داد و هوار وگله وشکایت از زمین و زمان بود،خوب میکردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1393/9/21 17:21:35