-برو گم شو...قیافه شو..نکبت!
-نکبتت بشم!
رودولف بی هدف در دهکده هاگزمید میچرخید و مزاحم ساحره های سر راهش میشد.پیر و جوون، پریزاد و ترول هیچ فرقی براش نمیکرد. قمه های خون آلودش رو تو هوا میچرخوند و جلو میرفت.جادوگرا با دیدن قمه ها و هیکل رودولف جرات نمیکردن چیزی بهش بگن.
بهو رودولف احساس میکنه نفسش گرفته.اول فکر میکنه دلیلش آلودگی هوای هاگزمیده.بعد یادش میفته که باباش آسم داشته.ولی کمی که دقت میکنه متوجه میشه که دور و برش از ساحره خالی شده. برای همین به دنبال اهداف جدید قدم هاشو تند تر میکنه.از دور خرمن موهای زیبای یک ساحره توجهشو جلب میکنه.
رودولف بدو بدو و قمه چرخون بطرف ساحره میره. هر چی نزدیک تر میشه امید هاش مثل حباب های کوچیکی میترکن.
ساحره از دور جذاب بود...از کمی نزدیک تر ای، بدک نبود...از کمی نزدیک تر معمولی بود و از خیلی نزدیک...غیر قابل تحمل بود! رودولف دو سه قدم عقب میره تا به مرحله معمولی برسه.
-اوه! سیبل؟ تو بودی؟
اگه میدونستم اینقدر عجله نمیکردم. البته بازم میومدم. ساحره ساحره اس.آدم باید به نصیب و قسمتش راضی باشه.
سیبل برگ درختی رو میکنه.گوی بلورینش رو با برگ برق میندازه و چشمای زیباشو به رودولف میدوزه: نصیب و قسمت تو بلاتریکسه!
رودولف قهقهه بلندی میزنه. سعی میکنه روی این موضوع که :آیا درست میبینم؟چشمای سیبل چپن؟، تمرکز نکنه.
-اون ضعیفه نمیتونه تو کارای من دخالت کنه. تو خونه میشینه. غذامو آماده میکنه و برام رودولفای کوچولو به دنیا میاره. یه لقمه نون بهش میدم یه عمر ممنونم میشه.
راستی...شماره جغدت چند بود؟همون شب...خونه رودولف اینا!
-من دیگه خسته شدم. این زندگی ای نبود که قولشو به من داده بودی. گفته بودی خوشبختم میکنی.
-کردم!
-زندگی مشترکه!
-نیست!
-من تو این زندگی حق دارم!
-نداری!
-تو به من حق انتخاب نمیدی. اعتماد به نفسمو ازم گرفتی. من آدمم.اراده دارم.بذار خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.وسایل شخصیمو ازم گرفتی.
-خوب کردم.کاری رو که بهت گفتم انجام بده.
-نمیخوام.تو به خواسته های من توجه نمیکنی.اون ردا سیاهه رو هم برام نخریدی.
منزل لسترنج ها هر روز شاهد چنین دعواهاییه.بلاتریکس سرش رو بلند میکنه و به رودولف خیره میشه. چشمای رودولف باز پر از اشک شده. بلاتریکس با تاسف سرشو تکون میده. دو تا قمه رو از توی کشوی میز آشپزخونه درمیاره و به رودولف میده.
-خب! گریه نکن حالا. ردا رو بعدا میخرم. اینا رو هم بگیر.ولی اگه باز تو خونه بچرخونی و چیزی رو بشکنی ازت میگیرم و دیگه هم بهت پس نمیدم. حالا برو.
رودولف اشکاشو پاک میکنه و با صدای ضعیفی میپرسه:حق انتخاب چی؟ اونم میدی؟
بلاتریکس :نمیذاری رو نقشه تمرکز کنم. باشه. ظرفای شامو هر وقت خواستی بشور. حالا ساکت باش!
رودولف ساکت میشه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




