جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36
مهمانان
2
اعضا
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 18 اسفند 1393 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر مورگانا کمی رک تر بود در چنین موقعیتی، وقتی یک دستمال سر خاک گرفته به موهایش و یک پیشبند آشپزی بسته و سرتاپایش را خاک گرفته بود،ممکن بود ناسزا هم بگوید حتی! البته با واژه های خاص خودش! او در حالیکه مشغول تمیز کردن آیینه کثیف طبقه سوم خانه ریدل یعنی اتاق آرسینوس بود، زیر لب غر میزد.
- خونه تکونی؟ خونـــه تکونــــی؟ خونــــــــــه تکونــــــــی؟؟؟؟؟ اکی اصلا این مشکلی نیست! ولی آخه چرا نباید هر کس خونه خودش رو تمیز کنه؟ :vay:
- اوهوی اون دستمال رو یه کمی یواش تر حرکت بده! جیوه هام ساییده شد!

مورگانا به آیینه چشم غره رفت!
- چشم اعلی حضرت!

شدیدا وسوسه شده بود با طلسمی آیینه را به دیار باقی بفرستد. اما به خوبی می دانست که آرسینوس بعد از معجون هایش، عاشق آیینه است. پس فقط به اخم و تخم کردن برای آیینه بسنده کرد. و به بقیه کارها پرداخت! اگر کمی ارام تر می شد مسلما به جز خودش، پیش بقیه هم اعتراف می کرد که در واقع شانس آورده که قرعه نام اتاق ارسینوس به نام او افتاده!
و البته باید این را هم گفت ریتا چنین شانسی نداشت. اینکه بروی سراغ اتاق یک پیغمبره زن مورخ عشق گل زر! و بخواهی جایی را که خودش فی نفسه تمیز هست، تمیز کنی، زیاد شبیه شرایطی نیست که آدمیزاد دلش بخواهد در آن گیر بیافتد.خواه ماگل باشد خواه جادوگر و خواه ساحره! و یا حتی فشفشه! و یا حتی سوسک! آنهم از نوع فضول خبرنگار.
عمق فاجعه وقتی بیشتر می شود که بخواهی چیزهایی را تمییز کنی که عملا نمیدانی به چه دردی می خورند.
وقتی کارشان تمام شد و ولو شدند وسط نشیمن تالار اصلی خانه ریدل،غر زدن های همه شروع شد. یکی به. پاتیل های دنبال کننده هکتور فحش می داد. یکی به قمه های تیز رودولف که همه جا پخش شده بود،یکی به جان دختر ارباب غر می زد که فیس فوس کنان تبدیل شده و از زیر کار گریخته بودو بلاخره یکی هم به کتابچه های به درد نخور کتابخانه مورگانا که به او لطف کرده و همه را دور ریخته بود.
- چی؟

ریتا پلک زد.
- گفتم از شرشون خلاصت کردم عزیزم.

گل های رز اطراف مورگانا و خارها اطراف ریتا را گرفتند.
- تو....با....دست...نوشته...های....تاریخی....من...چکار....کردی؟
- خوب اون کتاب ها الکی بودن عزیزم! فقط کتابخونه رو سنگین کرده بودن... منم....اهم مورا اونا چی بودن؟

مورگانا با صدای جیغی که به شدت به صدای وینکی شباهت پیدا کرده بود سر ریتا فریاد زد.
- به تاریخنامه مرگخواران... به زحمات چندین ساله من.... به شبها بیدار نشستن من می گی الکی؟ اون کتاب ها کجان؟

تنها کاری که در آن لحظه به نظر ریتا می رسید گریختن از مورگانا بود! البته در صورت امکان! چشم های هکتور چرخش تابه تایی کردند تا او نگاهی به هم قطارانش بیاندازد و بپرسد
- ببخشید میشه بگید کی دقیقا کجا بوده؟ اصلاح میکنم تو آزمایشگاه من کی بوده؟

جوری می گفت آزمایشگاه که انگار در آن بمب اتم ساخته میشود.... این فکری بود که هم زمان به سر مرگخواران نازل شد. البته به جز ریتا و مورگانا که همچنان مشغول گیس و گیس کشی بودند.و در آن میان، یک نفر سعی داشت با ارامش با هکتور روبرو شود.
- من؟
- تو؟ زود باش هر چی معجون و دست نوشته کش رفتی پس بده!
- هی اونا معجون خودمن! اسم من زیرشون نوشته شده!
- اونا مال من....

قبل از اینکه هکتور بتواند با آرسینوس دعوا و موکشی راه بیاندازد، اگستوس خودش را به وسط قائله پرتاب کرد. ( بعله به گفته هکتور خان آقایان گیس ندارن مو دارن.)
- کی تو آشپزخونه من بوده؟

هکتوری که تا چند لحظه پیش با جیر جیر بالا و پایین می پرید و سعی در خفه کردن ارسینوس داشت به یکباره ساکت شد.انگار که تلاش کند آن وجود دائم الرزش را پشت کسی مثل ایوان شامپو مخفی کند. راک وود تقریبا التماس کرد.
- تو نبودی هکتور! بگو تو نبودی!

هکتور سعی داشت معصوم(!) به نظر برسد.
- من فقط یه کمی عذات رو خوشمزه تر کردم راکی!

همه برای چند لحظه دعوای خودشان را فراموش کردند. خارهای رز کمی پژمرده شده. و همه آماده بودند به هکتور هجوم ببرند که صدایی شنیده شد.
- دعوا؟ بدون رودولف؟

و وقتی متوجه ساحره های وسط تالار شد که نفس کش می طلبیدند،چشم هایش برق زد،نیشش باز شد.
- من علاقه خاصی به ساحره هایی دارم که دعوا میکنن!

همین که این جمله از بین لب های رودولف فرار کرد، ساحره ها هم هر کدام به سویی گریختند. یکی بین شاخه های گل رزش مخفی شد. یکی بال بال زنان بین گچ بری های سقف مخفی شد. یکی پرید وسط یکی از پاتیل های خالی هکتور و... مرگخواران، به خودشان که آمدند، ساحره ای آنجا نبود. رودولف اخم عمیقی کرد.
- من اصلا به مردهایی که دعوا نمی کنند علاقه خاص ندارم!

منظور رودولف با قمه ای که بالا گرفته بود به خوبی مشخص بود. قمه کشی که عاشق دیدن دعوا بود حالا بین جماعتی ایستاده بود که مثل تسترال به یکدیگر خیره شده بودند.جماعت مرگخوار هنوز به جان هم نیافتاده بودند که صدای قدم های آشنایی از راه پله به گوش رسید.
- اینجا چه خبره؟

سوروس با لحنی که نشان میداد از وضع موجود کلافه شده و مایل است با منوی وزارت دست به اقداماتی بزند گفت:
- اثرات خانه تکانیه ارباب!
- خوب پس ساحره های ما کجان؟ اونارم تکوندین؟

از وسط بوته های رز صدایی شنیده شد.
- ما مخفی شدیم ارباب.... از دست رودولفتان ارباب.

لرد این وضع را دوست نداشت.
- بخورشون نجینی!

صدای فیس فیس( شایدم هیس هیس البته) اعتراض نجینی بلند شد.
- ولی آخه من چطوری همه اینا رو بخورم؟

شاید وقتش رسیده بود سبیل کلفت ها بگریزند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/12/18 23:50:43
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/12/18 23:58:17
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 17 اسفند 1393 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
"پناهگاه ِ یک روح"..

با جوهر سبز و طلایی و دست‌خط ظریف و موّرب آشنایی، این کلمات بر روی پرده‌ای کُلُفت که چیزی را پوشانده بود، می‌درخشیدند. کوچکترین مشکلی در شناسایی آن دست‌خط نداشت. به لوندی و زیبایی صاحبش، اغواگرانه چشم‌ها را به سوی خودش می‌کشاند. هیچ دست‌خطی در طول تاریخ، تا به این حد جلوه‌گاه ِ شخصیت کسی نشده بود.

چشمانش ولی بی حرکت و سرد باقی ماندند.
- بلا؟
- سرورم؟
- از چه زمانی این..

مکثی کرد. ناخشنودی ِ نگاهی که به دنبال این مکث، انباری خاک‌گرفته را از زیر نظرش گذراند، لرزه بر اندام ِ همراهانش انداخت. تَنی چند از آنان، عاقلانه، قدمی به عقب برداشتند تا در صورت ِ وقوع فاجعه‌ای، به سرعت اصطلاحاً "جیم شوند"!
- بیغوله رو تمیز نکردین؟

صدای جیغ‌جیغی ِ وینکی، روانش را آزرد.
- سرورم مادر بزرگوارتون..
- دارید سعی می‌کنید کم‌کاری خودتون رو به مادر ما نسبت بدید؟

صدای وینکی بر اثر ِ وحشت جیغ‌جیغی تر شد و دلیل ِ کمتر کروشیو خوردنش را به یاد ِ او آورد.
- ارباب منظورم این بود که مادرتون..
- الادورا.

چند لحظه‌ای طول کشید تا با محو شدن صدای گام‌های منظّم الادورا و جیغ‌های وینکی، آرامش به انباری ِ خانه بازگردد. چرخی زد و ردای سیاهش، پشت سرش موج شکوهمندی برداشت. بی آن که آگاه باشد، ردایش ارباب‌وار به دنبالش می‌خرامید.
- ببریدش به اتاقمون.
- سرورم ممکنه..

گام‌هایش در آستانه‌ی در متوقف شدند. از آن توقف‌هایی که می‌خواهید دستتان را جلوی چشمتان بگیرید تا بگذرند یا بهتر، فیلم را چند ثانیه‌ای به جلو بزنید.
- بلاتریکس. شاید متوجه نشده باشید ولی ما در بین تمام فضائل اخلاقی، از صبر و تحمل والا بی‌بهره‌ایم.

سکوت مرگ‌آوری حکم‌فرما شد.

به نظر می‌رسید هیچ‌یک از مرگخواران، تا زمانی که ناله‌ی ِ از سر ِ آسودگی ِ درب ِ انباری، خروج لُرد را خبر نداد، نفس نکشیدند..
.
.
.
- تصور می‌کنم چیزی که در اختیار ِ من بود، الآن نزد ِ شما باشه.

پوزخند ظریفی لب‌هایش را زینت بخشید. با نوک ِ انگشتانش، فنجان ِ چای را از داخل نعلبکی ِ چینی برداشت و ابرویی بالا انداخت.
- در برابر خرد والای شما سر تعظیم فرود میارم دامبلدور.

تصویر محوی که در هوا موج برمی‌داشت، آهی کشید.
- و تصور می‌کنم درخواست بازپس‌گیری‌ش هم ثمری نداشته باشه؟

خنده‌ی ملایم و زنگ‌دار ِ بانوی ملبّس به ردای مخمل ِ سبز، پاسخ روشنی به "تصورات" ِ پیرمرد بود. لبخند اندوهگینی روی لب‌های پیرمرد نشست:
- فکر می‌کردم داشتن مادر، ممکنه آلام ِ تام رو التیام ببخشه و از خطری که سیاهی، سپیدی رو تهدید می‌کنه، کم کنه. افسوس..

چشمان آبی روشنش را به زن دوخت:
- تام از شکست بیزاره و هیچ‌وقت به لحظاتی که شکست خورده نگاه نمی‌کنه. داشتن مادر ِ زیرکی که با آرامش و تسلط بی نظیری، تک تک اشتباهات رو تحلیل می‌کنه، از اون خطر بزرگتری ساخته.

مخاطبش با لطافت ردایش را مرتب کرد.
- غنچه‌ی شیرین ِ زندگانی من، دغدغه‌های مهم‌تری داره تا این که به یاد بیاره کی، کِی، کجا و چطور چیزی رو پنهان کرده. و..

سرش را بالا آورد. چشمان سردش، می‌توانستند شعله‌ورترین آتش‌ها را به کوه ِ یخی نابودکننده بدل سازند:
- من دغدغه‌ای مهم‌تر از جای امنی برای پنهان کردن یک روح ندارم.

.
.
.

چه خواهد دید؟..

نمی‌دانست. نمی‌خواست حتی به جواب سؤالش فکر کند. او اصلاً وقتی برای فکر کردن به این سؤالات احمقانه نداشت. دستش را به قاب ِ کُهن و طلایی ِ اطراف ِ مهمان ِ جدید ِ اتاقش کشید. برقی در چشمانش درخشید. پس او همیشه آنجا بود.. تمام لحظاتی که از هم دور بودند.. کنارش بود.. مراقبش.. و ناظر بر سرگذشتش..

و به خاطر داشت که چطور آن پیرمرد حقّه باز..

- تام..؟

از حیرت بر سر جایش خشک شد. او که.. او که هنوز.. جلوی آینه هم نرفته بود!

- قند ِ عسل ِ مامان؟

امکان نداشت! امکان نداشت! پس روحی که در آن آینه بود..!

- مادر..؟!

دستی سرد، قلبش را به سختی فشرد. نمی‌توانست جلوی گام‌هایش را بگیرد. آرام.. موقر.. مانند یک ارباب.. و..
مانند یک پسربچه..

بالاخره جلوی آینه‌ی نفاق انگیز ایستاد..!

آنجا بود.. در همان ردای سبز و طلایی همیشگی. با آن موهای مشکی و موّاج چون شبق. با چشمانی که سرمایشان، لرزه بر اندام هر تنابنده‌ای می‌انداختند و رو به فرزندش.. رو به تنها فرزندش تنها دریچه‌ای از عشق بودند..

- شیرینی شکری ِ مامان!

دو دست از دو سمت ِ یک آینه، به سمت ِ یکدیگر دراز شدند.
- مادر..

می‌توانست همان‌جا از آینه رد شود. می‌توانست زمان و مکان را در هم بشکند تا دوباره او را کنار خودش داشته باشد. چطور ممکن بود؟.. چطور این کار را کرد؟.. یعنی می‌دانست؟.. می‌دانست که زمان ِ رفتن خواهد رسید؟..

و می‌خواست هیچ‌وقت تنهایش نگذارد؟..

- مادر.. من.. ما..

کلمات قبل از این که جلویشان را بگیرد، بیرون ریختند:
- به من.. منو.. دوست دارید؟

صدای خنده‌ی لطیف مادرش، مانند نسیمی ملایم وزید و دست نوازشی به گونه‌ش کشید.
- زنبور ویژویژوی جوشان ِ مامان.

لحظه‌ای سکوت برقرار شد و بعد، لحن ِ محبت‌آمیز مروپ، بار دیگر در خانه‌ی ریدل‌ها پیچید:
- فکر کردی مادرا برای چی خلق شدن پس؟!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/12/17 21:07:09
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 3 اسفند 1393 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ستاره ای درخشید و بعد خاموش شد...همیشه جان رافائل به او میگفت"اگه یه شب یه ستاره رو دیدی که عمرش تموم شد سریع یه آرزو بکن".چشمانش را بست و سریع آرزو کرد:
-ولدمورت بزرگ، من رو به عنوان یک مرگخوار بپذیره تا بتونم حساب همه ماگل هارو برسم!

و سپس قلب سنگی اش لرزید...نه بخاطر آرزوی وحشیانه اش و حتی نه بخاطر سرمای بُرنده شهر بلکه فقط بخاطر عشقش به لرد سیاه.اشک هایش به آرامی روی گونه های سرخش جاری شد،از این عکس العمل سخت حیرت کرد.از آخرین باری که گریه کرده بود بیش از دوسال میگذشت،بله خیلی عجیب بود!افکارش از همه مانع ها گذشت و به سوی شهر لندن پرواز کرد...همان کوچه ی تاریک و غرق در خون...جان عزیزش روی زمین افتاده بود و جان میداد.وقتی چرخ سرنوشت مانند گیوتین از روی بدن عزیزترینش رد شد لاکریتا هم مرد...هر طور که فکرش را بکنی آن پسر واقعا "جانش" بود.
گونه های ترش را با پشت دستانش پاک کرد و به خودش لعنت فرستاد.چه دلیلی داشت که برای گذشته و یک ماگل بی ارزش که حال در زیر خروارها خاک خوابیده بود گریه کند؟!ماگل ها ارزش ذره ای ناراحتی را هم نداشتند،مگر همان ماگل ها زندگی و ارزوهایش را برباد نداده بودند؟! لاکرتیا به خوبی میدانست که یا باید لرد سیاه را انتخاب کند و یا آن احساسات مسخره و مضحکش را.
بدون هیچ مکثی بلند شد.راهش را پیدا کرده بود...خانه ریدل ها!وقتی به سمت آن خانه میرفت دیگر از آن دخترک ساده و احساساتی درونش فاصله میگرفت و او را برای همیشه پشت سر میگذاشت.صدایی در دلش زمزمه وار به او میگفت:
-به آینده سیاهت خوش اومدی.

و لاکرتیا در جواب فقط لبخند زد ...آینده ای نه چندان دور را میدید و صدای خنده های بیرحمانه اش را میشنید...مطمئن بود که آینه نفاق انگیز هم به او همین هارا نشان میدهد.وقتی که پا از روشنایی لامپ ها بیرون گذاشت و در تاریکی شب پیدا شد به آینده لذت بخشش سلام کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1393 03:32
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بر فراز شهر سایه افکنده بود. سرما تا مغز استخوان هرموجود زنده ای را می لرزاند. اما من احساس آزادگی میکردم. احساس میکرم که دیگر دردی در درونم و حسی در قلبم نیست..همانطور که همیشه دوست داشتم باشم. بدون احساسات انسانی. فاقد هرگونه درد بودنی که باعث شود اهداف خدمت گذارانه ام به حاشیه کشیده شود. آزاد بودم، رها و بی تعلق. همانطور که همیشه دوست داشتم باشد. بدون تعلق به خانواده ای که به خاطر آن ها بخواهم فداکاری کنم! به نظرم فداکاری مزخرفترین عملیست که یک ساحره ی وفادار به اربابش میتوانست در قبال بقیه انجام دهد. من اربابم را داشتم و همین برایم کافی بود. به جز مواقعی که در آزکابان بودم لرد سیاه همیشه و همه جا مرا کنار خود داشت. احساس میکردم که الهاماتی را از او میگیرم. حس میکردم که کالبد هایمان به هم گره خورده...حسی که من به اربابم داشت، چیزی فراتر از عشق، بندگی بود! بله..بندگی. همیشه هرچیزی که به اوج میرود سقوطی دارد و هرچه بیشتر اوج بگیری سقوط دردناک تر است. اما این درد ارزشمند است باعث میشود که یادت نرود چقدر در اوج بوده ای! عشق و احساساتم به لرد سیاه آنقدر اوج گرفته بود که سقوطی ناگهانی، چنان دردی در وجودم ایجاد کرد که گویی تمام بند های احساسات انسانی را گسست و یک بند به گردنم آویخت و آن بندگی بود. بندگی اربابم. بندگی بی چون و چرای او. هر جانی که میگرفتم..هر زجه و ناله ی دردناکی که می شنیدم، به من قدرت میداد و بند بندگی اش را محکم تر احساس میکردم. و حال من از تمام تعقلات گسسته ام. حال دیگر لازم نیست که برای نارسیسای افاده ای ادای خواهر های خوب را در بیاورم یا ذره ای در انتهای قلبم احساس محبت و عشق کنم. روح من اکنون تنها به او تعقل دارد..به سرورم.
- اما تو باخته ای بلاتریکس. باخته ای.
نمیدانم چه بود؟ شبیه صدا بود اما صدا نبود. به هو هوی باد میماند که شب را می شکافت و پیش میرفت. نرم و آهسته روحم را مرموزانه نوازش میکرد . میخواستم جوابش را بدهم اما صدا از گلویم بیرون نمی آمد. گویا چیزی مرا در خود می شکست.
- خوب نگاه کن . تو باخته ای. تمام زندگی ات را نوکری کرده ای. به نارسیسا نگاه کن. ببین که از این به بعد چقدر خوش بخت خواهد بود. او سال ها ی سال با پسر و همسرش دور از تمام این ماجرا ها زندگی خواهد کرد و خوشبخت خواهد بود. من میتوانم فکر تو را بخوانم بلاتریکس. همیشه به خودت بالیده ای که از خواهر کوچکت باهوش تر و توانا تری. اما او هم اکنون زنده است و تو چطور؟ به مفلوک ترین شکل..توسط آن مالی ویزلی کج و معوج کشته شده ای.

اگر دستم به او میرسید، اگر جسمیت داشت، اگر میتواستم ببینمش یقینا او را به درک واصل میکردم. با هر کلمه ای که میگفت بیشتر احساس فشردگی میکردم. گویا کسی به دستانش چنگکی بسته و در شکمم فرو کرده و مرا مچاله میکند. صدای هو هویش در روانم طنین انداخت.
- میبینی بلاتریکس؟ تو مرده ای! جان داده ای. به بدترین شکل ممکن. به احمقانه ترین شکل ممکن! تو هرگز مرگ باشکوهی نداشته ای ! لرد سیاه هرگز برای تو غمگین نمیشود. او برای هیچ کس غمگین نمیشود و تو کوچکترین اهمیتی برایش نداشته ای.

دروغ میگفت...حتما دروغ میگفت. به وضوح نگاه اربابم را دیدم که خدمتگذار وفادارش را می جویید. دیدم که هرچند لحظه ای..هرچند گذرا، اما یک لحظه برق امید از چشمانش رفت .

- گفتم که من میتوانم افکارت را بخوانم بلاتریکس. با این افکار به خودت امید نده. تو چیزی برای افتخار کردن نداری. زندگی ات بیهوده بوده. میبینی؟ کسانی که از تو بسیار ناتوان تر و ضعیف تر بودن، آن هایی که همیشه تمسخر میکردی و به بردگی میگرفتی، اکنون زنده اند. در رکاب سرورت اما توووو..اما توووو بلاتریکس...روح سرگردانی هستی که محکومی به جدایی همیشگی از اربابش. او که گمان می برد جاودانه است . بیچاره...تو به جهان باخته ای .

شدت درد آنقدر بود که نمیتوانم توصیفش کنم. جسمی نداشتم تا اینقدر درد را حس کند اما انچه که مرا می آزرد، نه درد جسمانی که درد روحم بود. میگویند که بعد از مرگ ارواح نیک به آرامش میرسند. اما ارواح شر..میگویند که عذاب برای آن ها به شکل اندوه های سنگین رونمایی میشود. اما چیزی که احساسش میکردم اندوه نبود. خشم بود. خشم که از باقی مانده های غرورم شعله میکشید و روحم را می فشرد. من جهان را چیزی بهتر از انچه که تحویل گرفته بودم تحویل دادم. در راه سرورم و ارتش تاریکی خون های گندیده ی بسیاری را ریختم . خدمتگذار وفادار او بودم و تاجایی که میتوانستم به وظایفم عمل کرده بودم. کار هایی که ساحره ها و جادوگر های دیگر هرگز نتوانسته بودند از پس ان بر بیایند. این خشم..باید صدا میشد. باید صدایم میشد! صدایی که در مرز های بین مرگ و زندگی یک آن بریده بودند و بعد ناگهان دیدم که کلمات...با صدای من..اما نه از دهان من، بلکه به شکل صوتی غوطه ور در فضا طنین افکندند.

- من بلاتریکس لسترنج، با مرگ خفت بارم به دست مالی ویزلی، تنها به خودم باخته ام!

صدای قه قه ی آن فرد نا آشنا را میشنیدم. ناگهان پسر بچه ای مو طلایی در حالی که دوان دوان از پشت درخت روبروییمان عبور میکرد روی زمین افتاد. نورسبزی در مقابل چشمانش هویدا شد. جریانی شبیه به گردباد مرا در خود گرفت ...چرخ میزدم و گیسوانی که فکر میکنم تصوری از دنیای زنده ها برایم بود، جلوی چشمانم را گرفته بود. گویا وقتش بود. کائنات مرا به خود میخواند تا پاداش سالیان سال وفاداری و خدمتگذاری را به من بدهد. سالیان سال تلاش برای حفظ خون اصیل جادوگری...درست است.من به جهان نباخته بودم. من هرانچه را که باید عملی کرده بودم. ماموریت من تمام بود. فقط به خودم باخته بودم که آن هم اهمیتی نداشت. اما کسی باید این هارا میدانست. هیچکس حق نداشت که فکر کند که من یک بازنده ام! کلمات را..افکارم را..و همه ی رویداد های لحظه های پیش را بهم پیچیدم، به پسرک موطلایی نگاه کردم و با صدایی که صدای من بود اما از حنجره ی من نبود فریاد زدم:

- همه ی این هارا بنویس. تو همه ی این هارا مثل یک خواب به یاد خواهی اورد و داستانی خواهی نوشت. دنیا باید داستان تو را بخواند و بداند که بلاتریکس، به پاداش ابدی رسیده و تنها آرزویش این است که اربابش هم روزی به او بپیوندد تا در کنار هم جاودانه شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 5 بهمن 1393 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای آوازی از بین درخت ها به گوش می رسد. درخت هایی که اگر از فاصله چند ده متری، نگاهشان کنی، تازه می فهمی که اجزای سازنده یک خانه اند. نه این خانه های درختی سست و زشتی که بچه های ماگل با میخ طویله و طناب های زمخت درست میکنند.نه!

درخت هایی که سبز شده اند از دل خاک و حتی میوه ها هم می دهند به وقتش...
و اینجا خانه مورگاناست. صدای آواز هم طبیعتا صدای خود اوست.همین علاقه اش به هنر و گل و گیاه است که گاهی بقیه را به شک میاندازد که مورگانا واقعا موجود سیاهی است یا وانمود میکند که سیاه است. ولی....
خوب البته که هست. مورگانا سیاه است اما دلیلی نمی بینداز دنیا لذت نبرد.
"سیاه ها هم دل دارند. احساس دارند. گریه میکنند حتی گاهی! فقط علتش فرق دارد.شما هیچ وقت سیاهی را پیدا نمی کنید که برای بلبل ها گریه کند...."
اینها افکار مورگانا بود، درحالیکه دیوارهای خانه را هرس میکرد و آواز میخواند. همه چیز می توانست عادی باشد... البته اگر مرلین سر نمی رسید...
راستش آمدن مرلین به خودی خود چیز بدی نبود. حتی ممکن بود مورگانا را خوشحال تر هم بکند.البته اگر آن دو حوری مو قرمز چشم بادامی دنباله ریشش را نگرفته بودند. آواز روی لب های مورگانا منجمد شد...
- من و سرنوشت...می....تو.... هیـــ !! اینا کی اند!

و برگهای افرا را کنار زد تا نزول اجلال شوهرش را از روی پله های ابری پنبه ای تماشا کند. اخمی کرد.
- تشریفشون رو آوردن! بعد از چهارماه!

با اینهمه، لبهایش را با عسل تر کرد لباس صافش را صاف تر کرد و موهای طلایی اش را ریخت دورش. صدای ترقی که بلند شد صدای شکستن در بود که خبر از ورود مرلین می داد.
- آهای ضعیفهـــــ کجایی؟ نه بابا! خوبه هنوز هست! خونه اش برق می زنه! و البته بوی گند رز میده!

مورگانا به روزهایی فکر کرد که مرلین برای ازدواج با او به هر دری میزد... آهی کشید و خاطرات را به پس سرش فرستاد! لبخندی زد و مثل زن های عاشق شوهر در اتاق نشیمن ظاهر شد.
- سلام عزیزم؟ عالم بالا خوب بود؟

- بد نبود! اما ربطی به تو نداره! مگه من ازت سوال میکنم؟

مورگانا لبخندش را حفظ کرد و جواب نداد! خوش نداشت جلوی غریبه ها دعوا کند حتی اگر آن غریبه ها دو تا حوری سیاه سوخته چشم بادامی باشند. گاهی مرلین واقعا بی سلیقه م یشد. این دو تا دختر بچه یک درصد زیبایی او را هم نداشتند... حتی موسیقی هم بلد نبودند! مورگانا نمیفهمید... اما علاقه ای هم نداشت تمام روزش را با تماشای شوهرش و آن دخترهای بی ریخت هدر دهد.
پس خم شد و یادداشتی به گردنبند ساتین بست.

تا گربه کوچک برگردد مورگانا وقت داشت تیرهایش را بشمارد، کمانش را برق بیاندازد. میز نهار آن سه نفر را بچیند.کمی تنقلات بردارد و لباس شکارش را بپوشد! جواب نامه اش همان چیزی بود که حدس می زد.

نقل قول:
به شرطی که نهار رو من حاضر کنم.


خنده روی لبهایش نشست. و وقتی مرلینش را مشغول شوخی و خنده با دخترک ها دید به خودش زحمت نداد او را از خروجش با خبر کند.
بیرون خانه.... تنها چند قدم دورتر از قهقهه های بلند مرلین و در هوای تازه،لبخند مورگانا به لبش بازگشت. سرخوش و شادمان موهایش را در هوا بازی می داد و آواز می خواند... اما خوب... راستش اگر می دانست چه کسی در جاده پرسه میزند از بیرون آمدنش توبه می کرد.
هنوز کاملا از روی تل خاک نپریده بود که صدایی شنید.
- من علاقه ویژه ای به ساحره های ماجراجو دارم!

دستش دور کمانش قفل شد.
- سلام رودولف!

رودولف قمه کش خندید!
- جایی میرفتی؟

مورگانا خیلی علاقه داشت جواب منفی بدهد و مجددا به سمت خانه برود.حقیقتا تحمل حوری بازی های مرلین را امن تر از قدم زدن با رودولف ساحره دوست می دانست.اما انگار زبانش را جادو کرده بودند.
- بیرون شهر با راک وود قرار دارم. قرار شکار داریم!

گفت و پشیمان شد. چرا که چشم های رودلف برق زد.مورگانا کمانش را بالا گرفت.
- جلو بیای می زنما.

رودولف خندید.
- نمیتونی.

مورگانا میخواست مثل جوجه ساحره ها جیغ و داد کند و موهای رودولف را بکشد... مثل یک دختربچه! اما برای اثبات خودش, راه های بهتری هم وجود داشت.
- می تونی بیای و ببینی!

گرچه خودش می دانست رودولف با این کار خودش را به او آویزان کرده اما... او هم بدش نمی آمد خودنمایی کند. نه وقتی که مرلین اصلا او را نمی دید! چند لحظه بعد خجالت کشید.و با تشر گفت:
- هی... از یه متر نزدیک تر نمیشی!

هرچقدر مرلینش بی حواس بود او نمیخواست و نباید همه چیز را زیر پا می گذاشت. او پیغمبره بود. او...
ولی خوب این به معنای تفریح نکردن نبود. رودی احتمالا به خاطر ارباب هم که شده حرمت ها را حفظ میکرد. سعی کرد متلک هایش را نشنیده بود. البته ناگفته نماند خودش را عملا بین خارهای رز حبس کرده بود.
چند دقیقه بعد هیکلی از دور نمایان شد که کمی عجیب به نظر میرسید! وقتی کمی نزدیک تر شدند، هیکل عجیب قابل تشخیص شد. راک وود بود با تپه ای از دیگ و پاتیل و ماهیتابه که به خودش آویزان کرده بود.
- مورا؟ قمه سیار؟ تیر کمان کافی نیست؟

مورگانا آهی کشید.
- هست ولی میدونی که...

راک وود اخمی کرد.
- میخوای امشب برای ارباب رودولف پلو بپزم؟

- نه فقط از من دور نگرش دار!

و سعی کرد راک وود و قابلمه هایش بین او و رودولف قرار بگیرند. البته رودولف این را نمیخواست.
- هی من اومده بودم با مورا قدم بزنم فقط!
- برو عقب تاساطوری نشدی
- اومده بودم با موراقدم...
- برو عقب تا ساطور نیاد
- من ...مورا...قدم...
- من...ساطور...

مورگانا آنها را به حال خود گذاشت تا و بالای یک کنده کمین کرد.ولی همین که زه کمان را کشید تا تیر را رها کند، جیغ رودولف چنان او را از جا پراند که تیرش رفت تا خورشید را در آغوش بکشد.

رودولف:
مورگانا: :vay:
- اینو یه جا ببندش میرزاااااا

مورگانا اینرا را فریاد زد و رفت به سویی دیگر! اما رودولف دنبالش رفت!
- بیا مسابقه بدیم! من با قمه تو با کمان!
- به شرطی که جیغ نزنی!

میرزای ساطور به دست عملا ایستاده بود تا مراقب مادرش باشد.
- درضمن از یک متر هم بهش نزدیک تر نمیشی.

بلاخره با کش و قوس های فراوان زمین مسطحی را پیدا کردند. ولی وقتی راک وود فرمان آتش داد، اولین کسی که باید می گریخت خودش بود. چون رودولف عملا به هرجایی قمه پرتاب کرده بود جز آهوها! و طبیعتا با این وضع اگر مورگانا نبود آنها گرسنه می ماندند.
------
یکی دوساعت بعد! زیر درخت بید! کنار آتش!

رودولف: من عاشق ساحره هایی هستم که سعی میکنن مردهای آنتی ساحریال رو ضایع کنن!
مورگانا: فقط سعی میکنن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/11/6 11:43:55
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 4 بهمن 1393 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
-ایول...چه سری، چه زلفی عجب چشایی!
-برو گم شو...قیافه شو..نکبت!
-نکبتت بشم!

رودولف بی هدف در دهکده هاگزمید میچرخید و مزاحم ساحره های سر راهش میشد.پیر و جوون، پریزاد و ترول هیچ فرقی براش نمیکرد. قمه های خون آلودش رو تو هوا میچرخوند و جلو میرفت.جادوگرا با دیدن قمه ها و هیکل رودولف جرات نمیکردن چیزی بهش بگن.
بهو رودولف احساس میکنه نفسش گرفته.اول فکر میکنه دلیلش آلودگی هوای هاگزمیده.بعد یادش میفته که باباش آسم داشته.ولی کمی که دقت میکنه متوجه میشه که دور و برش از ساحره خالی شده. برای همین به دنبال اهداف جدید قدم هاشو تند تر میکنه.از دور خرمن موهای زیبای یک ساحره توجهشو جلب میکنه.
رودولف بدو بدو و قمه چرخون بطرف ساحره میره. هر چی نزدیک تر میشه امید هاش مثل حباب های کوچیکی میترکن.
ساحره از دور جذاب بود...از کمی نزدیک تر ای، بدک نبود...از کمی نزدیک تر معمولی بود و از خیلی نزدیک...غیر قابل تحمل بود! رودولف دو سه قدم عقب میره تا به مرحله معمولی برسه.
-اوه! سیبل؟ تو بودی؟ اگه میدونستم اینقدر عجله نمیکردم. البته بازم میومدم. ساحره ساحره اس.آدم باید به نصیب و قسمتش راضی باشه.

سیبل برگ درختی رو میکنه.گوی بلورینش رو با برگ برق میندازه و چشمای زیباشو به رودولف میدوزه: نصیب و قسمت تو بلاتریکسه!

رودولف قهقهه بلندی میزنه. سعی میکنه روی این موضوع که :آیا درست میبینم؟چشمای سیبل چپن؟، تمرکز نکنه.
-اون ضعیفه نمیتونه تو کارای من دخالت کنه. تو خونه میشینه. غذامو آماده میکنه و برام رودولفای کوچولو به دنیا میاره. یه لقمه نون بهش میدم یه عمر ممنونم میشه. راستی...شماره جغدت چند بود؟


همون شب...خونه رودولف اینا!


-من دیگه خسته شدم. این زندگی ای نبود که قولشو به من داده بودی. گفته بودی خوشبختم میکنی.
-کردم!
-زندگی مشترکه!
-نیست!
-من تو این زندگی حق دارم!
-نداری!
-تو به من حق انتخاب نمیدی. اعتماد به نفسمو ازم گرفتی. من آدمم.اراده دارم.بذار خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.وسایل شخصیمو ازم گرفتی.
-خوب کردم.کاری رو که بهت گفتم انجام بده.
-نمیخوام.تو به خواسته های من توجه نمیکنی.اون ردا سیاهه رو هم برام نخریدی.

منزل لسترنج ها هر روز شاهد چنین دعواهاییه.بلاتریکس سرش رو بلند میکنه و به رودولف خیره میشه. چشمای رودولف باز پر از اشک شده. بلاتریکس با تاسف سرشو تکون میده. دو تا قمه رو از توی کشوی میز آشپزخونه درمیاره و به رودولف میده.
-خب! گریه نکن حالا. ردا رو بعدا میخرم. اینا رو هم بگیر.ولی اگه باز تو خونه بچرخونی و چیزی رو بشکنی ازت میگیرم و دیگه هم بهت پس نمیدم. حالا برو.

رودولف اشکاشو پاک میکنه و با صدای ضعیفی میپرسه:حق انتخاب چی؟ اونم میدی؟
بلاتریکس :نمیذاری رو نقشه تمرکز کنم. باشه. ظرفای شامو هر وقت خواستی بشور. حالا ساکت باش!

رودولف ساکت میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1393 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
باد شروع به وزیدن کرده بود. زمین، شاهد نبرد بین نور خورشید و ابر های سیاهی بود که با کمک باد، در حال پیروز شدن این جنگ بودند؛ آخرین اشعه های نور ِ خورشید نیز بعد از شکست خود از ابر ها، عقب نشینی کردند و آسمان به تسخیر ابرهای تیره در آمد.
پیرمرد مو سفیدی با قامتی صاف و بدون خمیدگی، بی توجه به زوزه های بادی که در حال شدید تر شدن بود، به جلو حرکت میکرد. شنل مندرس و سیاه رنگ پیرمرد در پشت سرش به اهتزاز در آمده بود؛ مثل نشانه ی دزدان دریایی، نشانه ای به رنگ سیاه، نماد مرگ و بدبختی. لحظه ای درنگ کرد، نباید شناخته میشد، کلاه ِ شنلش را روی سرش کشید. نگاهی به اطرافش انداخت. نمیدانست هنوز وقت دارد یا نه، باید هر چه سریعتر حرکت می کرد.
منظره ی دهکده ای از دور پیدا بود، طرح مبهمی که از دهکده می دید، نمیتوانست اطلاعات دقیقی از وضعیت داخل آن ارائه کند. ولی به طرز عجیبی ساکت به نظر میرسید. در طول راهی که آمده بود هم نشانه ای از زندگی ندیده بود. در این هوا تصمیم گرفته بود پیاده حرکت کند، سعی کرده بود که از جاده دور باشد ولی دائما جاده را تحت نظر داشت تا ببیند چه اتفاقی می افتد، اما خبری نشده بود.
دهکده نزدیک تر شده بود، ساختمان های حاشیه ی دهکده سالم بودند، بنای یادبود طاق مانندی که چند متر با آخرین خانه فاصله داشت و نشانه ی شروع حریم دهکده بود هم سالم بود. پیرمرد با دقت به ورودی نگاه کرد، هیچ نشانه ای از نبرد به چشم نمی خورد. ادامه ی دهکده از نظر پنهان بود، باید چند خانه ی اول را رد میکرد تا میتوانست ببیند.
به محض اینکه از بنای طاق مانند عبور کرد، اولین آذرخش در آسمان زده شد. پیرمرد چشمانش را بست، بوی باران را حس کرد. نگاهی به ابر ها انداخت و به مسیر خود ادامه داد. دهکده در سکوت فرو رفته بود، چراغ هیچ خانه ای روشن نبود، حتی درخشش چشمان هیچ گربه ای در اثر بازتاب رعد و برق دیده نمیشد.
بعد از سومین خانه، ناگهان وضعیت تغییر کرد، آثار خرابی طلسم ها و ورد ها در خانه ها و خیابان دیده می شد، نزدیک ورودی یکی از خانه ها شد، بجز چند تکه آجر و کاغذ دیواری سوخته، چیزی از قسمت ورودی خانه باقی نمانده بود، برای اینکه مطمئن شود، چند قدم عقب تر رفت و زیر لب طلسم تعمیر را زمزمه کرد، چند بار این کار را تکرار کرد، ولی هیچ تغییری حاصل نشد. زیر لب زمزمه کرد:
- طلسم نابخشودنی...

نگاهی به کفپوش خانه انداخت، اثرات خون بر روی آن باقی مانده بود ولی هیچ اثری از جنازه نبود. کمی فکر کرد، تمام راهی که آمده بود، هیچ اثری از جنازه یا حداقل چیزی که شبیه به جسد باشد ندیده بود. نمیدانست چه بلایی سر جنازه ها آمده است. ولی شاید جلوتر میتوانست نشانه ای پیدا کند. به سمت میدان دهکده پیش رفت.
با عبور از خانه ها بیشتر به عمق خرابی ها و شدت نبردی که در گرفته بود پی می برد، چند خانه کاملا ویران شده بودند، شاید داخل آنها افراد بیشتری دفاع می کردند، شاید هم افراد مهم تری داخل آن زندگی میکردند. تنها چیزی که معلوم بود، سرنوشت شوم آنها بود.
باران مدتی بود که می بارید، با برخورد با شن و خاک خیابان، آن را گلی کرده بود، سیلاب های کوچکی راه افتاده بودند. بارش باران شدید بود، انگار ابر ها هم دوست داشتند تا با باقی مانده ی سالم این نبرد، کوچه ها و خیابان ها و خرابه ها، وارد جنگ شوند و همه چیز را از بین ببرند.
پیرمرد شنلش را محکمتر به دور خود پیچید، دوباره به آسمان نگاه کرد، با سرمایی که درست شده بود، احتمالا خورشید غروب کرده بود، هیچ اثری از نور خورشید نبود، تمام آسمان توسط ابر های سیاه پوشیده شده بودند. صدای خوشحالی ابر ها در را می توانست از صدای رعد و برق بشنود، خوشحال از پیروزی بر خورشید و مغرور از تصاحب آسمان!
هنوز به میدان دهکده نرسیده بود، نگاهی به سمت چپ انداخت، برج ِ ناقوس کلیسا خراب شده بود و ناقوس ِ نقره ای رنگ کنار ساختما کلیسا بر زمین افتاده بود و با هر برق، می درخشید. به سمت قبرستان کلیسا حرکت کرد، تمام مردگان نبش قبر شده بودند، کپه های خاک همه جا دیده می شد. به مسیرش ادامه داد و به میدان دهکده رسید.
- لعنت! همه چیز نابود شده!

دیگر نمیخواست خرابی ها را بشمارد، نگاهی به اطراف انداخت تا شاید بازمانده ای از این جنگ را پیدا کند، میدانست چه کسانی به اینجا حمله کرده اند، کار کسی بجز هم قطارانش نمیتوانست باشد. ولی بدون هیچ جنازه ای؟ کاری نبود که معمولا انجام می دادند. ناگهان بدن نحیفی را دید، هنوز تکان می خورد، میتوانست نفس کشیدنش را ببیند. به سرعت به سمت بچه رفت.
- پسر، چه اتفاقی اینجا افتاده؟

- من... مادرمو میخوام... درد... دارم... پام...

اشکی از گونه ی پسر بچه فرو ریخت، چشمانش تمرکز نداشتند، میتوانست دردی که می کشید را حس کند، تنها کاری که از دستش بر می آمد این بود که دردش را آرام کند، طلسمی را زیر لب زمزمه کرد...
- حالت بهتر شد؟

پسرک سعی کرد ادای لبخند را در بیاورد:
- ممنونم آقا... مادرم... اونا همه رو کشتن...

- کیا؟

- روی صورتشون نقاب داشتن... شنل هاشون... سیاه رنگ...

چشمان پسرک بسته شد، طلسم فقط می توانست درد را کمتر کند ولی هیچ تاثیری روی روند مرگ نداشت. پیرمرد دستان پسرک را محکم گرفت، باید می فهمید چه اتفاقی افتاده، با اینکه حدس میزد چه خبر بوده است، پسر بچه به آرامی چشمانش را باز کرد، پلک هایش در تلاش برای اینکار می لرزیدند...
- یه ارتش از مرده ها... چشماشون... ترسناک بودن آقا...

پسرک دیگر نتوانست حرف بزند. پیرمرد چشمان پسربچه را بست، ایستاد و نگاهی به او انداخت، باید کاری که دوستانش شروع کرده بودند را تمام میکرد. نمیتوانست روح پسرک را برگرداند، ولی میتوانست از جسدش عروسکی درست کند تا هر چه را که میخواست انجام بدهد، مرده ای متحرک.
اما هنوز یک چیز باقی مانده بود؛ نباید اینگونه میشد، نباید این اتفاق می افتاد...
دیر رسیده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 29 دی 1393 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها، غرق در سکوت بود. روونا غلتی زد و سعی کرد بدون توجه به احساس نیازش، بخوابد. هر چند می دانست بی فایده ست. ربع ساعتی را به غلت زدن گذرانده بود اما...

با کلافگی از جا برخاست. حرکاتش نرم، بی صدا و دقیق بودند و این را مرهون سالها زندگی کردن در سایه بود.
به قدم هایش سرعت بخشید. وقتی برای تلف کردن نداشت. حس نیاز،در وجودش شعله می کشید و او خود را سرزنش می کرد که چرا زودتر از جا بلند نشده است.

وقتی تخت آخرین مرگخوار آرمیده را پشت سر گذاشت، بازگشت و به چهره یکایک آنها خیره شد. به تنفس های منظمشان، به زندگی بی دغدغه شان. لحظه ای، جوانه های نفرت و کینه در وجودش شروع به رویش کردند و او، تنها رو برگرداند.

در را که پشت سرش بست، به سوی جنگل دوید. احساس می کرد خون در رگهایش خشک شده است. توصیف کردنش سخت بود... گویی رگهایش تشنه اند!

قدرت فراطبیعی چشمهایش، به او کمک می کرد تا شکار امشبش را پیدا کند. به قسمت "کاملا وحشی" جنگل رسیده بود. کافی بود کمی درنگ کنی تا شام یکی از حیوانات درنده اینجا شوی.

چند قدم دیگر جلو رفت و سپس ایستاد. شکارش را یافته بود! گوزن سفید نر، مغرورانه و بی خبر از همه جا می خرامید.
روونا نیز، پشت درخت کمین کرد. گوزن ها حس ششم فوق العاده ای داشتند!

گوزن، لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. روونا احساس می کرد دندان های نیشش شروع به رشد کرده اند. سعی کرد به این قسمت فکر نکند. همیشه از تغییرات حین شکار متنفر بود. شهوت خون، باعث شده بود که جز گوزن هیچ چیز دیگری را نبیند.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. پریدن روی گوزن و کشتن او، چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود.
شهوت در وجودش شعله می کشید. دندان های نیشش را در گردن گوزن فرو کرد و حالا... تنها لذت بود که حس می کرد، تنها لذت!

چند دقیقه بعد، همانطور که انتظار داشت خون بدن گوزن تمام شد. اما حس نیاز او به بالاترین حد خود رسیده بود. گوزن را به گوشه ای پرت کرد.
زبانش را روی لب و دندان هایش کشید؛ سپس با چشمان سراسر التماس به جستجوی شکار بعدی پرداخت.
و بعدی...
و بعدی...

چند ساعت بعد، وقتی خون بدن سنجاب ماده نیز به اتمام رسید؛ روونا احساس سیری کرد. طبق عادت، زبانش را با لذت رو لب و دندان هایش کشید.
ماده سنجاب را- که از درون لانه بیرون کشیده بود- به گوشه ای انداخت و بی توجه به بچه های کز کرده اش، از جا برخاست.

احساس می کرد که تازه متولد شده است. تازه می تواند ببیند، بشنود، و حتی نفس بکشد!
هوا داشت روشن می شد. نگاهی به گردنبند آبیش انداخت. طلسم ضد نور، سالم و سرجای خود بود.

به سوی خانه ریدل ها حرکت کرد. میدانست زیاده روی کرده. سرش گیج می رفت اما مهم نبود. مهم این بود که تاشب بعد، گرسنه نمی شد!

به قدم هایش سرعت بخشید. کسی نباید متوجه غیبتش می شد. خورشید بالا تر می آمد. روونا، همانطور که تقریبا می دوید با خود زمزمه کرد:
-دنیای زیبایی و نور، داره دنیای وحشیِ سایه ها رو کنار می زنه!

چند دقیقه بعد، به خانه ریدل ها رسید. در را باز کرد. لبخند سردی به روونای مقابلش در آیینه زد. جمله همیشگی فلور از ذهنش گذشت:
-زیبایی غوونا... خیلی زیبایی؛ اما زیباییت غیغ انسانیه!

برداشتی که همیشه از این جمله داشت را با خود تکرار کرد:
- یه زیباییِ وحشی و ترسناک!

لکه خون چسبیده به شقیقه اش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید.
روزی دیگری در خانه ریدل ها آغاز می شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/10/29 22:36:03
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/10/29 22:40:38
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1393/10/29 22:43:01
دلیل: همین جوری!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 29 دی 1393 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
کوه های گراپین در اسکاتلند هیمشه مامنی برای رودولف بود.
او حالا هم دوباره به این کوهستان آپارات کرده بود...این کوهستان خلوتگاه اش بود...روی تخته سنگی نشت و به رو به رویش که دشت وسیعی بود خیره شد!

کوهستان او را به یاد کودکی می انداخت...جایی که او آنجا بزرگ شده بود....کوهستان برایش یاد مادر بود...مادری که تا شش سالگی برای او تنها آدم روی زمین بود...در کودکی کسی را به غیر از مادرش نمیشناخت...و در شش سالگی تنها کسی را که میشناخت او را ترک کرد...و تاکنون که پانزده سال از آن قضیه میگذشت،دیگر مادرش را ندیده بود...

کوهستان خلوتگاه رودولف بود...رودولف بدون شک میتوانست تنها نباشد...هرکسی هم که او را میدید فکر میکرد که او هیچ وقت احساس تنهایی نکرده و نمیکند...اما رودولف میدانست که تنهاست...سوالی که خود او هم جواب آن را نمیدانست این بود که چرا تنهاست؟! او نمیدانست که آیا تنهایی اش خودخواسته است یا نه؟! او نمیدانست چرا از تنهایی لذت میبرد؟!
رودولف جواب این سوالاتش را نمیدانست...اما میدانست که میان این همه آدم که دور وبرش،تنها مانده بود!
و فقط او این را میدانست...

رودولف به آسمان خیره شد...لب هایش باز شد...رودولف چیزی زمزمه میکرد...جملاتی موزون...رودولف در حال آواز خواندن بود!

هیچکس...هیچکس اگر این صحنه را میدید باور نمیکرد! هیچکس هم آواز خواندن رودولف را ندیده بود...هیچکس حتی باور نمیکرد که رودولف آواز خواندن بلد باشد!

از نظر بقیه جادوگران سیاه،رودولف متخصص طلسم شنکجه بود...از نظر بقیه جادوگران سیاه،رودولف یک جادوگر اصیل،از خانواده ای اصیل بود که به بهترین شکل از استعدادش استفاده میکرد...از نظر بقیه جادوگران سیاه،رودولف جادوگری بود که مشکلی نداشت...از نظر آنها رودولف تمام مشکلات خودش را حل میکند...مشکلات بقیه را هم حل میکند! از نظر دیگر جادوگران سیاه،رودولف یک جادوگر قابل اعتماد بود...
اما از نظر جادوگران سفید،رودولف یک عشق قدرت بود...از نظر جادوگران سفید،رودولف یک جانیٍ خشن و بی رحم بود...از نظر جادوگران سفید،رودولف یک جادوگر سرد و بی روح بود...از نظر آنها رودولف برعکس همسرش از شکنجه کردن و کشتن لذت نمیبرد...از نظر جادوگران سفید،رودولف کشتن و شکنجه کردن را یک شغل به حساب می آورد...یک وظیفه!

و همینطور بود! رودولف متخصص در طلسم شکنجه بود...رودولف یک عشق قدرت بود...رودولف یک جادوگر اصیل،از خانواده ای اصیل بود که به بهترین شکل از استعدادش استفاده میکرد...،رودولف یک جادوگر خشن و بی رحم بود...رودولف جادوگری بود که مشکلی نداشت...رودولف تمام مشکلات خودش را حل میکرد...مشکلات بقیه را هم حل میکرد...رودولف یک جادوگر بی روح و سرد بود...رودولف کشتن و شکنجه کردن را یک شغل و وظیفه به حساب می آورد...رودولف یک جادوگر قابل اعتماد بود...
رودولف آنچنان که مینمود،بود!

اما...اما آنها نمیدانستند رودولف تنهاست...نمیدانستند که او آواز میخواند...نمیدانستند که او دورغ نمیگوید.ولی همه ی چیز ها را هم نمیگوید...نمیدانستند رودولف قدرت را به خاطر قدرت نمیخواهد...رودولف قدرتمندان را دوست داشت،به آنها احترام میگذاشت.اما نه صرفا به خاطر قدرتمند بودن.او قدرت را میخواست چون به این قضیه اعتقاد داشت که قدرت تعیین کننده زندگی است...

بزرگترین ندانسته دیگران درباره رودولف این بود که آنها نمیدانستند رودولف از مرگ نمیترسد!
او از مرگ نمی هراسید...برعکس...او مرگ را دوست.
چرایی اینکه برای چه مرگ را هم دوست داشت را نمیدانست...او مرگ را دوست داشت...ولی به دنبال مرگ نبود...برای رسیدن به مرگ زود بود...بهتر بود هنگامی که کارهای نیمه تمامش کامل میشد به مرگ میرسید!

رودولف غرق در افکار خود بود...به ستاره ها نگاه میکرد و آواز میخواند.
خورشید اما انگار امشب عجله داشت که زود طلوع کند...یا اینکه رودولف به قدری در افکارش غوطه ور شده بود که زمان را گم کرده بود...

اربابش...لرد ولدمورت...قرار بود به هنگام سپیده دم،در جلسه ای که اربابش ترتیب داده بود شرکت کند...این چند روز لرد کمی مشوش بود...به دنیا آمدن دو کودک لرد را آشفته کرده بود...قرار شده بود که در جلسه ای که لرد ترتیب داده،در مورد این دو کودک تصمیم بگیرند...بدون شک بعد از نابودی این دو کودک لرد کمی آرامش میافت...این دو کودک تا هنگامی که تکلیفشان معلوم نمیشد،باعث لنگ ماندن کارها میشدند...

رودولف از جایش برخواست...تکانی به ردایش داد...او باید در آن جلسه حاضر باشد...باید کارهای ناتمام را تمام کند...
قصد اپارات کردن کرد...اما لحظه ای درنگ کرد...
به این فکر افتاد که آیا جادوگران سفید او را خشن،بی رحم و بی روح میدانستند؟!
او قطعا خشن و بی رحم بود...ولی بی روح؟! نه...
بدون روح که نمیشد آواز خواند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 24 دی 1393 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روزها، جن خانگی کوچک، تنها و بی کس، عجیب در میان افکارش غوطه میخورد. جن خانگی، همیشه راه میرفت. از راه های ناشناخته گذر میکرد. از کوههای مخوف و جنگل هایی با سکوتی مرگبار رد میشد. فکر میکرد و راه میرفت. عقلش به هیچ جا قد نمیداد. جن خانگی قصه ما، یک یتیم بود. پدرومادرش را هیچ وقت ندیده بود. والدینش در کودکی، او را میان گروهی از اجنه دیگر گذاشته بودند و بی هیچ صدایی رفته بودند. جن، هیچوقت با اجنه دیگر نمی ساخت. مدام میخواست کار کند. روزهایی بود که تمام 24 ساعت را صرف تمیز کردن یک اتاق میکرد و در سکوت فکر میکرد. خودش هم نمیدانست به چه فکر میکند! فقط فکر میکرد.
آن روزهم یکی از روزهایی بود که فقط فکر میکرد و به قصد ناکجاآباد جلو میرفت. چندروزی بود که سرپرست همه آن اجنه دیگر، او را از خانه قصرمانندش بیرون انداخته بود.
وقتی فکر میکنید، میان فکرتان غرق میشوید، غوطه میخورید و از آب گوارای فکرتان می نوشید، هیچوقت به اطراف توجه نمیکنید. جن خانگی هم به اطراف توجه نمیکرد. تا وقتی که یکراست خورد به یک مرد ردا پوش.
مرد با عصبانیت ابروانش را در هم کشید و گفت:
-برو اونور جن احمق!

جن، سرش را بالا گرفت و صاف زل زد به چشمان مرد. مرد تقریبا 17 ساله به نظر می رسید. با چهره ای عصبی و دستانی لرزان. روبروی یک مغازه ایستاده بود و به نظر منتظر بود تا علامت «بسته» آن تبدیل به «باز» شود. جن، با درماندگی به پایین نگاه کرد و آنگاه متوجه آن شد. گفت:
-قربان... کفشتون کثیف بود. جن توانست آن را تمیز کرد؟
-برو از جلوی چشمم دور شو جن کثیف و پست. موجود حقیر.

جن با گستاخی پافشاری کرد:
-اما کفش قربان کثیف بود.

مرد جوان غرید:
-احمق برو و دور شو. وقت ندارم با توی پست سر و کله بزنم.

جن سرش را پایین انداخت و راهش را کشید و رفت اما کمی جلوتر از مرد ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد. به نظر علامت «بسته» به «باز» تغییر کرده بود. مرد جوان بسرعت داخل مغازه پرید و در را محکم پشت سرش بست.
اما جن دست بردار نبود. از درونش صدایی فریاد میزد باید بماند. او نسبت به مرد جوان احترام زیادی قائل بود. هر چند این احساس دو طرفه نباشد. میخواست او اربابش باشد. خودش هم دلیلش را نمیدانست. اما به صدا اعتماد کرد.
شاید ساعت ها گذشت تا اینکه مرد جوان، از مغازه بیرون آمد. جن خانگی، بلافاصله به سمت مرد دوید. مرد جوان، چیزی را با احتیاط درون جیبش گذاشت و با گام هایی بلند به سمت مخالف جن خانگی راه افتاد.
اما جن بیخیال نمیشد. به مرد جوان که نزدیکتر میشد، صدای درونش بلندتر فریاد میزد. آنقدر سریع دوید که در یک لحظه به مرد جوان رسید.
مرد، با دیدن جن جا خورد و اخم هایش را در هم کشید.
-باز تو؟ موجود حقیر؟ نمیخوای ولم کنی؟ از من چی میخوای؟ این رفتارت خیلی مسخره ست.
-جن بی نام و نشان خواست به مرد جوان خدمت کرد. جن خواهش کرد.

مرد غریبه غرید:
-احمق... ما به یک موجود پست مثل تو احتیاج نداری...

حرف مرد با دیدن افراد جلوی رویش نیمه تمام ماند. گروهی سه نفره از افرادی عبوس، خشمگین و سیاهپوش راه را بر آن دو سد کرده بودند. چشمان مرد جوان گرد شد و زیر لب من من کرد. سرعتش کمتر شد و آرام به جن گفت:
-تو یه جنی. نه؟ میتونی منو از دست اینا نجات بدی؟

سیاهپوشان به آن دو نزدیک و نزدیکتر میشدند. جن توانست نشانی طلایی را روی کت های چرمیشان ببیند. به نظر مال دولت بودند.
-البته قربان ارباب!

در یک لحظه دست مرد جوان را گرفت و لحظه ای بعد، هر دو غیب شده بودند.

صدای «پاق» در باغ بزرگ طنین انداز شد و جن و مرد، از هیچ ظاهر شدند. مرد، اخم کرد و بینی اش را بالا کشید. جن گفت:
-ما 100 متر به طرف شرق رفتیم ارباب قربان! جای ارباب قربان امن بود.

مرد بیشتر اخم کرد و با بدگمانی گفت:
-شاید تو مفید باشی کوتوله... اسمت چیه احمق پست؟
-جن اسم نداشت ارباب قربان... قربان...
-بارتی کراوچ... بارتی کراوچ جونیور!

مرد جوان پاسخ داده بود. ادامه داد:
-و تو هم وینکی میشی موجود حقیر. شاید بتونی توی آشپزی به خدمتکارا کمک کنی...

وینکی با خوشحالی سر تکان داد. آنقدر شدید سر تکان داد که گوش هایش با صدایی بلند به یکدیگر خورند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟