- اوه... فداکاری فرزند روشنایی بی نتیجه نموند. این سوپ واقعا مزه خودشو میده.

محفلی های گرسنه، پوکرفیس وارانه به اشک های دامبلدور نگاه کردند. دامبلدور زمانی که دید اشک هایش روی حس گرسنگی فرزندان روشنایی تاثیری ندارد، چشمانش را به وسیله ریش خود تمیز کرد.
- اصلا میخواید بریم بازم به مرلینگاه عشق بورزیم که هم چاهش باز بشه و هم دانگ ازش خارج بشه؟

محفلیان غریبانه، رفتند به سوی مرلینگاه خانه. البته به غیر از اسنیپ که همچنان در حال پچ پچ کردن با جغد کنار پنجره بود. البته او نیز به کمک ریش دامبلدور که ناگهان دور کمرش پیچیده شد، به ناچار با آنها همراه شد.
ثانیه ای بعد، محفلی ها به مرلینگاه خانه رسیدند. آنها به دلیل اینکه بسیار با سلیقه بودند، تابلوی مادر سیریوس را پشت در مرلینگاه گذاشته بودند تا از پر و خالی بودن آن اطلاع پیدا کنند.
- بوقیای عمه بوقیِ کله بوقی! مرلینگاه پره. ویزلیای خون لجنی. برید پی کارتون. مرلینگاه خرابه.

دامبلدور با خوشرویی تمام و لبخند پدرانه معروفش، تابلو را چرخاند تا صورت مادر سیریوس به سمت در مرلینگاه باشد و نتواند صحبت کند.
- چقدر خانم زحمت کشیه... هممون باید این زحمت کشی و وظیفه شناسی رو الگوی کارمون قرار بدیم.

محفلی ها:

دامبلدور سپس با دست خود چند ضربه ملایم به در نواخت.
- دانگ... فرزند روشنایی... اینجا همه دلتنگت هستن... ای کاش هرچه زودتر بیرون بیای تا با روشنایی سرت هممون رو خوشحال کنی.

اما در درون مرلینگاه، ماندانگاس در حالی که شیر های طلاکوب مرلینگاه را داخل جیب خود خالی میکرد، لبخندی زد. ماندانگاس همواره علاقه به جان سالم به در بردن داشت. ماندانگاس بسیار باهوش بود. در نتیجه همین باهوشی، او با همان لبخند هوشمندانه و تا حدی پلید، خود را وارد بخاری دیواری کرد. سپس پودر سبزی را از جیب خود خارج کرد، به زمین ریخت و در میان شعله های سبز، با صدای بلندی فریاد زد:
- کوچه دیاگون!
در همان لحظه، دامبلدور با شنیدن صدای او، ریشش را مالشی داد، سپس رو به محفلی هایی که با بدگمانی به در مرلینگاه نگاه میکردند، گفت:
- حتما دانگ داره کتابی میخونه... به هر حال کتاب خوندن با توجه به سرانه پایین مطالعه بسیار...
- آی ایهاالمحفل... بیاید کمک من اینجا گیر افتادم!

محفلی ها با شنیدن صدای ماندانگاس از اتاق پذیرایی، بدون شنیدن ادامه سخن دامبلدور، به سرعت به آن سو رفتند و با دیدن ماندانگاسی که نیم تنه پایینی اش در دودکش گیر کرده بود و چهره اش به خاطر دوده، خاکستری شده بود، بسی خندیدند و شاد شدند و حتی عده ای از شادی، ردا دریدند و به مادر سیریوس ملحق شدند تا شعر "یه توپ دارم قلقلیه" را بخوانند.
دامبلدور نیز با لبخندی پدرانه خود را به آنجا رساند و با دیدن ماندانگاس گیر افتاده و سر و ته شده، گفت:
- اوه... دانگ... فرزند روشنایی... تو داری از طریق دودکش سعی میکنی نذاری اگر خونه ظاهر شد، مرگخوارا وارد بشن؟ من بهت افتخار میکنم.

محفلی ها:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




(برگفته از این پا و اون پا کردن!)



پروفسور شما چرا اصلاح نمیشین؟ ما بدون پروفسور چه کنیم حالا؟


.می خواستی گول نخوری.این مشکل توئه نه ما!در ضمن با این گول خوردنت مارو هم اون سری به اشتباه انداختی و افتادیم تو زحمت برای کشتنت.نجینی...شام!




) گفت:











